من هر وقت حالم گرفته ميشه، ميرم سراغ ولخرجی...انگار نذر دارم که خودمو بدبخت کنم. گاهی وقتها خدا رو شکر می کنم که مثلا چيزی اندازه خودم پيدا نکردم تو همچين روزهايی. تا دلتون هم بخواد عقده مارک دارم، اين عقده هم از روزگار کودکی و زندگی در ولايات متحده همراه بنده بوده...
از طرف ديگر رگ اسکاتلندی من باعث ميشه که در روزهايی که مرض خريد مياد سراغم برم جاهايی که حراجی دارند(
قابل توجه کمال الدين فراهانی). امروز هم رفتم وينرز و اندکی برای خود ولخرجی نمودم. از جمله يک فقره پيراهن تيمبرلند ابتياع فرموديم، همينطور شلوار هم مارکش را و يک پيراهن مارک
لاک...! بعد هم فهميديم يک جا حراج ادوکلن است، در صد قدمی مطب دکتر جان. بعد هم رفتيم خدمت جناب دکتر و با قلبی نسبتا مطمئنه آمديم بيرون و الان در يک نت-کافه نشستهايم و کرسی-شعر می نويسيم.
راستش اين مرض خريد من به جز دلايل روانی و عقدههای نفساني، علل ديگری هم دارد که فعلا از آنها بیخبرم! احتمالا چيزی در حد کرم و اين جور چيزهاست.
از شوخی که بگيريم، مثل اين میماند که بخواهم فشاری را از روی دلم بردارم. هميشه اين عادت را بعد از اتفاقات بد داشته ام. ملت اينجا بعد از دست دادن کسی می روند بار، عرق خوری ، ما می رويم خريد لباس!
مشنگ بودن هم عالمی دارد. نه؟