یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Friday, February 11, 2005
و امّا خروج از زندان
در راهرو نشسته‌ام و مسوول بند دارد با من صحبت می‌کند. می‌پرسد چرا روزنامه "کیهان" رآ شکنجه قلمداد می‌کنم؟ می‌گویم که باید روزنامه‌نگار بود تا تکنیک‌های شکنجه روانی آن را تشخیص داد! حالا من پر رو شده‌ام و سوال می‌کنم... چرا روزنامه‌های انسانی ندارید؟ چرا کتاب کم است؟ چرا فلان چیز اینطوری است و الی ماشا‌الله...آخرالامر می‌گوید، اگر چیز بدی دیدید، به خودمان بگویید، و اگر چیزی بود که تشخیص دادید بهتر است منعکس شود، دریغ نکنید. گفتم شنیده ام در طی چند ماه گذشته رفتار با زندانیان سیاسی بهتر شده، و انگار بعضی از بازجوها از کار بیکار شده‌اند. می‌خندد و چیزی نمی‌گوید. صدایش برایم آشناست...

چند دقیقه بعد، صدای بیسیم آمد. انگار بچه‌های روزنامه‌نگار دآرند می آیند استقبال من! سریع‌ دست به کار می شوند و مرا از بند خارج می‌کنند. ماموری که مرا از دادگاه آورد همراهم تا دروازه اوین پیاده می‌آید. شروع می کند به نصیحت کردن؛ برادر من، بیخیال شو، بیخودی نذار کارت به اینجا بکشه، خوبیّت نداره، پا رو دم این جماعت بذاری قورتت میدن، کاری کن که دیگه این طرفا نیارنت! من هم در جواب می‌گویم: به! من تازه می خوام سالی ده روز بیام اینجا یک کمی بخوابم! استراحتی که اینجا کردم عمرا جای دیگه نکردم، جون من میشه بذارین من هر سال خودم بیام؟ به خدا بچه خوبی میشم! مامور کلی خندید... گفت شانس آوردی یارسال قبل از دی‌ماه نیاوردنت، اون موقع هنوز همه چیز دست حاج کاظم بود ... اگه قپونی آویزونت می کرد، تا آخر عمر نمی‌تونستی کاریکاتور که سهله، نقاشی بچه گونه بکشی!

به در زندان می‌رسیم. سوار پیکان می‌شوم. برگ خروج را مامورم پر کرده، سربازی که روز اول کاریکاتورش را کشیده بودم مرخصی رفته، در اوین باز می شود. و ما خارج می‌شویم، زودتر از آنکه کسی به اینجا برسد.

مرا سر چهارراه پارک وی پیاده می‌کنند. چه خوب! هزار تومان در جیب دارم، می‌خواهم تا تجریش پیاده بروم...از سمت مخالف حرکت می کنم تا اگر خانواده‌ام مرا ببینند، بیخودی به زندان نروند. کنار یک دکه روزنامه‌فروشی می ایستم. روزنامه‌ها را نگاه می‌اندازم...بابا عجب کسی بودیم خودمان خبر نداشتیم‌ها...دو سه نفر مرا می بینند و با تعجب به هم چیزی می‌گویند...با همان لباسی هستم که در روزنامه از من چاپ شده، می‌خندم...مرض تمام وجودم را گرفته، از روزنامه‌فروش می پرسم که روزنامه آزاد چی شده؟ می‌گوید بعد از ماجرای استاد تمساح که اون پسره نیک آهنگ رو گرفتن، خودشون یک هفته هست که چاپش نکردن... حالا هم زندانه و میگن حالا حالا آزاد نمیشه...خدا لعنتشون کنه...

اگر پول کافی در جیبم بود، می‌رفتم چلوکبابی لوکس طلایی و یک دلی از عزا در می آوردم. این رستوران لعنتی حتی در روزهایی که سیر بودم مرا به خود جلب می‌کرد!

به تجریش می‌رسم، راستش حال ادامه پیاده‌روی را ندارم، ولی از دیدن مردم به طرز وحشتناکی لذت می برم. یکی از همکلاسی‌های دانشگاه از کنارم می‌گذرد و مرا نمی‌شناسد، اوه! یادم رفت! از بعد از مرگ پدر بزرگم ریشم را نزده ام، یک تاکسی در بست تا خانه پدر زن می گیرم. کسی خانه نیست، ولی داماد دزد که کلید آنها را دارد!!! وآرد که می‌شوم ، می بینم کوهی از روزنامه را روی میز سالن گذاشته‌اند. روزنامه‌های هفته جاری... هفته‌ای که من غایب بوده‌ام. همه‌اش هم از اخبار مربوط به من پر شده است. سرم دارد گیج می‌رود.

همه یکی یکی می‌رسند...اشک‌ها و لبخندها...کشکی کشکی شده‌ایم قهرمان ملی، و جماعت موضوعی برای چسی آمدن پیش دیگران پیدا کرده‌اند... مطلب نبوی را نشانم می‌دهند...نیک‌آهنگ کوثر در رژیم سابق سوابق بدی داشته است... این از کجا آمده؟ ظاهرا موحدی ساوجی نماینده جناح راستی مجلس پنجم در باره من اظهار نظر کرده... علی مریخی هم کاریکاتور من را در دوران کودکی به هنگام خرابکاری کشیده است...

به نبوی زنگ می‌زنم، کلی حال و احوال می‌کنیم. نزدیک است گریه‌اش بگیرد. خواهرم می‌آید، وا ز ماجرای انجمن صنفی و تجمع روزنامه‌نگارها تعریف می‌کند...کاریکاتوریست‌ها عجب حمایتی کرده‌اند...

یکی روزنامه کیهان همان روز را می‌آورد. مطلبی علیه من نوشته به قلم حسین نیرومند، دوست و همکار سابق! مطلب آنقدر خطرناک است که اگر تا کنون آزاد نشده بودم، همانجا می‌ماندم... قلبم می‌گیرد...ضربانم بالاتر از ۱۸۰ تا در دقیقه شده.

تلفنی با پدر و مادرم صحبت می‌کنم...دلم گرفته که آنها اینجا نیستند و کفالتم بر عهده پدر زنم است، چه بگویم؟ چه دارم که بگویم؟ کاش زیر بار این خجالت نمی‌رفتم...خدا را شکر که آزادم، ولی بنده خدا پدر زنم...

ادامه دارد
5 Comments:
Anonymous Anonymous said...
Thanks again for following this story. BUT before reaching to the end of it,let me know how could you sleep 12 hours a day!!!!
& I wanted to say that you explained your situation after the freedom so nice.
GOOD LUCK!
Farhad

Anonymous Anonymous said...
Mr. Farhad Jan,
I can sleep more than 12 hours a day, you have not lost hope, that is why you cany believe it. Sorry Nik.

Anonymous Anonymous said...
Dear Nik,
I BELIEVE your saying. I have no doubt that you did that. But what makes me amazed is that a prisoner in a situation like yours is usually worried about what he wants to say at court or what will happen to him or...So it's unusual that one can sleep in this condition. As I told you before, this issue is interesting for me from a psychological viewpoint. I feel that you have assumed that I couldn't believe you,but it's wrong.I'm a friend...
Cheers,
Farhad

Anonymous Anonymous said...
میگم تو کانادا رفتن وچسی اومدن چقدر حال میده!
راستی منو یادت میاد؟

Anonymous Anonymous said...
Baraye balaee!
Migam "chosi" oomadan too webloge oonaee ke Canada hastand oonam "Anonymous" kheili hal mide nist? Khare, chejoor to ro yadesh biad? To ke esmet nist ke.