بابا من امروز صبح يک مرضی پيدا کردهام! همهاش سوالهای صد من يه غاز به ذهنم میرسد!اسمش را نمیتوانم صرفا تجربه بگذارم، چيزی فراتر از آن است. آخر کسی که دنيا ديده است و پايش تا لب گور نزديکتر، چرا از گفتن حقيقت اينقدر میترسد و مجموعه روابط برايش مهمتر است تا دفاع از واقعيت؟
گيرم ما جوانترها مطلقنگر هستيم. ولی وقتی که زير بارانی که دیگر نمیتوانی خيس شدن را انکار کنی مرد مومن(یا غیر مومن!)!
آيا با افزايش سن هم همين بلا سر ما خواهد آمد؟ آيا اين بدان معناست که با کج شدن پشتمان، قلممان هم کج خواهد شد؟
پناه میبرم بر خدا!