این ماجرای مصاحبه برای کار مرا مجبور کرد از شکل سیاسی به ساختار وبلاگی "هر چه دارد دل تنگت بگو" نزدیک شوم. گاهی دلم برای جفنگیات تنگ میشود! و هوس میکنم از زندگی روزانه بنویسم...
راستش دوستان خوبم معرف من برای کار مورد نظر بودهاند، و گرچه امید چندانی به موفق شدن در آزمون چند مرحلهای ورودی ندارم، ولی از اینکه محبت دوستم و همسرش نصیبم شده، بینهایت خوشحالم.
دیروز هم بعد از یک بی خوابی عذابآور، راهی مسلخ شدم، و بعدش هم رفتم به یک کافه اینترنتی و چند خطی نوشتم....بدم نمیآمد اندکی مستندسازی وبلاگی کنم. ظهر همراه دوستان دیگرم در مراسم
روز جهانی آزادی مطبوعات در
موزه سلطنتی اونتاریو شرکت کردم. بعدش هم با
مجید زهری و محمد تاج دولتی یک ساعتی در قهوهخانهای همان طرفها کلی بحث سیاسی و مطبوعاتی کردیم...
عصر دنبال کارهای خودم رفتم و البته به سینما هم سری زدم، خواب هم نبرد!
از سینما که خارج شدم، دیدم ازدحام عجیبی است...چشمتان روز بد نبیند، خانم
"پاریس هیلتون" آمده بود برنامه اجرا کند...

من هم باید اسکنرم را از فرید سی بی سی می گرفتم و از شانس من، چرخ ماشینش پنچر شد و مدتی بیشتر در ولایت تورنتو معطل ماندم...
شب که به خانه رسیدم خودم را تا تخت تشیع جنازه کردم و تا آغاز برنامه طنز شبانه "جان استوارت" خوابیدم...
الآن هم که مرض وبلاگ نویسی وادارم کرده که بنویسم...