
نگاه پروشات به اين مساله!
لطفا بفرماييد آقای ابطحی هنگام ديدن اين درخت به فکر ورودی مسجد بوده يا ...؟! پناه بر خدا! آقای ابطحی! يکی از دوستان کانادايی من که با ديدن اين عکس گفت مگر در ايران عکاسی اروتيک آزاد است؟ به هر حال ما کاری نداريم به اين حرفها...زيارت قبول.
در ضمن کتاب کامليا هم چاپ شد! حالا چه ربطی داشت؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
جان شما اينقدر خوابم میآيد و خستهام که نگو و نپرس.
امروز مجبور بودم تا بانک نبسته پول يک قبض ناقابل را بدهم، که متصدی خودش را به آن راه زد و مدعی شد بقيه پول مرا پس داده. ما هم که اصالتا لرديم به روی مبارکمان هم نياورديم. از در بانک که خارج شديم طرف دويد و دويد و خواهش و تمنا که بر گرديم. فهميدم رئيسش داشته به قول معروف مانيتورش میکرده، و طرف برق چند فاز از ... مبارکش پريده بود.
خدا را شکر که روزها مجبورم بخوابم و شبها دور از وجود آدمیزادهها در تنهايی خبرگزاری کار! وگرنه ما هم مثل مردم میجهنميديم! ما در اينجا از کمبود پارچه بندگان خدا بايد بناليم، مانای طفلکی از گرمای سلول بتونی و زيادبود پارچه و ...
از پنجره که به بيرون نگاه میکني، خدا به دور! کنار استخر همينطور دارند حمام آفتاب میگيرند ناجور، توی خيابان می روي، که اگر بخواهند مطابق قانون استان انتاريو رفتار کنند میتوانند پيراهنشان را هم در بياورند...چند سال پيش يک راننده زن چنين کرده بود و وضع ترافيک بزرگراه را به هم ريخته بود، پليس به او التماس کرد که محض رضای خدا به روان شدن جاده کمک کند!
خلاصه آی خنديديم...رسيديم خانه فهميديم محمودجان داغدار است و چون ما حتی ناراحتی دشمن خودمان را هم تحمل نمیکنيم، گفتيم يک هفتهای اين پدر آمرزيده را هم رها کنيم. يادش بخير پدربزرگ میگفت بر مرگ هيچ کس شادی نکنيد، و برايم داستانی از گلستان خواند. به دلم نشست. بار اول بر مرگ شاه نخنديدم، بار بعد وقتی گلستان نهم پاسداران مهمان پدربزرگ ديگرم بودم و اهالی کوچه جمله از واقعه هفتم تير شادمان بودند، نخنديدم. باورم نمیشد که بتوانند شيرينی به هم بدهند.
الان هم با کوهی از خبر ماندهام و امیدوارم از پس این خبرهای عجیب و غریب بر آیم و اندکی وبلاگ بنویسم، که صفر و یک خونم عجیب کم شده!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
درسته که ما از بدجنسهای روزگاریم، ولی خوب و بد هم حالیمون میشه.
به همین دلیل هم تا چند روز کاریکاتور شما را نمیکشیم که اطرافیان داغدارتون ناراحت نشن. البته خودتون هم همینطور.
هر چه خاک ایشونه، بقای عمر شم که از بهترین سوژههای روزگارید!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
از ساعت ۱۰ و ۴۵ دیشب تا ۸ و ۲۰ امروز یک نفس کار کردم. جانم در آمد! هوا هم اینقدر گرم و مرطوب و خفن است که حد ندارد. سیستم تهویه ساختمانهای اداری هم از ۱۰ شب تا ۵ صبح خاموش است و وای!
از سر کار هم که بیرون زدم، دیدم از آن روزهاست که گرما باعث کاهش شدید پارچه شده! خدا ذلیل کنه...!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
حادثه ای رخ داده است که همه از آن با خبريم. کارتونی در نشريه ای چاپ شده و هموطنان آذربايجانی احساس کرده اند که به آن ها در مرکز توهين شده، پس به اعتراض در دانشگاه ها جمع شدند، صدایشان در رسانه های کشور منعکس نشد – عمده ترين دليلش فضای بسته و خطری است که روزنامه ها را ناگزير می دارد که به خبرهای رسيده از خبرگزاری ها اکتفا کنند که کم هزينه تر و بی سردردتر است .
[ادامهی مطلب...]
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

امروز دوشنبه است، روزي كه طبق تعهدم بايد طرحي براي ستون كاريكاتور «اعتماد ملي» ميكشيدم و هشتم خرداد است روز تولد برادرم مانا نيستاني ...
مانا يكي از حرفهايترين كاريكاتوريستهاي ايران است. اين را نه از سر تعارف يا تكليف برادري ميگويم. كم هستند كاريكاتوريستهايي كه براي امرار معاش به شغل دوم و سوم نياز نداشته باشند و مانا يكي از همين جماعت انگشتشمار است. هر هفته قبل از ديدن آخرين كارش دچار هيجان و دلهره ميشدم مثل وقتي كه راه رفتن «بندبازي» را روي طناب ميبينيد و در تمامي لحظات هراس افتادنش را داريد تا به مقصد برسد و نفسي به راحتي بكشيد كه اين بار هم موفق شد. هميشه از خودم ميپرسيدم كه تا كي ميتواند هفتهاي چند داستان بنويسد و مصور كند، ميديدم كه چطور تمام طول هفته را به كاري سخت و طاقتفرسا ميگذراند و ميدانستم كه وقتي چنين فشاري مداوم شد بالاخره روزي «اشتباه» خواهد كرد. هفته پيش مانا از «بند» افتاد و حالا در «بند» است.روزنامهنگاري كار سختي است، سالها با سرافرازي كار و زندگي ميكنيد و به جز «نام نيك» هيچ اندوختهاي نداريد و با اولين غفلت سرنگون ميشويد و تنها سرمايهتان – نام نيكتان – را از شما ميگيرند.
مانا غفلت كرد، اشتباهي مهلك از او سر زد و بخشي از هموطنانمان – با اينكه اکثرا كار او را نديدهاند – به شدت از او و توصيف اغراقشدهاي كه از طرحش شنيدهاند خشمگين هستند. كساني كه مانا را از نزديك ميشناسند يا در اين سالها كارهاي او را دنبال كردهاند ميدانند كه او كسي نيست كه بخواهد به كسي يا از آن بالاتر به قومي يا فرهنگي توهين كند. اشتباه مانا ندانستن حساسيتهايي است كه در گوشهاي از اين مملكت رشد كرده بود. ايران كشور بزرگي است با مردمي گوناگون و هيچكدام ما از همه شاديها و غمهاي اين مردم خبر نداريم.
من از مردم مهربان اين سرزمين بزرگ استدعا ميكنم با گذشت بيشتري به مانا نيستاني فكر كنند و اطمينان داشته باشند روزنامهنگاري كه در اين آب و خاك رشد كرده و از دسترنج قلم خود زندگي ميگذراند و در كارنامهاش جز همراهي با مردم و خواستههاي آنان ديده نميشود نميتواند از سر عمد آنان را آزرده كند.مانا قبلا عذرتقصير خود خواسته است و من هم امروز از همه شما عذرخواهي ميكنم چون نتوانستم به عهدي كه با خود بسته بودم عمل كنم؛ فهميدم كه طرحهاي من دلها را به هم نزديك نكرده است. بعد از اين در هيچ روزنامهاي كاري چاپ نخواهم كرد مباد كه ناخواسته دلي را برنجانم.
لینک- هادیتونز
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
بعد از ظهر دوستی از آن سر اقیانوس اطلس زنگ زد و با هم گپ زدیم. انتقادهایی جدی بر بعضی از مطالبم داشت که بد هم نبود. قائل بر این بود که شخصیت حرفهای و زندگی افراد به هم ربطی ندارد، و اگر نظریهپردازی قشنگ مینویسد و تخصصی دارد و ...نباید به بقیه امورش کار داشت.
حرف من این بود که اگر کسی نتواند در محدوده خانهاش اعتماد کسی را جلب کند و متعهد بماند، چگونه میتوان در عرصه اجتماعی به او اعتماد کرد؟
به هر حال مسائلی که میگفت بیراه نبود و بدم نیامد که در مورد نکاتی که بقیه مسائل خصوصی مینامند، مدتی از دریچه چشم آنان نگاه کنم...درست عین اینکه نزدیکبین باشی و بخواهی عؤنک بقیه را ر چشم بگذاری با نمرهای متفاوت...در نتیجه هیچ نخواهی دید!
در ضمن گفت که میگویند اینکه نیکآهنگ در مورد امور مذهبی خودش می نویسد برای رفع مشکل است و ...من ماندهام در وبلاگ در مورد زندگی روزانه یا عادتهای اجتماعیات میتوانی بنویسی جز مثلا نماز یا روزه یا ...انگار نوشتن از دغدغههایت دست بردن بر درخت ممنوعهها باشد! در وبلاگت هر چیزی خودت دلت بخواهد ننویسی چون بقیه در موردت چنین فکر میکنند و چنان. خب فکر کنند!
در هر حال، هر از گاهی شندین نقد دوستان اهل فن هم بد نیست. لا اقل میدانی از روی شکم حرف نزده اند. مخلصشان هم هستیم!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
۴ سال پیش در بازیهای آسیایی پوسان، وقتی پدر علی دایی به رحمت خدا رفت و تیم ایران از وجود او محروم شد، جوانان ایرانی بهتر شدند و نهایتا هم با همین مربی، ژاپن و کره جنوبی که در جام جهانی هم حاضر بودند را شکست دادند و قهرمان بازیها شدند.
ماندهام الان تیم میتواند در نبود دایی بهتر عمل کند یا نه؟ گمان کنم ضمن حفظ حرمت کاپیتان، باید آرام آرام کنارش گذاشت، البته من فقط از گزارش رادیویی سر درآوردم که چند توپ را خراب کرده، ولی آیا میتواند در جام جهانی موفق عمل کند؟
الان هم یاد بند ۲۰۹ افتادم وقتی فوتبال تماشا می کردیم. نمیدانم مانا الان توانسته بازی را ببیند یا فقط از درون سلول نتیجه را شنیده؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اه! این بابیچ هم که گل زد! در هر حال نتیجه بدی نبود. بچهها خسته نباشید...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اشتباه ماریو تورتیچ...توپ به آرش برهانی میرسه...و گل...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

آقا ما اعصاب نداریم! ندیدن بازی تیم ملی ایران با کروواسی هم سخت است، گوش دادن به گزارش هم سختتر! اونهایی که بازی را میبینند بگویند بازی چطور است؟
سال ۲۰۰۲ که به کروواسی رفته بودم دیدم که با ما ایرانیها خیلی دوستانه برخورد میکنند، و احساس میکردند برادران اروپایی ما هستند. مساله هم به مهاجرت قوم"خراوات" در حدود ۲۰۰۰ سال پیش از سرزمین پارس به اروپای مرکزی بر میگردد.
در آن یک هفته هم حسابی از ما پذیرایی کردند. دلم میخواهد باز هم به آنجا بروم. آنقدر که از زاگرب خوشم آمد، از تورنتو و مونترآل خوشم نیامده. خیلی شهر قشنگی است. در ضمن تا دلتان بخواهد این کروواتها خوشگل دارند!
خلاصه منتظر گرفتن تحلیلهای شما از بازی هستم! کاش میشد آنرا دید.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
سناریوی اول: شیرازیها که حال خواندن روزنامه در روز جمعه را ندارند، پس قسمت عمده ایران جمعه برگشت میخورد
سناریوی دوم: بچههای مخاطب ایران جمعه کلی حال میکردند و میرفتند به باباشون میگفتند که چند تا نسخه اضافه هم بخرند.
سناریوی سوم: گروهی از کسانی که تازه به شیراز آمده اند و میخواهند ثابت کنند ۱۰ نسلشان شیرازی بوده، از سه راه احمدی تا سه راه مشیر-چند صد متر- راه پیمایی میکردند و خواهان برخورد با روزنامه ایران میشدند.
سناریوی چهارم: گروه پانشیرازیها در بعد از ظهر جمعه کنار باغ ارم جمع شده و بعد از شنیدن سخنان یکی از پیرمردان احتمالا شاعر شیرازی که به خاطر مصرف بیرویه دخانیات و تریاک زرد شده به اصالت لهجه شيرازی مهر تاييد زده و بعد راه پيمايی به سمت خيابان ساحلي، همان جاها هر جا چمنی بود قالی پهن میکنند ومینشينند قليانی چاق...کاهو سرکه هم فراموش نخواهد شد.
سناريوی پنجم: انجمن شاعران هنوز زنده شيراز در اعتراض به اهانت روزنامه ايران شب شعر راه می انداختند و گروهی از شاعران چون حال شرکت در مراسم را نداشتند تصادفا مريض شده و يا به خاطر شرکت در مراسم ختم يکی از هم محلهایها يا همکلاسیهای قديمی يا ...غيبت میکردند.
سناريوی ششم: انجمن کازرونیهای مقيم شيراز در اعتراض به عدم اعتراض شيرازیها خواهان افزايش قيمت بعضی محصولات شده و شيرازیها هم چون حال اعتراض به گرانفروشی کسبه کازرونی راندارند، فقط نفرين میکنند.
سناريوی هفتم: دفتر حجتالاسلام والمسلمين دستغيب بيانيه صادر میکند و خواهان حفظ آرامش میشود. لازم به ذکر است که خبری نشده که کسی بخواهد آرامشش را حفظ کند! دفتر آيتالله حائری هم در رقابت با دستغيبیها خواهاناعتراض عمومی میشود. از شهرستانهای اطراف تعدای از عاشقان برای راهپيمايی روز جمعه به شيراز میايند و با لهجههای لري، فسايي، جهرمي، کتسفسي، ابرقويي، آباده اي، به اهانت روزنامه ايران پاسخی دندانشکن می دهند.
سناريوی هشتم: بازار وکيل نصف روز تعطيل میشود، ولی چون بازاریها حوصله ندارند بعد از ظهر حجره را باز کنند، اين تعطيلی يک روز به طول میانجامد.
سناريوی نهم: يعنی فکر کرديد شيرازیها اينقدر در صحنه حضور دارند که کار به سناريوی ۹ و ۱۰ و ... برسد؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

اين پسر خاله ما تازه دوربين دستش گرفته و به عکاسی علاقهمند شده.
امشب
فتوبلاگش را راه انداخت. اگر خدا بخواهد از فردا دوربين خوبی هم میگيرد تا اين تابستان حسابی حال کند.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
از بند 209 زندان اوين، متعلق به وزارت اطلاعات، جايی که از روز سهشنبه
مهرداد قاسمفر و مانا نيستانی در انفرادیهايش هستند، خبرهايی به گوش میرسد: اينکه برای اين دو روزنامهنگار قرار يکماههی بازداشت صادر شده و برخلاف چيزی که اعلام شده، هيچ قرار وثيقهای در کار نيست. اميدوارم روزهای بازجويی زود و خوب و آرام تمام شود و زود آزاد شوند؛ که اتهام واردشده به همکارانمان خيلی ناجوانمردانه است. هيچ کدام از اين دو همکار اهلِ دامنزدن به اختلافهای قومی نبوده و نيستند؛ که اگر بودند پيشتر و بيشتر اينگونه میکردند. پيشينهی کاریِ روشن هر دوی اينها در دسترس هست. آرشيو روزنامهها و نشريات که وجود دارند... برای اشتباهی هم که رخ داده، پوزش خواستهاند و خيلی سخت است پذيرفتنِ اينکه اين دو بايد پاسخگوی هر آنچه اتفاق افتاده باشند.
از
انجمن صنفی روزنامهنگاران تا کنون خبری نشده –امروز جلسه دارند و قرار است بيانيه بدهند- و نمیدانم
بيانيهی 300 امضايی روزنامهنگاران جايی چاپ شده و انعکاس مناسب پيدا کرده يا نه. [دوست دارم نامه را امضا کنم و اگر دير نيست و ايرادی ندارد، اسم نوشتهنشدهی من را هم پای نامه بخوانيد.]
خانوادههايشان را هم دريابيم که بعضی از حرفهای مسئولان، مثل
سخنرانی امروز احمدینژاد –روزنامهنگار برجستهی ما جاهل و وابسته است؟ واااای!-، نگرانشان میکند -و البته حق دارند. تا اينجا خودم را نگه داشتم که احساساتی ننويسم اما حالا که دارد دلم مثل سير و سرکه میجوشد، بگذاريد بگويم که انگار بیپناهتر از روزنامهنگاران، خودشان هستند! اگر قومهای ناراضی در کشور وجود دارند و نارضايتیهاشان عنان اختيارشان را بُريده، به خاطر تبعيضهايی است که سالها تحمل کردهاند و حالا جواب اين تبعيضها فشاری شده است بر روزنامهنگارانی که همواره با همين تبعيضها جنگيدهاند. همه چيز فرافکن شده. اين هم خودش تبعيضی است وحشتناک!
مانا برای تولدش آزاد میشود؟ خدا کند...
2.
دسترسی به اينترنت نداشتم چند روز –و زياد آنلاين نخواهم بود تا چند روز ديگر- و لابد عقب هستم از جريانها و اتفاقها. فقط بگويم کمپين استاديوم فعال است و دختران و پسرانی که همراه هستند و پايه، لطف میکنند ایميلی برايم بنويسند تا در تماس باشيم.
لینک
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
خصوصا برای اينکه خود از تبريز هستم و نيز در مطبوعات بوده و هستم.
در باره ماهيت کاريکاتور روزنامه ايران جمعه دوستان و مطبوعاتی ها آنقدر نوشته اند که نياز به توضيح اضافی نمی ماند. اما بعد از اين ماجرا نمی دانم اين برخوردها و عکس العملهای مسولين با چه توجيهی جامه عمل می پوشند. روز بعد از راهپيمايی اعتراض آميز مردم تبريز که نتيجه آن تعطيلی (بي مورد) روزنامه ايران و دستگيری کارتونيست و سر دبير روزنامه مذکور را در پی داشت اگر شبکه خبر يا شبکه های ديگر را بالا پايين می کرديد از بس موسيقی آذری پخش می شد احساس توهين به مراتب بيشتری لااقل برای من دست می داد!
يا همين امروز در خبر ها بود: سياست و اقتصاد و صنعت تهران بر پايه آذری ها می چرخد!هميشه در پس هر بحرانی تعاريف و برخورد های احساسی شايد نتيجه زود هنگام و سريعی باب ميل مسولين داشته باشد امااين چنين توهين به شعور افراد جامعه نتيجه ای جز اين نخواهد داشت که ديديم. اينکه مطلب اشتباه روزنامه ايران بعد از بيش از يک هفته تاخير در عذرخواهی حداقل وزير مربوطه همراه بود نشان از عدم درک حساسيت ماجرا داشت.
اينگونه بر خورد ها يا در موارد مشابه مثل هفته وحدت که موسيقی کردی زياد پخشمی شود به نظر من يکی از همين نقطه های سوال بر انگيز عملکرد مسولين است. انگار کردها فقط در همان يک هفته ميهمان ايرانند!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
سوسکو: آقو نيکان، والو سر علی از ای مانا چه خبر؟
نيکان: والا چه عرض کنم! فعلا که هنوز اون تو مونده.
سوسکو: هنو(هنوز) تو سولاخيه(سوراخ)؟
نيکان: آره.
نيکآهنگ: خانوم سوسکه، محض رضا خدا دست از سر مانا بردار، فقط همين تو يکی رو کم داره!
سوسکو: همچين! من تازه میخوام زنگ بزن سوسکی خاتون کرمونی که اونم اعتراض کنه! ای يارو اصن(اصلا) سوسکوی(سوسکهای) کرمونو به باد هوا گرفته! گاسم(شايد) يادش نی(نيست) بواش(باباش)کرمونی بوده!
نيکان: حالا خانوم جون شما به دل نگير، بذار مشکل حل بشه...
سوسکو: می(مگه) کشکه؟ نپه(نه پس) میخوی(میخواهی) کپه مرگمو بيذارم جار نزنم؟
نيکآهنگ: حالا خوبه بيخيال سوسکهای جاهای ديگه شدی!
نيکان: زهر مار! الان سر لج و لجبازی به همه جا زنگ میزنهها!
سوسکو: حالو بيذو(بگذار) ببينم کجو به کجان(کجا به کجا هست).
نيکآهنگ: کجو به کجو، نقل کجو، زن پسر عمه...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آقا من مردم از خنده! الان برای يکی از دوستان توضيح میدادم که مانا به چه دليلی بازداشت شده. برايش نوشتم که اسم رفيقم مانا-Mana - است، نمنه - Namana-را هم برايش نوشتم. يکهو گفت که اين دوتا که به هم خيلی شبيه هستند! ديدم بنده خدا راست میگويد.
خلاصه اگر خواستيد برای دوستان خارجی توضيح دهيد، حتما بگوييد که تلفظ هر کدام چه شکلی است!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
این
فرهاد از آن باحالهای روزگار است. پارسال که وبلاگ را کنار گذاشت، کلی دلم سوخت. از طريق
مهدی جامی فهميدم که دوباره بازگشته، و آن هم با چه نگاه جالبی. حيف است مطلب اخيرش را در باره کاريکاتور جنجالی نخوانيد!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
الان داشتم نوشته يک ماه پيش
مسعود برجيان تنبل را در نقد وبلاگنويسان تنبل میخواندم!
چند نکته نسبتا جالب به نظرم آمد.
اولا، مگر قرار بود با وبلاگ نويسی کانديدای خاصی برنده شود؟ مگر از قبل تعيين شده بود که چون تعدادی از وبلاگنويسان طرفدار دکتر معين هستند، پس همه طرفدار او شدهاند؟ نه! مسالهای که هميشه در ذهن من بالا و پايين میرفته، حساسيت حکومت در دوران هاشمی رفسنجانی به نويسندگانی است که حتی تيراژ کتابهايشان به پای تعداد خوانندگان وبلاگها نمیرسد! اگر حتی شمارگان سه هزارتايی کتاب فلان نويسنده عضو کانون نويسندگان برای خيلی از ما نازل محسوب میشود، ولی گروه سعيد امامی همان را هم تحمل نمیکرد!
قرار نيست ما با رسانههايمان انقلاب کنيم! همين که بمینويسيم، میانديشيم، و ثابت میکنیم که هستيم، کافی است.
وقتی بحث تعدد وبلاگهای فارسی مطرح میشود، خودم را با ارقام عجيب و غريب نمیفريبم. وبلاگی که زنده است و نفس میکشد و خواننده دارد چند تاست؟ چند نفر به اين پايبندند که ياد بگيرند و آموزههای خود را در اختيار بقيه بگذارند؟ جدل کنند؟ تضارب آرا را زنده نگاه دارند و ...؟
در ضمن به مسعود تنبل هم خبر دهيد که وعظ بيخودی نکند و بعدش تنبلی!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
در طول چند روز گذشته دیدهام که بعضی از خوانندگان محترم که ماجرای کاریکاتور مانا باعث ناراحتیشان شده چنان عصبانی هستند که فکر میکنند هر کسی مثل آنان فکر نمیکند حامی بی قید و شرط تحقیر تاریخی و بیعدالتی تاریخی است.
مساله من با حجابی است که خشم تاریخی ، منطق و اعتدال را پوشانده است.
بدون تردید کار مانا اشتباه بوده است. کار روزنامه ایران خطا بوده، و کمترین کار نسبت به آن اعتراض است. منتهی چه نوع اعتراضی؟ اینجاست که با بعضی دوستان در یک طرف قرار نمیگیرم! وقتی آنها میخواهند این خطای سهوی را اشتباهی توطئهآمیز بخوانند که دولت مرکزی برای ادامه تحقیر تاریخی بخش بزرگی از جمعیت ایران در صفحه کودکان روزنامه ایران جمعه مسوول مستقیم این ماجرا بدانند، من یکی شدیدا تعجب میکنم!
در شرایطی که دولت مرکزی به خاطر بحران هستهای و هزار و یک بیکفایتی دیگر تحت فشار است و در مذاکرات با اروپاییها یکپارچگی ملی به عنوان برگ برنده به حساب میآید، مگر مرض دارد به اختلافات قومی دامن بزند؟ کمی فکر کنید! چرا این تعصب و احساسات داغ نمیگذارد ببینید که باید این اشتباه روزنامه ایران را جور دیگر دید؟
آنهای که مانا را نمیشناسند دارند از روی یک سوسک قضاوت میکنند. این چه جور قضاوتی است؟ سوسکی؟ مانا چند بار مهمان کاریکاتوریستهای آذربایجان بوده؟ از رحیم بقال اصغری و صادق باقری بپریسد که جز احترام از مانا چیزی ندیدهاند! من هر بار مهمانشان بودم کلی سر جوکهای ترکی با هم خندیدهایم، ولی آیا مانا مثل من بود؟ نه!
دفاع من از مانا دفاعی مطلق نیست! میگویم هر چیزی به اندازهاش! بسیار متاسفم که کار او باعث ایجاد بهانه برای کسانی شده که دارند به تجزیه ایران دامن میزنند. بسیاری از چیزهایی را که شما در روز میبینید، بر طبق گزارشهایی است که هیچگاه منتشر نخواهد شد. چند نفر از دوستان نزدیکم دارند هر روز برایم از استانهای شمال غربی خبرهایی می فرستند که اصلا نمیتوان در رسانهها به این راحتی مطرح کرد!
من ایرانی ام، و هم میهنان ترک، کرد، لر بلوچ، فارس، خراسانی، عرب، گیلانی، مازندرانی و ...هموطنم هستند. من به وحدت ملی اعتقاد دارم، و با آنانی که گویش رایج بیان شده از دهان یک سوسک را بهانه تجزیه و جدایی قرار داده اند بشدت مخالفم.
اگر نگران خلیج فارس بودهام، همان موقع هم نوشتم که چرا سیاستهای دولت باعث شده بعضی از ساکنان جنوب یران بدشان نیاید به جای زندگی سخت و فقیرانه زیر پوشش شیخنشیناهای ثروتمند باشند. سهم مردم جنوب ایران در سیاست همیشه نازل بوده، و امکانات کمی به مناطق حاشیهای رسیده، ولی محض رضای خدا تقسیم جایگاههای دولتی را میان مناطق شمال غربی ایران ببینید!
اختلاف عقیدهای طولانی و خطایی که میشد منطقی به آن پرداخت را بر سر مانا و کارکنان بیکار شده روزنامه ایران تبدیل به چماق نکنیم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
همين ماجراها را کم داشتيم، که الان به حيثيت سوسکها از نقطه نظر فمينيستی هم بخواهند توجه زيادی کنند. میترسم
فرنگوپليس که هم فمينيست است و هم اندکی اهل آذربايجان ستنفورد، علاوه بر
الپر، به کليه کسانی که به جنسيت خاله سوسکه گير بدهند، حمله کند!