یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه​های مشابه، حرام است
Saturday, May 12, 2007
خاطرات گل‌آقایی - ۱۱
مطمئنا بعدها نکات جزئی زیادی یادم خواهد آمد که باید بنویسم‌شان. ولی یکی چیزهایی که صابری را بابتش دوست داشتم، حمایتش از کامبیز درمبخش بود. کامبیز از اسطوره‌های کاریکاتور و هنر ایران است که بواسطه چند طرحی که اول انقلاب در خارج از ایران کشیده بود، شانس کمی برای بازگشت داشت.

در سال ۸۱ با حمایت صابری بازگشت. صابری برایش یک مهمانی گرفت و رفتیم برای زیارتش. روز خیلی خوبی بود.

می‌دانستم حسین نیرومند چندان خوشحال نیست.

درمبخش مریض بود و دلش می‌خواست تا پایان عمر در ایران بماند. وجود صابری به عنوان یک حامی مانع حمله کیهانی‌ها می‌شد. وقتی بعدها درمبخش به دعوت روزنامه ایران چند تا طرحی برای آنها کشید، ماجرا شروع شد. کیهان و بعدش سازمان بازرسی کل کشور...

نمی‌دانم چند بار درمبخش را به وزارت اطلاعات برای "پاسخ‌گویی" دعوت کرده بودند.


در روزهای آخر سال ۸۰ همراه حسن سربخشیان برای گفتگو رفتیم پیشش. سید فرید قاسمی و یونس شکرخواه هم آنجا بودند...وقتی بیوگرافی کارتونی‌اش در حیات نو چاپ شد، بعضی از جماعت خوششان نیامده بود. ولی صابری تشویقم هم کرد. در آن مطلب اشاره‌ای کرده بودم به استثمار طنز نویسانی که پاروزن کشتی بودند...

وقتی صابری تصمیم گرفت مجله را ببندد، فهمیدم فاتحه ساختار سیاسی ممکلت را خوانده و نمی‌تواند تا ابد یکی به نعل بزند و یکی به میخ. معلوم بود از دو طرف تحت فشار است.

در روزهای آخری که ایران بودم، زنگ زدم و گفتم که دارم برای سخنرانی و برگزاری نمایشگاه می‌روم کانادا... گمانم پیشنهاد دادم که بعضی از کارهای گل‌آقا را به نمایش بگذارم. همان پیشنهادی که به ارشاد هم داده بودم.

...

گذشت و گذشت تا شبی که خوابش را دیدیم و نگرانش شدم. در تنهایی خودم در اینجا. آنقدر به حافظه خرابم فشار آوردم که تلفن منزلش را به یاد آورم. زنگ زدم و صدای خودش نبود. حدس زدم صدای دامادش است. پیغام گذاشتم.

...

روز بعدش تمام کرده بود. آنقدر گریستم که حد ندارد، هنوز هم گاهی نکاتی یادم می‌آید از آن سال‌ها، دلم می‌گیرد. از حقیقت و واقعیت. آنچه می‌بایستی می‌بود، و آنچه بود. صابری معلم بود. معلم خیلی از ما هم بود. یکی می‌شد مثل من چموش و حرف گوش نکن، یکی می‌شد مثل آنهایی که ماندنی شدند در گل‌آقا.

...

هر وقت خوابش را می‌بینم، می‌دانم که در این دنیا نیست، ولی می‌دانم که یا آمده درد دلی کند یا هشداری بدهد یا داستانی تعریف کند. قیافه صابری وقتی عصبی بود با زمانی که آرام و شاد، خیلی متفاوت بود. وقتی داشتم عکس‌های مهمانی سال ۷۲ را می‌دیدم، می‌توانستم به یاد بیاورم چقدر عصبی بود، و آن عکس‌هایی که در سال‌های مختلف از او انداخته بودم. صدها عکس می‌شد. یادم می‌آید پز یکی از عکس ها را به مریم زندی داده بود. البته باید اعتراف کنم آن عکس چیزی داشت که خودم در کمتر عکسی دیده بودم. سال ۷۲ بود که انداخته بودمش. در حیاط سختمان قدیمی گل‌آقا، نور بعد ازظهر و سایه روشن‌های ناشی از برگ درختان. صابری دارد به دور دست نگاه می‌کند، با آنکه چشمش به دوربین است. نگاه نافذ عجیبی بود. جزو عکس‌هایی بود که دلم می‌خواست الان اینجا داشتم‌شان.

اینهایی که نوشتم، همه خاطرات ۵ سالم نبود. بخش‌هایی بود که خیلی راحت‌تر از آن پس و پناه‌های حافظه بیرون آمدند. الان حتی دارم صدای کوچه نوبخت و همسایه، مرحوم ناصر، را که رشتی بود و دوست صابری و بعد از ظهر می‌آمد آنجا با او چای می‌نوشید را می‌شنوم...صدای تلفن تحریریه، صدای پیج کردن بر و بچه‌ها و گاه متلکی...

Labels:

Friday, May 11, 2007
خاطرات گل‌آقایی-۹
جلسه کاریکاتوریست‌های جوان

اواخر سال ۷۳ و اوائل سال ۷۴، بالاخره جلساتی برای همفکری جوان‌ترها راه افتاد. من خوش‌شانس بودم که در مسابقه کاریکاتور چهره تولنتینوی ایتالیا دیپلم افتخار را بردم. دیدم وسیله خوبی است برای اینکه الباقی را هم بسیج کنیم برای کارهای بدون شرح کشیدن و اندکی تغییر در نگاه گل‌آقایی. جلسات هم‌فکری البته گاهی مزخرف بود و گاهی باحال.

از طرف تحریریه هم یک مدت سیامک ظریفی می‌نشست پیش ما و یک مدت هوشنگ معمارزاده.

وقتی معمارزاده سردبیر شد

از نظر من، این دوره دیگر با گل‌آقای دوست داشتنی طرف نبودیم. تغییر ساختار گل‌آقا مطابق با تعاریف کسی که مدیریت صنعتی خوانده بود مجموعه را تا حدی از تنفر و شک پر کرد. روزی روزگاری عربانی که کاریکاتورهایش یکی از بزرگ‌ترین عوآمل جذب مخاطب به مجله بود، گفته بود که در موفقیت مجله سهم داشته. این مساله را دوستان به نحوی منفی برای صابری بازگو کرده‌ بودند. به نظر می‌رسید که معمارزاده ابزاری شد برای راندن احمد عربانی.

بدون تعارف، کاریکاتوریست‌های دیگر مجله آدم‌هایی دوست داشتنی بودند، ولی از منظر هنری، هیچ‌کس عربانی نمی‌شد. عربانی شاید هیچگاه موفقیت اقتصادی نصیبش نشد، همیشه مستاجر بود، ولی یک هنرمند بود. کسی بود کی می‌دانست چگونه با مخاطب ارتباط برقرار کند.

ولی وابستگی‌اش به طنزی که دیگران برایش می‌نوشتند، زهری شد که هیچوقت دیگر آن عربانی گل‌آقا نشد، و گل‌آقا هم دیگر آن مجله دوران عربانی نشد.

آن روزها در شرکت هور کار می‌کردم. تصاویر میانی انیمیشن، و همینطور در همشهری، با حقوق گل‌آقا چیزی در حدود ۸۰ هزار تومان در می‌آوردم که حقوق خوبی برای سال ۷۵ بود. روزی معمارزاده مراخواست و گفت چند روز در هفته را می‌توانی در گل‌آقا باشی؟ گفتم سه تا بعد ازظهر و همینطور روز پنجشنبه، منتهی با حقوق مشخص. می‌دانستم برای چه این سوال را کرد...

فضای گل‌آقا دیگر چیزی نبود که دلپسند من باشد. نه، من هم البته وصله ناجوری بودم. غر که می‌زدم، انتقاد که می‌کردم، برای نشریات دیگر هم که کاریکاتور می‌کشیدم و مشوق مستقل شدن بر و بچه‌ها هم بودم.

خودم را از شهریور ۷۵ درگیر نمایشگاه خیریه کاریکاتور برای کودکان سرطانی و محک کردم و مدت‌ها هیچ‌ چیزی برای مجله نکشیدم. روزی صابری در آبان ماه مرا صدا زد، گفت پسر! چی شده؟ سه ماهه هیچ کاری از تو چاپ نشده! سعید رضویان و معمارزاده در اتاق بودند. دیگر داغ کردم. در کمال احترام به صابری، تا می‌توانستم چیزهایی که در دلم مانده بود گفتم. کمی می‌لرزیدم. با وجود تفاوت‌ها، صابری در موقعیت‌های خاص مانند پدر برای خیلی از ما عمل کرده بود و به او ایمان داشتیم.

چیزهایی گفتم که معمارزاده خوشش نیامد. گفتم من نمی‌توانم با ماندن در گل‌آقای سال ۷۵، زیر بار چیزهایی بروم که بعدها پاسخ‌گویش نخواهم بود. شما عربانی را به همین راحتی دک کردید؟ الن فضای مجله دارد منفی‌تر می‌شود و فکر می‌کنید جوان‌ترها از این کار شما الگوی مثبتی جلوی چشم خواهند داشت؟ بعد در حضور صابری حرف زدم. گفتم معمارزاده برای همه ما حکم "زن بابا" را دارد. آنقدر عصبانی بودم که صابری با آرامش از من خواست که یک هفته فکر کنم و بعد جواب بدهم.

ولی آن روز تصمیم گرفتم که بروم.

صابری هرچه بود، برای من حکم پدر معنوی‌ام را داشت، ولی من که خیلی راحت پدر جسمی‌ام را برای کار مطبوعاتی و کاریکاتور و شهرت و ...ترک کرده بودم، چطور نمی‌توانستم از پدر معنوی ام جدا شوم؟

هفته بعدش در خانه کاریکاتور که با همان نمایشگاه کودکان سرطانی افتتاح شده بود، زرویی را دیدم. می‌گفت صابری ناراحت است از دستت. گفتم من هم تا وقتی "زن بابا" آنجاست، از دست او ناراحتم.

به اعتقاد من کسانی توانستند راحت‌تر بمانند که یا فرمان‌بردار بودند یا زیادی افتاده درمقابل سردبیر جدید.

برداشت من از کارهای معمارزاده این بود که به روش جماعت آمریکای شمالی که گاهی ارزش چندانی برای روابط انسانی قائل نیستند و حوصله منت‌کشی ندارند می‌خواست مجله را به هم بریزد و از نو بسازد. شاید این روش در محیط‌های صنعتی غربی نتیجه‌بخش بود، ولی در رسانه‌ای با روح ایرانی؟ نمی دانم.

در اینکه آیا تصمیم درست را گرفتم یا غلط، نمی‌توانم درست قضاوت کنم، ولی نخواستم منفعل بمانم و منت کش معمارزاده برای آنکه در مجموعه ماندگار شوم. بعدها هم یکی دو بار نیشش زدم، ولی شاید به خاطر عصبانیتی بود که آن موقع داشتم. به هر حال او به کاری اعتقاد داشت، و خواسته یا ناخواسته ابزار تسویه حساب‌های درونی‌ای شد که مدت‌ها بود بعضی‌ها انتظارش را می‌کشیدند.

خیلی دلم می‌خواست راجع‌به این موضوع با عربانی حرف بزنم، ولی عربانی ترجیح داده بود پشت سر صابری حرفی نزند. از آن تاریخ چیزی حدود یازده سال می‌گذرد و باید زور بزنم تا جزئیات دیگر را به یاد آورم، اما می‌دانم که تا مدت‌ها حالتی دفاعی و حتی حمله‌ای داشتم، در مقابل کسانی که یک‌جانبه از گل‌آقای آن زمان تعریف می‌کردند.

Labels:

خاطرات گل‌آقایی - ۱۰
رابطه من با مجموعه کاملا قطع نبود. می‌دانستم به زودی تعدادی از بچه‌ها از آنجا جدا خواهند شد. بزرگمهر چند هفته بعد آمد بیرون. دقیقا یادم نیست به ماه کشید یا نه؟

موقع دوسالانه کاریکاتور تهران در سال ۷۶، برای برگزاری همایش با محمد صحفی که آن زمان مسوول موزه هنرهای معاصر بود رفتیم پیش صابری. دقیقا روزهای انتخاب کابینه بود. در همان چند ساعت، کلی وزیر و وکیل زنگ زدند به صابری که بفهمند نظر بالایی‌ها چیست. صابری به هر حال یک "درونی" بود که وزن سیاسی مسائل را می‌دانست. بحث هم به مهاجرانی کشید که آیا وزیر می‌شود یا نه؟ اگر خطا نکرده باشم گفت که مسجد جامعی وزارتش بی‌دردسر خواهد بود.

وقتی برای همشهری، کاریکاتور صابری را می‌کشیدم، احساس دلتنگی کردم. اصل آنرا از عطریان خواست بود، و ظاهرا در آرشیو روزنامه یکی یا بلندش کرده بود یا گمش کرده بودند. ولی یکی از بچه‌ها، فتو‌کپی رنگی بزرگی از آن گرفته بود.

بردمش پیشش. گفت امضا کن، نوشتم تقدیم به پدر فرهنگی‌ام. احساس عجیبی داشتم. با وجود غرور زیادی که دارم، ولی گاهی کم می‌آورم مقابل کسانی که تاثیر زیادی روی زندگی‌ام گذاشته‌اند. از گل‌آقا که زدم بیرون کلی گریه کردم.

در سالگرد سال ۷۶، دعوت شدیم آنجا. من و بزرگمهر گمانم با هم رفتیم، احمد بورقانی هم بودش، فکر کنم تنها باری که آنقدر ساکت و آرام دیدمش! بورقانی را یکی دو سال قبلش دیده بودم وقتی نشریه‌ای انگلیسی زبان منتشر می‌کردند و من برای آنها کاریکاتوری کشیده بودم، در ساختمان نادر داوودی نزدیکی‌های تخت طاووس.

وقتی تاریخ عروسی‌ام را فراموش کرد و روز بعدش به یکی از بچه‌ها گفته بود که ساعت چند باید در سالن حاضر باشد، آنقدر عصبانی شدم که همان کارت را برایش شب عید فرستادم همراه با متلکی تبریک گونه.

وقتی روزنامه زن داشت راه می‌افتاد، روزی فائزه می‌خواست با او صحبت کند و من هم در ساختمان خالی از میز روزنامه بودم که هنوز خبری از تحریریه نبود. یادم نیست آیا فائزه می‌خواست صابری چند خطی برای روزنامه بنویسد یا چیز دیگری، بعدش کلی با او گپ زدم. چند روز بعدش هم یا در جشنواره مطبوعات یا در خود گل‌آقا دیدمش.

وقتی در روزنامه زن، کاریکاتور برادران لاریجانی را کشیدم که که می‌گفتند"ما دوتا، داداشیم، مثل مداد تراشیم، هر جا می‌ریم ..."، صابری اولین نقد جدی را وارد آورد. گمانم نوشت که روزنامه زن به کجا می‌رود، ولی انتقادش متوجه من هم بود. به داور گفته بود که نیکان داره تند میره...

مساله این بود که در فضای جدید مطبوعات، اگر کند می‌رفتی، یا عضو گل‌آقا بودی یا اصلا نبودی. گل‌آقا بشدت افت کرده بود. از یکی از بچه‌های ارشاد شنیدم تیراژ به ۳۰ هزار رسیده. یعنی مجله‌یا که شمارگان آن در سال ۷۱، ببالغ بر ۱۵۰ هزار نسخه بود، در عصر ازادی نسبی عملا داشت غیب می‌شد.

با این همه صابری ترجیح داد تعادلش را حفظ کند. او هم با رهبری نظام در ارتباط بود و هم با خاتمی رفیق. دو طرف هم طبیعتا از او انتظاراتی داشتند.

دورادور می‌شنیدم که در آنجا در باره من به عنوان خارج شده چه گفته می‌شد. حتی در روزگاری که دیگر خود معمار زاده را هم از دور خارج کرده بودند یا خودش رفته بود. می‌دانستم او هم تاریخ مصرف دارد.

گذشت و گذشت تا ماجرای استاد تمساح. وقتی آمدم بیرون، یادداشتی خواندم به نقل از صابری، اصلش کجا چاپ شده بود، نمی‌دانم. فهمیدم او هم تلاش خودش را کرده بود تا اذیتم نکنند. داور بهم گفت تماسی با او بگیرم زنگ زدم و تشکر کردم و پای تلفن صدای نگرانش را می‌شنیدم که می‌ترسید اتفاقی برایم بیافتد.

بعد از اعلام نتایج جشنواره مطبوعات همراه با قلم بلورین با یکی از برو بچه‌های طنز نویس اصفهانی گل‌آقا، شهرام جوادی‌نژاد که نامزد جشنواره بود ولی چیزی نبرده بود و عصبانی بود از حق کشی و این حرف‌ها، رفتیم پیش صابری. همان روزهایی بود که منتظر دستگیری هم بودم. روز بعدش محمد قوچانی رفته بود دادگاه، شاید برای اینکه به افتخار دستگیری نایل آید، ولی من مثل بچه آدم ماندم خانه تا اینکه از تلویزیون اعلام شد که شایعه دستگیری ۱۰۰ روزنامه نگار صحت ندارد، و پیکان سفید پر از مامور از کنار خانه ما رفت.

آن روز صابری به من گفت که برو دنبال کارهای انتشاراتی. وضع خیلی جالب نخواهد بود. یادش می‌آمد که سال ۷۵ برای جهاد، ماهنامه دو زبانه در باره آب و مهار آب‌های سیلابی منتشر می‌کردم. حرفش را جدی گرفتم و وقتی در سال بعد فرصتی جور شد، شرکتی راه انداختیم که اخبار محیط زیستی را منتشر می‌کرد و بعدها هم نشریه‌ای.

صابری از من پرسید چرا برای ماهنامه مطلب نمی‌نویسم ... چند باری مطلبی دادم و طرحی...احساس خوبی بود. چند نفری از از بچه‌ها برگشته بودند. رفتن به گل‌آقا، دیدن بچه‌های جدید، سر زدن به :"ساختمان جدید"...

من دوران کودکی و نوجوانی‌ام را آنجا سپری کرده بودم. نشستن در آن جلسات تحریریه، نکات زیادی به من آموخته بود. روابط سیاسی را می‌توانستی به خوبی درک کنی، می‌توانستی ببینی استقلال در داخل ایران اصلا معنایی ندارد. می‌توانستی بفهمی که "دوکلمه حرف حساب" صابری مخاطبش کیست.

بعدها که مطالب را می‌خواندم و با خبرهای روز مقایسه، حس می‌کردم گاه مخاطب ستون فقط یک نفر بوده. تمامی آن یادداشت‌ها در تاریخ ثبت شده، و اگر کسانی بنشینند و تحقیق کنند خواهند دید کدام مطالب فقط برای خالی نبدن عریضه بوده و کدام حتی اشاره‌اش به رهبری نظام. دلیل استفاده از شخصیت‌های جانبی مثل شاغلام و غضنفر را می‌توانستی بعدها بفهمی. دور و بری‌ها و ...

Labels:

حواشی
ژن بدکردار توفيق

نمی​دانم چرا گل​آقا بسياری از نکات منفی توفيق را هم به ارث برده بود. معروف بود که توفيق، موفقيت مالی بالايی برای ناشرانش داشت و در عين حال، نويسندگان و طراحانش عملا استثمار می​شدند. ساختار گل​آقا هم چيز بهتری از اين نبود. معروف بود که گل​آقا هم از سوبسید کاغذ ارشاد بهره​مند است و هم از دیگر کمک​ها، وضع مالی هم روز به روز بهتر می​شد، ولی سرمایه​های انسانی آخرین موجوداتی بودند که در محاسبات و مناسبات مطرح می​شدند.

اگر هم کسی اندکی می​خواست خودش باشد، اندک اندک "دک" مي​شد. معمولا از چنین کسانی یاد نمی​شد. ماجرای "خودی" و "غیر خودی" در گل​آقا بشدت رواج داشت.

متملقين هميشه موفق​تر بودند. اين البته تنها مربوط به توفيق و گل​آقا نمی​شد!

وقتی از مرحوم پورثانی و بعضی​های ديگر مسائل تلخ توفيق را جويا می​شدم، گاهی می​گفتند که همان مسائل در گل​آقا هم در حال تکرار بوده است.

گل​نسا

پوپک صابري، بعد از مرگ پسر صابری، آرش، تنها اميد صابری بود. از آن دخترانی است که مطمئن بودی فمينيست خواهد شد! ديگر تفسيری در باره​اش نمی​کنم! سال​ها دوست خوبی بود...

پدرخوانده

بارها و بارها به شوخی صابری را پدرخوانده خواندم. علتش ،مشخص بود. بايد هميشه عرض ارادت می​کردی تا سرسپردگی​ات ثابت شود، اگر از "خانواده" خارج می​​شدي، معلوم نبود چه سرنوشتی پيدا خواهی کرد و ... البته فایده​اس این بود که کمتر کسی جرات می​کرد بچه​های گل​آقا را اذیت کند.

استفاده ابزاری

گاهی حس می​کردم ما مهره​های شطرنجی هستیم که گاهی تحویل​مان می​گیرند و از سرباز به اسب یا فیل تبدیل می​شویم. همین

Labels:

عکس​های گل​آقا
چند تا از اين عکس ها مربوط به همان مهمانی سالگرد در ساختمان جديد گل​آقا در سال ۱۳۷۲ است.


Labels:

خاطرات گل‌آقایی-۹
دیدار با محسن دولو

یک روز در تابستان سال ۱۳۷۳، قرار شد همراه مرحوم فرجیان و بهروز قطبی برای مصاحبه به خانه محسن دولو، کاریکاتوریست پیشکسوت و نماینده مجلس در دوران شاه برویم. آن روز از دیدن آن همه کاریکاتور چهره ذوق زده شده بودم و نمی​توانستم شادی ام را پنهان کنم. دولو یکی از نخستین کاریکاتوریست​های ایرانی صاحب سبکی بود که جایزه بین​المللی را نصیب ایران کرده بود. مجله کاریکاتورش، اندک اندک جای توفیق را تنگ می​کرد و وقتی هم در سال ۱۳۵۰، توفیق نهایتا توقیف شد، بعضی از کاریکاتوریست​ها و طنازان مجله عضو تحریریه "کاریکاتور" شدند.

فکر می​کنم عکسی که از کاریکاتور بزرگ رنگ و روغن صدراعظم​ها از اول قاجار تا پایان پهلوی او انداختم، اولین بار بود که در مطبوعات به چاپ می​رسید. شهرداری تهران می​خواست آن شاهکار هنری را بخرد که کیهانی​های عزیز مانع شدند. گمانم حسین نیرومند عامل این بازی بود.

آخرين روزهای مرحوم فرجيان

هر قدر از کار با مرحوم فرجيان ناراضی بودم، ولی نمی​توانم از ادب و متانتش کم بگويم. مطمئنا از آن طيف آدم​هايی نبود که بتوان به راحتی با او ارتباط برقرار کرد. کسانی چون ضيايی راحت​تر حرفش را می​فهميدند و او هم بيشتر دوست​شان داشت.

فرجيان بيشتر از حد تحملش کار می کرد و نمی​توان فراموش کرد که با وجود ناراحتی قلبی شديدی که داشت، بيش از حد مايه گذاشته بود و صابری هم مي​دانست که با وجود ضعف​هايش در ايجاد تحول در مجله، بهترين گزينه​ای است که در اختيار دارد.

ناراحتی من از فرجيان حتی تا بعد از مرگش ادامه داشت. اين برايم عجيب بود. در خواب او را ديدم و سعی می​کردم دوستش داشته باشم و نمی​توانستم. بعد از فوت فرجيان در بهار ۱۳۷۴، صابری از جوان​ترها خواست کاريکاتور آن مرحوم را بکشند. کاريکاتور من ناخودآگاه منفی از کار در آمد. آن روز از خودم متنفر شدم.


خاطره بد من از برخورد مرحوم فرجیان در روزهایی که بشدت نیاز مالی داشتم، روزهایی که باید روی پای خودم می​ایستادم و در عین حال برای قبولی در فوق لیسانس نهایت زورم را می​زدم، باعث شد همیشه قضاوتی منفی در باره​اش داشته باشم. خداوند رحمتش کند و مرا بابت این احساس منفی ببخشاید.

طرح روی جلد

انگار چاپ کار روی جلد من مصادف با آخرين روزهای مرحوم فرجيان يا بعد از آن بود. ظاهرا صابری با وجود اينکه دخالت کمتری در امور تحريريه می​خواست بکند، هم خودش راضی شد که بعد از ۴ سال طرح روی جلد را به من بسپارد و هم فرجيان را راضی کند. الان دسترسی به آرشيو ندارم که ببينم کدام تقدم دارد و کدام تاخر، ولی برای آن کار کلی زحمت کشيدم. فکر می​کنم ۲۰ ساعت روی آن طرح کار کردم. لاريجانی بود که داشت امواج ماهواره را غربال می​کرد و مزخرفاتی را از تلوزيون پخش. آن کار سال بعد جزو ۵ کار فيناليست جشنواره مطبوعات شد.

وقتی نمونه روی جلد از چاپخانه بيرون آمد، صابری برايم دو صفحه نوشت. چيزی در حد وصيت بود، می​دانست لحظه​ای است که سال​ها انتظارش را کشيده بودم، و می​خواست مغرور نشوم و به کارم ادامه بدهم.

آن زمان باوجود آنکه کارم حد اقل دو بار در هفته در پرتيراژ​ترين روزنامه ايران، همشهری به چاپ می​رسيد، ولی چاپ کارم روی جلد گل​آقا مزه ديگری داشت. من برای چاپ کارم حاضر نشده بودم از کله شقی​ام کم کنم، حاضر نبودم خواهش کنم و مدت​ها متلک بر و بچه​های خارج از مجله که می​گفتند چرا با گل​آقا حاضرم کار کنم را تحمل کرده بودم.

سردبير جديد

بعد از فوت فرجيان، سيامک ظريفی سردبير مجله شد. سيامک کسی بود که عامل اتصال من به مجموعه بود و يک دوست واقعی. اما فشار و بار مسووليت اندکی رويش تاثير منفی داشت. يواش يواش رابطه بچه​ها با سيامک منفی می​شد و طبق معمول حرف​های پشت سر زيادتر از پيش.

يک بار کار من با سيامک نزديک بود از بحث فراتر رود که خوشبختانه جفت​مان کوتاه آمديم. يک بار به او گفتم تاثير ميز سردبيری رويش خوب نيست!

از اواسط سال ۷۳ سر وکله يکی از جوان​ترهای قديمی توفيق پيدا شد، نامش هوشنگ معمارزاده بود و آدمی خوش مشرب به نظر می​آمد. صابری تحويلش می​گرفت. می​گفتند از آمريکا بازگشته و مديريت صنعتی خوانده.

بعد چند وقت که سيامک اندکی در امر سردبيری ناموفق عمل کرد، معمارزاده سردبير مجله شد. صابری از او خواست ساختار مجله را اندکی تکان بدهد.

Labels:

Thursday, May 10, 2007
خاطرات گل‌آقایی-۸
خرید کتاب و مجله

من اعصاب صابری را خرد می‌کردم از بس غر می زدم که کتاب و منبع نداریم. هر از گاهی که چیزی دستم می‌رسید، فتو کپی می‌کردم برای گل‌آقا، و حتی اعضای کتابخانه دانشکده که می‌دانستند من خوره کاریکاتور هستم، هر چه دست‌شان می‌رسید برایم نگه می‌داشتند.

یادش بخیر، خانم طاهری که سرپرست کتابخانه دانشکده بود برایم کارهای دیوید لوین را نگه می‌داشت و مجموعه را می‌داد که ببرم گل‌آقا برای فتوکپی. چند تا زونکن درست کردم.

همچنین کتاب‌های کاریکاتور چهره مولاتیه و ریکور و موروشوان جزو پرطرفدار‌ترین‌ها بودند.

در نمایشگاه کتاب ۷۳، چند صد دلار کتاب کاریکاتور خریدم. چند تایی هم برای گل‌آقا خردیدیم. اولین مطلبم برای کیهان کاریکاتور در باره کاریکاتور چهره چاپ شد، معرفی تحول کاریکاتور چهره بر اساس کتابی انقلابی بود. طبق معمول، کارهای خارج از گل‌آقای من معمولا بهتر دیده می‌شدند!

صابری مرا خواست و در باره نوشتن مطلب برای ماهنامه حرف زد...غیر مستقیم بود البته.

در اواسط سال پیشنهاد دادم که بر اساس کتاب​های آموزشی که خريده​ايم، آموزش فوت و فن کارتون و کاريکاتور را در ماهنامه آغاز کنيم، من هم با کمال ميل حاضرم ترجمه​شان کنم. اين تغييری بود که می​خواستم در ساختار کاريکاتور مجله بوجود بياورم و فرصت خوبی بود تا ضمن آنکه خودم ياد می​گرفتم، همان چيزها را به خوانندگان علاقه​مند هم منتقل می​کردم.

صابری و سعيد رضويان و خانم فرشاد مهر، همسر زرويی که مسوول اجرايی ماهنامه بود استقبال کردند. کار سختی بود. با وجود غرور و "اگو"ی وحشتناکی که داشتم، می دانستم که چقدر ضعف دارم و بايد مثال​هايی که می​زنم برای خواننده قابل فهم باشد. گاهی بدون آنکه عربانی متوجه بشود، مباحث را باز می کردم تا ببينم برداشت او چيست. يا مسائل هنری را با بر و بچه​های همشهری وارد مجادلات ساده کاری می​کردم.

کار مرتب و منظمی از آب در آمد. ۴ صفحه در ماهنامه که فکر می​کنم تا آخرين روزهايم در گل​آقا منتشر می​شد. هم برای کيهان کاريکاتور مطلب تخصصی می​نوشتم و هم برای ماهنامه گل​آقا. دريافتم که برای جدی گرفته شدن، بايد کارهای جدی​تری در خارج از مجله انجام می​دادم.

در مهر سال ۷۳ برای تدريس در يک مدرسه راهنمايی در يوسف آباد دعوت شدم. آموزش کاريکاتور! من هم از خدا خواسته می​خواستم ببينم چيزهايی که دارم می​نويسم چقدر کاربرد دارد. برای من يکی تجربه خوبی بود، طفلک بچه​های مدرسه راهنمايی "اسوه" که احتمالا احساس می کنند موش​های آزمايشگاهی من بوده​اند!

تدريس باعث شد بفهمم چقدر کم يادگرفته​ام. با آنکه درس​های فوق ليسانس دهانم را سرويس می​کرد، ولی علاقه​ام به تدريس در مدرسه باعث مي​شد تا کتاب​های آموزشی را جدی​تر بخوانم.

روزی بر سر عبارتی در مطلب ماهنامه، صابری يادداشتی برايم نوشت و رفتم پيشش برای توضيح. می​گفت اين چيزها که خيلی غربی است. گفتم قبول، ولی کدام طرف در دنيا دارد پيش می​رود؟ آنجا با آنکه قصدی نداشتم، به صابری گفتم که هدفم اين است که روزی کارهايم خارج از ايران چاپ شود! گمانم متلکی انداخت، من هم روی لج​بازی جوابی دادم و در رفتم! راستش از يکی به دو کردن با صابری لذت هم می​بردم!

خوبی کار با ماهنامه اين بود که لازم نبود منت مرحوم فرجيان را بکشم! چقدر بدجنسم، ولی واقعا دوست داشتم کمترين ارتباط را با او داشته باشم، و او هم اين​را می​دانست. چند باری هم ناخرسندی​اش از من و يکی دو تا از جوان​ترها را به صابری منتقل کرده بود. يکی دو بار هم در جواب گفته بودم که احتمالا وقتی روند تبعيض​آميز در توزيع طرح روی جلد وجود دارد، پيرمردها نمی​توانند اعتماد جوان​تر را جلب کنند. البته سعی می​کردم طوری رفتار کنم که انگار اهميتی ندارد، ولی داشتم می​مردم!

Labels:

Wednesday, May 09, 2007
خاطرات گل‌آقایی-۷
رفتن به همشهری، که زمانی تابو محسوب می‌شد و فضا را چندان به نفع من نمی‌کرد، ولی تبعات مالی و حرفه‌ای خوبی داشت. در سه ماه اول از حمایت کامل علی مریخی مسوول سرویس بهره‌مند بودم، و بچه‌ها هم کمک می‌کردند تا آرام آرام جا بیافتم. با این حال سبک "گل‌آقایی" آنجا خریدار نداشت و بیشتر به کارهای بدون شرح به اصطلاح "روشنفکری"علاقه نشان می‌دادند.

فرق عمده این دو کار این بود که در گل‌آقا، طنزپردازان برای کاریکاتوریست‌ها تصمیم می‌گرفتند. البته در خیلی از مجلات دنیا چنین است و متن را کسی دیگر می‌نویسد و کارتونیست یا طراح پیاده‌اش می‌کند، ولی این چیزی نبود که من می‌خواستم.

مثلا می‌دیدم آدم هنرمندی مثل احمد عربانی با آن همه توانایی، نهایتا اجراکار طنز پردازانی است که نگاه او را ندارند.

همین مساله باعث شد به فکر راه چاره بیافتم. آن سال بارها و بارها برای صابری در مورد لزوم آوردن یک مدیر هنری برای ایجاد تحول نوشتم. باید تکانی به سیستم کلیشه‌ای می‌دادیم. صابری معتقد بود که دستاورد گل‌آقا کم نیست، ولی من به عنوان یک جوان تازه‌کار بیشتر می‌خواستم.

اولین سالگرد گل‌آقا در "ساختمان جدید"

اوائل آبان ۱۳۷۲، سالگرد گل‌آقا در محل جدید "ساختمان جدید" برپا شد. مراسمی بود که می‌توانستیم چند وزیر و وکیل و مسوول را هم ببینیم. البته بارها در همان ساختمان قبلی دیده بودم که وزیری مهمان صابری است، و گپ زدن هم با ایشان تجربه خوبی بود برای ریخته شدن ترس، اما این بار آمدن خاتمی که سال قبلش از وزارت کنار کشیده بود، بشارتی وزیر کشور معروف به "شیرو"، حسن حبیبی و مهاجرانی بسیار جالب بود. یادم هست فروزان اصف نخعی، خبرنگار وقت همشهری آمد از سوالی بپرسد که صابری عصبانی شد که اینجا جای مصاحبه نیست...

اگر خطا نکرده باشم، آن روز بزرگداشت ابوتراب جلی هم برگزار شد.

ناهار آن روز هم البته فراموش ناشدنی بود و گمانم رفتیم رستوران موبی‌دیک در خیابان تیمسار قره‌نی، بالاتر از میدان فردوسی.

بشارتی، وزیر کشور یکی از کسانی است که احتمالا جهرمی‌ها به خاطر ماجرای "قنات" خوب او را می‌شناسند، معروف است که در سال ۶۰، گروهی مرتبط با امام جمعه و بشارتی، هواداران مجاهدین خلق را پس از ربودن درون قنات‌های خشک شده انداخته بودند. دیدنش از نزدیک برای من فرصتی بود تا روی چهره‌ا بیشتر و بیشتر متمرکز بشوم.

دو هفته بعدش، خاتمی مهمان همشهری بود و آصف نخعی را شناخت و کلی به او حال داد و گفت که نباید ناراحت می‌شده. آن روز خاتمی ربع ساعتی را در آتلیه گرافیک گذراند و من مجموعه کاریکاتورها را نشانش دادم.

سوال‌های عربانی

یک روز عربانی پرسید که چه کاره‌ام، یعنی برای ناهار، گفتم هیچی، گفت بریم پیتزا. رفتیم پیتزا فروشی میدان آرژانتین که سه چهار دقیقه تا مجله فاصله داشت. بحث را کشاند به آنجا که برنامه‌ام در ارتباط با گل‌آقا چیست؟ حس کردم سوال‌هایش بیشتر حالت گزینش دارد. انگار هر ازگاهی صابری باید مطمئن می‌شد که اعضای گل‌آقا از وفاداری‌شان چیزی کم نشده. البته راه خوشمزه‌ای بود.

جلسات راه اندازی انجمن کاریکاتوریست‌ها

در پاییز و زمستان ۷۲. دو جلسه برگزار شد تا تکلیف انجمن کاریکاتوریست‌ها معلوم شود. گمانم اولی‌اش در محل مجله طنز و کاریکاتور بود و دومی‌اش در گل‌آقا. صابری دلش می‌خواست گل‌آقا خانه طنز ایران باشد، که البته منافع خوبی داشت، چون طنزپردازان در سایه روابط صابری، امنیت داشتند، اما کاریکاتوریست‌ها از این ماجرا چندان خوششان نمی‌آمد. جلسه دوم در گل‌آقا را بیشتر من پیگیری کردم و همان روزی بود که عروسی ابوالفضل زرویی نصرآباد هم بود.

آشنایی با یک دوست خوب

فکر می‌کنم به مناسبتی بزرگمهر حسین پور را که بارها و بارها نامه‌های حاوی کاریکاتورهایش را دیده بودم، دعوت کرده بودند مجله برای همکاری. همان روز اول از میدان آرژانتین تا نزدیکی‌های هفتم تیر پیاده روی کردیم و گپ زدیم. یکی از بهترین دوستان من شد و همیشه از طرفداران هنر و شخصیتش بوده‌ام. این آدم از آنهایی است که زور نمی‌زند تا یک کاریکاتور یا کارتون بکشد، توی وجودش است.

کلاس‌های طراحی حسین ماهر

وقتی از رفتن پیش چند طراح معروف نا امید شدیم، شهاب رضویان گفت که یکی از همشهریان همدانی‌اش، مریم مهین، همکار حسین ماهر نقاش است، و می توانیم شاگر او بشویم.

ماهر نقاشی خونگرم و خوزستانی بود. سبک خودش را داشت. محمود دولت آبادی شوهر خواهرش بود...سعی می‌کرد ما را تحمل کند! از بس که سر کلاس شلوغ می‌کردیم. دخترهای کلاس هم البته از دست ما در عذاب بودند. متلک و شکلک کشیدن و دماغ دخترها را گنده کردن از تفریحات ما بود.

صابری با تامین هزینه کلاس و تشویق ما به شرکت در این کلاس‌ها، حق بزرگی گردن همه داشت. البته بعدها با بر وبچه‌های آن کلاس هم رفیق شدیم و دوره‌های طراحی خانه هم می‌گذاشتیم و افشین سبوکی و الباقی هم آمدند. افشین در دوره‌ها، مربی ما بود.

نتایج فوق لیسانس

در بهمن ماه ۷۲ نتیجه امتحان فوق لیسانس اعلام شد. آمدم ثبت نام کنم، گفتند مشکل سربازی داری! یعنی من باید شهریور ماه فارغ التحصیل می‌شدم تا مشمول به حاب نمی‌آمدم. یا ابالفضل!

رفتم دنبال کلاه‌برداری‌های پزشکی در دانشکده و دانشگاه، دیدند که راهی برای درست کردن مدرک وجود دارد، آنهم ناراحتی قلبی‌ام بود و میگرن نامردی که داشتم. با این همه به یک نیروی قدرتمند محتاجج بودم که کار را جلو ببرد.

رفتم پیش صابری که مشوق درس خواندنم بود. گفتم ماجرا چیست. گمانم کارنامه فوق را همان روزها داده بودند و رتبه بالایم هم برای پز دادن خیلی به درد می‌خورد.

نامه‌ای نوشت برای غلامعلی افروز که رئیس دانشگاه تهران بود:

برادرم دکتر افروز،
از میان جوان مستعد در هنر کاریکاتور، مقداری! هم نصیب گل‌آقا شده است.
ازاین میان، یکی همین نیک‌آهنگ کوثر است که چهره مقامات را دو جور می‌تواند بکشد.
صاف و صوف
کج و کوله
بنا به نظر حضرتعالی است که یا مشکل قانونی‌اش را حل کنی، یا منتظر عواقب آن بمانی!
برادرت
کیومرث صابری

این نامه تا مدت‌ها در دانشگاه دست به دست می‌شد و البته گم هم شد! ولی مشکل قانونی من هم مرتفع گردید
!

Labels:

خاطرات گل‌آقایی-۶
افت گل​آقا در سال ۱۳۷۱

سال ۱۳۷۱ ابتدايی خوب، ميانه​ای متوسط و پايانی نامناسب داشت. علل زيادی می​توان برای اين اتفاق برشمرد، از جمله تغيير ساختار سياسی کشور در سال بعد از انتخابات مجلس چهارم. شور و هيجان آن زمان آنقدر زياد بود که حد ندارد. راستی​ها با شعار حمايت از هاشمی مقابل جناح چپ قلع و قمع شده قد علم کردند و گل​آقا هم خيلی با هاشمی شوخی نمی​کرد و هر چه داشت بر سر حبيبی معاون اول می​آورد.


استعفای خاتمی از ارشاد هم مزید بر علت شد. صابری رابطه خوبی با او داشت. روزی که کاتمی استعفا داد، صابری سرزده آمد در آتلیه، و عکسی از خاتمی به من داد که کاریکاتورش را بکشم. من ترسیدم! گفتم مگر نگفتید کاریکاتور روحانیون را نباید کشید؟ گفت این برای خودش است. یک طرح کشیدم، که خوب هم نشد. ولی نشانش ندادم. چند دقیقه بعدش به آتلیه زنگ زد و گفت منصرف شده. البته من هم جای او بودم این کار را به عربانی می​سپردم نه به یک تازه​کار. ولی نفهمیدم آخر سر چنین اتفاقی افتاد یا نه؟


چند بار شنيدم هاشمی از دست گل آقا به رهبری شکايت کرده بود و صابری هم موقتا فتيله را کم پايين می​کشيد. گاهی هم مجبور بود با چاپ نامه​اي، خيال رهبری را راحت کند که از مسير اوليه خارج نشده است. همين مساله تاثير مثبتی در ميان خوانندگانی که به هر روی خيال می​کردند گل​آقا نماينده اپوزيسيون داخلی است نداشت. خيلی​ها در نمايشگاه مطبوعات حاضر بودند قسم بخورند که گل​آقا آمده سيستم را بهبود ببخشد و کلی شايعه هم در چنته داشتند که صحتش را از جماعت درون غرفه جويا می​شدند.

شايد پرفروش​ترين شماره گل​آقا همانی بود که در نمايشگاه مطبوعات سال ۱۳۷۱ عرضه شد. نمايندگان مجلس با دوچرخه و موتور وارد مجلس می​شدند و با بنز خارج. متلکی بود به گروهی از نمايندگان که ادعای مردمی بودن داشتند ولی در عمل مجلس محلی شد برای کسب ثروت و مکنت. آن روزها شايعات زيادی دور سر کروبی می​گشت، بخصوص بعد از عروسی پسرش و شايعه توزيع سکه.

جدا شدن داور از گل​آقا اگر به مذاق مرحوم فرجيان و بعضی پا به سن گذاشته​ها شيرين می​آمد، ولی برای ما جوان​ترها چندان خوشايند نبود. هر قدر داور بد قول و سرکار گذار بود، به ما اميد می​داد. رفتنش به ماهنامه همشهری و بعد روزنامه، موجب کشاندن بعضی بچه​ها به آن سمت شد. جو جالبی وجود نداشت. زرويی که ديده بود دارد محدودتر می​شود، با راه​اندازی روزنامه همشهری در پاييز ۱۳۷۱، راهی جردن شد، و صابری شرط کرد که اگر با همشهری کار کند، ديگر جايی برای او در گل​آقا نيست. "ملانصرالدين" هم رفت. حقوق همشهری کم نبود. پيران ضد جوان هم البته خوشحال بودند، ولی وقتی شنيدند "ملا'" آنجا چند برابر حقوق می​گيرد، اندکی ناراحت هم شدند (اين برداشت شخصی من است).

در آبان سال ۱۳۷۱، ابوالقاسم حالت هم به رحمت خدا رفت. بسياری از خوانندگان گل آقا مخاطبان حالت بودند و وقتی خروس لاری از دنيا رفت، جانشينی برايش وجود نداشت.

از طرف ديگر گل آقا با اينکه از سوبسيد کاغذ ارشاد برخوردار بود، ولی اگر از حدی بيشتر چاپ می​کرد هم چندان نفعی نمی​برد.

اگر اشتباه نکرده باشم، تيراژ مجله موقع انتخابات مجلس به نزديکی​های ۱۵۰ هزر نسخه رسيد، و شايد باچاپ دوم آن شماره ويژه، از اين هم فراتر رفت، ولی در اواخر سال ۷۱، گفته می​شد حدود ۱۰۰ نسخه فروش دارد و اندکی هم برگشتی.

ساختمان جديد

قطعه زمينی در نزديکی ميدان آرژانتين به صابری رسيده بود به عرض ۶ متر و طول نزديک به ۵۰ متر. اگر خطا نکرده باشم، يکی از مهندسين نزديک به شهرداری تهران نقشه ساختمان را ريخت. سال ۱۳۷۱، بيشتر توجه صابری و مدير مالی​اش جواد نبوي، برادر داور، متوجه اين ساختمان بود. هر کسي از صابری چيزی می​خواست، صابری در جواب می گفت هر وقت کار ساختمان جديد تمام شد در باره​اش حرف می زنيم.

بچه​هايی که منتظر بودند حقوق​شان زياد شود شاکی بودند و بخشی را از چشم جواد نبوی می​ديدند. راستش حرف و حديث پشت سرش زياد بود که شايد ناشی از حرف​شنوی​اش از صابری بوده باشد. چند تا از بچه​های مالی بشدت از دستش شکار بودند و هی به ما گزارش می​دادند که آمار ساختمان را چک کنيم.

برای بعضی از ما اهميت اين ساختمان از آن جهت بود که حس می کرديم مانع ديده شدنمان توسط صابری شده است و اصلا تحويل​مان نمی​گيرد. اما گاهی وقت​ها که متوجه کوچک ترين نکات بود و يادداشتی برايمان می​نوشت، حتی معترضه، خيال​مان راحت می​شد که نه، فراموش نشده​ايم.

اوائل سال ۷۲ بود که صابری دندان​های جلويی​اش را کشيد و خيلی "ش - ش" می​کرد موقع حرف زدن. ما هم باوجود آنکه از او حساب می برديم، ولی بدمان نمی​آمد سر به سرش بگذاريم. دلم می​خواست کاريکاتور بی دندانش را می​کشيدم، ولی راستش دلم نيامد.

جشنواره مطبوعات سال ۱۳۷۲

وقتی خبر دادند که اسمم برای ايستادن در غرفه گل​آقا صادر نشده، خيلی حالم گرفته شد و حس کردم بايد حال چند نفر را بگيرم. آن همه زحمت در سال قبلس کشیده بودم و حالا امسال این برخورد را با من کرده بودند. اولين کاری که کردم اين بود که به شکيبا خو مدير مجله همشهری گفتم که چند تا کاريکاتور برای غرفه می​کشم، از جمله کاريکاتور کرباسچی که شده دونکيشوت و سوار اسب است. بعد هم مسابقه کاريکاتور راه انداختم.

می​دانستم صدای جماعت در خواهد آمد. استقبال خوبی از آن مسابقه شد، بعد دیدم گلنسا و دو سه تا از رفقایش هر از گاهی آن طرف​ها سر می​زنند که ببینند چه خبر است. روز بعدش که رفتم گل آقا. صابری یادداشت تندی برایم نوشت. من هم در اولین فرصت پیشش رفتم و گفتم من همین طرح​ها را داشتم، ولی وقتی غیر گل​آقایی​ها باید در غرفه باشند، حتما جایی برای من پیدا نمی​شده دیگر! اشاره​ام به رفقای گلنسا بود. خدایی​اش الان که نگاه می​کنم کمی زیادی پررو شده بودم. صابری خنده​ای کرد و اگر اشتباه نکرده باشم، یکی دو روز بعد از آن در غرفه گل آقا بودم.

حضور در غرفه برای من خیلی مهم بود. سلیقه مردم دستم می​آمد، حس شهرت​طلبی​ام ارضا می​شد، کلی مجله برای مخاطبین امضا می​کردم، جلوی اساتیدم قیف می​آمدم، با خیلی​ها آشنا می شدم و ...

توقیف ماهنامه همشهری و رفتن به روزنامه همشهری

ماهنامه همشهری معمولا یک ماه و نیم قبل از چاپ بسته می​شد! حالا در نظر بگیرید که داریوش کاردان در تیرماه مطلبی علیه مواضع جماعت حزب​الله در باره "تهاجم فرهنگی" بنویسد، آنوقت در شهریور، درست قبل از پخش مجله، رهبر حکومت سخنانی در باره تهاجم فرهنگی بگوید. همه هم یادشان رفته باشد که کاردان چه نوشته است. من هم کاریکتور مطلب را کشیده باشم که "شیخ بو شلیل" نوار ویدئو به دست ترسیده و در حال فرار باشد.

حالا آن طرف ماجرا را ببینید. من از همه جا بی​خبر، شبی در خواب دچار خفگی شدم. درست دو روز قبل از عروسی دوستم حسین آریان بود. قرار هم بود بعد از عروسی با بر و بچه​ها برویم شمال. آن شب تا ساعت​ها در درمانگاه بودم و زیر سرم. خواب وحشتناکی دیده بودم....

در همان حال مریضی رفتیم شمال، در بازگشت آنفولانزا گرفتم و خانه نشین شدم. همان روزی که مجله تعطیل شده بود. زنگ زدم مجله که بپرسم برای شماره بعدی چه باید می​کشیدم که دیدم منشی نزدیک است پشت گوشی سکته کند.

بعد به من گفتند که ظاهرا از دادستانی انقلاب احوال چند نفری را پرسیده​اند. خوشبختانه مریضی به موقع من باعث نجاتم شد، ولی بعد که کاردان را دیدم، فهمیدم حسابی احوالاتش را جا آورده​اند. شکیباخو هم مجبور بود با لباس فرم سپاه به مجله سر بزند تا به برادران نشان بدهد که خودی است. با ین همه مجله توقیف شد و کیهان هم دو پایش را کرده بود توی یک کفش که باید روزنامه همشهری هم تعطیل شود چون هم​نام ماهنامه کذا و کذا است...

هیچ کس مثل من حالش گرفته نبود. بیکار شده بودم، ولی حس بدجنسی​ام بیدار شد و پیشنهاد قدیمی شده علی مریخی را که گفته بود به همشهری بروم را زنده کردم. ریسک بزرگی بود. زرویی کارش را در گل​آقا به خاطر پیوستن به همشهری از دست داده بود و من هم ممکن بود چنین بلایی سرم بیاید.

رفتم گل آقا. صابری داشت می​رفت جایی، دید رنگ و رویم پریده. گفتم رخصت! گفت چیه پسر؟ گفتم مجبورم بعد از این ماجرای تعطیلی حد اقل چند تایی کار ضد آمریکایی در روزنامه چاپ کنم که ماجرای طرح مجله به فراموشی سپرده شود. گفت ایرادی ندارد. همان ایرادی ندارد را گرفتم و تا سال​ها بعد در همشهری ماندم!

تفاوت کار من با زرویی این بود که ابوالفضل، مهره​ای کلیدی در گل​آقا، و ماهنامه محسوب می​شد و من یک تازه کار بودم، پس مشکل زیادی برایم درست نمی​شد، ولی ترس از واکنش صابری همیشه باعث می​شد که راحت راهی روزنامه نشوم. حتی چند کاری هم از من در روزنامه با امضای دیگری چاپ شده بود که لو نداده بودم.

کار برای همشهری باعث شد که آمدن کارم روی جلد تا سال ۷۴ به تعویق بیافتد.

Labels:

Tuesday, May 08, 2007
خاطرات گل‌آقایی-۵
آن روزها فشار مالی داشت خفه‌ام می‌کرد. رویم نمی‌شد بطور مستقیم با صابری صحبت کنم، چه به خوبی می‌دانست وضعیت من چیست. اگر واقعا می‌خواست، می‌دانست که می‌تواند مثل بقیه مرا از آن حالت پا در هوا نجات دهد، ولی خبری نشد.

داور مشغول آخرین نامه‌نگاری‌هایش با صابری بود و نمی‌شد روی قولش حساب کرد. او که تا مدتی قبل قائم مقام صابری بود، از گل آقا جدا شد. حس کردم صابری می‌توانست نگهش دارد، ولی اینکه آیا خود داور می‌توانست در آن مجموعه دوام بیاورد، جای سوال داشت.

حالا من حس می‌کردم تنها افتاده‌ام در مدرسه پیرمردها. زرویی به خاطر موفقیتش در نوشتن تذکره مقامات، اندک اندک مغضوب داخلی‌ها شد، چرا که به راحتی نمی‌توانستند با کار درخشان یک جوان کنار بیایند. این البته برداشت من است، و البته برداشت خیلی‌های دیگر هم بود.

داور کارش را با ماهنامه همشهری آغاز کرد، برای من هم موقعیتی درست کرد که آنجا بروم. کمی خیالم راحت شد. ماهی ۷۵۰۰ تومان گیرم می‌آمد. حقوقم هم در گل آقا به ۳ هزار تومان رسیده بود. می‌توانستم حداقل تا امتحان فوق لیسانس دوام بیاورم. در تابستان ۱۳۷۱، داور داشت کارهای مقدماتی راه‌اندازی روزنامه همشهری را انجام می‌داد و من هر از گاهی همراهش به ساختمان تازه تمام شده شماره ۱۰ تندیس می رفتم. قرار بود خبرم کنند برای سرویس کاریکاتور روزنامه که طبق معمول قول‌های داور عملی نشد! البته بعدها خوشحال شدم که به نحوی دیگر کارم را آنجا آغاز کردم.

وقتی روزنامه راه افتاد، روزی برای دیدن رفقا رفتم آنجا و بر و بچه‌های کاریکاتوریست روزنامه آشنا شدم. همه عضو گروه کاسنی حوزه هنری بودند و کارهای‌شان را از کیهان کاریکاتور می‌شناختم. اسد بیناخواهی، علی مریخی، علی جهانشاهی و افشین سبوکی. کارشان واقعا هنری بود و حرف نداشت، اما می‌‌شد دید که می‌خواهند متفاوت باشند و غیر روزنامه‌ای.

آرام آرام دوستان اصلی‌ام شدند و بعضی از کارهای گل‌آقا را آنجا اجرا می‌کردم و از راهنمای‌های آنها بهره می‌گرفتم.

کار در گل‌آقا برایم سخت‌تر می‌شد. من در آن واحد داشتم برای یک نشریه دیگر کار می‌کردم. برای خیلی‌ها اهمیتی نداشت که مثلا چه مشکلاتی سر راهم هست، فقط عین بسیجی‌های ایست بازرسی گیر می‌دادند.

سختی کار در گل‌آقا برایم قابل قبول بود، چون دوست داشتم آنجا باشم. یک جلد اضافه از بعضی کتاب‌هایم را برده بودم گل‌آقا و در کشوی میزم گذاشته بودم تا سر فرصت درسم را هم بخوانم. یک فرصت کوتاه هم از صابری گرفتم برای درس، چون می‌خواستم به هر قیمتی موفق بشوم.


به هر قیمتی بود نمی‌خواستم سرباز شوم. خانواده ما به اندازه کافی دینش را پرداخته بود، چرا من یکی باید اضافه می‌پرداختم؟ پدر بزرگ، دایی پدرم و دایی مادرم که تیمسار بودند. پسر عمه‌های پدرم، سرهنگ بودند، پسر دایی مادرم هم در دوران سروانی‌اش خودش را با هزار کلک خلاص کرده بود. دایی دیگر پدرم سرهنگ بود و عموی‌اش هم سرهنگ. عموی خودم که درست لب سرهنگ شدن دچار انقلاب شد و نامجو، همدوره‌اش، به او گفت که انقلاب ما به تو لژیونر احتیاجی ندارد، و با استعفایش موافقت کرد.

خلاصه آنقدر با درس خودم را خفه کردم که گمانم مسولان تصحیح امتحان کتبی فوق لیسانس قاطی کردند و من، عوضی در گرایش چینه شناسی و فسیل شناسی کارشناسی ارشد، با اختلاف زیاد نفر اول کنکور فوق لیسانس دولتی شدم، که البته از جوک‌های دانشگاه تهران هم می‌توانست باشد!!! در گرایش رسوب‌شناسی هم بدون پاسخ دادن به سوالات اصلی آن، نفر چهارم شدم، که البته به خاطر درصد بالای بعضی درس‌های مشترک بود.

بعد از امتحان فوق، با خیال راحت‌تری کار می‌کردم.

بر وبچه‌های جدید

در سال‌های ۷۱ و ۷۲، چند نفر کاریکاتوریست جوان به مجموعه اضافه شدند. سعید نوروزی، بهنام خمیسی، فرشید رجبعلی و حسین حاجی‌آقا و شادی داوری.

سعید نوروزی خیلی خوش‌تکنیک بود ولی بشدت به سبک خودش منطق کار بقیه را پیاده می‌کرد که باعث ناراَحتی عربانی هم شد. بخصوص وقتی زود به زود‌ طرح‌‌های داخل جلد مجله را به او می‌سپردند و گاهی هم پشت جلد را. می‌گفت هنوز زود است!

فرشید و فرهاد، دوقلوهایی بودند که اولی عضو گل‌آقا شد.

بهنام خمیسی، پسر خونگرم اهوازی دوست خوب من شد و آن روزها درگیر درس خواندن برای کنکور سراسری بود تا بلکه وارد دانشکده هنرها شود.

حاجی آقا جوان بسیجی سابق، آدمی بسیار احساساتی بود و خیلی هم زود داغ می‌کرد.

شادی داوری هم همیشه ساکت بود و بسیار خانم.

آقای صابری قول داده بود تا شرایطی برای ما فراهم کند تا بتوانیم طراحی بیاموزیم و ضعف‌هایمان کمتر شود. پیمان پاک‌شیر هم به ما پیوست. شهاب رضویان هم مامور شد تا دنبال معلم بگردد. من هم تا توانستم گشتم و با یعقوب عمامه‌پیچ صحبت کردم، اما گفت فقط با خانم‌ها کار می‌کند! گمانم سراغ احمد وکیلی هم رفتم، در یوسف آباد، ولی کلاس‌هایش پر بود.

Labels:

خاطرات گل‌آقایی-۴
گل آقا از آبان به بعد

ماه آبان ماه مهمی برای من است! اين البته از خودخواهی ويژه​ام سرچشمه می​گيرد، چون متولد آبان هستم. در آبان ماه ۷۰ فهميدم که با جماعت سن بالای مجموعه به راحتی نمی​جوشم. مشکل اندکی از خودم بود، و آنها سابقه توفيق را داشتند که پاسخ​گوی آن زمان نبود.
روزی داور گفت که نظرت درباره کشيدن چهره​های اعضای مجله چيست؟ يک عالمه عکس آورد که گمانم شهاب رضويان آنهارا انداخته بود. تجربه خوبی می​توانست باشد. چهره​ها را می​کشيدم و نشان عربانی می دادم. می​دانستم که او به خاطر نگاه منتقدانه​ای که به کار من دارد، با وجود ادب و رعايت احترام متقابل، ايراد​های کارم را خواهد گفت. رفيق شدن با احمد عربانی البته سخت بود. بيشتر از طريق محمد کرمی که مسوول آتليه مجله بود عربانی را شناختم. از کارهايش می​توانستی پختگی در طراحی و حرکت را تشخيص دهي، و استقبال عمومی از کارهايش نشان می​داد که در اوج به سر می​برد. اين شانس بزرگی برای من بود. تنها چيزی که باعث تاسف من می​شد اين بود که در کنکور فوق ليسانس سال ۷۰ در پيش بود و با آنکه فارغ التحصيل نمی​شدم، ولی بايد خودم را محک می​زدم.


با اين همه نگرانی مالی هم سر جايش بود. می​دانستم به زودی کمک​های مالی خانواده قطع خواهد شد و ماهی هزار يا دو هزار تومان به هيچ وجه قابل اتکا نبود.

آن سال مجله ديگری هم منتشر شد به نام درنگ. جماعت درنگ بيشتر کسانی بودند که در سال​ها اواسط دهه چهل از توفيق رفته بودند و گويا اختلاف فکری تا روزگار گل​آقا به نحوی ميان اين دو وجود داشت. می​گفتند اينها در سال​های ۴۰ به روش استثماری برادران توفيق معترض بودند و جدا شدند، البته گرايش چپ هم داشتند. بعدها مرحوم دولو با انتشار مجله کاريکاتور فضايی برای ايسان فراهم کرده بود تا رقيب توفيق هم بشوند. با توقيف توفيق، مجله محسن دولو يکه تاز شد و بعضی از اصحاب بيکار شده توفيق هم به اين گروه پيوستند.

درنگ يکی دو شماره منتشر شد که ناگهان دچار مشکلاتی گرديد و قرار شد داور به بهروز نسب کمک کند. داور از من پرسيد که آيا حاضرم برای درنگ کار بکشم، گفتم مشکل اصلی قبول کردن ماجرا توسط صابری است که به کسانی که جای ديگر کار می​کنند چپ چپ نگاه می​کند! آن روزها خيلی​ها زير زيرکی از زير اين قاعده فرار می​کردند، ولی بودند کسانی که بسيجی وار پيرو خط صابری بودند.

آخر سر کار درنگ به بن بست خورد. بعدها فهمیدم اختلافات درونی عامل شکست این گروه شده و من هم از همه جا بی​خبر فقط ابزاری کمکی بودم. گویا لطیفی و بهروز نسب دیگر با هم کار نمی​کردند و به همین دلیل بهروز نسب دست به دامن این طرف شده بود.
خير مقدم به حسن توفيق

حسن توفيق که زمانی معلم و پيشکسوت گروهی از کاريکاتوريست​های گل آقا بود، به ايران بازگشت تا بلکه بتواند املاک توقيف شده خانواده را زنده کند. برای من ديدن اين آدم که قيافه​اش بی شباهت به کريستوفر لی نبود، فرصت خوبی بود تا تاريخ کاريکاتور ايران را ورق بزنم.

مجله توفيق توانسته بود در سال​های ۴۰ بسيار موفق باشد و گل​آقا خواه ناخواه در بسياری از مسيرها راه توفيق را دنبال می​کرد. امکان نوآوری هم باوجود مسن​ترها عملا وجود نداشت و من بايد سعی می​کردم شکافی را بيابم.


گپ کوتاهی با حسن توفيق زدم که برايم آموزنده بود. البته در تعطيلی ميان ترم هم مهمانی بزرگی گرفتند که من بدشانس غايب بودم، ولی عکس​های همان روز منبعی شد برای کاريکاتورهای بيشتر.

مشکلات مالی

امیدوار بودم تا پايان يک سال فعاليتم در گل آقا، مرا رسمی کنند و لا اقل بتوانم روی پولی که می گيرم حساب جداگانه​ای باز کنم. داور هم مرتب قول می​داد که با صابری صحبت خواهد کرد...

آن روزها تصميم گرفته بودم ازدواج کنم. براي ازدواج هم نياز به کاری ثابت داشتم و جايگاهی قابل قبول. ولی به هر دليل ابر وباد و مه خورشيد و فلک با هم کنار نمی​آمدند و سختی کار برای من بيشتر و بيشتر می​شد. روی کارهای سالنامه گل آقا هم حساب باز کرده بودم، ولی می​دانستم تا زمان انتشار چيزی دست مرا نخواهد گرفت. يک بار به مرحوم فرجيان گفتم، او هم گفت از محل تنخواه گردان خود می​تواند کاری بکند، خوشحال شدم. يکی دو ماه حقوق من رسيد به ماهی ۳ هزار تومان ولی يک روز که نشسته بودم در آتليه و چراغم خاموش بود، شنيدم که مرحوم فرجيان دارد با صابری صحبت می​کند. حس کردم صحبت​هايش با چيزی که به من قولش را داده بود نمی​خواند. حقوق اضافه هم قطع شد. گمانم کينه آن مرحوم را از همان روز به دل گرفتم، نه به خاطر کسر حقوق، که به خاطر برخورد به روشی که دوست نداشتم.

برای تعطيلات بين ترم که به شيراز رفتم، فهميدم تصميمم برای ازدواج با دختری غير شيرازی چندان با استقبال روبرو نخواهد شد، و پدرم هم تلويحا گفت که بايد بعد از پايان تحصيلات به شيراز بازگردم، وگرنه از کمک​های او بی بهره خواهم ماند. تصميمم را گرفتم. من کله شقی را از پدرم به ارث برده​ام، پس درست مثل خودش که زير بار فشار پدرش نرفته بود، من هم راه خودم را رفتم.

در روزهای اول سال ۷۱، داور قول داده بود که صابری حقوق مرا به ۱۵ هزار توامن خواهد رساند. من هم غافل از آنکه تا چند ماه بعدش خود داور از گل​آقا خواهد رفت!

ماجرای جالبی بود. من از سال ۱۳۶۶با عمه مهربانم زندگی می کردم که حقوق بازنشستگی​اش تنها ممر درآمدش بود، او مستاجر پدرم بود . من هم مستاجر او شدم، گرچه می​دانستم مبلغی که می​پردازم به هيچ روی قابل لطف او را نداشت، ولی جالب بود. من از سال ۱۳۷۱ مستاجر مستاجر پدرم بودم. عمه​ام و فرزندانش از جمله عوامل موفقیت من بودند، چه، حمایت آنها در روزگاری که من و خانواده ام می​خواستیم محترمانه پوز همدیگر را بزنیم باعث شد بتوانم در گل​آقا دوام بیاورم.

جشنواره مطبوعات سال ۷۱

آن روزها آخرین لحظات عمر وزارت خاتمی بود و فضای پر روح مطبوعات را می​شد در محل جشنواره هم دید. من و چند تایی از بچه​ها داوطلب کار در غرفه شدیم و من پرسپولیسی هم پیراهن قرمز بافتنی گران​قیمتم را می​پوشیدم که از شونصد کیلومتری بوق بوق می​کرد! با چه انرژی وحشتناکی کار می کردیم. حتی دوستانم هم آمدند کمک. یکی​شان که دانشجوی پزشکی بود و دیگری که دامپزشکی می​خواند.

فضای نمایشگاه باعث شد بیشتر با مردم آشنا شوم و یاد بگیرم که بهتر است سلیقه مردم را بیشتر از سلیقه خودم بپسندم، حتی اگر با آن کنار نیایم، حرمتش را پاس بدارم...

Labels:

Sunday, May 06, 2007
خاطرات گل‌آقایی-۳
کباب نیم متری

اولین سالگرد انتشار گل‌آقا واقعا شاهکار بود. دوربینم را با خودم آورده بودم چون می‌دانستم چند تا از قدیمی‌ها که احتمالا مدت زمان زیادی مهمان نسل ما نمی‌ماندند، آن روز مهمان صابری بودند.

ابوالقاسم حالت یکی از ایشان بود. خسروشاهانی هم.

داور(ابراهیم نبوی) چند تایی عکس با دوربین من انداخت که وقتی عکس‌ها را چاپ کردم و بردم گل‌آقا، مطمئن نبودم کدام مال من است و کدام کار داور. ولی عکس کباب نیم متری مرحوم حالت که دارد بلندش می‌کند و خسروشاهانی نگاهش، کار داور بود. دلم می‌خواست کار من باشد!

آن روز خوشحال بودم که طرح داخل جلد کار من است. مسابقه "از کی بپرسم" بود.

همان روز آقای فرجیان گفت بروم پیش جواد نبوی، برادر داور که مسوول مالی گل‌آقا بود.یک پاکت تحویل گرفتم. دل توی دلم نبود. بازش کردم. هزار تومن...یخ زدم. من در طول ماه گذشته بیش از ۵۰ ساعت در گل آقا بودم، و تنها هزار تومن. به روی خودم نیاوردم. کار زمین شناسی را اگر قبول کرده بودم ماهی ۱۰ هزار تومن توی جیبم بود.

سعی کردم به روی خودم نیاورم. سخت بود.

سر ناهار با عکاسی خودم را از فشار فکری اولین حقوق رها کردم.

آخر سر رفتیم در میدانی که تقریبا انتهای کوچه اول نوبخت بود یک عکس دست جمعی انداختیم.

روزی از همان روزها، صابری مرا خواست. گفت:"پسر، امضای تو مزخرف است، یک اسم مستعار هم پیدا کن. " گفتم "نیک آقا خوبه؟" زد زیر خنده. گفت "کجا با ین عجله"؟

قرار شد هر از گاهی با "نیکان"هم امضا کنم.

و اما از روزگار دانشکده. من تا دلتان بخواهد برای خودم فضاسازی کردم! همه می‌آمدند و می‌پرسیدند که این گل‌آقا کی هست، من هم می‌گفتم که قول داده‌ام فعلا نگویم! استادان هم کنجکاو بودند و میزان تحویل گرفتن هم بیشتر شده بود.

منتهی نیک‌آهنگ خنگ، دو با درس ریاضی یک را افتاده بود و این بار مجبور شد با سال‌اولی‌ها بگیردش. آن هم درست در سال چهارم!

ما سال بالایی بودیم و اهل قیافه گرفتن، بخصوص برای دخترها. پسرهای سال اولی هم خیلی از ماها خوششان نمی‌آمد چون ممکن بود همکلاسی‌های‌شان را غر بزنیم.

حالا هر وقت این گروه دخترها از جلوی ما سال بالایی‌ها رد می‌شدند، همکلاسی‌های من هم هی بلند بلند اسم گل آقا را می‌آوردند، و نگو عجب تاثیری هم داشته است!

با وجود اینها ای غرور ابلهانه من و از طرف دیگر ترس از سنگ روی یخ شدن، این بازی‌ها به درد من نخورد که نخورد، ولی می‌دیدم که گروه دخترها هر از گاهی مجله گل‌آقا را دست‌شان می گیرند و به هم نشان می‌دهند و البته جوری که من هم ببینم. آخ نگو!

حالا من می‌خواستم کارهای بیشتری داشته باشم که جلوی جماعت قیف بیایم، تصادفا کار دیگری به من سپرده شد! بررسی کاریکاتورهای خوانندگان. ظاهرا قبل از آن تاریخ این کار کامران باقر بود. قرار بود آنهایی که به درد چاپ می‌خورند را بدهم به سردبیر. یک بار طرحی خیلی قوی از چهره حسن حبیبی، معاون اول توی یکی از پاکت‌ها بود. مطمئن بودم کار یک آدم اینکاره است، ولی امضایش کشکی بود. بعدها فهمیدم کار مسعود شجاعی طباطبایی بوده است. کارهای یک نوجوان اهل شهرک اندیشه هم شاهکار بود. اسمش بزرگمهر بود و فامیلش حسین‌پور، ولی انگار چون کاری از او در مجله‌ای دیگر چاپ شده بود، صابری خیلی زیر بار جذبش نمی‌رفت،

ماموریت دیگر هم کشیدن کاریکاتور چهره برای سالنامه گل‌آقا بود. گمانم داور خواسته بود مرا از دست مرحوم فرجیان نجات دهد. قرار شد با همفکری او برای سالنامه پرتره بکشم.

Labels:

Friday, May 04, 2007
خاطرات گل‌آقایی-۲
یکی از کسانی که دیدنش برایم با ارزش بود، ملانصرالدین، یا ابوالفضل زرویی نصرآباد بود. با اینکه متولد ۴۸ بود ولی قیافه‌اش به ۳۵ ساله‌ها می‌خورد، با آن هیکل و سیبیل. اگر کلاه مخملی سرش می‌کرد و دستمال یزدی در جیب، حکما مسعود کیمیایی کشفش می‌کرد برای دوران جدید قیصریه!

با آنکه جوان بود، ولی برداشت نوینی که از تذکره‌الاولیا کرده بود، از پس همه کس بر نمی‌آمد. یکی از پرخواننده‌ترین بخش‌های گل‌آقا شد. بعدها اشاره خواهم کرد که ضررهای این توجه به کار و درخشش یک جوان در آن روزگار چه بود.

آن روزها کم‌کم با شخصیت‌های گل آقا آشنا می‌شدم. محمد خرمشاهی، مهندس گویا، سیدنا، و بسیاری از کسانی که بیشتر با اسم مستعارشان آشنا بودم.

یکی از روزها که ظهر آنجا بودم، موقع ناهار، بچه‌ها املت درست کردند. گمانم مسوول املت هم محمد کرمی مسوول صفحه‌بندی بود. آنجا با داور نبوی آشنا شدم. از من پرسید کجایی هستم، گفتم شیرازی، چنان با لهجه غلیظی شیرازی حرف زد که گفتم طرف حتما اهل شیراز بوده و حالا ساکن تهران است. وقتی گفت که ترک است و هم شیراز زندگی کرده و هم کرمان و الباقی جاها، گفتم عجب جانوری است! خیلی حال کردم.

یک جوک شیرازی هم گفت که هنوز هم همان لحن کش آوردن کلماتش را به خاطر دارم...ایقد خجالت کشیدم....جوک در باره یک خانم شیرازی بود که رفته بود شکایت نزد افسر کلانتری و می‌گفت چطوری بلندش کرده‌اند، تمام راه خجالت کشیده بود و آخر سر هم البته خوشش آمده بود.

گل‌آقا البته کارمندان زن هم داشت. سوسن عقیقی و مهرنوش که خواهرزاده آقای فرجیان بود حروفچین بودند. گل‌نسا هم که دختر صابری بود. خانم پروین کرمانی هم که کاریکاتور می‌کشید.

من هم البته آن روزها تازه داشتم حرف زدن با خانم‌ها را یاد می‌گرفتم! تجربه کار در گل‌آقا باعث می‌شد ترسم بریزد.

از اول مهر عضو جلسه تحریریه هفتگی شدم. خلاصه خبرها را مثل یک بولتن کوچک فتوکپی شده می‌دادند به ما و باید برای هفته آینده سوژه فکر می‌کردیم. همان روش توفیق بود. اگر هم می‌شد، ایده را درون مربع پایین کاغذ می‌کشیدیم...جلسه خوبی‌اش به میوه و شیرینی و چای بود و هر ازگاهی متلک و جوک. بعدش هم کاغذها را تحویل آقای فرجیان که سردبیر بود می‌دادیم واو بعد از حذف اولیه، می‌بردشان نزد آقای صابری برای انتخاب سوژه روی جلد و کاریکاتورهای هفته.

تجربه جالبی بود.

چند بار ایده‌های رد شده را از روی میز آقای فرجیان کش رفتم و نگاه کردم. باورم نمی‌شد چرا بعضی ایده‌ها به آن خوبی را رد کرده بودند. حس کردم بافت فکری مجله باید قدیمی باشد.

آن روزها به من یک میز دادند در آتلیه. یک روز که نشسته بودم، احمد عربانی امد و بعد از سلام، پرسید، شما هم حرفه‌ای شدید؟ هم خوش‌آمد بود و هم متلک، که البته با لبخند جواب دادم کو تا حرفه ای شویم. آرام آرام این فاصله میان ما کمتر شد و حس کردم می‌تواند دوست خیلی خوبی هم باشد. باید اعتراف کنم که دیدن کارهای عربانی باعث شده بود از اول هوس کشیدن کاریکاتور کنم.

ناصر پاک‌شیر دیگر کاریکاتوریست نام‌آشنای آن روزها بود. از زمان تعطیلی توفیق در سال ۵۰ کار خاصی جز تدریس در دبیرستان نکرده بود، آدم بسیار محترمی بود و همشیه لبخند بر لب می‌نشست پشت میزش و کار می‌کرد. پسرش هم با امضا پیمان در صفحات مجله حاضر بود.

محمد رفیع ضیایی هم آنجا بود. اهل جنوب بود و خونگرم، اما کارش به دلم نمی‌نشست. با این همه خودش را بیشتر دوست داشتم. احمد عبدالهی‌نیا دیگر کسی بود که کارهایش را از کیهان ورزشی می‌شناختم. آدمی بسیار دوست داشتنی و باحال و فرم‌های کلیشه‌ای. مخاطبان خود را داشت.

فکر می‌کنم اولین کارم در شماره سوم ماه مهر‌چاپ شد. کاریکاتور بوش پدر بود، و قرار شد یک طرح داخل جلد هم داشته باشم برای شماره سالگرد. افتخار بزگی بود.

Labels:

دوران گل آقایی
پاییز سال ۶۹ سر آغاز انتشار گل‌آقا بود. من با نوشته‌های دوکلمه حرف حساب صابری آشنا بودم. شاید تنها دلیل خرید روزنامه بی‌خاصیت اطلاعات همان ستون بود.

چون در دوران دبیرستان مدتی کاریکاتور هم کشیده بودم، بدم نمی‌آمد از نو شروع کنم. سال قبلش رفته بودم کلاس طراحی و روی پرتره متمرکز شده بودم و برای فصل‌نامه علوم دانشکده هم طرح می‌کشیدم.

قبل از سمپوزیومی علمی در بندرعباس، یک مجموعه از کاریکاتورهای چهره دیوید لوین را از میان مجموعه‌های حراجی جلوی انتشارات مروارید سرگیشا خریدم. بشدت مجذوبش شدم. دو روز بعدش راهی بندرعباس شدیم و بر اساس منطق اغراق کارهای لوین، شروع کردم به کشیدن ملت. البته اندکی سخت بود که بدون جلب توجه کارم را بکنم، من هم البته از جلب توجه بدم نمی‌آمد. ولی نمی‌خواستم کسانی که از ایشان طراحی می‌کنم متوجه چیزی بشوند.

در بندرعباس چهره‌های اساتید و مهمان‌ها به درد کاریکاتور می‌خورد! پس چند تایی را کشیدم و در مراسم پایانی کنفرانس روی پرده نمایش‌شان دادند. علیرضا محنا که چندی پیش در تورنتو با هم صبحانه خوردیم، یکی از عوامل خیر این ماجرا بود. رئیس سازمان زمین‌شناسی هم یک گبه به من هدیه داد.

وقتی برگشتیم تهران، ماجرا جدی‌تر شد. استادان که ماجرا را یاشنیده بودند یا در محل کنفرانس حاضر بودند، یکی یکی متقاضی کاریکاتورشان شدند و من هم حالا دستم دچار اسهال قلمی شده بود و هی طرح می‌زدم.

برای عید، مجموعه‌ای را به صورت فتوکپی منتشر کردم و به دوستان و استادانم هدیه دادم.

خرداد سال ۶۰ بود که سعید، یکی از دانشجویان قدیمی دانشگاه گفت که آن مجموعه را نشان یکی از دوستانش در گل‌آقا داده. خیلی خوشحال شدم. چند روز بعدش از گل‌آقا زنگ زده بودند خانه عمه‌ام که با او زندگی می‌کردم. چند روز بعدش در دفتر گل‌آقا بودم و با سیامک ظریفی، دوست سعید که با امضا ن.شلغم شعر نو می‌گفت آشنا شدم. سیامک کسی بود که به خانه ما زنگ زده بود.

آنجا با مرتضی فرجیان و محمد پورثانی هم آشنا شدم...گفتم که دارم می‌روم کارآموزی زمین‌شناسی با جماعت سازمان زمین‌شناسی و نمی‌توانم زودتر از شهریور بیایم.

بعد از بازگشتم از سفر بود که رفتم و کارهایم را نشان احمدعربانی دادم. نکاتی گفت که البته آن لحظه به دلم ننشست. به خاطر اینکه شانس کار در گل‌آقا را از دست ندهم، قید یک کار دیگر در وزارت معادن را زده بودم، گرچه آن کار هم موقتی می‌بود، چون موقع سربازی باید ترکش می‌کردم، اما برای طرح دوران خدمت چزی خوبیبود. حرف‌های عربانی بیشتر به من نیروی منفی داد، ولی الان که نگاه می‌کنم، حق با او بود. منتهی من فرصت از دست دادن این شانس را نداشتم.

حس کردم محمد پورثانی و سیامک ظریفی دارند تلاش می‌کنند من جذب آنجا شوم، و از طرف دیگر مرتضی فرجیان خیلی از من خوشش نمی‌آید. از آن تیپ‌هایی بود که با جوان‌ترها نمی‌ساخت، گرچه بسیار آدم محترمی بود.

اواسط شهریور بود که کیومرث صابری مرا خواست. خیلی حال کردم. برای من و امثال من یک قهرمان بود. آن روزها کمتر کسی می‌دانست نام واقعی "گل‌آقا" چیست. نمونه کارهایم را دید و یادم می‌آید بعدها عکسی از او دیدم همراه پرتره‌ای که از آیت‌الله خامنه‌ای کشیده بودم.

آن روز گفت:"پسر! می‌روی این عکس‌هایی که شهاب رضویان از من انداخته می‌گیری و کاریکاتور مرا می‌کشی...ببینم چه می‌کنی". می‌دانستم کنکور ورودی همان است. شهاب رضویان را هم تلفنی پیدا کردم و نشانی عکس را به من داد. باید می‌رفتم یک عکاسی در نزدیکی سینما مولن روژ و پرینت عکس‌ها را می‌گرفتم. سه تا عکس بود.

پرتره را همان شب کشیدم و اول هفته آینده‌اش بردم آنجا. از اول مهر ۱۳۷۰ گل‌آقایی شدم.

Labels: