سال ۷۱ بود. با بر و بچههای چند تا از نشریات میرفتیم زمین ورزش مدرسه راهنمایی روبروی خیابان آپادانا. از سروش نوجوان، مهرداد غفارزاده، افشین علا، عموزاده خلیلی و قیصر امینپور و چند نفری دیگر میآمدند.
از ماهنامه همشهری، من و ابراهیم نبوی و نیلچیان و حسن سلیمانی بودیم. احمد غلامی هم از کیهان بچهها میآمد.
بازیها چنان جدی و غیرتی و تند بود که دعا میکردی عموزاده و غلامی مقابل هم قرار نگیرند. بدبخت دروازهبانها...که من هم یکیشان بودم. ترجیح میدادم گل بخورم تا اینکه توپ دو پوسته صاف بخورد توی سرو صورتم.
آنجا بود که سلام و علیک با این جماعت و قیصر امینپور شروع شد.
هر از گاهی میدیدمش، و همیشه متین بود و آرام.
دیروز، خبر رفتنش برایم عجیب بود. ولی نه، شوکه نشدم. از وقتی عمران رفت، این حس لعنتی به من دست داده که همه آرام آرام میروند، چه پیر و چه جوان. انگار همه میخواهند مهاجرت کنند از آن خراب شده. یا به آن دنیا یا به جایی در این دنیا.
در خبرها خواندم که او زمانی جزو دانشجویان خط امامی بوده، ولی حاضر نشده برای کسب قدرت وارد بازیهایی شود که بقیه شدند.
خدایش رحمت کناد.
Labels: قیصر
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
من از این عقیده که داد بزنی به چه کسی رای بدهید و به چه کسی رای ندهید بدم میآید. ولی می توانم بگویم رای میدهم، یا رای نمیدهم، و اگر به خودم برسد، حتی خواهم گفت که لطفا به من رای ندهید، چون مورد مربوط به خودم میشود.
و اینکه از وبلاگهای مسابقه دویچهوله آیا به هیچکدام رای دادم؟ بله. به
حاجیواشنگتن رای دادم. اگر میتوانستم به دو سهتای دیگر هم رای میدادم، ولی انتخاب ناخودآگاهم بود.
یکی از نکات مثبت حاجی، اعتدالش است. چیزی که در وبلاگ خودم کم میبینم که ناشی از اخلاق دور از اعتدال خودم است.
به هر حال از مسیح، جمهور و حرفهخبرنگار باید عذر بخواهم که نتوانستم به آنها رای بدهم. وبلاگ آنها را هم دوست دارم.
Labels: وبلاگبازی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آدم نمی تواند با ۴۷ ساعت اقامت در یک کشور به یک نظر قاطع برسد، اما بینظر هم نمی تواند بماند.
اول، هواپیمایی مجار، یا مالو، خیلی هستهای(تخمی) بود. بعضی از مهماندارانش نمیتوانستند درست انگلیسی صحبت کنند. انگار مساله زبان مشکل چندانی برای این جماعت نیست. هواپیمایش خیلی تمیز نبود. برای یک شرکت هواپیمایی که وارد معامله با هواپیماییهای بزرگ اروپایی و آمریکایی شده، این یک امتیاز محسوب نمیشود.
مسافران: وقتی هواپیما فرود آمد، یک دقیقه دست زدند. کف کردم.
فرودگاه: خیلی تر و تمیز نبود. برخورد افسران گمرک با مسافران متفاوت بود. همچنین خانم کارمندی که باید به من کارت پرواز را میداد، نمیدانست با گذرنامه ایرانیام چه کند. مرا ۱۲ دقیقه معطل کرد، تا بالاخره خودم برایش توضیح دادم که چی به چی است. قبلش نگذاشت.
سالن ترانزیت: افتضاح، گرم، بدون تهویه هوای درست و حسابی. باور کردنی نبود که مسافرانی که میخواستند به تورنتو بیایند، یک ساعت در صف مانده بودن و بشدت عرق میریختند.
جادهها: از بوداپشت(بوداپست) تا شهر پیچ، نزدیک به سه ساعت راه است. شرکتهایی کار حمل و نقل مسافران به فرودگاه و بالعکس را انجام می دهند. هزینهاش هم برای رفت و و آمد نزدیک به صد دلار میشود که منطقی است. جادههای قدیمی بین شهری بعضا بازمانده از عهد کمونیستهاست و خیلی آباد نیست، ولی بزرگراههای محدود خوبی دارد.
خودروها: همه جور اتومبیلی میتوانید پیدا کنید. از لادا و دیگر خودروهای روسی عهد دقیانوس تا آخرین مدلهای اروپایی. دلم تازه شد وقتی پژو دیدم! این نبود پژو در کانادا مرا دچار نوستالژی بدی کرده است.
روستاها و شهرها: توی راه سه ساعته به خوبی بافت روستایی پیشرفت نکرده را میتوانستی ببینی. کلیساهای بین راه و دسته گل بر نمادهای مذهبی نشان از اعتقادات حد اقل بخشی از مجارها به مقدسات دارد. معماری شهرها دوگانه است، قدیمیاش چیزی شبیه بازماندههای امپراطوری اطریش و جدیدش حاصل تحولات قرن بیستم در دوران کمونیستها.
میراث فرهنگی: برایم جالب بود وقتی میدیدیم مسجد دوران عثمانی را فقط با قرار دادن یک صلیب بالای هلال اسلامی حفظ کردهاند. میتوانستی دورههای مختلف سیاسی و اجتماعی را در میدان اصل شهر پیچ ببینی.
فروشگاهها: در کوچه منتهی به میدان اصلی شهر، نمایندگیهای مارکهای مهم را میبینی. در "مال" یا پاساژ بزرگی که یک کیلومتر پایین تر است، نمامی نمادهای غربی شدن را میبینی و لمس میکنی. حس میکنی دوست دارند هر چه زودتر به بقیه دنیا بپیوندند، ولی به چخه قیمتی، معلثم نیست.
تکدیگری: چیزی که فراوان بود، گدا! میگویند این گداها از روز خروج از اردوی کمونیسم سر وکلهشان پیدا شد. در جاده، راننده چند بار زنان خیابانی را نشانم داد که میتوانستی "زنان جادهای" هم نامگذاریشان کنی. میگفت خود را به ۴۰۰۰ فورینت تا دههزار فورینت میفروشند. هر یورو چیزی در حدود ۲۴۵ فورینت است.
قیمت بنزین: قیمت بنزین در مجارستان بین ۲۷۰ تا ۳۰۰ فورینت است. قیمت بنزین در پمپهای شرکتهای مختلف متفاوت است، مثلا قیمت بنزین در پمپ لوکاویل ارزانتر از پمپ بنزینهای دیگر بود.
قیافه مردم: راستش در سفر به کرواسی شنیده بودم که کرواتها خودشان را برتر از همسایههای خود میپندارند، ولی تا زمان سفر به مجارستان باورم نمیشد که چقدر حق با کرواتها بوده است. خوشگل و خوشتیپ دارند، اما میازن فراوانیاش تو را اندکی نا امید میکند. تا دلت بخواهد زنهای مسن با موهای رنگ کرده قرمز و نارنجی میبینی با پوستهایی بشدت شکسته.
Labels: مجارستان
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
باز حضرت
سخن ما را شرمنده کرد. من هر چه بیشتر میگذرد حس میکنم وبلاگم خیلی چیزها کم دارد و کاش میشد پربارترش کرد. حالا که "سخن" تحویلش گرفته، باید جدی جدی به دادش برسم.
کمال عزیز به وردپرس تغییرش دارد میدهد و آرام آرام به ساختار جدید اسباب کشی خواهد کرد.
خوشبختانه حضرت ف.م.سخن به سراغ کاریکاتورهای روز و نوشتههای کلاغستون هم خواهد رفت که میدانم پنبهام عملا زده خواهد شد! ممنون میشوم. کاریکاتوریست خوبی که نشدم. طنز نویس نیستم. ولی آنقدر رویم زیاد است که تلاش کنم تا به آن چیزی که میخواهم نزدیک شوم. و میدانم نقد کسی چون ف.م.سخن کمکم خواهد کرد، هرچند مدتی هم ناراحت شوم.
سپاس
Labels: ف.م.سخن
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دوستان! واقعا حال کردم و در عین حال، خودم را به شرمندهگی هم زدم. کلی لطف کردید.
چند نفری هم در باب خاطرات بنده در باب رفاه و ثروت و این حرفها نوشته بودند، همراه با سوالهای دیگر که یا بعدها جواب خواهم داد، یا زیر سیبیلی رد خواهم شد.
ولی در باب زندگی در ولایات متحده:
پدرم دوران تحصیل لیسانس و فوقلیسانسش را در آمریکا سپری کرد. آن هم با پول کارگری. با آنکه پدرش تیمسار بود، یک قران از او نگرفت. تابستانها هم در کارخانه کمپوتسازی کار میکرد.
بعد از چند سال کار برای موسسه تحقیقات جنگلها و مراتع، و اجرای دو سه طرح آبخیزداری، برای گرفتن دکترا اعزامش کردند به همان دانشگاه قبلیاش، که این دفعه زن و فرزند هم آوارش بودند.
زندگی دانشجویی خانواده ما بشدت محدود و نسبتا فقیرانه بود. با حداقل زندگی میکردیم که بتوانیم تا قسط بعدی بورس بکشانیم. ولی همینش را هم دوست داشتم. زندگی بسیار ساده ولی دلپذیری بود. بعد از بازگشت هم پدرم هم محقق موسسه تحقیقات بود و هم مدرس دانشکده منابع طبیعی.
سالها بعد هم به شیراز و ممسنی رفتیم. مدتی را در یک کاروان، در ده شور جونگان ممسنی زندگی کردیم. کاری که کمتر استاد دانشگاهی میکند. از گیشا بروی وسط ده، بدون آب و برق و ...مادرم هم برای کارشناسها و رانندههای بولدوزر و کارگرها آشپزی میکرد. هیچوقت یادم نمیرود وقتی داشت پوست سیبزمینیها را میگرفت و با چنگال عقربهای زرد را میانداخت بیرون کاروان. مادر من که از سوسک میترسید، حال بیخیال عقرب و رتیل شده بود.
پدرم بابت زندگی در خارج از تهران و کارش حق ماموریت نگرفت. مرخصی نرفت و بارها دوستان سابق و مقامهای وزارت کشاورزی برایش دردسر درست کردند. چون کار میکرد و با کارش، تنبلی و بیقیدی بقیه را زیر سوال می برد.
در سال ۱۳۶۲، وقتی از سفر تحقیقی چین باز میگشت، مقامهای عزیز وزارت کشاورزی همان حقوق کارمندیاش را به یک سوم رساندند. ما پول اجاره هم نداشتیم که بدهیم. نصف بیشتر عمرم اجارهنشین بودهایم، چون اغلب هشتمان گروی نهمان بود.
...
مدتها مجبور بودیم با پدربزرگم زندگی کنیم چون توانمان محدود بود. یادم نمیرودد وقتی در سال ۶۳ پدرم دو هفته به ماموریت رفته بود و با پول قلک من زندگی کردیم. خیال میکنید شوخی میکنم؟ زندگی محقق برجسته مملکت که به کسی باج نمیدهد از این بهتر نمیشود.
اجاره خانهای که در تهران داشتیم سالها صرف پرداخت قسطهایش شد. روی آن هم نمیتوانستیم حساب کنیم. بعد از سال ۶۷ هم داستانی دیگر داشت که شاید کسانی راضی به گفته شدنش نباشند. هر چند داستان قشنگی بود.
...
پدرم عملا در سال ۷۴ موفق به خرید خانه در شیراز شد. یعنی در ۵۹ سالگی. این از وضع او.
...
از رفاه پسرش پرسیدید؟
با حقوق هزار تومان در گلآقا شروع کردم و از سال ۷۱ وقتی درس دوره لیسانش تمام شد، چون پیشنهاد پدرم را برای ادامه تحصیل در رشته آبشناسی قبول نکردم، کمکهای پدری قطع شد و دیگر روی پای خودم ایستاده بودم.
...
...
...
تا آمدم سر و سامان بگیرم و شرکتی راه انداختیم، مکافاتهای برادران عزیز شروع شد و یک سال بعدش مجبور به ترک ایران شدم. این هم لذت ۱۲ سال کار مستمر در مطبوعات ایران.
...
در کانادا هم تا دوسال کارگری و خردهکاری کردم. کار در خشکشویی، و کشیدن طرحهای سفارشی تبلیغاتی و غیر تبلیغاتی. وقتی هم کارم را در خبرگزاری بورس شروع کردم، شیفت شب را گرفتم چون میتوانستم به کارهای روزآنلاین برسم.
الان هم تقریبا روزی ۱۴ ساعت کار میکنم که گاهی از حد توانم بیشتر است و کم میآورم. میگرن و کمردرد داشته باشید، میفهمید چه میگویم. البته باید اعتراف کنم اعتیاد به کار اخلاق آدم را بشدت گند میکند... شاکرم. هر چه دارم از سرم هم زیاد است.
خیلی چیزهای دیگر را نوشتم و پاک کردم، چون دیدم ممکن است خانوادهام دوست نداشته باشند سختیها و جزئیات مکافاتهای آن سالها روی وبلاگ بیاید.
Labels: رفاه
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
بعد از یک سفر ده ساعته از بوداپست(بوداپشت) رسیدم ولایت خودمون.
الان هم باید برم خرید که یخچال به سیاهچال شباهت بیشتری پیدا کرده.
سفر کوتاه خوبی بود، فقط حیف که مملکت مجار، یا ابری بود، یا مهآلود و بارانی.
برگردم خانه، عکسها را می گذارم به امید خدا...
در ضمن، برای خنده حضار، وکیل داماد هم شدیم از نوع اسلامی...آقای دکتر...وکیلم...؟
Labels: مجارستان
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
الان از شهر شرير پرور
پيچ مجارستان گزارش میکنم...جای شما خالي، هوا ابری است...
صفحه کليد مجاری هم دهان مبارک ما راصاف فرموده...
فردا عکسها را میگذارم. انشاالله
Labels: Hungary
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
خب. من چون خودم را خیلی تحویل میگیرم، ترجیح میدهم به خودم بابت بدنیا آمدن به وقت تهران حال اساسی بدهم!
۳۸ سال پیش در چنین روزی، البته در ساعت ۵ صبح به وقت تهران در بیمارستان میثاقیه که متاسفانه نامش بعد از انقلاب شد مصطفیخمینی، به طور طبیعی به دنیا آمدم و چون ظاهرا روز ۱۵ شعبان بود، اسم دومم هم شد مهدی، ولی در ۹۹.۹ در صد مواقع از آن یاد نمیکنم.
مادرم، نامش "نیکی" است و پدرم هم "آهنگ"، در نتیجه اتحاد مزدوج این دو نتیجهاش شد "نیکآهنگ". پدرم که تازه از ولایات متحده آمده بود و داشت طرح آبخیزداری بالای سد لتیان را پیاده میکرد، گردنه قوچک که تبدیل شد به پایان نامهدکترایش را برادر ناتنیما قرار داد و ما از همان کودکی عاشق این آقا داداش سر سبز بودیم.
آن موقعها انگاری خانه ما اطراف خیابان "میکده" در بولوار الیزابت بود، و بعدها رفتیم چهارراه دلبخواه در نزدیکی چهار راه سلطنت آباد، و سنه ۵۲ هم شدیم اهلالگیشا!
پدر گرانقدر ما دست ما را در سنه ۱۳۵۳ گرفت و برد ولایات متحده که همیشه در دلمان به او بد و بیراه میگوییم که چرا برگشتیم ایران!
وقتی هم در سال ۵۵ بازگشتیم، هر چه دعا کردیم که این باباجان دست از میهن عزیز بشوید، نشست که نشست. بعدها به این دلیل که تصمیم گرفت پیشنهادهای کاری درست و حسابی و آبدار "فائو" را نپذیرد و به جایش به ده برود و کار تحقیقی کند، بیشتر حالم گرفت شد، ولی وقتی نتیجه کارش را دیدم، بشدت خوشحال شدم که دعایم هیچگاه نگرفت.
چند سال زندگی مجدد در تهران باعث شد که بگویم کاچی بعض هیچی ولی از شانس مزخرفم راهی ده شدیم. یک سال و اندی زندگی در نورآباد ممسنی و ۶ سال در شیراز باعث شد به هر طریق که ممکن بود درس بخوانم تا از کنکور سراسری جان سالم در آورم و سر از گروه زمینشناسی دانشگاه تهران در بیاورم.
وقتی از آذر ۶۹ بعد از اندکی سر خوردن در کوه که میرفت تبدیل به سقوطی ۳۰۰ متری در گنبد نمکی حاجیآباد بندرعباس شود، ضربان قلبم رسید به دویست و خردهایی، این طنابکهای مسخره دریچه میترال ما جر خوردند و به مدت دو سال مشتری دائم متخصصان قلب شدم. اینجا بود که فهمیدم نمیتوانم زمین شناس کوه و بیابان باشم، و تصادفا چون کاریکاتور را شروع کرده بودم، شدم کاریکاتوریست.
یکی از بچههای دانشکده هم کپی کاریکاتورهایی که از استادانم کشیده بودم را داد به رفیقش در گلآقا، و آن رفیق که "ن.شلغم" نام داشت، زنگ زد خانهمان و من از تابستان ۱۳۷۰ گلآقایی شدم. سال ۷۱ سر از ماهنامه همشهری در آوردم و سال ۷۲ هم روزنامه همشهری.
چون میخواستم سربازی نروم، درس خواندم و در کنکنور سراسری فوق لیسانس، شدم نفر اول گرایش چینه فسیل و نفر چهارم رسوبشناسی. سال ۱۳۷۶ هم ضمن آنکه خیلی خوشحال بودم دوم خردادی همم وجود داشته، ازدواج کردم، البته در ۱۵ شعبان آن سال! دو سال بعدش هم پدر شدم و چون آن موقع اعلام کرده بودند که سربازی را میفروشند، به دلیل علاقه به خدمت وظیفه، از درس و مدرسه جدا شدم و فوق را ناتمام رها کردم و سربازیام را خریدم تا دخترم بیخودی برای دیدن پدرش به پادگان نرود.
هنوز در خوشی این فرار از پادگان بودم که مجبور شدم به سرباز زندان اوین در بهمن ۷۸ سلام کنم، و وقتی فهمید من چهکاره هستم، از من خواست کاریکاتورش را بکشم، و البته او هم حال دادو وقتی قرصهای قلب و اعصابم را آوردند، عین قرقی آورد و به دست من رساند. با دیدن زندانیانی که سالها بازداشت موقت بودند، تصمیم گرفتم ریش بگذارم تا بعد از چند سال حسابی دراز شود ولی بعد از ۶۶ روز مرا انداختند بیرون.
از ۲۱بهمن ۷۸ تا روز ۵ تیر ۱۳۸۲ با آنکه آزاد بودم، اندکی دهانم سرویس شد، و تصمیم گرفتم خودم را از ۶ تیر ۸۲ به بعد در کانادا زندانی کنم. البته این تصمیم چندان با استقبال روبرو نشد و چهار سال همسرم و دخترم را تنها از طریق اینترنت میدیدم.
از ژانویه پیش تا کنون هم دانشجو هستم و سعی کردهام بعد از سالها بچه خوبی باشم و درسم را بخوانم. حد اقل میتوانم پدرم را خوشحال کنم که پسرش معدلش شده ۳.۷۷ از ۴ و اندکی وقت مبارکش را تلف نکرده است.
یادم میآید روزگاری چون نی قلیان لاغر بودمو الان هیکلم شده عین مخزن قلیان! میتوانم ادعا کنم که از روز بدنیا آامدنم ۱۰۰ کیلو چاقتر شدهام. آن روز ۵ کیلو بودم!
در این لحظه هم نمیدانم چرا هر کسی که دو و برم نشسته دارد "مجاری"صحبت میکند. فردا دلیلش را حتما میفهمم!
-------------------------
داداش بزرگه بودن هم نعمتی هستها! البته داشتن خواهری چون شباهنگ و برادری چون نیکرای باعث میشود برای آنها اظهار تاسف کنم و برای خودم اظهار شادمانی. آخر طفلکیها چه گناهی کرده بودند برادر بداخلاقی مثل من داشته باشند؟
Labels: تولد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

اگر در جریان ماجراهای آخبار جعلیای که منجر به آغاز جنگ عراق شد باشید، حتما اسم چند نفر را یا شنیدهاید یا خواندهاید.
جوزف ویلسن و
والری پلیم. اولی سفیر سابق آمریکا بود و دیگری مامور سیآیای. وقتی هویت دومی بوسیله رابرت نوواک برملا شد، همه فهمیدند که والری پلیم، همسر جوزف ویلسن است. خب باشد! ولی ماجرا وقتی جدی شد که خیلیها متوجه شدند که این زن و شوهر در ماموریتهایی معاملات احتمالی عراق برای خرید مواد هستهای از آفریقا را زیر نظر گرفته بودند.
در سال ۲۰۰۳ وقتی بوش ادعا کرده بود که انگلیسیها سر از معاملات هستهای عرقاق با آفریقاییها در آوردهاند، ویلسن مقالهای در نیویورک تایمز نوشت تحت عنوان "آنچه در آفریقا نیافتم". او نشان داد که اطلاعات ادعا شده اغراقآمیز است و فقط بهانهای بوده برای خطرناک نشان دادن عراق. ویلسن کسی بود که اطلاعات نسبتا کاملی داشت و میدانست بوش ...شعر گفته است.
جماعت نو-محافظهکار دور و بر دیک چنی، برای از بین بردن اعتبار ویلسن، با دادن نام همسر ویلسن که عملا جاسوس سیآیای بود و نباید نامی از او برده میشد، دردسر زیادی برای او و همسرش درست کردند. شکایت والری پلیم از این جماعت نتیجهاش محاکمه "سکوتر لیبی" و چند جابجایی عمده در ساختار قدرت آمریکا بود.
همین چند هفته پیش والری پلیم کتابش را منتشر کرد. کتابی که اول میبایستی به تایید سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا میرسید. جالب اینجا بود که بعضی از بخشهایی که باید سانسور میشد، قبلا در مطبوعات آمریکا منتشر شده بود.
ناشر و خود والری پلیم هم بدجنسی نکردند و کتاب را با بخشهای خط خورده منتشر کردند! امشب میخواهم تا آنجا که میتوانم بخوانمش، حالا هرنکته جالبی هم به نظرم رسید برایتان خواهم نوشت.
اگر هم می توانید "یوتیوب" را باز کنید، حتما بخشهای مربوط به جلسات او در
کنگره را ببینید.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
نیکان: پاشو مرد، آدم شب تولدش که نمیافته خونه...
نیک آهنگ: بابا خب حال ندارم، این گرم و سرد شدن هوا آدمو از پا میندازه!
نیکان: دِنشد...
نیکآهنگ: برو کنار بذار باد بیاد...
نیکان: تنبل شیرازی!
نیکآهنگ: مردک! شیرازی یعنی تنبل!
نیکان: چیه امروز ولو شدی؟ سر کارآموزیات هم نرفتی...
نیکآهنگ: بابا من شونصد ساله روز ۴ آبان افسرده میشم! هم از ممد رضا شاه بدم میاد، هم از این روز!
نیکان؛ حال چیکار داری به آدم مرده؟
نیکآهنگ: ازگل عوضی! یادت رفته چند بار روز ۴ آبان از کلاس انداختن ما رو بیرون...چند دفعه فرستادن ما رو دفتر...چند بار بابا حالمونو گرفت؟
نیکان: خب آره...تقصیر تو بود با اون یه دنده بازیهات.
نیکآهنگ: برو بابا محافظهکار...هرچی من کشیدم از دست تو بود ملعون!
نیکان: آروم! اسکت! مردک، مگه من نبودم پارسال نذاشتم اون خربازیهاتو ادامه بدی؟ داشتی گند میزدی به زندگیات با اون دعواهای وبلاگیات! همین پارسال بود که بهت تشر زدم...بد بود؟
نیکآهنگ: ...ای...نه، ولی من حال میکردم با اون وحشیبازیهای وبلاگی...کلی دعوا راه مینداختم...یادش بخیر...
نیکان: آره...شده بودی یه جونور وحشی عقدهای...حالا لااقل یک کمی آدم شدی...یک کمی البته...
نیکآهنگ: اون که به ما نریده بود، کلاغ کون دریده بود...
نیکان: بسه...شب تولدت از این شکرخوریهای زیادی نکن...
نیکآهنگ: ول کن بابا...دیر شد...من رفتم
Labels: تولد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ولادیمیر پوتین و سکس سیاسی ولادیمیر پوتین گفت: دست درازي به ثروت کشورها، نوعی سکس سیاسی است. با توجه به اینکه از دوران قاجار تا کنون به ثروتهای ملی ما دست درازی شده و ما جیکمان در نیامده، احتمالا شدیدا از سکس سیاسی لذت میبریم و به این لذت بردن هم عادت کردهایم!
Labels: کلاغستون
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

امشب رفتم این فیلم را دیدم. ماجرای انتقال غیر قانونی متهمان همراهی با تروریستها به زندانهایی در خارج از آمریکا است که آنجا حسابی بازجویی شوند.
امروز صبح هم در جلسه گروهی از نمایندگان کنگره با وزیر خارجه آمریکا، "رایس" به نحوی اعتراف کرد که در انتقال "ماهه عرار" اشتباهی صورت گرفته است. عرار، مهندس کانادایی که اصالتا عرب بود در بازگشت به کانادا از طریق آمریکا، بازداشت شد و آمریکاییها او را به سوریه فرستادند. در آنجا شکنجه شد و شانس آورد که شهروند کانادا بود و بعضی رسانهها کلی سرو صدا کردند و آخرالامر به کانادا بازگشت.

او به مجرد ورود به کانادا، علیه دولت کانادا که به نحوی با آمریکاییها همکاری کرده بود، شکایت کرد و نهایتا دولت موظف شدبه او ۱۰ میلیون دلار بپردازد و نخستوزیر هم از او معذرت خواست.
هفته پیش نمایندههای کنگره آمریکا در یک جلسه که عرار فقط از طریق ویدئو-کنفرانس میتوانست در آن حاضر باشد - چون اجازه ورود به آمریکا را ندارد - از او عذرخواهی کردند.
اکران فیلم همزمان با جلسات کنگره باعث شده این کار سیآیای درمعرض نقد خیلیها قرار گیرد.
اگر توانستید، فیلم را ببینید!
Labels: Rendition
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

تصادفا بیدار بشوی، تصادفا یکی از لینکهای آهنگین را دنبال کنی و برسی به موسقی متن فیلمی که بار اولی که دیدیاش، دل نکندی و دو شبانه روز زندگی را تعطیل کردی تا حساش کنی.
تابستان ۷۲ بود گمانم. عمویام تابستانها میرفت فرانسه و خانهاش دست من و پسرعمههایم بود. از داور چند تا فیلم گرفتم، یکیاش فیلمی ایتالیایی بود که در بارهاش خوانده بودم.
نسخه ۱۵۴ دقیقهای فیلم بود. در نسخه کوتاه شده که اتفاقا اسکار هم برد، نمیبینی سالواتوره به عشق قدیمیاش میرسد، و نمیفهمی نقش آلفردو در ایجاد جدایی چه بوده.
این فیلم شدیدا اشکم را در آورد. امروز هم اگر ببینمش میدانم چنین خواهد کرد.
این فیلم را هفت بار در طی دو روز دیدم. سر کار هم نرفتم تا با دل راحت ببینم. چقدر خوب بود آن زمانها نه اینترنتی بود و نه موبایلی تا مزاحمت باشند!
Labels: روزی روزگاری سینما
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
طلاق لاریجانی بعد از دو سال عدم تفاهم محمد رضا باهنر گفت که احمدینژاد و لاریجانی تفاهم نداشتند و زندگی مشترک آنها مطمئنا بعد از بچهدار شدن بینتیجه بود. احمدینژاد کماکان وجود همجنسگرایی و همجنسبازی در ایران را رد میکند.
Labels: کلاغستون
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
بعد از ۴ سال دوری از ایران و آشنایی با بسیاری از خصائل منحصر به بفرد ایرانیان دور از وطن، به این نتیجه رسیدهام که ما ایرانیها به این راحتیها تاب تحمل موفقیت سازمان و ساختاری را نداریم که جزو آن نیستیم. اگر همان سیستم معیوب به ما روی خوش نشان دهد، تمام عیوبش را فراموش میکنیم و اگر با کسی در آن سازمان، خرده حسابی هم داریم، او را به عنوان نقطه ضعف سیستم مینمایانیم و خودمان را ناجی سازمان جدید معرفی میکنیم.
این همه سال است چند میلیون ایرانی صاحب مال و جاه در خارج از کشور زندگی میکنند و نتوانستهاند رسانهای در خور توجه راه بیاندازند. چنین رسانهای مطمئنا به این زودیها هم راه نخواهد افتاد. گمان میکنید با چه کسری از ثروت ایرانیان کلیفورنیا میتوان یک شبکه تلویزیونی درست و حسابی مستقل از دولت آمریکا راه اندازی کرد؟ خیال میکنید با چقدر بودجه میتوان چنین کاری را در کانادا صورت داد.
رسانههایی که به عنوان "اپوزوسیونی" شناخته میشوند، چقدر تاریخ مصرف داشتهاند و چه گروهی از جمعیت داخل کشور را جذب کردهاند؟ چند در صد ایرانیان خارج از کشور حاضرند به این رسانهها اعتماد کنند؟
مسالهای که برای خیلیها قابل درک نیست، تفاوت "رسانه حرفهای" با "بنگاه پروپاگاندا" است. انتظار خیلی از ایرانیان خارج از کشور با سابقه سیاسی، راهاندازی رسانهای است که در عمل چیزی باشد مثل "کیهان" اما این طرفی. آیا این اوج هنر ما است؟
من نوعی، اگر توانستم خارج از عقده و ناراحتیهای شخصی رسانهای را نقد کنم، شاید حرفم به دل بنشیند. اگر با مدیر رسانهای اختلاف شخصی پیدا کنم و بیایم زمین و زمان را به هم برسانم برای اینکه بگویم این رسانه بد است، احتمالا چند نفری مشابه خودم برایم هورا خواهند کشید، ولی آیا مشکل اصلی رسانه حل شده است؟
مساله این است بسیاری از ما ایرانیها، مهمترین انگیزهمان بیرون کشیدن گلیم خودمان از آب است، میآییم ادعای گروهی و دموکراتیک هم میکنیم، ولی در واقعیت اگر دیگی برای ما نجوشد، بسیار خوشحال میشویم که سر سگ در آن بجوشد. اگر به این در و آن در زدیم که ما را جذب کنند، و جذبمان نکردند، سعی میکنیم تمامی اتهامهای دنیا را متوجهاش کنیم. اگر هنوز نقطه امیدی بود، کمی صبوری میکنیم ...
---
چند روز پیش استادمان میگفت برای معرفی خودتان به رسانه کانادایی، رزومه خوبی سر هم کنید و خیلی راحت بدانید که چه کسی هستید و چه تواناییهایی دارید. باید بتوانید از خودتان تعریف کنید و ... همان جا نوبت به من رسید. خندهام گرفت. گفتم "چند تا جایزه ملی دارم، چند تا جایزه بینالمللی، چند تا سخنرانی و چند تا نمایشگاه و چند تا کتاب و ...ولی، ولی، ولی...اعتماد به نفس لازم را ندارم!"
گاهی چون دیدهام دوستان قدیم میخواهند سر به تن مبارکم نباشد، از خودم نا امید شدهام...بعد به خودم نگاه کردم. دیدم خودم هم در مواردی همین رفتار را مرتکب شدهام. به هیچ وجه هم علیهالسلام نیستم!
حس کردم مساله بیشتر از اینکه به مهاجر بودنم معطوف باشد، مربوط به خصائلی است که از آن طرف با خودم آوردهام! خودمان را باور نداریم، بعد اگر کسی کاری کرد تا به خود باوری برسد، شروع مىٰکنیم آنقدر تیشه به ریشهاش میزنیم تا هم سطح ما شود. این عدالتطلبی ما ایرانیها مرا کشت!
Labels: رسانه
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
راستش به عنوان کسی که صدها کاریکاتور از لاریجانی کشیده است باید بگویم که اندکی میتوانم روحیات و رفتارهای او را درک کنم. برای کشیدن کاریکاتور، باید بتوانید آو را فراتر از چیزی که به نظر میآید بشناسید.
هر چقدر از او بدم بیاید، از من شکایت کرده باشد به دادگاه مطبوعات، عامل تعطیلی هفتهنامه مهر بوده و نانم به خاطر کاریکاتوری که از کشیده بودم از برنامه قاصدک تلوزیون بریده شده باشد، نمیتوانم نگویم که علی لاریجانی یکی از هوشمندترین آدمهایی است که در طول ۲۸ سال گذشته در حکومت ایران نقش داشته است.
کافی است از جماعت اصلاحطلب بپرسید چه کسی را باهوشترین فرد جناح راست میدانستهاند؟ من این سوال را از کرباسچی، تاجزاده، آرمین و خیلیهای دیگر کردهام. بلایی که او با پخش مونتاژ و هدایت شده کنفرانس برلین سر خاتمی و اصلاحطلبان آورد به این راحتی از ذهن کسی پاک نخواهد شد، به جز آدمهای کم حافظه!
جدا شدن لاریجانی از احمدینژاد نشاندهنده تفرق بیش از حد در ردههای بالای جماعت جناح راست است.
این جماعت وقتی تحمل هم را ندارند و همدیگر را غیر خودی میخوانند، دیگر وای به حال بقیه.
Labels: لاریجانی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دوستان عزیزی که هی لطف میکنید و به من یادآوری میفرمایید که لینکتان را بگذارم در وبلاگ...شرمندهام به خدا! اگر واقعا ارادتمند وبلاگی و نویسندهاش شوم، نگفته میگذارمش. به وبلاگ دوستانی هم که کامنت میگذارند معمولا سر میزنم. خلاصه مرا به خاطر اخلاق عجیب و غریبم ببخشایید!
Labels: لینک
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید