آقا، ما امروز صبح همراه حضرت مرتضی رفتم واترلو، ولی بعد از کلی ساعت کم خوابی و بیخوابی، فقط سعی کردیم بیدار بمونیم...
جلسه حدود ۱۰ و نیم شروع میشد. کمی زودتر رسیدیم. دو تا از بر و بچههای خوب ایرانی هم بودند. اینقدر از گفتگو با اینها حال کردیم که حد ندارد. سوال از وبلاگ، چرا اینقدر حسین درخشان را اذیت میکنی...و ...
این شهر واترلو تبدیل به یکی از مراکز مهم مهندسی و امور برنامهنویسی آمریکای شمالی شده. ولی سیستم آمفیتاتر دانشگاه به لپتاپ مسخره ما نخورد، در نتیجه به لطف همان بر و بچههای ایرانی، چند تا از کاریکاتورها را روی 'فلش درایو' کشیدم و به کامپیوتر عهد بوق آنجا وصل کردم.
از شیر مرغ گفتم تا جان آدمیزاد، راستش انگار داشتم توی خواب حرف می زدم، چون الان خیلی یادم نیست چه گفتم! فقط میدانم وقتی می خواستم در باب محدودیتهای آزادی حرف بزنم، انجلینا جولی را هم وارد بحث کردم.
بعدش مرتضی در باب کارهای انجمن کانادایی آزادی بیان و کارهایش صحبت کرد و آخر سر یکی دیگر از اعضای انجمن که خبرنگار تورنتو ستار هم هست صحبت مرتبی کرد.
پرسش و پاسخها هم باحال بود. همینطور ناهار!
عصر که بر گشتیم، بیهوش و خسته نشستم کارهای روز را بکشم، مغز مبارکم از کار افتاد(مگر قبلا کار هم میکرد؟). با هزار و زور و زحمت دو تا کار کشیدم و آمدم ایمیلها را سر بزنم که خوابم برد. الان هم که اندکی از ۱۲ گذشته، با لپتاپی در بغل و قلبی مطمئنه بیدار شدم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید