یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Thursday, February 10, 2005
وکیلم؟ با اجازه بزرگترها ...بله...
من تا آن لحظه وکالتنامه را ندیده بودم که امضا کنم، با وکیل که آشنا شدم، دلم قرص شد. بسیار متین است. او را آقای دکتر خطاب می‌کنند. یک نفر از پشت سر به من می‌گوید استاد خود ریاست محترم دادگاه بوده است...هم خوشحال می‌شوم و هم نگران! نکند تاثیرات درس‌های استاد کار را به اینجا کشانده باشد؟

دکتر امیر حسین آبادی، وکیل احمد بورقانی هم بوده، در پرونده‌ای که می‌خواستند دمار از روزگار معاون آن زمان ارشاد در آورند ولی موفق نشدند. دکتر حسین آبادی وقتی ریاست محترم دادگاه از من سوالی می‌کند، دستم را می‌گیرد، و به نحوی مرا ساکت نگه می‌دارد تا کار را خراب‌تر نکنم.

وقتی پدر خانمم برای ثبت کفالت به اتاق کناری می رود، فرصتی پیدا می‌کنم تا روزنامه‌های روی میز را ورقی بزنم. بعد از چند روز تحمل روزنامه کیهان، دیدن روزنامه‌های دوم خردادی و حتی رسالت هم نعمتی است. خبر جالبی را می‌خوانم؛ مدیر مسوول روزنامه آزاد در بیمارستان... نکند بواسیرش عود کرده؟

کاریکاتورهای روزنامه‌ها را نگاه می‌کنم...اکثر بچه‌ها در حمایت از من کار کرده‌اند، و یا کنار اسمشان نوشته‌اند، به جای نیک آهنگ کوثر...بیانیه کآریکاتوریست‌ها در حمایت از من.... باور کردنی نیست! جماعت متفرق کاریکاتوریست چنان متحد شده اند که نگو! کلّی دلگرم می‌شوم... تیتر دو تا از روزنامه‌ها به نحو وحشتناکی نظرم را جلب می‌کند:
نیک آهنگ کوثر به زندان رفت، مصباح یزدی به لندن
شکایت مدیران مسوول روزنامه‌ها ازآیت‌الله مصباح یزدی
در این چند روزی که نبوده‌ام، فضای عجیبی حاکم بوده، که اصلا انتظارش را نداشته‌ام. راستش اندکی مغرور می‌شوم، ولی من آدم این حرف‌ها نیستم، و کمی زیاده‌روی شده...

ریاست محترم دادگاه مرا به میز خود فرا می‌خواند. زونکن را باز می‌کند، حدود ۲۰۰ کاریکاتور به پرونده من اضافه شده است...دو سه تا از کارها را نشانم می‌دهد . اتهاماتم و احکامشان را جمع می‌زند... چیزی در حدود ۳۰ سال حبس، که اگر شانس بیاورم، به پنج سال بتوان کاهشش داد. از تذکرش تشکر می‌کنم...فقط نمی‌دانم با کدام قانون؟ چیزی به لب نمی‌آورم...آخر با قانون فعلی، فقط مدیر مسوول باید جوابگو باشد، پس چرا من باید به زندان بروم؟ بعد از چند دقیقه، دوباره مرا خطاب می‌کند: از خبرنگاران پرهیز کن تا پرونده‌ات سنگین‌تر نشود...به همسرم هم تذکر می‌دهد که چرا روزنامه‌نگاران را به خانه راه داده است؟ تازه دوزاری‌ام می‌افتد که در این یک هفته چه خبرها بوده و ما در آن جای تنگ و تاریک چگونه از دنیا دور بوده‌ایم...

ریاست محترم دادگاه عطسه‌ای می‌کند...پدر زن من که طبیب است، به سراغش می‌رود و تجویزی می‌کند، به شوخی می‌گوید: البته اگر تجویز مرا قبول می‌تونید بکنید..جواب می‌شنود که همسر خودم هم طبیب است....

آن دو نفری که مرا از زندان به اینجا آورده‌اند عوض می‌شوند و دو نفر دیگر جانشینشان...یعنی چی؟ باید دوباره به زندان بروم؟ کسی تلفن همراهی را به من می‌رساند، پشت خط صدای یکی از برو بچه‌های خبرنگار است...همه در انجمن صنفی جمع شده اند و برنامه مفصلی برای حمایت از من گذاشته‌اند...وای! برای آدم قدر نشناسی مثل من !

ماموران جدید از من می خواهند که بلند شوم و همراهشان بروم...در راهرو کناری دادگاه، خیلی از همکارانم را می بینم...یکی در گوشی می‌گوید که قرار است همه بیایند در زندان اوین...نسبتا زرد می‌کنم! از پله‌ها که پایین می‌روم، چشمم به آن کارمند دادگستری می‌افتد که روز اول نهارم داد، سلامی می‌کنم و تشکری...کلی حال می‌کند...ماموری که دستم را گرفته از خودم ۲۰ سانتی کوتاه‌تر است ولی دستش به شدت قوی است... وقتی سوار پیکان می‌شویم، گردنم را می‌گیرد و روی صندلی عقب پیکان می‌خواباند تا عکاس‌ها نتوانند تصویرم را بگیرند...

ماشین به سرعت ازکوچه خارج می‌شود. به نزدیکی‌های پل کریمخان که می رسیم دستش را از روی گردنم بر می دارد...به خدا قسم این یارو قبلا بازجو یا شکنجه گر بوده! بعد از اینکه وارد بزرگراه مدرس می‌شویم، سر صحبت را باز می‌کنند... بابا چرا خودتو توی دردسر انداختی؟ ول کن! ما گنده‌تراز تو را اینجا دیدیم که به قدقد افتاد. این سیستم فقط به‌به و چه‌چه دوست دارد، اونوقت تو کاریکاتور تند و تیز می‌کشی؟ نمی‌دانم چه بگویم. به زندان که‌ می‌رسیم،ماشین توقفی می‌کند، راننده برگه‌هایی را به نگهبانی می‌برد و بر می‌گردد. به بند ۲۰۹می‌رویم... چشم بند... این بار دیگر مرا به اتاق تغییر لباس نمی‌برند...مستقیم به در هشتم...وارد که می‌شوم، همه هجوم می‌آورند که شیری یا روباه؟ چند سال حکم خوردی؟... با آنکه می‌دانم قرار است آزاد شوم، ولی دلهره عجیبی دارد نفسم را بند می‌آورد.

به سلولم می‌روم و دواهایم را جمع می‌کنم. دو سه تا از کمپوت‌ها و چیزهایی را که باقی مانده به وکیل بند و هم‌سلولی‌ام می‌دهم. دلم نمی‌آید حوله‌ای را که خریده‌ام با خودم بیاورم... شاید زندانی بعدی بی پول باشد. این رسم زندان ست. دو سه نفر از بچه‌ها نیستند، ظاهرا برای بازجویی آنها را برده‌اند، هم‌سلولی‌ام که حسابدار شرکت ارج بوده، آدرس خانه اش را به من می‌دهد تا نامه‌ای را به خانواده‌اش برسانم، کاری که خیلی هم خطرناک است...نامه را نمی‌دهد، فقط از من می‌خواهد که به آنها خبر دهم که سالم است. به پدر پیرش و فرزندانش چند هفته‌ای است که اجازه ملاقات نداده‌اند....

صدایم می‌زنند، باید بروم...از همه خداحافظی می‌کنم و از نو چشم بندم را می گذارم و ماموری مرا به اتاق پرو می‌برد! چهار تا پتو و کاسه بشقاب‌هایم را هم باید تحویل بدهم...لباس‌هایم را از نو می‌پوشم و ساعت و حلقه‌ام را بعد از ۶ روز زیارت می کنم. کاغذی جلویم می‌گذارد:" اگر در این چند روز با شما برخورد نامناسبی صورت گرفته و یا چیزی باعث تکدّرتان شده است، ذکر کنید." از همه چیز تعریف می‌کنم، جز نبود روزنامه‌های انسانی! و کیهان را نوعی شکنجه روحی قلمداد می کنم! عجب بچه پررویی هستم‌ها!
دوباره چشم بند...ساعت حدود یک است و نهار آورده‌اند، مامورانم می‌خواهند نهار را از دست ندهند، به من بشقابی تعارف می‌کنند، اشتها ندارم، و فقط از زیر چشم‌بند ته دیگ را می‌بینم و بر می دارم... مرا دم در بند ۲۰۹ می‌نشانند. صدای پایی می آید، آقای نسبتا محترمی سلام می‌کند و می‌فهمم که مسوول بند است. به عبارت یکی از کله گنده‌های اطلاعاتی است. به من می‌گوید که از اینکه مرا دیده خوشحال است، ولی امیدوار است اینجا دیگر زیارتم نکند!
ادامه دارد