یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Friday, January 20, 2006
به یاد پدربزرگم

آخر دی‌ماه برای من چندان خوش‌یمن نبوده است. سال ۶۴ پدر بزرگ مادری‌ام و سال ۷۸ پدربزرگ پدری‌ام را از دست دادم.

سید‌امین‌الله کوثر، یکی از عجیب‌ترین آدم‌هایی بود که می‌شناختم. در نوجوانی به دانشکده افسری رفت، خانواده بزرگی را که در سال‌های دهه بیست سرپرستی می‌کرد، از برادر و خواهر و فرزندان تازه یتیم شده‌ خواهر، بسیاری از سربازان مستعد و کم سواد را کمک کرد تا به جایی برسند، چند بحران عجیب و غریب میان عشایر و دولت را چنان مهار کرد که به عنوان مثال ناصرخان قشقایی در کتاب خاطراتش از او به نیکی یاد می‌کند، بسیاری از افسران توده‌ای را از مرگ نجات می‌دهد. به خاطر خوابی که می‌بیند درست پیش از سرلشگر شدن، در سن ۴۹ سالگی خود را بازنشسته می‌کند... اکثر بچه‌های فامیل به عشق او وارد ارتش شدند، جز یکی دو نفر از جمله پدر من. همیشه اسلحه اهدایی شاهزاده محمد‌رضا-گمانم برای دانشجوی ممتاز شدن در دانشکده افسری- را زیر سرش می‌گذاشت...می‌گفت اگر شاه یک کمی گلستان سعدی و در سیرت پادشاهان را درست خوانده بود، به این بدبختی نمی‌افتاد...جزو معدود تیمسارهایی بود که بعد از انقلاب مورد احترام بود و کسی شیشه خانه‌اش را نشکست!

بعد از بازگشت به شیراز، در منطقه‌ای نسبتا دور‌افتاده از مرکز شهر، هفت‌تنان باغچه‌ای می خرد...او اهل خانقاه بود و علت انتخاب "هفت‌تنان" هم به خاطر ارادتش به "هفت تن" خفته در باغ شمال حافظیه... سال‌های سال تنها نقاط سبز آن منطقه باغ قدیمی هفت‌تنان بود باغ "تیمسار"... هیچوقت یادم نمی‌رود وقتی در سال ۶۸ بعد از ۲۷ سال از آن خانه و منطقه می‌رفتند، قیافه اهالی محل چگونه بود. همان‌هایی که در مجلس ختمش بعد از سال‌ها می‌دیدم‌شان.

ما از سال‌ ۵۹ تا ۶۶ هر از گاهی پیش پدر بزرگ زندگی می‌کردیم. دیدن اهالی محل که به "تیمسار" اعتقاد داشتند و می خواستند در گوش نوزادشان اذان بخواند برایم خیلی باحال بود. کاری هم که از من در باغ می‌کشید باحال‌تر بود! گاهی اشکم در می‌آمد! از مدرسه برگردی و تنها کسی باشی که همراه پدربزرگ استامبولی سیمان را این طرف و آن طرف ببری و دیوارهای باغ را ترمیم کنی. حواست به آب دادن به درختان نارنج باشد، برای فامیل نارنج و خرمالو جمع کنی و تا تاریکی هوا و سوز وحشتناک اول شب بالای درخت باشی...ساعت ده در تاریکی وحشتناک باغ و آن خش‌خش‌های ترسناک، بروی و غذای مرغابی‌ها را بدهی...هر وقت آب محل قطع می‌شد، بروی و تلمبه چاه باغچه دیگر که در کوچه آن طرفی بود را راه بیاندازی و صف چند صد‌تایی اهالی محل را کنترل کنی...بردن چای برای بلیط فروش اتوبوس، بردن توت و انجیر و نارنج برای همسایه‌ها...

از همه چیز آن روزها باحال‌تر مثنوی‌خواندنش برای ما بود، ظهرها سر سفره، با صدای گرمش...در سال ۵۹ خواهر یک‌ساله ام با آن آوازش آرام می‌شد... من دلم نمی‌آمد دوباره به مدرسه برگردم...شب‌ها سر شام معمولا مهمان داشتیم، گاهی از ناصر خسرو می‌خواند و گاهی از نظامی، از منطق‌الطیر و تذکره‌الاولیا، از شمس، از بوستان...

رادیو بی‌بی‌سی گوش دادنش محشر بود. دو سه بار پیش از فوت‌اش اسم مرا که شنیده‌بود پیغام فرستاد که مواظب باش ! آمدن اسم آدم از این رادیو شگون ندارد!

از روز رفتنش تا چهل روز ریشم را نزدم، در همان روزها بود که بازداشت شدم...در مراسم ختم‌اش یکی از دوستانش آمد و در گوشی گفت که آقاجون نگرانت بود، مواظب باش... و من مواظب نبودم و دو هفته بعدش کاریکاتور استاد تمساح چاپ شد...

دلم خیلی تنگ شده...بعضی شب‌ها خوابش را می بینم...با آن نگاهش که فکرت را می‌خواند... با آن چشمان مهربانش که از غم دورت می‌کرد...موجود غریبی بود

مادر مزرگم تنها چهار ماه دوری‌اش را تحمل کرد...

یادش بخیر