یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسالت و رسانه​های مشابه، حرام است
Wednesday, May 31, 2006
محمد علی ابطحی و نگاهش به طبيعت!

نگاه پروشات به اين مساله!

لطفا بفرماييد آقای ابطحی هنگام ديدن اين درخت به فکر ورودی مسجد بوده يا ...؟! پناه بر خدا! آقای ابطحی! يکی از دوستان کانادايی من که با ديدن اين عکس گفت مگر در ايران عکاسی اروتيک آزاد است؟ به هر حال ما کاری نداريم به اين حرف​ها...زيارت قبول.

در ضمن کتاب کامليا هم چاپ شد! حالا چه ربطی داشت؟

Tuesday, May 30, 2006
حکايت می​کنند، چنين و چنانش را هم نمی​دانم!
جان شما اينقدر خوابم می​آيد و خسته​ام که نگو و نپرس.

امروز مجبور بودم تا بانک نبسته پول يک قبض ناقابل را بدهم، که متصدی خودش را به آن راه زد و مدعی شد بقيه پول مرا پس داده. ما هم که اصالتا لرديم به روی مبارکمان هم نياورديم. از در بانک که خارج شديم طرف دويد و دويد و خواهش و تمنا که بر گرديم. فهميدم رئيسش داشته به قول معروف مانيتورش می​کرده، و طرف برق چند فاز از ... مبارکش پريده بود.

خدا را شکر که روزها مجبورم بخوابم و شب​ها دور از وجود آدمی​زاده​ها در تنهايی خبرگزاری کار! وگرنه ما هم مثل مردم می​جهنميديم! ما در اينجا از کمبود پارچه بندگان خدا بايد بناليم، مانای طفلکی از گرمای سلول بتونی و زيادبود پارچه و ...

از پنجره که به بيرون نگاه می​کني، خدا به دور! کنار استخر همينطور دارند حمام آفتاب می​گيرند ناجور، توی خيابان می روي، که اگر بخواهند مطابق قانون استان انتاريو رفتار کنند می​توانند پيراهن​شان را هم در بياورند...چند سال پيش يک راننده زن چنين کرده بود و وضع ترافيک بزرگراه را به هم ريخته بود، پليس به او التماس کرد که محض رضای خدا به روان شدن جاده کمک کند!

خلاصه آی خنديديم...رسيديم خانه فهميديم محمود​جان داغدار است و چون ما حتی ناراحتی دشمن خودمان را هم تحمل نمی​کنيم، گفتيم يک هفته​ای اين پدر آمرزيده را هم رها کنيم. يادش بخير پدربزرگ می​گفت بر مرگ هيچ کس شادی نکنيد، و برايم داستانی از گلستان خواند. به دلم نشست. بار اول بر مرگ شاه نخنديدم، بار بعد وقتی گلستان نهم پاسداران مهمان پدربزرگ ديگرم بودم و اهالی کوچه جمله از واقعه هفتم تير شادمان بودند، نخنديدم. باورم نمی​شد که بتوانند شيرينی به هم بدهند.

الان هم با کوهی از خبر مانده​ام و امیدوارم از پس این خبرهای عجیب و غریب بر آیم و اندکی وبلاگ بنویسم، که صفر و یک خونم عجیب کم شده!
تسلیت به احمدی‌نژاد
درسته که ما از بدجنس‌های روزگاریم، ولی خوب و بد هم حالیمون میشه.
به همین دلیل هم تا چند روز کاریکاتور شما را نمی‌کشیم که اطرافیان داغدارتون ناراحت نشن. البته خودتون هم همینطور.

هر چه خاک ایشونه، بقای عمر شم که از بهترین سوژه‌های روزگارید!
مرحوم شدم از خستگی
از ساعت ۱۰ و ۴۵ دیشب تا ۸ و ۲۰ امروز یک نفس کار کردم. جانم در آمد! هوا هم اینقدر گرم و مرطوب و خفن است که حد ندارد. سیستم تهویه ساختمان‌های اداری هم از ۱۰ شب تا ۵ صبح خاموش است و وای!

از سر کار هم که بیرون زدم، دیدم از آن روزهاست که گرما باعث کاهش شدید پارچه شده! خدا ذلیل کنه...!
درس هائی از وقايع اخير - بهنود دیگر

حادثه ای رخ داده است که همه از آن با خبريم. کارتونی در نشريه ای چاپ شده و هموطنان آذربايجانی احساس کرده اند که به آن ها در مرکز توهين شده، پس به اعتراض در دانشگاه ها جمع شدند، صدایشان در رسانه های کشور منعکس نشد – عمده ترين دليلش فضای بسته و خطری است که روزنامه ها را ناگزير می دارد که به خبرهای رسيده از خبرگزاری ها اکتفا کنند که کم هزينه تر و بی سردردتر است .

[ادامه‌ی مطلب...]

Sunday, May 28, 2006
توکا نیستانی : از امروز ديگر كاريكاتور نمي‌كشم!

امروز دوشنبه است، روزي كه طبق تعهدم بايد طرحي براي ستون كاريكاتور «اعتماد ملي» مي‌كشيدم و هشتم خرداد است روز تولد برادرم مانا نيستاني ...

مانا يكي از حرفه‌اي‌ترين كاريكاتوريست‌هاي ايران است. اين را نه از سر تعارف يا تكليف برادري مي‌گويم. كم هستند كاريكاتوريست‌هايي كه براي امرار معاش به شغل دوم و سوم نياز نداشته باشند و مانا يكي از همين جماعت انگشت‌شمار است. هر هفته قبل از ديدن آخرين كارش دچار هيجان و دلهره مي‌شدم مثل وقتي كه راه رفتن «بندبازي» را روي طناب مي‌بينيد و در تمامي لحظات هراس افتادنش را داريد تا به مقصد برسد و نفسي به راحتي بكشيد كه اين بار هم موفق شد. هميشه از خودم مي‌پرسيدم كه تا كي مي‌تواند هفته‌اي چند داستان بنويسد و مصور كند، مي‌ديدم كه چطور تمام طول هفته را به كاري سخت و طاقت‌فرسا مي‌گذراند و مي‌دانستم كه وقتي چنين فشاري مداوم شد بالاخره روزي «اشتباه» خواهد كرد. هفته پيش مانا از «بند» افتاد و حالا در «بند» است.روزنامه‌نگاري كار سختي است، سال‌ها با سرافرازي كار و زندگي مي‌كنيد و به جز «نام نيك» هيچ اندوخته‌اي نداريد و با اولين غفلت سرنگون مي‌شويد و تنها سرمايه‌تان – نام نيك‌تان – را از شما مي‌گيرند.

مانا غفلت كرد، اشتباهي مهلك از او سر زد و بخشي از هموطنانمان – با اينكه اکثرا كار او را نديده‌اند – به شدت از او و توصيف اغراق‌شده‌اي كه از طرحش شنيده‌اند خشمگين هستند. كساني كه مانا را از نزديك مي‌شناسند يا در اين سال‌ها كارهاي او را دنبال كرده‌اند مي‌دانند كه او كسي نيست كه بخواهد به كسي يا از آن بالاتر به قومي يا فرهنگي توهين كند. اشتباه مانا ندانستن حساسيت‌هايي است كه در گوشه‌اي از اين مملكت رشد كرده بود. ايران كشور بزرگي است با مردمي گوناگون و هيچ‌كدام ما از همه شادي‌ها و غم‌هاي اين مردم خبر نداريم.

من از مردم مهربان اين سرزمين بزرگ استدعا مي‌كنم با گذشت بيشتري به مانا نيستاني فكر كنند و اطمينان داشته باشند روزنامه‌نگاري كه در اين آب و خاك رشد كرده و از دسترنج قلم خود زندگي مي‌گذراند و در كارنامه‌اش جز همراهي با مردم و خواسته‌هاي آنان ديده نمي‌شود نمي‌تواند از سر عمد آنان را آزرده كند.مانا قبلا عذرتقصير خود خواسته است و من هم امروز از همه شما عذرخواهي مي‌كنم چون نتوانستم به عهدي كه با خود بسته بودم عمل كنم؛ فهميدم كه طرح‌هاي من دل‌ها را به هم نزديك نكرده است. بعد از اين در هيچ روزنامه‌اي كاري چاپ نخواهم كرد مباد كه ناخواسته دلي را برنجانم.

لینک- هادیتونز
نقدهایی که دوست داشتم
بعد از ظهر دوستی از آن سر اقیانوس اطلس زنگ زد و با هم گپ زدیم. انتقادهایی جدی بر بعضی از مطالبم داشت که بد هم نبود. قائل بر این بود که شخصیت حرفه‌ای و زندگی افراد به هم ربطی ندارد، و اگر نظریه‌پردازی قشنگ می‌نویسد و تخصصی دارد و ...نباید به بقیه امورش کار داشت.

حرف من این بود که اگر کسی نتواند در محدوده خانه‌اش اعتماد کسی را جلب کند و متعهد بماند، چگونه می‌توان در عرصه اجتماعی به او اعتماد کرد؟

به هر حال مسائلی که می‌گفت بی‌راه نبود و بدم نیامد که در مورد نکاتی که بقیه مسائل خصوصی می‌نامند، مدتی از دریچه چشم آنان نگاه کنم...درست عین اینکه نزدیک‌بین باشی و بخواهی عؤنک بقیه را ر چشم بگذاری با نمره‌ای متفاوت...در نتیجه هیچ نخواهی دید!

در ضمن گفت که می‌گویند اینکه نیک‌آهنگ در مورد امور مذهبی خودش می نویسد برای رفع مشکل است و ...من مانده‌ام در وبلاگ در مورد زندگی روزانه یا عادت‌های اجتماعی‌ات می‌توانی بنویسی جز مثلا نماز یا روزه یا ...انگار نوشتن از دغدغه‌هایت دست بردن بر درخت ممنوعه‌ها باشد! در وبلاگت هر چیزی خودت دلت بخواهد ننویسی چون بقیه در موردت چنین فکر می‌کنند و چنان. خب فکر کنند!

در هر حال، هر از گاهی شندین نقد دوستان اهل فن هم بد نیست. لا اقل می‌دانی از روی شکم حرف نزده اند. مخلص‌شان هم هستیم!
ایران با دایی بهتر بود یا بدون دایی
۴ سال پیش در بازی‌‌های آسیایی پوسان، وقتی پدر علی دایی به رحمت خدا رفت و تیم ایران از وجود او محروم شد، جوانان ایرانی بهتر شدند و نهایتا هم با همین مربی، ژاپن و کره جنوبی که در جام جهانی هم حاضر بودند را شکست دادند و قهرمان بازی‌ها شدند.

مانده‌ام الان تیم می‌تواند در نبود دایی بهتر عمل کند یا نه؟ گمان کنم ضمن حفظ حرمت کاپیتان، باید آرام آرام کنارش گذاشت، البته من فقط از گزارش رادیویی سر درآوردم که چند توپ را خراب کرده، ولی آیا می‌تواند در جام جهانی موفق عمل کند؟

الان هم یاد بند ۲۰۹ افتادم وقتی فوتبال تماشا می کردیم. نمی‌دانم مانا الان توانسته بازی را ببیند یا فقط از درون سلول نتیجه را شنیده؟
پنالتی! بابا یعنی نمی‌شد که ...
اه! این بابیچ هم که گل زد! در هر حال نتیجه بدی نبود. بچه‌ها خسته نباشید...
ایول! ۲-۱ جلو افتادیم
اشتباه ماریو تورتیچ...توپ به آرش برهانی می‌رسه...و گل...
ایران-کروواسی
آقا ما اعصاب نداریم! ندیدن بازی تیم ملی ایران با کروواسی هم سخت است، گوش دادن به گزارش هم سخت‌تر! اون‌هایی که بازی را می‌بینند بگویند بازی چطور است؟

سال ۲۰۰۲ که به کروواسی رفته بودم دیدم که با ما ایرانی‌ها خیلی دوستانه برخورد می‌کنند، و احساس می‌کردند برادران اروپایی ما هستند. مساله هم به مهاجرت قوم"خراوات" در حدود ۲۰۰۰ سال پیش از سرزمین پارس به اروپای مرکزی بر می‌گردد.

در آن یک هفته هم حسابی از ما پذیرایی کردند. دلم می‌خواهد باز هم به آنجا بروم. آنقدر که از زاگرب خوشم آمد، از تورنتو و مونترآل خوشم نیامده. خیلی شهر قشنگی است. در ضمن تا دلتان بخواهد این کرووات‌ها خوشگل دارند!

خلاصه منتظر گرفتن تحلیل‌های شما از بازی هستم! کاش می‌شد آنرا دید.
اگر مانا در کاريکاتور معروف سوسک، به شیرازی​ها تیکه انداخته بود
سناریوی اول: شیرازی​ها که حال خواندن روزنامه در روز جمعه را ندارند، پس قسمت عمده ایران جمعه برگشت می​خورد

سناریوی دوم: بچه​های مخاطب ایران جمعه کلی حال می​کردند و می​رفتند به باباشون می​گفتند که چند تا نسخه اضافه هم بخرند.

سناریوی سوم: گروهی از کسانی که تازه به شیراز آمده اند و می​خواهند ثابت کنند ۱۰ نسل​شان شیرازی بوده، از سه راه احمدی تا سه راه مشیر-چند صد متر- راه پیمایی می​کردند و خواهان برخورد با روزنامه ایران می​شدند.

سناریوی چهارم: گروه پان​شیرازی​ها در بعد از ظهر جمعه کنار باغ ارم جمع شده و بعد از شنیدن سخنان یکی از پیرمردان احتمالا شاعر شیرازی که به خاطر مصرف بی​رویه دخانیات و تریاک زرد شده به اصالت لهجه شيرازی مهر تاييد زده و بعد راه پيمايی به سمت خيابان ساحلي، همان جاها هر جا چمنی بود قالی پهن می​کنند ومی​نشينند قليانی چاق...کاهو سرکه هم فراموش نخواهد شد.

سناريوی پنجم: انجمن شاعران هنوز زنده شيراز در اعتراض به اهانت روزنامه ايران شب شعر راه می انداختند و گروهی از شاعران چون حال شرکت در مراسم را نداشتند تصادفا مريض شده و يا به خاطر شرکت در مراسم ختم يکی از هم محله​ای​ها يا همکلاسی​های قديمی يا ...غيبت می​کردند.

سناريوی ششم: انجمن کازرونی​های مقيم شيراز در اعتراض به عدم اعتراض شيرازی​ها خواهان افزايش قيمت بعضی محصولات شده و شيرازی​ها هم چون حال اعتراض به گرانفروشی کسبه کازرونی راندارند، فقط نفرين می​کنند.

سناريوی هفتم: دفتر حجت​الاسلام والمسلمين دستغيب بيانيه صادر می​کند و خواهان حفظ آرامش می​شود. لازم به ذکر است که خبری نشده که کسی بخواهد آرامشش را حفظ کند! دفتر آيت​الله حائری هم در رقابت با دستغيبی​ها خواهاناعتراض عمومی می​شود. از شهرستان​های اطراف تعدای از عاشقان برای راه​پيمايی روز جمعه به شيراز می​ايند و با لهجه​های لري، فسايي، جهرمي، کتسفسي، ابرقويي، آباده اي، به اهانت روزنامه ايران پاسخی دندان​شکن می دهند.

سناريوی هشتم: بازار وکيل نصف روز تعطيل می​شود، ولی چون بازاری​ها حوصله ندارند بعد از ظهر حجره را باز کنند، اين تعطيلی يک روز به طول می​انجامد.

سناريوی نهم: يعنی فکر کرديد شيرازی​ها اينقدر در صحنه حضور دارند که کار به سناريوی ۹ و ۱۰ و ... برسد؟
وقتی پسر خاله هم بلاگر می​شود
اين پسر خاله ما تازه دوربين دستش گرفته و به عکاسی علاقه​مند شده.

امشب فتوبلاگش را راه انداخت. اگر خدا بخواهد از فردا دوربين خوبی هم می​گيرد تا اين تابستان حسابی حال کند.
Saturday, May 27, 2006
بچه ها مانا را آزاد می خواهند-داریوش رمضانی
برای مهرداد و مانا - پرستو دوکوهکی
از بند 209 زندان اوين، متعلق به وزارت اطلاعات، جايی که از روز سه‌شنبه مهرداد قاسم‌فر و مانا نيستانی در انفرادی‌هايش هستند، خبرهايی به گوش می‌رسد: اين‌که برای اين دو روزنامه‌نگار قرار يک‌ماهه‌ی بازداشت صادر شده و برخلاف چيزی که اعلام شده، هيچ قرار وثيقه‌ای در کار نيست. اميدوارم روزهای بازجويی زود و خوب و آرام تمام شود و زود آزاد شوند؛ که اتهام واردشده به همکارانمان خيلی ناجوانمردانه است. هيچ کدام از اين دو همکار اهلِ دامن‌زدن به اختلاف‌های قومی نبوده و نيستند؛ که اگر بودند پيش‌تر و بيش‌تر اين‌گونه می‌کردند. پيشينه‌ی کاریِ روشن هر دوی اين‌ها در دسترس هست. آرشيو روزنامه‌ها و نشريات که وجود دارند... برای اشتباهی هم که رخ داده، پوزش خواسته‌اند و خيلی سخت است پذيرفتنِ اين‌که اين دو بايد پاسخ‌گوی هر آن‌چه اتفاق افتاده باشند.
از انجمن صنفی روزنامه‌نگاران تا کنون خبری نشده –امروز جلسه دارند و قرار است بيانيه بدهند- و نمی‌دانم بيانيه‌ی 300 امضايی روزنامه‌نگاران جايی چاپ شده و انعکاس مناسب پيدا کرده يا نه. [دوست دارم نامه را امضا کنم و اگر دير نيست و ايرادی ندارد، اسم نوشته‌نشده‌ی من را هم پای نامه بخوانيد.]

خانواده‌هايشان را هم دريابيم که بعضی از حرف‌های مسئولان، مثل سخنرانی امروز احمدی‌نژاد –روزنامه‌نگار برجسته‌ی ما جاهل و وابسته است؟ واااای!-، نگران‌شان می‌کند -و البته حق دارند. تا اين‌جا خودم را نگه داشتم که احساساتی ننويسم اما حالا که دارد دلم مثل سير و سرکه می‌جوشد، بگذاريد بگويم که انگار بی‌پناه‌تر از روزنامه‌نگاران، خودشان هستند! اگر قوم‌های ناراضی در کشور وجود دارند و نارضايتی‌هاشان عنان اختيارشان را بُريده، به خاطر تبعيض‌هايی است که سال‌ها تحمل کرده‌اند و حالا جواب اين تبعيض‌ها فشاری شده است بر روزنامه‌نگارانی که همواره با همين تبعيض‌ها جنگيده‌اند. همه چيز فرافکن شده. اين هم خودش تبعيضی است وحشتناک! مانا برای تولدش آزاد می‌شود؟ خدا کند...

2.
دسترسی به اينترنت نداشتم چند روز –و زياد آن‌لاين نخواهم بود تا چند روز ديگر- و لابد عقب هستم از جريان‌ها و اتفاق‌ها. فقط بگويم کمپين استاديوم فعال است و دختران و پسرانی که همراه هستند و پايه، لطف می‌کنند ای‌ميلی برايم بنويسند تا در تماس باشيم.


لینک
هر چه مقاومت کردم مطلبی در باره حوادث اخير ننويسم نشد-حسن سربخشيان
خصوصا برای اينکه خود از تبريز هستم و نيز در مطبوعات بوده و هستم.

در باره ماهيت کاريکاتور روزنامه ايران جمعه دوستان و مطبوعاتی ها آنقدر نوشته اند که نياز به توضيح اضافی نمی ماند. اما بعد از اين ماجرا نمی دانم اين برخوردها و عکس العملهای مسولين با چه توجيهی جامه عمل می پوشند. روز بعد از راهپيمايی اعتراض آميز مردم تبريز که نتيجه آن تعطيلی (بي مورد) روزنامه ايران و دستگيری کارتونيست و سر دبير روزنامه مذکور را در پی داشت اگر شبکه خبر يا شبکه های ديگر را بالا پايين می کرديد از بس موسيقی آذری پخش می شد احساس توهين به مراتب بيشتری لااقل برای من دست می داد!

يا همين امروز در خبر ها بود: سياست و اقتصاد و صنعت تهران بر پايه آذری ها می چرخد!هميشه در پس هر بحرانی تعاريف و برخورد های احساسی شايد نتيجه زود هنگام و سريعی باب ميل مسولين داشته باشد امااين چنين توهين به شعور افراد جامعه نتيجه ای جز اين نخواهد داشت که ديديم. اينکه مطلب اشتباه روزنامه ايران بعد از بيش از يک هفته تاخير در عذرخواهی حداقل وزير مربوطه همراه بود نشان از عدم درک حساسيت ماجرا داشت.

اينگونه بر خورد ها يا در موارد مشابه مثل هفته وحدت که موسيقی کردی زياد پخشمی شود به نظر من يکی از همين نقطه های سوال بر انگيز عملکرد مسولين است. انگار کردها فقط در همان يک هفته ميهمان ايرانند!
کجو به کجو، نقل کجو، زن پسر عمه
سوسکو: آقو نيکان، والو سر علی از ای مانا چه خبر؟
نيکان: والا چه عرض کنم! فعلا که هنوز اون تو مونده.
سوسکو: هنو(هنوز) تو سولاخيه(سوراخ)؟
نيکان: آره.
نيک​آهنگ: خانوم سوسکه، محض رضا خدا دست از سر مانا بردار، فقط همين تو يکی رو کم داره!
سوسکو: همچين! من تازه می​خوام زنگ بزن سوسکی خاتون کرمونی که اونم اعتراض کنه! ای يارو اصن(اصلا) سوسکوی(سوسک​های) کرمونو به باد هوا گرفته! گاسم(شايد) يادش نی(نيست) بواش(باباش)کرمونی بوده!
نيکان: حالا خانوم جون شما به دل نگير، بذار مشکل حل بشه...
سوسکو: می(مگه) کشکه؟ نپه(نه پس) می​خوی(می​خواهی) کپه مرگمو بيذارم جار نزنم؟
نيک​آهنگ: حالا خوبه بي​خيال سوسک​های جاهای ديگه شدی!
نيکان: زهر مار! الان سر لج و لج​بازی به همه جا زنگ می​زنه​ها!
سوسکو: حالو بيذو(بگذار) ببينم کجو به کجان(کجا به کجا هست).
نيک​آهنگ: کجو به کجو، نقل کجو، زن پسر عمه...
Mana & Namana
آقا من مردم از خنده! الان برای يکی از دوستان توضيح می​دادم که مانا به چه دليلی بازداشت شده. برايش نوشتم که اسم رفيقم مانا-Mana - است، نمنه - Namana-را هم برايش نوشتم. يکهو گفت که اين دوتا که به هم خيلی شبيه هستند! ديدم بنده خدا راست می​گويد.

خلاصه اگر خواستيد برای دوستان خارجی توضيح دهيد، حتما بگوييد که تلفظ هر کدام چه شکلی است!
و باز هم فرهاد رجبعلی
این فرهاد از آن باحال​های روزگار است. پارسال که وبلاگ را کنار گذاشت، کلی دلم سوخت. از طريق مهدی جامی فهميدم که دوباره بازگشته، و آن هم با چه نگاه جالبی. حيف است مطلب اخيرش را در باره کاريکاتور جنجالی نخوانيد!
توهم بی‌تأثیری وبلاگ و ...
الان داشتم نوشته يک ماه پيش مسعود برجيان تنبل را در نقد وبلاگ​نويسان تنبل می​خواندم!
چند نکته نسبتا جالب به نظرم آمد.

اولا، مگر قرار بود با وبلاگ نويسی کانديدای خاصی برنده شود؟ مگر از قبل تعيين شده بود که چون تعدادی از وبلاگ​نويسان طرفدار دکتر معين هستند، پس همه طرفدار او شده​اند؟ نه! مساله​ای که هميشه در ذهن من بالا و پايين می​رفته، حساسيت حکومت در دوران هاشمی رفسنجانی به نويسندگانی است که حتی تيراژ کتاب​هايشان به پای تعداد خوانندگان وبلاگ​ها نمی​رسد! اگر حتی شمارگان سه هزارتايی کتاب فلان نويسنده عضو کانون نويسندگان برای خيلی از ما نازل محسوب می​شود، ولی گروه سعيد امامی همان را هم تحمل نمی​کرد!

قرار نيست ما با رسانه​هايمان انقلاب کنيم! همين که بمی​نويسيم، می​انديشيم، و ثابت می​کنیم که هستيم، کافی است.

وقتی بحث تعدد وبلاگ​های فارسی مطرح می​شود، خودم را با ارقام عجيب و غريب نمی​فريبم. وبلاگی که زنده است و نفس می​کشد و خواننده دارد چند تاست؟ چند نفر به اين پايبندند که ياد بگيرند و آموزه​های خود را در اختيار بقيه بگذارند؟ جدل کنند؟ تضارب آرا را زنده نگاه دارند و ...؟
در ضمن به مسعود تنبل هم خبر دهيد که وعظ بيخودی نکند و بعدش تنبلی!
سو تفاهم ناشی از نگاه‌های متفاوت
در طول چند روز گذشته دیده‌ام که بعضی از خوانندگان محترم که ماجرای کاریکاتور مانا باعث ناراحتی‌شان شده چنان عصبانی هستند که فکر می‌کنند هر کسی مثل آنان فکر نمی‌کند حامی بی قید و شرط تحقیر تاریخی و بی‌عدالتی تاریخی است.

مساله من با حجابی است که خشم تاریخی ، منطق و اعتدال را پوشانده است.

بدون تردید کار مانا اشتباه بوده است. کار روزنامه‌ ایران خطا بوده، و کمترین کار نسبت به آن اعتراض است. منتهی چه نوع اعتراضی؟ اینجاست که با بعضی دوستان در یک طرف قرار نمی‌گیرم! وقتی آنها می‌خواهند این خطای سهوی را اشتباهی توطئه‌آمیز بخوانند که دولت مرکزی برای ادامه تحقیر تاریخی بخش بزرگی از جمعیت ایران در صفحه کودکان روزنامه ایران جمعه مسوول مستقیم این ماجرا بدانند، من یکی شدیدا تعجب می‌کنم!

در شرایطی که دولت مرکزی به خاطر بحران هسته‌ای و هزار و یک بی‌کفایتی دیگر تحت فشار است و در مذاکرات با اروپایی‌ها یک‌پارچگی ملی به عنوان برگ برنده به حساب می‌آید، مگر مرض دارد به اختلافات قومی دامن بزند؟ کمی فکر کنید! چرا این تعصب و احساسات داغ نمی‌گذارد ببینید که باید این اشتباه روزنامه ایران را جور دیگر دید؟

آنهای که مانا را نمی‌شناسند دارند از روی یک سوسک قضاوت می‌کنند. این چه جور قضاوتی است؟ سوسکی؟ مانا چند بار مهمان کاریکاتوریست‌های آذربایجان بوده؟ از رحیم بقال اصغری و صادق باقری بپریسد که جز احترام از مانا چیزی ندیده‌اند! من هر بار مهمانشان بودم کلی سر جوک‌های ترکی با هم خندیده‌ایم، ولی آیا مانا مثل من بود؟ نه!

دفاع من از مانا دفاعی مطلق نیست! می‌گویم هر چیزی به اندازه‌اش! بسیار متاسفم که کار او باعث ایجاد بهانه برای کسانی شده که دارند به تجزیه ایران دامن می‌زنند. بسیاری از چیزهایی را که شما در روز می‌بینید، بر طبق گزارش‌هایی است که هیچگاه منتشر نخواهد شد. چند نفر از دوستان نزدیکم دارند هر روز برایم از استان‌های شمال غربی خبرهایی می فرستند که اصلا نمی‌توان در رسانه‌ها به این راحتی مطرح کرد!

من ایرانی ام، و هم میهنان ترک، کرد، لر بلوچ، فارس، خراسانی، عرب، گیلانی، مازندرانی و ...هموطنم هستند. من به وحدت ملی اعتقاد دارم، و با آنانی که گویش رایج بیان شده از دهان یک سوسک را بهانه تجزیه و جدایی قرار داده اند بشدت مخالفم.

اگر نگران خلیج فارس بوده‌ام، همان موقع هم نوشتم که چرا سیاست‌های دولت باعث شده بعضی از ساکنان جنوب یران بدشان نیاید به جای زندگی سخت و فقیرانه زیر پوشش شیخ‌نشینا‌های ثروتمند باشند. سهم مردم جنوب ایران در سیاست همیشه نازل بوده، و امکانات کمی به مناطق حاشیه‌ای رسیده، ولی محض رضای خدا تقسیم جایگاه‌های دولتی را میان مناطق شمال غربی ایران ببینید!

اختلاف عقیده‌ای طولانی و خطایی که می‌شد منطقی به آن پرداخت را بر سر مانا و کارکنان بیکار شده روزنامه ایران تبدیل به چماق نکنیم.
خاله سوسکه گوش کنه، صفحه يازدهم...
همين ماجراها را کم داشتيم، که الان به حيثيت سوسک​ها از نقطه نظر فمينيستی هم بخواهند توجه زيادی کنند. می​ترسم فرنگوپليس که هم فمينيست است و هم اندکی اهل آذربايجان ستنفورد، علاوه بر الپر، به کليه کسانی که به جنسيت خاله سوسکه گير بدهند، حمله کند!
سوسک فقط سوسک​های شیراز
به دليل سو تفاهم ایجاد شده میان سوسک​های نواحی مختلف ايران، از اين به بعد می​خواهم يک سوسک شيرازی را در کارهايم بياورم. مطمئنا همشهری​های عزیزم نسبت به تعرض بنده به این عنصر ناب استان فارس، معترض می​شوند، ولی حد اقل پان شیرازی​ها حال اعتراض ندارند!

سوسک شيرازي خیلی بیحال بوده و اصلا حوصله فرار کردن از دست انسان​ها را ندارد! فعلا هم رفته اوين سری به مانا بزند....

سوسکو: والو آقو مانا، خوب شد تو رو گرفتنا! وگرنه من فک(فکر) می​کرد بلا به نسبت حاضرون خانمی!

مانا: خانوم جون، ول کن، به خاطر يه سوسک کشيدن کلی سوسکمون کردن...

سوسکو: خب منم اعتراض دارم نه! چرو(چرا) به سوسکوی(سوسک​های) شيراز کم محلی کردی؟ می(مگه) ما چيمون کمتر از بقيه سوسکا بود؟ خوبه ما هم بساط راه بندوزيم(بندازیم) از دم شاه چراغ تو(تا)سدآج​غريب؟ از خدا بی​خبر، حالو ما رو کنار میذاری؟ به ما کم محلی می​کنی؟ خوبه انداختنت تو ای(اين) سولاخی(سوراخ)! الهی به حق علی...
...

فعلا گروهی در حال تحقيق از هستند تا ببينند آيا مانا <<خاله سوسکه>> شهر قصه را هم کشيده است يا نه. در آن صورت ممکن است کار بيخ پيدا کند!
درباره مانا نیستانی و کاریکاتورش/یادداشتی از پوریا عالمی
با احترام
به هموطنان آذری زبان:
مانا نیستانی یک ایرانی است و می‌تواند ترک، لر، کرد، بلوچ و... و فارس باشد. به قصد توهین کاری کردن، کاری نیست که او انجام داده است. اول کاریکاتورش را ببینید و پس از آن به قضاوت بنشینید. یک صفحه‌ی تمام، سوسک فارسی زبان است و در یک فریم به زبان فارسی خندیده و حرف زده است، در فریمی دیگر تکیه‌کلام آذری‌ها را به کار برده است. توهینی در کار نیست. کار مانا بخشودنی‌ست. او انسان است و ایران نیاز به وحدت دارد. سوسک او فارسی هم حرف زده، قضیه ساده‌تر از پیچیدگی‌های دولتی‌ست. به غیر از جدایی‌طلب‌ها چه کسانی از این رو در رویی‌ها سود می‌برند؟ ما قرار است تا آخر دنیا در کنار هم زندگی کنیم نه در برابر هم. صبور باشیم.
راستي شما خنده تان نميگيرد...؟/یادداشتی از بزرگمهر حسین پور
خنده ام مي گيرد وقتي مي بينم كه در كشوري زندگي مي كنم كه كارم جرم محسوب ميشود...كه شغلم توهين قلمداد مشود...كه لابد خودم هم مجرم و گناهكار تصور ميشوم! تصورش را بكنيد كه هدفي داريد...شغلي داريد كه ميبينيد همه به شما دارند جوري نگاه مي كنند كه انگار لباس نپوشيدي...يا همه فكر مي كنند كه تو داري طوري نگاهشون مي كني كه انگار اونا لباس نپوشيدن...!

به یاد فرزند منوچهر نیستانی!
مانا هیچگاه از نام پدرش-منوچهر نيستاني- بهره‌برداری نکرد. خودش بوده و هست. الان دیدم بد نیست به یاد خیلی‌ها بیاورم که چقدر از آثار برادران نیستانی و اشعار پدرشان لذت برده‌اند:

گفتند زندگی
بار دگر به روی تو لبخند می زند
و ای شاعر رمیده دل، افسون نوبهار
بار دگر به پای دلت بند می زند

این هم بهار
خنده شیرین روزگار
پس کو قرار بخش دل بی قرار من؟
پا می نهم به راه
به امید مهر یار
ای وای بر من و بر دل امیدوار من


سالی دگر گذشت و دریغا که من ز عمر
جز خاطرات تلخ، بری بر نداشتم
در دل نشاندم اخگر عشقش به اشتیاق
بیچاره من که چاره دیگر نداشتم

لبخنده بهار نخنداندم، که من
لبخنده های دلکش او را ندیده ام
بیزارم از نسیم نوازشگر بهار
چون تا کنون نوازش او را ندیده ام


سال گذشته گرچه به غم سوختم، ولی
دیگر در آرزوی نگاهی نسوختم
بی اختیار دل به خیالی نباختم
هر دم در این خیال به راهی نسوختم


امسال، چشم من
دنبال چشم غم زده غم زدای اوست
ور با همه رمیده دلی زنده مانده ام
تنها برای اوست.
خر ما از کره‌گی فاقد دم بوده است
این شانس من امروز شدیدا خرکی است! آمدیم مثلا شیر و سریال بخوریم، وسط کار فهمیدیم که شیر ترش کرده، تمام سریال(همان کورن فلکس) هم خراب شد. حالا من بی‌حال از کجا بروم شکم صاحب مرده را سیر کنم.

خدمت دوست عزیز هم عرض کنم که دوچرخه محترم بنده هم قفل یو شکل داشت، هم قفل ثانوی. دزدان عزیز تورنتو را دست کم نگیرید!
خواب!
دیروز از اعصاب خراب نتوانستم بخوابم! فقط گوش‌هایم را بستم که صدایی نشنوم.

همه‌اش قیافه مظلومانه و نگران مانا توی ذهنم بود که داشت عرق می‌ریخت. مانا هر وقت عصبانی می‌شد بدجوری عرق می‌کرد. طفلکی!

حالا جالب این است که باید به نحوی خوشحال هم بود که جانش در امان است! این جماعتی که کاریکاتور کوچک او را علم کرده‌اند و ساز جدایی‌طلبی سر داده اند و عقده طولانی خود را سر بقیه خالی می‌کنند، مطمئنا تابع احساسند، نه عقل! حالا چقدر جالب که بخش عمده این عقلا دانشگاه رفته هم هستند، و فقط نباید نگران حسنی بود.

دیشب هم قبل از رفتن سر کار می‌خواستم بخوابم، ولی باز خوابم نبرد. سر کار هم واقعا بمباران شدم. اینقدر کارم سنگین بود که مجبور شدم همکار زاپاسم را از خواب بیدار کنم که از خانه کمکم کند.

اگر خدا بخواهد یک کمی بخوابم!
مرده‌شوی هر چه دزد دوچرخه را ببرند
من از فیلم دزد دوچرخه متنفرم! از دزد دوچرخه هم همینطور.

دوچرخه‌ام را بردند!

بمیرید دزدان فلان فلان شده!

الهی سوسک صوید! الهی مانا کاریکاتورتان را بکشد!
دلايل قوی بايد و منطقی
تا دلتان بخواهد ایمیل و کامنت باحال پر از فحش و عصبیت به دستم رسیده که فحش​ها را با خیال راحت پاک کرده​ام. نکته پر از درد اين است که همه دنبال بهانه می​گشته​اند تا يک جوری به نابرابری​های قومی اعتراض کنند، آنوقت کاريکاتور کوچک مانا در صفحه ايران جمعه شده پيراهن قربانی.

اولا، خيلی​ها سوال کرده​اند که چرا بعد از ۴ روز معذرت خواهی شده؟ آخر آدم​های عاقل! اگر می​دانستند اين کار باعث شوراندن احساسات هم ميهنان می​شد که اصلا چاپش نمی​کردند! دو سه روز بعد از چاپ بود که صدای اعتراض​ها بلند شد.
تمام زوری را هم که زدند برای اين بود که اهميت اين ماجرا تا حد ممکن کاسته شود.

اسمش است که روزنامه دولت است، وگرنه مانا کارمند آنجا نبود. مانا خطايی کرد، و اين خطا آنقدر کوچک است که نمی​دانم چرا بسياری از عقلا فقط می​خواهند از آن برای ضربه به اتحاد کشور استفاده کنند؟

مانا دوست و همکار من است، ولی هفته پيش خودم از کارش انتقاد کردم، بدون ذکرنام، و برای من توضيح داد که دچار چه خطايی شده و ای کاش در سردبيری جلوی ضرر را گرفته بودند.

مانا در تماسی از من سوال کرده بود که چرا کسی به سوسک​هايی که فارسی صحبت می​کنند ايرادی نگرفته و فقط گير کار در همان "نمنه" است؟ او همان خطای سهوی زبانی بسیاری از ما را دچار شده بود. همین.

قصد مانا اين نيست که اشتباه خود را بپوشاند، فقط سوال اينجاست که چرا يک اشتباه ساده را تبديل به بحران کرده​اند؟
دلم می​خواهد به يکی از نامه​هايی که عاقلی برايم نوشته را بخوانيد. قضاوت با خودتان:

بدبختها- کارتان به جایی رسیده که از پستیها- بی شرمیها – توهینها و حماقتهای یک نفر پست تر از خود در توهین به میلیونها هموطن آذری در کمال گستاخی حمایت میکنید. شما دو نفر در یک روز از این جانور حمایت کرده اید که این را میرساند از یک آخور میخورید. شما دلقکها شاید از این طریق و با توهینها به انسانها برای خود در فتره ای از زمان رفاهی دست و پا کنید. به نظر من نباید این دلقک اصلا دادگاهی کنند تا مثل شما آشغالها به آخور دیگری وصل شود. آنهم آخور اروپایی. نمی خواستم جواب شما آدمهای ضعیف که هیچ جایگاهی هم ندارید بدهم و شاید هم خیلی از هموطنان آذری نخواهند جواب شما را بدهند ویا قشر کثیری هم به اینترنت دسترسی نداشته باشند. ولی باید بدانید دلقلکها هیچ جایگاهی در طول تاریخ بشریت نداشته اند. چه در دربار چه خارج از دربار. یک آذری ایرانی- خارج از ایران : از طرف میلیونها آذري
سخت‌ترین کار دنیا
۶ سال پیش، وقتی به کاطر کاریکاتور "استاد تمساح' بازداشت شدم، همکاران کاریکاتوریستم در یک حرکت زیبا، دور هم جمع شدند و به حمایت از کاریکاتوریست زندانی پرداختند.

امروز همان حرکت دوباره شکل گرفته.

وقتی در روزنامه نبودم تا کاریکاتور بکشم، مانا هر روز به یاد من کاریکاتوری اضافه می‌کشید، و بالای آن می‌نوشت:"به جای نیک‌آهنگ کوثر".

الان داشتم کاریکاتوری برای مانا می‌کشیدم. نه برای جبران، که برای علاقه‌ای که به او دارم، به دوستی چندین و چند ساله‌مان، به حقی که گردن همه ما دارد.

مانا می‌خواست این ماجرا بدون سر و صدا تمام شود. به همین دلیل نمی‌خواست نامش را مطرح کنیم.

ماجرا خیلی ساده است. عده‌ای دارند آذری‌ها را به خاطر کاری که حد‌اکثر باید به آن اعتراضی ساده می شد می‌شورانند. جدایی‌طلب‌های سو استفاده کننده‌ای که از این فرصت می‌خواهند حد اکثر بهره‌برداری را بکنند.

و از همه بدتر برایم عجیب است که دانشجوها بازی خورده‌اند. دانشجوهایی که باید عاقل‌تر باشند، جای عقل و احساس را عوض کرده‌اند!

چه خبر است؟ یک کمی به عقل‌تان فشار بیاورید! چرا نمی‌فهمید که به خاطر یک خطای سهوی دارید همه چیز را خراب می‌کنید؟

اگر در دانشگاه‌های ارومیه و تبریز و زنجان و... آدم عاقلی پیدا شود و جلوی این جدایی‌طلب‌های سو استفاده‌چی را بگیرد چه می‌شود؟

هنوز دیر نشده،ولی کاری نکنید که ترکیه بی‌پدر و مادر و جمهوری آذربایجان از آن بهره‌مند شوند!

MAY 23, 2006

ANOTHER CARTOONIST JAILED IN IRAN CARTOON FUROR

In another cartoon furor, the government of Iran has closed down the "Iran" newspaper and jailed its editor along with cartoonist, Mana Neyestani. The cartoon (see it here) is written in the Azeri language, the boy asks the cockroach a question and the cockroach replies "Namana" or "I don't get it."

The cartoon was "deemed an insult to Iran's Azeri minority," according to Teheran's chief prosecutor. The Azeri make up about a quarter of Iran's population; they live in Northern Iran and speak a language that is related to Turkish. The "Iran" newspaper is state run and is one of Iran's top three newspapers

Members of Iran's Azeri minority rioted in response to the cartoon, pelting government buildings and banks in Tabriz with stones. It is apparently a common practice in Iran to mock the Azeri in jokes and it seems that the Azeri have little sense of humor

Iran's conservative judiciary has closed more than 100 newspapers, but this is the first newspaper closed by Iran's "Press Supervisory Body" and is the first newspaper closed during the term of president Mahmoud Ahmadinejad

Thanks to Nik Kowsar for alerting me to this story about his friend, Mana Neyestani. We share Nik's concern for Neyestani who is being held in Iran's Evin Prison
بيانيه جمعي از كاريكاتوريست‌هاي ايران در رابطه با ماجراي كاريكاتور «ايران جمعه»
ماجرايي كه در پي انتشار كاريكاتوري در روزنامه ايران «جمعه» به وقوع پيوست نگراني‌هاي زيادي را در ميان هنرمندان كاريكاتوريست ايران ايجاد كرده است.

اعتراضات اوليه صورت گرفته از سوي هموطنان آذري‌زبان‌مان قابل درك است اما ماجرا در حال ورود به ابعاد تازه‌اي است كه موجب نگراني است.

كارتونيست «ايران جمعه» در حالي ساعات بازداشت خود را سپري مي‌كند كه در روزهاي اخير، سهوي بودن كار خود را بارها اعلام كرده و از هموطنان آذري‌زبان عذرخواهي نموده بود.

در اين راستا، روزنامه ايران نيز تاوان انتشار كاريكاتور را پرداخته و در توقيف موقت بسر مي‌برد.
به نظر مي‌رسد حال كه تمامي اقدامات لازم قانوني در رابطه با اين ماجرا از سوي مسوولان مربوطه انجام گرفته، ادامه برخي اعتراضات داخلي، جز ضربه زدن به وحدت ملي و ايجاد تفرقه‌هاي قوميتي نيست.

به نظر مي‌رسد برخي سودجويان داخلي سوار بر موج‌هاي اوليه واكنش‌ها شده و آن را به سمت اهدافي ديگر هدايت مي‌كنند.
ما جمعي از كارتونيست‌هاي فعال ايراني ضمن آنكه معتقديم اقدام كارتونيست ايران جمعه مي‌توانسته با تدبير بيشتري صورت بگيرد و با تاكيد بر شناختي كه از سلامت نفس و عدم سوءنيت نامبرده داريم از كليه هموطنان عزيز آذري‌زبان‌مان مي‌خواهيم تا سعه صدر و آرامش بيشتري از خود نشان دهند تا در فضايي آرام، اين ماجرا خاتمه يابد.

داود احمدی مونس(آروين)
بهرام ارجمندنيا
بهزاد باشو
سعيد بهداد
حميدرضا پورنصيري
يحيي تدين
نیما جمالي
بزرگمهر حسين‌پور
هادي حيدري
ساسان خادم
سهیل دانش‌اشراقي
اميرحسين داودي
علي درخشي
محمدرضا دوست‌محمدي
علي رادمند
جمال رحمتي
كيوان زرگري
مسعود شجاعي‌طباطبايي
داوود شهيدي
حسين صافي
محمدرفيع ‌ضيايي
سلمان طاهري
بهمن عبدي
پيمان عدالتي
جواد عليزاده
داوود كاظمي
حسن كريم‌زاده
مهدي كريم‌زاده
فريد مرتضوي
علي مريخي
فيروزه مظفري
امين مويدي
مسعود مهرابي
محسن نوري‌نجفي
توكا نيستاني
علي هاشمي‌شهرکي
بازداشت طراح کاريکاتور جنجالی و توقيف روزنامه ايران - بی‌بی‌سی
در پی چاپ کاريکاتوری در ضميمه جمعه های روزنامه ايران که اعتراض شمار زيادی از ترکهای ايران را برانگيخته، طراح کاريکاتور و سردبير ايران جمعه بازداشت شدند.

قاسم‌‏فر و نيستاني، سردبير و كاريكاتوريست روزنامه ايران جمعه بازداشت شدند
مهرداد قاسم‌‌‏فر، سردبير ويژه‌‏نامه ايران جمعه و مانا نيستاني، كاريكاتوريست اين روزنامه از سوي دادسراي كاركنان دولت بازداشت شدند.
به گزارش خبرنگار "ايلنا"، به دنبال چاپ كاريكاتوري در روزنامه ايران جمعه كه در آن به شهروندان آذري‌‏زبان‌ توهين شده بود، مدعي‌‏العموم و وزارت اطلاعات از سردبير و طراح اين كاريكاتور به دادسراي كاركنان دولت شكايت كردند كه بر اساس احضاريه اين شعبه، مهرداد قاسم‌‏فر و مانا نيستاني صبح امروز در دادسراي كاركنان دولت حاضر شدند و به سوالات قاضي اسلامي پاسخ دادند.
در پايان اين جلسه، قاضي اسلامي براي سردبير و طراح كاريكاتور مورد نظر، قرار بازداشت موقت صادر كرد.

من اعصاب ندارم! کاریکاتوریست ایران را گرفتند
آقاجان! ماجرا را بیخودی شورش نکنیم. اشتباهی شده، و می‌توان از راه‌های منطقی‌تر هم وارد شد. و حالا کاریکاتوریست روزنامه را برای پاک کردن صورت مساله گرفته‌اند.

این مساله قابل درک است که برای خواباندن تشنج در مناطق آذری‌زبان باید کاری شود، ولی آیا راه بهتری وجود ندارد؟

امیدوارم ماجرا ختم به خیر شود و کاریکاتوریست روزنامه هم که شنیده‌ام عذرخواهی کرده، هرچه زودتر آزاد شود.

یاد خدابیامرز صابری بخیر. این جور مواقع ناجی افسانه‌ای می‌شد. و الان نیست.
تبريک
فرا رسيدن دوم خرداد را بر سيد​الماله​کشين، محمدعلی ابطحی تبريک و شادباش عرض کرده، برای او طول عمر و افزايش دور شکم مسالت می​دارم! وجود مبارک وی ثابت می​کند که همه شهروندان با هم برابرند، ولی برخی برابرترند. بله؟ بعله!!!

عکس از ساتيار امامی
مصلحت انديشي​هایی برای منفعت
به سخنان محمد رضا تاجيک، مشاور ارشد خاتمی توجه کنيد:

...خب طبيعتا تيمي که اطراف آقاي خاتمي جمع شده بود بيشتر شبيه يک طيف بود تا يک خط مشخص و گروه مشخص. در مورد همه آنها نمي توان يک جور قضاوت کرد. برخي از آنها هم اگر چه عزمي داشتند اما فاقد يک تئوري راهنماي عمل بودند. فاقد يک مانيفست مشخص بودند. عزم و جزم آنها هم ره به جايي نبرد. اما بسياري از آنها هم اصلا اراده کار اصلاحي نداشتند. آنها تلاش کردند خود را در درون جبهه اصلاحات خودي جلوه دهند ولي در عمل نقش مانع را در برابر جنبش اصلاحي بازي کردند.

مصلحت طلب بودند؟
ترديدي نيست. بسياري از آنها فضا را براي تحقق اهداف و منافع شخصي خود مناسب تشخيص دادند. آنها را نمي توان ماهيتا اصلاح طلب ناميد.
اشتباه لذت‌بخش ۹ سال پیش- قسمت سوم
الان بعد از ۹ سال که به آن روزها فکر می​کنم، هم تاسف می​خورم و هم خنده​ام می​گيرد! تاسف بابت آن چیزهايی که از دست داديم، و خنده به خاطر دلايل تاسفی که دارم می​خورم!

ما روزنامه​نگاران تنها منتقل کنندگان پیام​ها و ثبت​کنندگان بودیم، نه بوجود آورندگان ۲ خرداد. با این همه بدون ترجمه مزخرفات فلسفی رهبران اصلاحات، بخش بزرگی از مخاطبان سر در نمی​آوردند که ماجرا از چه قرار است. باید اعتراف کنم که خود ما هم سر در نیاوردیم، فقط سعی کردیم مسائل را قابل فهم اکثریت کنیم.

باید مغز خر خورده باشم که راضی به تکرار شرایط صدر اسلام در روزگار فعلی باشم! یعنی چه؟ تکرار جامعه مدینه​​النبی؟ این چه کرسی شعری است؟ این همه زحمت بکشی تازه بخواهی برگردی به روزگاری که درجه تکامل فکری مردم ۱۴۰۰ سال عقب​تر بوده است؟

نگاه من یکی این بود که مثلا سیستم جدید بیاید و ضعف​های اجرای قانون اساسی رفع شود و برخی مفاد قانون هم اصلاح شود و اجرا. قانون اساسی ما اینقدر معیوب است که حد ندارد، اما اگر همین قانون اساسی معیوب را درست تر اجرا می​کردند، گند کار به این اندازه در نمی​آمد.

کاری که اصلاح​طلبان زور زدند این بود که کارکرد قوه مجریه در دوران خاتمی را ضعیف​تر کردند و مجلس را هم بی​اثر.

وقتی به آن روزها فکر می​کنم و به حرف​های بر و بچه​هایی که در جلسات خصوصی سران جبهه ۲ خرداد رفت و آمد داشتند می​اندیشم، زورم می​گیرد! وقتی فکر می​کنم اکثریت مجاهدین انقلاب چقدر تمایل به ایجاد تغییر برای بهبود سیستم داشتند نه حفظ وضع موجود، دلم می​خواهد هر چه بد و بیراه است نثارشان کنم. کدام پدر آمرزیده​هایی بودند که ماجرای خودی و غیر خودی را باب کردند؟ عمه من بود؟ بهزاد نبوی تازه بعد این همه سال نشسته و با مهندس سحابی گفتگو کرده. ولی در طول ۸ سال اینقدر به خودش و سیستمش اطمینان داشت که همان نگاه غیر خودی به نهضت آزادی را ادامه می​داد.

در طول این سالیان برایم مسجل شد که سالم​ترین گروه حاکم بعد از انقلاب، همانا و همانا ملی مذهبی​ها بودند، با این مشکل که هیچگاه به طور منطقی بازسازی نشدند. درست است که بعضی​هایشان جوان​تر از فسیل​های ماقبل تاریخی چون یزدی، سحابی و صباغیان هستند، ولی این مشکلی را حل نمی​کند!

مشارکتی​ها و سازمانی​ها که غم نان و آب و سد و گاهی هم پتروپارس نمی​گذاشت به دفاع واقعی از آرمان​های اصلاحات برسند، از نیروی روزنامه​نگاران و دانشجویان با نامردی بهره بردند.

مجمع تکامل نیافته روحانیون که در عصر حجر سیر می​کرد و با نیروهای منفوری چون محتشمی​پور و مجید انصاری می​خواست به نحوی پدرخوانده اصلاحات باقی بماند.

کارگزاران هم که عروسک​های خیمه شب​بازی هاشمی بودند برای بقای قدرت سیاسی و اقتصادی و چانه زنی او.

وقتی ۴ سال پیش برای مصاحبه پیش کرباسچی رفتم و با دلخوری سعی می​کرد چيزی عليه پدرخوانده نگويد، می​دانستم خود را قربانی بازی سياسی ماندن هاشمی آن بالاها محسوب می​کند. هميشه افراد دو سه درجه دورتر از هاشمی هدف حملات بالايی​ها قرار می​گرفتند، ولی پدرخوانده از سانی و مايکل کورلئونه به خوبی دفاع می​کرد! پس کسی به راحتی سراغ آنها نمی​رفت.

وقتی امروز مصاحبه کرباسچی را می​خوانی که می​گويد: "به دوم خرداد که فکر مي کنم، حسرت مي خورم"، می​دانی با چه تاسفی این حرف را می​زند. کرباسچی هم گردن هاشمی حق داشت و هم گردن خاتمی. هر دوی اینها مقابل سیستم ضعیف عمل کردند. من کرباسچی را به هزار و یک دلیل غیر سیاسی شایسته بازجویی و پاسخ​گویی می​دانم، چرا که معتقدم به دزدان سرگردنه تیم اصفهان حاکم بر شهرداری امکان هر نوع سو استفاده​​ای داد و در مقابل​سان سکوت کرد. هیچگاه کسی نپرسید جمالی بحری که با پیکان به شهرداری آمد در سال ۱۳۷۸ با چه امکاناتی از مجموعه کنار رفت؟ کسی نپرسید کلاه​بردارانی که امور تبلیغات شهری را به دست داشتند چقدر مالیات دادند، کسی نپرسید سود میلیاردی سالانه همشهری به چه کسانی رسید؟ کسی نپرسید سهم آگهی​های کلان همشهری به جیب که رفت؟ کسی نپرسید پایان کار بسیاری از برج​های ناقص شمیران را به چه قیمتی صادر کردند و امضا؟ خیلی از سوالات را باید کرباسچی جواب می​داد، در عوض می​خواستند ببینند ناهارش جوجه کباب است یا خوراک عادی بقیه کارمندان شهرداری؟

ادامه دارد
جنبش اصلاح طلبی ایران در نهمین سالگرد دوم خرداد-بی بی سی
نيک آهنگ کوثر می گويد جنبش اصلاح طلبی ايران به فکر جديد و هماهنگی با مسائل روز دنيا نياز دارد و جوانان ايران که ۷۰ درصد جمعيت کشور را تشکيل می دهند، به پيران جبهه اصلاحات بی اعتماد هستند.

این وبلاگ مفید! را دیده‌اید؟
الان به لطف آفلاین یکی از دوستان این لینک را دیدم. عجب وبلاگی!

خودتان ببینید و تفسیر کنید!
عکاسی قبل از طلوع
امروز صبح دیدم که دوچرخه سواری از وبلاگ‌نویسی بهتر است، پس زدم بیرون. عجب هوای سردی هم بودها!


اشتباه لذت‌بخش ۹ سال پیش- قسمت دوم
بگذارید خیال‌تان را راحت کنم، اگر همین امروز هم دوم خرداد سال ۱۳۷۶ بود باز به خاتمی رای می‌دادم، ولی این بار پدر صاحب بچه را در آوردم تا بداند مسوولیت یعنی چه!

من با خاتمی قبل از آن تاریخ چند بار از نزدیک برخورد داشتم. قبل از استعفایش که آمده بود نمایشگاه مطبوعات و به زور کنار غرفه گل‌آقا نگهش داشتیم تا عکس بیاندازد و بعدش فلش دوربین من کار نکرد...مهمانی گل‌آقا در سال ۷۲ که فروزان آصف نخعی خواست با دکتر حبیبی مصاحبه کند و خدابیامرز صابری حالش را گرفت، و چند هفته بعد که خاتمی مهمان همشهری بود و نشست در سرویس ما کاریکاتورها را از اول نگاه کرد و هی از ما پرسید...

از او خوشم می‌آمد، دست خودم هم نبود. آدمی دوست داشتنی بود و محترم.

از ناطق هم بدم می‌آمد! جشنواره مطبوعات سال ۷۵ به برنده‌ها شرط کردند که باید در مراسمی که ناطق می‌آید حاضر باشند وگرنه جایزه بی جایزه. من هم نرفتم! البته دلیلش این بود که پدرم در دشت گره‌بایگان فسا نشان علمی ریاست جمهوری می‌گرفت و ترجیح دادم آنجا باشم.

چند باری هم در چیذر دیده بودمش با جماعت محافظ، وقتی به تالار ولی‌عصر که محل عروسی‌ها و جشن‌ها بازاری‌ها بود وارد می‌شد. می‌گفتند هر از گاهی به زورخانه طالقانی چیذر هم می‌رفت.

آن روزها درست بعد همایش بین‌المللی سیستم‌های سطوح آبگیر باران بود و حسابی خسته بودم. با این همه شور انتخابات باعث شد حتی نصف شب هم به فکر جور کردن سوژه باشم. خیلی وقت‌ها از خواب می پریدم، چیزی می‌نوشتم و دوباره می‌خوابیدم.

احساس عجیبی داشتیم، انگار آخرین روزهای آزادی‌مان بود و می‌خواستیم بیشترین بهره را ببریم. می‌دانستم اگر خاتمی شکست بخورد باید تا مدت‌ها از کار مطبوعاتی دور شوم و مثل بچه‌ آدم درس بخوانم. شاید هم به همین دلیل پایان نامه ام را تمام می‌کردم!

آن روزها درگیر کار دیگری هم بودم. معاونت آموزش و تحقیقت جهاد مسوول انتشار کاتالوگ موزه هاشمی رفسنجانی شده بود، و من و بعضی از بروبچه‌های همشهری هر از گاهی به ساختمان سفید ریاست جمهوری می‌رفتیم. آنجا هم کسب خبر جالب بود، بخصوص وقتی محافظان هاشمی دهان باز می‌کردند.

دوشنبه قبل از انتخابات بود. درست سه روز بعد از نماز جمعه طوفانی هاشمی که چپ‌های قدرش را ندانستند!سه نفر از راست‌ها آمده بودند اعتراض، و ما همزمان با آنها از پله‌ها بالا می‌رفتیم. قیافه غضبناک هاشمی آن بالای پله‌ها دیدنی بود. اینقدر ترسناک بود که حد ندارد. محافظ گنده‌ای داشت که وقتی هاشمی به او نگاه کرد، طرف ۲ متر عقب کشید. انگار حالا باید ازبرای محافظ رئیس جمهوری محافظ استخدام می‌کردند.

ما جلسه یک ساعته‌مان را با محسن هاشمی داشتیم و بعدش مدتی در طبقی دوم معطل ماندیم، یکی از محافظان هاشمی آمد برای سلام و علیک و دوست ما از او پرسید که محافظان آقای ناطق از کی در ریاست جمهوری مستقر می‌شوند؟ طرف پوزخندی زد و گفت از کجا معلوم که آنها بیایند؟ آنجا بود که انگشت بی‌ادبی‌ام خبردار شد که ماجرا دارد زیادی جالب می‌شود.

ادامه دارد
لب لعلی گزیده‌ام که مپرس، دلبری برگزیده‌ام که مپرس

ديدار رييس جمهور با جمعي از علما و روحانيون اندونزي/ مهدي قاسمي -ايسنا
آی قربون اون علما برم من! این روحانیت اندونزی چیه که ما تا حالا خبر نداشتیم؟

اشتباه لذت‌بخش ۹ سال پیش- قسمت اول
هر کدام از کسانی که در انتخابات ۹ سال پیش شرکت کرده‌اند خاطرات خاص خودشان را دارند. نگرانی‌ها، شادی‌ها، امیدواری‌ها، نا‌امیدی‌ها، غم‌ها، سرخوردگی‌ها و...

۹ سال پیش بسیاری از ما امیدی به شکست خوردن ناطق نوری‌نداشتیم. شکست ناطق با برنده شدن خاتمی فرق داشت! انتظار داشتیم سیستم با تقلب خاتمی را بازنده کند. ولی اشتباهات طرف مقابل و جنگ تبلیغاتی به خوبی کار خودش را کرد. عوامل دیگری هم نقش داشت...

بعدها که حجاریان در مصاحبه‌ای گفت که برنامه‌ای برای برنده شدن نداشتند و حد اکثر امیدشان بردن هفت هشت میلیون رای برای تشکیل و سازماندهی اقلیتی نیرومند بود، عرق سردی کردم. به عبارت آن لحظه فهمیدم که ما را قبل از بلوغ سراغ عروس خانم فرستاده اند.

امروز این طرف دنیا نشسته ام و دارم تاسف لحظات بسیاری را می خورم، شاید هم بیخودی تاسف می‌‌خورم...فردا کامنت می‌آید که تو هر چه داری از ۲ خرداد داری و غلط می‌کنی اعتراضیه می‌نویسی...فلانی هم توی چت می‌گوید که عجب ساده بودیم‌ها...آن یکی هم طبق معمول احساس شهیدان را پیدا می‌کند و از ارزش‌های والای انسانی بدست آمده می‌گوید و ...

دوم خرداد برای من یک خاصیت بسیار بزرگ داشت؛ چشمانم تقریبا باز شد. اینکه می‌گویم تقریبا به این لحاظ است که سال‌ها باید بگذرد تا بیاموزم چه فکر می‌کردیم و چه شد!!

الان به این نگاه رسیده‌ام که جامعه ما در آن لحظه آماده تحول نبود. گاهی وقت‌ها پای صحبت بعضی از سیاسیون که می‌نشینی به نکات جالبی بر می‌خوری که انگار از سر شکم سیری بیان شده، ولی تقریبا خریداری ندارد.

برای من صحبت‌های خبرنگارانی که از همان موقع درگیر ماجراها بودند جذاب‌تر است. وقتی امید پارسا‌نژاد و ژیلا بنی‌یعقوب وزیر ارشاد وقت را در کنار فرهنگسرای ارسباران گیر انداختند، و ژیلا با همان پیگیری همیشگی، میرسلیم کم مو را کچل کرد، و روز بعد خوانندگان همشهری فهمیدند طرف چند مرده حلاج است، برای خیلی از ما مسجل بود که ایجاد ممنوعیت برای جماعت فرهنگی در تبلیغ برای خاتمی نشان از استرس جناح راستی داشت که جامعه اسلامی قصاب‌ها و سالامبورفروش‌ها و پوست‌کن‌ها و ...برایش تبلیغ می‌کردند.

بر وبچه‌هایی که به ستاد‌های خاتمی می‌رفتند و ماجراهای آنجا را تعریف می‌کردند و چکیده وقایع را به گوش ما می‌رساندند باید الان بگویند برداشت‌شان چیست؟ بچه‌های ستاد به‌آفرین که می‌خواستند درش را ببندند و مرتضی‌حاجی مسوول ستاد خاتمی جلوی آنها ایستاد حتما خاطرات بامزه‌ای دارند.

یادم نمی‌رود بعد شکست محافظه‌کاران انگلیس در انتخابات ماه می ۱۹۹۷، با لقمانی دبیر سرویس سیاسی وقت روزنامه و چند نفر دیگر می‌خندیدیم و می‌گفتیم آیا همچنین چیزی در اینجا هم ممکن است؟ پروین امامی که تفریحش شده بود کسب اخبار ریشهری و یکی از بچه‌ها که خیلی دلش می‌خواست فکر کنیم اگر ریشهری به قدرت برسد حتما سردبیر همشهری خواهد شد!

آن روزها صحبت‌های زیدآبادی که گمانم هنوز سیبیل نازکی زورویی خود را داشت، بیات که دبیر سرویس اجتماعی بود، شکری که هفته‌نامه روز هفتم را در می‌آورد خیلی شنونده داشت. فروزان آصف نخعی با آن شور وحشتناکش می‌آمد نظر می‌داد...

هر کدام از ما که می‌توانستیم به جایی برویم و خبری کسب کنیم، سعی داشتیم نقشی در انتقال اطلاعات به سهم خود بازی کنیم. خیلی از خبرها در همشهری درج نمی‌شد ولی در روزنامه‌ها و ویژه‌نامه‌های دیگر چاپش می‌کردند. البته همشهری محل صفحه‌بندی ویژه‌نامه‌های خیلی از روزنامه‌ها شده بود. جالب بود که ویژه‌نامه سلام، کار و کارگر و ... دقیقا با لی‌آوت همشهری چاپ می‌شد!

یادم می‌آید یکی از بچه‌های آرشیو همشهری به من گفت که بعضی از بچه‌ها که در ستاد خاتمی کار می‌کنند از روی کاریکاتورهای رد شده من فتوکپی می‌گیرند و این طرف و آن طرف می‌برند. باورم نشد تا وقتی که یکی از همکلاسی‌ها در دانشگاه به من کاری را نشان می‌داد و می‌پرسید در کدام شماره همشهری چاپ شده؟

ادامه دارد
Sunday, May 21, 2006
تنبلی آرد به چشمان تو خواب - آنهم زیادی
ما ساعت ۵ صبح گرفتیم خوابیدیم، اما به زور ساعت ۳ بیدار شدیم. انگار دچار خواب درمانی باشیم!خواب دیدم دارم برای امتحانی آماده می‌شوم و یکی از دوستانم هم که الان در کانادا است جزوه را برداشته و دارد خر می‌زند! حالا ما هرچه داد و فریاد می‌زنیم که سپهر! بابا بگذار ما هم یک لقمه جزوه بخوریم! از ما اصرار، از او هم انکار!

از خواب که بیدار شدم، به او زنگ زدم و خوابم را تعریف کردم، گفت اتفاقا دارد برای یک امتحان مهم در آخر ماه جاری اآماده می‌شود و شدیدا هم نگران است!

نشد خواب پولدار شدن یا بردن قرعه کشی ببینیم و بعدش بیدار شویم و راست از آب در بیاید، ولی امتحان و مکافات و بدبختی، همه اش مستجاب می‌شود!
Over the Hedge

امروز ناراضی از فیلم "رمز داوینچی" رفتم این کارتون سه بعدی را دیدم. اینقدر خندیدم که حد ندارد. اگر وقتش را داشتید و یا فیلمی‌تان نسخه خوبش را دریافت کرد، حتما ببینیدش!
نوشتن برای دل خود یا برای دل دیگران یا هر دو
یکی از نکات بامزه‌ای که تازگی‌ها دارد وبلا گردنم می‌شود، انتظار تند و تیز و معترضانه بعضی از خوانندگان است که می‌گویند چرا این را نوشتی و چرا آنرا ننوشتی؟

قرار است این وبلاگ شخصی هم باشد، مگر نه؟ علتی که آمارگیر رویش نگذاشته ام این است که بر اساس نظرسنجی سوژه‌هایم را انتخاب نکنم و بروم سراغ مسائلی که برایم مهم‌تر است! هر کدام از ما قرار است خودمان باشیم، و این "بی‌خود" بودن باعث "بیخود" بودنمان خواهد شد.

از اینکه چیزی بنویسم که دل کسی را شاد کند، خوشحال می‌شوم، از اینکه مساله‌ای را مطرح کنم که مساله کسان دیگری هم باشد، بیشتر! ولی اینکه دغدغه‌ام دقیقا دغدغه دیگران باشد، نه ممکن است نه میسر!

امروز داشتم در مورد دوم خرداد فکر می‌کردم، به مسائلی که در ۹ سال گذشته تجربه کرده‌ایم و مکافاتی که خیلی از همکارانم کشیده‌اند. انتظار بسیاری که ما روزنامه‌نگاران گردن نازک، به جای آنان گردن کلفتی کنیم و به جای قلم‌زنی، فعال سیاسی باشیم و احتمالا شهید شویم!

مطمئنا بعضی دیدگاه‌های مرا بسیاری از بر وبچه‌های طرفدار مشارکت و کارگزاران نخواهند پسندید، راستی‌ها هم که از نگاه من متنفرند، جماعت سلطنت‌طلب هم هکذا، طرفداران نفوذ آمریکا هم بدتر از همه. حالا مگر من نوعی مرض دارم چیزی بنویسم که همه را ناراحت کند؟ جواب ساده است! بله! مرض دارم!

شاید نگاهم به مسائل اخلاقی و روابط عاطفی و جنسی با نظر خیلی‌ها یکسان نباشد، خب نباشد! مگر قرار است بر اساس نظر آنان زندگی کنم و حرف بزنم و فکر کنم؟ دموکراسی این نیست که همه مثل هم باشند که؟ تفاوت‌ها است که باعث رشد همه ما می شود نه یکسان سازی! شاید من هم انتظار بیخودی از بقیه دارم که به حرف‌های خودشان پایبند باشند! شاید عدم پایداری هم نوعی روال اخلاقی جدید باشد! نیست؟ شاید بعدها به این نتیجه رسیدم که هم فرم و هم محتوای حرف‌هایم اشتباه بوده، ولی تا آن زمان نمی‌خواهم مثل بقیه فکر کنم و بنویسم.

به هر حال، چیز جالبی که از وبلاگ‌نویسی فرا گرفته‌ام، امکان نقد و نقد شدن است. باید دروغگو باشم که بگویم عاشق عیب و ایرادی هستم که خوانندگان از من می‌گیرند، ولی دریافته‌ام که سنگ خارا هم وقتی جلا می‌یابد قابل توجه می‌شود. بدون پرداخت، بدون تراش کامل نخواهیم شد! پس از نظراتتان ممنونم.

در خاتمه باید بگویم که تقریبا ۹۵% نظرات منعکس می شود، برخی که مودبانه نیست(۳%) اصلاح و آنهایی که کاملا بی‌ربط است قیچی!
تمرین عکاسی امشب
امشب هوس کردم قبل از سینما و بعد از آن به سراغ برج سی‌ان بروم. باد خوبی هم می‌آمد و حسابی سرد شد.


یک مطلب باحال!
در انتقاد باید به چه مسائلی توجه کنیم

برای همه ما اتفاق افتاده که در موقعیت های مختلف نقد بشنویم یا از کسی نقد کنیم.

توجه به پاره ای مسائل در نقد کردن خالی از لطف نیست. که بصورت مختصر و تیتر وار اشاره میکنم.

در آینده به رفتارشناسی نقد شونده هم میپردازیم.

البته بحث جدید وبلاگ روان نویس هم نقد است.

لینک
پاسخ ایران جمعه هم خواندنی است
بخش كودك و نوجوان ايران جمعه، معمولاً با حال و هوايى طنزآلود و طراحى ها و كارتون هاى نسبتاً زياد خود، فضايى متفاوت از باقى صفحات ايران جمعه دارد. در شماره هفته قبل مطلبى در صفحه اول اين بخش (كودك) آمده بود كه در همان قالب طنز و با همان كاراكترهاى آشناى هميشگى اش _ سهيل و سارا و... _ سوژه اى را دستمايه قرار داده بود با اين عنوان؛ «چه كنيم كه سوسكها سوسكمان نكنند؟» و سپس در طنزى مكتوب و البته كارتونى، به سوسكها و به اصطلاح زندگى سوسكى و نيز كاراكترهاى خود پرداخته و شوخى كرده بود. در صفحات بعدى نيز مطالبى جدى و «علمى ‎/ آموزشى» درباره زندگى طبيعى اين حشره آورده شده با نيت آشنايى بچه ها.

در همان صفحه اول نيز كه حداقل ۱۲ طرح كوچك كاريكاتوروار آمده در يكى از اين طرح ها سوسكى در جواب سهيل كلمه اى به كار مى برد با عنوان Namana كه به همين صورت به اصطلاح فينگليش نوشته شده و در باقى طرح هاى همان صفحه، سوسك ها و قورباغه ها به «زبان فارسى» با همان سهيل «سخن» مى گويند. علاوه بر آن در صفحه چهارم همين بخش كودك، مجموعه اى كاريكاتور مى بينيد كه بچه اى و سوسكى به «زبان فارسى» دارند «گفت وگو» مى كنند. در هيچ كجاى متن يا صفحات اين بخش هم، هيچ واژه يا سطرى كه دال بر اشاره به قوميتى، زبانى و يا گويشى باشد وجود ندارد. راستش حجم مطالب هم آنقدر هست كه در لحظه اول آن يك كلمه اصلاً به چشم هيچ يك از همكاران «ايران جمعه» نيامد.

ضمن آنكه در طرح يا كاريكاتورى كه منطق طنز بر آن حاكم است، اساساً برداشت از مطالب، از شكل طبيعى اش خارج مى شود چرا كه در اين فضا اصولاً چيزى جدى نيست بويژه در حال و هواى يك نقاشى كودكان.

تا اينكه گويا سه شنبه گذشته در دانشگاه تبريز عده اى از دانشجويان با اين برداشت كه چنان طرح و كلمه اى با نيت توهين و يا تحقير هموطنان آذرى زبان درج شده، كار را حتى به تجمعى در صحن دانشگاه و صدور بيانيه مى كشانند و نيز نامه نگارى رئيس دانشگاه تبريز به وزارت ارشاد. علاوه بر اينها، تحريريه ايران جمعه نيز به تعداد زيادى از دانشجويان اين دانشگاه كه از طريق تلفن گلايه خود را ابراز مى كردند، پاسخ گفت

لینک
تنبل‌خان معترض شد
الهی شکر! این فرید مدرسی قمی از اینکه اسمش را از میان لینک‌ها در آورده ام شاکی شده!

آدم حسابی، از ۲ اردیبهشت تا ۳۰ این ماه هیچ چیزی ننوشته‌ای! طلبکار هم هستی؟ اگر تا هفته بعد ۴ تا مطلب داشتی، چاکرت هم هستیم، اگر نه، بهتره بری مثل بعضی‌ها واشینگتن!

تنبل! بگیر بنویس!
کارتون مشکل‌ساز روزنامه ایران


مشکل مربوط به فریمی است که که سوسک در جواب پسر کوچک می‌گوید: "نمنه"

چون معتقدم اقدام همکار محترم کاریکاتوریست صرفا سهو قلمی بوده و دیگر هیچ، امیدوارم با یک عذرخواهی محترمانه از هموطنان آذری، این مشکل هر چه زودتر رفع شود.

در ضمن، با زهم می‌گویم که خود من بارها و بارها به طور شفاهی این خطا را مرتکب شده‌ام، و شاید همه ما مقصر باشیم.
این چه رسمی است؟
من از همه جا بی‌خبر به کامنت یکی از خوانندگان برخوردم. دوست عزیز عصبانی بود که چرا به اهانت روزنامه ایران به آذری‌ها نتاخته‌ام!

راستش من عاشق طنزهای قومی هستم. از خودم که رگ شیرازی دارم و متاسفانه یا خوشبختانه از نظر ژنتیکی هم لر، هم سید، هم اصفهانی هم کازرونی و هم ارسنجانی محسوب می‌شوم، از شنیدن جوک‌های لری، شیرازی، اصفهانی و کازرونی کلی حال می‌کنم. از آن بدتر از شنیدن لطیفه‌های گیلکی و آذری وقزوینی و مشهدی و ....خوشم می آید! ولی...

همه اینها که گفته شد، مربوط به ادبیات عامیانه شفاهی ماست

بحث اینجا بر سر رسانه‌ای مکتوب است و خاصیت‌های آن! وقتی روزنامه رسمی دولت، که باید کارش ایجاد اتحاد میان قومیت‌ها باشد، عملا "برای فصل کردن آمده" باید فاتحه اتحاد قدیمی اقوام ایرانی را خواند!

خیلی از ما ایرانیان ساکن کانادا از رفتار بعضی از ادبای "پان ترکیست" ناراحت می‌شویم که ولی یادمان می رود که عدم دفاع ما از هموطنان ترک زبانمان شاید عاملی برای افزایش گرایش به "پان ترکیسم" بوده باشد!

خود من بارها این خطا را کرده‌ام که با شوخی‌های نابجای خودم باعث رنجش کسانی شده‌ام که نمی‌دانسته‌اند قصدم فقط قلقلک بوده. البته بعدها که آشنا تر شدند خودشان برایم بیشترین جوک‌های آذری را تعریف کرده‌اند، ولی لازم بوده سو تفاهم را هم رفع کنم.

در هر حال، امیدوارم کاریکاتوریست محترم روزنامه ایران و دبیر صفحه مربوطه قبل از اینکه دیر شود، از هموطنان آذری معدرت بخواهند و سعی در فرونشاندن شعله‌های جدایی کنند.
عباس آقا! به همین زودی خروج از حاکمیت وبلاگی؟
ما از چند جا فهمیدیم عباس آقا وب‌باز شده، خب خیلی هم حال فرمودیم، غافل از اینکه هنوز نبایستی کسی می فهمیده! دوستان خبر دادند که عبدی بزرگ دلخور شده. ای بابا، عباس آقای خشن سابق و این همه دل‌نازکی؟

بدینوسیله بنا به گفته دوستان، راه‌اندازی وبلاگ ایشان را تکذیب کرده امیدواریم هر وقت صلاح دانستند، خودشان اعلام کنند. ولی‌خدائیش عباس آقا از وقتی سیبیلش را زده اینجوری شده!

در ضمن خدمتتان عرض کنم که بنده به عنوان فضول عالم وبلاگستان، از مدت‌ها قبل می دانستم، ولی قبل از اعلام بقیه چیزی را لو ندادم.

بگذریم، به امید موفقیت وبلاگی ایشان
اولین زمزمه‌های "غلط کردم" از سوی نشنال پست
الان دیدم روزنامه نشنال پست خبر خودش را به نحوی زیر سوال برده و حالا مجبور شده اندکی عقبنشینی کند. با این همه باید گفت این خبر اثر خودش را کرده و فردا رسانه‌های کانادایی به دفاع از واقعیت بر نخواهند خاست.

حالا باید ببینیم دفاع از حقیقت مهم‌تر است یا سکوت؟
آخرین کاریکاتور من در سندیکای نیویورک تایمز

چه عجب اسم روزآنلاین را نگه داشتند!
Friday, May 19, 2006
و اما لباس ملی
صبح که ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدم، پیغامی از یکی از دوستان روی تلفنم بود که برق نسبتا شدیدی از من پراند. روزنامه نشنال پست که بشدت طرفدار اسرائیل است نوشته بود که مجلس ایران قانونی تصویب کرده که اقلیت‌های مذهبی مجبور هستند با علامت‌ها یا نوارهای رنگی خاصی روی لباسشان رفت و آمد کنند.

هر چه خبرها را گشتم، چیزی نیافتم، سراغ سایت شرق رفتم که خبر صفحه مجلس چند روز پیش آن جزئیات طرح را آورده بود. بعد از تماشا کردن فیلم اولین کاری که کردم خریدن و خواندن روزنامه بود.

مطلب را امیر طاهری نوشته. به نحوی به او بدگمانم. انگار پول گرفته باشد و برای خراب کردن حکومت ایران، هر چیزی را سرهم بندی کرده باشد.

مطلب دیگری هم را نویسنده‌های روزنامه نوشته‌اند و انگار همه بر اساس نوشته امیر طاهری است. در هر حال فضای سیاهی دارند درست می‌کنند.

نکته جدید: امروز صبح هم نخست وزیر کانادا در مصاحبه مطبوعاتی این مساله را یاد آورنده کارهای ضد یهود نازی‌ها دانسته است..
و اما فیلم رمز داوینچی
قدیم‌ها معمولا اول فیلم را می‌دیدم بعد کتابش را می‌خواندم. مثلا اول زوربا را دیدم و بعد کتاب آنرا مطالعه فرمودم(زرشک!). ولی بعد از هری پاتر، قضیه برعکس شد. اول کتاب آمد و بعدش فیلم.

کتاب رمز داوینچی را چند ماه پیش خواندم و خدائیش خیلی حال کردم.

امروز سر ظهری رفتم تا شلوغ نشده فیلم را ببینم. به خودی خود فیلم بدی نبود. یعنی اگر کتاب را نخوانده بودی، حسابی با آن حال می‌کردی، ولی نمی دانم، چیزی نبود که آدم را تکان بدهد.

آنطور هم که می‌گفتند کشدار نبود که حوصله‌ام سر برود، بازی‌ها بد نبود، ولی انگار کل فیلم به نحوی کنترل شده بود، انتظار داشتی هر از گاهی روحت را فشار دهد و قلقلکت بدهد، ولی اتفاقی نمی‌افتاد!

تام هنکس هم لحظاتی که آن تام هنکس قدیمی بود باحال می‌شد.

خدا را شکر من منتقد سینمایی نیستم، ولی به عنوان یک تماشاچی ساده، می‌گویم که همین یک بار که فیلم را دیدم برایم کافی است! من از فیلمی که خوشم بیاید، بارها و بارها به هر بهانه‌ای تماشایش می‌کنم، ولی این یکی...نه!
چنين حکايت کنند
چند روز استراحت

دیروز درگیر هزار و یک کار بودم، در نتیجه از رئیسم یک شب را مرخصی گرفتم. تقریبا ۳۰ ساعت بدون خواب را طی کردن کار حضرت فیل است، بخصوص وقتی بخواهی چند تا کار نسبتا دقیق را هم انجام بدهی.

وقتی ریشت را بزنی و کلی هم دوچرخه سواری کنی، کسی باورش نمی‌شود که دچار کم خوابی هستی، مگر آنکه لحظاتی چشم روی هم بگذاری و زمان از دستت خارج بشود!

حالا ما دیروز پهلوان بازی‌مان گرفته بود و در هوای سرد تورنتو که ملت داشتند اندکی می‌لرزیدند بایک تی‌شرت دوچرخه سواری کردیم و رفتیم برای یک مصاحبه. موقع برگشت دیدم این سرما تعارف ندارد و بهانه‌ای برای خریدن یک پیراهن وزرشی پیدا کردم!

یکی از دوستان خیلی قدیمی برایم نامه نوشته بود که حسابی خوشحالم کرد!

دیروز از یکی از شبکه‌ها که گمانم سی‌ان‌ان بود دیدم که بعضی‌ها دارند برای رفتن به سر کار از دوچرخه استفاده می‌کنند! و علت اصلی‌اش هم افزایش قیمت بنزین بوده!

هر چه بیشتر می‌گذرد دارم ایمان می‌آورم که عکاس مزخرفی هستم! پس باید بیشتر کار کنم!

یکی از خواننده‌های روز که شدیدا طرفدار احمدی‌نژاد است در نامه‌ای پدر صاحب بچه را در آورده و چنان به من تاخته که نگو و نپرس. البته بنده خدا احمدی‌نژاد را به عنوان یکی از "اولیا حق" می‌شناسد! یا حضرت ابوالفضل!
گفتگو با یک قاچاقچی ماری‌جوانا
الان از سر بدخوابی نشستم تلویزیون نگاه کردم. ام‌تی‌وی مصاحبه بامزه‌ای با یک قاچاقچی سابق ماری‌جوانا داشت. از او پرسید که آیا هنوز هم "پات" می‌کشد؟ گفت نه!

گفت که مواد مخدر آدم را از زمان "حال" خارج می‌کنند، و او ارزش زمان حال را از فراموش کردنش بیشتر می داند، و نمی‌خواهد این زمان با ارزش را دیگر از دست بدهد.

اعتقاد داشت هر کسی که با استفاده از هر ماده‌ای می خواهد از "حال" خارج شود و "حال" کند، و این حالت را تکرار کند، معتاد است!
یک کشف
یک کشف بزرگ که همین الان به آن دست پیدا کردم، تمایل به خالی بندی هنگام خواب‌آلوده بودن است! از مصاحبه‌گران عزیز تقاضا می‌شود موقعی که چندان بیدار نیستم با من تماس نگیرند!

توضیح: در مصاحبه با رادیو فردا گفته‌ام که مطالب مربوط به بدبختی‌هایی را که کشیده‌ام به خاطر لینک‌هایی که بر و بچه‌ها داده اند ۴۰-۵۰ هزار نفر دیده‌اند و خوانده‌اند! آخر من از کجا این رقم را در آورده‌ام؟ گمانم در خواب به من الهاماتی شده!
Thursday, May 18, 2006
عباس آقا خوش اومدی
این عباس آقای عبدی که ما البته دل خوشی بابت دفاعش از آب‌دزدک‌های مشارکتی نداریم، وبلاگ زده و چون همشیه خواندنی نوشته، مطمئنم وبلاگش هم چیز باحالی از آب در خواهد آمد!

خلاصه عباس آقا، هر روز منتظر مطلب جدیدی هستیم. نکند مثل مصطفی تنبل بازی در بیاری‌ها!
در ضمن در مورد خروج از حاکمیت حق با شما بود! ببخشید اندکی اذییتتان کردیم!
خاطرات: دمپايی پاره بند ۲۰۹
يکی از بدبختی​های بامزه من در ايران و خوشبختی​های ويژه من در اينجا، بزرگ​پا بودن است! شماره پای من چيزی بين ۴۶ و ۴۷ است. در ايران هميشه مجبور بودم برای پيدا کردن يک جفت کفش راحت همه جا را بگردم، و مدتی هم به پوتين سربازی بسنده کرده بودم. اينجا برعکس! هر وقت می​روم وينرز، کلی کفش در حراجی​اش گذاشته و من عقده​ای هم حمله می​کنم...

کسانی که سر و کارشان به بند ۲۰۹ کشيده می​دانند که آنجا موقع عوض کردن لباس، بايد همه چيز را به جز زيرپوش تحويل مامور مربوطه بدهند، از ساعت و حلقه گرفته تا کمربند و بند کفش و خود کفش! مامور معذور ماهم از توی يک کيسه برای ما دنبال لباس گشت و از کيسه ديگر چند تا دمپايی در آورد. حالا در آن حال پر اضطراب خنده​ام گرفته بود! هيچ چيزی به پای من نمی​خورد، مگر يک جفت دمپايی پاره کفش ملی که معلوم نبود چند تا اعدامی را سرويس داده!

وقتی به درب قسمت مربوطه(شماره هشت) رسيديم و در باز شد و وارد راهرو شدم و چشم بند را برداشتم، ديدم زندانی مسوول آنجا، که وکيل بند صدايش می​زدند نگاهی به دمپايی کرد و خنديد...ولی چيزی نگفت. فهميدم اين دمپايی​های ما مثل کفش​های ميرزا نوروز خاطرات زيادی به همراه داشته!

روزها وقتی همه چرت می​زدند، در راهروی باريک قدم می​زدم تا حد اقل غذای چرب و نرم زندان تبديل به گوشت و دنبه نشود! ولی پايم حسابی زخم و زيلی شده بود. نه می​شد پا پتی قدمرو کرد، نه اين دمپايی​های تنگ پاره به پاهای سيندرلايی من رحم می​کردند!
روزی که ماموری آمد و صدايم زد که بايد به دادگاه برويم، وقتی پاهای زخمی​ام را ديد گفت جوراب نداری؟ سريع رفتم و جوراب​های پاره شده​ام را پايم کردم، تازه متوجه شد که لباس زندانی هم که به تن دارم مال عهد دقيانوس است، از توی يک کشو يک دست لباس براق داد و با آن راحی شدم.

وقتی از دادگاه برگشتم و داخل بند رفتم، یادم آمد داستان دمپایی را باید از وکیل بند بپرسم، ولی دو دقیقه بعد صدایم زدند و مرا از زندان انداختند بیرون! قبل از خروج کاغذی دادند که اگر شکایتی از ماموری یا چیزی دارم بنویسم. اینقدر خنده​ام گرفته بود که یادم رفت از عدم رعایت حقوق آدم​های پاگنده چیزی بنویسم! فقط به کمبود روزنامه و کتاب گیر دادم و گفتم روزنامه کیهانی که به آدم می​دهدن از صد تا شکنجه بدتر است!

حالا دیروز خواب دم​پایی​های پاره و خندان بند ۲۰۹ را می​دیدم...
The Davinci Code
دلم مثل سير وسرکه دارد می​جوشد برای ديدن فيلم راز داوينچی! البته ديروز در کن چند تا نقد منفی عليه آن مطرح شد که فيلم چيزی در نيامده که انتظارش را داشته​اند. با اين حال به خاطر فروش بالای کتاب انتظار می​رود فيلم فروش خوبی داشته باشد. فرض کنيد ۴۰ ميليون نسخه کتاب فروش رفته و نصف کسانی هم که آنرا خريده​اند بخواهند فيلم را ببينند، می​شود نزديک به ۲۰۰ ميليون دلار فروش. البته معلوم نيست تحريم کليسا ميزان فروش را چقدر بالا ببرد!
چنين حکايت کنند
دارم قلقلک می​شوم نظم و ترتيب الفبايي لينک دوستان را به هم بزنم! اگر همين روزها ديديد بر اساس به روز شدن چيده شد تعجب نکنيد. نکته ديگر اينکه بايد از خيلی از دوستان عزيزی که می​خواهند تبادل لينک کنند معذرت بخواهم. اساس لينک گذاشتن در اينجا دو چيز بوده. وبلاگ​هايی که به آنها سر می​زنم، و در عين حال نسبتا در کار خود جدی بوده​اند.
البته در اين دو ماه فرصت حالگيری نداشته​ام تا کسانی را حذف کنم، ولی امشب اين کار را به اميد خدا خواهم کرد! ماری مهرمند، حاليت شد؟

نکته بامزه​ای را یکی از دوستان مطرح کرده بود که بلاگستان دچار رخوت شده. گمانم بیشتر ما بلاگرها "بای-پلار" هستیم! گاهی چنام دچار مانیا می​شویم که کسی جلودارمان نیست و بعد هم دوره​ای افسرده هستیم...

نکته دیگری هم که خوانندگان عزیزی مثل موناهیتا را عصبانی می​کند این است که من فمینیست نیستم، دغدغه​اش را هم ندارم، و اگر حس کردم حقوق انسانی ضایع شده، چه زن و چه مرد بعد صدایم در می​آید. آنقدر هم به حقوق زنان بی​تفاوت نیستم، از پلی​گامی، و پلی​گامیست​ها هم متنفرم، دیگر چه بگویم؟ البته از تحسین آنجلینا خانم که نمی​توانم دست بردارم! البته تحسین با تخیل و فانتزی فرق می​کند!!! حالیت شد بدبخت کچل؟

اگر خدا بخواهد و بتوانم، می​خواهم از اول سال آینده اندک اندک درس خواندن را شروع کنم، البته در سن ۳۷ سالگی بعد از ۱۰ سال جدایی از دانشگاه کار چندان ساده​ای نخواهد بود، ولی باید از جای شروع کرد. خدا مرحوم دکتر اخروی استاد راهنای فوق لیسانسم را بیامرزاد و روحش را همیشه شاد گرداناد که نتوانست مرا راضی به تمام کردن پایان​نامه​ام کند! وقتی می​خواستم انصراف بدهم، سه ماه مرا چراخاندند، تا اینکه فهمیدم اصلا احتیاجی به این ماجرا نبوده! من از سر تنبلی دو ترم ثبت نام نکرده بودم! رفتم و با خیال راحت خودم را محروم از تحصیل یافتم و تقاضای بخشش هم نکردم. در نتیجه کار ظرف چندساعت درست شد! خدا بیامرز گل​آقا هم هرکاری کرد مرا به صراط مستقیم منحرف نتوانست بکند! الان که در اتاق خبر کار می​کنم به شدت احساس نیاز به یادگیری دارد مرا خفه می​کند!

آن هفته که رفته بودم مونترآل و مهمان دوستان خوبم بودم، ۳ کیلو وزن زیاد کردم. بابا چه خبره؟ من یک روزه می​توانم ۳-۴ کیلو اضافه کنم، ولی آب کردنش دو هفته جان کندن نیاز دارد!
American Idol
يکی از جالب​ترين سرکاری​های تلويزيونی که من هم معتادش شده​ام، برنامه American Idol است. دنبال استعدادهای خوانندگی می​گردند و گروهی انتخاب می​شوند، بعد با رای مردم بالا می​آيند و در از هر برنامه کسی که رای کمتری آورده باشد حذف می​شود.

جالب اينجاست که همين گرفتن مشارکت مردم باعث شده شب گذشته نزديک به ۵۰ ۵۰ ميليون رای جمع شود. نزديکي وحشتناک آرا به حدی بود که اليوت يمين نفر سوم فقط با چند صدم در صد اختلاف از گردونه کنار رفت!

باحال​ترين کانديدای عنوان امسال تيلور هيکس ۲۹ ساله است که موهايش حسابی سفيد شده! ولی اينقدر ورجه وورجه می​کند که آدم تازه يادش می​آيد اين يارو ۴۵ ساله نيست!

گمانم تنها برنامه​های شبکه فاکس که حاضرم نگاه کنم همين باشد و سريال ۲۴. برای در آوردن لج وينستون هم عرض می​کنم که اخبار فاکس نيوز به درد عمه روپرت مرداک می​خورد!
Tuesday, May 16, 2006
چنين حکايت کنند
امروز بعد از ظهر تلويزيون گزارشي از تيم​های حاضر در جام جهانی پخش می کرد. من تصادفا به گروه خطری خودمان رسيدم. بازی​های تيم پرتغال را که نشان می​داد برق چند فاز از ... بنده پريد. فقط مانده​ام دفاع سوراخ ما چگونه می​خواهد جلوی رونالدو، پائولتا و فيگو دوام بياورد!

امروز از آن روزهايی بود که خوابم نمی​برد. ساعت را گذاشته بودم برای ۳ و نيم بعد از ظهر و اشتباهی ۱۲ و نيم بيدار شدم! نشستم پشت ميز که کاريکاتورم را بکشم، و بعد از سه ساعت کار، تازه ساعت زنگ زد! فهميدم عوضی اشتباه کرده​ام!

چند تا ايميل باحال از جماعت آمريکايی گرفته​ام که اتفاقا بعضی​های​شان از احمدی​نژاد خوششان آمده! می​گويند اشکال کار اينجاست که به جای اينکه يک شخصيت مثبت جلوی بوش قد علم کند، يک شخصيت منفی دارد دنبال شر می​گردد.

مدتی است دارم در باره معنای جديد کلمه جاسوس فکر می​کنم. بر اساس تفاسير جديد، کسی که همه به او مشکوک هستند جاسوس است! در قديم به کسانی جاسوس می​گفتند که تحت پوشش خودی وارد سيستم شده و اطلاعات را از درونی​ترين بخش​ها به بيرون منتقل می​کردند. به عبارتی بايد دنبال نفوذی در درون سيستم خودشان بگردند نه ميان غيرخودی​ها!
جای شما خالی









امروز صبح هوای محشری بود! نتوانستم جلوی خودم را بگيرم و کلی دوچرخه سواری کردم، ولی امان از زانودرد!

خلاصه هوایی بود که نگو و نپرس! حیف که باید بخوابم وگرنه اگر می​شد تا ظهر کنار دریاچه می ماندم و حال می کردم با این منظره..
تکذيبيه
بدينوسيله راه اندازی هرگونه وبلاگ تبلیغاتی و ضد تبليغاتی به جز اينهايی که تاکنون ديده​ايد، تکذيب، و خدمت دوستان شکاک از نوع ميرشکاک عرض می​شود که بنده وقت زيادی برای اتلاف نداشته و اگر فرصتی دست دهد برای دوچرخه​سواری و خوابيدن و فيلم ديدن استفاده می​کنم.

در کمال حسن نيت(چه غلط​ها!) عرض می​شود که بهتر است به اشتراکات بپردازيم تا اختلافات، مگر آنکه کسی غلط زيادی بکند و سکوت در برابرش کوتاهی محسوب شود.
چنين حکايت کنند
نان خوردن به زور بازو و انگل خانواده نبودن و عدم وابستگی به جيب و اين و آن در غربت نعمتی است که منجر به سردرد و ميگرن می​شود! به این میگرن راضی​​ترم تا اینکه مفت​خوری کنم.
از ديشب تا الان از اين سردرد وحشتناک دارم به خودم می​پيچم ولی از بدشانسی يا شاید هم خوش​شانسي، چند نفر از همکاران مريض بودند و کسی نمی​توانست جای من امشب کار کند.

دلم می​خواست عکس​های ديگری که از تجمع ديروز گرفته بودم روی وبلاگ بياورم که اگر وقت شد اين کار را به اميد خدا خواهم کرد.

روزهای دوشنبه مرض ویژه من تماصای قسمت​های پشت سر هم سریال ۲۴ است. با اینکه از شبکه فاکس پخش می​شود، ولی موضوع قسمت​هایی که دارم می​بینم خیلی دست راستی نیست.

ديشب ۹ خبر خفن دستم بود و امشب تا اين لحظه ۳ خبر سخت را کار کرده​ام، ولی نتوانستم به خودم ۱۰ دقيقه استراحت ندهم!

ماجرای مد لباس هم شاهکاری شده. ياد ماجرای لباس پوشيدن اهالی کره شمالی افتادم. در سال ۶۰، پدرم برای اجلاس غير متعهد​ها به پيونگ يانگ رفته بود و مجبور بود سخنرانی وزير بی​سواد وقت، محمد سلامتی را تنظيم کند. به هر روی کتاب​های عکسی که از کره آورد مايه شادمانی بود، که چقدر اين ملت مرتب و منظم و يک​دست هستند، ولی يواش يواش با بازبينی عکس​ها می​شد فهميد که يک جای کار بد جوری می​لنگيد.

الان که ماشا​لله همه چيز ما دارد تبديل به مدل​های چينی و کره​ای می​شود، مد لباس تعيين شده بوسيله دولت، ماجرای انرژی هسته​اي، سرکوب منتقدين، به کار گيری نيرو​های خلقی و ...
خدا به همه ما رحم کناد!
عکس‌های بعد از ظهر








آقا نگیر، ما آبرو داریم... دنگیر دیگه! مگه با تو نیستم؟

نورپردازی را حال کنید(گمانم فیلتر ضد نور کمکم کرد).

سیاوش شاعر شهر که عکاسی هم می‌کند و با دوربینش حسابی قمپز در می‌کند...داداش، ما اوچیکتیم...
تجمع برای آزادی رامین جهانبگلو
امروز بر و بچه‌ها جمع شده بودند، ولی جالب نیامدن بعضی از کسانی بود که دامن و دامین! و پیراهن و ... خود را برای آزادی رامین پاره می‌کردند. در این مواقع می‌توان فهمید چه دفاعی تصنعی بوده...

در هر حال، اعتقاد سخنرانان این بود که دولت کانادا برای دفاع از حقوق شهروندان خود انگار استانداردی دوگانه دارد و برایش فرقی نمی‌کند چه بر سر بعضی‌ها می‌آید، وگرنه محکم‌تر برخورد می‌کرد.

ماجرای تابعیت دوگانه برای خیلی از کشورهای دنیا حل شده است، از جمله برای کانادایی‌ها که بسیاری از نمایندگان مجلس فدرالش هم دو ملیتی هستند. جیم کاریجیانیس نماینده دو ملیتی شرق تورنتو که اصالتا یونانی است، هم آمده بود به این مساله هم اشاره کرد.

جالبتر آنکه از جمعیت چند ده هزارنفری ایرانیان تورنتو، فقط کک یک عده قلیل گزیده بود. گمانم سعدی علیه‌الرحمه شعر "بنی آدم اعضای یک دیگرند ..."الی آخر را برای عمه‌اش که اهل ایران نبوده سروده بود.
این را ندیده بودیم که الان دیدیم
به لطف دوستان و همینطور صاحب وبلاگ مستطاب "زمستان است" مشاهده شد که یکی دیگر از نشریات فارسی زبان اندکی دزدی کرده و البته بدم نمی‌آید خخشتک مبارک‌شان را اندکی دچار مشکل بکنم. خودتان بروید و متن کامل را اینجا بخوانید!

جالب‌تر هم آنجاست که این جماعت نشریه‌شان را تحت قوانین آمریکا در می‌آورند و باید بدانند هزینه کارشان وقتی به دادگاه می‌روند چقدر خواهد بود.
روز مادر خارجکی مبارک
مادران عزیزی که در خارج از ایران نسبتا اسلامی زندگی می‌کنید، این روز فرخنده را به شما تبریک می‌گویم و امیدوارم امروز کمی آشپزی نکنید و بگذارید خانواده در رستوران از شما پذیرایی کنند و قدر آشپزی‌تان را بدانند، و البته بعد از رستوران خواهند گفت که اگر غذای آنجا مجانی بود، هیچگاه راضی به زحمت‌تان نمی‌شدند. مگر چه چیزی به خوردشان داده‌اید؟

در هر حال، امیدوارم از هدایایی که دریافت می‌کنید شاد شوید ولی کاری به نو بودن یا دست دوم بودن نداشته باشید. بچه‌ها گناه دارند.

در رستوران هم کاری به دید زدن حاج‌آقایتان نداشته باشید، به هر حال او هم دل دارد دیگر.

باز هم تبریک
یاران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
تخم مرغان را چه پیش آمد، خروسان را چه شد؟
Simon and Garfunkel - Sounds of Silence
And the people bowed and prayed
To the neon god they made.
And the sign flashed out its warning,
And the words that it was forming.
And the sign said, "The words of the prophets

are written on the subway walls
And tenement halls."
And whisper'd in the sounds of silence
Paul Simon - Mrs. Robinson
And here's to you, Mrs. Robinson,
Jesus loves you more than you will know (Wo wo wo).
God bless you, please, Mrs. Robinson,
Heaven holds a place for those who pray (Hey hey hey, hey hey hey).
تجمع در تورنتو برای رامین جهانبگلو
روز یک‌شنبه، ساعت چهار، گروهی از ایرانیان و کانادایی‌ها در خیابان بلور تورنتو جمع می‌شوند...برای رامین جهابگلو
چنین حکایت کنند
امروز عصر رفتم جلسه بچه‌های دانشگاه تورنتو که قرار بود ساعت ۵ شروع شود و طبق معمول تعدادی از آنها نمی‌توانستند سر موقع بیایند و...بالاخره ما ایرانی‌ها مثل هواپیمایی‌مان هستیم دیگر!
بعدش با پسرخاله رفتیم لات بازی(سینما). تقاطع یانگ و دانداس اسیتاده بودم و از دو تا پیرمرد طبال عکس می انداختم...دیدم کمال هدفون در گوش دارد راه می‌رود و هرچه صدایش زدم نشنید. اگر دوچرخه همراهم نبود می‌رفتم و می‌ترساندمش! این دو تا پرمرد خیلی جالب هستند، گاهی تک‌نوازی می‌کنند و گاهی همراهی... بعد از ظهرها کنار ایتن سنتر هستند و شب‌ها می‌آیند کنار سینما پارامونت. البته یکی‌شان از سطل‌های توخالی استفاده می کند.
آخر شب هم رفتیم کنار دریاچه، که البته اندکی زیادی خنک بود...
Art School Confidential
امشب رفتنم این فیلم را دیدم. محشر بود. در باره مشنگ بازی‌ها و ادا اطوارهای دانشجویان هنر و زرت و پرت‌های قلمبه سلمبه و نیاز به مطرح شدن و عشق دوران دانشکده و ....

سالن پر بود از دانشجویان و فارغ‌التحصیلان هنری و هر اتفاقی که می‌افتاد زرتی می‌زدند زیر خنده، انگار زندگی خودشان بوده.

قیافه‌های عجیب و غریب تماشاگران فیلم خیلی باحال بود. هر از گاهی می‌شد هم به پرده سینما نگاه کرد و خندید، هم به کسانی که دور و برت نشسته بودند!

از آن فیلم‌ها بود که امیدوارم محسن و آذر و احتمالا مهدی جامی وقتی از افکار خلجی‌گونه خارج شد ببینند!
دوچرخه سواری در نیمه شب
امشب کلی لات بازی در آوردم. رفتم ولخرجی، دوربین ۶ مگاپیکسلی خریدم، بعدش رفتم دوچرخه سواری و سینما . آخر شب بعد از ساعت ۱۲ گشتن در تورنتو بامزه است. حمله پلیس به گروهی جوان ول معطل در تقاطع چرچ وفرانت محشر بود. بعد هم یک ماشین پلیس که دید دارم عکس می‌اندازم آمد سراغ من، من هم خودم را زدم به کوچه علی چپ و از ماه عکس انداختم!

رفتم خرید، دیدم چند نفر دارند در باره قاچاق آدم حرف می زنند. خودم را زدم به خارجی بودن و با بدبختی پرسیدم پودر لباس‌شویی کجای فروشگاه بزرگ است؟

در خیابان بلور کنار هتل اینترکانتیننتل، خانمی که معلوم بود روزگاری وضعش خوب بوده گدایی می‌کرد. اصلاتوجهی به عابران نمی کرد و حواسش جمع مسافران بود.

خیابان بی بالاتر از ولزلی صدای سگ‌ها اعصاب آدم را خرد می‌کرد!

ماه هر از گاهی پشت ابر می‌رفت و بعضی وقت‌ها می‌آمد بیرون.
یک محافظه کار و یک لیبرال، درباره بوش و نئوکانسرواتیوها
امروز صبح خسته و درمانده رسیدم خانه و بعد از اندکی دراز کشیدن، برنامه جان ستوارت و بعدش گزارش کولبر را دیدم. واقعا حیف بود این دو تا را از دست می‌دادم.

مهمان این برنامه جان ستوارت، فرنسین فوکویاما بود، کسی که جزو تئوریسین‌های نیوکانسرواتیسم محسوب می‌شد و الان کم کم منتقد بوش شده. وقتی خیلی‌ها می‌خواستند حمله آمریکا به عراق را توجیه کنند، به متفکرآنی مثل فوکویاما اشاره می‌کردند و می‌گفتند باید تابع نظر او بود. این را که می‌گویم اشاره ای است به یکی از دوستان عزیزم در سال ۱۳۸۲!

مهمان گزارش کولبر، مادلین آلبرایت بود که اینقدر با منطق و دلیل حمله آمریکا به عراق، و همینطور احساس خدایگانی بوش را محترمانه به سخره گرفت که نمی‌توانم بگویم جقدر لذت بردم! باید حتما کتاب جدیدش را خواند!
چنین حکایت کنند
اینقدر این چند روز خسته و کوفته بوده‌ام که نتوانستم یک دل سیر وبلاگ بنویسم.

اتفاق با مزه‌ای افتاده و در یک ساعت گذشته ۷-۸ تا ایمیل از جماعت آمریکایی گرفته‌ام که کاریکاتورهایم را یک جایی دیده‌اند، و نظرات موافق یا مخالف خود را فرستاده‌اند.

پریشب هم سخنرانی دکتر منصوری بسیار خوب و مفید بود. کسی در باره عقب ماندگی علمی ما حرف می‌زد که به هر صورت شایستگی بیشتری از همه ما داشته و دارد.

با چند تا از سیاستمداران کانادایی در باره ماجرای رامین جهانبگلو صحبت کرده‌ام، حس غریبی به من می‌گوید که این جماعت نمی‌دانند چه کار بکنند.

با دوستانی در تهران هم در این باه گپ زده ام، معتقدند جهانبگلو قربانی زد و خوردهای پشت پرده شده و گروه احمدی‌نژاد می خواهد قدرت خود را به رخ طرف بکشد. حداد عادل هم ادعا کرده که نمی‌داند دلیل بازداشت چیست. خالی بندی از این بالاتر؟ پس تلکس ویژه و بولتن به چه دردی می‌خورد آقای حداد؟

از همه چیز هم جالب‌تر سخنان آیت‌الله جنتی بوده است. وای از این آدم که مرا چقدر می‌خنداند:

آيت‌الله جنتي در خطبه‌ي دوم نماز جمعه تهران با اشاره به نامه‌ي رييس‌جمهور به جورج بوش اين نامه را فوق‌العاده دانست و گفت: به نظر من اين الهام است. خداوند به مردم و اين مملكت عنايت دارد و ما بايد قدر اين عنايت را بدانيم. خداوند به شهدا، حزب‌اللهي‌ها، بچه بسيجي‌ها، روحانيت و متدينان اين جامعه عنايت دارد.
مردی، دست بده...

خواهر، نمیشه جون شوما، عیال ببینه سه میشه...
خواب نوشین بعد از ظهر رحیل
خدا به دوستان خوبم که فکر می‌کنند آنلاین هستم و درینگ درینگ می‌کنند خیر دهاد! البته تقصیر خودم است که این اسباب‌بازی را خاموش نمی کنم!

در خواب دیدم که با گروهی از همکاران مطبوعاتی داریم یک مجتمع فرهنگی برای گروهی در تهران درست می‌کنیم، ولی می‌ترسیم که جماعت آبادگر، خرابش کنند.

امروز صبح چند ایمیل از دوستانم که دارند برای نجات جان یک جوان تلاش می‌کنند به دستم رسید که واقعا خوشحالم کرد. راستش من از کسانی که در سال‌های ۶۰ به ایران خیانت کردند و به صدام پیوستند، متنفرم، با این همه، معتقدم تنها کسانی لایق مرگ هستند که دستشان به خون کسی آلوده شده باشد، ولاغیر. اینکه این جوان به هر دلیلی طرفدار آنها باشد، ولی آزارش به مورچه‌ای هم نرسیده چرا باید جانش را بگیرند؟

اگر خدا بخواهد می‌خواهم این آخر هفته‌ای خودم را با فیلم خفه کنم! خدایی‌اش خیلی خسته و کوفته هستم.

اگر هم یادم نرود، باید سری به دندانپزشک بزنم و این دندان سوراخ شده را پر کنم!
سخنرانی دکتر رضا منصوری در دانشگاه تورنتو

اولين بار دکتر منصوری را در سال ۱۳۷۶ ديدم، وقتی که کاريکاتوريست برنامه تلويزيونی قاصدک بودم. کاريکاتورش را کشيدم.

بار ديگر در سال ۷۹ بود، بعد از تعطيلی روزنامه​ها، می​خواست مجله​ای در بياورد برای علاقه​مند کردن جوان​ها به علوم. يک بار آنقدر با هم بحث کرديم که جفت​مان تقريبا داغ کرديم، گفت که من می​خواهم مجله​ای در بياوريم برای سال ۲۲۰۰، گفتم يواش! اول بايد با زبان حال جوان​ترها را جذب کنيم! آینده دور پیشکش. گمانم مجله مدتی سر پا بود و با سوبسید منتشر شد و آخر هیچ، آنهم با هزینه چند برابری که عیسی خندان به آنها تحمیل کرد.

امروز حتما می​خواهم کاریکاتور روز را زود بکشم و خودم را به جلسه برسانم! حیف است!

Time : Wednesday, May 10, 6:30 pm
Location : Room 1220, Bahen Center,
40 St George St , University of Toronto
نامه​ای با مصرف داخلی
من نمی​دانم اين جماعت سياسی ايران خيال کرده​اند که دنيا در ولايت ری خلاصه شده؟ نامه احمدی​نژاد انگاری برای راهنمايی حکام يکی از ولايات اطراف بلاد خزر نگاشته شده بود ...

اتفاقا بحث​های شعاری باحالی بود که آقای بوش! اگر راست ميگی مسيحی هستي، چرا اينجوری می کنی؟ ياد جوک معروف نماز جمعه آيت​الله مشکينی افتادم که می​گفت الان به جای ترکي، فارسی ميگم که خانم تاچر و آقای گورباچف هم بفهمند.

اگر قرار است سياست خارجه ما بر اساس روش​هايی که در دوران امروز بی​حاصل است به جايی برسد، بايد يک جای کار که هيچ، همه جايش ايراد داشته باشد. مثلا آقايان توانستند گورباچف را مسلمان کنند يا به راه راست هدايت؟ همينکه گورباچف از ديدن جواد لاريجانی و بقيه خنده​اش نگرفته جای شکرگزاری داشته است. لابد در تمام طول آن ديدار هم کسی پلک نزد.

وقتی رئيس جمهور يک کشور در سازمان ملل سخنانی می​گويد که فقط به درد داخل کشور می​خورد، می​توان از نامه​نويسی​اش هم همين انتظار را داشت. حالا لابد از فردا جشن نامه​نگاری همراه با تمبر کيک زرد همراه با نوش جان کردن شيرينی گل​محمدی رواج می​يابد. بابا مملکتی​ داريما!
Tuesday, May 09, 2006
مقايسه بوش و احمدی​نژاد در CBC
اين برنامه مدتی پيش در ضبط شد و با کارشناسان سياسی نيز در واشينگتن هم گفتگو کردند. بحث اصلی در باره سياست​های احمدی​نژاد و ترس غرب از او بود. من هم وقت نداشتم ريشم را بزنم و امشب قيافه نحس خسته خودم را تحمل کردم!

آن روز کارول آف و هاری شکتر با همکارانشان به آپارتمان نقلی من آمدند و گفتگوی کوتاه ما ۳ ساعت طول کشيد. می​خواستند با بعضی از نئو​کان​های آمريکا هم گفتگو کنند که ظاهرا جماعت در دسترس نبوده​اند!

امروز هم که بحث اصلی خبرگزاری​ها نامه احمدی​نژاد به بوش بود و گمانم انتخاب وقت پخش برنامه زيادی جالب بود!
چنين حکايت کنند
تا الان درگير دوتا خبر ۹۰ صفحه​ای بوده​ام.

دهان مبارکم سرويس شده و اصلا نتوانسته​ام به اندازه کافی کرم بريزم! در ضمن، کسی خبر دارد آيا محمود هاله جرج بوش را در نامه​اش به دين مبين دعوت کرده يا نه؟

اين روزها ماجرای اشتباهات وزير دفاع آمريکا و لو رفتن ماجرای ساختن اطلاعات برای حمله به عراق در سال​های ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ حسابی جالب شده. نکته اصلی هم اين است که يکی از تحليل​گران سابق سيا که اطلاعاتش از همه جماعت بالاتر است مدعی شده.
Monday, May 08, 2006
یاد بگیرید! چرا لذت نمی‌برید؟

ممنون از تذکر دوستان و خوانندگان، معلوم شد که عکس مونتاژ شده است، این هم عکس اصلی و مونتاژ نشده، در ضمن از هر گونه اظهار نظر در مورد انتخاب کلمات همین عکس اصلی بشدت خودداری می شود!


با تشکر از سامانه
تبريک به روزنامه​نگاران برتر
در مراسم ويژه روز جهاني آزادي مطبوعات از "محمد بلوري"، "مسعود بهنود"، "ليلا رستگار"، "عميد نائيني" و "اكبرگنجي" پنج روزنامه‌‏نگار كشور تقدير شد.

اين انتخاب را به همه همکاران بخصوص برنده​ها تبريک می​گويم. همينکه در ايران ساز و کاری برای قدردانی از قديمی​ها و کسانی که حقی دارند بوجود آمده مايه شادی جوان​ترهاست، چرا که حس می​کنند روزی روزگاری کسانی هم قدر کار آنها در سال​های سياه را خواهد دانست.
چند نکته در باب کنسولگری
راستش از برخورد خوب آقای مسوول آنجا و سرعت کارش نمی​توانم بگذرم. ولی سوالی که خيلی​ها داشتند اين بود که چرا فقط يک نفر بايد به امور مراجعان رسيدگی کند؟ و چرا بعضی​ها ترجيح می​دهند به جای اينکه کارشان از طريق پست حل شود، کار و زندگی​شان را رها می​کنند و به اتاوا می​روند.

به هر حال، به خاطر تعداد زیاد ایرانیان ساکن کانادا که می​خواهند ارتباط​شان با مبدا حفظ شود، شاید بهتر باشد کمک بیشتری جذب کنند! حالا لازم نیست از ایران نفر بیاورند! کارمند پاره وقت ایرانی قابل اعتماد در همان شهر که پیدا می​شود!
از خود بیگانگی! - الپر
اینها را برای وزیر نوشتم و اضافه کردم: رامین رهبر مخفی شبکه با خوراندن قرص های اکس به اعضای تازه وارد شبکه نه تنها آنها را معتاد می کند و به فساد و فحشا می کشاند، بلکه باعث می شود آنها فکر کنند در آسمان هستند. او به آنها القا می کند: تو در آسمان سوم هستی. بعد با آنها را به بی دینی توشیق می کن: اگر عیسی را کنار بزنی می روی به آسمان چهارم. تو الان "زیر آسمان های جهان" هستی! خواندن این کتاب نیز برای اعضای شبکه لازم است. از مرحله ای به بعد افراد کاملا از خود بیگانه می شوند و احساس نیاز به جنبش می کنند و مدام بالا و پایین می پرند و فریاد می زنند: "می 68 ، می 68" اما رامین آنها را آرام می کند و در گوششان می گوید: "آرام باش. تو مدرن هستی. آرام. تو شهروند شده ای" و سپس با مجبور کردن اعضا به اعمال شنیعی از قبیل پوشیدن شلوار لی، زدن عینک مبتذل و دست دادن دو جنس مخالف با یکدیگر کاملا آنها را به تشکیلات خود جذب می کند.

چند کلمه در باب نقد اجتماعي و نويسندگي، ف. م. سخن
بخش عمده‌ي نقد، بايد متوجه خود و ياران و هم‌فکران شود. زشتي‌ها و پليدي‌هاي حکومت و اجتماع، بازتابي‌ست از فرهنگ و عمل خود ما. نويسنده بايد بداند که با "ما" طرف است و نه با "ما" و "آنها". "آنها"، همان "ما"ست که اهرم‌هاي قدرت را در اختيار دارد

حمایت، یا بدتر کردن ماجرا
برای من و امثال من که ماجراهای سال​های ۷۶-۷۹ را پوشش داده​ايم، روبرو شدن با دستگيری​های عجيب وغريب، چندان باعث تعجب نيست. در ساختاری که اول ترتيب طرف را می​دهند و بعدا می​شمارند، به عبارتی اول شبکه را تشخيص می​دهند و برايش دوجين متهم می​تراشند و بعد که معلوم می​شود خبری نبوده به بقيه چيزها گير می​دهند، دستگيری يک استاد دانشگاه و بعد از آن تعدادی ديگر اصلا مساله جديدی نيست.

نکته مهم​تر آن است که نبايد به اين جماعت بهانه داد. حمايت از حقوق متهم، بر همه واجب است، ولی لا​اقل حواس​مان باشد شرايط را برای او بدتر نکنيم! معروف است که در ماجرای انتخابات ۲ خرداد، خاتمی از دو نفر خواست اصلا از او حمايت نکنند: محتشمی و آيت​الله خلخالی! چون نه محتوای حمایت​شان به درد می​خورد و نه فرم آن!

برای همين اگر حمايت را واجب می​دانيم، در انتخاب وسيله و فرم برای کسب نتيجه بيشتر دقت کنيم!
Sunday, May 07, 2006
این بلاگ‌رولینگ ما به هم خورده
هر کاری می‌کنم نمی‌توانم وبلاگم را پینگ بکنم، کسی می‌تواند علتش را بفهمد؟
من آمده‌ام، وای وای، من آمده‌ام
همین الان، یعنی ساعت ۳ و ۱۵ دقیقه صبح رسیده‌ام خانه. در مونترآل هم یک گشت شبانه با دوستان زدیم و دیدیم عجب شهر خوشگلی است(وقتی باران نمی‌آید!).

اینقدر خورده‌ام که می‌ترسم بروم روی ترازو، نکند یکهو عقربه‌اش بزند بیرون.

بروم کاریکاتور روز را اصلاح کنم ...
Saturday, May 06, 2006
وقتی پروستات آسمان مونترآل را عمل کرده باشند
بابا، اومديم سفر... اينجا هم که همه​اش بارونيه!
شيرازی تنبل در بلاد فرانسه زبانان کانادا
مدت​ها بود اينقدر راحت نخوابيده بودم! خدا خيرتان دهاد خاندان محترم صاحب​خانه! در ضمن، لازانيا هم حسابی چسبيد!
Friday, May 05, 2006
اوهوکی
آقاجان، رفتيم امروز و اينقدر تحويل گرفتند که نگو! يک آقای جوام بود، حسابی جوام​مرد! اينقدر لطف کرد، که باز ما فهميديم هنوز شهروند ايرانيم!

بعدش هم با دوستان اينقدر بحث​های مهم کرديم که نگو! برای آنکه حال​تان را بگيرم، نمی​گويم!اوهوکی!
جهانبگلو ؛ روشنفکر است نه سیاستمدار !-عرفان قانعی فرد
... در پایان نمونه ای از تفکر رامین جهانبگلو در کلاس درس را نقل می کنم : وجود مسلمانان دموکرات به معناي سازگاري دين و دموکراسي نيست: دموکراسي مستقيم در دنياي امروز يک دروغ است و تنها دموکراسي ممکن در دنياي حاضر؛ دموکراسي با ميانجي است که همان پارلمان است، مردم نمايندگان‌‏شان را انتخاب مي‌‏کنند و اگر آنها را نخواستند کنار مي گذارند.: ما نمي‌‏توانيم چيزي به نام دموکراسي ديني داشته باشيم و اينکه روشنفکران ديني به جاي دموکراسي، از واژه مردم سالاري استفاده مي کنند باعث مخدوش شدن و زيرسوال رفتن جنبه فلسفي و علمي دموکراسي مي‌‏شوند ؛ چرا که دموکراسي تاريخچه فلسفي و علمي دارد که براي پذيرش دموکراسي بايد آن تاريخچه را هم پذيرفت...
علی آباد کتول(اتاوا) هم شهری شده​ها!
الان رسيده​ام اتاوا، کمی ولگردی می​کنم، می روم يک سری پاسپورتم را تمديد کنم و از اين حرف​ها.اگر گم و گور شدم بدانيد طرف​های خيابان مت​کف رفته بودم​ها!
Thursday, May 04, 2006
و اما یک نکته
هر گونه داد و بیداد غیرمسوولانه برای رامین جهانبگلو، فقط ماهی گرفتن از آب گل‌آلود است. اگر می توانید برنامه درستی ترتیب دهید.

کسانی که می‌خواهند از رامین برای یک پروژه استفاده و او را قربانی طرح‌های مدل سال‌های هفتاد خود کنند، از کوچک‌ترین یادداشت رامین سو استفاده خود را خواهند کرد. از کسانی که دفترچه‌های تلفن‌شان را بردند و بعدها تعداد زیادی احضار شدند می‌توانید بپرسید منطق آقایان چگونه کار می‌کند.

َامیدوارم خبر رفتن رامین به بیمارستان دروغ باشد و اذیتش نکرده باشند، ولی در وضیعت فعلی هیچ چیزی بعید نیست.
ما رفتیم مونترآل
ایهالناس ساکن مونترآل. نمی‌دانم چند ساعت در مونترآل می‌مانم، ولی در هر حال خیلی مخلصم! اگر فکر کردید می‌آیم سن‌کاترین گردی، اشتباه کرده‌اید! شربروک کلاسش باحال‌تره!
اتفاقی که غير قابل پيشبينی نبود
برخلاف طرفداران سياست​ بوش، معتقدم که ماجرای کمک ۷۵ ميليون دلاری قربانيان زيادی خواهد گرفت، کسانی که شايد هيچ ربطی هم به ماجرا نداشته باشند. بهترين سوژه​ها هم کسانی هستند که تا دلتان بخواهد در پاسپورت​شان مهر ورود و خروج به کشورهای مختلف زده شده است.

برای کسانی که منطق جماعت را نمی​شناسند، بايد گفت که اصل بر مجرميت است، مگر طرف از سوی مقامات بالاتر حمايت شود. مثلا اگر دکتر حميد مولانا هزار و يک غلط هم بکند، هيچ ايرادی متوجه او نيست، ولی فلان استاد که مورد توجه خارجی​ها و داخلی​هاست، و به هر عنوان توانسته رابطه​ای ميان محافل علمی و فرهنگی ايرانی و خارجی برقرار کند، يا جاسوس است، يا ناخواسته سبب نفوذ جاسوسان هسته​ای و غير هسته​ای شده است.

حالا ببينيد چند تا اسم از توی لپ​تاپ و دفترچه تلفن رامين جهانبگلو در می​آيد و چه شبکه​ای کشف می​شود. خدا کند اشتباه کرده باشم، ولی اين خط و اين نشان.

با اين همه برای قضاوت زود است. خاتمی هم که ماجرای"ای به قربانت بجنبان ريش را" را فراموش کرده و اگر هم نکرده باشد، حرفش خريداری ندارد. وای به حال کسانی که دلشان را به گفتگوی تمدن​های او خوش کردند و عامل ارتباط محافل علمی و فرهنگی داخل و خارج شدند.
World Press Freedom Day-Toronto

Josh Paterson, Haroon Siddiqui, Olivia Ward, Nikahang Kowsar, Anver Emon


روز جهانی آزادی مطبوعات؛ چالش ها و دستاوردها-BBC
محسن سازگارا با اشاره به عملکرد حرفه ای مطبوعات در اين دوران می گويد آنها وظيفه خود را در نقد عملکرد حاکميت در اين مدت کوتاه به خوبی انجام دادند.

ولی نيک آهنگ کوثر نظر ديگری دارد. او می گويد در حالی که در اين دوران مطبوعات اصلاح طلب به خوبی توانستند با نقد عملکرد جناح مقابل به شفاف سازی و اطلاع رسانی بپردازند، چشم های خود را به راحتی در برابرخطاهای دوستان سياسی خود بستند و اين يکی از بزرگترين ضعف های آنها است.

Tuesday, May 02, 2006
رامین جهانبگلو کیست و چه کرد ؟ -عرفان قانعی فرد
برای رامين جهانبگلو، نويسنده و سرپرست گروه انديشه معاصر در دفتر پژوهشهاى فرهنگى ايران ظاهرا مشکلی پیش آمده است و چند روز پیش خبر های محتلفی درباره اش منتشر شد كه رامين جهانبگلو چند روزى است به خانه اش نرفته است. خانواده وى هم اين خبر را تاييد كرده اند. خبر دستگيرى یا بازداشت موقت و یا مشکل به وجود امده برای رامين جهانبگلو در مطبوعات تهران هم هیچ بازتابى نداشته است.
کسی می‌داند چرا؟
هنوز مانده ام که ماجرای دستگیری رامین جهانبگلو چیست. اگر می‌خواهند کسانی را که با مجامع علمی خارج از ایران رابطه دارند دستگیر کنند، چرا الان را برای این ماجرا انتخاب کرده‌اند؟

در هر حال، اطلاعات ما از زیر و بم این ماجرا بسیار اندک است و نمی‌توان به راحتی پیشبینی کرد که چه خواهد شد. ای کاش این دستگیری به خاطر فشار به حامیان سیاسی او در ایران نباشد.
چرا امروز کم نوشتم
خوشبختانه این سانسور کامنت‌دونی به من امکان پاک کردن اعتراض‌های خیلی‌ها را به خاطر کم نوشتن امروزم را داده است! از بس در مورد گشادی و ... بودند!!!

من کم خوابی دارم، و در ضمن این چند شبه خیلی فشار کار خبری زیاد شده. در نتیجه باید کمی به خودم مرخصی می‌دادم!

فردا شب هم یک میزگرد با چند آدم درست و حسابی دارم در مورد کاریکاتورهای دانمارکی. باید خودم را اندکی آماده کنم!
مقلد جرج بوش
ستیو بریجز،کسی که در مراسم شام خبرنگاران با بوش همزمان ادای او را در می‌آورد، سایت خودش را دارد که حیف است قطعات ویدیویی آنرا نبینید! جالب آنکه قیافه این آدم اصلا شبیه بوش نیست، ولی باگریم و ادا و اطوارش چنان عین بوش رفتار می‌کند که در برنامه‌ای جداگانه بعضی‌ها را به اشتباه انداخته بود!
بدترين رييس جمهوری تاريخ آمريکا؟
اين شماره رولينگ ستون خيلی جالب از آب در آمده. بخصوص روی جلدش. کاری از رابرت گراسمن کاريکاتوريست صاحب سبک و قديمی آمريکايی روی آن است که خنگی بيش از حد بوش را به بهترين وجهی نشان می دهد

بوش در بدترين دوران خود قرار دارد، و تنها يک رئيس​جمهوری ديگر در دومين دوره رياستش اين همه دچار عدم اعتماد عمومی شده: ريچارد نيکسون، آنهم در ماه​های پايانی ماجرای واترگيت. يک مورخ آمريکايی او را با جيمز بيوکنان، اندرو جانسن و هربرت هوور مقايسه کرده است. کسانی که جامعه آمریکا را بشدت متفرق کردند.

در سوی ديگر کسانی مثل جرج واشينگتن، لينکن، و فرنکلين روزولت سبب​ساز اتحاد شده بودند، چيزی که جرج بوش اصلا با آن آشنا نيست.

بوش هميشه خواسته در تاريخ اثری بلند مدت داشته باشد، و احتمالا موفق خواهد بود...آيا او رابه عنوان بدترين رييس جمهوری تاريخ آمريکا خواهند شناخت؟
دو ساعت دوچرخه سواری و ماليات بازی
امروز آخرين مهلت پرکردن برگه​های مالياتی بود، من تنبل نامرتب هم همه مدارک لازم را گم کرده بودم. خلاصه سر ظهر بيدار شدم، رفتم و کرايه آپارتمان را دادم، بعدش هم رفتم دنبال گرفتن نسخه​های مجدد مدارک...خلاصه نزديک به دو ساعت و نيم هم دوچرخه​سواری کردم و حسابی نفسم در آمد.

اينقدر به بعضی بلاگرهای ايرانی ساکن تورنتو که زورشان می​آيد از تجربياتشان در مورد پر کردن برگه مالياتی و اين چيزها بنويسند فحش دادم که حد ندارد. راستش حس می کنم خيلی از برو بچه​ها زورشان می​آيد بگويند چه اشتباهاتی کرده​اند تا به اينجا رسيده اند، نکند بقيه بفهمند کامل نيستند.

من رفتم و برگه T4 را از اداره گرفتم، بعدش خودم را رساندم به يکی از اين دکان​های متخصص، و بعد از ربع ساعت کاغذ بازي و چک کردن شماره اجازه کار و ...کار انجام شد. درد هم نداشت! خانم چينی متخصص اين کار هم هنوز نمی​توانست درست انگليسی حرف بزند ولی کارش را ظاهرا خوب بلد بود! راحتی کار اینجاست که تمام کارها را به صورت آنلاین انجام داد. برای کسانی که بار اولشان است، شنیدن اینکه دولت ممکن است مبلغی را از مالیات سالانه را به آنها بازگردادند خیلی خوش است! اگر خدا خواست، بی​حرف پس و پیش، من می​گذارمش برای دوربین دیجیتال درست و حسابی!

نيم ساعت دوچرخه سواری بعد از آن هم کلی حال داد.
بوش و بدل کميک او


Pool photograph by Roger L. Wollenberg

President Bush, left, and Steve Bridges, a Bush impersonator, performed a stand-up routine at the White House Correspondents' Association dinner on Saturday.

کابوس جرج بوش در شبی که می​خواست خوش باشد
پريشب، شام سالانه رئيس جمهوری آمريکا با خبرنگاران پوشش دهنده اخبار کاخ سفيد، چيزی از آب در نيامد که بوش دنبالش بود. قسمت​های بامزه​ای داشت، مثل کسی که شبيه او بود و ادايش را در می​آورد، ولی هيچ چيز مثل بخشی نبود که ستيون کولبر ، جرج بوش را کباب کرد.

کولبر آنقدر به بوش متلک انداخت که در لحظاتی بوش نتوانست آن لبخند تصنعی​اش را حفظ کند. بسیاری حملات کولبر را غیر قابل باور خواندند، و این نخستین باری بود که کسی با این صراحت جرج بوش را مستقیما مسخره می​کرد. می​توانيد قطعات فيلم اين مراسم را اينجا ببينيد.