الان يکی از عجيبترين وضعيتهای عمرم را سپری میکنم. به ناگهان چنان حافظهام زيادی کار میکند که نمیدانم چطوری کنترلش کنم! آنقدر عرق کردهام که حد ندارد!
در جلسات بازآوری حافظه، گاهی آنقدر تحت فشار قرار میگيرم که خود حکيمباشی جلسه را سريع به پايان میرساند. مدتی با تمرين تنفس میکنيم تا تقريبا به حالت عادی برگردم. البته يک بار بازگشت به حالت عادی تقريبا دو روز طول کشيد.
جالب است، بايد به حالت تقريبا آرام (ريلکس) برسم و حکيمباشی تقريبا در حالت نيمه آگاهانه مرا به وضعيتی مشابه آن روزها بايد برساند، يک جور پرسش و پاسخ نسبتا تند و پينگ پنگی. از بعضی از کسانی که بازجويی پس دادهاند پرسيدهام، ولی آنها چنين از دست دادن حافظهای را تجربه نکردهاند. حکيمباشی میگويد يا روش بخصوصی استفاده شده و يا از داروهای خاصی استفاده کردهاند...
گاهی وقتها هنگام خواب جملاتی میشنوم که برايم آشناست، صدايی آشنا و خشن و تهديد کننده...هنوز صدا را میتوانم تشخيص بدهم، تکرار هم میشود. يادم میافتد به برگههای اعتراف بقيه عليه خودم. خط بعضی را میشناسم، بعضی را نه.
یادم میآید به درد شدید دندههایم، دردش را یادم میآید، ولی ضربه و ضربه زننده را نه.
حکیمباشی میگوید انگار به نحوی خواستهام حافظهام را پاک کنم. همه چیز را فراموش کنم برای روزی دیگر یا هیچوقت.
احساس عجیبی است. چقدر میتوانم این حالت را دوام بیاورم، با خداست.