آیا از ایرانی بودنم خود شادمانم؟ -۱۲هر چه باشد ما زاده یک خانهایم، در آن سرا بزرگ شدهایم، حتی اگر از پدر و مادرمان هم راضی نباشیم. میتوانیم تلاش کنیم تا در اولین فرصت فرار را برقرار ترجیح داده و بعد از سالها برای پدر و مادرمان نامه بفرستیم و سراغی هم از خواهران و برادرانمان بگیریم...ولی این پاک کردن صورت مساله است.
ما یادگرفته ایم که به جای حل مشکل، از آن فرار کنیم. انگار جزئی از ذات ما است. خمیره ماست...حرف زدنمان از عملکردمان همیشه پیش است. استاد شعار و تاسف خوردنیم.
بله، من از این نوع ایرانی بودنم بسیار ناراضی ام. هر چه باشد، حتی اگر از خیلی چیزهایش ناراضی بوده باشم، ولی بهترین لحظات عمرم را در آن سپری کردهام. شادیهایم در آن بوده، برای مخاطبم شادی آوردهام، و مخاطبم با حس خودش، مرا شاد کرده. این رابطه به راحتی به دست نیامده که بخواهم به راحتی از دستش بدهم.
من از ایرانی بودنم، به این صورتی که هستم و بودهام شادمان نیستم. من زمانی میتوانم "ایرانی" باشم که کاری برای "ایران" کرده باشم! زاده شدن در ایران هنر نیست! ایرانی شدن است که سخت مینماید. بله، فرار از آنچه هستم خیلی راحت است فرار از گذشتهام راحتتر... ولی توی آینه که نگاهه میکنم، نه کاناداییام، نه چینی، نه عراقی، نه مصری، نه یونانی، نه مکزیکی، نه آفریقای...
آیا میتوانم ادعا کنم که ایرانیام، بله زاده ایران هستم، ولی مگر چه قدمی برای زادگاهم برداشته ام؟ مگر نمی توانستم درحد توانم خدمت کنم؟
نه! من از این چیزی که هستم شرمندهام...