آیا از ایرانی بودن خودم شادمانم؟-۲
شايد دلم میخواست در خانوادهای آمريکايی به دنيا میآمدم، پدرم وکيل پولدار... در ۱۸ سالگی يک ماشين کوپه زير پايم بود. شايد دلم میخواست پدرم مرا به تبت میفرستاد تا راهب شوم...شايد...از چيزی که عملی نيست صحبت نکنم بهتر است.
همه ما میناليم از اينکه در وضعی متفاوت نيستيم، و جبرا و قهرا در خانوادهای زاده شدهايم با مشخصاتی که اگر بهتر بود، شايد بيشتر حال میکرديم.
در درجه اول، من خوشحالم که در وضع بدتری نبودهام. پدرم آدم سالمی است، کمی بيش از حد جدی، ولی هدف دارد. مادرم انسان ايدهآلگرايی است که بيشتر در عالم خيال سير میکند. از اينکه لطف کردهاند و کاری کردهاند که من هم دنيا را تجربه کنم، ممنونم.
در زندگیام، سفر، ثروت، فقر، در به دري، شهرت، حسادت، حرص، خشم، انتقام و... را تجربه کردهام که هنوز هم ادامه دارد.
آيا در درجه اول ايرانی ام يا مسلمانم يا ...حس میکنم دوست دارم آدم باشم که گمانم دست نيافتنی است. مذهب در خانواده به من تحميل شد. در سالهای اول دانشگاه که دور از خانه بودم، تصميم گرفتم بدون نمايش لاقيدی و يا ادای ضد مذهبی در آوردن، از آن فاصله بگيرم. کمی مطالعه کنم، دنيا را از دريچهای متفاوت از خانواده ام ببينم. دائم در کتابخانه مرکزی دانشگاه بودم...تا دلتان بخواهد در باره اديان مختلف، سکس، پزشکی، روانشناسی و...وقت صرف کردم، خيلی بيشتر از دروس زمينشناسی.
در نقطهای احساس کردم گم شدهام. شايد بیپير به خرابات رفته بودم. در آخر حس کردم درونم با وجود يک پايگاه اعتقادی احساس آرامش بيشتری می کند. همين. برداشتم هم از مذهب شايد چيزی متفاوت از برداشتهای خانوادهام بوده باشد. الان هم ممکن است از نظر خيلیها از غافله دنيا عقب مانده باشم، مشروب نمینوشم، سيگار نمیکشم، دروغ میگويم(البته خيلی اندک، و بعد هم مثل سگ پشيمان میشوم)، روزه میگیرم، با زن ديگری نمیخوابم(که مورد اعتراض خيلیها واقع شدهام!)، تا دلتان بخواهد ملت را مسخره و تحقیر میکنم(خدايا مرا ببخش! ولی کارم است ديگر)، در دو سه روز از ماه چشم چران میشوم(بابا ما هم هورمون داريم)...با خدای خودم هم هر از گاهی حرف میزنم، به جز نماز...که البته هميشه حالت درخواست يا اعتراض دارد...از غذا خوردن به شدت لذت میبرم-برای همين بايد خيلی مواظب باشم...
البته با ديد مثبت به خودم نگاه کردم. ديد منفیاش میشود موجودی توجيه گرا و ريا کار و عقب افتاده و از خود متشکر و ...چه با ديد مثبت و چه منفي، از آنی که هستم راضی ام. البته مهم خانوادهام هستند که به خاطر من سختی زيادی میکشند.
هنوز رسوبات تربيتی خانواده پدری را نتوانسته ام بزدايم، که البته بعضیهايش را هم میپسندم.
ادامه دارد