خلاصه، بعد از صحبت با آن مسوول رادیو، دیدم قیافهاش چپ و چوله شد یک کمی. آخر خیلی از اینها به هر چیزی که مخالف اسرائیل و سیاستهایش باشد، بر چسب "آنتی-سمیتک" می زنند. از چشمهایش هم خواندم که اصلا خوشش نیامده. اینها اگر بفهمند کسی مثلا زمانی در بند افتاده بوده، انتظار دارند به طور کامل گذشتهاش و محیط زندگی اش را هم نفی کند.
دیروز در سیبیسی مهمان همکار سابق هفته نامهمهر بودم که اسمش را هم به شما نمیگویم تا حالتان گرفته شود. هه هه هه، راهنامیی هم نمیکنم که داییاش هم خیلی آدم باحالی است و مهمان عروسی ما هم بود. اگر آن مطلب را یادتان بود، شاید حدس هایی زدید.
الآن هم با صدای دلنشین زر-زر ساعت بیدار شده ام و باید تا چند دقیقه دیگر راهی واترلو شوم. برای ناپلئون که خاطره خوبی از واترلو نماند، ببینیم وضعیت ما چه میشود!
اضافات:
پریشب خواب یک نوزاد چند ماهه را دیدم که دارم با او به زبان خودش حرف میزنم و کلی حال می کنیم، دیشب بعد از برنامه تلویزیونی به جلسه ایرانیها برای جشن نوروز رفتم، و آنجا شاید ۱۰ دقیقهای با یک نوزاد چهار پنج ماهه خیلی ناز و شوخ، شوخی شوخی ۱۰ دقیقهای حرف زدم و کلی برای هم شکلک در آوردیم! خدا حفظش کند!
بعدش هم با مریم نبوینژاد و شایان مشاطیان رفتیم چلوکبابی، و بعدش هم خانه آنها برنامه تلویزیونی را دیدیم. قیافه هر دوی آنها در روبرو شدن با مهمان لمپن برنامه روشنفکری دیشب دیدنی بود!
وقتی به قطار آخر شب رسیدم، جای شما خالی یک فیلم رومانتیک نیم ساعته مجانی جلو بنده اجرا شد، که مجبور بودم خودم را به آن راه بزنم و مجله بخوانم. ملت دارند از الآن پیشواز "والنتاین" میروند!