معمولا یادمان میرود چه کاره هستیم و هدفمان از روزنامهنگار شدن، چه بوده است. وقتی عشقمان ابزار کسب درآمدمان شد، یادمان رفت که میخواستیم چه باشیم و چه کنیم...وقتی حرفهمان باعث شد برایمان سر ودست بشکنند، فراموش کردیم که آمدهایم خودما باشیم نه "خود" دیگران. وقتی ستادهای انتخاباتی"ابزار"مان کردند، چه مجانی و چه به قیمت ماهی یک و نیم میلیون تومان، از یاد بردیم که فاحشهها نیز قیمتهای متفاوتی میتوانند داشته باشند...
امروز، روزنامهنگاری ما وضعی اسفناک دارد. اینقدر درگیر زندگی و مخلفاتش شدهایم که برایمان آزاد بودن اهمیتی ندارد.
بله! آزادیم از فلان سیاستمدار قدرتمند، دفاع کنیم...
آزادیم سیاستهای گذشته را زیر سوال نبریم...
آزادیم سکوت کنیم...
آزادیم آزاد نباشیم...