معمولا تا يکی را دستگير میکنند، تا هفته اول همه صدایشان بلند است و داد و بيداد میکنند. چند روزی که میگذرد، يواش يواش همه يادشان میرود که طرف در چه وضعی است و بعدها خواهند پرسيد" راستی اون يارو که سر "نمنه" گرفتنش چی شد"؟
مانا الان در کنج سلولش تنهاست. البته چند تا سوسکی که از در و ديوار بالا میروند او را به ياد ماجرا خواهند انداخت. اميدوارم کاغذ و قلم به دستش بدهند تا خاطرات اين چند روز را مصور کند. شايد نسخه دوم "مسخ" کافکا را داد بيرون.
چند روز پيش ذکر خيرش بود با يکی از همکارانی که الان ساکن کانادا است. مانا آنقدر آرام و بی سر و صدا بود که باورش برای آنانی که میشناسندش سخت است که دچار چنين مشکلی شده باشد.
الان میدانم نگرانی مادرش و خانوادهاش دو گانه است. اگر آزاد بشود چه خواهد شد، و اگر آزاد نشود چه! اين دغدغه کمی نيست. اميدوارم همه چيز به خوبی و خوشی تمام شود و نگرانی همه به حداقل برسد، بخصوص نگرانی مادرش که مانای هفت-هشت ساله را پس از مرگ منوچهر نیستانی بزرگ کرد و نگاهبانش بود.
"مانا"، مانا باشی!