در طی سالهای گذشته همیشه دنبال جواب این پرسش بودم که چرا کار ما به اینجا رسیده است؟ وقتی ابتدا برای روزنامه نوروز و در نهایت روزنامه حیات نو، بیوگرافیهای آدمهای سیاسی را شروع کردم، اساس کار را بر مصاحبه با اشخاصی گذاشتم که تجربیات زیادی در اداره کشور و یا حتی خراب کردن مملکت داشتهاند.
چهار نفر از کسانی که با درایت از زیر مصاحبهها در رفتند، علی لاریجانی، احمد توکلی وسعید حجاریان وآقای X بودند. حتی مرحوم نوربخش هم که راهی سفری خارجی بود، تلفنی به سوالاتم جواب داد و مسوول دفترش اطلاعات مورد نیازم را به من داد. نکته جالب این دیدارها، حق به جانب بودن اکر آقایان بود، و اگر اشتباه بزرگی هم در حوزه کاریشان رخ داده بود، دیگری را مقصر می شناختند.
متاسفانه حیات نو را بستند و نتوانستم با همه سران اشغالگر لانه جاسوسی گفتگو کنم، ولی کنار هم گذاشتن گفتگوهای دکتر ابراهیم یزدی، بهزاد نبوی، ابراهیم اصغرزاده و عباس عبدی نکات جالب توجهی را برای من معلوم کرد.
میخواستم ببینم نابسامانیهای فرهنگی کشور در دهه شصت بر عهده چه کسانی و چه تفکری بوده، مصاحبه با شمس الواعظین، محسن آرمین، تاجزاده، بورقانی، صابری و اصغرزاده و مهاجرانی پاسخهای ظریفی در پی داشت.
وقتی می خواستم نقش جناح راست را در خراب کردن مسیر اصلاحات ببینم، گفتگو با حسین شریعتمداری،امیر محبیان، جواد لاریجانی وبا هنر آنقدر کمک کرد که حد ندارد. حیف که یکی از اهالی موتلفه جواب مثبت نداد.
سالها مانده بودم که چرا موتلفهایها از بهزاد نبوی متنفر هستند، باید از زیر زبانش یک جور بیرون میکشیدم و به پاسخهای خوبیرسیدم.
برای درک خطاهای تاریخی در کردستان، زیباکلام و جلاییپور در گفتگوهای مفصلی کمک به حالم بودند!
شناخت خدمت و خیانت شهرداری تهران در دهه هفتاد بدون مصاحبه با کرباسچی و عطریانفر به جایی نمیرسید.
مسالهای که در اکثر گفتگوها وجود داشت، ترس اکثر آقایان از انتشار سوالهایی بود که کرده بودم. باید از نزدیک قیافههاشان را میدیدید. نکته جذابتر، آان بود که وقتی سوالهای خاصی را از ایشان نمی پرسیدم،احساس گنگی به من میگفت که طرف خیلی خوشحال است که من چیزهایی در بارهاش نمیدانم...بندگان خدا نمیدانستند که بعدا زیر و بم زندگیشان را از طریق دوستان قدیمشان که حالا دشمنان جدید شده بودند، در خواهم آورد!
سالها باید بگذرد تا بتوانم خیلی از آن پاسخها را تحلیل کنم.