یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Monday, September 22, 2008
ایده‌آلیست باش، واقعی زندگی کن
ما عادت بدی داریم. دوست داریم سرمان را در برف کنیم، بیرون را نبینیم و نهایتا به همان وضع موجود راضی بمانیم.

شاید خیلی از خوانندگان این وبلاگ نگاه مرا نپسندند. اما خیلی راحت انتقاد می‌کنند و با هم گفتگو می‌کنیم.

به اعتقاد من، شاید یکی از زیباترین و تاثیرگذارترین آیه‌های "قرآن"، در باب تغییر است. تا زمانی که نخواهیم خودمان را تغییر دهیم، هیچ چیزی هم تغییر نخواهد کرد.

حالا می‌خواهد شما ضد دین باشید، دیندار باشید، یا کاملا مستقل از هر دو. بحث تغییر است که برای من اهمیت پیدا می‌کند. 

تا وقتی قاعده بازی را تغییر ندهی، در همان وضعی خواهی ماند که بوده‌ای و هیچ چیز عوض نخواهد شد.

همه ما نیاز به تغییر داریم. 

اما...

سیاست بازی واقعیت‌ها و حداقل‌هاست. از ایده‌ال خبری نیست. اما وقتی خواست خود را آنقدر کوچک و محدود می‌کنیم که به حداقل راضی باشیم، ضررش می‌شود سفله‌پروری افراطی و قهرمان دیدن ضدقهرمان‌ها. طوری می‌شود که در شهر کورها، یک چشم که هیچ، آنکه کور است ولی عینک زده پادشاه خواهد شد.

حرف من این است که خواسته‌های‌مان را از سیاسیون بالا ببریم. از ایشان انتظار داشته باشیم. اگر کوتاهی کردند، پاسخ بطلبیم. این دیگر عصبیت ندارد.

وقتی می‌گویند "ایران برای همه ایرانیان" و یا "دانستن حق مردم است"، به گفته‌های‌شان پایبند باشند. واقعیت، وقت‌شناس نیست. موقعیت‌شناس نیست. 

با پیرتر شدن آدم، مصلحت‌اندیشی جانشین ایده‌‌آل‌گرایی می‌شود. اما تا ایده‌آلی نباشد، تغییر معنایی نخواهد داشت. ترس من از پیر شدن جوانانی است که حد مطلوب‌شان، مصلحت‌گرایانی است که مطرح شدن حقیقت را تحمل نمی‌کنند. به همین دلیل ترجیح می‌دهم سوال‌های فراوانی که مدفون شده را بیرون بکشم.

مصلحت‌اندیشی افراطی نهایتش افتادن به وضع موجود است. 

به این بهانه که دیگران سو استفاده می‌کنند، نباید بر حقیقت سرپوش گذاشت. به جای اعتراض به من، به سو استفاده کننده باید تاخت که چرا خارج از محتوا مطلبی را نقل می‌کند بی‌آنکه کلیت مطلب را منعکس سازد.

از محتوای نظرات خوانندگان دریافته‌ام که کسی با رو شدن واقعیت‌ها مشکلی ندارد. دوستان می‌اندیشند که خاتمی ناجی است. خب از ناجی بودنش دفاع کنند. بگویند چه طرحی برای نجات دارد. در همان چارچوب می‌توان سوالاتی مطرح کرد و به انتظار پاسخ نشست. الان روزگار قهرمانان نیست. دو سال پیش فکر می‌کردم قهرمانان هستند که تاریخ را می‌سازند، اما دیگر چنین "ایده‌آلی" ندارم، اما امروز فکر می‌کنم بزرگترین تحول، تبدیل شدن همه ما به "سی‌مرغ" است. تا قله قاف باید برویم، سخت است، ولی خاتمی و امثال او سیمرغ نیستند. این ماییم که می‌توانیم سی‌مرغ باشیم.

ایده‌آل من تغییر خواست و سلیقه یک جامعه در مانده است. فکر نکنید سختی‌های مردم را نمی‌بینم. صدها دوست و آشنا دارم که دردشان، درد من هم هست. فکر نکنید در این سر دنیا در رفاه و خوشی دارم می‌نویسم. نه، دغدغه من و خیلی‌های در داخل شبیه هم است. اما، شانس بزرگ من، دیدن دوباره مسائل از زاویه‌ای دیگر است، چیزی که در داخل امکانش برایم وجود نداشت. 

اگر گستره دید من همانی بود که سال‌ها قبل داشتم، وای به حالم. 

پیشنهاد من به دوستان غمگین از این سوالات، این است که معادل مسوولیتی که می‌خواهند به کسی بدهند، از او انتظار داشته باشند. احتمالا اگر توان پاسخگویی ندارد، نمی‌تواند گزینه مناسبی باشد. و اگر یارانش مایلند سوالی پرسیده نشود، به آنان نیز نمی‌توان اعتماد کرد. در تجربه من، بسیاری از زیر پاسخگویی در رفته‌اند. از ساده‌ترین سوال‌ها.

از کرباسچی در باره حوزه مسوولیتش بپرسید. از موسوی لاری، از بیطرف، از مهرعلیزاده از ...

از مدیران کوچک‌تر سوال کنید. مثلا ازحجت و لیلاز، شیرکوند و الباقی مدیران اقتصادی و صنعتی. هیچکس از پاسخگویی استقبال نمی‌کند.

علتش شاید عادت مطبوعاتی‌های ماست. سوال نکردن و سازش.

...

حال بگویید ایده‌آل‌گرایی چیز بدی است.

ادامه دارد

Labels:

Sunday, September 21, 2008
در دفاع از ترس
چند سال پیش که در ایران بودم، خیال می‌کردم کار خبرنگار، مبارزه سیاسی است. خیال می‌کردم خبرنگار باید نارنجک به خودش ببندد و برود زیر تانک دشمن. باورش برایتان سخت است، اما انتظاری که مدیران سیاسی مطبوعات از ما داشتند این بود.

ما عرصه خبر و کار خبری را با میدان جنگ اشتباه گرفته بودیم. 

خدایش بیامرزاد، کیومرث صابری اندکی ارشادم کرد. به من ثابت کرد روزنامه‌نگار فعال سیاسی و مبارز نیست. آن روز قبول کردنش برایم سخت‌تر بود. 

کله خرابی، خاص فعالان سیاسی است. چه نوع خوبش، چه نوع بدش.

روزنامه‌نگار اگر بتواند از اصول نه‌گانه روزنامه‌نگاری پیروی کند، جای شکرش باقی است.

در کلاس‌های روزنامه‌نگاری به شما می آموزند کمترین هزینه را بدهید. چرا؟ چون وظیفه شما انعکاس واقعیت‌هایی است که به راحتی دیده نمی‌شود، و آینه شکسته و مخدوش به در هیچ کسی نمی‌خورد.
 
شک نکنید که خبرنگار در هر حوزه‌ای که وارد می‌شود، با هزار و یک فشار روبرو خواهد شد، اما سخت‌ترین محدوده، وجدان محاکمه‌گر خود اوست.

کار من در این وبلاگ، نوشتن یادداشت است، یادداشت‌های که بعضا شخصی است. اما در حوزه‌هایی نمی‌توانم جدی نشوم.

وظیفه من و امثال من، مجبور کردن شخصیت‌ها و مسوولین به پاسخگویی است. باید دید "شجاعت" کسانی که موظف به پاسخگویی هستند چقدر است. چرا آنان پاسخی نمی‌توانند بدهند؟ از شجاعت است؟

یک خبرنگار و روزنامه‌نگار باید پاسخ بدهد که چرا در زمانی که می‌توانسته سوال کند، سوال نکرده. چرا به سکوت جماعت کمک کرده؟ امروز که من و خیلی‌های دیگر می‌توانیم بپرسیم، چرا باید سکوت کرد؟ به خاطر مصالح سیاسی گروهی که تشخیص‌شان این است که فلانی بهتر است یا بهمانی بدتر است؟

 از نگاه من کسانی که می‌ترسند جوابگو باشند، و اطرافیانشان که می‌ترسند قهرمان‌شان دیگر "بت" نباشد، باید در باره "شجاعت" کاندیدای خود فکر کنند. باید در باره مفهوم "شجاعت" و "ترس" و حوزه تاثیرگذاری بیشتر بیاندیشند.

من اصلا شجاع نیستم که بخواهم از چیزی که ندارم دفاع کنم. من ترجیح می‌دهم "ترسو" بمانم، اما به خاطر ماندن، بازیچه سیاسیون شوم. شاید بیشتر از ترس "ترسیدن" است که بعضی‌ها خیال کرده‌اند شجاعانه نوشته‌ام. نه! به هیچ وجه! من از "ترس" می‌ترسم. 

من از ترس خودسانسوری است که خودم را سانسور نمی کنم. 

دیده‌اید وقتی به جای تاریکی می‌روید چقدر هراسناک می‌شوید؟ سعی کنید بازی را برعکس کنید. 

به خاطر این و آن، خودم را سانسور نمی‌کنم. سانسور کاری است که مدعیان فعلی نهادینه‌اش کرده‌اند.

---

به قول نبوی، شیرازی‌ها ترسو هستند، اما نگذاشتند مغول‌ها و تیموریان شهرشان را خراب کنند. در تاریخ باقی ماندند. خبرنگار ترسویی که کارش را می‌کند، به نظر من موثرتر از سیاستمدار شجاعی است که دوصد گفته‌اش خسته‌مان کرده، اما از نیم کردارش خبری نیست.
---

تمام ماجراها برای این است که می‌دانیم "قهرمان" قادر به پاسخگویی نیست. آسمان ریسمان بافی و حمله شخصی و اتهام زنی که کار کیهان است. راه بهتری بلد نیستید؟ 

Labels:

Saturday, September 20, 2008
و اما چند پرسش
من و بسیاری از شما به سکوت اصلا‌ح‌طلبان پیرو خط "امام" در باره ماجراهای قتل‌ها و اعدام‌های سال‌های ۶۰ تقریبا عادت کرده‌ایم. 

بی‌آنکه بخواهید مصلحت‌اندیشی کنید، نظرتان در باره پرسیدن از این گروه و کسانی که در فضای سیاسی ایران از رای مردم بهره برده‌اند چیست؟

۱- آیا اعدام‌های بدون محاکمه قانونی و ناقض قانون اساسی درسال‌های بعد از انقلاب را تایید می‌کنید؟

۲- آیا این افراد، شهروندان ایران بوده‌اند، و اگر بوده‌اند، ایران برای همه ایرانیان در مورد ایشان چگونه مصداق پیدا می‌کند؟

۳- اگر حق‌الناس برای مدعیان دینداری مقدس است،  تکلیف حقوق از دست رفتگان و اعدام شدگان آن زمان و خانواده‌های ایشان چیست؟

۴- دانستن حق مردم است یا نه؟ دانستن چه چیزهایی و ندانستن چه چیزهایی؟

۵- اگر آیت‌الله خمینی عامل موثر در ماجرای تابستان ۱۳۶۷ باشد، پذیرش بی چون و چرای گفته‌های او و اقتدا به آن راه در حال حاضر، چه معنایی خواهد داشت؟ آیا می‌توان چنین برداشت کرد که تایید کنندگان اعدام‌های آن زمان، شریک جرم محسوب می‌شوند؟

۶- نقش افراد شاغل در رسانه‌های حکومتی آن دوره در زمان حال چیست؟ آیا نباید به هر طریق ممکن واقعیت‌ها را منتشر کنند؟ ارتباط وبلاگی و اینترنتی آقایان که ضعیف نیست. چرا مدارک و اسناد را روی وبلاگ‌هایی بدون اسم منتشر نمی‌کنند؟ 

۷- وظیفه افرادی که مسوول کنترل و سانسور اخبار بودند در شرایط امروزی چگونه تعریف می کنید؟

۸-  اگر افرادی در زمان وقایع سال‌های ۵۷ تا کنون بوده و برای به قدرت رسیدن دوستان و شرکای خود، واقعیت‌ها را پنهان کرده باشند تا ما نامزدها را جور دیگری دیده باشیم، مسوولیت آن افراد چیست؟

۹- آیا انتشار همه واقعیت‌ها مهم است یا بخشی از واقعیت‌ها؟ تزریق قطره‌چکانی حقیقت می‌تواند در شناخت بهتر نامزدها و گروه‌های سیاسی موثر باشد؟

۱۰- آیا دموکراسی خواهی با انتشار حقیقت منافات دارد؟ و آیا کسی که مدعی دموکراسی‌خواهی است، باید حقایق را از مردم پنهان سازد؟ 

Labels:

سیاست‌مداران شجاع، روزنامه‌نگاران ترسو
در راستای اینکه سیاستمداران اصلاح‌طلب شجاع هستند و با شجاعت، مانع انتشار حقایقی در باره وقایع دهه شصت می شوند و از دوستان شجاعشان در نقاط مختلف دنیا می‌خواهند که به روش‌های معمول روزنامه‌نگاران ترسو که رفاقت سرشان نمی‌شود را ارشاد کنند، پیشنهاد می‌کنم تعاریف‌مان را اندکی به روز کنیم.

سیاستمدار شجاع: کسی که می‌داند در سال‌های ۶۰ چه اتفاق‌هایی افتاده، اما چون "امام" گفته، نباید سخنی گفت تا اعتبار "امام" مخدوش شود.

سیاستمدار شجاع کسی است که از حکم  حکومتی بدش می آید و علیه آن سخن می‌گوید، بعد به آن گردن می‌نهد. 

سیاستمدار شجاع کسی است که می‌گوید شورای نگهبان قانون را نقض می‌کند و کارهایش غیر قانونی است، بعد خیلی قشنگ، شجاعانه به ساز شورا می‌رقصد. 

سیاستمدار شجاع کسی است که می فهمد یارانش در قراردادهای بزرگ اقتصادی اندکی لفت و لیس کرده‌اند، با بزرگواری نشنیده و نادیده می‌گیرد. چقدر آقاست!

سیاستمدار شجاع کسی است که ادعای پاسخگویی می‌کند، تنها نشان پاسخگویی‌اش، تلفن پیغام‌گیرش است که پاسخ می‌دهد فلانی در دسترس نیست.

سیاستمدار شجاع کسی است که شجاعت اعتراف به اشتباه‌هایش را ندارد، و به ترسناک شدن فضا کمک هم کرده است.

سیاستمدار شجاع کسی است که شجاعانه طرفدارانش را می‌فروشد. ۲۲ تیر ۱۳۷۸، اردیبهشت ۱۳۷۹ و ...

سیاستمدار شجاع کسی است خود را شجاع نشان می‌دهد و روابط عمومی‌های داخل و خارج از کشورش او را تنها ناجی رفع مشکلاتی معرفی می‌کنند که خودش عامل اصلی بوجود آمدنشان بوده.

سیاستمدار شجاع کسی است که با یک اعتراض ساده روزنامه‌نگار ترسو، اطرافیانش تب می‌کنند. نباید از سیاستمدار شجاع سوال کرد که! 

سیاستمدار شجاع کسی است که شجاعانه از پاسخ به پرسش‌ها می‌ترسد!

---

روزنامه‌نگار ترسو: کسی است که می‌داند در داخل کشور نمی‌تواند جیک بزند و دائم خود سانسوری کرده، در می‌رود تا بتواند مثل بچه آدم خودش را سانسور نکند. این آدم‌ ترسو باید تا زمانی که سیاستمدار شجاع دوست دارد، خودش را کماکان سانسور کند.
 
روزنامه‌نگار ترسو حقیقت را دوست دارد، روزنامه‌نگار شجاع، تصویر مخدوش و تبلیغاتی به نام حقیقت را برای خوش‌آمد سیاستمدار شجاع به شما آب می‌کند.

روزنامه‌نگار ترسو کسی است که حداقل شاید اندکی احساس کرده کارش مورد سو استفاده سیاستمدار شجاع قرار گرفته. منتهی می‌فهمد کارش اشتباه بوده، بر خلاف روزنامه‌نگاران شجاعی که که تنها دلیل فرارشان از کشور، تهدید سیاسی نبوده است...

روزنامه‌نگار ترسو کسی است که فهمیده رفاقت با سیاسیون به ضرر مردم است، انگار بخواهی با هیولا رفاقت کنی. روزنامه‌نگار ترسو کسی است که می‌ترسد کارش باعث معتبر شدن شرکای جرم قتل‌های دهه شصت شود. 

روزنامه‌نگار ترسو می‌ترسد مطالبش باعث فریب خواننده‌ها شود. آنقدر دست و پا چلفتی است که حد ندارد. خاک بر سر حتی نتوانسته کسی را فریب بدهد. اما روزنامه‌نگار شجاع ماشالله ...

روزنامه‌نگار شجاع "بارکد" دارد. روزنامه‌نگار ترسو از داشتن همان بارکد هم می‌ترسد.

...

Labels:

Friday, September 19, 2008
خب، که چی؟
دوستی گفته بود:

" ...من یک سوالی از شما دارم! گیریم که خاتمی بیاد بگه من توی اون قتل ها دست داشتم یا مثلا ازشون اطلاع داشتم و بعدش بگه من ۱۰۰۰بار اونها رو تقبیح میکنم ... خوب؟..."

اتفاقا مساله همین است. تکلیف ما با کسانی روشن خواهد شد که صداقت دارند، نه اینکه فقط نمایی از صداقت را که خودشان مایلند به خوردمان داده‌اند.

یک مساله ساده. خاتمی سال‌های سال در راس بزرگ‌ترین روزنامه ایران بوده است. می‌توان پذیرفت که در دوران جنگ، شرایط متفاوت بوده و نباید خبری منتشر شود که امنیت ملی را به خطر بیاندازد. اما قایم کردن واقعیت‌ها و سکوت در دوره‌های بعدی، می‌تواند جور دیگری برداشت شود.

ساختار سانسور مطبوعاتی جمهوری اسلامی به صورتی که الان می‌بینیم در همان دهه شصت نهادینه شده است. افشاگری‌های اواخر دهه هفتاد هم در روزنامه‌های نزدیک به خاتمی، جهت خاصی داشته که بیشتر تضعیف رقیب بوده است. به عبارت بهتر، "دانستن حق مردم است" تبدیل "دانستنی که به نفع ماست، حق مردم است" شد.

به مساله گزارش‌های صبح امروز و بعضی روزنامه‌های اصلاح‌طلب در باره قتل‌های زنجیره‌ای توجه کنیم. برای دوران خودش تحولی بود. این جور مسائل را نمی‌شد در روزنامه‌های دوران هاشمی نوشت. اما آیا می‌شد در همان دوران، عملکرد جماعت را از روزهای آغازین وزارت اطلاعات بررسی کرد؟ مثلا از نخستین روزهایی که سعید حجاریان رسما وارد قدرت شد؟ از نخستین قتل‌های سیاسی در اروپا، از حذف‌های گسترده سال‌های ۶۱ تا ۶۸ که تصفیه چپ‌های وزارت با آمدن فلاحیان آغاز شد؟

تازه همه که حذف نشدند. مگر نفر دوم قتل‌ها زنجیره‌ای کسی نبود که به جناح چپ گرایش داشت؟ مگر او نبود که چند وقت قبلش به خاتمی هشداری داده بود که اتفاقاتی در شرف وقوع است؟

اینها سوالاتی است که باید از اکبر گنجی، روزنامه‌نگاری که به خاطر تحقیقاتش و جسارتش مورد تقدیر همه ما و انجمن‌های بین‌المللی است سوال کرد.

اکبر گنجی امروز حاضر نیست در باره قتل‌ها سخنی بگوید. دلایل خودش را حتما دارد. این روزها آنقدر درگیر مباحث دیگری است که نیمه کاره ماندن مسائل آن دوران ظاهرا اهمیتی برایش ندارد. اکبر احتمالا در دوران زندان با جزئیات بیشتری از ماجراهای قتل‌ها آشنا شده و شاید با بعضی از دست‌اندرکاران زندانی وزارت اطلاعات هم بند بوده باشد.

به نظر من مقاومت اولیه خاتمی و افشای نقش "اعضای خودسر وزارت" بسیار شجاعانه بود. شجاعتی که که نمی‌توان به این راحتی‌ها از آن گذشت. اما اگر چنین نمی‌شد، دولتش به احتمال بسیار زیاد سقوط می‌کرد. به قول علیرضا حقیقی باید این مساله را در چارچوب قدرت سنجید.

---

خاتمی کمیته‌ای را مامور بررسی نقض قانون اساسی کرد. دوست دارم بدانم تعریف آن کمیته از وقایع دهه شصت چیست؟ آیا اصلا از نظر حقوقدانان آن ارزش بررسی داشت؟

---

حالا همه اینها معلوم شد، خب که چی؟

یک مساله خیلی ساده وجود دارد. تا وقتی ما به خودمان دروغ می‌گوییم، به دیگران هم نمی‌توان چیزی جز آن بگوییم. دروغ آنقدر در ساختار نظامی که ظاهرا باید دینی و به دور از دروغ باشد نهادینه شده که خروج از تار و پود دروغ‌ها تقریبا ناشدنی است.

مایی که در این ساختار رشد کرده‌ایم، اینقدر راحت حقیقت را پنهان می کنیم که تقریبا عادتمان شده. همه ما. فرهنگ‌سازان این رویه ناپسند چه کسانی بوده‌اند؟

حرف من این است که به کسی که توی روی من دروغ می‌گوید و می‌خواهد باز هم با همان روش، خود را ناجی من معرفی کند، نمی‌توانم اعتماد کنم. ناجی‌های دروغین هم البته ابزار رسانه‌ای و دوستان وفادار خود را دارند. اما گمان کنم ما ترسوهای دنبال حقیقت باید از شجاعان طرفدار دروغ‌گوها بپرسیم که چرا باید هنوز در تار و پود غیر واقعی آن دوران اسیر بمانیم؟

خاتمی ادعاهایی در باره دولت پاسخگو داشت. یادتان می‌آید؟ به واسطه ضعف آن دولت پاسخگو که نتوانست اعتماد مردم را جلب کند، چه دولتی بر سر کار آمد؟

انتظارات من نوعی از خاتمی و یارانش شاید با انتظارهای طرفداران عاشقش یکسان نباشد. طرفدارانی که فقط نمایی را می‌بینند که دوست دارند. ما البته بت پرستیم و پرسش از بت همیشه ناگوار است. مسوولیت کسانی که از خاتمی بت ساختند خیلی خیلی زیاد است، چرا که حقیقت را جور دیگری جلوه دادند.

اینجاست که بررسی بیشتر به تو نشان می‌دهد که قهرمان، ضد قهرمان بوده است. از ضد قهرمان نمی‌توان انتظار پهلوانی داشت.

دوستانی که خیال می‌کنند من در این موضوع گیر کرده‌ام می‌توانند نگاهی به خودشان بکنند، چرا آنها در قهرمان‌شان متوقف مانده‌اند؟ چرا درآن دیدگاه یک جانبه و آن دور تسلسل گرفتار و اسیر مانده‌اند؟ لابد مصالحی هست که ما بی‌خبریم!

---

دوستانی که به آرشیو روزنامه کیهان آن سال‌ها دسترسی دارند، لطفا ببینند روزنامه تحت مدیریت خاتمی و تیمش (آقای شمس‌الواعظین و غیره) چه در باره وقایع آن سال‌ها ثبت کرده‌اند. اگر چیزی دست‌شان رسید، لطفا به ما هم خبر بدهند.

Labels:

Thursday, September 18, 2008
چرا زنده کرن واقعیت‌های پنهان مانده اهمیت دارد؟
کار روزنامه‌نگار محاکمه و مجازات نیست. کار روزنامه‌نگار، بیرون کشیدن مسائلی است که معمولا از دید عموم پنهان مانده، و احتمالا ارزش خبری هم دارد.

بخشی از مسوولیت روزنامه‌نگار و مجموعه‌های رسانه‌ای، دادن فضا و تریبون به کسانی است که صدای‌شان شنیده نمی‌شود.

حالا فرض کنید چند هزار نفر در دهه شصت، بدون محاکمه و رعایت کمترین اصولی اعدام شده باشند. کسی نباید صدای آنها را بشنود؟

سوالی که بر جای می‌ماند این است که آیا سکوت کسانی که قدرت بیان این مساله را داشته‌اند، همراهی و پذیرش آن قلمداد نمی‌شود؟

در دهه هفتاد، هزاران نفر در آمریکای جنوبی کشته شدند. در شیلی و آرژانتین گروهی از حقوق‌دانان و فعالان به هر طریقی که ممکن بود مدارک وقایع آن روزگار را جمع‌آوری کردند. هنوز که هنوز است همراهان حکومت‌های آن زمان از شنیدن وقایع دهه هفتاد خجل می‌شوند. بسیاری محاکمه شده‌اند...

همیشه این سوال برای من وجود داشته که با وجود حضور کسانی چون موسوی خوئینی‌ها و موسوی تبریزی و موسوی اردبیلی و صانعی در ساختار قضایی دهه شصت، چرا کسی نباید بفهمد چه اتفاقی افتاده است؟

یعنی آقای لاجوردی همینطور سرخود هر کاری دلش خواسته کرده و آقایان هیچ خبری نداشته‌اند؟ 

خب رابطه مجمع روحانیون که با سید احمد خمینی خیلی خوب بوده. آنها از صحت و سقم ماجرای نامه آیت‌الله خمینی که منتهی به تصفیه تابستان ۶۷ شد اینقدر بی خبرند؟ از آن بدتر! مجلس سوم تا بهار ۷۱ فرصت پرسش داشت.

میر حسین موسوی نخست‌وزیر وقت آیا از این مساله بی‌اطلاع بود؟ نیروهای تصفیه نشده وزارت اطلاعات که بعدها اصلاح‌طلب شدند چه؟

سوال من این است. کسانی که آن زمان سکوت کردند و شاید سکوت‌شان به دلیل رضایت از حذف "منافقین کوردل" بوده، چرا نباید امروز سخنی بگویند؟ این سوال را باید از آقای عبدالله نوری هم پرسید. احتمالا آن زمان نماینده "امام" در سپاه بوده است. خب سپاه هم نقشی محوری در بسیاری امور آن زمان داشته. ایشان که حتما از مسائل آن زمان مطلع بوده است.

بدون آنکه بخواهیم خیلی اسیر داوری شویم، فقط سوال کنیم تا به جواب برسیم. 

اما چرا از اصلاح‌طلبان می‌پرسم؟ لابد می‌دانید که شعار "دانستن حق مردم است" مال جناح راست نبوده است. تلاش برای انتشار روزنامه‌های حزبی و برقراری ارتباط بیشتر از طریق رسانه هم مختص این گروه است. گمان کنم تاریخ از ایشان انتظار عملکرد بهتری داشته باشد. آیا آیندگان نخواهند پرسید شما که مدعی ایجاد فضای آزاد برای رسانه‌های بوده‌اید، چرا اصلا به سراغ یکی از مهم‌ترین وقایع تاریخ معاصر نرفته‌اید؟

انتظار من از آقای خاتمی، وزیر ارشاد روشنفکر دهه شصت و اوائل دهه هفتاد بسیار بیشتر از لاریجانی و میرسلیم است. انتظار من از معاونین ایشان در ارشاد که خیلی‌ها آنان را آزادمرد و آزاداندیش می‌دانند خیلی بیشتر از معاونین لاریجانی و صفار هرندی و میرسلیم است.

برای بدست آوردن مدارک و وقایع آن زمان، چه کسی بهتر از آقای ابطحی؟ چه کسی بهتر از آقای تاج‌زاده؟ اگر دسترسی ندارند، با وجود رابط‌هایی در دستگاه‌های مختلف خیلی راحت به همه چیز دست خواهند یافت. باور نمی‌کنید؟ با وجود پاکسازی درصد زیادی از جماعت وابسته به جناح چپ، آدم‌هایی در رده‌های پایینی سرجای خودشان مانده‌اند. هر موقع نیازی بوده، ارادت خود را به اصلاح‌طلبان ثابت کرده‌اند.

انتظار من از دوستان این است که از دوستانشان مدارک و اسناد را طلب کنند تا در جایی ثبت شود و این همه اسیر شایعات و بزرگ‌نمایی‌های اپوزیسیون نباشیم. 

اگر اصل اولیه روزنامه‌نگاری نوین، وفاداری به شهروندان باشد، باید به حقوق همان شهروندان خاک شده در خاوران هم احترام گذاشت. کسانی که پیگیری واقعیت را به هر دلیلی بچه‌گانه می‌خوانند هم حتما می‌توانند از دوستان اَصلاح‌طلب، واقعیت‌های فراموش شده را طلب کنند. نمی‌توانند؟

Labels: