یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Thursday, January 05, 2006
آیا از ایرانی بودن خودم شادمانم؟-۲
شايد دلم می​خواست در خانواده​ای آمريکايی به دنيا می​آمدم، پدرم وکيل پولدار... در ۱۸ سالگی يک ماشين کوپه زير پايم بود. شايد دلم می​خواست پدرم مرا به تبت می​فرستاد تا راهب شوم...شايد...از چيزی که عملی نيست صحبت نکنم بهتر است.

همه ما می​ناليم از اينکه در وضعی متفاوت نيستيم، و جبرا و قهرا در خانواده​ای زاده شده​ايم با مشخصاتی که اگر بهتر بود، شايد بيشتر حال می​کرديم.

در درجه اول، من خوشحالم که در وضع بدتری نبوده​ام. پدرم آدم سالمی است، کمی بيش از حد جدی، ولی هدف دارد. مادرم انسان ايده​آل​گرايی است که بيشتر در عالم خيال سير می​کند. از اينکه لطف کرده​اند و کاری کرده​اند که من هم دنيا را تجربه کنم، ممنونم.
در زندگی​ام، سفر، ثروت، فقر، در به دري، شهرت، حسادت، حرص، خشم، انتقام و... را تجربه کرده​ام که هنوز هم ادامه دارد.

آيا در درجه اول ايرانی ام يا مسلمانم يا ...حس می​کنم دوست دارم آدم باشم که گمانم دست نيافتنی است. مذهب در خانواده به من تحميل شد. در سال​های اول دانشگاه که دور از خانه بودم، تصميم گرفتم بدون نمايش لاقيدی و يا ادای ضد مذهبی در آوردن، از آن فاصله بگيرم. کمی مطالعه کنم، دنيا را از دريچه​ای متفاوت از خانواده ام ببينم. دائم در کتابخانه مرکزی دانشگاه بودم...تا دلتان بخواهد در باره اديان مختلف، سکس، پزشکی، روان​شناسی و...وقت صرف کردم، خيلی بيشتر از دروس زمين​شناسی.

در نقطه​ای احساس کردم گم شده​ام. شايد بی​پير به خرابات رفته بودم. در آخر حس کردم درونم با وجود يک پايگاه اعتقادی احساس آرامش بيشتری می کند. همين. برداشتم هم از مذهب شايد چيزی متفاوت از برداشت​های خانواده​ام بوده باشد. الان هم ممکن است از نظر خيلی​ها از غافله دنيا عقب مانده باشم، مشروب نمی​نوشم، سيگار نمی​کشم، دروغ می​گويم(البته خيلی اندک، و بعد هم مثل سگ پشيمان می​شوم)، روزه می​گیرم، با زن ديگری نمی​خوابم(که مورد اعتراض خيلی​ها واقع شده​ام!)، تا دلتان بخواهد ملت را مسخره و تحقیر می​کنم(خدايا مرا ببخش! ولی کارم است ديگر)، در دو سه روز از ماه چشم چران می​شوم(بابا ما هم هورمون داريم)...با خدای خودم هم هر از گاهی حرف می​زنم، به جز نماز...که البته هميشه حالت درخواست يا اعتراض دارد...از غذا خوردن به شدت لذت می​برم-برای همين بايد خيلی مواظب باشم...

البته با ديد مثبت به خودم نگاه کردم. ديد منفی​اش می​شود موجودی توجيه گرا و ريا کار و عقب افتاده و از خود متشکر و ...چه با ديد مثبت و چه منفي، از آنی که هستم راضی ام. البته مهم خانواده​ام هستند که به خاطر من سختی زيادی می​کشند.

هنوز رسوبات تربيتی خانواده پدری را نتوانسته ام بزدايم، که البته بعضی​هايش را هم می​پسندم.
ادامه دارد