جای شما خالی، الان در متروی واشینگتن، سه نفر را دیدم که پایشان از پای من بزرگتر بود. خدا بدهد برکت.
این اداره امنیت داخلی یا همان هوملند سکیوریتی، دو ساعت من و خیلیها دیگر را از فرودگاه تورنتو معطل کردند. من درست ده دقیقه مانده بود به پروازم به گیت رسیدم. نمی دانید لذتی که از داشتن پاسپورت ایرانی به دلتان میگذارند چقدر زیاد است.
قرار است به مدت دو روز مهمان یک کنفرانس با شرکت روزنامهنگارانی باشم که یک کمی در مورد ایران رگ فضولیشان گل کرده.
بعدش هم درگیر جلسات سالانه انجمن حقوقی کارتونیستها. دو تا جلسه داریم اساسی و طبق معمول من آدم بده هستم که بر ضد کارتونهای دانمارکی حرف خواهم زد. راستش را بخواهید، احساس میکنم خیلیها دلشان خنک میشود وقتی یک نشریه یا گروه علیه مسلمانها حرفی میزند!
رفیق رفقا را هم میبینیم که کلی باحال است...
Labels: DC
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
مقتدی صدر در گفتگویی که ظاهرا جدید هم نبوده، گفته است که از رهبر ایران خواسته به دخالت نظامی و سیاسی
ایران در عراق پایان دهد. به عبارت دیگر، جای پای نظامیان ایرانی، یعنی سپاه در عراق وجود داشته و هنوز هم دارد. لااقل به اعتراف مقتدی صدر که سرش را بزنی، تهش را بزنی در قم است.
ایران به خاطر منافع ملیاش سعی کرده در کشورهای همسایه نمایندگانش حاضر و آمده باشند. میگویید نه؟ بررسی کنید ببینید از میان کشته شدگان کنسولگری ایران در مزارشریف - سال ۱۳۷۷ - چند نفرشان عضو سپاه نبودهاند؟
بررسی کنیید ببینید چند نفر از بازرگانان ایرانی مقیم دوبی ارتباطشان با نیروی نظامی و امنیتی ایران قطع شده و تعداد این نیروهای غیر رسمی در دوبی چقدر است؟
اشتباه نکنید! من مخالف یا موافق این مساله نیستم. فقط میتوانم بگویم چنین چیزی میتواند واقعیت داشته باشد.
اما وقتی کآر به نفوذ نظامی بیانجامد، و فرمانده جدید سپاه هم تخصص دفاع از خاک دشمن را در کارنامه دارد، نمیتوان به راحتی منکر نفوذ نظامی ایران در کشوری شد که سابقه حمله به ما را داشته است.
خلاصه کاش آقایان جلوی دهان این مقتدی صدر را میگرفتند...
Labels: نفوذ ایران
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اخوی موسقیدان ما، تولدش ۱۲ فروردین است. او نخستین خرابکاری خود را در همین روز انجام داد. باور نمیکنید، از پرستارش بپرسید!
آبجی بنده هم ۲۰ سال قبل از ۱۸ تیر ۷۸، پیشبینی میکرد که یک اتفاقهایی خواهد افتاد، تصمیم گرفت همان روز به دنیا بیاید.
من هم از شانسم نمیخواستم ۴ آبان بزنم بیرون که متهم به شاهپرستی و این خزعبلات شوم، روز پنجم متولد شدم و بعدها اسم بیمارستانم شد مصطفی خمینی!
در ضمن یک نکته بامزه در مورد ۱۲ فروردین ۱۳۵۸! مادرم شناسنامهاش را گم کرده بود و با شناسنامه من رای داد! من آن زمان هنوز ۱۰ سالم هم تمام نشده بود! به این میگویند اولین شاهد انتخابات واقعی بدون اشتباه در ایران!
خلاصه خدمت اخوی عزیز و ویالونیستمان، خجسته زادروزش را تبریک و به پدر و مادر عزیز بابت زمانبندی آره و اینا، خسته نباشید عرض میکنم!
Labels: نیکرای
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
به قول ایرج میرزا، "در ایام جوانی بد دلم ریش..."...
یکی از خوانندگان پرسیده بود که چرا در عکسی، مربوط به دوران همشهری ریش داشتهام و آیا لازمه کار کردن در آنجا، ریش گذاشتن بوده؟
من معمولا سالی چند هفته ریشم را نمیتراشم. از جمله همینجا در کانادا. در عین حال عادت بدی دارم که هفتهای حداکثر دوبار صورتم را اصلاح میکنم.
اما یک بار ماجرای ریش اندکیخندهدار شد.
اواخر دی ۱۳۷۸، پدربزرگ پدریام به رحمت خدا رفت. من هم طبق عادت روزهای عزاداری، صورتم را مدتی نتراشیدم، تا آنکه در اواسط بهمن، ماجرای کاریکاتور "استاد تمساح" پیش آمد. بعد از بازداشت، هفتهنامه "شما"، ارگان موتلفه عکس تهریشدار مرا که اتفاقا مال همان هفته بود را نماد قبل از دوم خرداد دانسته بود و عکس بدون ریشم را که گوشه کارهایم چاپ میشد، نماد بعد از دوم خردادم. به همین خاطر شدیدا معتقدم کسانی که موتلفهای هستند یا خون موتلفهای دارند، قابل اعتماد نیستند و جاعلند!
در دوران جوانی هر وقت شکستی عاطفی میخوردم هم مدتی ریش میگذاشتم! از جمله در تابستانهای ۷۰ و ۷۴. نکته باحال تابستان ۷۰ این بود که برای کارآموزی زمینشناسی با یک تیم سازمان زمینشناسی راهی چهارمحال و بختیاری شدم، آنجا هم حسابی آفتاب خوردیم و سیاه شدیم! موقع بازگشت، ریشم را زدم و میتوانید حدس بزنید که صورتم چطوری دورنگ شد! همان روزهایی بود که داشتم کارم را با گلآقا شروع میکردم. القصه، کلی با دوستانم به ریش خودم خندیدم.
یک بار هم ریش ریاکارانه گذاشتم! البته برای قبولی در فوق لیسانس! وقتی یکی از بچههای نفوذی دانشکده گفت که در کمیته انظباطی به خاطر جوکهایم پرونده دارم و به خاطر ادوکلن زدن در ماه رمضان اندکی روزه بعضی خواهران را باطل کردهام، دیدم اصلا جای تردید نیست و مدتی باید جانماز آب بکشم. همان زمان اسمم جزوقبولیهای بورسیه وزارت معادن درآمد و باید از پس امتحان اخلاق و مصاحبه هم برمیآمدم. تا یک جای مصاحبه همهچیز خوب پیش میرفت تا آنکه زد به سرم و به طرف گفتم که این سوالها برای چیست؟ من دوشب رساله را خواندهام و اگر هم مشکلی داشته باشم و شکی، میروم سراغش، برای چه باید حفظش کنم؟ طرف جاخورد. عین برق گرفتههای جن دیده. گفتم من این ریش را هم برای اینجا گذاشتهام، گفت لااقل پنج آیه اول سوره بقره را بخوان، گفتم فقط آیه اولش را بلدم! بعد گفتم باباجان، به نفع وزارت معادن است که یک گل آقایی مشنگ را استخدام کند! همان روز هم در صفحه سوم همشهری کاریکاتورم چاپ شده و زیر دستش بود...نشانش دادم...طرف هم از برج عاج پیاده شد و شروع کرد به گپ زدن ...
وقتی آمدم بیرون، یکی از دوستان کاشانیام زنگ زد و گفت که فلانی از تو امتحان گرفت؟ گفتم نه! معلوم شد به یک نفر دیگر سفارش من را کرده بودند، و کسی که نباید با من مصاحبه میکرد با من روبرو شده بود!
آخرش هم قبول شدم، اما چون فوق لیسانس بورسیه گزینه چهارمم بود، و در دانشگاه تهران قبول شده بودم، دیگر کاری با وزارت فخیمه معادن نداشتم...
Labels: ریش
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
من سالهای سال است از شیراز فرار کردهام. دلیلش هم خندهدار است! علاقه شدید مادرم!
مادرم آنقدر فرزندانش را دوست دارد که میخواهد در همه کارهایشان دخالت کند تا مبادا پای بچههایش به سنگ بخورد...
هروقت مریض میشدم، مادرم سریع میرفت سراغ دواهای گیاهی و مخلوطی از همه چیز به خوردم میداد. واقعا حس میکردم که با حکیمباشی قبیله گابولا در کنگو طرفم!
بدترش این بود که خودش همیشه مریض بود و میخواست فقط با داروهای گیاهی معالجه شود. خدا حفظش کند که از دست من هنوز که هنوز است شکار است چون به حرفش روی پسرش اثربخش نیست که نیست.
ماجرای علاقهاش هم به داروهای گیاهی برمیگردد به تحصیل طب پدربزرگش در لبنان. آن خدابیامرز از خاندان کلباسی اصفحان بود و گویا به دانشکده پزشکی میرود و داروسازی هم میخواند. در بازگشت از لبنان، ترجیح میدهد از فامیل عزیزش دوری کند و راهی شیراز میشود و داروخانهای در بازار وکیل راه میاندازد. از خاندان نمازی شیراز، دختری خواستگاری میکند و عملا شیرازی میشود. زمانی که همه مجبور میشوند نام خانوادگی رسمی برای خود دست و پا کنند، برای فرار از جماعت اصفهانی، نام 'دوایی' را برمیگزیند که نشانه کارش هم بوده، اما زمانه کاری میکند که از دست خاندان جدیدش هم فراری میشود و برای تحقیق روی داروهای گیاهی به نورآباد ممسنی میرود و همانجا جان میسپارد.
مادرم دفترچه تحقیقات پدربزرگش را سالها بعد مییابد و شروع میکند آزمایش کردن روی هرکه دور و برش پیدا میکند...از جمله فرزندان عزیزش! البته خدا وکیلی بعضی از آن داروها تاثیراتی هم داشتند، اما یاده روی مادرم دیگر دیوانه کننده شده بود.
سال ۱۳۶۵ قسم خوردم که نه تنها برای فرار از سربازی، که برای فرار از خانه آنقدر درس بخوانم که دانشگاهی خارج از شیراز قبول شوم...
سال ۶۶ خدا به من رحم کرد و رتبه خوبی آوردم و راهی تهران شدم، اما خانوادهام مایل بودند که از دانشگاه تهران انتقالی بگیرم و به شیراز بروم.
الان که به گذشته نگاه میکنم، واقعا خوشحالم که آن اتفاق نیافتاد! وگرنه الان یک زمین شناس کارمند بودمو در روزهای سرماخوردگی باید مثل معتادها منتظر داروهای گیاهی مادرجان میماندم!
این قدرنشناسی من هم البته اعصاب خیلیها را خرد میکند، ولی از اینکه آن داروهای گیاهی عجیب و غریب را زورکی نمیخورم خوشحالم!!!
Labels: طبا گیاهی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

اولا، مگر جواد بودن چشه؟
ثانيا، مگر آدم مشکلی داره که بيخودی ادای روشنفکرا رو در بياره؟
ثالثا، ما تازگیها کشف کردهايم که وارد دوران "پست جواديسم" شدهايم، منتهی کسی نبود کشفش کند.
رابعا، به کوری چشم همه بدخواهان، جواد هستيم، میمانيم و خواهيم ماند!
خامسا، پيشاپيش، فرا رسيدن سالگرد جوادترين رفراندوم تاريخ جواديه را تبريک عرض میکنيم! منظور رفراندوم ۹۸ درصدی ۱۲ فروردين نبود که نسل فعلی مشغول دعا به نسل قبلی هستند...
Labels: جواد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید


چون نهضت جوادیه راه افتاده، ما دیدیم نباید غافل بمانیم و گشتیم دنبال عکسهای قدیمی که در دسترس بود.
عکس اول مربوط است به کلاس دوم ابتدایی، در مدرسه "هاردینگ" ایالت اورگن، در شیطان بزرگ - سنه ۱۳۵۵. بعدی، وقتی در خرداد ۱۳۷۱ با بچههای گلآقا و رفقا رفته بودیم دارآباد و نفس مبارک بنده بند آمده بود. سومی، جشنواره فیلم طنز گلآقا بود همراه با علیرضا خمسه و سیامک ظریفی، در س

ینما فرهنگ، بهمن ۱۳۷۱. ماجرای این عکس هم بامزه است. کاریکاتور خمسه را کشیده بودم برای
کیهان کاریکاتور و بابت دماغش که اندکی شبیه آلت تناسلی شده بود عذر خواستم...گفت مشکل ژنتیکی است و ربطی به کاریکاتور من ندارد!
عکس چهارم با آن عینک ژیگولی مال سال ۱۳۷۳ است، در روزنامه همشهری. یک دورهای بعد از چاقی، به خاطر آنفولانزا ۱۵ کیلو کم کردم. این عکس مال همان روزهاست. بعدیاش، یکی از معدود عکسهای زمینشناسی! گمانم سال ۱۳۷۴ است در جاجرم خراسان. آن یکی هم سرک کشیدن به سرویش ادب و هنر روزنامه همشهری...



عکس ششم، عکس بنده و شاهینی است که در اواخر تابستان ۱۳۷۵ به خانه ما در چیذر پناهنده شد. عکس هفتم البته عکس اسکار با بنده است نه بنده با اسکار، بهمن ۱۳۸۰، در استودیو انیمیشن زاگرب که البته کلی از زیارت ما خوشحال هم شد! و نهایتا حضرت بنده در دفتر مجله تماشاگران.



استفاده از عکسها فقط با اجازه کتبی نیکآهنگ کوثر آزاد است!
Labels: جوادیه
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ای دو صد لعنت بر این آبریزش بینی و سرفه و سردرد و بدندرد و غیره...
از آن بدتر هم هی مجبور باشید محیط کارتان را با این ترکیبات ضدعفونی کننده مزخرف بوگندو از میکروب پاک کنید!
خلاصه تا این سینوسهایم تانژانت نشده برگردم سر کارم.
ناهار هم که میخورید، اصلا طعمش را نمیفهمید!
Labels: سرماخوردگی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

خونم به جوش آمد! يعنی چه؟ چه معنی دارد آقا؟ انجلينا با هيلاری کلينتون فاميل درآمده؟ ما نيستيم! انجي، عکسامو پس بده!
حال باحالترش هم اين است که باراک اوباما با برد پيت فاميل درآمده!
به هر حال، از اين تاريخ و به دنبال کشف اين خط ژنتيکي، نه من، نه انجلينا! اين خط، اين هم نشان!
Labels: Barak-Gelina
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اندر حکايت خالیبندی
بعضی از دوستان از اينکه به خاتمی لقب "خالیبند" دادهام ناراحت شده اند. احتمالا علتش ندانستن تاريخچه ماجراست.
من هم تا چند سال پيش نمیدانستم.
روزی روزگاری آجانها حق تيراندازی نداشتند، ولی اسلحه خالی به کمر میبستند، اما مردم چيزی نمیدانستند. به عبارتي، تفنگ خالی می بستند به کمرشان و برای خلقالله قيافه میآمدند.
به تعبير ديگر، وقتی توان چيزی را نداری و ادعايی میکني، مثل آجانی می مانی که سلاحش فشنگ ندارد و "خالی" است. و تو که اسلحه خالی بستهای به کمرت، "خالیبند" خواهی بود.
حالا بپردازيد به جملات قصار خاتمی در ۱۰ سال گذشته و آمار بگيريد چند درصدش خالیبندی نبوده است.
Labels: خاتمی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اين سرمای نابهنگام ديروز بدجوری من را انداخت. امروز صبح بعد از ضبط برنامه يکهو سرم گيج رفت و تلوتلو خوران افتادم. حالا خوب بود که نمی خواستم صدای کلاغها سهگانه را درآورم، چون بخشی را پيشاپيش آماده کرده بودم.
زنگ زدم محل کارم که ببينم اوضاع کار چطور است. ديروز آنقدر خبر روی سرمان ريخته بودند که عين سيگاریهای حرفهای که سيگار بعدی را با قبلی روشن میکنند، بدون وقفه خبرها را میگرفتيم و میفرستاديم روی خط. معمولا از ميزان فشار روز در ساعات اول بامداد میشود مطلع شد. اگر از ساعت ۶ بمباران خبری شوي، روزت فتيلهپيچ است!
خلاصه ما که نفهميديم کدام پدرآمرزيدهای گفته بود که "تن مپوشانيد از باد بهار"...اين يکی بدجوری ما را گرفت.
Labels: سرما خوردگی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اين چند روز به خاطر تعطيلی رسانههای داخلي، نمیتوان تحليلهای اينطرفی و آنطرفی چندانی در باره سخنان خاتمی را خواند و فهميد چه بحثهايی در جريان است.
در دو روز گذشته سعی کردهام به حافظهام فشار بياورم که چه زمانهايی خاتمی خواسته نقش يک رهبر اپوزيسيون را برعهده بگيرد. بيان سخنان داغ و بهقول منتقدين احمدینژاد "پوپوليستی" در قالبهای مختلف هميشه جواب نداده است، بخصوص برای سيد محمد.
اما مسالهای که میخواهم به ياد خودم بياورم، گفتههای سعيد حجاريان است...گمانم اين جمله از اوست که گفت "اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات"...
به نظرم میرسد که اصلاحات و تحولی که بخواهد بر مبنای خاتمی و اصلاحطلبان حکومتی تعريف شود، عملا مرده است. مشکل من اين است که اين گروه کی میخواهد بپذيرد مسيری را که طی کرده کار را به اينجا کشانده و احتمالا باید در باره ادامهاش تجدید نظر کند.
اگر خاتمی واقعا معتقد باشد که با رای میتوان حاکميت فعلی را تغيير داد، شايد به خاطر حضور بيست و چند سالهاش در حاکميت بتواند راه و چاه را هم نشان بدهد. من نهايتش فکر میکنم سيد محمدخالیبند، دروغ اول آوريل را چند روز زودتر از موعد گفته.
Labels: خاتمي
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آقايی که شما باشيد يا نباشيد، لپتاپ توشيبا را پس دادم و ديشب مجبور شدم از ميان گزينههای باقی مانده، يکی جديد بگيرم که البته زورم هم گرفت.
وقتی صفحه کليد عوض شود، بيچاره میشويد تا دکمه درست را بزنيد برای فارسی نوشتن!
خلاصه بايد چند روزی با اين اسباب بازی تمرين کنم!
Labels: اسباب بازی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
سيد محمد خاتمی معلوم نيست در کدام عالم سير میکند. بعد از شکست اصلاحطلبان در انتخابات مجلس سخنانی میگويد که از نظر مسوولان کشور به نوعی می تواند مقدمه براندازی محسوب شود.
این خبر را بخوانید:
محمدخاتمی رئیسجمهور سابق ایران اعلام کر
د، "در نظام جمهوری اسلامی مردم حق دارند اگر حکومتی را نخواهند؛ بدون توسل به زور، با راي خويش آن را با حکومت ديگری عوض کنند."
فراتر از عجيب بودن سخنان خاتمي، چند سوال وجود دارد.
۱- آيا منظور خاتمی از حکومت، دولت و قوه مجريه است يا کل مجموعه؟ اگر دولت است، که هر دولتی طی انتخابات ریاست جمهوری میآید و می رود و نیازی به این حرفها نبود. اگر کل مجموعه است، حرفش اندکی نقيض خودش خواهد بود. 'نظام' که نمیآيد شرايط آمدن 'جانشينش را فراهم کند! 'نظام' که نمیآيد امکان رای دادن به غير را بدهد.
۲- چند سال پيش که بحث امکان رفراندوم قانون اساسی در مجلس مطرح بود برای ايجاد تغييرات در ساختار قانونی کشور، که خلاهای قانونی را با توجه شرايط حال حاضر برطرف کند، خود سيد محمد خاتمی يکی از بزرگترين مخالفينش بود. به عبارتي، خاتمی مانع اصلی اصلاح قانون شد.
۳- حاکميت موجود، جلوي هرگونه تغيير و بلند شدن صدای مخالف را آنچنان گرفته که هر حرکت صنفی نيز تلاش برای براندازی محسوب میشود.
۴- خاتمی به نوعی سخن از اعتراض بدون خشونت زده. کدام اعتراض ملايمی پاسخی جز خشونت گرفته است؟
چند نکته:
خاتمی چرا اين حرف را الان می زند؟ آيا اين به معنای تایید بنبستی نيست که از مدت ها پيش سخن از آن میرفت؟ خاتمی چرا اين همه صبر کرد تا بعد از اخراج از حاکميت و نه خروج از آن چنين موضعی در برابر قدرت بگيرد؟ آيا اگر در زمانی که قدرتی داست اين کار را ميکرد، تاثير بيشتری نداشت تا الان که عملا بعد از انتخابات مجلس، اصلاحطلبان وزن کمتری هم پيدا کردهاند؟
آيا زدن اين حرف تلاشی برای جلب رضايت مردمی نيست که مدتهاست اصلاحطلبان را نمی بينند و يا نمیخواهند ببينند؟
آيا اين سخن تلاشی برای زندهکردن اصلاحات درون حکومتی نيست؟
بايد نشست و ديد که اصولگرايان با چه ديدی به نقد و يا نفی موضع جديد خاتمی برخورد خواهند کرد. گمان نمیکنم اين حرفها بدون جواب بماند، ولی بايد صبر کرد و ديد.
نکته تاريخی
: چاقو دسته خودش را نمیبرد و بالعکس.Labels: سخنان سوال برانگيز خاتمی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

هميشه عيد اول برای کسانی که عزيزی را از دست دادهاند، سخت است.
میدانم سهام و کمال و دیگر اعضا خانواده بورقانی امسال چه حسی دارند.
اميدوارم شادی جای غم را بگيرد، و میدانم اين دعای بسياری از کسانی است که احمد بورقانی را میشناختند و سنگينی فقدانش را لمس میکنند.
Labels: بورقانی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
کلاغهای کلاغستون در اولين روز رفتهاند سراغ همکاران زمانه در ناف آمستردام.
در اولين برنامه آقا و خانم کلاغ میروند پيش مهدی جامي، آزاده، معصومه و سيد ابراهيم نبوی
مهدی جامی که میخواد عيدی بده، باهاس مواظب باشی از توی قرآنی که دست سروش بهش خورده بهت اسکناس ندهها! آزاده که پاک از هرچی عيد و عيديه بدش مياد! حالا بگير معصومه رو که بدون حضور وکيل اصلا حرف نمیزنه! نبوی که باهاش شيرازی حرف مزني، می زنه کانال ترکی! ترکی حرف میزنی ميره يک کانال ديگه!
Labels: کلاغستون
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
خداوندا! تو که خودت می دانی چه چيزی حال ما را خوب میکند! چند سال است داريم همينطوری دعا میکنيم که از اين کارها بکني، اما نمی شود که نمیشود!
بله، قبول، خيلی از اوليا حق ۴۰ سال مینشستند و دعا میکردند تا نيازشان برآورده شود، ولی خدايیاش ما که از اين صبرها نداريم...
آن زمانها چند نسل طول میکشيد تا مردم بفهمند ته ماجرا چه بوده، ولی اين روزها قبل از وقوع حادثه کلی خبرها میشود!
خدايا! حالا که چند سال است دعايمان نمیگيرد، فقط تحويل بگير، بلکه لااقل حالمان اين روز دوم عيدی بهتر شود...
خدايا! کارهای بزرگ را دست آدمهای کوچک مسپار!
خدايا! چون ملت ما حال تغيير سرنوشتش را ندارد و جبرا و قهرا همچنان به همين وضع مبتلاست، خودت يک کاری کن که بدون آمدن يک قطره خون از دماغ کسي، اوضاع بهتر شود.
خدايا! لطفا نگذار اينقدر به نام تو کارهای شيطانی بکنند! اینها همیشه به نام حسين، کارهايی میکنند که تخصص شمر و يزيد است و به نام علي، معاويه بازی در میآورند!
خدايا! اگر قرار است بنده تو، بدون واسطه با تو حرف بزند، چرا اينقدر شغلهای نان و آندار برای مترجمان و واسطهها درست کردهای که سهم هم از همه چيز آدم می برند؟ دعا میکنم این واسطهها حذف شوند!
خدايا! اگر تقلب بد است، چرا مدعيان پيروی از فرامينت معمولا متقلبترين مردمانند؟ دعا میکنم ترسی به جانشان بياندازی که از اين کارها نکنند، البته اگر واقعا خداترس باشند!
خدايا! تو بخشنده و مهرباني، اما انگار بخشندگیات و مهربانیات اين چند سال بيشتر نصيب کسانی شده که خلاف دستوراتت کار کردهاند. این جماعت فقط به دستورات بخشهای مربوط به انتقام عمل کردهاند، آنهم به بدون توجه به متن.
خدايا! اين نفت، ملت ما را اندکی گشاد کرده. بی ادبیام را ببخش، اما چيز بهتری به ذهنم نرسيد. ملت ما مصرف کننده است و رعيت دولت. ملت عزيز ايران را غيرتی بخش اساسی و عزتی ده به دور از نفت تا ديگر منت جماعت را نکشند.
خدايا! حول حالنا الی احسن الحال!
Labels: حول حالنا الی احسن الحال
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
حالم از اين لپتاپ زاپاس به هم خورد و ديشب رفتم پسش دادم.
حالا اينقدر کار برايم سخت شده که نگو! عجب وابسته ساز است اين لپتاپ.
سال ۸۱ هم يک هفته خانهنشين بودم، و مجبور شدم از خانه کار کنم، منتهی مانيتور را ۹۰ درجه چرخاندم روی زمين تا وقتی به پهلو خوابيدهام بتوانم کار کنم!
خلاصه از همه دوستان بسيار عزيزی که تبريک نوروز فرستادهاند و هنوز نتوانستهام جواب بدهم، بيش از حد عذر میخواهم و بايد از امروز 'ياواش ياواش' شروع کنم!
Labels: لپتاپ
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
یک صاحبخانه دارید، و انگار تا آخر عمر با او عقد اخوت بستهاید وقتی پای بچهتان را می شکند، گربهتان را دار زده، چهار بار مزاحم همسرتان شده، یک توپ پینگ پنگ داخل لوله فاضلابتان انداخته...
کرایه خانهتان را زیاد میکند، یک دوربین مدار بسته کارگذاشته و تمامی کارهایتان را زیر نظر گرفته، هر وقت دلش بخواهد کرایه را افزایش میدهد، برای آنکه حساب هم همیشه دستتان باشد، چند تا از نوچههایش را میفرستد تا حسابی کتکتان بزند.
بعد هم وقتی به شما احتیاج دارد تا جلوی دیگر اهالی دیگر محله تشویقش کنید، باید کلی روبان بزنید به بیرون خانه و پلاکارد بگیرید و بگویید چه موجود نازنینی است و اعلام کنید همیشه با او بیعت میکنید.
داریم در مورد آلبانی سابق حرف می زنیم، یا کوبا یا شوروی سابق یا رومانی دوران کمونیستیاش یا ...
شاید بارها داستان '۱۹۸۴'جرج اورول را خوانده باشید. فکر میکنید مشابهتهایی میان سرزمین افسانهای آن کتاب و کشور ما وجود دارد؟ خدا نکند! کشور مذکور هر لحظه مدعی پیروزی در جبهههای جنگ است و برادر بزرگ همیشه ناظر است و هر از گاهی هم به شهروندان یک احساس آزادی میدهند تا بعد خدمتشان برسند. بله، شباهتهایی هست، اختلافهایی هم هست.
مردم در چنین نظامهایی کاملا حق دارند با سیستم بیعت کنند و به افزایش فشار بر خود بیافزایند. این انتخاب آنهاست که کاملا محترم است. مردم حق دارند دور رهبرانی جمع شوند که برخاسته از ساختارند. مردم کاملا می توانند هرچه به ایشان گفته میشود انجام دهند و حتما همه کارها خوب خوب جلو خواهد رفت.
مساله این است که اگر از زاویه دیدی دیگری به چاه نگاه کنید، ممکن است جور دیگری ببینید.
انتخاب شخصی من این است که هزینه مشروعیت بخشی را بالا ببرم، وقتی بازیگردان نمیخواهد به خواست من احترام بگذارد. میگویم این انتخاب شخصی من است، و برای انتخاب خودم هم ارزش زیادی قائلم، ضمن آنکه به رای دیگران هم احترام میگذارم.
ادامه دارد
Labels: راهبرد؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
فرا رسیدن نوروز، که زمانی چیز بسیار خوبی بود را خدمت شما تبریک و تسلیت عرض می کنم.
یک زمانی این عید، متعلق به یک آقایی به نام سعید باستانی بود ولی امروز آقای احمدینژاد گفته که این عید مال آقا امام زمان است. ما هم به امام زمان که مثل ما در روز ۱۵ شعبان به دنیا آمده عید را تبریک عرض میکنیم.
در سال گذشته به همه ما بسیار خوش گذشت، امیدوارم در سال آینده هم چنان باشد!
قربان شما کم نشه!
Labels: سال نو مبارک
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
بزرگترین جوک سالهای اخیر را لاریجانی در سال ۲۰۰۵ گفت، آنهم در نیویورک و دفاع ریاکارانهاش از دکتر محمد مصدق.
بعدش جماعت یادشان افتاد که ملی کردن صنعت نفت که تصادفا سالها نقش مصدق را در شکل گرفتنش انکار میکردند و می گفتند کار آیتالله کاشانی بوده، کار دکتر مصدق بوده و احمدینژاد که تصادفا انرژی هستهای را یک دختر دبیرستانی در خانه کشف کرده بود، فهمید که میتواند برای مصدق شدن مورد استفاده قرار بدهد.
آیا مصدق واقعا در حد رئیس جمهوری فعلی پایین آمدده است؟
مصدق جزیی از اپوزیسیون قانونی بود که مقابل حاکم قرار گرفت و تغییر را بوجود آورد. مصدق تحمل نشد. مصدق قانون را میشناخت، هرچند در جاهایی کارش نقص داشت و مورد اعتراض حقوقدانان قرار گرفت، ولی او ایران را در مقابل دادگاه سربلند کرد.
احمدینژاد جزئی از حاکمیت است. بوسیله حاکمیت بالا آمده و تنها مهرهای است که بیش از کوپنش حرف میزند. حرفهای بلند بلند این مهره محترم برای ما مشروعیت کاذبی برای اییران نزد تندروهای جهان اسلام و اهالی ونزوئلا و پاکستان درست کرده. پای صحبت راننده تاکسی پاکستانی اینجا بنشین تا در مورد قهرمانیهای رئیس جمهوری ایران برایت سخنرانی کند. نمیدانی برای خلاص شدن از حرفهایش پنجره را باز کردهای یا بوی گند خوارک کاریی که دیشب خورده و تمام روز در ماشین کارخرابی کرده؟
مصدق، فردی بود بالاتر از شاَن حاکمیت وقت و حاکم بشدت از او میترسید. مصدق ایران را از شر انگلستان آزاد کرد و باعث نگرانی آمریکا شد.
احمدینژاد پروژه هستهای را با حضور و حمایت روسها و بهرهبرداری شدید آنها معنی کرده است. ما نمیتوانیم سهم قانونیمان را از دریای خزر طالب باشیم. ما باید به هر ساز رووسها برقصیم. امسش چیست؟ منافع ملی با تعریف روسی.
...
احمدینژاد هرگز نمیتواند مصدق باشد و اصلا نمیتوان او را با مصدق مقایسه کرد. این به معنای بت کردن مصدق نیست! فقط بحث مقایسه است.
امروز احمدآبد خوشنام از حضور جسد دکتر محمد مصدق است و ایران در تاریخ نمیداند حضور احمدینژاد را چگونه تعریف کند؟
Labels: مصدق
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
همانطوری که گفتم، من درموقعیتی نیستم و نخواهم بود که به کسی جز خودم بگویم چه باید کرد و چه نباید کرد. منتهی آنقدر آزادم که عقیدهام را بیان کنم.
برخلاف بسیاری، من به آینده ایران ناامید نیستم، برعکس امیدوارم که نسل جوان به طور کامل از خاتمی و خاتمیچیها و کسانی که آیندهشان را به اینان گره زدهاند عبور کنند.
سالها پیش، مطلبی منتشر شد تحت عنوان 'عبور از خاتمی' و صدای خیلیها را درآورد. به نظرم ایده جالبی بود که نباید در یک نفر خلاصه شد و همه تعاریف را بر اساس او تنظیم کرد.
بر خلاف اندیشه خیلی از دوستان، من از خاتمی خوشم میآید. در دفعاتی هم که با او همصحبت شدهام، احساس آرامش کردهام. اما این دلیلی برای قبول رهبری او از نظر من نوعی نیست.
ما در روزگاری زندگی میکنیم که با تعاریف سنتی چندان سازگار نیست. ممکن است سیاست بر اساس عرف، همچنان بیپدر و مادر باشد، اما در روزگار جدید، اطلاعات به راحتی در دسترس همه و با سرعتی بسیار زیاد قرار میگیرد. پنهان کردن مسائل به راحتی روزگاری نیست که اخبار با تاخیری زیاد به مردم میرسید. آرشیوی از اکثر عقاید و نظرات روی شبکه اینترنت موجود است، و لازم نیست روزها و ماهها در کتابخانه ملی وقت صرف کنی تا یک گفته را کشف کنی.
گمان نمیکنم گره زدن سرنوشتمان به گذشتگان و درگذشتگان، راه پیشروی ما باشد، اما از تجربیات شکست خورده با ایشان میشود درس گرفت.
من نمیتوانم شخصا به گروهی اعتماد کنم که عاملان قتلها و اعدامهای دهه ۶۰ را تطهیر میکنند. حتی معتقدان افراطی نمیتوانند بگویند که نمیشود تصمیمهای یک رهبر مذهبی را زیر سوال برد وقتی از دوران پیامبران گذشته!
قبول دارم که سیاست گاه قبول بد در مقاببل بدتر است. اما چرا از میان خوب و خوبتر امکان انتخاب نداشته باشم؟
ساختار فعلی در ایران، شرایط را به سمت سقوط پیش میبرد. سهم مدیران ارشد مملکت در این سقوط قابل فراموشی نیست. پذیرفتن خطای گذشتگان و پذیرش مسوولیت حداقل کاری است که باید انجام شود.
من به عنوان یک ایرانی که به سرنوشت کشورم میدانم که گذر از این وضعیت سالها و یا حتی نسلها به طول خواهد انجامید. هرچیزی که باعث نگرانی صاحبان نامشروع قدرت و مکنت و ثروت دولتآورده میشود، نشانهای است که باید روی آن متمرکز شد. این نظر من است.
چه کسی خوشش بیاید و چه نیاید، من نگاه مذهبی خودم را دارم، اما این دلیل نمیشود که بپذیرم به نام مذهب، آینده خانهام ویران شود، نمیتوانم زیر بار این دروغ بزرگ بروم که ما برتر از دیگرانیم چون شیعه هستیم.. نمیتوانم قبول کنم چون 'سید' نامیده میشوم، فرقی با یک 'نجس' هندی دارم.
من نمیتوانم نگاه خودم را به کسی تحمیل کنم، و از کسانی که تحمیل کننده سیاست، نگاه و جهانبینی خود هستند، بیزارم. از نگاه من، جماعت مدعی در ایران، شاگردان فقیهانند. من از فقه و فقیه وقتی به حاکمیت میرسد، خیری ندیدهام.
نگاه فعلی آیتالله منتظری شاید نشاندهنده مشاهده یک تجربه ناموفق باشد که زمانی طرفدارش بوده است. گمانم آیتالله سیستانی با وجود نفوذ زیادش، نشان داده که میتوان از حاکمیتی که به نزول دین میانجامد فاصله گرفت.
این نگاه من است که حتی با مخالفت نزدیکانم هم روبروست. باعث خوشحالی من است که با آزادی کامل میتوانند روبرویم بایستند، همان آزادی که ممکن است خودشان مانعش باشند.
ادامه دارد
Labels: راهبرد؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
یا چه نباید کرد!
من همیشه از این سوال چه باید کرد خندهام میگیرد. چرا؟ چون باید از راهبران سیاسی پرسیده شود نه ناظران!
اما گاهی مرا غم میگیرد. چون راهبر سیاسی واقعی نداریم! کسی که نتواند راه و چاه را ببیند، چگونه میتواند هدایت جماعتی را برعهده گیرد؟
کسانی که در ایران رهبر سیاسی میشوند، معمولا موجسوارانی هستند که تاریخ مصرفی کوتاه مدت دارند. آیا خاتمی واقعا یک رهبر سیاسی بود که از مدارج پایین شروع کرد و گروهی راه انداخت و گسترشش داد یا موقعیتی در اختیارش قرار گرفت و فضای کشور او را تبدیل به رهبر یک جنبش کرد؟
آیا کسی که اصلا نمیداند چطور از سر ناچاری و عدم پذیرش نامزدی از سوی میرحسین موسوی، پیشنهاد جماعت را قبول کرد، میتواند یک رهبر سیاسی آزموده باشد؟
مساله این است که ما انتظار راهبری از کسانی داریم که خودشان حتی قادر به راهبری مجموعههای کوچک سیاسیشان در شرایط بحرانی نیستند.
اینجا صفحه شخصی کسی است که از جماعت آزموده موجود ناامید است، و میپندارد اعتماد بر ایشان، خطاست. به هیچ کسی هم نمیگویم که نباید به اینان اعتماد کرد یا نکرد، اما به انتخاب شخصیاش و بیانش پایبند است.
گزینهها چیست؟
گمان من به عنوان یک ناظر ساده این است که حرکتهای ریشهای اجتماعی و صنفی بسیار موثرتر از سوسولبازیهای غیر مداوم است. منافع مشترک صنفی و نیازهای قوی کارگران، زنان، معلمها، دانشجویان تا وقتی به سیاسیون فعلی گره نخورده، بسیار موثرتر در لایههای زیرین تاثیر میگذارد. علت ترس شدید نهادهای امنیتی ایران هم اطلاع از تاثیرگذاری این حرکتهاست که با هزار و یک کلک سعی میکنند به خارج از کشور مربوطشان کنند تا از مشروعیت بیاندازندشان.
سالها پیش وقتی بحث سازمانهای غیر دولتی راه افتاد، همهاش خندهام میگرفت چون اکثر این سازمانها، عملا دولتساخته بودند. این نهادها نمیتوانند بعد از سقوط دولت حامی کار کنند، و در عمل نتوانستند.
ادامه دارد
Labels: راهبرد؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
امت همیشه در صحنه آماده رای دادن، معمولا عامل رای ندادن چند ده میلیون نفر و شکست را چند تا غرغرو مثل من میدانند. لازم به ذکر است که این وبلاگ در سال گذشته حداکثر ۱۲ هزار بیننده در یک روز و حداقل ۱۹۰۰ تا در روزی که به روز نشده داشته است.
سوال اینجاست که چرا دهها و بلکه صدها وبلاگ طرفدار رای دادن، جلسات وبلاگنویسها و...با آن همه خیالی که در باره تاثیرگذاری وبلاگستان دارند، آنچنان بیتاثیر است که نتوانسته مردم را تشویق به حضور بیشتر کند؟
من از زمانی که این وبلاگ را راه انداختهام، حرفم این بوده که رای دادن در این ساختار کاری بینتیجه است، پس رای نمیدهم و نظرم را نمیگویم. به کسی هم اهانت نمیکنم و و بر عکس معتقدم که همه باید بتوانند کاری را که درست میدانند انجام دهند.
معتقدم که انتخابات در ایران تعریفی ندارد، و نمایندگی مردم در حکومت فعلی کاملا بیمعناست.
به نظرم تا زمانی که ساختار این چنین است، هر کسی که وارد این بازی میشود، قاعده بازی را پذیرفته و آنرا قبول دارد، پس نق زدن که که شورای نگهبان چنین است و چنان و رهبری و سپاه و الباقی در آن دخالت میکنند، نادیده گرفتن واقعیتها است.
اگر انتظار دارید این بازی به هم بخورد، باید قاعده بازی را به هم بزنید و نگذارند شما را اینچنین به بازی بگیرند.
امروز قائممقام حزب اعتماد ملی میگوید شرکت در انتخابات به این نحو که امکان نظارت روی شمارش آرا و غیره نباشد، بیمعناست. مگر جماعت از اول نمیدانستند که مانع حضور نمایندگان احزاب در محل شمارش آرا خواهند شد؟ مگر نمیدانستند که رای مردم، زینت نظام است؟
برعکس کسانی که خیال میکنند حکومت خواهان عدم شرکت مردم است، فکر میکنم این ساختار به آمار بیش از هر چیزی محتاج است، و علت تقلبهای گسترده در سالهای اخیر زنده شدن مردهها در شب انتخابات علاوه بر بالاتر رفتن رای بعضی از گزینهها برای آمار بیشتر است.
اکثریت خاموش بیخودی به کسی دوبار اعتماد نمیکند. تمام زور این جماعت برای بیدار کردن اکثریتی بود که از خود آقایان بیدارتر است. فکر میکنم اکثریت خاموش این بار باعث بیداری اصلاحطلبان شود که بدانند کارهایشان چقدر بیثمر بوده.
Labels: انتخابات
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید