یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Saturday, May 24, 2008
اصلاحات، جنین مرده‌ای که ۲ خرداد بدنیا آمد
اسم کتاب فالاچی چی بود؟...آهان، نامه به کودکی که هرگز زاده نشد.

۱۱ سال از آن روزها می گذرد، روزهایی که امید داشتی اتفاقی بیافتد.

به همان قانون اساسی هم امیدوار بودی که در جارچوبش خبری بشود.

امروز دارم به آن روزها فکر می‌کنم.

داشتم گفتگو‌های مختلف در باره اصلاحات را می‌خواندم که رسیدم به این یکی. دکتر موسی غنی‌نژاد اشاره کرده به خطای خاتمی در توزیش قدرت میان "خودی"ها. مقایسه کرده وضعیت را با فرانسه، که سارکوزی با همه مشکلاتش، شخصیتی مثل "کوشنر" را گذاشته وزیر امور خارجه کرده. کسی که به هر صورت در عرصه بین‌المللی وجهه‌ای مثبت داشته.

وقتی تقسیم قدرت اجرایی را در کابینه خاتمی می‌بینی، دردت می‌گیرد. باید در همشهری کار کرده باشی تا ببینی "حاجی" چه آدم پیاده‌ای است! سعیدی‌کیا که انگار یک آچار فرانسه است برای بی‌خاصیت کردن هر وزارت‌خانه‌ای. وزیر قوی هم داشت! اما چند تا؟

تفکر اصلاح‌طلبانه‌ظاهرا باید شایسته‌سالار می‌بود، اما آیا کسی در آن مجموعه شایسته‌سالاری دید؟

ادامه دارد

Labels:

Wednesday, May 21, 2008
سالگرد جستجوی سرآب
برای من دوم خرداد یک سرآب دلنشین بود. چند سال طول کشید تا بفهمم که آن چیزی نبود که می‌پنداشتم.

چند سال سعی کردم در آن خواب و رویا بمانم. چند سال چشم بر وقعیت‌های جامعه بستم.

هیجان آن روز را فراموش نمی‌کنم. خیلی دلنشین بود.

امروز همه‌اش به یاد آن روزها بودم.

یاد آن فریب خوردن بخیر

Labels:

Thursday, May 24, 2007
دوم خرداد: سراب
از نگاه من، دوم خرداد سرآبی بيش نبود. حس کرديم آزاديم. حس کرديم در آينده خود نقشی واقعی بازی می​کنيم. خيال کرديم همه امور قاعده​مند است، گمان برديم افراد داخل حاکميت مسووليت​پذير شده​اند. حس کرديم داريم تنفس می کنيم...ولی آيا واقعا تنفس کرديم؟

من احساس خوبی در آن سال​های اول داشتم. بسياری از ما داشتيم. خيال کرديم کشور را برای آينده​گان خواهيم ساخت. اميدوار بوديم...اميد من و خيلی​های ديگر خشکيد.

اشتباه کردم، اشتباه کرديم. بسياری از کارهايم مقطعی و احساسی و از سر هيجان بود. نه تنها من، که بسياری از همکارانم هيجان​زده بودند.

اشتباه کردم، نبايد با روزنامه​های حزبی همکاری می​کردم. ايمان داشتم، بعدا به يقين رسيدم. روزنامه​نگار نمی​تواند و نبايد خواسته يا ناخواسته تبليغاتچی حزب شود.

دعا می​کنم شرط عضويت در انجمن صنفی در آینده، غيرحزبی بودن روزنامه​نگاران باشد.

.....

خیال کردیم انتخابات واقعی است. لا اقل من خیال کردم. خیال کردم کسانی که اصلاح​طلب می​نامیدمشان، پای حرف خود می​ایستند. من اشتباه کردم، و اشتباه بزرگترم این بود که به سهم خودم، کسانی را به این جماعت امیدوار کردم.

من اشتباه کردم. روزی که برای ویژه​نامه انتخاباتی خاتمی کار کردم، حتی کاری حرفه​ای... وظیفه من چیز دیگری بود. من به اصطلاح روزنامه​نگار که نباید طرف کسی را می گرفتم؟

اشتباه کردم.

دوست داشتم دوم خرداد را پیروز ببینم، ولی نباید جانبش را می​گرفتم. هویت من نباید در دوم خرداد تعریف می​شد. هویت هیچکدام از روزنامه​نگاران نسل جدید نباید بر اساس یک نهضت تعریف می​شد. ما روزنامه​نگار بودیم. کار ما وقایع​نگاری بود، کار ما نقد بود، نباید عضو توپخانه هیچ​طرفی می​شدیم، و شدیم.

Labels:

Tuesday, May 22, 2007
دوم خرداد - ده سال امید و نا امیدی
غم مرا می​گيرد. ۶سالش در داخل، ۴ سالش اين طرف آب. ۲ سالش با اميد، چهار سالش با دلهره و سين جيم، چهار سال باقی​اش با خشم و نا اميدی و تنفر و افسوس.

شاید ما داریم تقاص یک لحظه عشق حرام سیاسی را پس می دهیم. اما به واقع کدام حرام؟ از کدام منظر؟

از هر طرف که بنگری، به هر جا که تعلق خاطر داشته باشی، دوم خرداد پدیده​ای بود که انتظارش را نداشتی و وقتی آمد، شوکه شدی.

شادی صبح سوم خرداد را نمی​توانم فراموش کنم، وا داغ شکست را بر پیشانی "ناطقی​ها" می​شد دید.

دو ماه و خرده​ای همه دور و اطراف خانه ناطق را می​پاییدند و چپ​چپ نگاهت می​کردند این راستی​ها.

آن روز عاشورا که دوربین بدست می​گشتم تا عکس بیاندازم و بعد اطلاعاتی آمدند... خودم را زدم به آن راه، گفتم فیلمش مال شما، از سینه زنی دارم عکس می​گیرم برادر.

یادم نمی​رود آن عکسی که گرفتم از تصویر خاتمی پشت میله​های پنجره خانه​ای آجر سه سانتی در خیابان ندا، گویی آینده اطرافیان و طرفداران خاتمی در پشت میله رقم خواهد خورد.

یادم نمی رود وقتی بچه​ها گفتند می​روند ستاد و گفتند نمی​آیی؟ گفتم نه، چون حس می کردم روزنامه​نگار نباید تبلیغات​چی باشد، ولی شک داشتم.

یادم نمی​رود طرح​های زیادی که کشیدم و بعضی​هایش در همشهری چاپ نشد، ولی سر از ستاد در می​آورد و ممکن بود یکی دو​تایش تبدیل به جوک روز شود، که شد.

یادم نمی​رود آن روزی که سر کوچه همشهری آمدم ماشین دربست گرفتم، وقتی نشتم دیدم طرف عضو انصار است و دارد آن طرف​ها سرک می​کشد... گفت عصر انتخابات روزگاری از این همشهری​چی​ها سیاه بشه...من هم قاه قاه خندیدم، گفتم کارشون تمومه...داشتم زرد می​کردم توی خودم! خودم را زده بودم به بچه خرخون زمین شناس بودن که آمده جردن از همکلاسی​اش جزوه بگیرد. طرف مشتش از مشت آن مامور ۲۵۰ کیلویی اوین هم درشت​تر بود. چفیه سیاه انداخته بود گردنش. چند صدتا نسخه "یا لثارات​الحسین" که در تیراژ یک میلیون نسخه، کیهان چاپش کرده بود هم آن عقب داشت. تعارفی کرد، گفتم دارم! حال کرد! پرسید به کی رای میدی؟ گفتم به "ری​شهری"!

وقتی نرسیده به مقصد پیاده شدم، توی سیاهی یک جایی قایم شدم، و دیدم طرف داره همینطور دنبال من می​گردد. بعدها بارها از این صحنه​های بامزه تعقیب و گریز دیدم. در چهارسال بعد از دوسال اول.

یادم نمی​رود وقتی روز بعدش یکی زنگ زد همشهری و می​خواست فردی که پشت نام جعلی نیک​آهنگ قایم شده را بکشد به خاطر کاریکاتورش که شورای نگهبان را دست انداخته بود. کلی با بچه​ها خندیدیم.

من ۱۲ سال اول کارم را در ایران گذراندم. ۶ سال اولش، قبل از دوم خرداد بود، و ۶ سال دومش بعد از دوم خرداد. آن ۶ سال اول برایم جذاب بود، ولی هیجان نداشت. در ۶ سال دوم بارها یادم رفت که روزنامه​نگارم نه فعال سیاسی. می دانستم حزبی نیستم، و می دانستم روزنامه​نگار نباید عضو حزب باشد، ولی بارها اشتباه کردم و کارهایی کشیدم که در جهت منافع احزاب بود.

هیجان کار وقتی بیشتر می​شود که یادم می​آید روزهای روزنامه زن را. روزهای روزنامه آزاد را. آفتاب امروز، شماره​های آخر صبح امروز، وقتی عملا با ستاری صلح کرده بودم!؟
ادامه دارد

Labels: