یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Sunday, September 21, 2008
۲۸سال پیش بود
یادش را نمی‌توان به خیر کرد. اما آن روزی که رفتیم بالا پشت بام که دود فرودگاه مهرآباد را ببینیم، از یادم نخواهد رفت. پشت شهیاد دود بلند شده بود. صداهای انفجار باعث شد با دختر عموهایم سراسیمه برویم روی پشت بام. دوربین شکاری پدرم را برداشتم تا بهتر ببینم. 

شب گمانم بی‌بی‌سی گفت هواپیماهای عراقی باند فرودگاه را بمباران کرده‌اند.

دو سه ماه قبلش خاله‌ام از ایتالیا به مادرم اصرار کرده بود که پدرم را راضی کند برای گرفتن پستی در فائو. دو سال قبلش پدرم به آنها جواب منفی داده بود. خاله‌ام می گفت همه‌اش در خبرها صحبت از آغاز جنگ علیه ایران است. مادرم هم می‌خندید و می‌گفت هیچ اتفاقی نخواهد افتاد...

پدرم تصمیمش را قبلا گرفته بود که برای همیشه از تهران برویم. نمی‌خواست پستی در وزارت کشاورزی قبول کند و ترجیح می‌داد در روستا و دور از عاشقان میز کارش را ادامه دهد. 

امروز البته می‌فهمم تنفر از پست و مقام چقدر ارزش دارد.

۱۴ مهر از تهران رفتیم. از کوچه ۱۴ به هفت‌تنان شیراز.

چند مدتی را در شیراز با خدابیامرز پدربزرگم و مادربزرگم زندگی کردیم. بعدش رفتیم جونگان ممسنی. اول ده پودونک و بعدش ده شور. توی کاروان زندگی می‌کردیم.

وقتی از آذر ۶۰ خانواده‌ام کاملا شیراز نشین شدند، تصمیمم را گرفتم که روزی روزگاری از شیراز بروم. چرا؟ شیراز بهترین شهر دنیا برای بازنشسته بودن است. انگار از روز اول تولدت بازنشسته‌ای. 

اما خاطرات دوران جنگ در شیراز چندان شیرین نبود. در مدرسه شرقی سابق که بعدا اسمش شد "شهید مطهری" می‌شد بچه‌های جنگ‌زده را ببینی که اصالتا شیرازی هم بودند، اما شیرازی‌ها چندان با آنها راه نمی آمدند. دختر مدیر مدرسه را اعدام کردند، ولی خم به ابرو نیاورد و نگذاشت کسی بفهمد. چند تا از بچه‌های بهایی همیشه از سوی معلم دینی که ظاهرا پاسدار بود متلک‌ می‌شنیدند و دم بر نمی‌آوردند. مادر یکی از آنها چند بار آمد مدرسه و سرش را خم نکرد ...

دوران دبیرستان در "شهید شرافتیان" یا همان "رازی" البته بامزه‌تر بود. اما آنقدر درس‌نخوان بودم و عاشق که مایه نگرانی مادرم شدم. اما وقتی یادم آمد که می‌خواهم از شیراز بروم، تصمیمم را گرفتم که زور خودم را بزنم.

اما هر وقت بمباران بود، یادم می‌رفت که اصلا می‌توان امیدی به آینده داشت یا نه.

همان ترم دوم دانشجو شدنم بود که به خاطر موشک‌باران تهران، دانشگاه موقتا تعطیل شد ویک هفته پیش عید که برگشتم شیراز، بیمارستان مرسلین در دو قدمی خانه‌مان در بمباران از بین رفت. ما آن روز رفته بودیم کوه واز آنجا با همان دوربین کذایی پدر دیدیم که نزدیک خانه‌مان را زده‌اند. شب که با بدبختی از میان کمپرسی‌های خاک برداری و لودر و بولدوزر رفتیم خانه، دیدیم هیچ شیشه‌ای سالم نمانده و صدها گنجشک تکه تکه شده و نارنج‌های پراز شیشه خرده همه جا پرت شده‌اند. شیشه‌های شکسته و شیروانی سوراخ سوراخ شده درست قبل از عید. 
...

Labels:

Sunday, June 29, 2008
آخرین مطلب سیمور هرش
دو سه سال پیش، سیمور هرش را در تورنتو دیدم. می‌گفت ماموران آمریکایی چند بار وارد ایران شده‌اند و این نشانه خوبی نیست. سیمور هرش به خاطر گزارش‌های تحقیقی‌اش از زمان جنگ ویتنام مشهور است و به این راحتی‌ها گاف نمی‌دهد.

وقتی ماجرای شکنجه زندانیان عراقی به دست سربازان آمریکایی مطرح شد، گزارش‌ها سیمور هرش مورد توجه همه قرار گرفت و هر از گاهی می‌توانستی او را به عنوان مهمان برنامه‌های مهم خبری آمریکا ببینی.

در این گزارش به نکات جالبی اشاره می‌کند، از جمله هماهنگی بخش بزرگی از کنگره تقریبا دموکرات با بوش که نهایتا مسیر حمله را می‌پیماید، در حالیکه اوباما طرفدار گفتگو با ایران است.

و یا نگاه متفاوت وزیر دفاع آمریکا که معتقد است حمله به ایران، نسلی جدید از جهادگران را بوجود می‌آورد که نواده‌های‌ ما مجبور خواهند بود در همین آمریکا جلوی دشمنان بایستند.

خلاصه این گزارش را حتما بخوانید!

Labels:

قیمت بالای نفت و آغاز ادبیات جنگی
سخنان فرمانده سپاه را حتما خوانده‌اید.

چندان امیدوار کننده نیست.

پاسخ ایران به بسته پیشنهادی ۵+۱ نیز مشخصا باعث خوشحالی طرف مقابل نخواهد شد.

بازگشت ناو هواپیمابر لینکن هم برای شادباش و بزن و برقص نبوده.

سخنان سردار جعفری را که می‌خوانی، می‌فهمی دارد تحلیل‌های سیاسی را می‌خواند، و می‌داند تاثیر حله آمریکا برای برد جمهوری‌خواهان چقدر است. در آمریکا البته سخنان دیگری نیز در میان است. همین چند هفته پیش بود که یکی از مشاوران جان مک‌کین وقوع یک حادثه مرتبت با امنیت ملی آمریکا را برای رای آوردن کاندیدای جمهوری‌خواهان مثبت ارزیابی کرده بود.

آمریکا توان اشغال ایران را ندارد. مگر شوخی است؟ ولی خیلی‌ها در اطراف بوش با علاقه‌مندی تمام به دنبال انداختن چند بمب و موشک هدایت‌شونده به مراکز زیرزمینی هسته‌ای ایران هستند.

در ایران نیز هستند کسانی که منتظر این کار آمریکایی‌ها هستند. حمله به ایران آغاز قلع و قمع منتقدین خواهد بود. لیست سیاه هم که سال‌هاست وجود دارد. گفته می‌شود مرکز پژوهش‌های مجلس پنجم، لیستی ۲۰۰ نفری از کسانی که می‌توانند برای نظام مضر باشند تهیه کرده بود. می‌گویند نام چند نفر از مقتولین سال‌های ۷۵ به بعد در این فهرست بوده است.

Labels:

Thursday, September 27, 2007
سالگرد جنگ
چند روز پيش می​خواستم چيزی بنويسم که اين سفر احمدی​نژاد همه فکر و ذکرم را به هم زد.

ماجرا ساده بود. یاد آن روزی افتادم که هواپیماهای عراقی فرودگاه مهرآباد را بمباران کردند. من و دخترعموهایم رفتیم بالای پشت​بام. دیدیم پشت میدان آزادی دود بلند شده.

همان روزها می​دانستم که قرار است به شیراز برویم، برای همیشه. حالم خوش نبود. نمی​خواستم زندگی ام خراب شود! تهران را دوست داشتم، گیشا را خیلی دوست داشتم. گرچه مدرسه راهنمایی شاپوریان بالای گیشا چنگی به دل نمی​زد و یک ناظم ریشوی مسخره سخت​گیر داشت، ولی همان چهارده​روزی را که رفتم آنجا برایم دل​نشین بود. هفته سوم مهر در شیراز بودیم.

شیراز اما وضعی متفاوت داشت. جنگ​زده​گان خوزستانی آمده بودند و بعضی از شیرازی​های مهمان نواز، تحت تاثیر بعضی سخنان روحانیون متعصب برخوردهای نامناسبی با هم​وطنان جنگ​زده​ که خیلی​های​شان اصالتا شیرازی هم بودند کردند.

هر ازگاهی وضعیت قرمز می​شد و چراغ​ها خاموش. یاد پدربزرگ بخیر. رادیو بی​بی​سی را بلند می​کرد. همه​اش حرف از سقوط خرمشهر بود. تکذیب خلخالی و بعد بیانیه​های بنی​صدر.

پسر عمه، عمو و دایی​های پدرم همه سرهنگ یا سرتیپ بودند و درگیر جنگ. همه فامیل نگران پسر عمه بود که رفته بود دزفول و بعدش خط مقدم.

پدربزرگم، تیمسار بازنشسته​ای که از جنگ متنفر بود فقط دعا می​خواند.

مدرسه​ای که آن روزها می رفتم کنار هفت​تن بود. محل دفن هفت صوفی. به قول پدر بزرگم، "اولیا حق". آن روزها همیشه برای​ من مهم بود بدانم آدم چگونه جزو طایفه اولیا حق می​شود!

کنار مدرسه، تیمارستانی بود نوساز. بیماران روانی می​زدند بیرون و ماموران بهداری باید برشان می​گرداندند. یکی​شان معروف بود به سرهنگ. انگلیسی را با لهجه آمریکایی بلغور می​کرد. بی اشتباه. آن زمان، زبان من بارها بهتر از امروزم بود. تنها ۴ سال قبلش از آمریکا برگشته بودیم. سرهنگ، خلبان اف-۱۴ بود. چنین ادعا می​کرد. ظاهرا موج انفجار گرفته بودش. زیاد بیراه نمی​گفت.

ناظمی داشتیم که تاثیر مهمی روی آینده​ام گذاشت. آقای رسول​اف...

هر روز خبرهای بدی از خوابگاه​های مهاجرین می​آمد. دعوا بین لات​های شیرازی و قلدرهای خوزستانی. برداشت من پاشیده شدن بذر نفرت از سوی بعضی از متعصبان احمق شیرازی بود. می​گفتند خوزستانی​ها قربانی فساد خودشان شده​اند. حرف​های معلمی که بر ضد مردم دزفول حرف می​زد را هیچوقت یادم نمی​رود. پای منبر احمقی نشسته بود و همان مزخرفات را به خورد ما می​داد.

دوتا معلم داشتیم که گمانم سیاسی هم بودند. چپ می​زدند. یکی​شان خانم معلمی دوست داشتنی بود که سر اولین فزرندش حامله بود. دیگری معلمی بود که خیلی به چریک​های فدایی شباهت داشت! حالا از کجا لباس پوشیدن جماعت را می​شناختم، بماند!

بچه های هف​تن، نسبتا محروم بودند، و مدت زمانی طول کشید تا این بچه تهرانی را از خودشان بدانند. البته بعدا که فهمیدند نوه تیمسار هستم و کلی میوه از باغ پدربزرگ یا کش رفته بودند و یا خود پدربزرگ تعارف​شان کرده بود، صلح کردیم.

در دهه شصت به مدرسه راهنمایی ابن سینا(شرقی) و دبیرستان شرافتیان(رازی) رفتم، با بچه​های خوب خوزستانی دم​خور شدم، کسانی که از خیلی بدرفتاری​های بعضی شیرازی​ها می​نالیدند.

دهه شصت، دهه اعدام بود. به بهانه جنگ، جماعت با خیلی​ها تسویه حساب کردند. دشمن​سازی، ریا کاری، جا انداختن فرهنگ حذف و گزینش و ...حاصل زحمات کسانی شد که امروز نمی​خواهند چیزی در باره کارهای آن سال​های​شان گفته شود.

این روزها سالگرد اولین هفته جنگ هشت ساله است. رئیس قوه مجریه، که از نظر خیلی​های ما جنگ طلب است، نماینده گروه خشنی است می​خواهند با همان شعارهای بی​فایده و مزخرف دهه شصتی فضا را به سوی حذف رقبا ببرند. خیلی راحت رقبا را به خیانت متهم کنند و بعد هم قلع و قمع.

الان یاد آن روزها افتادم، همسایه​ای فرزندش "شهید" شده بود و دیگری داغ​دار فرزند"اعدام" شده​اش بود. اینها مهمان مادربزرگم می​شدند... هر دو می نالیدند. یکی​شان نماز جمعه می​رفت و از خوبی​های دستغیب می​گفت و دیگری حکومت و امام​جمعه​اش را نفرین می​کرد. آذر ۶۰ وقتی آیت​اله دستغیب در اثر انفجار کشته شد، در مدرسه هم جماعت دو دسته شده بودند. من شادی پنهان یکی از بچه​ها که خواهرش اعدام شده بود را با تمام وجود لمس می​کردم، بدون اینکه حرفی بزند.

فکر می​کنید جنگ چیز خوبی است؟ بله، برای بعضی واسطه​ها و بازاری​ها که حسابی نان​آور است.

یکی از فامیل​های مادری که دو برادرش سپاهی بودند، خودش شده بود دلال اسلحه. از ایتالیا هم قایق تندرو وارد می​کرد. ظاهرا از آسیای جنوب شرقی هم موشک و چیزهای دیگر می​آورد. از مستاجر سال ۶۰ تبدیل شد به کاخ​نشین سال ۶۵. عاشق و دلباخته رفیق​دوست و الباقی موتلفه​ای​ها بود. ادعا می​کرد با هاشمی مرتبط است. اینقدر نام​های "حاج​آقا خاموشی" و "عسگر اولادی" را تکرار می​کرد که می​خواستی بزنی توی سرش. سال​ها بعد وقتی یکی از بستگان در ویلایی در فشم، طرف را با منشی​اش گیر انداخت، که لابد داشتند از ارزش​های دفاع مقدس جانانه دفاع می​کردند، باید قیافه​اش را می​دیدی و عکس می انداختی. به گفته یکی از آشنایان، این آقا در طول ۸ سال جنگ، بار چند نسل​اش را هم بست. حالا نسل​های جدیدی هم بوجود آورده باشد، با خداست.

روزی که از مهمان​سرای ۲۰۹ معروف بیرون آمدم، این آقا یادش آمد که فامیل است و دعوتم کرد بروم دفترش. یکی از آن قول​های دروغ که بابتش پشیمان نشدم را دادم و گفتم حتما می​روم! نکته جالب این بنده خدا، شباهتش به محمد​رضا شریفی​نیا بود!

کسانی که طالب جنگ​اند و بی کله از این گروه جنگ​طلب حمایت می​کنند، یادشان می رود که نان جنگ به جیب چه کسانی خواهد رفت، و چه کسانی جان​شان را از دست خواهند داد.

وقتی احمدی​نژاد حرف می​زند، یادم می​افتد به همان شعارهای متظاهرانه دهه شصت. وقتی از آزادی سخن می​گوید، یادم می​آید به تعریف آزادی در ذهن این جماعت. خجالت هم نمی​کشند...

Labels:

Tuesday, September 11, 2007
ايران، هدف بعدی؟
گزارش مجله سپکتيتور انگليس را بخوانيد. همه چیز در حد حدس و گمان است، ولی خواه ناخواه با توجه به شواهد موجود، نمی​توان احتمال حمله در آینده را نادیده گرفت. بقیه قضاوت با خودتان.

اين روزها گزارش​های زيادی را می​خوانی که همه با اطمينان از حمله به ايران سخن می​گويند. نمی​گويم بايد از ترس خودکشی کرد، ولی هر چه هست تاکتيک فعلی دو سال اخير بيشتر به ضرر امنيت ملی ما عمل کرده. به عبارتي، کسانی که عضو شورای امنيت ملی ما هستند انگاری بزرگ​ترين ضربه زنندگانش هم بوده​اند.

Labels:

Friday, March 02, 2007
آيا به خاطر بلاهت کسانی که مسوول جان مردم نيستند، بايد جان داد؟
گوشزد عزيز سوالی کرده بود، که ذهن مرا هم مشغول کرده بود. اينکه سريع واکنش نشان بدهم و خودم را عاشق و دلباخته که عوام​فريبی است. عوام​فريبی هم به دل نمی​نشيند! و اما آيا دفاع از وطن را واجب می دانم؟ بله! منتهی هرکسی قدر وسع خودش!
آيا به خاطر سياست​های هسته​ای جماعت بايد کشور را در معرض خطر ببينيم؟ آيا جماعت نمی​توانند کياست را با سياست مخلوط کنند؟ آيا باز حاکميت نگاه تک​بعدی دارد دهان کشور را سرويس می​کند؟ و ...

سال​ها بايد بگذرد تا بفهميم می​شد در همان سال ۱۳۶۱ جنگ را پايان داد. سال​ها بايد بگذرد تا متولدين دهه ۶۰ هضم کنند ماجرا چه بوده؟ تا ابد بچه​های اسير بازی​های سياسی که فرق حزب​بازی و روزنامه​نگاری را نمی​دانند، بايد توجيه کنند که چرا زير دست آدم​های مسوول تمام بلاهای سال​های ۶۰ کار کرده​اند و همچنان کار می​کنند.

اگر جنگی بشود که می​شد جلويش را گرفت، و منافع و يا اعتقادات اقليتي، بر منافع و زيست اکثريت به خاطر داشتن قدرت، برتری پيدا کند، بايد چه کسانی را شماتت کرد؟ من توجيه کنندگان قدرت را مسوول می​دانم. کسانی که می​توانستند قدرت را نقد کنند و به چالش بکشند، ولی الان در حال اطاعت و توجیه کورکورانه اند و فردا می​فهمی که چه منافعی در پس این توجیه داشته​اند.

دوستی از ثروت​اندوزی سران موتلفه و نزديکان​شان گروهی از بازاری​ها و تجار در دهه شصت می​گفت. یکی از نزدیکان را به خاطر آوردم که در همان سال​ها قایق تندرو وارد کرده بود و ثروتی بهم زده بود از این معاملات در راه میهن. میلیاردر شد و احتمالا الان هم حامی مالی فرزندانش در خارج از کشور... یادم می​آید وقتی فامیلی دیگر او را با منشی​اش در فشم گیر انداخته بود و برایش در جا "عارف​نامه" ایرج میرزا را خوانده بود، طرف داشت سکته می کرد.

دوستان پاک​باخته ام که در جنگ به سوی معبود رفتند را فراموش نمی کنم، و پدر و مادر داغدارشان را که هنوز حکومت را نفرین می​کنند بابت فریب فرزندشان قابل چشم پوشی نیستند. یادم نمی​رود آن مادری را که آهنگران را نفرین می کرد...چند نفر از مسوولان ستاد تبلیغات جنگ ۸ ساله الان حاضرند فرزندانشان را به جبهه​ها بفرستند؟ دوست دارم خرازی و رئیسش پاسخگو باشند.

من دلم برای ده​نمکی و امثال او می​سوزد! برای کسانی که سال​ها با اعتقاد فرياد زدند و بعد ديدند چقدر اسير توهم بوده​اند.

نه، من برای نرفتن به جنگ درس خواندم، به خاطر قبول شدن در دانشگاه آن هم تکضرب، دانش​آموز تنبل دبيرستان با دعا و توسل و اندکی درس خواندن خودش را به دانشگاه تهران رساند، و برای نرفتن به سربازي، همان فرد در امتحان فوق ليسانس شاگرد اول کنکور دولتی در گرايش مورد نظرش شد. وقتی هم اعلام کردند سربازی را می​فروشند، انصراف داد و خدمت مقدس را خريد. من حق ندارم فراتر از وجود خودم ادعايی بکنم.

Labels:

Friday, February 23, 2007
قبل از وقوع جلویش را بگیرید!

دم امید گرم که معرفی‌اش کرده

Labels:

Monday, February 19, 2007
نقشه جنگی آمریکا علیه ایران
آقا! هم بوش احمق است، هم احمدی‌نژاد، منتهی بوش احمق قوی‌تری است و احمدی‌نژاد ضعیف‌تر! و بدتر از همه کسانی در حاکمیت ایران که چشم‌شان را بر واقعیت‌ها بسته‌اند و دارند شعارهایی می‌دهند که فقط بهانه دست آمریکا می‌دهد.

اگر فرصت کردید این مطلب را بخوانید:

American preparations for invading Iran are complete, Dan Plesch reveals. Plus Rageh Omaar's insights from Iran and Andrew Stephen on fears George Bush's administration will blunder into war.

Labels: