یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Tuesday, February 08, 2005
خواب
راستش ساعت‌های خوابیدنت در زندان را جمع بزنی، بیشتر از ۱۲ ساعت می شود. حتی اگر نصف شب هم بیدار شوی و بخواهی تعداد خرخر کنندگان بند را شمارش کنی...
روز چهارم که تمام می‌شود، نیمه‌های شب صدای وحشتناکی می‌آید. آنقدر بلند است که با دستمال فتیله شده که در گوشم فرو می‌کنم و پتویی که دور سرم می‌پیچم، نمی‌توانم از شرش راحت شوم... چراغ‌ها روشن می‌شود، و همه نیم‌خیز می شوند...نکند اتفاقی افتاده! کسی فرار کرده؟ از ۲۰۹؟ صدای وحشتناکی است... بلند! حالا صدای نوار قرآن می‌آید...با همان بلندی...صدا از در و دیوار سلول می آید...مگر در دیوارهای بتونی بلندگو کار گذاشته‌اند؟ تازه می فهمم وقتی می‌خواهند کسی را ۷۲ ساعت بیدار نگاه دارند تا به کارهای نکرده‌اش اقرار کند، چگونه از صدای بلند بهره می گیرند!

صدا قطع می‌شود، و دوباره به خواب می‌روم...میگرنم دارد شروع می‌شود و خوشبختانه قرص‌هایم به دادم می‌رسد! آنقدر که صدای اذان صبح را نمی‌شنوم...ساعت ۱۱ صبح از خواب می‌پرم! دو سه نفر نگرانم شده اند...فکر کرده‌اند که مسمومم شده ام، از نوع مسمومیت‌های سابقه‌دار...نگو واقعا صدایم زده اند، و منتظر بوده‌اند که اگر بیدار نشوم، ماموران را خبر کنند...خوشبختانه ضربانم درست بوده...

سرگیجه بدی دارم. به سلول اولم می روم، و پای صحبت مرد هواپیما ربا می‌نشینم. برایم از شکنجه‌های زندان‌های عراق و اردن می گوید. آثارش را نشانم می‌دهد. وحشتناک است. عاقبت عصبانیت ناشی از اخراج از شرکت نفت، کارش را به اینجا کشانده است. تکنسین ساده ای که سیاسی نبوده...

رئیس سابق موزه باز می پرسد، کوثرجان، جوابم را ندادی! ارزشش را داشت؟ می گویم اینکه بیخودی به زندان بیافتم، نه، ولی همینکه زندان را از نزدیک لمس کنم، برایم جالب است...حالا تا چند هفته دیگر که کاغذ قلم به دستم بدهند، می توانم خاطراتم را بکشم. می‌گوید عجب رویی دارید شما جوان‌ترها!

دلم برای بچه‌های کاریکاتوریست تنگ شده! نمی‌دانم الآن دارند به من فحش می‌دهند یا نه! یاد صحبت‌های "علی دیواندری" می‌افتم، که سال‌ها به من اصرار می کرد که کاریکاتور سیاسی نکشم. اما مگر من آدم می‌شوم، و بدتر! مگر من آدم خواهم شد؟

بعد از ظهر یکی از زندانی ها که از بازجویی برمی‌گردد به من می گوید فلانی، بیرون صحبت تو بود. بازجوها دارند در مورد پرونده‌ات حرف می‌زنند. به حرف‌هایش شک می‌کنم... روزنامه کیهان که به دستم می‌رسد، می فهمم آن بیرون خبرهایی هست. نکند کسی در دفاع از من حرفی زده و کیهانی‌ها دارند جو سازی می‌کنند؟

به سلول خودم می روم. حسابدار ارج دارد گریه می‌کند. آرامش می‌کنم. می‌گوید هرچه حساب و کتاب می‌کند، مشکلی وجود ندارد، ولی ریاست محترم شعبه ۱۴۱۰ او را ۵۵ روز به انفرادی فرستاده، و در مدتی هم که اینجا هست، نگذاشته بچه‌هایش را مرتب ببیند. به خودم فکر می کنم، نکند من هم سرنوشتی بدتر از او داشته باشم؟

عصر خوابیده‌ام، بعد از شام هم خوابیده‌ام. وقتی به حمام می‌روم، یادم می آید که سعید امامی همین جاها بوده که داروی نظافت را سر کشیده است. خنده‌ام می گیرد. هر چه جوک در مورد داروی نظافت در ذهنم دارم بیرون می‌ریزد!

بعد از حمام، آن زندانی که قبلا سرتیم محافظان واعظ طبسی بوده پیشم می آید و می‌خواهد کلی اطلاعات به من بدهد. به سلول نمازی می‌رویم، و شروع می کند روی کاغذ به نوشتن، هر صفحه را که تمام می‌کند، می‌دهد من بخوانم. گمانم ورق پنجمی بود که صدای در فلزی بند بلند می‌شود. نزدیک است از ترس در خودش بشاشد. کاغذها را زیر پتو می چپاند. کلمه‌ای صحبت نکرده... در سلول بازمی‌شود. من از ترس می میرم! نکند اتهام جدیدی به قبلی‌ها اضافه شود؟ زندانی جدیدی آورده‌اند. در یک چاپخانه کار می‌کرده و چند تا سند دولتی را در آنجا جعل کرده‌اند. او کارگر ساده‌ای است. و یک روز تمام تحت فشار بوده...نفس راحتی می کشیم...کاغذها را می خوانم. اطلاعات جالبی است. آنقدر جالب که ترجیح می دهم نادیده‌شان بگیرم!

مامور شمارش دیر سر می‌رسد. خیلی مودبانه معذرت خواهی می کند که نتوانسته زودتر بیاید. زود به خواب می روم، و نیمه‌های شب از خواب می‌پرم. پیاده روی شبانه و سلام و علیک با دوربین که دو سه بار تکان می‌خورد ادامه می یابد...دمپایی پاره، پایم را زخمی کرده، ولی عیبی ندارد، دلم زخمی نیست.