یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Tuesday, April 12, 2005
سفر مونترآل و چند خاطره
الآن که دارم سوار بر هواپیما به سوی مونترآل می‌روم، یاد هواپیماهای عهد دقیانوس ایران-ایر تور و هما می افتم. امان از توپولف‌ها!
شاید بامزه‌ترین سفر داخلی‌ا م در خرداد سال ۷۶ بعد از انتخابات ریاست جمهوری بود. صبح آن روز برای اجرای پروژه کاتالوگ موزه ریاست جمهوری همراه با ایرج اسلامی از همشهری و دوستی که مشاورش بودم، به رفسنجان رفته بودیم، و پس از بازدید سایت با محسن هاشمی که رئیس دفتر رئیس جمهوری بود، برای بازگشت همجراه او به یزد رفتیم. بماند که در راه ماموران انتظامی جلوی ما را گرفتند و کارت خبرنگاری اسلامی نجاتمان داد-در نظر بگیرید قیافه محسن هاشمی را که کارت همراهانش نجات‌بخش نبود!-و وقتی فهمید کارت خبرنگاری چه کارها که نمی کند، یادش آمد که در طی راه چقدر حر‌ف‌های غیر رسمی زده که هر کدامش که چاپ می‌شد، دودمان یکی از سران مملکت را بر باد می‌داد.
وقتی ساعت هفت شب به یزد رسیدیم، فهمیدیم که هاشمی رفسنجانی دارد از پروژه آبیاری تحت فشار بازدید می کند. همراه محسن به گروه او رسیدیم و من مانده بودم حالا کدام یک از محافظان هاشمی می تواند حال ما را بگیرد!

دکتر کلانتری وزیر کشاورزی تا مرا دید، تعجب کرد و متلکی انداخت و فی‌الفور جوابی شنید( در حد اینکه چنان کاریکاتوری ازت بکشم که...)، آخر گذشتن از سد‌های حفاظتی که به این سادگی‌ها نبود!

بازدید که تمام شد، با جماعت راهی فرودگاه شدیم و از شانس مان به یکی هواپیماهای تشریفاتی رفتیم. طالب، که مسوول خبرنگاران بود با دیدن ما اندکی شاخ در آورد که از کجا سبز شده‌ایم.

چند دقیقه‌ای که نشستیم، دیدم از هواکش‌های بالای سرمان هوای داغ بیرون می آید، خواستم پیچ هواکش را ببندم که دستم سوخت ! آخر فلزی بود!
بعد دیدم بوی کباب بلند شد(دیدن بوی کباب هم از آن حرف‌هاست!). وقتی هواپیما از یزد فاسله گرفت، بوی کباب شدیدتر شد. راستش داشتم به خلبان در دلم فحش می‌دادم که همه ما گرسنگان را دارد با کبابی که برایش گرم می‌کنند، می سوزاند. هنوز به حد نفرین نرسیده بود که برایمان سینی غذا آوردند...وای! داغ‌ترین کباب برگ و شاید هم خوش‌طعم ترینش بود! زبان و سقف دهانم کاملا سوخت، ولی می‌توانستم طعم محشرش را حس کنم! آخر سر هم بعد از فرود به پاویون ریاست جمهوری رفتیم و پس از اندکی پذیرایی،
راهی خانه‌مان کردند.

این احساس شهروند درجه یک بودن هم آنقدر کیف داشت که حد ندارد.

صبح روز بعدش باید به شیراز می‌رفتم، آنهم با توپولوف! وای، نفس آدم تا زمان راه افتادن هواپیما می گیرد! انگار هواکش هواپیماهای کمونیستی با جاذبه زمین نسبتی احمقانه دارند! یکی از مسافران هم پس از بلند شدن هواپیما بالا آورد و رایحه خوش‌بوی محتوای معده اش تمام دور و اطرافش را گرفت...نزدیک بود بقیه هم به خاطر این بوی بد بالا بیاورند...

هواپیما از بس تکان داشت، مهمانداران بخت برگشته را نگران استفراغ‌های زنجیره‌ای کرده بود...یک نوع آماده‌باش. بعدش دیدم در ردیف جلو یک عمامه دارد بالا و پایین می‌پرد. نگو مقامی بسیار مهم! هی می‌خواهد به دستشویی برود و به خاطر گیر کردن در چاه‌های هوایی، مهماندار به او اجازه رفتن به بیت الخلا-همان دست‌شویی خودمان- را نمی‌دهد. چند نفری از هم‌سفرهای بامزه شیرازی شروع‌ کردند به متلک پرانی...حاج آقو، حالو یِی کمی دندون رو جیگر بیذوُ...عامو باکیت نمیشه...کلی ساله از دست ُشماها عاجزیم، حآلو چی میشه دو دَقّه شُمو هم عاجز بِشی؟

بگذریم. هر سفر داخلی برای من باعث تفریحات سالمه بود، ولی بعد از ماجرای دستگیری، برخورد کسانی که کارت شناسایی‌ام را می دیدند متفاوت بود...از یک مامور در فرودگاه تبریز که کلی با لهجه غلیظ قربان صدقه‌ام رفت، تا ماموری در فرودگاه مهرآباد که به همکارش گفت کیف مرا چند بار چک کنند...

الآن دارم بر می‌گردم و مهماندار هواپیما آنقدر در هنگام نشان دادن درهای خروج اضطراری و معرفی دستورالعمل حفاظت پرواز مزه پراند که حد ندارد. درست برعکس بسیاری از مهمانداران نسبتا یُبس ایرانی!