آیا از ایرانی بودن خودم شادمانم؟-۸اصلا کار من نظریه پردازی نیست که بخواهم حرف اول و آخر را بزنم. نه، بر پایه آنچه دیدهام و آنچه دیگران دیدهاند به چند نتیجه خیلی پیش پا افتاده رسیدهام و بس. هر آنچه مینویسم بیشتر از آنکه به نظر خودم عقلانی بیاید، حسی است. با این تفاوت که به حس خودم اعتماد کردهام.
حس می کنم خمیره ما هر چه بوده باشد، در یک محیط خاص ترکیبی مخصوص به خود گرفته. انگار ما در آن محیط تحت شرایط ویژهای تربیت شدهایم. واضحتر بگویم، شده ایم عین ترشی، مربىٰ، و وقتی وارد محیط جدیدی میشویم، ترکیب این محیط آنچنان طعم ما را تغییر میدهد که دلتنگ همان مایع در بر گیرنده قبلیمان میمانیم...فرض کنید قطعهای خیار شور را در لیوانی پر از آب بیاندازید، چه بلایی سرش میآید؟ نه طعم اولیه را دارد و نه رنگ و بوی روزگار وصل خویش را...
من در ایران برای خودم رنگ و بویی داشتم، اینجا موجودی شدهام بیخاصیت. پس معلوم است که فیلم یاد هندوستان کرده باشد! با این حال برای زنده ماندن و زندگانی کردن، مجبورم به رنگ فضای جدید هم در بیایم، قواعدش را بپذیرم و دلم را راضی نگاه دارم از این تغییر. در عین حال همه چیز اینجا منفی نیست. چه بسا اگر از روز اول اینجا بزرگ شده بودم هیچوقت دلم نمیخواست دنبال ریشههای ایرانیام بگردم. مثالهای زیادی وجود دارد.
باز به حس خودم رجوع میکنم. به عنوان کسی که۳۱ سال زندگیاش را در ایران بوده، در آن رشد کرده، ترقی کرده، ارتباطاتش در آن قوی بوده، معلوم است که در آن روزگار از ایرانی بودنم شادمان بودهام و الان دور مانده ام از اصل خویش...و چه درد بزرگی است! ولی در اینجا چیزهایی آموختهام از ساکنان کشوری جدید که شاید چند نسل پیش از من به اینجا آمدهاند. حد اقل در محیط کارم این چندگونهگی بشدت دیده میشود، از ایرلندی، اسکاتلندی، هندی، اوکراینی، لهستانی، یونانی، مقدونی، جامائیکایی، پرویی، چینی، بلاروس، نیکاراگوئهای، بلغاری و ...همه و همه در کنار هم بدون ادعا زندگی و کار میکنیم. ممکن است حتی دور و اطراف میز کارمان یادگاری از کشورمان یا ریشهمان داشته باشیم، که همین فضای کار را زیباتر هم کرده است. من در محیط کاریام از ایرانی بودن خودم احساس شرم نمیکنم، و حتی وقتی در بعضی بحثهای سیاسی نظری میدهم، حس میکنم احترام بعضیها را هم جلب کردهام. هرچند سخنان گهربار احمدینژاد ضایعکننده هر صفت خوبی خواهد بود!
ادامه دارد