در طول سالهای کارم در مطبوعات با همکاران و صاحبان قلم متعددی روبرو بودهام که از کوچههای مختلف فلسفه در مهتاب شبهای زیادی با پیر و یا بی پیر گذشته بودند.
در "مهر" با طرفداران دکتر فردید آشنا شدم. آنقدر از خودخواهی و خودپسندیشان بدم آمد که اصلا به خودم زحمت مرور نوشتههای استاد اعظمشان را ندادم. روزی هم که ترجمهای از اثار "هایدگر" را می خواندم، دانستم ماجرا چیست. اینان چنان توجیهگر قدرت بودند که گویی باید خفه بود و گفت چشم.
در روزنامههای دوم خردادی هم با "روشنفکران دینی" دمخور بودم. بسیاری از ایشان یا از حلقه کیان بودند و یا آن حلقه ، ارباب حلقههایشان بود. نکته جالب در باره اینان هم سکوت معنیدارشان در قبال کارهایی بود که در سالهای ۶۰ کرده بودند. انگار افراد دیگری مسوول نابسامانیها در آن دوره بوده و باید بازخواست میشدند. اینان "پوپری" و طرفدار دکتر سروش وهمفکرانش بودند.
راستش از سال ۷۲ تا آخرین شماره، خواننده کیان بودم، و لذت زیادی از مباحثش می بردم، ولی برایم عجیب بود که چرا جماعت اطلاعاتی "چپ" کیانی شدهاند؟ به قول دوستی، "کیانت" را بر خیانت ترجیح داده بودند. این گروه سرمایه اندوز بلد بود چگونگ قبض خود را بسط بدهد و بساط روزنامهنگاران را منقبض کند.
سالها باید بگذرد تا بفهمیم حرف حساب این جماعت چه بوده و چرا نتوانستند رهبران خوبی برای جنبش اصلاحات باشند.
راستی! سازگارا هم از اینان بود، و ظاهرا دکتر سروش قبل از سفرمحسن به آمریکا برای پیوستن به موسسه واشنگتن، به او گفته بود که از این سفر و برنامهاش منصرف شود. امیدوارم منابع جدیدتری صدق این گفتار را تایید کنند.