اين هم شد خواب؟امروز به اميد مشاهده و گفتمان با يک حوری بهشتي که بزنه پوز انجلينا را پايين بياره، خوابيديم. از شانس مزخرفمان خواب عمو جانمان را ديديم!
عمويیدارم که شاه نداره، اصلا هيچکی نداره، از اونا که اگر هر سال وقت تولدش يا عيد بهش زنگ بزني انگار نه انگار. اول تلفن هم خرج نمیکنه که بپرسه زندهای، چیزی لازم داری؟ روزگارت خوبه؟
آدم خوبيهها ولی از اون خسيسهای درجه يک دنياست. ما اون موقعها به شوخی بين خودمون میگفتم عمو جان "اسکروج".
حالا خواب اونو ببينی که داره از يک بچه سياه پوست شيرخوره مراقبت میکنه و اون بچه چند ماهه هم شاشيده روی لباسهای اون...از قيافهاش نارضايتی میباره ولی به دليلی مجبوره با اون بچه کنار بياد.
البته توی خواب دلم برای عموجان خسيس سوخت، ولی وقتی بيدار شدم، يک کمی خنديدم...
خدا بهش سلامت بده و سخاوت...که البته دومی غير ممکنه!