دیروز بعد از پیاده روی و تماشای فوتبال و اندکی اکبار، گفتم بگیرم بخوابم! بالاخره بعد از مدتها کار شدید احتیاج به خواب پیدا میکنی . چند خواب عجیب و غریب دیدم که احتمالا به خاطر اینکه فراموششان نکنم بیدار شدم. این اکلاق نحس را از قدیم دارم که گاهی به طور ناخودآگاه از خواب میپرم تا "خواب" خودم را دوباره به یاد بیاورم ...
هر چه بود خواب دیدم چند کارگر در کارخانهای کشته شدهاند-گمانم کارخانه سیمان بود-ودیگر اینکه با خانوادهای فقیر آشنا شدم که فرزندشان کاریکاتوریست مستعدی بود، و خدا خدا می کردم که خانه کاریکاتور او را بپذیرد و پولی هم نگیرد. آنقدر کارش خوب بود که اشکم درآمد.
خوابهای دیگری هم دیدم که اینقدر روی من اثر نگذاشته بودند که بیدارم کنند. جالبش این بود که با زنگ تلفن یکی از دوستانم که کارگردان سینماست از خواب پریدم. البته در خواب به من زنگ زد. شماره تلفنی را از من میخواست...
دقیقا دو دقیقه بعد بیداری بود که آمدم بنشینم پشت کامپیوتر، تلفنم زنگ زد.
احساس غریبی بود...