یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Wednesday, May 30, 2007
یادگار همشهری-۱۰
يکي از خاطرات با مزه آن روزها، برپايی مهمانی خيريه در باغ سفارت انگليس بود. شب قبلش بر و بچه​ها خانه ما بودند. همخانه آخوند ما، ضيغمی هم بود. گمانم با حميد بهرامی و چند نفر ديگر داشتيم هی حرف می زديم. ورودی اين مهمانی يا فروش خيريه، هزار تومان بود. حيدر گفت که با آن قيافه که نمی​تواند بيايد! حال عمامی​ای نبود ولی ريش که داشت، با خط-​زن ريش​تراش براون، ريشش را زدم! عين شکنجه بود!

يک تی​شرت آمريکايی هم يکی برايم آورده بود، دادمش حيدر. ظهر جمعه رفتيم باغ زرگنده. وارد که شديم ديديم خارجه است! همه بی​حجاب، و تا دلت بخواهد از خود خارجی​ها لختکی​تر! ظاهرا فروش خيريه گذاشته بودند برای مبتلايان به ام​اس.

حیدر که تا آن موقع این همه نعمت و فراوانی ندیده بود، تصمیم گرفت حتما پدرش را یک روزه پدر شوهر کند! می​گفت نیکان! باید یکی از اینها را حتما گرفت! گفتم بابا! اینها به فک و فامیل آخوندی تو نمیان زن بدن! طفلک ضیغمی.

آنجا من چشم چران روی يکی از نوادگان قاجار زوم کردم و کاريکاتورش را کشيدم. کاريکاتورش را هم دادم خودش. نتيجه اخلاقی اينکه روز بعدش زنگ زد روزنامه! گپی زد و فهميدم نمی​توان در باب ازدواج وارد مذاکره شد، گفتم بعدا تماس می گيرم. ماجرا همانجا تمام شد.

حیدر را همان روز بعد از ماجرای باغ سفارت از ورود به همشهری منع کردند. آن روزها دنبال این بود که رسمی شود، ولی ظاهرا عطریان یا کسی از دفتر او به این جوانک اعرابی مشکوک شده بود. تازه درست بعد از اینکه اندکی ریش زدایی کرده بودمش!

من هنوز در غم از دست رفتن فرصت با نواده قجری​ها بودم که زن​دایی مادرم زنگ زد و گفت جمعه می​رویم خواستگاری. پدربزرگش یکی آیت​الله بوده، دیگری از مدیران مدرسه علوی. گفتم یا ابالفضل! ما هم جمعه​اش رفتیم همراه زن دایی​جان و و کار روزگار را ببینید که پدرزن آینده​ام، همراه خانواده مرا رساند سر (ته)کوچه همشهری در بزرگراه مدرس! من آنقدر هوایی شده بودم که حواسم نبود دارم پایم را در گل باغچه کنار جدول می​گذارم. حالا قیافه با کت و شلوار و کراوات را در نظر بگیرید، و پای گل و شلی!

از این خواستگاری تا جلسه رسمی که پدر و مادرم از شیراز آمدند، نزدیک ۵۰ روز طول کشید. عین قدیم که باید خانواده پسر همراه کاروان شتر سفر می کردند و خیلی طولانی می​شد.

همان روزها یکی از بچه​های آرشیو که زمین شناس هم بود گفت که مامور است از طرف یکی از دختران اداری همشهری از من خواستگاری کند! من مرده بودم از خنده! چندتا چندتا!

به شوخی گفتم این شاهین بخت و اقبال است که دارد می​نشیند روی شانه ما! هنوز این کلام منعقد نشده بود که همان شب یک شاهین واقعا فرود آمد دم پنجره خانه ما در چیذر و زخمی بود. شاهین بیچاره هم اتاق حیدر شد. دستکش خریدم برای غذا دادن و اینکه به پرنده بیچاره تمرین پرواز بدهیم. هر روز هم برایش مقداری گوشت می​خریدم. حدس زدیم باغ یکی از خانه​های سفرای عربی باید فرار کرده باشد. به هر حال شاهین بخت و اقبال زخمی نشسته بود در خانه ما و مهمانمان شده بود. ولی وای از جیغ زدن​هایش!!!

آن روزها تکانی خورده بودم. تصمیم گرفتم حتی با وجود اینکه می​گفتند ناطق رئیس جمهور می​شود، تا آنجا که می​توانم علیه جناح راست و ناطقی​ها کاریکاتور بکشم. همه نگران بودیم که چه کسی مقابل ناطق خواهد ایستاد.

ماجرای شیر خر خوردن مهاجرانی

در تابستان ۷۵، برندگان جایزه طنز و کاریکاتور جشنواره مطبوعات، از گل​آقا هم جایزه​ای جداگانه گرفتند. مراسم در فرهنگسرای بهمن برپا می​شد. عطا مهاجرانی که نشریه بهمن اورا بسته بودند و معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد که موتلفه​ای بود، مهمانان ویژه مراسم بودند. وقتی من و حسین​پور را صدا زدند، رفتیم و از جماعت جایزه​هایمان را گرفتیم. بعدش، مهاجرانی سخرانی کرد.

گفت که علت ورودش به سیاست، نوشیدن شیر خر بوده است. توضیح داد که خواهرش سیاه سرفه گرفته بود و حکیم ده گفته بود که باید شیر خر بخورد. عطااله هم مامور گرفتن شیر خر از ده همسایه می​شود. سر راه بازگشت، یک ظرف شیر خر و یک ظرف شیر بز همراهش بوده که چون دلش نمی​آمده به خواهر بیچاره​اش شیر خر را بدهد، خودس ایثار می کند و می​خورد. ظاهرا خواهر مهاجرانی هم در اثر بیماری جانش را می​دهد. چندی بعد یک طالع بین کولی از دور و اطراف روستای مهاجران رد می​شده که عطا را می بیند. می​گوید این پسر سیاستمدار می​شود چون شیر خر خورده.

آن شب سر این موضوع حسابی خندیدیم. نوار ضبط شده سخنرانی را یک جوری کش رفتم و رساندم به یکی از برو بچه​های همشهری! اما صابری فهمید و مانع شد ماجرا همان موقع رسانه​​ای شود!

همان شب بر اساس ماجرای کنیزک و کدوی مولانا، شعری برای مهاجرانی سرودم در ارتباط با سیاستمداری که شهید "شیر" خر شد! حیف گم و گورش کردم.

آن شب اولین باری بود که مانا را می​دیدم. گمانم آن روزها موهایش بلند بود! با مزه اینکه سال​ها بعد یکی از بهترین دوستان و همکارانم شد.

Labels:

Friday, May 25, 2007
یادگار همشهری-۹
اولین کرمی که سر کیهان ریختم

بعد از انتخابات مجلس پنجم، یکی از شهرداران مناطق تهران که در نامزد یکی از شهرستان‌های اطراف شده بود، نتیجه را برد. کیهان برایش پرونده درست کرد که طرف با یک مادر و دختر که کارمند سازمان بورس هستند رابطه نامشروع دارد. طرف را گرفتند ولی وقتی مادر و دختر را از بورس تهران بیرون انداختند، آن خانم از کیهان شکایت کرد. مساله این بود که ظاهرا اسم آن خانم را برده بودند و حتی اگر کارگزینی آن بلا را سر ایشان نیاورده بود، نگاه سنگین همکاران کار را خراب‌تر می کرد.

تمام تلاش کیهان هم برای زدن کرباسچی بود و به همین خاطر بقیه قربانی می‌شدند.

وقتی آن خانم شکایت کرد و کیهان هم فهمید که قضیه جدی است و جعل واقعیتی که کرده به ضررش است، عذرخواهی کرد. من هم یک روزنامه‌نگار قلچماق را کشیدم که کمانی در دست دارد، و با تیرش که قلم بود، کسی را کشته. این روزنامه ‌نگار می‌گفت:"ببخشید، باز هم اشتباه شد!ٓ"

روز بعد، وقتی کارر چاپ شده بود، از دانشکده آمدم همشهری، و دیدم همه نگرانم هستند. قدیری مرا خواست و گفت اگر دو سه هفته‌ای از تهران بروم بد نیست و به کسی هم نگویم کجا هستم! قدیری سال‌ها در کیهان کار کرده بود و می‌دانست احتمالا قربانی بعدی خودم خواهم بود. بعد فهمیدم که شایانفر از طریق بچه‌های کیهان کاریکاتور دارد در باره من تحقیق می‌کند. یکی از همان بر و بچه‌ها به رفت از بیرون ساختمان کیهان به من خبر داد که وضعیت قرمز است.

فکر می‌کنم آن روز رسیدم خانه و سریع مثل جن دیده‌ها بعد از گفتن لا‌اله‌الا‌الله، سریع قرآن را باز کردم و صفحه‌ای که باز شد، حسابی برایم قوت قلب بود. تصمیم گرفتم بمانم و اگر لزومی به کله‌خر بازی باشد، بازی‌ام را بکنم. اعتقاد داشتم اگر یک کار رسانه ای درست هم کرده‌ باشم، همین یک کار بوده.

ماجرای گفتگوی پدرم که باعث اختلاف شد

ابوالحسن مختاباد گفت که به خاطر نشان ریاست جمهوری که پدرم برده، می‌خواهد با او گفتگو کند. کاریکاتورش را هم من کشیدم. پدرم در گفتگو به اینکه من کار زمین شناسی را دنبال نکرده بودم و جای یکی دیگر را در دانشگاه اشغال، بند کرده بود و موضع تندی هم گرفت.

من هم تا آن موقع به روی مبارکش نیاورده بودم که حضرت آقا قرار بود به هنگام تحصیل در فوق لیسانس، از من حمایت مالی هم بکند تا حداقل مجبور نباشم دو شیفت کار کنم. آن روزها صبح‌ها به شرکت هور می‌رفتم و عصرها در همشهری بودم، کارهای گل‌آقا را هم که داشتم. پدرم سال‌های اول فوق اندکی ما را خجالت داده بود اما بعدش...همه‌اش تقصیر آلزایمر زودرس بوده لابد!ٓ

در خرداد سال ۷۵، با بچه‌های دوره داوود کاظمی که بیشتر در جلسات دایره‌المعارف تشیع همدیگر را می‌دیدیم، رفتیم تولد یکی از همان‌ها که خانه خاله‌اش گرفته بود. یک ظهر جمعه در نارمک. از شانس ما، همسایه ایشان، سرهنگ یا سردار سپاه بود و زنگ زد نیروی انتظامی، نیروی انتظامی هم که می‌خواست بی‌خیال شود، آقا نمی‌گذاشت. چشم‌تان روز بد بنیند. هنوز کیک تولد را نخورده سوار مینیبوس شدیم و شب هم مهمان کلانتری بودیم. اینقدر به خودم فحش دادم که زودتر راهی روزنامه نشده بودم!

روز بعدش که باید همراه پدرم می‌رفتم سرم‌سازی رازی که جایزه‌ جداگانه‌ای از معاون اول رئیس جمهوری بگیرد، مشغول وقت گذراندن در دادگاه بودم. حالا نکته با حال این بود که همه خانواده‌ها می‌گفتند بابا این جماعت هر هفته خانه یکی از ما هستند و مشکل چیست، ولی دادگاه آنگار توی تعارف با جناب سپاهی افتاده بود.

از برکات آن ماجراها این بود که پسر عمه من در همان تولد یک دل نه صد عاشق یکی از دخترها شد و چهار سال بعد من شاهد عقدشان در دفترخانه بودم! این یکی از شیرین‌ترین خاترات آن روز خذایی است.

حالا جماعت ما را ول کرده‌اند، ابوی‌جان از دست ما شکار. می‌گفت حتما کاری کرده‌ای! اصلا نمی‌شود که بیخودی آدم را ببرند که. من بی‌استعداد بودن در فن شریف دختربازی و عیش و نوش را از ابوی جان به ارث برده‌ام، و او داشت مرا بازخواست می‌کرد که چرا از مدار بی‌عرضه‌گی فراتر رفته‌ام! آخر اگر رفته بودم یک حرفی! آش نخورده و دهان سوخته؟

پدرم آن روزها استاد پروازی دانشگاه تربیت مدرس بود و در عین حال برای جلسات فرهنگستان هم زیاد می‌آمد تهران، و هر دو هفته یک بار همدیگر را میی‌دیدیم. کار به جایی رسید که بعد از آن بازی درآوردن بعد از تولد، سه هفته همدیگر را ندیدیم و نهایتا من رفتم به جلسه شورای عالی خاکشناسی و آنجا عین بازجو نگاه کرد توی چشمانم، و گفت کاری کرده بودی یا نه! گفتم نه! خلاص؟ دید که من اندکی شاکی هستم، کوتاه آمد.

ولی همان ماجرا اندکی میانه ما را شکرآب کرد.

اتفاق بامزه در مورد دستگیری این بود که من به افسر نگهبان گفتم که دانشجو هستم، و اسمی از حضورم در همشهری نیاوردم. حالا صبح روز شنبه روزنامه همشهری جلوی طرف باز است، و کاریکاتور من هم صفحه سوم روزنامه، طرف دارد آنرا نگاه می‌کند ولی حواسش نیست که اسم طراح و و کارت دانشجویی که دستش است عملا یکی است! به خاطر ماجراهای دادگستری و کرباسچی که از همان موقع‌ها شروع شده بود، می‌دانستم که اگر این اتفاق رسانه ای بشود، باید از کار در روزنامه خداحافظی کنم. فقط به صابری گفتم که در جریان باشد، ولی نمی‌خواستم برای گل‌آاقا هم دردسر درست شود. ترجیح می‌دادم اگر اتفاقی هم می‌خواهد بیافتد، سر دانشگاهم بیافتد، چون حال ابوی جان را هم می گرفتم!

فشار بدی بود.

Labels:

Tuesday, May 22, 2007
يادگار همشهری-۸
سال ۷۵ شروع خوبی داشت. قبل از جشنواره مطبوعات فهميدم که دو تا از کاريکاتورهايم کانديدای جايزه اول جشنواره مطبوعات است، یکی از گل​آقا بود و یکی کاریکاتوری که در همشهری از من چاپ شده بود. صابری تلويحا گفت جايزه اول به من نخواهد رسيد. البته رقيب من، رفيقم بود. کار بزرگمهر روی جلد کیهان کاریکاتور هم نامزد جایزه اول بود. همان روزها سليمی نمين که ظاهرا جزو داوران نهايی بود را ديدم و خنده بی​مزه​ای به من کرد...گفت شما هم فيناليستی؟

روز اعطا جوايز، مصادف بود با رفتن هاشمی رفسنجانی بالای سر طرح پدرم در گره​بايگان فسا، و اعطا نشان پژوهش رياست جمهوری. گفتم گور بابای جايزه مطبوعات هم کرده! رفتم شيراز. جوايز جشنواره مطبوعات را ناطق نوری داد.

زنگ زدم و نتيجه را پرسيدم، فهميدم دوم شده​ام. يعنی سفر سوريه.

آن روز، حسابی برايم تجربه باحالی بود. بار چندمی بود که هاشمی را می​ديدم، ولی ديدن محافظان وحشتناکش که يکی​شان نزديک بود دنده​ام را خرد کند چيز جالبی بود.

آنجا دو سه تا از بچه​های روزنامه را ديدم که از ديدن من تعجب کرده بودند! می​گفتند تو بايد الان در تالار وحدت باشی که!

آن روز، ظاهرا تعدادی از بچه​ها که جایزه را برده بودند، برای اينکه آنرا از دست ناطق نگيرند، به تالار وحدت نرفته بودند. اگر درست به یاد داشته باشم، ژیلا بنی​یعقوب هم جایزه دوم را برده بود و نرفته بود تالار.

همان محدوده زماني، زن​دايی مادرم برايم حسابی فعاليت می​کرد که دستم را بند کند. من هم داشتم زيرزيرکی فعاليت می​کردم که بروم آمريکا برای خواندن هنر. تصميمم را گرفته بودم. ديدم می توانم از يکی از دانشگاه​های هنری جورجيا يک جور بورس بگيرم، فقط مانده بودم چطوري از کشور خارج شوم. نامه​نگاری​ها هم در جریان بود و داشتم آخرین اسلاید​های کارهایم را جفت و جور می​کردم. با خودم عهد کرده بودم که يا تشکیل خانواده می​دهم و می​مانم، و يا برای هميشه می​روم.

برای جایزه جشنواره مطبوعات رفقا و همکاران را دعوت کردم پیتزا پنتری شماره ۲، که خوراک مکزیکی هم داشت. محسن خان را مجاب کردم که خوراک همه را تند کند. روز بعدش چند نفری که هنوز به یادم مانده بودند و می​سوختند، فحشم دادند!

Labels:

Monday, May 21, 2007
یادگار همشهری-۷
در تابستان ۷۴ با گروهی از رفقای داوود کاظمی آشنا شدم و از طریق یکی از آنها پایم به دایره‌المعارف تشیع باز شد. دفتری بود در طبقه آخر ساختمانی قدیمی، اول فلسطین شمالی، روبروی دانشگاه آزاد. کنار در هم یک روزنامه فروشی بود.

در آنجا، بها‌الدین خرمشاهی را می‌دیدم، و خیلی از بحث‌هایش خوشم می‌آمد. خرمشاهی را از مهمانی‌های گل‌آقا می‌شناختم. یوسفی اشکوری و کامران فانی هم مرتب آنجا بودند. حسن صدر حاج‌سید جوادی را هم که در سال‌های اول انقلاب عکسش دائم در روزنامه‌ها چاپ می‌شد و از یاران بازرگان بود، از پایه‌های آن بنیاد محسوب می‌شد.

خانم محبی، مدیره آنجا، بانویی بود بسیار دوست داشتنی و دوست داشتی ساعت‌ها پای صحبتش بنشینی. یکی دیگر از بچه‌های حق‌اتحریری سرویس اجتماعی روزنامه، حیدر ضیغمی که آخوند بدون عمامه بود هم می‌آمد.

خرمشاهی آن روزها داشت کارهای نهایی پیش از چاپ قرآن ترجمه شده‌اش را انجام می‌داد و همکارش، که یک روحانی اهل سنت بود، گمانم به نام انصاری، در بعضی بحث‌ها شرکت می‌کرد.

اول آدر ۷۴ داشت گوشم برای نوه خانم محبی دراز می‌شد که بزرگ‌ترین شانس دنیا را آوردم و "نه" شنیدم. البته اولش خورد توی ذوقم، ولی بعدها دیدم که بزرگ‌ترین لطف دنیا را به من کرده. با این همه، ارادتم به خانم محبی بیشتر شد.

آن روزها به لطف افشین سبوکی، کارم را در شرکت انیمیشن هور شروع کرده بودم و یکی روز در هفته هم می‌رفتم کلاس کنکور مکعب درس می‌دادم. این کلاس کنکور، دخترانه بود، و تجربه وحشتناکی برای من به حساب می‌آمد. از این نظر که دخترها می‌خواستند پدر صاحب بچه را در آورند! من مجبور بودم در هر کلاس، با دادن موضوعی آن معصومین خطرناک را بپیچانم، و وای! متاسفانه یا خوشبختانه، بینی من بسیار حساس بود، و بعضی از بوها، غیر قابل تحمل. البته این مشکل من بود، نه آنها.

یک روز، وقتی از کلاس آمدم، دیدم چند تایی از دختران کلاس دارند تعقیبم می‌کنند. هم خنده ام گرفته بود و هم مثل سگ می‌ترسیدم. ترس از اینکه اگر کسی در روزنامه همشهری دچار مشکلی می‌شد، دودمانش برباد می‌رفت، من هم تازه‌گی از مشکل هم‌خانه قبلی رسته بودم.

فاصله خیابان قدس تا چهار ولی‌عصر چیزی نیست، ولی باید طوری از دست آن شاگردهای شیطان فرار می‌کردم که هم ضایع نمی‌شدم و هم به موقع به روزنامه می‌رسیدم. از شانس من طرف جنوبی خیابان انقلاب به دلیلی بسته بود و نمی‌شد تاکسی گرفت. شروع کردم تند تند راه رفتن و مثلا به روی خودم نمی‌آوردم که متوجه این تعقیب شده‌ام...رفتم توی یک مغازه، یادم نیست کدام بود، قبل از فلسطین، خیال کردم مرا گم کرده‌اند، بعد دیدم پشت شیشه مغازه ایستاده‌اند! مثلا خودم را نباختم، ولی آمدم بیرون و رفتم آن طرف خیابان و توی خیابان فلسطین شمالی، دیدم بهترین جا برای پناه گرفتن، خود دایره‌المعارف تشیع بود! دیگر مطمئن بودم که آنجا در امانم. رفتم بالا و خانم محبی پرسید چیه داری نفس نفس می‌زنی، نمی‌توانستم بگویم که از دست ۱۰-۱۲ تا دختر فرار کرده‌ام! سه می‌شد! بهانه‌ای آوردم، گمانم گفتم آخرین جلد چاپ شده را می‌خواستم برای یکی تهیه کنم، یا چیزی توی همین مایه.

بعد از ربع ساعت، گمانم آژانس گرفتم و رفتم سر کار، ولی توی راه آنقدر به خودم و خانواده‌ام بد و بیراه گفتم بابت بی عرضه‌گی و ترسو بودن!

اسفند ۷۴ هم همسفر خرمشاهی به شیراز بودم، همراه خانمش بود. مادرم که دائم تفسیر حافظ او را می‌خواند، همراه من آمد هتل هما، و آنجا ظرف ۵ دقیقه رفیق قدیمی خانم خرمشاهی شد! در دقیقه ۱۵ می‌خواستند برای من زن هم انتخاب کنند! خانم خرمشاهی چند تا از دخترهایی که می‌آمدند دایره‌المعارف را به مادرم پیشنهاد کرد و مادرم هم در حال بررسی واکنش‌ چهره من بود که ببیند به کدام اسم حساس هستم! من هم که کلک‌های مادرم را می‌شناختم، خودم را زدم به کوچه علی‌چپ!

در بازگشت از شیراز، با دو سه نفر از بچه‌های همشهری در باره خرمشاهی بحث می‌کردیم. گمانم جماعت سرویس مقالات می‌گفتند بهترین راه کسب را پیدا کرده! چرا که مردم همیشه حافظ را می‌خرند، و او حافظ‌شناس است، و در عین حالم کمتر خانه‌ای بدون قرآن است، خرمشاهی، قرآن‌پژوه هم هست و حالا که ترجمه قرآنش می‌آید بیرون، میلیاردر می‌شود.

اواخر سال ۷۴ و اوایل سال ۷۵، ترکیب قدرت سیاسی اندکی تغییر کرده بود. ناطق که زمانی پشتیبان هاشمی محسوب می‌شد، عملا مقابل او بود و کارگزاران هم ظاهرا مانده بودند چه کار کنند. مجلس پنجم هم وقتی تشکیل شد، حضور آدم‌هایی مثل عبداله نوری و فائزه هاشمی، جذاب‌ترش کرده بود.

زندگی من هم بسی جذاب‌تر شد.

Labels:

Sunday, May 20, 2007
یادگار همشهری-۶
هم‌خانه دردسر ساز

من دو همخانه داشتم، علی جهانشاهی و جعفر. در تابستان ۷۴، دو سه روزی به شمال رفتم، علی هم رفته بود پیش خانواده‌اش، جعفر هم گفت دارد می‌رود سفر.

وقتی برگشتم، علی گفت:"جعفر خانوم آورده بوده ولی از ترس اینکه مبادا تو سرو کله‌ات پیدا بشه، برده بوده خونه رفقاش در مجیدیه"، من شاکی شدم. چون ساختمان ما در چیذر محیطی خانواده‌گی بود و کلی طول کشید تا همسایه‌ها خیال‌شان از حضور ۳ جوان مجرد راحت شود.

وقتی جعفر برگشت، سین جیمش کردم، قسم و آیه که اینجا نیاورده. بعد گفت از روزنامه با موتور می‌رفته، دیده یک دختر چادری کمک می‌خواهد، بعد فهمیده از خانواده‌اش جدا شده و ...

آخر سر هم گفت که دختر را برده خانه رفقایش در مجیدیه و چند روزی آنجا مانده.صدای آن دختر را هم ضبط کرده بود.

چند روز گذشت، جعفر داشت می‌رفت بوسنی برای عکاسی، و مانده بود مهدی کرباسچی مدیر عامل پول سفرش را بدهد، که ناگهان دو تا پاترول نیروی انتظامی می‌آید به روزنامه و جعفر را می‌برد.

جعفر دو هفته‌ای در قم زندانی شد.

وقتی آمد بیرون فهمیدیم که آن دختر در طول مدتی که متواری بوده، با ۳۵ مرد رابطه داشته، و تنها کسی که هویت واقعی‌اش را به دختر داده، جعفر بوده است، آن هم به خاطر عکسی که پشتش برچسب روزنامه آفتابگردان داشته است.

با لو رفتن ماجرا، کیهان و کیهان هوایی که منتظر فرصت بودند، نوشتند که عکاس روزنامه نوجوانان، دختر نوجوانی را به فساد کشانده و فریب داده و ...

من هم تحت فشار قرار گرفتم که بیرونش بیاندازم. من این کار را نکردم. جعفر در محیط خانه کاری نکرده بود که مستحق بدکرداریی و باشد. اما بعدا که فهمیدم دختر را به خانه ما هم آورده بوده ولی ترسیده من برگردم، برق سه فاز از تمام وجودم پرید.

تا آنکه یک روز آمدم خانه دیدم شدیدا بوی بدی می‌آید، رفتم در آشپزخانه و دیدم کف آشپزخانه کثیف است، آمدم آب زدم و جارو کردم، دیدم آب پایین نمی‌رود! سیخ انداختم توی راه آب و حدود ۳۰-۴۰ عدد ته سیگار در آوردم. بعد دیدم توی کمد آشپزخانه مشروب گذاشته، من هم ترسو، سریع خالی‌اش کردم و انداختمش دور. داشتم از عصبانیت می‌ترکیدم! همان شب قفل خانه را عوض کردم و با وجود اینکه دو ساعت به در می کوبید، راهش ندادم. اینها هیچ، جعفر سه ماه اجاره‌اش را هم نداده بود... می‌گفتند از چند نفری پول قرض کرده و پس نداده.

بعدها جعفر به حکم دادگاه مجبور شد با آن دختر ازدواج کند. شنیدم آمده کانادا و به خاطر فعالیت‌های سیاسی!!! و ترس از باگشت به ایران پناهنده شده. اینجا هم می‌گفتند از چند نفری پول گرفته و پس نداده...

تولد کارگزاران


وقتی ماجرای انتخاب کاندیداهای جناح راست برای مجلس پنجم جدی شد و جامعه روحانیت مبارز، اسامی مورد نظر هاشمی رفسنجانی را نپذیرفت، می‌شد حدس زد که هاشمی ضربه بدی خورده و احتمالا پاسخ خواهد داد. این پاسخ با بیانیه ۱۶ نفره وزرا و معاونین و مدیران ارشد دولت تحت عنوان کارگزاران نظام رنگی واقعی به خود گرفت.

راستی‌ها هم شدیدا واکنش نشان دادند و طی یک مرحله بازی ظاهری، وزرا کنار رفتند ولی معاونین و رئیس بانک مرکزی و کرباسچی ماندند.

از آن تاریخ، همشهری مرکز رفت و آمدها و جلسات بی‌شماری شد که معمولا چپ‌های وابسته به سلام خیلی در موردش صحبت نمی‌کنند.

کرباسچی و عطریان تمام تلاش‌شان این بود که عبداله نوری جایگاه خوبی در نجلس پیدا کند. مهندس آشوری هم به عنوان یک تکنوکرات می‌توانست آن بالاها جایی داشته باشد.

حضور فائزه هاشمی در لیست، معنای خاصی به آن داده بود.

فائزه را گمانم همان روزها برای اولین بار دیدم با آن پارک کردن وحشتناکش در حیاط روزنامه.

روزنامه ساعت ۱۰ شب تعطیل می‌شد ولی سیاسیون بعد از ۱۰ و نیم یکی یکی می آمدند. اگر بنا به دلیلی در روزنامه بودی، ممکن بود با نوربخش و کرباسچی و الباقی هم آسانسور شوی .

مدیر عامل جدید

وقتی مهدی کرباسچی از مدیریت روزنامه کنار رفت، مرتضی حاجی آمد. حاجی عضو سازمان مجاهدین انقلاب بود. مصطفی‌تاج‌زاده هم در ساختمان نیاوران همشهری ماندگار شده بود و انگار کرباسچی و عطریان مسوول اشتغال بعضی از اعضای سازمان شده بودند. اما الان بعد از گذشت سال‌ها می‌توان فهمید که نقش مرتبط کردن تکنوکرات‌های طرفدار هاشمی با چپ‌های سازمان اهمیت خاص خودش را داشته است. وقتی در سال ۷۶ حاجی مدیر ستاد تبلیغات خاتمی شد، می‌دانست چگونه از امکانات همشهری و توان بچه‌های آنجا بهره ببرد.

لیلاز

با راه افتادن کارگزاران و حساس شدن جناح راست روی این گروه، کاظم شکری و لیلاز دبیران دو سرویس مقالات و گزارش فعال شدند. می گفتند لیلاز تا پول هنگفتی نگیرد کار نمی‌کند، ولی بعضی‌ها می‌گفتند که از الان برای یک پست دولتی درست و حسابی دندان تیز کرده.

کاریکاتورهای سیاسی

از اینجا به بعد بود که من زنجیر پاره کردم. می‌دانستم که فضا چگونه است و در کتاب‌های تاریخ کاریکاتور هم خوانده بودم که کاریکاتوریست‌های مطبوعاتی اگر از دوره های انتخابات پارلمانی و ریاست جمهوری استفاده نبرند، کارشان زار است. می‌دانستم که گل‌آقا هم فضای کافی را به من نخواهد داد. شروع کردم به کشیدن موضوع‌هایی که اندکی ملت را حساس کند. اتفاقا به دلیل همزمانی آن روزها با ماه رمضان، می‌شد در مورد کارهایی که روزه را باطل می‌کند هم کار کرد! یکی از آن کارها مربوط به سخنرانی اسدالله بادامچیان بود، یا خودش را کشیدم یا کاراکتری مرتبط با او، که می‌گفت بعداز افطار حرف می‌زند که روزه‌اش باطل نشود. حدسم درست بود، عطریانفر دو سه بار مرا خواست و در باره کاریکاتوری بعد پیشنهادهایی داد، که بشدت بی‌مزه بودند. بعضی از کارها هم البته چاپ نمی‌شد ولی می‌دانستی که شب در جلسه کارگزاران دست به دست می‌شود.

آن موقع لقمانی دبیر سرویس سیاسی بود و معمولا کلی با او گپ می‌زدم و تخلیه اطلاعاتی‌اش می‌کردم، پروین امامی هم که فضول اعظم مسائل سیاسی بود. آخرهای شب هم طبقه دوم تحریریه، میز سرویس خارجی جان می‌داد برای شنیدن مسائل جالب، بخصوص وقتی قدیری و زید و یکی دو نفر دیگر حرف می‌زدند.

سر شام هم البته کلی تفریح می‌کردیم، ماه رمضان هم که البته افطاری همشهری حرف نداشت و اگر آش رشته اجازه می‌داد، به سیاست هم می‌پرداختیم!

Labels:

یادگار همشهری-۵
اسد بیناخواهی، در سال ۷۳ ازدواج کرد و همسرش خانم فهیمی، انیماتور بود. سال‌ها بود دنبال مهاجرت به آلمان بود و بالاخره سال ۹۵ میلادی رفتنی شد. اسد این آخری‌ها حوصله بحث با مریخی را نداشت. مریخی هم هر قدر از طرف سردبیری بیشتر نادیده گرفته می‌شد، می‌خواست یک جوری سر ما خالی کند. داوود کاظمی را هم که عملا خودش از مدرسه عالی سوره آورده بود، کم‌کم در صف مقابلش قرار گرفت.

سال ۷۴ برای مریخی نسبتا دردناک بود. چرا که اغلب ما یا جایزه‌ای بین‌المللی برده بودیم یا تقدیری از جایی نصیب‌مان شده بود. امید نهایی مریخی به مسابقه یومیوری شیمبون ژاپن بود که ممکن بود چند ده نفر مدال برنزش را برند.

اخبار مسابقه را همینطور دنبال می‌کرد و خیلی امیدوار بود. تا اینکه یک روز به او تلفن زدند که جایزه را برده و تا روز سه شنبه به او زنگ می‌زنند که بیاید تحویلش بگیرد. علی دیگر خدا را بنده نبود و رفت سریع خبر را داد سردبیری، آنها هم کپی کاریکاتور و خبر را گذاشتند صفحه اول. علی هم رفت چند کیلو نان خامه‌ای خرید و پخش کرد توی تحریریه.

دو روز بعد معلوم شد همه‌اش کشک بوده! بدتر از همه آنکه ما هم می‌دانستیم ماجرا چیست! از تلفن خبری نشد و گمانم داوود رفت به منشی عطریان‌فر گفت که چه اتفاقی افتاده.

مریخی را اگر با صد من عسل می‌توانستی بخوری، این بار به هیچ وجه قابل تحمل نبود.

حالا ماجرا چه بود؟

متاسفانه یا خوشبختانه یکی از همکاران گفت می‌خواهد مریخی را سرکار بگذارد، و از ما قسم گرفت که ماجرا را لو ندهیم. دیک نفر زنگ زده بود و خودش را نماینده روزنامه یومیوری ژاپن معرفی کرده بود. خبر داد به علی که جایزه را برده. حالا از کجا می‌دانست علی چه موقع در روزنامه است؟ من که ماجرا را می دانستم، به مریخی گفتم خب برایت چرا فکس نکرده‌اند و خبر رسمی را چرا نگرفتی؟ طفلک خیال کرد از سر حسادت است که می‌گویم. حالا بچه‌ها مثل سگ می‌خندیدند و او هم نمی‌دانست ماجرا از چه قرار است.

الکی بودن قضیه که رو شد، مریخی چند نفر را به عنوان متهم احتمالی به سردبیری معرفی کرد. اولی‌اش من بودم. ساعت‌ها بازجویی! آخر سر هم گفتم اگر خبری چیزی به گوشم خورد حتما در میان می‌گذارم!

یادم نیست از او غذا هم گرفتیم یا نه، ولی هرچه بود، در تاریخ ثبت شد که اگر جایی برنده شدید، نامه رسمی را نشان روزنامه بدهید.

الان هم اسم آن همکار را ننوشتم، و اگر اجازه داد، معرفی‌اش خواهم کرد!

اثرات این خطای مریخی برایش سنگین بود. موارد دیگری هم بود که ترجیح می‌دهم ذکر نکنم.

من همیشه به خَطر اینکه مریخی مرا به روزنامه همشهری برای کار دعوت کرد، تحسینش می‌کنم، اما بعدها حس کردم از من انتظار داشته "آدم" او باشم در مقابل بقیه بچه‌ها، چیزی که بعدا می‌خواست داوود کاظمی باشد.

Labels:

Saturday, May 19, 2007
کجا با این عجله؟
علی آقا، رفیق گرمابه و گلستان و سینمای ما ندا داد که چرا اینقدر با عجله خاطراتت را می‌نویسی؟ جزئیاتش چی شد؟

من دارم آرام آرام فضای سال‌های قبل از ۷۵ را طی می‌کنم تا به تغییراتی برسم که امروز دردش را تازه حس می‌کنم!

روزنامه همشهری در سال‌های ۷۴ و ۷۵، خاستگاه بعضی تغییرات مهم بود که جماعت چپ معمولا فراموشش می‌کنند و همه چیز را فقط به ریش مرکز تحقیقات استراتژیک می‌بندند.

نظری‌پردازی‌های آن مرکز برای خودش، ولی اتصال چپ سنتی، و راست تکنوکرات آن زمان که آرام آرام چپول شد، بدون کاتالیزوری که ترکیب کرباسچی و عطریانفر باشد، میسر نمی‌شد.

کاش بر و بچه‌های روزنامه‌نگاری که آن سال‌ها را به خاطر دارند، یاری می‌کردند و تجربیات خودشان را بر همان چیزهای کمی که من دیدم می افزودند و بازی را جالب‌تر می‌کردند.

خلاصه ما منتظریم!

Labels:

Friday, May 18, 2007
یادگار همشهری-۴
در فرورین سال ۱۳۷۳، جلسه مقدماتی انجمن کارتونیست‌ها را در روزنامه برپا کردیم. من دنبالش بودم و اتفاقا عطریان هم آمد در آن جلسه و خیر مقدم گفت به مهمانان.

آخر سر اعضای هیات موسس انتخاب شدند و من هم نفر سوم شدم. نفرات چهارم و پنجم هم علی‌البدل بودند.

آن روز فهمیدم چرا اندکی توکا نسبتا شاکی است. یکی از بچه‌ها گفت که مدت‌ها قبل به مریخی پیشنهاد داده که بیاید روزنامه، ولی ظاهرا من بعد آنجا کارم را شروع کرده‌ام. در این باره چیزی از خودش نشنیدم.

موقع جشنواره مطبوعات این سال در غرفه گل‌آقا بودم و فقط یکی دو ساعت مهمان غرفه روزنامه شدم. در غرفه گل‌آقا بودیم که یک خبرنگار دختر با اندکی ناز و ادا آمد و شروع کرد مصاحبه برای همشهری، گفتم شما در کجای همشهری کار می کنید که ندیده‌ام‌تان؟ حالش گرفته شد. گفت در سرویس اجتماعی است، فهمیدم یکی از آن دخترهای سرویس "بیات" است. بیات دبیر سرویس اجتماعی همکاران حق‌التحریری زیادی داشت. بعدها فهمیدم اسم این خبرنگار کاملیا انتخابی فرد است که در پاییز (یا زمستان) همان سال از روزنامه اخراج شد.

در ماه خرداد، بعد از آنکه مشکلات کاری ثبت نامم در دانشگاه حل شد، سور قبولی در امتحان فوق لیسانس را گرفتم و مهمانی شلوغی هم شد.

در ماه تیر، گوش‌های درازم کوتاه شدند.

آن سال شروع کردم برای کیهان کاریکاتور مطلب نوشتن. در باره تاریخچه کاریکاتور چهره بود. با همان منابع حداقلی اینقدر حال می‌کردم که حد ندارد. وقت زیادی را صرف جستجو می خردم و البته در دنیای پیش از اینترنت هم می‌دانی چقدر اطلاعات دست‌ نیافتنی است.

وقتی در پاییز شروع کردم برای ماهنامه گل‌آقا مطلب نوشتن، بیشتر خودم را جدی گرفتم. آن سال یکی دو تا مطلب کوتاه هم بدون آنکه کسی دوزاری‌اش بیافتد در روزنامه چاپ کردم. از نامه خوانندگان شروع کردم و بعد آن وسط مسط‌ها اندکی کرم ریختم.

الان دقیقا یادم نیست چند تا مطلب با نام‌های دیگر از من در همشهری چاپ شده، خود دبیران سرویس هم نمی‌دانستند! گمانم یک بارش را اسآعیل عباسی شک کرد!

البته مطلب با نام خودم هم چند بار دیگر و در سال‌های بعد داشتم، ولی لذت کار زیرزیرکی چیزی نبود که بتوان از آن گذشت، حتی با وجود عشق شهرت!

خاله‌زنک بازی از تفریحات سالمه ما در همشهری بود! اوج خاله زنک بازی وقتی بود که شنیدیم یک از اعضای سرویس گزارش در آن واحد از سه نفر خواستگاری کرده. حالا ماجرا هرچه بود، منجر به اخراج خود آن فرد از روزنامه، کاملیا و نیز کارمند بخش اداری شدن یکی از دختران دیگر شد. نفر سوم هم خودش شاکی بود و کسی نمی‌توانست کاری به کارش داشته باشد.

علت سخت‌گیری هم این بود که کیهانی‌ها دنبال پرونده‌سازی بودند و همشهری اصلا تحمل گاف دادن نداشت.

کیهان هوایی ماجرا را نوشت و به جای اسم آن خبرنگار، اسم یکی از بچه‌های روزنامه اطلاعات که تصادفا همکار گل‌آقا هم بود را منتشر کرد! چند روز بعدش وقتی در فرهنگ‌سرای نیاوران، گل‌آقا میزبان روزنامه‌نگاران بود و سلیمی‌نمین، مدیر کیهان هوایی را هم دعوت کرده بود، بهروز قطبی را که نامش به خطا در کیهان‌هوایی چاپ شده بود را کنار کشیدم و گفتم با خواهر آقای سلیمی‌نمین کاری نداری(خداوند مرا بابت این زبان جنسیتی‌ام ببخشاید)، بهروز هم عصبانی رفت سراغ سلیمی‌نمین! گرچه از سلیمی هم می‌ترسید چون معروف بود که اطلاعاتی است، ولی اینجا دیگر بحث حیثیت بود.

یکی از موارد خاله‌زنک بازی در روزنامه، مساله ارتباط با منشی‌ها و حروف‌چین‌ها بود، بخصوص اگر تصادفا کسی هم مجرد شده بود! رقابت برای رفیق شدن با این مجرد شده‌ها آنقدر زیاد بود که باورم نمی‌شد.

سرویس گرافیک، گوشه شمال‌غربی طبقه دوم محسوب می‌شد، و جای دنجی بود. ملت می‌آمدند آنجا برای گپ و چای نوشیدن و روزه‌خواری و دید زدن استخر همسایه! جردن شاید تنها جایی در تهران باشد که اگر عکس هوایی‌اش را ببینی، خواهی دید که اکثر خانه‌ها یک لکه آبی آسمانی دارند! یعنی استخر.

عکاس‌های روزنامه با آن لنزهای "تله" عجیب علاقه‌ای به سرویس ما داشتند! حتی وقتی روزی پنجره‌های تحریریه برچسب‌های مات زدند، می‌توانستند بیایند سرویس ما و لای پنجره را هم باز کنند. البته همه عکاس‌ها که نه...!!!

ماه رمضان هم سرویس ما رونق داشت. کسانی که نمی‌توانستند روزه بگیرند، می‌آمدند آنجا و شدیدا به ما علاقه‌مند می‌شدند!

یکی دیگر از تفریحات ما، دید زدن مهمان‌های سرویس ادب و هنر بود. فرج بال‌افکن دبیر سرویس خیلی خوش‌تیپ و خوش‌پوش بود، ولی کسی به رویش نمی‌آورد که سواد مواد هم برای روزنامه‌نگاری لازم است! معمولا هم با باسواد‌ها درگیر می‌شد و از سرویس می‌رفتند یا دائم از دستش شاکی بودند.

هر از گاهی سر و کله هنرپیشه‌ای پیدا می‌شد و خاله‌زنک بازی یا به عبارت مدرن‌تر، دایی مردک بازی ما هم گل می‌کرد.

بهترین موقع سال در همشهری، شب عید بود و گرفتن عیدی! حالا تقویم و بقیه‌اش کشک!

سرویس‌ها روزنامه هم جالب بودند. دور و اطراف ما، سرویس‌های آموزش، فرهنگی و ادب و هنر و گزارش بودند، کمی دورتر، بچه‌های اندیشه و اجتماعی.

بچه‌های سرویس ورزشی هم که اینقدر پر سرو صدا بودند که حد ندارد!

طبقه بالا هم سرویس‌های اقتصاد، شهری، سیاسی، خارجی و مانیتورینگ و آن گوشه هم اتاق جلسه سردبیری بود. سرویس شهرستان‌ها هم آن بالا بود.

عصرها بعد از ساعت هفت، جلسات بحث غیر رسمی دور و بر سرویس اجتماعی شکل جالبی به خود می‌گرفت و اکثرا می‌نشستیم و پارازیتی می‌انداختیم. کاظم شکری همیشه با صدای بلندش ملت را نفی می‌کرد، مسعود رضوی فقیه، برادر سعید، هم عین روباه! تایید می‌کرد و بعد مسخره می‌کرد ملت را! البته پشت سرشان. کدخدا زاده هم که بوی سیگارش را از توی کوچه هم حس می‌کردی، پک می‌زد و حرف...

هر از گاهی هم آصف و زیدآبادی می آمدند ...

لیلاز آن موقع دبیر سرویس گزارش بود و دو دقیقه‌ای می‌نشست با آن عینک ریزش و می‌رفت، کلمه‌ای می‌پراند ولی بدش نمی‌آمد سطح خودش را بالاتر نشان دهد!

بیات هم جالب بود. گمان ۶ تا فرزند داشت و وقتی سرویس اجتماعی مطلبی در باب کنترل جمعیت چاپ می‌کرد، کلی می‌خندیدیم!

در اردیبهشت سال ۷۴ مستاجر خاله‌ام در چیذر می‌خواست برود، و پولش را طلب کرد.مادرم خانه را برای من رهن کرد. من از گیشا رفتم چیذر.

علی جهانشاهی هم که آن موقع در آفتابگران کار می‌کرد، هم‌خانه من شد.

چند وقت بعد گفت که یکی از همکارانش که عکاس آفتابگردان است هم می‌خواهد به گروه ما اضافه شود. اسمش جعفر بود. قیافه‌اش و لهجه‌اش به آبادانی‌ها می‌خورد ولی کرد بود.

شرط کردم که در خانه نه سیگار می‌آورد و نه عرق!

در تابستان سال ۷۴، داوود کاظمی که از سال قبل به سرویس ما پیوسته بود با دوستش برنامه یک تور "قدس گشت" را راه انداخت. ما گروهی پسر و دختر راهی قرار شدیم. آن روز مسعود خامسی‌پور هم به ما پیوست و دوستش. آنقدر شلوغ کردیم و به هم ریختیم که حد ندارد. افشین سبوکی هم کلی به زندگی امیدوار شد! من هم که دو مورد گوش درازی‌ام در یک سال گذشته‌اش بر باد رفته بود، گوشم را آماده جوانه زدن کردم!

بعدها همان تور رفتن، پای مرا به دایره‌المعارف تشیع باز کرد!

Labels:

یادگار همشهری-۳
ماهنامه همشهري، اولين جايی شد که برايش مطلب هم نوشتم. برای ويژه​نامه نوجوانش بود. قبلا، دو سال پيش برای فصلنامه دانشکده چند تا مطلب و ترجمه داده بودم، ولی نوشتن برای همشهری کيف خودش را داشت. فکر می​کنم برای شماره ويژه عيد يک صفحه​ای را سياه کردم.

يواش يواش به خاطر ارتباط با بروبچه​های روزنامه، پايم به مجامع تخصصی باز شد، با جماعت کيهان کاريکاتور هم آشنا شده بودم. برای کيهان کاريکاتور چهره ای که از عليرضا خمسه کشيده بودم که دماغش مثل آلت تناسلی شده بود. در مراسم جايزه سينمایی طنز گل​آقا که ديدمش، عذر خواستم بابت چيزی کشيدن دماغش. گفت "ژن" خرابه و ربطی به کاريکاتور ندارد!

يواش يواش از دو سه جا سفارش تصويرسازی گرفتم و داشتم به زندگی اميدوارتر می​شدم. می​خواستم يک جوری جواب پدرم را بدهم.

وقتی در جشنواره مطوعات آن ماجرا سر حضورم در غرفه ماهنامه همشهري پيش آمد، با خودم گفتم اگر به روزنامه بروم چه بلايی مي​​خواهند سرم بياورند؟

در تابستان ۷۲ سفارش کشيدن ۸۰ کاريکاتور چهره برای کتاب معرفی طنزپردازان نوشتاری و تصويری که داور نويسنده​اش را بود گرفتم. پروژه گنده​ای بود، بشدت روی پرتره متمرکز شدم و گاهی وقت​ها به دفترناشر می​رفتم. هنوز به ياد دارم بعضی از آن کارها واقعا از دستم در رفت و انگار دچار پرشی مثبت در کار شده بودم. کار کردن پيش افشين سبوکی اين اثر مثبت را داشت.آن کتاب هيچگاه چاپ نشد.

شهريور ۷۲ ماه عجيبی بود. ماهنامه همشهری را بستند و آخر برج، عضو روزنامه شدم. مريخی کمک بزرگی کرد. بچه​ها هم يار بودند و دلگرمی می​دادند.

روزی از دفتر سردبيری مرا خواستند. ترسيدم. راستش عطريانفر آن روزها ترسناک بود! هنوز دچار اصلاحات نشده بود و دست به اخراج افراد تحريريه جماعت هم خوب بود. نمی​دانم زير لب چه خواندم، ولی رفتم بالا و برای اولين بار با او گپ زدم. اصفهانی! شنيده بودم زمانی فرمانده حفاظت اطلاعات نيروی انتظامی بوده و رفيق عبداله نوری است. خب چنين آدمی آن روزها ترس هم داشت.

عطريان گفت چرا شماها کاريکاتورهای​تان بيشتر روشنفکری و اين حرف​هاست؟ من هم سود استفاده کردم و گفتم خب با سياسی گل​آقايی می​شود ترکيبش کرد...گفت بيار ببينم. گمان با اين حرف گند زدم به ستون نگاه غيرسياسی روزنامه! واقعا مرض سياسی داشتم. اکثر کارهای روزنامه اجتماعی بود و آنچنان سياسی محسوب نمی​شد.

راهش را پيدا کرده بودم.

گمانم اطراف آيرماه بود که مریخی می​خواست ازدواج کند و از من خواست جایس در روزنامه بایستم و کارهایش را آن یک هفته انجام بدهم. چون در حقم لطف کرده بود، با کمال میل پذیرفتم،ولی قسمم داد که اضافه کاری​ام را هم می​پردازد.

از شانس مزخرفم، یک روز عطریان او را خواست که نبود و من جایش رفتم. یک کار گرافیکی می​خواست انجام دهد که من هم بر اساس شکل لوگوی روزنامه برایش انجام دادم.

وقتی مریخی برگشت و فهمید که در نبودش مقام عظمای سردبیر او را خواسته و نبوده و من یک لا قبا رفته​ام و مشکل را حل کرده​ام، آن رویش را نشان داد. نگو باعث ایجاد نگرانی او شده​ام. از آن روز به بعد رفتار مریخی کاملا عوض شد.

برای من عجیب بود که به او لطف کرده بودم(حداقل به خیال خودم) و در نبودش، مسوولیتش را انجام داده بودم و صندلیش هم حفظ شده بود، اما بعد فهمیدم که ظاهرا بهتر بود سفارش سردبیری را انجام نمی​دادم و چند روز صبر می​کردم تا او برگردد، حتی با اینکه عطریان آنرا فورا می​خواسته.

آنجا همکاری داشتیم به نام علی جلوه​نژاد که مسوول انتخاب رنگ روزنامه بود. اصفهانی بود و خیلی هم باحال. گفت این بازی​های مریخی را جدی نگیرم...همیجوری است.

یکی از بازی​ها مریخی به عنوان دبیر سرویس، امتیاز دادن به کار برای تایید کار بود. وقتی بعد از آن ماجرا چند امتیاز مزخرف به کارهایم داد که از کارهای قبلی بهتر بودند، داغ کردم. مجموعه کارها را بردم دفتر عطریان و نظرش را خواستم. این کار باعث شد آرام آرام نظارت موضوعی را از مریخی بگیرند و فقط کار به کیفیت اجرا داشته باشد. البته خود عطریان هم دست به چاپ نکردنش خوب بود! گاهی می​گفت خوب است ولی چاپ نشود. همه چیز را از دریچه سیاسی می​دید و وقتی حب سانسور می​خورد، ترتیب کاریکاتورها داده می​شد.

اواخر سال شروع کردیم به نق زدن سر حقوق. تصادفا حقوق همه ما جز مریخی کم شده بود. مثلا من ماهی ۳۵ هزار تومان باید می​گرفتم، رسید به ماهی ۲۲ هزار، آن هم با همان تعداد کار و حتی بیشتر. جلسه گذاشتیم با سردبیری.

آخ چه بگویم از این مفلس بازی​های عطریان... من خودم با یک علا​الدین و موتور سیکل زندگی ام را آغاز کرد، من یک قرون از همشهری نمی گیرم و از این حرف​ها...شماها باید زن بگیرید و ازدواج زندگی​تان را متحول می​کند و ...حالا با کدام پول؟

قرارداد باعث می​شد موقعیت ما آنجا محکم​تر شود و حتی طلب بیمه هم کردیم، و متاسفانه مریخی شده بود دایه مهربان​تر از مادر که بیمه باعث می​شود که حقوق​تان کم بشود و از این حرف​ها و قرارداد می​خواهید چه​کار...

وقتی جایگاه قابل قبولی در روزنامه پیدا کرده بودیم، علی جهانشاهی تصميم گرفت از روزنامه برود، که بیشتر واکنشی بود به بعضی حرف​های عطریان​فر که اندکی تحقیرت آمیز هم بود. حالم گرفته شد. علی موجودی بود کم​حرف و هنرمند که از بقيه کاريکاتوريست​ها هم بشدت باهوش​تر بود. تنها اشکال بزرگش! تنبلی و عدم پشتکارش بود وگرنه در عرصه مطبوعات کمتر رقيبی می​شناخت.

جهانشاهی بعدها به آفتابگردان رفت و آنجا مستقر شد.

آخر سال ۷۲ ديگر همه چيز بر وفق مراد بود. در امتحان فوق قبول شده بودم، شغل مورد علاقه​ام را داشتم، عضو گل​آقا بودم و اندکی هم البته مغضوب، گوش​هايم داشت دراز می​شد که در تيرماه ۷۳ کوتاه گرديد.

Labels:

Tuesday, May 15, 2007
یادگار همشهری-۲
کار در ماهنامه همشهری برای من کم سابقه، سابقه کار محسوب می‌شد. محمد چرمشیر که یک تاتری باسابقه بود، اسد امرایی مترجم شناخته شده و چند نفری از بر و بچه‌های روزنامه‌های دیگر که رفت و آمد داشتند.

مانی میرصادقی هم عکاس مجله بود. با مانی در سپپوزیوم دیاپیریسم، همان‌جایی که کاریکاتور را جدی جدی شروع کرده بودم آشنا شدم. مانی از آنجا عکاسی را جدی گرفته بود و من کاریکاتور را. الان مانی از مستندسازان بنام ایران است.

پروین امامی آنجا ویراستار بود و بعدها در روزنامه همشهری همکار شدیم.

شادی صدر هم بخش نوجوانان مجله را در می‌آورد. این آدم به نحو ترسناکی با استعداد است!

داریوش کاردان برای صفحات طنز مطلب می‌نوشت و من هم طرح‌هایش را می‌کشیدم.

نیلوفر میرمحمدی تصویرساز مجله بود که سبک خودش را داشت و کارهایش بیشتر در حال و هوای تصویرسازی کودکان بود.

همکار گرافیستی هم داشت به نام شهناز موسوی که سال‌ها بعد فقط یک بار دیدمش. تفریح من و حسین نیلچیان سر به سر گذاشتن این دو نفر بود!

یک موجود با مزه همراه با پیپ داشتیم به نام داور رستمی‌وند که جان می‌داد برای اذیت کرد. خواهرش هم آنجا کار می‌کرد که خیلی نقلی بود.

بیشترین کاری که برای مجله کردم، مربوط به شماره عید می‌شد که کاریکاتور همکاران را کشیدم. جانم درآمد. چند شب همان جا ماندم تا کار به موقع تمام شود.

بعد از کنکور فوق‌لیسانس، می‌توانستم هر از گاهی دوباره به روزنامه همشهری سر بزنم. یک روز علی مریخی پیشنهاد کرد که طرحی برای یکی از صفحات بزنم. گفتم که باید با تکنیک جداگانه و امضایی جدید کار کنم تا گل‌آقایی‌ها نفهمند. این تجربه چند بار دیگر هم تکرار شد. آنجا کار با اربراش را یاد گرفتم و همین باعث شد کارها متفاوت شود.

مشکل بزرگ من این بود که به خاطر سابقه کم، مجبور بودم از کار بقیه الگو بگیرم و از لحاظ ترکیب بندی یا بافت تقلیدی هم از آب در می‌آمد، البته تکنیک "هسته‌ای" من مانع بوجود آمدن شباهت نعل به نعل می‌شد!

وقتی مریخی پیشنهاد کرد که کارم را با آنجا جدی‌تر کنم، هم خوشم آمد و هم اندکی نگران شدم. حس کردم ماجرا یک جایش ایراد دارد. نگرانی ام بابت گل‌آقا بود، و گیر ماجرا هم مربوط به این مساله می‌شد که آنجا واقعا نیاز به طراح دیگری نداشت. حالا یکی در حاشیه کار می‌کرد، یک چیزی.

ارتباط من با بروبچه‌ها بخصوص افشین سبوکی که شیرازی هم بود بیشتر می‌شد. عید ۷۲ و رفتن به باباکوهی و تخت جمشید با افشین همیشه در خاطره‌ام می‌ماند. اینقدر خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم که حد ندارد، بخصوص با دوستش رامین ضیا(نگوضیا!!!).

اسد بیناخواهی مدرس انیمیشن بود و چند جلسه هم رفتم سر کلاسش در دانشکده هنرها، همان کلاسی که پیانو هم داشت...

علی جهانشاهی اغلب ساکت بود. با آن چشم‌های شکاکش!

Labels:

یادگار همشهری-۱
اولین بار که اسم همشهری را شنیدم در جلسه هفتگی گل‌آقا بود. داشتیم مسخره می‌کردیم که کرباسچی از پس کاغذهای شهر بر نمی‌آید، می‌خواهد روزنامه نشریه هم در بیاورد.

چند هفته بعدش فهمیدیم بعضی از بروبچه‌های مجله دارند می‌روند ماهنامه همشهری! از آن باحال‌تر اینکه نفر آخری هم خودم بودم!

رئیس بزرگ، مسوول روابط عمومی شهرداری، جمالی بحری بود. رئیس کوچک‌تر، مصطفی‌شکیباخو بود از اهالی همدان! گمانم سرهنگ سپاه هم بود. یک داور رستمی‌وند هم بود که می‌کواست سردبیر باشد، و اسد امرایی و پروین امامی و چرمشیر و نیلوفر میرمحمدی و حسین نیلچیان و ....

من را داور نبوی به جماعت معرفی کرد، و همان روز اول اب شکیباخو طی کردیم که ماهانه بابت ۵ تا طرح چقدر می گیرم. با وجودیکه لازم نبود برای کشیدن ۵ تا طرح وقت زیادی آنجا صرف کنم، ولی فضایش را دوست داشتم.

اوائل دفتر مجله در ساختمانی از ساختمان‌های شهرداری در حافظ شمالی، بالاتر از پل بود، و بعدها به کوچه‌چهارم خیابان کوه‌نور منتقل شد.

هنوز یک ماهی نشده بود که آنجا بودم که داور گفت پاشو بریم جردن، دفتر روزنامه! کدام روزنامه؟ همشهری قرار بود روزنامه هم بشود!

یادم است فرمی پر کردم و هر ازگاهی کمک داور می‌رفتیم ساختمان شماره ۱۰ تندیس جردن.

همان زمان‌ها بود که مشکلات زیادی با سردبیر مرحوم گل‌آقا داشتم و امیدوار بودم کاری در روزنامه برایم جور شود که از پس مخارج برآیم.

وقتی شنیدم همشهری دارد نیرو می‌گیرد، از تلفن جماعت خبری نشد. به داور گفتم چه خبر از آن فرم‌ها...بعدا فهمیدم که حسین خسروجردی بچه‌های حوزه هنری را معرفی کرده و آنها سرویس گرافیک را می چرخانند. الحق هم شایسته این کار بودند.

یک روز رفتم به داور سر بزنم، گفت می‌خواهی با بروبچه‌ها آشنا بشوی؟ رفتیم با هم سرویس گرافیک وبا اسد بیناخواهی، علی‌جهانشاهی، علی مریخی و افشین سبوکی آشنا شدم. بهرام ابراهیم هم آنجا بود.

همین ماجرا مقدمه رفاقتم با برو بچه‌ها و نهایتا همکاری‌ام را فراهم کرد.

از آن روز خودم را مجبور کردم بیشتر کار کنم! چون می‌دانستم باید عضو همشهری بشوم. به این می‌گویند برنامه ریزی! ولی عضو همشهری شدن برای من به این راحتی‌ها نبود! هم عضو گل‌آقا بودم، و هم سطح کارم پایین تر از بچه‌های روزنامه بود.همه آنها مال دانشکده هنرها بودند و گرافیست و نقاش، و من زمین‌شناسی که طراحی هم می‌کرد. همین.

خلاصه آن روزها هم درگیر درس خواندن برای امتحان فوق بودم، هم ماهنامه همشهری، هم سر می‌زدم به روزنامه، گل‌آقا هم سرجایش بود...

Labels: