یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Wednesday, February 09, 2005
نیم ساعت شش روزه

وارد دادگاه می‌شوم. چشمم به همسرم و پدر و مادرش می افتد. دختر ۶ ماهه‌ام زیر چشمی نگاهم می کند. با خنده به ریاست محترم دادگاه سلام می‌کنم و پیش خانواده ام می روم… دستیار ریاست محترم دادگاه که آدم خوبی هم هست بدون آنکه کسی متوجه شود سلامم می کند. کنار دست پدر خانمم آقای با شخصیتی نشسته که حدس می زنم وکیلم باشد. خدا را شکر از نعمت احمدی و دیگر آدم های ماجراجو خبری نیست، که از روزنامه نگارها به عنوان کارت ویزیت خود استفاده می‌کردند.
زونکن بزرگی روی میز ریاست محترم دادگاه نظرم را جلب می‌کند…دخترم را بغل می‌کنم… می‌خندد…نه بابا یادش نرفته… حرکت جدیدی را هم که یاد گرفته نشانم می دهد…من هم انگار نه انگار کجا ایستاده ام!ریاست محترم دادگاه خواستار نظم دادگاه می شود و من کنار وکیلم می‌نشینم…قرار است وثیقه پرداخت شود و من بیایم بیرون! بابا کسر شان من می‌شود! جلوی بقیه زندانی های ۲۰۹ آبرویم می رود! فقط ۶
روز ؟

ادامه دارد


1 Comments:
Blogger Mehdi said...
اییول.کیپ کوینگ!