یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Wednesday, May 31, 2006
محمد علی ابطحی و نگاهش به طبيعت!

نگاه پروشات به اين مساله!

لطفا بفرماييد آقای ابطحی هنگام ديدن اين درخت به فکر ورودی مسجد بوده يا ...؟! پناه بر خدا! آقای ابطحی! يکی از دوستان کانادايی من که با ديدن اين عکس گفت مگر در ايران عکاسی اروتيک آزاد است؟ به هر حال ما کاری نداريم به اين حرف​ها...زيارت قبول.

در ضمن کتاب کامليا هم چاپ شد! حالا چه ربطی داشت؟

Tuesday, May 30, 2006
حکايت می​کنند، چنين و چنانش را هم نمی​دانم!
جان شما اينقدر خوابم می​آيد و خسته​ام که نگو و نپرس.

امروز مجبور بودم تا بانک نبسته پول يک قبض ناقابل را بدهم، که متصدی خودش را به آن راه زد و مدعی شد بقيه پول مرا پس داده. ما هم که اصالتا لرديم به روی مبارکمان هم نياورديم. از در بانک که خارج شديم طرف دويد و دويد و خواهش و تمنا که بر گرديم. فهميدم رئيسش داشته به قول معروف مانيتورش می​کرده، و طرف برق چند فاز از ... مبارکش پريده بود.

خدا را شکر که روزها مجبورم بخوابم و شب​ها دور از وجود آدمی​زاده​ها در تنهايی خبرگزاری کار! وگرنه ما هم مثل مردم می​جهنميديم! ما در اينجا از کمبود پارچه بندگان خدا بايد بناليم، مانای طفلکی از گرمای سلول بتونی و زيادبود پارچه و ...

از پنجره که به بيرون نگاه می​کني، خدا به دور! کنار استخر همينطور دارند حمام آفتاب می​گيرند ناجور، توی خيابان می روي، که اگر بخواهند مطابق قانون استان انتاريو رفتار کنند می​توانند پيراهن​شان را هم در بياورند...چند سال پيش يک راننده زن چنين کرده بود و وضع ترافيک بزرگراه را به هم ريخته بود، پليس به او التماس کرد که محض رضای خدا به روان شدن جاده کمک کند!

خلاصه آی خنديديم...رسيديم خانه فهميديم محمود​جان داغدار است و چون ما حتی ناراحتی دشمن خودمان را هم تحمل نمی​کنيم، گفتيم يک هفته​ای اين پدر آمرزيده را هم رها کنيم. يادش بخير پدربزرگ می​گفت بر مرگ هيچ کس شادی نکنيد، و برايم داستانی از گلستان خواند. به دلم نشست. بار اول بر مرگ شاه نخنديدم، بار بعد وقتی گلستان نهم پاسداران مهمان پدربزرگ ديگرم بودم و اهالی کوچه جمله از واقعه هفتم تير شادمان بودند، نخنديدم. باورم نمی​شد که بتوانند شيرينی به هم بدهند.

الان هم با کوهی از خبر مانده​ام و امیدوارم از پس این خبرهای عجیب و غریب بر آیم و اندکی وبلاگ بنویسم، که صفر و یک خونم عجیب کم شده!
تسلیت به احمدی‌نژاد
درسته که ما از بدجنس‌های روزگاریم، ولی خوب و بد هم حالیمون میشه.
به همین دلیل هم تا چند روز کاریکاتور شما را نمی‌کشیم که اطرافیان داغدارتون ناراحت نشن. البته خودتون هم همینطور.

هر چه خاک ایشونه، بقای عمر شم که از بهترین سوژه‌های روزگارید!
مرحوم شدم از خستگی
از ساعت ۱۰ و ۴۵ دیشب تا ۸ و ۲۰ امروز یک نفس کار کردم. جانم در آمد! هوا هم اینقدر گرم و مرطوب و خفن است که حد ندارد. سیستم تهویه ساختمان‌های اداری هم از ۱۰ شب تا ۵ صبح خاموش است و وای!

از سر کار هم که بیرون زدم، دیدم از آن روزهاست که گرما باعث کاهش شدید پارچه شده! خدا ذلیل کنه...!
درس هائی از وقايع اخير - بهنود دیگر

حادثه ای رخ داده است که همه از آن با خبريم. کارتونی در نشريه ای چاپ شده و هموطنان آذربايجانی احساس کرده اند که به آن ها در مرکز توهين شده، پس به اعتراض در دانشگاه ها جمع شدند، صدایشان در رسانه های کشور منعکس نشد – عمده ترين دليلش فضای بسته و خطری است که روزنامه ها را ناگزير می دارد که به خبرهای رسيده از خبرگزاری ها اکتفا کنند که کم هزينه تر و بی سردردتر است .

[ادامه‌ی مطلب...]

Sunday, May 28, 2006
توکا نیستانی : از امروز ديگر كاريكاتور نمي‌كشم!

امروز دوشنبه است، روزي كه طبق تعهدم بايد طرحي براي ستون كاريكاتور «اعتماد ملي» مي‌كشيدم و هشتم خرداد است روز تولد برادرم مانا نيستاني ...

مانا يكي از حرفه‌اي‌ترين كاريكاتوريست‌هاي ايران است. اين را نه از سر تعارف يا تكليف برادري مي‌گويم. كم هستند كاريكاتوريست‌هايي كه براي امرار معاش به شغل دوم و سوم نياز نداشته باشند و مانا يكي از همين جماعت انگشت‌شمار است. هر هفته قبل از ديدن آخرين كارش دچار هيجان و دلهره مي‌شدم مثل وقتي كه راه رفتن «بندبازي» را روي طناب مي‌بينيد و در تمامي لحظات هراس افتادنش را داريد تا به مقصد برسد و نفسي به راحتي بكشيد كه اين بار هم موفق شد. هميشه از خودم مي‌پرسيدم كه تا كي مي‌تواند هفته‌اي چند داستان بنويسد و مصور كند، مي‌ديدم كه چطور تمام طول هفته را به كاري سخت و طاقت‌فرسا مي‌گذراند و مي‌دانستم كه وقتي چنين فشاري مداوم شد بالاخره روزي «اشتباه» خواهد كرد. هفته پيش مانا از «بند» افتاد و حالا در «بند» است.روزنامه‌نگاري كار سختي است، سال‌ها با سرافرازي كار و زندگي مي‌كنيد و به جز «نام نيك» هيچ اندوخته‌اي نداريد و با اولين غفلت سرنگون مي‌شويد و تنها سرمايه‌تان – نام نيك‌تان – را از شما مي‌گيرند.

مانا غفلت كرد، اشتباهي مهلك از او سر زد و بخشي از هموطنانمان – با اينكه اکثرا كار او را نديده‌اند – به شدت از او و توصيف اغراق‌شده‌اي كه از طرحش شنيده‌اند خشمگين هستند. كساني كه مانا را از نزديك مي‌شناسند يا در اين سال‌ها كارهاي او را دنبال كرده‌اند مي‌دانند كه او كسي نيست كه بخواهد به كسي يا از آن بالاتر به قومي يا فرهنگي توهين كند. اشتباه مانا ندانستن حساسيت‌هايي است كه در گوشه‌اي از اين مملكت رشد كرده بود. ايران كشور بزرگي است با مردمي گوناگون و هيچ‌كدام ما از همه شادي‌ها و غم‌هاي اين مردم خبر نداريم.

من از مردم مهربان اين سرزمين بزرگ استدعا مي‌كنم با گذشت بيشتري به مانا نيستاني فكر كنند و اطمينان داشته باشند روزنامه‌نگاري كه در اين آب و خاك رشد كرده و از دسترنج قلم خود زندگي مي‌گذراند و در كارنامه‌اش جز همراهي با مردم و خواسته‌هاي آنان ديده نمي‌شود نمي‌تواند از سر عمد آنان را آزرده كند.مانا قبلا عذرتقصير خود خواسته است و من هم امروز از همه شما عذرخواهي مي‌كنم چون نتوانستم به عهدي كه با خود بسته بودم عمل كنم؛ فهميدم كه طرح‌هاي من دل‌ها را به هم نزديك نكرده است. بعد از اين در هيچ روزنامه‌اي كاري چاپ نخواهم كرد مباد كه ناخواسته دلي را برنجانم.

لینک- هادیتونز
نقدهایی که دوست داشتم
بعد از ظهر دوستی از آن سر اقیانوس اطلس زنگ زد و با هم گپ زدیم. انتقادهایی جدی بر بعضی از مطالبم داشت که بد هم نبود. قائل بر این بود که شخصیت حرفه‌ای و زندگی افراد به هم ربطی ندارد، و اگر نظریه‌پردازی قشنگ می‌نویسد و تخصصی دارد و ...نباید به بقیه امورش کار داشت.

حرف من این بود که اگر کسی نتواند در محدوده خانه‌اش اعتماد کسی را جلب کند و متعهد بماند، چگونه می‌توان در عرصه اجتماعی به او اعتماد کرد؟

به هر حال مسائلی که می‌گفت بی‌راه نبود و بدم نیامد که در مورد نکاتی که بقیه مسائل خصوصی می‌نامند، مدتی از دریچه چشم آنان نگاه کنم...درست عین اینکه نزدیک‌بین باشی و بخواهی عؤنک بقیه را ر چشم بگذاری با نمره‌ای متفاوت...در نتیجه هیچ نخواهی دید!

در ضمن گفت که می‌گویند اینکه نیک‌آهنگ در مورد امور مذهبی خودش می نویسد برای رفع مشکل است و ...من مانده‌ام در وبلاگ در مورد زندگی روزانه یا عادت‌های اجتماعی‌ات می‌توانی بنویسی جز مثلا نماز یا روزه یا ...انگار نوشتن از دغدغه‌هایت دست بردن بر درخت ممنوعه‌ها باشد! در وبلاگت هر چیزی خودت دلت بخواهد ننویسی چون بقیه در موردت چنین فکر می‌کنند و چنان. خب فکر کنند!

در هر حال، هر از گاهی شندین نقد دوستان اهل فن هم بد نیست. لا اقل می‌دانی از روی شکم حرف نزده اند. مخلص‌شان هم هستیم!
ایران با دایی بهتر بود یا بدون دایی
۴ سال پیش در بازی‌‌های آسیایی پوسان، وقتی پدر علی دایی به رحمت خدا رفت و تیم ایران از وجود او محروم شد، جوانان ایرانی بهتر شدند و نهایتا هم با همین مربی، ژاپن و کره جنوبی که در جام جهانی هم حاضر بودند را شکست دادند و قهرمان بازی‌ها شدند.

مانده‌ام الان تیم می‌تواند در نبود دایی بهتر عمل کند یا نه؟ گمان کنم ضمن حفظ حرمت کاپیتان، باید آرام آرام کنارش گذاشت، البته من فقط از گزارش رادیویی سر درآوردم که چند توپ را خراب کرده، ولی آیا می‌تواند در جام جهانی موفق عمل کند؟

الان هم یاد بند ۲۰۹ افتادم وقتی فوتبال تماشا می کردیم. نمی‌دانم مانا الان توانسته بازی را ببیند یا فقط از درون سلول نتیجه را شنیده؟
پنالتی! بابا یعنی نمی‌شد که ...
اه! این بابیچ هم که گل زد! در هر حال نتیجه بدی نبود. بچه‌ها خسته نباشید...
ایول! ۲-۱ جلو افتادیم
اشتباه ماریو تورتیچ...توپ به آرش برهانی می‌رسه...و گل...
ایران-کروواسی
آقا ما اعصاب نداریم! ندیدن بازی تیم ملی ایران با کروواسی هم سخت است، گوش دادن به گزارش هم سخت‌تر! اون‌هایی که بازی را می‌بینند بگویند بازی چطور است؟

سال ۲۰۰۲ که به کروواسی رفته بودم دیدم که با ما ایرانی‌ها خیلی دوستانه برخورد می‌کنند، و احساس می‌کردند برادران اروپایی ما هستند. مساله هم به مهاجرت قوم"خراوات" در حدود ۲۰۰۰ سال پیش از سرزمین پارس به اروپای مرکزی بر می‌گردد.

در آن یک هفته هم حسابی از ما پذیرایی کردند. دلم می‌خواهد باز هم به آنجا بروم. آنقدر که از زاگرب خوشم آمد، از تورنتو و مونترآل خوشم نیامده. خیلی شهر قشنگی است. در ضمن تا دلتان بخواهد این کرووات‌ها خوشگل دارند!

خلاصه منتظر گرفتن تحلیل‌های شما از بازی هستم! کاش می‌شد آنرا دید.
اگر مانا در کاريکاتور معروف سوسک، به شیرازی​ها تیکه انداخته بود
سناریوی اول: شیرازی​ها که حال خواندن روزنامه در روز جمعه را ندارند، پس قسمت عمده ایران جمعه برگشت می​خورد

سناریوی دوم: بچه​های مخاطب ایران جمعه کلی حال می​کردند و می​رفتند به باباشون می​گفتند که چند تا نسخه اضافه هم بخرند.

سناریوی سوم: گروهی از کسانی که تازه به شیراز آمده اند و می​خواهند ثابت کنند ۱۰ نسل​شان شیرازی بوده، از سه راه احمدی تا سه راه مشیر-چند صد متر- راه پیمایی می​کردند و خواهان برخورد با روزنامه ایران می​شدند.

سناریوی چهارم: گروه پان​شیرازی​ها در بعد از ظهر جمعه کنار باغ ارم جمع شده و بعد از شنیدن سخنان یکی از پیرمردان احتمالا شاعر شیرازی که به خاطر مصرف بی​رویه دخانیات و تریاک زرد شده به اصالت لهجه شيرازی مهر تاييد زده و بعد راه پيمايی به سمت خيابان ساحلي، همان جاها هر جا چمنی بود قالی پهن می​کنند ومی​نشينند قليانی چاق...کاهو سرکه هم فراموش نخواهد شد.

سناريوی پنجم: انجمن شاعران هنوز زنده شيراز در اعتراض به اهانت روزنامه ايران شب شعر راه می انداختند و گروهی از شاعران چون حال شرکت در مراسم را نداشتند تصادفا مريض شده و يا به خاطر شرکت در مراسم ختم يکی از هم محله​ای​ها يا همکلاسی​های قديمی يا ...غيبت می​کردند.

سناريوی ششم: انجمن کازرونی​های مقيم شيراز در اعتراض به عدم اعتراض شيرازی​ها خواهان افزايش قيمت بعضی محصولات شده و شيرازی​ها هم چون حال اعتراض به گرانفروشی کسبه کازرونی راندارند، فقط نفرين می​کنند.

سناريوی هفتم: دفتر حجت​الاسلام والمسلمين دستغيب بيانيه صادر می​کند و خواهان حفظ آرامش می​شود. لازم به ذکر است که خبری نشده که کسی بخواهد آرامشش را حفظ کند! دفتر آيت​الله حائری هم در رقابت با دستغيبی​ها خواهاناعتراض عمومی می​شود. از شهرستان​های اطراف تعدای از عاشقان برای راه​پيمايی روز جمعه به شيراز می​ايند و با لهجه​های لري، فسايي، جهرمي، کتسفسي، ابرقويي، آباده اي، به اهانت روزنامه ايران پاسخی دندان​شکن می دهند.

سناريوی هشتم: بازار وکيل نصف روز تعطيل می​شود، ولی چون بازاری​ها حوصله ندارند بعد از ظهر حجره را باز کنند، اين تعطيلی يک روز به طول می​انجامد.

سناريوی نهم: يعنی فکر کرديد شيرازی​ها اينقدر در صحنه حضور دارند که کار به سناريوی ۹ و ۱۰ و ... برسد؟
وقتی پسر خاله هم بلاگر می​شود
اين پسر خاله ما تازه دوربين دستش گرفته و به عکاسی علاقه​مند شده.

امشب فتوبلاگش را راه انداخت. اگر خدا بخواهد از فردا دوربين خوبی هم می​گيرد تا اين تابستان حسابی حال کند.
Saturday, May 27, 2006
بچه ها مانا را آزاد می خواهند-داریوش رمضانی
برای مهرداد و مانا - پرستو دوکوهکی
از بند 209 زندان اوين، متعلق به وزارت اطلاعات، جايی که از روز سه‌شنبه مهرداد قاسم‌فر و مانا نيستانی در انفرادی‌هايش هستند، خبرهايی به گوش می‌رسد: اين‌که برای اين دو روزنامه‌نگار قرار يک‌ماهه‌ی بازداشت صادر شده و برخلاف چيزی که اعلام شده، هيچ قرار وثيقه‌ای در کار نيست. اميدوارم روزهای بازجويی زود و خوب و آرام تمام شود و زود آزاد شوند؛ که اتهام واردشده به همکارانمان خيلی ناجوانمردانه است. هيچ کدام از اين دو همکار اهلِ دامن‌زدن به اختلاف‌های قومی نبوده و نيستند؛ که اگر بودند پيش‌تر و بيش‌تر اين‌گونه می‌کردند. پيشينه‌ی کاریِ روشن هر دوی اين‌ها در دسترس هست. آرشيو روزنامه‌ها و نشريات که وجود دارند... برای اشتباهی هم که رخ داده، پوزش خواسته‌اند و خيلی سخت است پذيرفتنِ اين‌که اين دو بايد پاسخ‌گوی هر آن‌چه اتفاق افتاده باشند.
از انجمن صنفی روزنامه‌نگاران تا کنون خبری نشده –امروز جلسه دارند و قرار است بيانيه بدهند- و نمی‌دانم بيانيه‌ی 300 امضايی روزنامه‌نگاران جايی چاپ شده و انعکاس مناسب پيدا کرده يا نه. [دوست دارم نامه را امضا کنم و اگر دير نيست و ايرادی ندارد، اسم نوشته‌نشده‌ی من را هم پای نامه بخوانيد.]

خانواده‌هايشان را هم دريابيم که بعضی از حرف‌های مسئولان، مثل سخنرانی امروز احمدی‌نژاد –روزنامه‌نگار برجسته‌ی ما جاهل و وابسته است؟ واااای!-، نگران‌شان می‌کند -و البته حق دارند. تا اين‌جا خودم را نگه داشتم که احساساتی ننويسم اما حالا که دارد دلم مثل سير و سرکه می‌جوشد، بگذاريد بگويم که انگار بی‌پناه‌تر از روزنامه‌نگاران، خودشان هستند! اگر قوم‌های ناراضی در کشور وجود دارند و نارضايتی‌هاشان عنان اختيارشان را بُريده، به خاطر تبعيض‌هايی است که سال‌ها تحمل کرده‌اند و حالا جواب اين تبعيض‌ها فشاری شده است بر روزنامه‌نگارانی که همواره با همين تبعيض‌ها جنگيده‌اند. همه چيز فرافکن شده. اين هم خودش تبعيضی است وحشتناک! مانا برای تولدش آزاد می‌شود؟ خدا کند...

2.
دسترسی به اينترنت نداشتم چند روز –و زياد آن‌لاين نخواهم بود تا چند روز ديگر- و لابد عقب هستم از جريان‌ها و اتفاق‌ها. فقط بگويم کمپين استاديوم فعال است و دختران و پسرانی که همراه هستند و پايه، لطف می‌کنند ای‌ميلی برايم بنويسند تا در تماس باشيم.


لینک
هر چه مقاومت کردم مطلبی در باره حوادث اخير ننويسم نشد-حسن سربخشيان
خصوصا برای اينکه خود از تبريز هستم و نيز در مطبوعات بوده و هستم.

در باره ماهيت کاريکاتور روزنامه ايران جمعه دوستان و مطبوعاتی ها آنقدر نوشته اند که نياز به توضيح اضافی نمی ماند. اما بعد از اين ماجرا نمی دانم اين برخوردها و عکس العملهای مسولين با چه توجيهی جامه عمل می پوشند. روز بعد از راهپيمايی اعتراض آميز مردم تبريز که نتيجه آن تعطيلی (بي مورد) روزنامه ايران و دستگيری کارتونيست و سر دبير روزنامه مذکور را در پی داشت اگر شبکه خبر يا شبکه های ديگر را بالا پايين می کرديد از بس موسيقی آذری پخش می شد احساس توهين به مراتب بيشتری لااقل برای من دست می داد!

يا همين امروز در خبر ها بود: سياست و اقتصاد و صنعت تهران بر پايه آذری ها می چرخد!هميشه در پس هر بحرانی تعاريف و برخورد های احساسی شايد نتيجه زود هنگام و سريعی باب ميل مسولين داشته باشد امااين چنين توهين به شعور افراد جامعه نتيجه ای جز اين نخواهد داشت که ديديم. اينکه مطلب اشتباه روزنامه ايران بعد از بيش از يک هفته تاخير در عذرخواهی حداقل وزير مربوطه همراه بود نشان از عدم درک حساسيت ماجرا داشت.

اينگونه بر خورد ها يا در موارد مشابه مثل هفته وحدت که موسيقی کردی زياد پخشمی شود به نظر من يکی از همين نقطه های سوال بر انگيز عملکرد مسولين است. انگار کردها فقط در همان يک هفته ميهمان ايرانند!
کجو به کجو، نقل کجو، زن پسر عمه
سوسکو: آقو نيکان، والو سر علی از ای مانا چه خبر؟
نيکان: والا چه عرض کنم! فعلا که هنوز اون تو مونده.
سوسکو: هنو(هنوز) تو سولاخيه(سوراخ)؟
نيکان: آره.
نيک​آهنگ: خانوم سوسکه، محض رضا خدا دست از سر مانا بردار، فقط همين تو يکی رو کم داره!
سوسکو: همچين! من تازه می​خوام زنگ بزن سوسکی خاتون کرمونی که اونم اعتراض کنه! ای يارو اصن(اصلا) سوسکوی(سوسک​های) کرمونو به باد هوا گرفته! گاسم(شايد) يادش نی(نيست) بواش(باباش)کرمونی بوده!
نيکان: حالا خانوم جون شما به دل نگير، بذار مشکل حل بشه...
سوسکو: می(مگه) کشکه؟ نپه(نه پس) می​خوی(می​خواهی) کپه مرگمو بيذارم جار نزنم؟
نيک​آهنگ: حالا خوبه بي​خيال سوسک​های جاهای ديگه شدی!
نيکان: زهر مار! الان سر لج و لج​بازی به همه جا زنگ می​زنه​ها!
سوسکو: حالو بيذو(بگذار) ببينم کجو به کجان(کجا به کجا هست).
نيک​آهنگ: کجو به کجو، نقل کجو، زن پسر عمه...
Mana & Namana
آقا من مردم از خنده! الان برای يکی از دوستان توضيح می​دادم که مانا به چه دليلی بازداشت شده. برايش نوشتم که اسم رفيقم مانا-Mana - است، نمنه - Namana-را هم برايش نوشتم. يکهو گفت که اين دوتا که به هم خيلی شبيه هستند! ديدم بنده خدا راست می​گويد.

خلاصه اگر خواستيد برای دوستان خارجی توضيح دهيد، حتما بگوييد که تلفظ هر کدام چه شکلی است!
و باز هم فرهاد رجبعلی
این فرهاد از آن باحال​های روزگار است. پارسال که وبلاگ را کنار گذاشت، کلی دلم سوخت. از طريق مهدی جامی فهميدم که دوباره بازگشته، و آن هم با چه نگاه جالبی. حيف است مطلب اخيرش را در باره کاريکاتور جنجالی نخوانيد!
توهم بی‌تأثیری وبلاگ و ...
الان داشتم نوشته يک ماه پيش مسعود برجيان تنبل را در نقد وبلاگ​نويسان تنبل می​خواندم!
چند نکته نسبتا جالب به نظرم آمد.

اولا، مگر قرار بود با وبلاگ نويسی کانديدای خاصی برنده شود؟ مگر از قبل تعيين شده بود که چون تعدادی از وبلاگ​نويسان طرفدار دکتر معين هستند، پس همه طرفدار او شده​اند؟ نه! مساله​ای که هميشه در ذهن من بالا و پايين می​رفته، حساسيت حکومت در دوران هاشمی رفسنجانی به نويسندگانی است که حتی تيراژ کتاب​هايشان به پای تعداد خوانندگان وبلاگ​ها نمی​رسد! اگر حتی شمارگان سه هزارتايی کتاب فلان نويسنده عضو کانون نويسندگان برای خيلی از ما نازل محسوب می​شود، ولی گروه سعيد امامی همان را هم تحمل نمی​کرد!

قرار نيست ما با رسانه​هايمان انقلاب کنيم! همين که بمی​نويسيم، می​انديشيم، و ثابت می​کنیم که هستيم، کافی است.

وقتی بحث تعدد وبلاگ​های فارسی مطرح می​شود، خودم را با ارقام عجيب و غريب نمی​فريبم. وبلاگی که زنده است و نفس می​کشد و خواننده دارد چند تاست؟ چند نفر به اين پايبندند که ياد بگيرند و آموزه​های خود را در اختيار بقيه بگذارند؟ جدل کنند؟ تضارب آرا را زنده نگاه دارند و ...؟
در ضمن به مسعود تنبل هم خبر دهيد که وعظ بيخودی نکند و بعدش تنبلی!
سو تفاهم ناشی از نگاه‌های متفاوت
در طول چند روز گذشته دیده‌ام که بعضی از خوانندگان محترم که ماجرای کاریکاتور مانا باعث ناراحتی‌شان شده چنان عصبانی هستند که فکر می‌کنند هر کسی مثل آنان فکر نمی‌کند حامی بی قید و شرط تحقیر تاریخی و بی‌عدالتی تاریخی است.

مساله من با حجابی است که خشم تاریخی ، منطق و اعتدال را پوشانده است.

بدون تردید کار مانا اشتباه بوده است. کار روزنامه‌ ایران خطا بوده، و کمترین کار نسبت به آن اعتراض است. منتهی چه نوع اعتراضی؟ اینجاست که با بعضی دوستان در یک طرف قرار نمی‌گیرم! وقتی آنها می‌خواهند این خطای سهوی را اشتباهی توطئه‌آمیز بخوانند که دولت مرکزی برای ادامه تحقیر تاریخی بخش بزرگی از جمعیت ایران در صفحه کودکان روزنامه ایران جمعه مسوول مستقیم این ماجرا بدانند، من یکی شدیدا تعجب می‌کنم!

در شرایطی که دولت مرکزی به خاطر بحران هسته‌ای و هزار و یک بی‌کفایتی دیگر تحت فشار است و در مذاکرات با اروپایی‌ها یک‌پارچگی ملی به عنوان برگ برنده به حساب می‌آید، مگر مرض دارد به اختلافات قومی دامن بزند؟ کمی فکر کنید! چرا این تعصب و احساسات داغ نمی‌گذارد ببینید که باید این اشتباه روزنامه ایران را جور دیگر دید؟

آنهای که مانا را نمی‌شناسند دارند از روی یک سوسک قضاوت می‌کنند. این چه جور قضاوتی است؟ سوسکی؟ مانا چند بار مهمان کاریکاتوریست‌های آذربایجان بوده؟ از رحیم بقال اصغری و صادق باقری بپریسد که جز احترام از مانا چیزی ندیده‌اند! من هر بار مهمانشان بودم کلی سر جوک‌های ترکی با هم خندیده‌ایم، ولی آیا مانا مثل من بود؟ نه!

دفاع من از مانا دفاعی مطلق نیست! می‌گویم هر چیزی به اندازه‌اش! بسیار متاسفم که کار او باعث ایجاد بهانه برای کسانی شده که دارند به تجزیه ایران دامن می‌زنند. بسیاری از چیزهایی را که شما در روز می‌بینید، بر طبق گزارش‌هایی است که هیچگاه منتشر نخواهد شد. چند نفر از دوستان نزدیکم دارند هر روز برایم از استان‌های شمال غربی خبرهایی می فرستند که اصلا نمی‌توان در رسانه‌ها به این راحتی مطرح کرد!

من ایرانی ام، و هم میهنان ترک، کرد، لر بلوچ، فارس، خراسانی، عرب، گیلانی، مازندرانی و ...هموطنم هستند. من به وحدت ملی اعتقاد دارم، و با آنانی که گویش رایج بیان شده از دهان یک سوسک را بهانه تجزیه و جدایی قرار داده اند بشدت مخالفم.

اگر نگران خلیج فارس بوده‌ام، همان موقع هم نوشتم که چرا سیاست‌های دولت باعث شده بعضی از ساکنان جنوب یران بدشان نیاید به جای زندگی سخت و فقیرانه زیر پوشش شیخ‌نشینا‌های ثروتمند باشند. سهم مردم جنوب ایران در سیاست همیشه نازل بوده، و امکانات کمی به مناطق حاشیه‌ای رسیده، ولی محض رضای خدا تقسیم جایگاه‌های دولتی را میان مناطق شمال غربی ایران ببینید!

اختلاف عقیده‌ای طولانی و خطایی که می‌شد منطقی به آن پرداخت را بر سر مانا و کارکنان بیکار شده روزنامه ایران تبدیل به چماق نکنیم.
خاله سوسکه گوش کنه، صفحه يازدهم...
همين ماجراها را کم داشتيم، که الان به حيثيت سوسک​ها از نقطه نظر فمينيستی هم بخواهند توجه زيادی کنند. می​ترسم فرنگوپليس که هم فمينيست است و هم اندکی اهل آذربايجان ستنفورد، علاوه بر الپر، به کليه کسانی که به جنسيت خاله سوسکه گير بدهند، حمله کند!
سوسک فقط سوسک​های شیراز
به دليل سو تفاهم ایجاد شده میان سوسک​های نواحی مختلف ايران، از اين به بعد می​خواهم يک سوسک شيرازی را در کارهايم بياورم. مطمئنا همشهری​های عزیزم نسبت به تعرض بنده به این عنصر ناب استان فارس، معترض می​شوند، ولی حد اقل پان شیرازی​ها حال اعتراض ندارند!

سوسک شيرازي خیلی بیحال بوده و اصلا حوصله فرار کردن از دست انسان​ها را ندارد! فعلا هم رفته اوين سری به مانا بزند....

سوسکو: والو آقو مانا، خوب شد تو رو گرفتنا! وگرنه من فک(فکر) می​کرد بلا به نسبت حاضرون خانمی!

مانا: خانوم جون، ول کن، به خاطر يه سوسک کشيدن کلی سوسکمون کردن...

سوسکو: خب منم اعتراض دارم نه! چرو(چرا) به سوسکوی(سوسک​های) شيراز کم محلی کردی؟ می(مگه) ما چيمون کمتر از بقيه سوسکا بود؟ خوبه ما هم بساط راه بندوزيم(بندازیم) از دم شاه چراغ تو(تا)سدآج​غريب؟ از خدا بی​خبر، حالو ما رو کنار میذاری؟ به ما کم محلی می​کنی؟ خوبه انداختنت تو ای(اين) سولاخی(سوراخ)! الهی به حق علی...
...

فعلا گروهی در حال تحقيق از هستند تا ببينند آيا مانا <<خاله سوسکه>> شهر قصه را هم کشيده است يا نه. در آن صورت ممکن است کار بيخ پيدا کند!
درباره مانا نیستانی و کاریکاتورش/یادداشتی از پوریا عالمی
با احترام
به هموطنان آذری زبان:
مانا نیستانی یک ایرانی است و می‌تواند ترک، لر، کرد، بلوچ و... و فارس باشد. به قصد توهین کاری کردن، کاری نیست که او انجام داده است. اول کاریکاتورش را ببینید و پس از آن به قضاوت بنشینید. یک صفحه‌ی تمام، سوسک فارسی زبان است و در یک فریم به زبان فارسی خندیده و حرف زده است، در فریمی دیگر تکیه‌کلام آذری‌ها را به کار برده است. توهینی در کار نیست. کار مانا بخشودنی‌ست. او انسان است و ایران نیاز به وحدت دارد. سوسک او فارسی هم حرف زده، قضیه ساده‌تر از پیچیدگی‌های دولتی‌ست. به غیر از جدایی‌طلب‌ها چه کسانی از این رو در رویی‌ها سود می‌برند؟ ما قرار است تا آخر دنیا در کنار هم زندگی کنیم نه در برابر هم. صبور باشیم.
راستي شما خنده تان نميگيرد...؟/یادداشتی از بزرگمهر حسین پور
خنده ام مي گيرد وقتي مي بينم كه در كشوري زندگي مي كنم كه كارم جرم محسوب ميشود...كه شغلم توهين قلمداد مشود...كه لابد خودم هم مجرم و گناهكار تصور ميشوم! تصورش را بكنيد كه هدفي داريد...شغلي داريد كه ميبينيد همه به شما دارند جوري نگاه مي كنند كه انگار لباس نپوشيدي...يا همه فكر مي كنند كه تو داري طوري نگاهشون مي كني كه انگار اونا لباس نپوشيدن...!

به یاد فرزند منوچهر نیستانی!
مانا هیچگاه از نام پدرش-منوچهر نيستاني- بهره‌برداری نکرد. خودش بوده و هست. الان دیدم بد نیست به یاد خیلی‌ها بیاورم که چقدر از آثار برادران نیستانی و اشعار پدرشان لذت برده‌اند:

گفتند زندگی
بار دگر به روی تو لبخند می زند
و ای شاعر رمیده دل، افسون نوبهار
بار دگر به پای دلت بند می زند

این هم بهار
خنده شیرین روزگار
پس کو قرار بخش دل بی قرار من؟
پا می نهم به راه
به امید مهر یار
ای وای بر من و بر دل امیدوار من


سالی دگر گذشت و دریغا که من ز عمر
جز خاطرات تلخ، بری بر نداشتم
در دل نشاندم اخگر عشقش به اشتیاق
بیچاره من که چاره دیگر نداشتم

لبخنده بهار نخنداندم، که من
لبخنده های دلکش او را ندیده ام
بیزارم از نسیم نوازشگر بهار
چون تا کنون نوازش او را ندیده ام


سال گذشته گرچه به غم سوختم، ولی
دیگر در آرزوی نگاهی نسوختم
بی اختیار دل به خیالی نباختم
هر دم در این خیال به راهی نسوختم


امسال، چشم من
دنبال چشم غم زده غم زدای اوست
ور با همه رمیده دلی زنده مانده ام
تنها برای اوست.
خر ما از کره‌گی فاقد دم بوده است
این شانس من امروز شدیدا خرکی است! آمدیم مثلا شیر و سریال بخوریم، وسط کار فهمیدیم که شیر ترش کرده، تمام سریال(همان کورن فلکس) هم خراب شد. حالا من بی‌حال از کجا بروم شکم صاحب مرده را سیر کنم.

خدمت دوست عزیز هم عرض کنم که دوچرخه محترم بنده هم قفل یو شکل داشت، هم قفل ثانوی. دزدان عزیز تورنتو را دست کم نگیرید!
خواب!
دیروز از اعصاب خراب نتوانستم بخوابم! فقط گوش‌هایم را بستم که صدایی نشنوم.

همه‌اش قیافه مظلومانه و نگران مانا توی ذهنم بود که داشت عرق می‌ریخت. مانا هر وقت عصبانی می‌شد بدجوری عرق می‌کرد. طفلکی!

حالا جالب این است که باید به نحوی خوشحال هم بود که جانش در امان است! این جماعتی که کاریکاتور کوچک او را علم کرده‌اند و ساز جدایی‌طلبی سر داده اند و عقده طولانی خود را سر بقیه خالی می‌کنند، مطمئنا تابع احساسند، نه عقل! حالا چقدر جالب که بخش عمده این عقلا دانشگاه رفته هم هستند، و فقط نباید نگران حسنی بود.

دیشب هم قبل از رفتن سر کار می‌خواستم بخوابم، ولی باز خوابم نبرد. سر کار هم واقعا بمباران شدم. اینقدر کارم سنگین بود که مجبور شدم همکار زاپاسم را از خواب بیدار کنم که از خانه کمکم کند.

اگر خدا بخواهد یک کمی بخوابم!
مرده‌شوی هر چه دزد دوچرخه را ببرند
من از فیلم دزد دوچرخه متنفرم! از دزد دوچرخه هم همینطور.

دوچرخه‌ام را بردند!

بمیرید دزدان فلان فلان شده!

الهی سوسک صوید! الهی مانا کاریکاتورتان را بکشد!
دلايل قوی بايد و منطقی
تا دلتان بخواهد ایمیل و کامنت باحال پر از فحش و عصبیت به دستم رسیده که فحش​ها را با خیال راحت پاک کرده​ام. نکته پر از درد اين است که همه دنبال بهانه می​گشته​اند تا يک جوری به نابرابری​های قومی اعتراض کنند، آنوقت کاريکاتور کوچک مانا در صفحه ايران جمعه شده پيراهن قربانی.

اولا، خيلی​ها سوال کرده​اند که چرا بعد از ۴ روز معذرت خواهی شده؟ آخر آدم​های عاقل! اگر می​دانستند اين کار باعث شوراندن احساسات هم ميهنان می​شد که اصلا چاپش نمی​کردند! دو سه روز بعد از چاپ بود که صدای اعتراض​ها بلند شد.
تمام زوری را هم که زدند برای اين بود که اهميت اين ماجرا تا حد ممکن کاسته شود.

اسمش است که روزنامه دولت است، وگرنه مانا کارمند آنجا نبود. مانا خطايی کرد، و اين خطا آنقدر کوچک است که نمی​دانم چرا بسياری از عقلا فقط می​خواهند از آن برای ضربه به اتحاد کشور استفاده کنند؟

مانا دوست و همکار من است، ولی هفته پيش خودم از کارش انتقاد کردم، بدون ذکرنام، و برای من توضيح داد که دچار چه خطايی شده و ای کاش در سردبيری جلوی ضرر را گرفته بودند.

مانا در تماسی از من سوال کرده بود که چرا کسی به سوسک​هايی که فارسی صحبت می​کنند ايرادی نگرفته و فقط گير کار در همان "نمنه" است؟ او همان خطای سهوی زبانی بسیاری از ما را دچار شده بود. همین.

قصد مانا اين نيست که اشتباه خود را بپوشاند، فقط سوال اينجاست که چرا يک اشتباه ساده را تبديل به بحران کرده​اند؟
دلم می​خواهد به يکی از نامه​هايی که عاقلی برايم نوشته را بخوانيد. قضاوت با خودتان:

بدبختها- کارتان به جایی رسیده که از پستیها- بی شرمیها – توهینها و حماقتهای یک نفر پست تر از خود در توهین به میلیونها هموطن آذری در کمال گستاخی حمایت میکنید. شما دو نفر در یک روز از این جانور حمایت کرده اید که این را میرساند از یک آخور میخورید. شما دلقکها شاید از این طریق و با توهینها به انسانها برای خود در فتره ای از زمان رفاهی دست و پا کنید. به نظر من نباید این دلقک اصلا دادگاهی کنند تا مثل شما آشغالها به آخور دیگری وصل شود. آنهم آخور اروپایی. نمی خواستم جواب شما آدمهای ضعیف که هیچ جایگاهی هم ندارید بدهم و شاید هم خیلی از هموطنان آذری نخواهند جواب شما را بدهند ویا قشر کثیری هم به اینترنت دسترسی نداشته باشند. ولی باید بدانید دلقلکها هیچ جایگاهی در طول تاریخ بشریت نداشته اند. چه در دربار چه خارج از دربار. یک آذری ایرانی- خارج از ایران : از طرف میلیونها آذري
سخت‌ترین کار دنیا
۶ سال پیش، وقتی به کاطر کاریکاتور "استاد تمساح' بازداشت شدم، همکاران کاریکاتوریستم در یک حرکت زیبا، دور هم جمع شدند و به حمایت از کاریکاتوریست زندانی پرداختند.

امروز همان حرکت دوباره شکل گرفته.

وقتی در روزنامه نبودم تا کاریکاتور بکشم، مانا هر روز به یاد من کاریکاتوری اضافه می‌کشید، و بالای آن می‌نوشت:"به جای نیک‌آهنگ کوثر".

الان داشتم کاریکاتوری برای مانا می‌کشیدم. نه برای جبران، که برای علاقه‌ای که به او دارم، به دوستی چندین و چند ساله‌مان، به حقی که گردن همه ما دارد.

مانا می‌خواست این ماجرا بدون سر و صدا تمام شود. به همین دلیل نمی‌خواست نامش را مطرح کنیم.

ماجرا خیلی ساده است. عده‌ای دارند آذری‌ها را به خاطر کاری که حد‌اکثر باید به آن اعتراضی ساده می شد می‌شورانند. جدایی‌طلب‌های سو استفاده کننده‌ای که از این فرصت می‌خواهند حد اکثر بهره‌برداری را بکنند.

و از همه بدتر برایم عجیب است که دانشجوها بازی خورده‌اند. دانشجوهایی که باید عاقل‌تر باشند، جای عقل و احساس را عوض کرده‌اند!

چه خبر است؟ یک کمی به عقل‌تان فشار بیاورید! چرا نمی‌فهمید که به خاطر یک خطای سهوی دارید همه چیز را خراب می‌کنید؟

اگر در دانشگاه‌های ارومیه و تبریز و زنجان و... آدم عاقلی پیدا شود و جلوی این جدایی‌طلب‌های سو استفاده‌چی را بگیرد چه می‌شود؟

هنوز دیر نشده،ولی کاری نکنید که ترکیه بی‌پدر و مادر و جمهوری آذربایجان از آن بهره‌مند شوند!

MAY 23, 2006

ANOTHER CARTOONIST JAILED IN IRAN CARTOON FUROR

In another cartoon furor, the government of Iran has closed down the "Iran" newspaper and jailed its editor along with cartoonist, Mana Neyestani. The cartoon (see it here) is written in the Azeri language, the boy asks the cockroach a question and the cockroach replies "Namana" or "I don't get it."

The cartoon was "deemed an insult to Iran's Azeri minority," according to Teheran's chief prosecutor. The Azeri make up about a quarter of Iran's population; they live in Northern Iran and speak a language that is related to Turkish. The "Iran" newspaper is state run and is one of Iran's top three newspapers

Members of Iran's Azeri minority rioted in response to the cartoon, pelting government buildings and banks in Tabriz with stones. It is apparently a common practice in Iran to mock the Azeri in jokes and it seems that the Azeri have little sense of humor

Iran's conservative judiciary has closed more than 100 newspapers, but this is the first newspaper closed by Iran's "Press Supervisory Body" and is the first newspaper closed during the term of president Mahmoud Ahmadinejad

Thanks to Nik Kowsar for alerting me to this story about his friend, Mana Neyestani. We share Nik's concern for Neyestani who is being held in Iran's Evin Prison
بيانيه جمعي از كاريكاتوريست‌هاي ايران در رابطه با ماجراي كاريكاتور «ايران جمعه»
ماجرايي كه در پي انتشار كاريكاتوري در روزنامه ايران «جمعه» به وقوع پيوست نگراني‌هاي زيادي را در ميان هنرمندان كاريكاتوريست ايران ايجاد كرده است.

اعتراضات اوليه صورت گرفته از سوي هموطنان آذري‌زبان‌مان قابل درك است اما ماجرا در حال ورود به ابعاد تازه‌اي است كه موجب نگراني است.

كارتونيست «ايران جمعه» در حالي ساعات بازداشت خود را سپري مي‌كند كه در روزهاي اخير، سهوي بودن كار خود را بارها اعلام كرده و از هموطنان آذري‌زبان عذرخواهي نموده بود.

در اين راستا، روزنامه ايران نيز تاوان انتشار كاريكاتور را پرداخته و در توقيف موقت بسر مي‌برد.
به نظر مي‌رسد حال كه تمامي اقدامات لازم قانوني در رابطه با اين ماجرا از سوي مسوولان مربوطه انجام گرفته، ادامه برخي اعتراضات داخلي، جز ضربه زدن به وحدت ملي و ايجاد تفرقه‌هاي قوميتي نيست.

به نظر مي‌رسد برخي سودجويان داخلي سوار بر موج‌هاي اوليه واكنش‌ها شده و آن را به سمت اهدافي ديگر هدايت مي‌كنند.
ما جمعي از كارتونيست‌هاي فعال ايراني ضمن آنكه معتقديم اقدام كارتونيست ايران جمعه مي‌توانسته با تدبير بيشتري صورت بگيرد و با تاكيد بر شناختي كه از سلامت نفس و عدم سوءنيت نامبرده داريم از كليه هموطنان عزيز آذري‌زبان‌مان مي‌خواهيم تا سعه صدر و آرامش بيشتري از خود نشان دهند تا در فضايي آرام، اين ماجرا خاتمه يابد.

داود احمدی مونس(آروين)
بهرام ارجمندنيا
بهزاد باشو
سعيد بهداد
حميدرضا پورنصيري
يحيي تدين
نیما جمالي
بزرگمهر حسين‌پور
هادي حيدري
ساسان خادم
سهیل دانش‌اشراقي
اميرحسين داودي
علي درخشي
محمدرضا دوست‌محمدي
علي رادمند
جمال رحمتي
كيوان زرگري
مسعود شجاعي‌طباطبايي
داوود شهيدي
حسين صافي
محمدرفيع ‌ضيايي
سلمان طاهري
بهمن عبدي
پيمان عدالتي
جواد عليزاده
داوود كاظمي
حسن كريم‌زاده
مهدي كريم‌زاده
فريد مرتضوي
علي مريخي
فيروزه مظفري
امين مويدي
مسعود مهرابي
محسن نوري‌نجفي
توكا نيستاني
علي هاشمي‌شهرکي
بازداشت طراح کاريکاتور جنجالی و توقيف روزنامه ايران - بی‌بی‌سی
در پی چاپ کاريکاتوری در ضميمه جمعه های روزنامه ايران که اعتراض شمار زيادی از ترکهای ايران را برانگيخته، طراح کاريکاتور و سردبير ايران جمعه بازداشت شدند.

قاسم‌‏فر و نيستاني، سردبير و كاريكاتوريست روزنامه ايران جمعه بازداشت شدند
مهرداد قاسم‌‌‏فر، سردبير ويژه‌‏نامه ايران جمعه و مانا نيستاني، كاريكاتوريست اين روزنامه از سوي دادسراي كاركنان دولت بازداشت شدند.
به گزارش خبرنگار "ايلنا"، به دنبال چاپ كاريكاتوري در روزنامه ايران جمعه كه در آن به شهروندان آذري‌‏زبان‌ توهين شده بود، مدعي‌‏العموم و وزارت اطلاعات از سردبير و طراح اين كاريكاتور به دادسراي كاركنان دولت شكايت كردند كه بر اساس احضاريه اين شعبه، مهرداد قاسم‌‏فر و مانا نيستاني صبح امروز در دادسراي كاركنان دولت حاضر شدند و به سوالات قاضي اسلامي پاسخ دادند.
در پايان اين جلسه، قاضي اسلامي براي سردبير و طراح كاريكاتور مورد نظر، قرار بازداشت موقت صادر كرد.

من اعصاب ندارم! کاریکاتوریست ایران را گرفتند
آقاجان! ماجرا را بیخودی شورش نکنیم. اشتباهی شده، و می‌توان از راه‌های منطقی‌تر هم وارد شد. و حالا کاریکاتوریست روزنامه را برای پاک کردن صورت مساله گرفته‌اند.

این مساله قابل درک است که برای خواباندن تشنج در مناطق آذری‌زبان باید کاری شود، ولی آیا راه بهتری وجود ندارد؟

امیدوارم ماجرا ختم به خیر شود و کاریکاتوریست روزنامه هم که شنیده‌ام عذرخواهی کرده، هرچه زودتر آزاد شود.

یاد خدابیامرز صابری بخیر. این جور مواقع ناجی افسانه‌ای می‌شد. و الان نیست.
تبريک
فرا رسيدن دوم خرداد را بر سيد​الماله​کشين، محمدعلی ابطحی تبريک و شادباش عرض کرده، برای او طول عمر و افزايش دور شکم مسالت می​دارم! وجود مبارک وی ثابت می​کند که همه شهروندان با هم برابرند، ولی برخی برابرترند. بله؟ بعله!!!

عکس از ساتيار امامی
مصلحت انديشي​هایی برای منفعت
به سخنان محمد رضا تاجيک، مشاور ارشد خاتمی توجه کنيد:

...خب طبيعتا تيمي که اطراف آقاي خاتمي جمع شده بود بيشتر شبيه يک طيف بود تا يک خط مشخص و گروه مشخص. در مورد همه آنها نمي توان يک جور قضاوت کرد. برخي از آنها هم اگر چه عزمي داشتند اما فاقد يک تئوري راهنماي عمل بودند. فاقد يک مانيفست مشخص بودند. عزم و جزم آنها هم ره به جايي نبرد. اما بسياري از آنها هم اصلا اراده کار اصلاحي نداشتند. آنها تلاش کردند خود را در درون جبهه اصلاحات خودي جلوه دهند ولي در عمل نقش مانع را در برابر جنبش اصلاحي بازي کردند.

مصلحت طلب بودند؟
ترديدي نيست. بسياري از آنها فضا را براي تحقق اهداف و منافع شخصي خود مناسب تشخيص دادند. آنها را نمي توان ماهيتا اصلاح طلب ناميد.
اشتباه لذت‌بخش ۹ سال پیش- قسمت سوم
الان بعد از ۹ سال که به آن روزها فکر می​کنم، هم تاسف می​خورم و هم خنده​ام می​گيرد! تاسف بابت آن چیزهايی که از دست داديم، و خنده به خاطر دلايل تاسفی که دارم می​خورم!

ما روزنامه​نگاران تنها منتقل کنندگان پیام​ها و ثبت​کنندگان بودیم، نه بوجود آورندگان ۲ خرداد. با این همه بدون ترجمه مزخرفات فلسفی رهبران اصلاحات، بخش بزرگی از مخاطبان سر در نمی​آوردند که ماجرا از چه قرار است. باید اعتراف کنم که خود ما هم سر در نیاوردیم، فقط سعی کردیم مسائل را قابل فهم اکثریت کنیم.

باید مغز خر خورده باشم که راضی به تکرار شرایط صدر اسلام در روزگار فعلی باشم! یعنی چه؟ تکرار جامعه مدینه​​النبی؟ این چه کرسی شعری است؟ این همه زحمت بکشی تازه بخواهی برگردی به روزگاری که درجه تکامل فکری مردم ۱۴۰۰ سال عقب​تر بوده است؟

نگاه من یکی این بود که مثلا سیستم جدید بیاید و ضعف​های اجرای قانون اساسی رفع شود و برخی مفاد قانون هم اصلاح شود و اجرا. قانون اساسی ما اینقدر معیوب است که حد ندارد، اما اگر همین قانون اساسی معیوب را درست تر اجرا می​کردند، گند کار به این اندازه در نمی​آمد.

کاری که اصلاح​طلبان زور زدند این بود که کارکرد قوه مجریه در دوران خاتمی را ضعیف​تر کردند و مجلس را هم بی​اثر.

وقتی به آن روزها فکر می​کنم و به حرف​های بر و بچه​هایی که در جلسات خصوصی سران جبهه ۲ خرداد رفت و آمد داشتند می​اندیشم، زورم می​گیرد! وقتی فکر می​کنم اکثریت مجاهدین انقلاب چقدر تمایل به ایجاد تغییر برای بهبود سیستم داشتند نه حفظ وضع موجود، دلم می​خواهد هر چه بد و بیراه است نثارشان کنم. کدام پدر آمرزیده​هایی بودند که ماجرای خودی و غیر خودی را باب کردند؟ عمه من بود؟ بهزاد نبوی تازه بعد این همه سال نشسته و با مهندس سحابی گفتگو کرده. ولی در طول ۸ سال اینقدر به خودش و سیستمش اطمینان داشت که همان نگاه غیر خودی به نهضت آزادی را ادامه می​داد.

در طول این سالیان برایم مسجل شد که سالم​ترین گروه حاکم بعد از انقلاب، همانا و همانا ملی مذهبی​ها بودند، با این مشکل که هیچگاه به طور منطقی بازسازی نشدند. درست است که بعضی​هایشان جوان​تر از فسیل​های ماقبل تاریخی چون یزدی، سحابی و صباغیان هستند، ولی این مشکلی را حل نمی​کند!

مشارکتی​ها و سازمانی​ها که غم نان و آب و سد و گاهی هم پتروپارس نمی​گذاشت به دفاع واقعی از آرمان​های اصلاحات برسند، از نیروی روزنامه​نگاران و دانشجویان با نامردی بهره بردند.

مجمع تکامل نیافته روحانیون که در عصر حجر سیر می​کرد و با نیروهای منفوری چون محتشمی​پور و مجید انصاری می​خواست به نحوی پدرخوانده اصلاحات باقی بماند.

کارگزاران هم که عروسک​های خیمه شب​بازی هاشمی بودند برای بقای قدرت سیاسی و اقتصادی و چانه زنی او.

وقتی ۴ سال پیش برای مصاحبه پیش کرباسچی رفتم و با دلخوری سعی می​کرد چيزی عليه پدرخوانده نگويد، می​دانستم خود را قربانی بازی سياسی ماندن هاشمی آن بالاها محسوب می​کند. هميشه افراد دو سه درجه دورتر از هاشمی هدف حملات بالايی​ها قرار می​گرفتند، ولی پدرخوانده از سانی و مايکل کورلئونه به خوبی دفاع می​کرد! پس کسی به راحتی سراغ آنها نمی​رفت.

وقتی امروز مصاحبه کرباسچی را می​خوانی که می​گويد: "به دوم خرداد که فکر مي کنم، حسرت مي خورم"، می​دانی با چه تاسفی این حرف را می​زند. کرباسچی هم گردن هاشمی حق داشت و هم گردن خاتمی. هر دوی اینها مقابل سیستم ضعیف عمل کردند. من کرباسچی را به هزار و یک دلیل غیر سیاسی شایسته بازجویی و پاسخ​گویی می​دانم، چرا که معتقدم به دزدان سرگردنه تیم اصفهان حاکم بر شهرداری امکان هر نوع سو استفاده​​ای داد و در مقابل​سان سکوت کرد. هیچگاه کسی نپرسید جمالی بحری که با پیکان به شهرداری آمد در سال ۱۳۷۸ با چه امکاناتی از مجموعه کنار رفت؟ کسی نپرسید کلاه​بردارانی که امور تبلیغات شهری را به دست داشتند چقدر مالیات دادند، کسی نپرسید سود میلیاردی سالانه همشهری به چه کسانی رسید؟ کسی نپرسید سهم آگهی​های کلان همشهری به جیب که رفت؟ کسی نپرسید پایان کار بسیاری از برج​های ناقص شمیران را به چه قیمتی صادر کردند و امضا؟ خیلی از سوالات را باید کرباسچی جواب می​داد، در عوض می​خواستند ببینند ناهارش جوجه کباب است یا خوراک عادی بقیه کارمندان شهرداری؟

ادامه دارد
جنبش اصلاح طلبی ایران در نهمین سالگرد دوم خرداد-بی بی سی
نيک آهنگ کوثر می گويد جنبش اصلاح طلبی ايران به فکر جديد و هماهنگی با مسائل روز دنيا نياز دارد و جوانان ايران که ۷۰ درصد جمعيت کشور را تشکيل می دهند، به پيران جبهه اصلاحات بی اعتماد هستند.

این وبلاگ مفید! را دیده‌اید؟
الان به لطف آفلاین یکی از دوستان این لینک را دیدم. عجب وبلاگی!

خودتان ببینید و تفسیر کنید!
عکاسی قبل از طلوع
امروز صبح دیدم که دوچرخه سواری از وبلاگ‌نویسی بهتر است، پس زدم بیرون. عجب هوای سردی هم بودها!


اشتباه لذت‌بخش ۹ سال پیش- قسمت دوم
بگذارید خیال‌تان را راحت کنم، اگر همین امروز هم دوم خرداد سال ۱۳۷۶ بود باز به خاتمی رای می‌دادم، ولی این بار پدر صاحب بچه را در آوردم تا بداند مسوولیت یعنی چه!

من با خاتمی قبل از آن تاریخ چند بار از نزدیک برخورد داشتم. قبل از استعفایش که آمده بود نمایشگاه مطبوعات و به زور کنار غرفه گل‌آقا نگهش داشتیم تا عکس بیاندازد و بعدش فلش دوربین من کار نکرد...مهمانی گل‌آقا در سال ۷۲ که فروزان آصف نخعی خواست با دکتر حبیبی مصاحبه کند و خدابیامرز صابری حالش را گرفت، و چند هفته بعد که خاتمی مهمان همشهری بود و نشست در سرویس ما کاریکاتورها را از اول نگاه کرد و هی از ما پرسید...

از او خوشم می‌آمد، دست خودم هم نبود. آدمی دوست داشتنی بود و محترم.

از ناطق هم بدم می‌آمد! جشنواره مطبوعات سال ۷۵ به برنده‌ها شرط کردند که باید در مراسمی که ناطق می‌آید حاضر باشند وگرنه جایزه بی جایزه. من هم نرفتم! البته دلیلش این بود که پدرم در دشت گره‌بایگان فسا نشان علمی ریاست جمهوری می‌گرفت و ترجیح دادم آنجا باشم.

چند باری هم در چیذر دیده بودمش با جماعت محافظ، وقتی به تالار ولی‌عصر که محل عروسی‌ها و جشن‌ها بازاری‌ها بود وارد می‌شد. می‌گفتند هر از گاهی به زورخانه طالقانی چیذر هم می‌رفت.

آن روزها درست بعد همایش بین‌المللی سیستم‌های سطوح آبگیر باران بود و حسابی خسته بودم. با این همه شور انتخابات باعث شد حتی نصف شب هم به فکر جور کردن سوژه باشم. خیلی وقت‌ها از خواب می پریدم، چیزی می‌نوشتم و دوباره می‌خوابیدم.

احساس عجیبی داشتیم، انگار آخرین روزهای آزادی‌مان بود و می‌خواستیم بیشترین بهره را ببریم. می‌دانستم اگر خاتمی شکست بخورد باید تا مدت‌ها از کار مطبوعاتی دور شوم و مثل بچه‌ آدم درس بخوانم. شاید هم به همین دلیل پایان نامه ام را تمام می‌کردم!

آن روزها درگیر کار دیگری هم بودم. معاونت آموزش و تحقیقت جهاد مسوول انتشار کاتالوگ موزه هاشمی رفسنجانی شده بود، و من و بعضی از بروبچه‌های همشهری هر از گاهی به ساختمان سفید ریاست جمهوری می‌رفتیم. آنجا هم کسب خبر جالب بود، بخصوص وقتی محافظان هاشمی دهان باز می‌کردند.

دوشنبه قبل از انتخابات بود. درست سه روز بعد از نماز جمعه طوفانی هاشمی که چپ‌های قدرش را ندانستند!سه نفر از راست‌ها آمده بودند اعتراض، و ما همزمان با آنها از پله‌ها بالا می‌رفتیم. قیافه غضبناک هاشمی آن بالای پله‌ها دیدنی بود. اینقدر ترسناک بود که حد ندارد. محافظ گنده‌ای داشت که وقتی هاشمی به او نگاه کرد، طرف ۲ متر عقب کشید. انگار حالا باید ازبرای محافظ رئیس جمهوری محافظ استخدام می‌کردند.

ما جلسه یک ساعته‌مان را با محسن هاشمی داشتیم و بعدش مدتی در طبقی دوم معطل ماندیم، یکی از محافظان هاشمی آمد برای سلام و علیک و دوست ما از او پرسید که محافظان آقای ناطق از کی در ریاست جمهوری مستقر می‌شوند؟ طرف پوزخندی زد و گفت از کجا معلوم که آنها بیایند؟ آنجا بود که انگشت بی‌ادبی‌ام خبردار شد که ماجرا دارد زیادی جالب می‌شود.

ادامه دارد
لب لعلی گزیده‌ام که مپرس، دلبری برگزیده‌ام که مپرس

ديدار رييس جمهور با جمعي از علما و روحانيون اندونزي/ مهدي قاسمي -ايسنا
آی قربون اون علما برم من! این روحانیت اندونزی چیه که ما تا حالا خبر نداشتیم؟

اشتباه لذت‌بخش ۹ سال پیش- قسمت اول
هر کدام از کسانی که در انتخابات ۹ سال پیش شرکت کرده‌اند خاطرات خاص خودشان را دارند. نگرانی‌ها، شادی‌ها، امیدواری‌ها، نا‌امیدی‌ها، غم‌ها، سرخوردگی‌ها و...

۹ سال پیش بسیاری از ما امیدی به شکست خوردن ناطق نوری‌نداشتیم. شکست ناطق با برنده شدن خاتمی فرق داشت! انتظار داشتیم سیستم با تقلب خاتمی را بازنده کند. ولی اشتباهات طرف مقابل و جنگ تبلیغاتی به خوبی کار خودش را کرد. عوامل دیگری هم نقش داشت...

بعدها که حجاریان در مصاحبه‌ای گفت که برنامه‌ای برای برنده شدن نداشتند و حد اکثر امیدشان بردن هفت هشت میلیون رای برای تشکیل و سازماندهی اقلیتی نیرومند بود، عرق سردی کردم. به عبارت آن لحظه فهمیدم که ما را قبل از بلوغ سراغ عروس خانم فرستاده اند.

امروز این طرف دنیا نشسته ام و دارم تاسف لحظات بسیاری را می خورم، شاید هم بیخودی تاسف می‌‌خورم...فردا کامنت می‌آید که تو هر چه داری از ۲ خرداد داری و غلط می‌کنی اعتراضیه می‌نویسی...فلانی هم توی چت می‌گوید که عجب ساده بودیم‌ها...آن یکی هم طبق معمول احساس شهیدان را پیدا می‌کند و از ارزش‌های والای انسانی بدست آمده می‌گوید و ...

دوم خرداد برای من یک خاصیت بسیار بزرگ داشت؛ چشمانم تقریبا باز شد. اینکه می‌گویم تقریبا به این لحاظ است که سال‌ها باید بگذرد تا بیاموزم چه فکر می‌کردیم و چه شد!!

الان به این نگاه رسیده‌ام که جامعه ما در آن لحظه آماده تحول نبود. گاهی وقت‌ها پای صحبت بعضی از سیاسیون که می‌نشینی به نکات جالبی بر می‌خوری که انگار از سر شکم سیری بیان شده، ولی تقریبا خریداری ندارد.

برای من صحبت‌های خبرنگارانی که از همان موقع درگیر ماجراها بودند جذاب‌تر است. وقتی امید پارسا‌نژاد و ژیلا بنی‌یعقوب وزیر ارشاد وقت را در کنار فرهنگسرای ارسباران گیر انداختند، و ژیلا با همان پیگیری همیشگی، میرسلیم کم مو را کچل کرد، و روز بعد خوانندگان همشهری فهمیدند طرف چند مرده حلاج است، برای خیلی از ما مسجل بود که ایجاد ممنوعیت برای جماعت فرهنگی در تبلیغ برای خاتمی نشان از استرس جناح راستی داشت که جامعه اسلامی قصاب‌ها و سالامبورفروش‌ها و پوست‌کن‌ها و ...برایش تبلیغ می‌کردند.

بر وبچه‌هایی که به ستاد‌های خاتمی می‌رفتند و ماجراهای آنجا را تعریف می‌کردند و چکیده وقایع را به گوش ما می‌رساندند باید الان بگویند برداشت‌شان چیست؟ بچه‌های ستاد به‌آفرین که می‌خواستند درش را ببندند و مرتضی‌حاجی مسوول ستاد خاتمی جلوی آنها ایستاد حتما خاطرات بامزه‌ای دارند.

یادم نمی‌رود بعد شکست محافظه‌کاران انگلیس در انتخابات ماه می ۱۹۹۷، با لقمانی دبیر سرویس سیاسی وقت روزنامه و چند نفر دیگر می‌خندیدیم و می‌گفتیم آیا همچنین چیزی در اینجا هم ممکن است؟ پروین امامی که تفریحش شده بود کسب اخبار ریشهری و یکی از بچه‌ها که خیلی دلش می‌خواست فکر کنیم اگر ریشهری به قدرت برسد حتما سردبیر همشهری خواهد شد!

آن روزها صحبت‌های زیدآبادی که گمانم هنوز سیبیل نازکی زورویی خود را داشت، بیات که دبیر سرویس اجتماعی بود، شکری که هفته‌نامه روز هفتم را در می‌آورد خیلی شنونده داشت. فروزان آصف نخعی با آن شور وحشتناکش می‌آمد نظر می‌داد...

هر کدام از ما که می‌توانستیم به جایی برویم و خبری کسب کنیم، سعی داشتیم نقشی در انتقال اطلاعات به سهم خود بازی کنیم. خیلی از خبرها در همشهری درج نمی‌شد ولی در روزنامه‌ها و ویژه‌نامه‌های دیگر چاپش می‌کردند. البته همشهری محل صفحه‌بندی ویژه‌نامه‌های خیلی از روزنامه‌ها شده بود. جالب بود که ویژه‌نامه سلام، کار و کارگر و ... دقیقا با لی‌آوت همشهری چاپ می‌شد!

یادم می‌آید یکی از بچه‌های آرشیو همشهری به من گفت که بعضی از بچه‌ها که در ستاد خاتمی کار می‌کنند از روی کاریکاتورهای رد شده من فتوکپی می‌گیرند و این طرف و آن طرف می‌برند. باورم نشد تا وقتی که یکی از همکلاسی‌ها در دانشگاه به من کاری را نشان می‌داد و می‌پرسید در کدام شماره همشهری چاپ شده؟

ادامه دارد
Sunday, May 21, 2006
تنبلی آرد به چشمان تو خواب - آنهم زیادی
ما ساعت ۵ صبح گرفتیم خوابیدیم، اما به زور ساعت ۳ بیدار شدیم. انگار دچار خواب درمانی باشیم!خواب دیدم دارم برای امتحانی آماده می‌شوم و یکی از دوستانم هم که الان در کانادا است جزوه را برداشته و دارد خر می‌زند! حالا ما هرچه داد و فریاد می‌زنیم که سپهر! بابا بگذار ما هم یک لقمه جزوه بخوریم! از ما اصرار، از او هم انکار!

از خواب که بیدار شدم، به او زنگ زدم و خوابم را تعریف کردم، گفت اتفاقا دارد برای یک امتحان مهم در آخر ماه جاری اآماده می‌شود و شدیدا هم نگران است!

نشد خواب پولدار شدن یا بردن قرعه کشی ببینیم و بعدش بیدار شویم و راست از آب در بیاید، ولی امتحان و مکافات و بدبختی، همه اش مستجاب می‌شود!
Over the Hedge

امروز ناراضی از فیلم "رمز داوینچی" رفتم این کارتون سه بعدی را دیدم. اینقدر خندیدم که حد ندارد. اگر وقتش را داشتید و یا فیلمی‌تان نسخه خوبش را دریافت کرد، حتما ببینیدش!
نوشتن برای دل خود یا برای دل دیگران یا هر دو
یکی از نکات بامزه‌ای که تازگی‌ها دارد وبلا گردنم می‌شود، انتظار تند و تیز و معترضانه بعضی از خوانندگان است که می‌گویند چرا این را نوشتی و چرا آنرا ننوشتی؟

قرار است این وبلاگ شخصی هم باشد، مگر نه؟ علتی که آمارگیر رویش نگذاشته ام این است که بر اساس نظرسنجی سوژه‌هایم را انتخاب نکنم و بروم سراغ مسائلی که برایم مهم‌تر است! هر کدام از ما قرار است خودمان باشیم، و این "بی‌خود" بودن باعث "بیخود" بودنمان خواهد شد.

از اینکه چیزی بنویسم که دل کسی را شاد کند، خوشحال می‌شوم، از اینکه مساله‌ای را مطرح کنم که مساله کسان دیگری هم باشد، بیشتر! ولی اینکه دغدغه‌ام دقیقا دغدغه دیگران باشد، نه ممکن است نه میسر!

امروز داشتم در مورد دوم خرداد فکر می‌کردم، به مسائلی که در ۹ سال گذشته تجربه کرده‌ایم و مکافاتی که خیلی از همکارانم کشیده‌اند. انتظار بسیاری که ما روزنامه‌نگاران گردن نازک، به جای آنان گردن کلفتی کنیم و به جای قلم‌زنی، فعال سیاسی باشیم و احتمالا شهید شویم!

مطمئنا بعضی دیدگاه‌های مرا بسیاری از بر وبچه‌های طرفدار مشارکت و کارگزاران نخواهند پسندید، راستی‌ها هم که از نگاه من متنفرند، جماعت سلطنت‌طلب هم هکذا، طرفداران نفوذ آمریکا هم بدتر از همه. حالا مگر من نوعی مرض دارم چیزی بنویسم که همه را ناراحت کند؟ جواب ساده است! بله! مرض دارم!

شاید نگاهم به مسائل اخلاقی و روابط عاطفی و جنسی با نظر خیلی‌ها یکسان نباشد، خب نباشد! مگر قرار است بر اساس نظر آنان زندگی کنم و حرف بزنم و فکر کنم؟ دموکراسی این نیست که همه مثل هم باشند که؟ تفاوت‌ها است که باعث رشد همه ما می شود نه یکسان سازی! شاید من هم انتظار بیخودی از بقیه دارم که به حرف‌های خودشان پایبند باشند! شاید عدم پایداری هم نوعی روال اخلاقی جدید باشد! نیست؟ شاید بعدها به این نتیجه رسیدم که هم فرم و هم محتوای حرف‌هایم اشتباه بوده، ولی تا آن زمان نمی‌خواهم مثل بقیه فکر کنم و بنویسم.

به هر حال، چیز جالبی که از وبلاگ‌نویسی فرا گرفته‌ام، امکان نقد و نقد شدن است. باید دروغگو باشم که بگویم عاشق عیب و ایرادی هستم که خوانندگان از من می‌گیرند، ولی دریافته‌ام که سنگ خارا هم وقتی جلا می‌یابد قابل توجه می‌شود. بدون پرداخت، بدون تراش کامل نخواهیم شد! پس از نظراتتان ممنونم.

در خاتمه باید بگویم که تقریبا ۹۵% نظرات منعکس می شود، برخی که مودبانه نیست(۳%) اصلاح و آنهایی که کاملا بی‌ربط است قیچی!
تمرین عکاسی امشب
امشب هوس کردم قبل از سینما و بعد از آن به سراغ برج سی‌ان بروم. باد خوبی هم می‌آمد و حسابی سرد شد.