یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Monday, August 25, 2008
بعد از ظهر لعنتی
امروز بعد از ظهر سختی داشتم. هر وقت دوستی يا آشنايی از دست می​رود، اين حافظه من يکهو فعال می​شود.

ياد پياده​روی​هايمان افتادم. از سر کلاس تا سر برزگراه صدر...از گپ​های سياسی...خيلی راحت مخالفتش را بيان می​کرد...

من هر وقت سوار هواپيما می​شوم، خنده​ام می​گيرد که چقدر اين ابوطياره نا امن است... ولی باز وقتی در آسمان هستي، خودت را رها می​دانی...با آنکه فاصله​ات را مرگ فقط چند دقيقه است.

شايد رفتن خودت برايت راحت باشد، ولی برای ديگران چه؟ برای کسان دوری که شايد تو را گاه و بيگاه ديده باشند؟

محسن رسول​اف هم چنین بود. امروز دیگر نیست. کسانی که او را دیده بودند احساس گنگی دارند. چه دارند که بگویند؟ خانواده​اش چه حسی دارد؟ پدرش چه امیدها به او داشت.

بايد بپذيری. چاره​ای نداری. محسن رسول​اف رفته، مثل ديگر مسافران بی​گناه آن هواپيما...

Labels:

شوکه شدم...شوکه شدم...شوکه شدم
خيال می​کنيد نوشتن الان کار راحتی است؟ چرا فقط خبر رفتن و مرگ می​آيد؟

عصبانی بودم، الان دارم ديوانه می​شوم! يکی از کشته شده​گان سقوط هواپيما، شاگرد سابقم بود. شاگردی و رابطه رسمی به کنار! يکی از بهترين آدم​هايی بود که می​شناختم.

محسن رسول​اف، يک دوست بود. پدرش هم دوست پدرم بود. عمويش، سال اول راهنمايی ناظم ما بود و يکی از نازنين​ترين آدم​های دنيا. پسر عمويش محمد، کارگردان موفق سينما.

...

الان گيج گيجم. به قول شيرازی​ها سرم دارد دور خودش پر می​خورد.

محسن آن زمان که در فرهنگسرای امير کبير درس می​دادم، هر هفته کارهای جديدترش را می آورد و هميشه بحث می​کرد. الان صدایش توی گوشم است. یادداشتی که پدرش نوشته بود برای آن جلسه​ای که نتوانسته​ بود بیاید از ذهنم نمی​رود.

...

وقتی از ايران خارج شدم، برای ادامه تحصيل چند سالی از ايران خارج شد. هر از گاهی گپی می زديم.

...

آخرين عکسی که در فتوبلاگش انداخته از پيشکک است...

...

سرم گيج می​رود. نمی​توانم باور کنم.

Labels: