یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسالت و رسانه​های مشابه، حرام است
Friday, September 30, 2005
نوشدارو بعد از مرگ مرحوم اصلاحات و شیر تو شیر نسبتا هسته‌ای
الآن خبرها را دنبال می کردم، همه جذاب بودند. اصلاح‌طلبان دور هم جمع می‌شوند، و خاتمی هم در جلسه حضور می‌یابد. حزب مشارکت هم با استعفای دبیر کل‌ که تا هشت ماه دیگر فقط ماندنی است، مخالفت کرد، آن هم بعد از سه شکست بزرگ انتخاباتی پشت سر هم.
احمدی‌نژاد هم که می‌خواهد شرایط ظهور را فراهم کند. راستش وقتی گفتند مجلس، مجلس امام زمان است، احتمالا منظورشان بخشی از نماینده‌ها(گیرم ۱۸۰ نفر) بود که جزو ۳۱۳ نفر هستند، لابد هیات دولت را هم باید به آنها اضافه کرد. به اضافه معاونین و مشاورین.
احتمالا با سیاست‌های هسته ای که شرایط را برای جنگی فراگیر آماده می کند، می‌خواهند علائم را پدید آورند:

چهار سال پیش، در یکی از نشریات نسبتا اصلاح‌طلب نشسته بودم و مهمان یکی از بچه‌ها که از افسران ارشد سپاه بود، می‌گفت بعضی از سران سپاه ایمان دارند که با برنامه‌های خاصی می توان آمریکا را شکست داد، پرسیدم مگر از نظر تاکتیک یا میزان اسلحه یا استراتژی و غیره، به پای آمریکا می رسیم؟ می‌گفت بعضی‌ها معتقدند باید شرایط ظهور را فراهم کرد.

وقتی بعد از سخنرانی احمدی‌نژاد در سازمان ملل، کاریکاتورش را کشیدم که دارد از روی متن طرح تعجیل ظهور«حجتیه» می‌خواند، چند نفری شدیدا معترض شدند که جرا به اعتقادات آنها تاخته‌ام. جالب اینجاست که خیلی‌ها متوجه نشده اند که انگار برنامه هسته‌ای ایران دارد از سوی چه نهادهای پیگیری می شود؟ چه کسانی با نگرانی دنبال غنی‌سازی هستند؟ و از همه جالب‌تر، اطلاعات لازم به مردم در مورد فواید انرژی هسته‌ای داده نشده است!

ماجرا خیلی دو دوتا چهارتا است! خودتان قضاوت کنید. در حالی که قیمت نفت دارد گران می‌شود و فروش نفت و گاز در سی سال آینده سود سرشاری می‌تواند به بار آورد، هرچه مصرف گاز نیروگاه‌های برق کمتر شود، درآمد کشور بالاتر خواهد رفت. پس استفاده از انرژی‌های جایگزین برای ما بسیار مهم خواهد بود.از سوی دیگر، اگر در کوتاه مدت بتوانیم فشار جهانی را کم کنیم حتی به قیمت حذف چند ساله غنی‌سازی، و استفاده از نیروگاه‌های هسته‌ای را تسریع ببخشیم، سود بسیار زیادی نصیب کشور خواهد شد.

حالا چرا می‌خواهیم شرایط را طوری کنیم که هم پرونده ایران به شورای امنیت برود و هم بر حساسیت‌های موجود بیافزاییم؟

به هزار و یک دلیل، اعزام نیرو به ایران به صرف آمریکا نیست(حد اقل تا انتخابات بعدی ریاست جمهوری آمریکا!) پس اگر بخواهد ترتیب ما را بدهد، چند تا نیروگاه برق را بزند و چند تا سد را، کارمان زار است. فکر کردید چهار تا جاده اصلی کشور و راه آهن را مدتی خراب کنند، راه حل موثری داریم؟ عید سال ۸۲ همزمان با روزهای آغازین جنگ اخیر عراق، چند ساعت برق هفت استان کشور رفت، تلفن‌های همراه مردم کار نمی‌کرد و هزار و یک شایعه درست شد...حالا با این وضعیت می خواهیم پوز دنیا را بزنیم خیلی جالب است!

در سال ۱۳۷۳، یک کارشناس ترافیک می گفت در صورت خراب شدن ناگهانی چند خودرو در بزرگ‌راه‌های تهران، بحران بزرگی در سراسر کشور بوجود خواهد آمد. من و یکی از بچه‌ها به حرف او خندیدیم. ولی وقتی در یکی از چهارشنبه‌سوری‌های بعد از دوم خرداد، چهار ساعت طول کشید تا از تخت طاوس به تجریش برسم، و بعدش هم فهمیدیم که چند جلسه خیلی مهم دولت قبل از آغاز سال نو به خاطر به ریختن وضع ترافیک تشکیل نشده و جماعت مجبور شده‌اند نصف شب به خانه‌هایشان برگردند، تازه دوزاری‌ام افتاد که طرف چندان بی‌ربط هم نگفته بود. گیرم وسط همه بزرگ‌راه‌های تهران، دو سه تا ماشین خراب شود. فکر می‌کنید راه حلی وجود دارد؟

البته قرار بود پول نفت را سر سفره‌های مردم بیاورند و گمانم به خاطر طرح‌های تعجیلی، ترجیح داده‌اند که بگذارند بانک سودش را بدهند، البته مضاربه خیلی هم کار جالبی نیست ولی گاهی وقت‌ها می توان حلالش کرد.

بگذریم، کلاغه به خونه‌اش نرسید، قصه و غصه ما هم به سر نرسید...
Thursday, September 29, 2005
هسته‌‌های بحث بر انگیز
آقا این مبحث هسته‌ای هم عجیب عده ای را ماتحت تاثیر قرار داده. ما فقط از هویت هسته‌های مبارک(حوزه شخصی) دفاع نمودیم ولی ماجرا به حوزه عمومی هم کشیده شد! حالا که فعلا ممکن است کار به شورای حکام و شورای امنیت هم بکشد و برایش پروتکل الحاقی هم صادر کنند! ولی ما شرف داریم و زیر بار الحاق به درخواست کنندگان نمی‌رویم!

و اما خواندیم که سیما خاتون فرنگوپولیس آبادی نوشته است که اصلا ناراحت نشده! مگر ما برای ناراحت کردن افراد کرم می‌ریزیم؟ کار ما قلقلک است از راه دور و نسبتا شرعی که آن دنیا در محضر خدا نگران دست درازی به نامحرم نباشیم! خدا راشکر می کنیم که فمینیست اعظم غمین نیست! وگرنه ما کلی وجدان مبارکمان درد می گرفت.

ما هم اطمینان می دهیم نه تنها به دل نگرفته‌ایم، بلکه به هسته هم نگرفته‌ایم، و این از خوبی‌های عالم بلاگ است.
خداوند فمینیست‌های افراطی و سوژه‌ساز را سالم و سر حال نگاه داراد که مایه شادی ما هستند(بعضی شان هم مایه شادی حسین نیلچیان عزیز- همسر شادی صدر!!!).

در هر حال به امید خداوند پس از مطالعات بسیار در باب فمینیست های افراطی یا عملگرا! وانواع مختلف و مطالعات غیر کاربردی، و یافتن کاراکترهایی مناسب(مگر پیدا می شود؟) هر از گاهی دل مردان آزاده رنج کشیده از این قوم تازه به دوران رسیده(مگر چند سال است سر وکله شان پیدا شده؟) را خنک خواهم کرد.البته فعلا دارم سایت‌های مختلف فمینیست‌ها را بررسی می کنم تا شاید بتوانم انواع خوشگل ایشان را هم بیابم. لطفا برای بنده آدرس بفرستید اگر یافتید!
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۴۳
دو هفته نامه دانستنیها
وقتی به ما گفتند به دفتر عصرآزادگان تعطیل شده برویم تا مجله دانستنیها را در بیاوریم، از تعجب شاخ در آوردم! آخر دانستنیهای خواندنی سال های دور را جماعت سیاسی در نمی آوردند! اینکه فرانک بهزادی حاضر شده بود سیستم را به سحرخیز بسپارد خیلی بامزه بود. سحرخیز چون سال ها در اداره مطبوعات داخلی بود، می دانست کدام نشریات به خاطر حفظ مجوز هم که شده مجبورند هر از گاهی هم که شده تک شماره ای منتشر کنند. و گمانم گروه جامعه هم از این صفت سحرخیز استفاده لازم را می خواست ببرد. نهایتا یک روز تعدادی از ما به عصر آزادگان رفتیم و هر کداممان گوشه ای از کار را گرفتیم. من کاریکاتورهای دنباله دار خارجی را همراه بعضی کارهای داخلی در صفحات کاریکاتور می گذاشتم.

به یاد ماندنی ترین کار این مجله که باعث شد به چاپ چندم هم برسد، مصاحبه با حسنی امام جمعه ارومیه بود. دو نفر از بچه ها به ارومیه رفتند و از نزدیک طنازترین پدیده روحانیت معاصر را زیارت کردند و با او گفتگو نمودند!
یک روز سحرخیز زنگ زد و گفت که ظاهرا به نحوه ارتباط دانستنیها با عصرآزادگان و جامعه و ...شک کرده اند و مطابق قانون جدید می توانند برایش دردسر درست کنند. شماره بعدی را در دفتر ماهنامه کیان صفحه بندی کردیم. آن روزها داور یکی در میان به دادگاه انقلاب و دادگاه مطبوعات احضار می شد و خیلی نگرانش بودیم. البته خودش خیلی خونسردانه می گفت که کاری به کار او ندارند و قضیه هم حل است. این از خوبی های داور بود که نمی گذاشت بجه ها دجار اضطراب بی خودی بشوند.

وجود دانستنیها باعث شده بود که خیلی از بچه های بیکار شده بتوانند دور هم جمع شوند و اندکی هم نانی به کف آورند. متاسفانه توقیف که شتری بود که روی همه روزنامه ها و مطبوعات زنجیره ای می خوابید! این یکی را هم له کرد. به هر حال دوران خیلی کوتاهی بود، ولی حق و حقوقمان را به طور کامل گرفتیم. چیزی که بچه های عصر آزادگان از آن محروم بودند!
ادامه دارد

روزنامه بهار
وقتی صبح امروز هم تعطیل شد، ستاری با کمک یارانش روزنامه ای منتشر کرد به نام بهار، ولی برای رد گم کردن، به بچه هایی که از آنها برای همکاری دعوت کرده بود گفتند که نام روزنامه "تهران" است! البته می خواستند به این وسیله توجه دادگستری را متوجه جای دیگری بکنند. در ابتدا بعضی از بر و بچه های صبح امروز و آفتاب امروز را دعوت کردند. من هم خیلی دلم می خواست سراغ من هم بیایند ولی امان از یک زنگ! با آنکه بیکار شده بودم، ترجیح دادم منت کشی نکنم و منتظر فرصت های بعدی بمانم. مانا کاریکاتورهایش را می کشید ولی نتوانست با جماعت راه بیاید. آخر سر هم با آغاز انتشار حیات نو از بهار رفت. یکی از روزهای آخر خرداد بود که آقای ر. به من زنگ زد. به عمد اسم آقای ر. را نمی آورم چون بعدها زیادی به او خواهم پرداخت. گفت چرا پیش ما نمی آیی؟ فهمیدم خبری است! گفتم شما دعوت کردید و من نیامدم؟ گفت حالا فرش قرمز بیاندازیم تحویل می گیری؟ من هم با یک جور منت گذاری مضحک روز بعد آنجا بودم. قرار شد از هفته اول تیر کارم را شروع کنم که فوت مادربزرگم(پدری) دو روزی کار را عقب انداخت. در بازگشت از شیراز کار را شروع کردم.

مجموع حضور روزانه من در بهار بیشتر از یک ساعت نبود، ولی هر بار که می رفتم می شنیدم یکی از بچه ها رفته یا فلانی استعفا داده یا بهمانی را کنار گذاشته اند. بعدا می دیدم که بعضی ها دارند خودشان را اندکی زیادی برای پورعزیزی و اشرفی لوس می کنند. فکر می کردم می خواهند به این وسیله جایی برای خود در بولتن نهاد ریاست جمهوری فراهم کنند و فعلا نانی بخورند.

معمولا هر وقت به روزنامه می رفتم سری به سردبیری می زدم. رضا تهرانی، پور عزیزی، اشرفی و گاهی هم علوی تبار آنجا بودند و با ایشان در باره مسائل روز و سوژه ها چند دقیقه ای بحث می کردم. باید اعتراف کنم که آگاهی زیاد این چند نفر باعث می شد چیزهای زیادی یاد بگیرم. هر از گاهی هم ستاری پیدایش می شد. پدرخوانده چنان سایه ای روی همه جا می انداخت که باورش برای کسانی که در آن مجموعه نبوده اند سخت است. دفتر روزنامه در خیابان ملایری پور بالای هفت تیر بود، و صفحه بندی در محل صبح امروز. اینها هم نمی خواستند متهم به زنجیره ای شدن بشوند.

یکی از فواید کار کردن در کنار این جماعت، دسترسی به بولتن ریاست جمهوری بود. می توانستی اخبار تلکس ویژه را هم بخوانی و این باعث می شد حد اقل از بچه های دیگر بیشتر بدانی. به این می گویند رانت خبری!

پور عزیزی آدم خیلی محتاطی بود و نمی خواست کاری شجاعانه بکند. همیشه هم نگران نظرات رییسش بود! خاتمی نمی خواست مدیر مطبوعاتی اش دچار مشکلی بشود، و گمانم هر از گاهی به او تذکر هم می داد.شاهکار بزرگ روزنامه بهار در ماجرای دادگاه متهمین کوی دانشگاه بود، وقتی ماجرای تبرئه سردار نظری را تیتر کرد و همینطور دزدی یک دستگاه ریش تراش براون بوسیله یکی از سربازان را... آنقدر این روش مسخره کردن رای دادگاه جالب بود که هدی ندارد. یعنی کل ماجرای کوی دانشگاه و کشته شدن یک نفر و کور شدن دیگری. و تهش با یک حکم آنچنانی به هم آمد. یکی دیگر از موضوع های جذاب آن روزها تلاش برای به جراین انداختن حذف اصلاحیه قانون مطبوعات مجلس پنجم بود. که آخر سر در روز موعود با حکم حکومتی مسکوت ماند. یادم می آید از یکی از بچه ها شنیدم که قرار است بهار را توقیف کنند. می توانستی حدس بزنی که بعد از شکست بزرگ مجلس، دیگر مطبوعات پشتوانه ای نخواهد داشت، و حالا نوبت خزان کردن بهار بود. آخرین کاریکاتور من در باب هواشناسی بود! آدمک بدبختم را کشیدم که دارد وضع هوا را پیشبینی می کند و می گوید: هوا پسه!

پیشبینی من باز درست از آب در آمد! بهار روز بعدش به بهانه مصاحبه ای تعطیل شد. بعدا دادگاهش را برگزار کردند و دچار توقیف موقت شد.
در باره بهار بعدها چیزهایی شنیدم و خواندم که متاسفانه از نزدیک شاهدشان نبودم. کتاب روشنگر ژیلا بنی یعقوب می تواند منبع خوبی باشد. چون به صداقت ژیلا ایمان دارم و می دانم حرف بی خود نمی زند، امیدوارم بتوانم در صورت اجازه او بخش هایی از آنرا در وبلاگ منعکس کنم.
ادامه دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۴۲
هفته نامه توانا
توانا یکی از جاهایی بود که دسترنج تلاش گروهی معدود از کاریکاتوریست ها را در کنار هم می شد دید. جمال رحمتی مرکز این گروه بود و هر کدام از ما سعی می کردیم به نوبه خود کاری جدید عرضه کنیم. درخشان ترین محصول توانا به نظر من کارتون های دنباله دار مانا بود که بعدها به صورت کتاب در آمد. حضور کاریکاتوریست هایی با دیدگاه های مختلف و گاه متضاد فقط با عنصر اتحادی بدست می آمد که خوش اخلاقی جمال باعث آن بود.

توانا در ابتدا نشریه ای سیاسی بود، مدتی قطع مجله ای یافت و اواخر تابستان ۱۳۷۸ با دعوت جمال، گروهی از کاریکاتوریست های مطبوعاتی و غیر مطبوعاتی به آن پیوستند. محل آن در طبقه سوم مجتمع توانبخشی کودکان"توانا" بود. در طبقه اول هم آی اس پی "توانا" گوش طرفداران اینترنت را می برید! مدیر مجموعه ایرج رستگار از بچه های روزنامه سلام بود و سردبیرش هم منصور حسینی.

راستش کارکردن با رستگار بد نبود ولی با منصور نمی شد کنار آمد. واقعا اعصاب می خواست با کسی که از طنز و کاریکاتور چیزی نمی دانست و به جماعت مجمع روحانیون هم ارادت خاص داشت، کار کنی! متاسفانه نبود یک سردبیر حرفه ای باعث شد توانا با آن همه پتانسیل، از حدی که به آن رسید بالاتر نرود. با این همه می شد نگاه حساس گل آقایی ها را به آن دید. پس داشت رقیبی جدی می شد.

در اوائل زمستان ۷۸ در اعتراض به برخوردهای حسینی و تا حدی هم عدم مدیریت رستگار، قرار گذاشتیم از نشریه کنار بکشیم، تا وقتی که رستگار به خواسته هایمان توجه کند، ولی ناگهان یکی از بچه ها که شاید متوجه نبود که کار ما برای بهبود شرایط است، از ترس از دست دادن حقوق ما را قال گذاشت و برگشت. رستگار با کمک او توانست چند نفری را جذب کند ولی نهایتا در جلسه ای که با ما در هتل لاله گذاشت، شرایطمان را پذیرفت.

توانا هفته به هفته بهتر می شد و قصد رستگار آن بود که تبدیل به روزنامه اش کند. حتی سحرخیز می خواست به نحوی در توانا سرمایه گذاری کند(گفتگو در دفتر دانستنیها-خرداد ۱۳۷۸). با این همه رستگار برای ترکاندن فضا دست به ابتکاری زد که توانایی اش را گرفت! از حسین پور خواست کاریکاتور خاتمی را بدون عمامه بکشد!آن هم روی جلد! برای من عجیب بود که رستگار که سال ها با خوئینی ها کار کرده بود و می دانست دنیا احتمالا دست کیست، چرا بعد از توقیف روزنامه ها در اردیبهشت ۷۸، چنین کار ابلهانه ای کرد؟ او که می خواست نخستین روزنامه تمام کاریکاتوری ایران را منتشر کند!

توانا با دستور شعبه ۱۴۱۰ معروف توقیف شد و خود رستگار هم با قید وثیقه آزاد. فقط تا مدت ها نگران بزرگمهر بودم، و البته یکی از آقایان بنده را در آن مورد اندکی سین جیم فرمود. انگار هر کاریکاتور سوال بر انگیزی باید کار من بوده باشد! بعدها که حیات نو هم به خاطر چاپ کاریکاتوری ۷۰ ساله از یکی از قضات دیوان عالی آمریکا در دهه سی تعطیل شد، بنده را هم اندکی مورد عنایت قرار دادند.

در هر حال توانا تجربه ای مفید بود، دورانی کوتاه که حتی رقبای حرفه ای هم کنار همدیگر دوستانه کار کردند و دیدگاه های مختلف امکان بروز داشتند. جای چنین نشریه ای در مطبوعات ما خالی است.

ادامه دارد
Wednesday, September 28, 2005
از ستایش سادگی تا غنی‌سازی هسته‌ای
دیروز نوشته مهدی جامی را می‌خواندم. خیلی به دلم نشست. راستش از همان اول دوست‌داشتم همه نوشته‌ها و کاریکاتورهای مطبوعاتی که می‌خوانم و می‌بینم، بدون تکلف باشد. فارغ از آنکه در باره کار به ظاهر ساده ولی دلنشین فرید نوشته بود، به نکاتی اشاره کرده که به نظرم حد اقل در همین روزگار معاصر کارکردهای فراوانی دارد.

یکی از عواملی که جنبش‌های اصلاح‌طلبانه را می تواند به جلو ببرد، بیان ساده مفاهیم سخت است. در عوض آن چیزی که باعث دوری مردمان از روشنفکران شده، بیان پیچیده مسائل ساده است!

روشنفکری که طرز بیانش متکلف است و نمی تواند مخاطب پیدا کند، شمعی است که فقط می سوزد و آب می شود ولی نورش مسیر کسی را روشن نخواهد کرد.

یکی از بحث‌های همیشگی من با دوستان کاریکاتوریستم هم همین بوده است. کشیدن کاریکاتور پیچیده به ظاهر سخت است، ولی چند در صد مردم آن را خواهند فهمید؟ اگر بتوان مفهومی پیچیده را با بیانی ساده که مردم را به فکر وا می‌دارد، مطرح کرد، نتیجه‌اش بسیار فراتر از حد انتظار خواهد بود.
-----
دیروز که مطلب درگیری هسته‌ای را می‌نوشتم، آنقدر خندیدم که اصلا خوابم نبرد! در نتیجه در ۴۸ ساعت گذشته تنها ۳ ساعت خوابیده‌ام و الآن دارم بیهوش می‌شوم. از نظرات خوانندگان هم بشدت لذت بردم، بخصوص آنها که برای آدم تعیین تکلیف می کنند که چه بگویم و چه نگویم و چگونه باید باشم و چگونه نباید باشم و ...

انگار بعضی‌ها فراموش کرده اند که وبلاگ احتمالا جایی است که تکلف آدمی به حداقل می‌رسد! وقتی کسی با آدم شوخی ناموسی!(در باب مسائل هسته‌ای) می‌کند، باید منتظر شبیخون هم باشد دیگر، پس خیلی به دل نگیرید...اگر همه مشکلات دنیا را این‌جوری حل می کردند، این همه نگرانی بوجود نمی‌آمد که! مثلا الآن فمینیست جماعت شده‌اند شورای حکام و دارند در باب غنی‌سازی هسته‌ای اظهار نظر می کنند... خب ما هم یک کمی اذیتشان می کنیم دیگر!
Tuesday, September 27, 2005
درگیری‌های هسته‌ای!
ما هنوز از سر کار نیامده، خسته و کوفته متوجه شدیم که علاقه نسوان فمینیست به مسائل هسته‌ای دارد کار را به جاهای حساس می‌کشاند:

«نیک آهنگ عزیز من را در کنار شادی صدر و نازلی کاموری جزو دسته "افراطیون عالم فمینیسم" خوانده و قول داده کاریکاتوری برای "خنک شدن دل آقایان" از "افراطیون عالم فمینیسم" بکشد و با شیطنت خاص خودش پرسیده که وجه مشترک فمینیستهای افراطی" چیست. البته ایشان یا از روی سخاوت و یا به قول نازلی خانم، از روی "بی هستگی" این سوال پر مغز را بی جواب گذاشته...»
ادامه
اولا، اگر شما به مسائل هسته‌ای علاقه‌مندید، چرا فمینیست شده‌اید؟ ثانیا، خداوند مشکل کار شما را جای دیگر حل کند، دست از سر هسته‌های مبارک ما بردارید!

ما معروض داشته بودیم که صفت مشترکی میان فمینیست‌های افراطی وجود دارد، و نمی‌گوییم تا خودتان کشف کنید، حالا موجودیت هسته‌های مبارک ما را به میان می‌کشید که بگوییم ماجرا چیست؟ اوهوکی! فوتینا! سورولو!(این یکی شیرازی بود!).

خیال کرده‌اید به همین راحتی‌ها کشفمان را بر ملا می کنیم؟ بروید تحقیق کنید اکابر درس بخوانید، نظامیه بغداد و برکلی و ...هم اگر رفتید، بدک نیست!

ما یک موی آن عزیز را به هزاران طره گیسوی رنگ شده جماعت فمینیست افراطی نمی دهیم! دست از سرش بردارید! خوبیت ندارد!
پایان فصل اول دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب
روزنامه‌های اصلاح‌طلب قبل از توقیف گسترده اردیبهشت ۷۹ خصلتی متفاوت با روزنامه‌های بعدی دارند. بدون تعارف باید گفت که هم محتوایشان عوض شد و هم رفتار صاحبان این جراید. ععل تغییر محتوایی مشخص بود، چون می خواستند بیخودی تعطیل نشوند و بتدریج مطبوعات رادیکال رو به محافظه‌کاری آوردند. اما مساله دیگر صاحبان ایشان بود. رفتار دوستانه بسیاری از مدیران مطبوعاتی دچار تغییراتی شد، که به عنوان مثال می توان مطالب کتاب "روزنامه‌نگاران" اثر ژیلا بنی‌یعقوب را شاهد آورد. آدم‌هایی مثل محسن اشرفی که به اعتقاد من از دوست داشتنی ترین روزنامه نگاران و سردبیران مطبوعات معاصر است، با بعضی از همکاران چنان خصمانه برخورد کرده است که باورش سخت می‌نماید. من خود شاهد این رفتارهای او نبوده ام، ولی بعدها از این او آن چیزهایی شنیده ام که مپرس!

در سال‌های بعد از توقیف گسترده، می‌توان به انحصار طلبی ویژه بعضی مدیران اشاره کرد، که همکاری با فلان روزنامه را با تهدید به اخراج از اذهان بعضی از بچه‌ها دور می کردند. در عین حال برخوردهای غیر معمول این دوران می‌تواند ناشی از عوامل مکتلفی باشد که شاید از نظر صاحبان جراید توجیه‌پذیر هم بوده باشد.

در این دوران می‌توان شاهد گرایش بسیاری از روزنامه نگاران به کار برای بنگاه‌های مطبوعاتی غیر سیاسی که احتمال تعطیلی نشریاتشان کمتر بود، هستیم. رفتن به سوی روزنامه های اقتصادی هم در این دوران افزایش می یابد. بعضی از روزنامه نگارانی که در نهادهای دولتی آشنا داشتند یا بنا به تصادف روزگار از ایشان به کاری دعوت شد سعی کردند خود را در آن مجموعه‌ها به عنوان مشاور تثبیت کنند. به عنوان مثال خود من در سال ۱۳۸۰ از سوی روح‌الله زم، مدیر فرهنگ سازی سازمان بهینه‌سازی مصرف سوخت، وابسته به وزارت نفت برای حضور در شورای فرهنگ سازی دعوت شدم، که قرار بود در مورد استفاده از کاریکاتور و نگاشته‌های مطبوعاتی با ایشان برای برنامه‌های سازمان همفکری کنم. این همکاری طولانی‌تر از حد عادی شد و با مدیر بعدی - کرمی- هم به نحوی دیگر همکار شدم. این توضیح را از آن جهت آوردم که نشان دهم آدم بی‌ربطی مثل من تا مرتبط ترین آدم‌ها در حوزه‌های مختلف سعی کردند در حوزه‌های متفاوتی برای خود و تا حد امکان برای همکارانشان اشتغال‌زایی کنند. مساله ایجاد شغل برای روزنامه نگاران اصلاح‌طلب در اوائل تشکیل مجلس ششم از سوی یکی از نمایندگان در محفلی پیشنهاد شد، که منتخبین به جای استخدام راننده یا خدمه، از روزنامه‌نگاران به عنوان مشاور استفاه کنند، که لا اقل کمتر ضربه اقتصادی و شغلی ببینند، ولی حتی نمایندگان تهران که با حمایت روزنامه‌نگاران به مجلس راه یافته بودند، این پیشنهاد را نشنیده گرفتند( به نقل از کتاب روزنامه نگاران) و تنها تعداد اندکی از روزنامه‌نگاران روزنامه سلام که رابطه ای تنگاتنگ با مشارکت و یا مجمع روحانیون داشتند موفق به ورود به عرصه‌های کاری در مجلس شدند.

متاسفانه، در سال‌های بعد از تعطیلی مطبوعات، بسیاری از ما(از جمله خود من) مجبور شدیم در روزنامه‌هایی کار کنیم، که کمترین ارتباط حرفه ای را با آنها داشتیم. سر در آوردن من از جهان فوتبال البته با لطف پژمان راهبر میسر شد، ولی وقتی با تهدید طرفداران علی پروین روبرو شدم، ترجیح دادم کمتر در آنجا آفتابی شوم! خود علی پروین سر یک کاریکاتور تهدید کرده بود که ساعت شش بعد از ظهر به دفتر روزنامه می‌ریزند... احتمالا یکی از نفوذی‌هایش در روزنامه(شاید از همان خبرنگاران هزار تومانی سابق) به او گفته بود که کاریکاتوریست روزنامه در آن ساعت سر و کله اش پیدا می‌شود! البته کاسب‌کاری مدیر جدید روزنامه که می خواست حق علی درخشی را نپردازد، عامل مهم‌تری بود. من در اعتراض به رفتار غیر حرفه ای مدیر جدید با علی درخشی با قهر از آنجا رفتم، ولی بعدا خودش به راحتی با ایشان وارد مذاکره شد و کارش را ادامه داد. لابد در این حوزه این اتفاق عادی محسوب می شود(حوزه پهلوانی در دوران معاصر).

زیراب‌زنی هم از خصلت‌هایی بود که در روزنامه‌های بعد از سال ۷۹ شدت بسیاری یافت. کم شدن فضای کار و رقابتی شدن بعضی حوزه‌ها متاسفانه بر رشد این خصیصه تاثیر بسزایی داشت. این رفتارها در سرویس‌های شلوغ‌تر روزنامه‌ها به صور مختلف دیده می‌شد. مثلا اگر فلانی بیاید، من می‌‌روم، یا فلانی سرش شلوغ است، یا شنیدم که با فلان کس که سابقه خبرچینی برای [...] دارد زیادی در ارتباط است و یا تازگی کارش بازاری شده و....در سرویس‌های فرهنگی، ورزشی، اجتماعی و سیاسی چند روزنامه شاهد این رفتارها بوده‌ام. البته از طرف دیگر باند بازی یا تیم گرایی هم به نوعی جدید خود را نشان داد. بعضی‌ها با تیمشان این طرف و آن طرف می رفتند. تیم جهان اسلام، تیم پیام امروزی‌ها، تیم ...

البته در کاریکاتور هم همین مساله به نحوی وجود داشت. ولی اگر کسی کاری خوب به روزنامه‌می‌آورد، بسته به نظر دبیر سرویس یا سردبیر امکان چاپ آن اثر فراهم می شد. منتهی حساسیت سردبیران روی کارهای آدم‌های کمتر آشنا در این دوران بیشتر بود.

در این دوره بسیاری از روزنامه‌نگاران توانستند با صاحبان روزنامه ها ارتباطی جدید برقرار کنند: کنترات کردن صفحه! به عبارت صفحه را می‌خریدند و محتوایش را می فروختند! این ارتباط امروز به آنجا کشیده که خبر در بعضی جراید خرید و فروش می‌شود. این سبک شاید از روزنامه آسیا شروع شد، ولی الان گسترش وحشتناکی پیدا کرده است. ادامه دارد
Monday, September 26, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۴۱
بعد از انتخابات مجلس ششم، روزنامه مشارکت به عنوان برنده بزرگ بازی مطبوعاتی-سیاسی جولان می داد. به هر صورت آرای مشارکتی‌ها بیشتر از بقیه بود، با وجود آنکه با لیست روزنامه‌نگاران هم اشتراکات فراوانی داشت. دبیرکل حزب که مدیر مسوول هم بود، وکیل اول تهران شد و همه بچه‌ها جوان و با سابقه حسابی شاد بودند، با این وجود می‌شد در چشمان بعضی‌ها که حس می‌کردند باید نامزد مجلس می‌شدند ولی ایشان را به بازی نگرفته بودند، اندکی دلخوری را دید. ارغنده‌پور یکی از ایشان بود، که به گفته یکی از همکارانش، سعید حجاریان او را از نامزدبازی در مجلس ششم دور کرده بود.

آن روزها کبک مشارکتی‌ها خروس می خواند.من هم گاهی هفته‌ای دو بار به آنجا می رفتم و طرحی می‌دادم. بعد از ترور حجاریان، حرارت روزنامه دوچندان شد و حضور نسل جدید روزنامه‌نگاران هم با حس و حال بیشتری صورت می گرفت، بخصوص در روزهای تعطیلی عید نوروز.

آن روزها هنوز همه ما امیدوار بودیم که این حزب بتواند در دموکراتیزه کردن فضای ایران موثر باشد. این امیدواری البته بر پایه شعارهایی بود که می‌شنیدیم و به آنها اطمینان هم داشتیم. با این همه هر از گاهی دیدن بعضی چیزها باعث می‌شد اطمینان قلبی با شک همراه شود. رفتارهای گاه حزب الهی آشکار بعضی از قدیمی‌ها مثل میردامادی چندان جذاب نبود. به عنوان مثال یکی از کاریکاتوریست‌ها تعریف می‌کرد که در هنگام کار، هدفون در گوشش بوده و بدون ایجاد مزاحمت موسقی گوش می داده است، این عمل او با واکنش میردامادی روبرو شد. از این جور مسائل زیاد می شنیدم، ولی می‌شد به خاطر هدفی بالاتر ندیده‌شان گرفت.

شاید اشکال کار این بود که ما از این جماعت که در سال‌های شصت قدرت بی‌مثالی داشتند و فضا را به سمت و سویی خاص کشانده بودند انتظار بیجایی داشتیم که بخواهند مثل ما پدیده اصلاحات را تعریف کنند. شاید ما نمونه‌های غربی‌ را منطقی می‌دانستیم، و اینها می‌خواستند همان رفتار دهه شصت را با پوششی لطیف‌تر به خورد ما بدهند.

وقتی روزنامه‌ها را یکی یکی می بستند، مشارکت دیرتر از خیلی‌ها پایگاه دشمن تشخیص داده شد، ولی دست آخر آنرا هم به سرنوشت بقیه دچار کردند. روزهای سختی بود. دلت می‌خواست لا اقل این یکی می‌ماند. جایی برای نفس کشیدن می خواستی.

وقتی به همان چند ماه کوتاه عمر این روزنامه فکر می کنم، برایندش را مثبت می‌دانم، هر چند می‌توانست بهتر هم باشد، ولی در مجموع جوی مثبت داشت و روابط در آنجا با آنکه حزبی بود، اما منطقی جلوه می‌کرد. به هر حال از روزنامه سلام زنده‌تر بود. شاید دوری از خوئینی‌ها در بهتر شدن کیفیت کار تاثیر داشت!
ادامه دارد
Sunday, September 25, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۴۰
روزنامه مشارکت
روزی در دفتر روزنامه آزاد بودم که هادی حیدری کاریکاتوری آورد. گفت که قرار است روزنامه مشارکت در زمستان منتشر شود و می‌خواهد از بچه‌ها کار بگیرد. از من هم دعوت به همکاری کرد. خیلی حال کردم، چون روزنامه حزبی بود که از آن خوشم می‌آمد.

اولین باری که به آنجا رفتم، دیدم پارکینگ ساختمان اصلی حزب را در خیابان سمیه تبدیل به تحریریه‌ای کرده‌اند وسیع! با این همه جا برای نشستن پیدا نمی شد. تا دلت هم بخواهد بچه‌ها جوان آنجا ریخته بودند، پر از احساس مسوولیت. انگار می‌خواهند در همان لحظه مشکل استبدادزدگی تاریخی کشور را حل کنند. دخترانی با مانتو روسری و بعضی‌ها هم با چادر.

هر از چند روز یک‌بار نوبت به یکی از کاریکاتوریست‌ها می‌رسید، و البته می شد درک کرد که هادی کار سختی را در پیش دارد. هر کاریکاتوری که به شورا می‌رفت، باید دست به دست می شد...شورا در اتاقی شیشه‌ای تشکیل می شد و می‌توانستی افراد تاثیر گدار در سیاست‌ مملکت را آنجا ببینی. حجاریان می آمد، عبدی، تاج‌زاده، میردامادی و بعضی جوان‌ترهای بازمانده از روزنامه سلام. انگار روزنامه سلام را رنگی کرده باشند، با همان افراد تاثیرگذار بدون حضور موسوی خوئینی‌ها.

چیزی که در مورد روزنامه دوست داشتم، هدف‌دار بودنش بود. یک برنامه پشت سر خود داشت. می خواستند مجلس ششم را فتح کنند، و با نیرویی وحشتناک قوی پیش می رفتند. روزنامه ارگان حزب بود و از وجود حرفه ای‌ها هم بهره می‌برد.

بعضی از بچه‌های صبح امروز هم آمده بودند، و این البته نمی‌توانست در دراز مدت برای ستاری خوشایند باشد، چون او هم گرچه با این تیم در آشتی بود، ولی نمی خواست روزنامه خودش هم کم بیاورد.

آنجا با خیلی از جوان‌ترها آشنا شدم، کسانی که الآن برای خودشان حرفه‌ای شده اند و قلمی شیوا دارند. مهرداد شیخانی، همان کسی که سال‌ها پیش قرار بود از طریق برادرش که زمین شناس بودم با او آشنا شوم(در مجله ایران فردا) مدیر هنری روزنامه بود. شاید یک سال قبلش با هم آشناتر شده بودیم و با اینکه خیلی هم نگاه مشترکی نداشتیم، ولی آنقدر به همدیگر راحت متلک و بد و بیراه می گفتیم که انگار سال‌هاست همدیگر را می شناسیم! او با آنکه مسوول تعیین رنگ روزنامه بود، ولی بدترین ترکیب‌های رنگی را در لباس پوشیدن رعایت می‌کرد و امیدوار بودی این رنگ‌ها سر از روزنامه ای که کارت می‌خواهد در آن جاپ شود در نیاورد! با این همه وجودش غنیمت بود.

بعدا محل تحریریه عوض شد و به ساختمانی دیگر رفت. اگر اشتباه نکنم به مکانی که سابقا هتلی بود در کوچه‌ای منتهی به خیابان سمیه. گمانم بخشی از فیلم "آدم برفی" را در آن ساخته بودند*. قبل از ماجرای کاریکاتور تمساح، خیلی با جدیدترها آشنا نبودم، ولی روزی که بعد از آزادی با جعبه شیرینی به دفتر روزنامه رفتم، با خیلی‌هایشان رفیق شدم.
*اصلاحیه: بعدها هم نماهایی از فیلم سگ کشی

جعبه‌های شیرینی هم داستانی دارد. از شیرینی فروشی دانمارکی خیابان ویلا گرفته بودم و داشتم به سمت سمیه می آمدم، با چند نفر از دختران دانشجوی دانشگاه سوره مرا دیدند و شناختند برخوردم، گمانم یکی از آنها قبلا در هفته نامه مهر رفت و آمد داشت. حالا باید یکی از جعبه‌ها را باز می‌کردم و به آنها شیرینی آزا‌دی‌ام را می‌دادم. ترسیدم از کوچه بیمه که روزنامه تهران تایمز در آن بود هم کسی بیرون بیاید و دیگر به مشارکتی‌ها شیرینی نرسد! خلاصه با جعبه‌ها دویدم ...

ارغنده‌پور در دوران بازداشت من کمک‌های زیادی کرده بود و حتما می خواستم حداقل تشکری از او کرده باشم، و می دانستم در آن ساعت در روزنامه است. به موقع هم رسیدم، و البته خدا را شکر کسی نفهمید، یا به روی من نیاورد که جعبه شیرینی رویی دست خورده است!

آن روز یکی از بهترین روزهای غیر کاری ام بود! چون تا ده روز بعد از آزادی حق کشیدن کاریکاتور نداشتم، و بودن در دفتر روزنامه بدون دلیلی برای کشیدن کاریکاتور لذت‌بخش بود.

یکی از بچه‌های جوان‌تر از من پرسید که آیا نمی‌خواهم عضو حزب شوم؟ این سوالی بود که بعدها چند نفر دیگر هم از من پرسیدند...جواب به همه‌شان هم یکی بود:نه!
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۳۹
روزنامه اخبار اقتصاد با حکم دادگاه تعطیل شد و مثل بقیه روزنامه‌نگاران نشریات تعطیل شده، باید منتظر فرجی می‌بودیم. دلم نمی‌خواست دوباره به همشهری برگردم، سر خم کردن جلوی عطریان خیلی سخت بود. راستش آن روزی که داشتم کاریکاتور صفحه سوم اخبار اقتصادی را در صفحه‌بندی اجرا می‌کردم و او به دنبال شمس می‌گشت و از آنجا سر درآورد، فهمیدم بهتر است کارمندش نباشم و به عنوان یک انسان آزاد با او برخورد کنم.چون خیلی راحت می‌شد با او شوخی کرد و سر به سرش گذاشت. آمده بود آنجا تا قرار آگهی‌های کارگزاران با عصرآزادگان را بگذارد و همان مساله‌ای شد که بعدها میان بچه‌های مطبوعات دهان به دهان گشت...طرفداری شمس از هاشمی رفسنجانی به بهای ۴۸ میلیون تومان آگهی...روزنامه عصرآزادگان بدهی‌های جامعه و نشاط را هم به دوش می‌کشید، و با وجود سرمایه گذاری‌های سنگین هنوز نتوانسته بودند بدهکاری‌هایشان را سر به سر کنند. البته خرید ساختمان سه طبقه و ساز و کار لیتوگرافی در زیر زمین، می‌توانست در دراز مدت هم بدهی‌ها را جبران کند و هم سودآور باشد، ولی در نهایت سهمی به روزنامه‌نگاران نمی‌رسید.

یادم می‌آید بعضی از بچه‌های عصرآزادگان سر چرخش مشهود به آن سمت معترض بودند، قیافه محمد قوچانی هم دیدنی بود، وگاه شمس مجبور می شد برای رد گم کردن مطلبی انتقادی علیه هاشمی‌ها یا کارگزاران چاپ کند.

هر وقت سر وکله محمد فرنود آنجا پیدا می‌شد، می‌توانستیم حدس بزنیم آگهی جدیدی آورده، عکس جدیدی از هاشمی انداخته یا ...سراغ چند نفری هم می آمد و به آنها پیشنهاد می‌کرد خیلی به هاشمی گیر ندهند...

در این میان حس می‌کردم شریک جدید مجموعه یعنی سحرخیز از این ماجرا راضی نیست. جلایی‌پور هم همینطور. البته روزنامه‌ها در دوران انتخابات بخشی از درآمد مورد انتظارشان راکسب می‌کنند، ولی آنچه بیشتر از دست می‌دهند، آبروست.

پایان روزنامه‌های زنجیره ای منظومه شمس‌الواعظین
شمس بزرگواری‌هایی داشت، که همیشه برایش احترام ویژه‌ای قائلم. آدمی دوست داشتنی است، ولی گمان نکنم کسی بتواند کاملا به او اعتماد کند، حتی نزدیک‌ترین کسانش. این امر شاید بستگی به نسبی گرایی فوق‌العاده‌اش در مسائلی باشد که سال‌ها قبل در آنها بیش از حد مطلق‌نگر بوده است.

با همه اینها راه چرخاندن روزنامه را بسیار خوب بلد بود و روابط حرفه‌ای را خوب می شناخت. کسی که در دوران بیست سالگی تا سی سالگی روزنامه کیهان را می‌گردانده آدم کمی نمی تواند باشد. دست پرورده‌های خوبی داشت از جمله مهدی نصیری که سال‌ها بعد سردبیر کیهان شد و دمار از روزگار خیلی‌ها در آورد.

شمس سال‌ها سردبیر یکی از وزین‌ترین و تاثیرگذارترین مجلات تاریخ ایران، کیان. بود و می‌توان گفت تاثیر افکار منتشر شده در آن مجله روی جنبش اصلاحات کم نبوده است. به هر صورت شمس‌الواعظین فرازها و فرودهای بسیاری داشت، و در کار وبار روزنامه‌نگاری جایگاهی مشخص دارد که دست بسیاری به آن نخواهد رسید.

نکات منفی او را در کار حرفه ای به روایت همکارانش می‌توان پرداخت کم حقوق به بهانه دادن اعتبار حرفه‌ای، عدم مراقبت از وضعیت روابط در محیط کار و ... دانست. با این وجود بچه‌ها دوستش داشتند و کمتر کسی از او بدش می آمد.

شمس قبل از تعطیل شدن روزنامه راهی زندان شده بود و از آنجا به دفتر زنگ می زد و به بچه‌ها روحیه می‌داد...می‌توانستی اشک بعضی‌ها را ببینی وقتی صدای شمس را می شنیدند. این زیبا بود.
Saturday, September 24, 2005
و اما سو تفاهم...
۱- ما از اولش هم گفتیم "خاطرات پراکنده"، پس آنانی که می گویند چرا پراکنده نویسی شده، لطفا به تیتر توجه کنند.

۲- بر اساس زمان‌بندی جلو می‌روم، ولی روزنامه به روزنامه. چون در دوره‌هایی به طور همزمان در چند روزنامه کار کرده‌ام و در صورتی که همه را باهم قاطی کنم، شیر تو شیری می شود که نگو و نپرس. یعنی الآن روزنامه اخبار اقتصاد که تمام شد، می‌روم سراغ روزنامه مشارکت، مشارکت که تمام شد، می روم سراغ هفته‌نامه توانا، توانا که تمام شد، می‌روم سراغ دانستنیها، بعدش روزنامه بهار و الی ماشا الله...

۳- لطفا نیت‌سنجی زیادی نکنید، قصدم هم انتقام نیست، خواسته‌ام بخشی از فضایی که بسیاری ندیده‌اند را نشان بدهم، به همین سادگی.

۴- آنهایی که فکر می کنند با ذکر یک نمونه، راهبه‌خانه را به شکل" فاحشه‌خانه" نمایش داده‌ام در اشتباهند. آن موارد از نظر من در اقلیت بوده اند، که متاسفانه بنا به روایات آدم‌های بسیار مطمئن، آمار امروز بسیار بیشتر از گذشته شده است. در ضمن، فضای مطبوعاتی ایران بر خلاف نظر بعضی دوستان، جای بسیار سالمی نبوده که الآن خودشان را دارند ناراحت می‌کنند که این حرف‌ها سیاه نمایی است. فضایی بوده مثل بقیه جاها، خوبی‌ها و بدی‌های خودش را داشته است. از خوبی‌هایش هم دارم می‌گویم، احتمالا نمره عینک بعضی‌ها مشکل دارد که آنها را نخوانده‌اند! اگر از آن فضای خوب هم لذت نمی‌بردم که مرض نداشتم در آن کار کنم. در ضمن، خدمت اولترا-فمینیست‌های عزیز هم بگویم که مخالف فاعلیت زنان نیستم، و خوشحالم برای دفاع از مشروعیت ایدئولوژی‌شان از حقوق بعضی‌ها برای پیشرفت در روزنامه‌ها به آن صورت دفاع می‌کنند. دفاع بد فمینیست‌ها را خیلی می‌پسندم.

۵- من نکاتی را بر می‌شمارم که در حافظه‌ام مانده، و اغلب موارد را با همکارانم در تهران و جاهای دیگر مرور می کنم تا به حداقل خطا دچار شوم، و با اطمینان می‌گویم که در این ۳۸ شماره، کسی رسما چیزی را تکذیب نکرده است. با این همه خوشحال می‌شوم بروز خطا و یا اشتباهات را گوشزد کنید.

۶-غلط‌های املایی ناشی از بی سوادی من و تندنویسی و ...است. به گیرنده‌هایتان زیادی دست نزنید.

۷-از دوستانی هم که مسائل بسیار خصوصی را فرستاده‌اند خواهش می کنم نفرستند! مسائل خصوصی و خارج از تحریریه آقای فلانی با آقای بهمانی یا خانم بهمدانی اصلا به من ربطی ندارد. فلانی همجنس‌باز است یا فلانی معتاد و ... هم در محدوده خصوصی خودشان است!

۸- نثر من تند، پرخاشجو و ... بوده است. قبولتان دارم، چشم، کمتر جر می‌دهم!

۹-خیلی مخلصیم
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۳۸
راه انداختن انتشارات جامعه ایرانیان
روزی سحرخیز مرا صدا کرد و گفت نظرت درباره چاپ کتابی پیرامون آزادی مطبوعات چیست؟ گفتم خیلی فکر خوبیه. گفت پس بنشینیم در باره اش صحبت کنیم. قرار را گذاشتیم و در روز موعود، خانمی آمد به نام محبوبه عباس‌قلی‌زاده که فهمیدم شریک سحرخیز است در انتشاراتی که به تازگی راه انداخته‌اند. این انتشارات جدید شاخه نشر روزنامه محسوب می‌شد. با داور، عماد باقی و محمد قوچانی هم صحبت کرده بودند، همینطور با چند نفر دیگر.

برایم چک و چانه زدن خانم عباس‌قلی‌زاده جالب بود. بازاری‌تر از او در این صنف ندیده بودم. هر چقدر برادران بهشتی در انتشارات روزنه آدم حسابی بودند، این یکی حالم را به هم زد. هم هزینه چاپ را بعدا کمتر کرد و هم هزینه لیتوگرافی، و نهایتا کتابی در آورد که گران‌تر از کار انتشارات روزنه در آمد، و بحث برانگیزتر آنکه میزان تیراژ را به من دروغ گفت. نوشته بودند ۲۵۰۰، جاپ اول، ۲۵۰۰ چاپ دوم. بعدا فهمیدم چاپ اول ۵۰۰۰ تا بوده ...نهایتا هم سر مسائلی سحرخیز نتوانست همکاری‌اش را ادامه بدهد و از جامعه ایرانیان جدا شد.

وقتی کتاب چاپ شد، باید سهم بچه‌هایی که کارشان در آن بود را می‌دادم. چون دیر پرداخت می کردند، از جیبم دادم، چون نمی‌خواستم ماجرای کار با ارشاد و کتاب ماه رمضانپور تکرار شود که پول ما را ندادند، و ما به بچه‌ها بدهکار شده بودیم. آخر سر چند نفری را هم پیدا نکردم. چند ماه بعد یکی از دوستانم تصادفا در لس‌آنجلس کتاب را به قیمت ۱۲ دلار خریده بود، و شک کردم که چگونه به من می‌گویند کتاب فروش نرفته و تیراژ را غیر منطقی عنوان می‌کنند، و از طرف دیگر در آمریکای شمالی ۸-۹ برابر قیمت ایران به فروش می‌رسد؟ وقتی هم خودم در کانادا دیدم ۱۵ دلار دارند می‌فروشندش، تعجب کردم. بعدها یکی از دوستان که ماجرا را می‌دانست به من گفت که تیراژ از این هم فراتر بوده. و چون به صورت "ریزوگراف" جاپ کرده‌اند، هیچ چاپخانه‌ای جز خودشان آمار چاپ را ندارد، باید دید روی جلد به چه تعداد در چاپخانه دیگری چاپ شده؟

از این جور شایعات در مورد سیستم مالی عصرآزادگان و اخبار اقتصادی زیاد می‌شنیدیم که اندکی هم می‌توانست با واقعیت هماهنگ باشد. بعدها که روزنامه‌ها تعطیل شدند و ماجرای بیمه تامین اجتماعی پیش آمد، شنیدم که اینها از حقوق بچه‌هایشان بیمه را کسر کرده بودند، ولی چیزی به حساب تامین اجتماعی واریز نشده بود. یکی از مدیران تامین اجتماعی هم که با بعضی ازروزنامه‌نگاران آشنایی داشت، این موضوع را تایید کرد(گفتگوی شخصی در اداره بیمه-تابستان ۱۳۷۹).

وقتی هم بحث گرفتن مطالبات شد، می گفتند صبر کنید...تا روزی که ساختمان کل مجموعه را پلمب کردند، و گفتند می‌خواستیم ساختمان را بفروشیم و بدهی‌هایمان را بدهیم، ولی اموالمان را توقیف کردند!

بعدها هم که ساختمان از توقیف درآمد، خبری نشد که نشد.

در مجموع احساس من این بود که سحرخیز رابطه‌ای با تیم شمس ندارد و آدم سالمی است. چون وقتی اخبار اقتصادی تعطیل شد، تا دینار آخر حقوق بچه‌ها را داد...
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۳۷
خیلی از مواقع برایم جالب بود که آدم‌هایی که از خارج از مجموعه "جامعه" واردروزنامه نشاط و بعدا عصرآزادگان می شوند با جماعت آنجا به راحتی نمی‌جوشند. اوائل فکر می کردم مشکل از خودم است که طوری رفتار می کنم که انگار دارم خودم را می‌گیرم، ولی نه، شاید شمس آنها را طوری بار آورده بود که فکر می کردند تافته‌های جدا بافته‌ای هستند...بعدا فهمیدم که چقدر اشتباه کرده‌ام. با این همه روابط آدم‌ها آنجا اندکی با بقیه جاها فرق می کرد. از نکات خاله زنکانه(یا عمو مردکانه) اینکه همسران بعضی از سردمداران روزنامه بیشتر به آنجا سر می‌زدند، و این امر به هیچ وجه ناشی از نگرانی برای رژیم غذایی شوهرانشان نبود.

از نکاتی که برایم جالب بود، اشتراک عجیب و غریب این مجموعه با جماعت صبح امروز بود. منتهی نقطه اشتراک، مدیران مالی بود! هر دو برادر اصفهانی مدیران مالی این روزنامه‌ها بودند. انگار در زمان دو شقه شدن تیم کیان، خیلی‌ از چیزها نصف شده بود.

من همیشه بعد از ساعت هفت به اخبار اقتصادی می‌رسیدم و وقت چندانی برای کشیدن موضوع اصلی نداشتم، با این همه گاهی وقت‌ها شانس می‌زد و کاری از یکی از همکاران می‌رسید، یا اینکه موضوعی آنقدر جذاب وجود داشت که قبلش در موردش فکر کرده بودم. گاهی وقت‌ها هم سوژه‌ای یا ایده‌ای از صبح باقی مانده بود که به درد روزنامه می‌خورد، ولی امان ازوقتی که سحرخیز می‌خواست سوژه‌ای بدهد و به تو می‌گفت چه‌کارش کنی...البته واقعا باید بگویم که آدم خوش‌صحبتی است و از مصاحبتش لذت می بردم.

از نکات بارز و جالب روزنامه، دیدن کسانی بود که روزنامه‌های دیگر هم می دیدمشان. از جمله اکبر گنجی. آنهم بیشتر وقتی مقاله ای تند و تیز داشت و احتمالا حجاریان زیر بار چاپش نرفته بود...اگر هم شمس چاپش نمی کرد، سر از خرداد و بعد فتح در می‌آورد. خط اکبر هم آنقدر بد بود که باید اول حروفچینی می‌شد بعد تصمیم می‌گرفتند! یادم می آید یک روز حروفچین بیچاره ذله شده بود از دست اکبر، و اکبر مجبور شد عین معلم‌های دیکته گو، برای حروفچین بخت‌برگشته کل مقاله را کلمه به کلمه بخواند. ولی کیف داشت مقاله چاپ نشده فردا را با گوش خودت از زبان او می شنیدی.

یکی از نکات جالب دیگر آن مجموعه، حضور محمد قوچانی بود. جوانی که می‌توانستی فردایی درخشان را در پیشانی اش ببینی، و بعدها می‌توانستی بفهمی چرا هاشمی‌ها به وجودش علاقه‌مند خواهند شد. محمد قلم بسیار خوبی داشت و منظورش را هم خیلی خوب بیان می‌کرد. گاهی حس می‌کردم شمس از درخشش او خیلی خوشش نمی‌آید، گرچه می‌توانست همه جا جار بزند که من سردبیر روزنامه‌ای هستم که قوچانی نویسنده اش است و ... ولی می‌شد حس عجیبی را در چشمان شمس دید(این احساس شخصی من است). علی‌رضا رجایی هم از آن نازنین‌ها بود. بسیار دوست داشتنی و خوش‌برخورد. سینا مطلبی را هم آنجا می دیدم. منتقدی سینمایی که سیاسی نویس شده بود، و الحق عالی می‌نوشت.

با بعضی از بچه‌های مجموعه بعدا در جاهای دیگر همکار شدم و الحق آد‌م‌هایی حرفه‌ای و خوش برخورد بودند. این از شانس‌های کار کردن در روزنامه‌های مختلف است که می توانم ادعا کنم کمتر کسی شانس آن را داشته است!

اتاق کنار سردبیری
اتاقی که من معمولا کاریکاتورهایم را در آن می کشیدم، اتاق کنار دفتر شمس‌الواعظین بود. آنجا می توانستی صدای آشنای مهمانان را بشنوی و هر از گاهی هم آدمی جدید را ببینی. مثلا دکتر سروش یا دکتر یزدی را نخستین بار آنجا دیدم. یا بهنود را که در روزنامه زن چند بار شاهد جلساتش با مشاوران دیگر فائزه بودم. از دوران دبیرستان همیشه نوشته‌های بهنود را دنبال می‌کردم، و واقعا جذاب می‌نوشت...بخصوص در آدینه. تنها نکته عجیب در باره نوشته‌های بهنود این بود که چرا برای تشریح یک جمله، و بیان مساله ای ساده، آسمان و ریسمان را با کمک تاریخ به هم می‌بافد. بعدا کشف کردم که که یادداشت‌های کوتاه را نمی‌توان به راحتی تبدیل به کتاب کرد!

اتاق داور هم ته همان راهرو کنار اتاق مذکور بود. بدون هوا و پر از کتاب، بسیار هم نقلی! معمولا درش بسته بود، موبایلش هم دائما زنگ می‌زد...

در این اتاق کسان دیگری هم دائما مشغول بودند. مرتضی‌مردیها که از زمان همشهری می‌شناختمش. فلسفه‌دانی که از حرف‌هایش بسیار می شد آموخت و من آنقدر خوش‌شانس نبودم که به قدر کفایت یاد بگیرم. و مجید محمدی که مصاحبتش را نمی توانستی از دست بدهی. قبل از تعطیل شدن روزنامه نشاط، لطیف صفری دائم آنجا بود و وقتی زیراب نشاط خورد، او هم کمتر آنجا می‌آمد. صفری استاد دانشکده ما بود.یک کرد کرمانشاهی غیور و بسیار دوست داشتنی. وقتی روزنامه‌اش توقیف شد و شمس با صاحب مجوز عصر آزادگان به توافق رسید، حس می کردم که صفری از پشت خنجر خورده، و کسی آنچنان تحویلش نمی‌گیرد(احساس شخصىٰ!). البته به او بی‌احترامی هم نمی‌کردند، ولی شان او هم رعایت نمی شد.

خیلی از مصاحبه‌ها هم در آن اتاق انجام می‌شد. چون ساکت تر بود. و وای وقتی مصاحبه‌های خارجی جماعت با جلایی پور را شاهد بودی! من تعجب می کردم جلایی پور چگونه از انگلستان دکترا گرفته با این زبان انگلیسی خرابش! آنها که مصاحبه‌اش را به سی‌ان‌ان دیده‌اند و شنیده‌اند می دانند چه می‌گویم!

ادامه دارد
Friday, September 23, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۳۶
اخبار اقتصادی
یک روز داور زنگ زد و گفت که سحرخیز می‌خواهد روزنامه‌ای راه بیاندازد وهم ستون طنز می‌خواهد هم کاریکاتور. من باهاش صحبت کردم، و برو ببینش.

من هم رفتم و او را دیدم. قبلا هم دیده بودمش، شخصیت پر شر وشوری داشت، و اندکی هم بازاری مسلک بود. از شجاعتش خوشم می‌آمد، بخصوص بعد از مجوزی که به روزنامه زن داد تا ویژه‌نامه‌ای بعد از تعطیل شدنش چاپ کند.

مشکل بزرگ سحرخیز این بود که می‌خواست کاریکاتورها، بیش از حد ایده خودش باشد، تا ایده کاریکاتوریست. در دوران چند ماهه کار در اخبار اقتصادی از آثار بعضی از کاریکاتوریست‌ها در روزنامه استفاده کردیم، و بعضی‌ها هم که شاید مدت‌ها بود کاری جدی نکرده بودند همکار ما شدند. اخبار اقتصادی چیزی بود بین روزنامه‌ای سیاسی و اقصادی، و کمی در این بین بلاتکلیف بود. سحرخیز به هر صورت می‌خواست جایگاه خودش را در عالم غیر دولتی پیدا کند.

اخبار اقتصادی با عصر آزادگان هم ساختمان بود و تقریبا در بسیاری از فضاها شریک. به همین دلیل می‌توانستی فضای پرتلاش جدابی را ببینی که لایه‌های مختلفی داشت. این لایه‌ها را گاهی می‌توانستی بشکافی، و گاهی سعی می‌کردی از آنها دوری کنی. با خیلی از بر و بچه‌ها آنجا آشنا بودم، ولی خیلی‌ها را هم نمی شناختم، بخصوص بچه‌هایی که از جامعه آمده بودند.

مهدی عباسی که دبیر تحریریه روزنامه زن بود، اینجا مدیر تحریریه اخبار اقتصادی شد و به خاطر رابطه خوبی که با سحرخیز از دوران خبرگزاری داشت، میزان تنش به حد اقل می رسید.

یکی از شانس‌های من در آنجا دیدار هر روز با علی اکبر قاضی‌زاده بود. او را از دوران گل آقا می‌شناختم، زمانی که هر هفته یا هر ماه به گل‌آقا سر می زد. از او بسیار آموختم، و مدرسی بود که حتی در دوران کار حرفه‌ای هم آموزشت می داد، بدون آنکه حس کنی. راستش کار کردن با این جور آدم‌ها خوش‌شانسی می خواهد. دلم می‌خواست کار کردن با قندی را هم تجربه کنم که متاسفانه هیچ وقت جور نشد.

یکی از نکات بامزه کار دراخبار اقتصادی، تداخل صفحه‌بندی اش با عصر آزادگان بود، و معمولا با اخم و تخم و ابروهای در هم کشیده کار را جلو می‌بردیم! مدتی طول کشید تا بتوانیم کنار بیاییم. من فقط مسوول یک کاریکاتور ساده در صفحه سوم بودم، ولی پدر صفحه‌بند را در می آوردم تا پدر کاریکاتور را در نیاورد، و همین وقت‌گیر بود. اعصاب بچه‌های عصر هم گاهی از دست این وقت تلف‌کردن‌های من خرد و خمیرو خمیر می شد.
ادامه دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۳۵
شنبه با دستگیری اکبر آغاز شد و با نگرانی به پایان رسید. یک‌شنبه روز مرگ بود. تا آخر شب عصر آزادگان را تعطیل کردند. همینطور فتح و ایران فردا را.
صبح یک‌شنبه، مانده بودیم که نتیجه جلسه مهاجرانی با مدیران مسوول به کجا خواهد انجامید؟ راستش امیدی در دل بعضی ها وجود داشت که این دفعه اتفاقی نخواهد افتاد. یکی از بچه‌ها به دادگاه مطبوعات رفته بود و می‌گفت رفت و آمد در آن روز زیاد بوده. ماجرای پرونده عماد باقی و اکبر هم حساس‌مان کرده بود.

چیزی که ذهنم را آزار می‌داد، شناختی بود که از سیستم دادگستری داشتم، چون یک اتهام ساده موجب می شد گناهکار و مجرم محسوب شوی، آنهم بدون هیچ امیدی برای اثبات بی‌گناهی‌ات. وقتی هم که مطبوعآت پایگاه نفوذی‌های دشمن باشد، بهترین نمونه‌ها از میان کسانی انتخاب خواهند شد که برایشان پرونده درست کرده اند، من هم بیشتر از صد مورد در پرونده‌ام داشتم، که برایم باورش سخت بود. حالا نگرانی بچه‌ها از تعطیلی روزنامه بود، و اضطراب من از جنسی دیگر.

بعد از ظهر که به اخبار اقتصادی رفته بودم، شنیدم که دارند عصر آزادگان را توقیف می‌کنند. گمانم آخرین کاریکاتور عصر آزادگان را هم من کشیده بودم؛اکبر گنجی چراغ قوه بدست داشت در تاریک‌خانه می‌گشت...این هم از شانس ما. دست ما برای تعطیل کردن خوب شده بود! چه دردی بالاتر از این؟ بعدش آخر شب شنیدم که فتح و ایران فردا هم بله...

دردم گرفت. یاد آن روزی افتادم که یکی از سال بالایی‌های دانشکده که می‌دانست دستی در تصویر‌سازی دارم، خواست مرا به برادرش که آتلیه ایران فردا دستش بود معرفی کند. تصادفا آن روز نه مهندس سحابی در دفتر کارش بود نه مدیر هنری مجله(شیخانی). به همین راحتی من کارم را از مجله‌ ایران فردا شروع نکردم و چند ماه بعدش به گل آقا پیوستم. همینطور یاد روزی افتادم که مانا مرا به دیدار سردبیرش برده بود. چه آدم خوش‌برخورد و ملایمی.

به خانه که رسیدم، یکی از همکاران زنگ زد و گفت که آفتاب را هم ظاهرا بسته اند، همینطور آزاد را، ولی امشب اعلامش نمی کنند.

صبح دوشنبه، همه ما در دفتر آفتاب عزادار بودیم، محیطی خوب را از دست می دادیم، سردبیری دوست داشتنی و جوی سالم. آن هفت هشت ماه کار در روزنامه آفتاب امروز سگ‌اش به کار در بسیاری از نشریات قبل و بعدش می ارزید. بچه‌ها امیدوار بودند یکی از آن مجوزهایی که ستاری زیر بالشش قایم کرده به دادمان برسد، ولی خیالی باطل می نمود. اینها ریسک نمی کردند که پشتبند تعطیلی آفتاب روزنامه‌ای دیگر را در معرض خطر قرار دهند. تازه صبح امروز هم بود. کسی گمان نمی‌برد که آنرا دیگر تعطیل کنند، چرا که مدیرمسوولش در بیمارستان بود و شرایطی مظلومانه داشت.

آزاد را هم تعطیل کردند. با این حساب من دو محل کار و به عبارت دو محل درآمدم را از دست داده بودم. به همین سادگی. و فقط اخبار اقتصادی و مشارکت، از میان روزنامه‌ها مانده بود. حالا خیالم راحت بود که کار با هفته نامه مهر دوباره آغاز شده بود و مجله توانا را هم دوباره داشتم. کارهای پراکنده هم بود...ولی بقیه چی؟ خیلی از روزنامه‌نگارها که همکاری نیم‌بند و و پراکنده ای با روزنامه‌ها داشتند چه کار می‌کردند. گاهی وقت‌ها متهم بودم که جای بقیه را تنگ کرده ام، به همین دلیل سعی می کردم بدون دعوت به روزنامه ای نروم، و حتی مثل مورد روزنامه بیان، کار را به دیگری سپرده بودم. این بار وضع جور دیگری بود. نکند همان‌ها را هم بپرانند.

می شد گوشه چشم مریم خورسند، زهرا مشتاق، زهرا حاج محمدی، و بقیه آثار قرمزی بعد از گریه ای خفته را دید. می‌شد سر درگمی ایرج اسلامی و کسری و وحید را حس کرد. البته آنها با اصغر رمضانپور می‌توانستند کاری جداگانه در ارتباط با وزارت ارشاد یا انتشارات و الباقی را بگیرند، ولی بقیه بچه‌ها چه؟ رمضانپور بعدها انتشار "گلستان قرآن" را به خیلی از همین بچه‌های بیکار شده سپرد و الحق از بی‌نان شدن بعضی‌ها جلوگیری کرد.

حالا این شانس را داشتیم که مدیران مسوول پرداخت یک ماه حقوق اردیبهشت ماه را تقبل کرده بودند، ولی بعدش چه؟ دردناک‌ترین لحظه زمانی بود که از در روزنامه خارج می شدیم، شایعه شده بود که می‌خواهند بریزند صبح امروز را اشغال کنند. وقتی آمدیم بیرون، "ژنیو عبده" خبرنگار رویتر را دیدیم. چند کلمه‌ای صحبت کردیم، او هم نگران بود. روز بعد از تعطیلی آفتاب، اخبار اقتصادی را بستند، و چند روز بعد مشارکت را.

روزگار سختی را تجربه می کردیم. بیکاری نسبی، اضطراب، انتظار و ماجراهای داخل خانه. من که آدم بد خلقی بودم( و هستم)، اعصاب همسرم را حسابی خرد کردم. قیافه تلخ آن روزهایم را وقتی تجسم می‌کنم، حالم بیشتر از خودم به هم می‌خورد! در نظر بگیرید کسی را که از ساعت شش صبح تا نه شب بیرون از خانه کار می‌کرد و حالا هفته‌ای چند ساعت باید از خانه خارج می شد. این سرنوشت صدها نفر و خانواده‌هایشان بود. تحمل آدم‌های بیکار شده و بی‌درآمد راحت نبود.
و اما جدل قدیمی
هنوز به پایان ماجرای روزنامه آفتاب امروز نرسیده بودم که دو عدد نامه برقی(همان ای میل خودمان) به دستم رسید، از طرف دو نفر از روزنامه نگاران زن بود، که تا زمانی که اجازه نداده اند، ریز مطالبی که نوشته اند را درج نخواهم کرد. مساله مهم آن است که بعد از ماجرای کتاب، ژیلا بنی یعقوب که اندکی در باره روند مافیایی سیستم صبح امروز نوشته بود، تا حدی از بسیاری مطبوعات وابسته به آن گروه طرد شد، کسی جرات انتقاد از پدرخوانده ها و سردبیران را ندارد، و ظاهرا بسیاری ترجیح می دهند سکوت کنند و به خاطر درگیر بودن انجمن صنفی در امور سیاسی همه چیز را به امان خدا بسپارند.

به گفته یکی از این همکاران، رواج روابط غیر حرفه ای در مطبوعات، بخصوص روزنامه‌های تازه شکل گرفته اقتصادی، از حالت نهفته دارد تبدیل به روالی عادی می‌شود. این مساله در ابعاد مختلفی قابل بحث است. چه در گرفتن آگهی، پورسانتاژ، جذب دختران خبرنگار فاقد کیفیت ژورنالیستی و واجد کیفیات فیزیکی و غیره.

چند سال پیش، می‌خواستم با همکاری چند نفر از بچه‌های سالم روزنامه‌های اقتصادی، از روال کار آگهی‌بازی بعضی سردبیران و دبیران سرویس سر در بیاورم. همان دبیرانی که مانع چاپ مطالبی در نقد خودروسازان می شدند. و جالب این بود که بعضی از ایشان در سال‌های اولیه کارشان صاحب در آمدی میلیونی بودند، آنهم از روزنامه‌هایی که می‌دانستیم حقوق‌شان برای گذران زندگی یک آدم مجرد کافی نیست. حالا اتفاق بامزه اینجاست که در چند ماه پایانی حضورم در انجمن صنفی، چند نامه از سوی یکی از همکاران یکی از روزنامه‌های اقتصادی به دستم رسید، و آن همکار محترم تمامی چم و خم سیستم را برایم بازگو کرد. در گفتگو با چند نفر دیگر، که زمانی با آن روزنامه همکاری کرده بودند، همه آن گفته‌ها تصدیق شد. دو نفر از دختران خبرنگار هم تایید کردند که سردبیر مورد نظر به آنها پیشنهادهای نامربوطی داده بود و به آن دلیل از روزنامه جدا شده بودند.

جالب بود که سردبیر روزنامه دختران جوان و خوش‌بر و رو را انتخاب می‌کرد و با حقوقی بسیار کم استخدام. بقیه در آمد این خبرنگاران جوان از طریق جذب آگهی میسر می‌شد. بسیاری از جوان‌ترها برای کار در آن روزنامه سر ودست می شکستند، چون به منبعی تمام نشدنی از آگهی‌دهنده‌ها دست می‌یافتند، و بعدها با همان ابزار، می توانستند به راحتی جذب روزنامه‌های دیگر شوند، چون صاحبان مطبوعات از خبرنگاران زرنگ خوششان می‌آید! بعدا در روزنامه‌های دیگر دیدم که چگونه مدیر فلان وزارت‌خانه می‌تواند اخبار مورد نظرش را در مطبوعات مورد نظر و حتی مخالف به چاپ برساند و اخبار انتقادی راهی سطل زباله شود. فقط کمی خرج دارد.

در این بازار مکاره، هر کسی دنبال چیزی است. حالا برای دست‌یابی به آن چیز، از خیلی‌ چیزها می‌گذریم، ولی یادمان می‌رود که با چه هدفی وارد مطبوعات شده ایم. امروز، در حالی که روزنامه‌های سیاسی دوام چندانی ندارند، بسیاری به انتشار روزنامه‌های اقتصادی روی آورده‌اند، و روابط عمومی‌ها می‌دانند چگونه با بودجه در اختیارشان، هم روسای شرکت‌ها و وزارت‌خانه‌ها را راضی کنند، هم جیب خودشان را پر پول(سهم ویژه بابت آگهی دادن) و هم مردم را از اخبار و رویدادهای واقعی اقتصادی دور نگه دارند.

اگر درسال‌های گذشته، دو سه نفر انگشت نما بودند و در محافل مطبوعاتی در موردشان صحبت می شد(خاله زنکی یا عمو مردکی) الآن از آمار مردان سو استفاده گرو زنان سو استفاده گر و سو استفاده شونده از بیست نفر گذشته است. به هیچ وجه هم کاری ندارم که سبک نوشتاری ام چه اشکالی دارد، فرمش ضد فمینیست است یا نیست، و ...بحث من سر یک حرف است. آیا این ارتباطات خلاف میثاق‌نامه معروفی که ظاهرا همه می‌خواهیم به آن پایبند باشیم هست، یه نه؟
اتفاقا به یک بند این میثاق‌نامه خیلی احترام می‌گذارم و به آن پایبند خواهم بود: احترام به حیثیت شخصی و حریم خصوصی افراد، خودداری از توهین، تهمت افترا نسبت به اشخاص، حمایت خاص از حقوق زنان، کودکان و...
و باز تاکید می‌کنم، موارد ذکر شده در خاطرات به هیچ وجه حوزه خصوصی نبوده و در ارتباط با محل کار و فعالیت حرفه‌ای افراد تعریف شده است. اگر هم سبک نوشتاری‌ام تند است، قصدم اهانت نبوده و نیست. از طرف دیگر، در صورتی که کسی احساس می‌کند به او اتهامی بسته شده، تکذیبیه‌اش را به طور کامل در اینجا درج خواهم کرد، گرچه وبلاگ فارغ از قوانین مطبوعاتی است.

نامه‌های این دو همکار، مرا مطمئن کرد که باید نوشت، و باید به ریشه‌یابی‌اش کرد. بشدت با کسانی که مبلغ استفاده از آلات تناسلی برای ارتقا حرفه‌ای مجاز هستند مخالفم و معتقدم کسانی که در محیط‌های مطبوعاتی، نسبی گرایی اخلاقی را به این نحو توسعه دادند تا امکان سو استفاده بیشتری فراهم شود، باید پاسخگو باشند. حالا ذکر مثال مستند در مورد نمونه‌های حداقلی چند سال پیش بعضی‌ها را ناراحت کرده، به مثال‌هایی که آیندگان از امروز مطبوعات‌ خواهند زد فکر کنید!

متاسفانه در ویژه‌نامه‌های چند تا از روزنامه‌ها هم چنین وضعی بوجود آمده است.
مطمئنا کسی از زبان آن سو استفاده کنندگان و زبان‌بازی شان گلایه نخواهد کرد. چون آنانی که من می شناسم، با زبانشان ده‌ها جنس مخالف را فریفته‌اند و خواهند فریفت. ترجیح می‌دهم صدای اعتراض خیلی از دوستانم را بشنوم، ولی بعدا به خاطر مطرح نکردن همین مساله به ظاهر جزیی پشیمان شوم و خون دل بخورم.
زنان و جهانی شدن : نقدی کوچک بر فمينيست‌ها
يك ليوان چاي داغ : يادداشت‌هاي حامد قدوسي
يک بحثی که من هميشه با دوستانم که در زمينه مسائل زنان فعال هستند دارم اين است که اگر حرف‌هايشان مبتنی بر تحليل نظری درستی نباشد تبديل به بيانيه‌های ايدئولوژيکی می‌شود که معلوم نيست دست آخر چه نتايجی به بار می‌آورد....
Thursday, September 22, 2005
خوابم میاد!
الآن بعد از هشت-نه ساعت خبر خواندن و تصحیح و آپلود(خارجت شدیم‌ها) کردن رسید‌ه‌ام خانه و مانند جنازه‌ای که خوابش مىٰ‌آید ولی هرچه لالایی می‌خواند خوابش نمی برد، دارم وبگردی می‌کنم.

مطلب پرستو برایم خیلی جالب بود. او از نسلی است که با جنگ بزرگ شده، ولی کمتر اضطرابش را دیده و شنیده. داشتم فکر می‌کردم که ما در چه دورانی به دنیا آمدیم و چه چیزهایی دیده‌ایم...به چشم خویشتن دیدیم که جانمان می‌رود...

مطلب آبجی سیما فرنگوپولیس آبادی علیا را هم خواندیم و بسیار لذت بردیم. مطمئنا مجموعه کاریکاتوری را تقدیم افراطیون عالم فمینیسم خواهم کرد، که احتمالا دل بسیاری از آقایان خنک خواهد شد...از همین الآن منتظر نقدهای خشن سیبیل طلا، فرنگوپولیس، شادی صدر و الباقی باشید. در ضمن اگر گفتید نقطه مشترک همه فمینیست‌های دو آتشه چیست؟نمی گویم!

شهرام شریف هم خواندنی نوشته، البته امیدوارم بداخلاقی مرا به خوش‌اخلاقی‌اش ببخشاید!

از همه بامزه تر هم ماجرای امید است! گفتگوی دوستانه‌اش را حسین در برنامه رادیو آمریکا پخش کرده، و امید هم نگران‌تر از همیشه...

این همه وبگردی کردیم، خوابمان نبرد! حالا وقتی از خواب بیدار شدم، در باره روز مرگ آفتاب امروز خواهم نوشت...انشالله
Wednesday, September 21, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۳۴
روز شنبه ۳ اردیبهشت، یکی از تاریخی‌ترین و در عین حال تلخ‌ترین روزهای کاری مطبوعات ایران است. روزی که اکبر گنجی دستگیر شد. روزی که جلسه وزیر ارشاد با مدیران مسوول برای تبیین سخنان رهبری برگزار، و نتیجه‌اش قتل عام مطبوعات در روز بعدش بود.

صبح، شنیدم که اکبر از آلمان برگشته و با وجود مریضی شدید، گفته‌اند که تحت هر شرایطی باید به دادگاه برود. از راه پله‌های صبح امروز صدای سرفه های شدیدی آمد، فهمیدیم اکبر همراه ریاحی وکیل روزنامه دارد می آید.من سریع رفتم و از توی کیفم یکی از کتاب‌های اکبر را که داشتم همان روز می‌خواندم برداشتم و رفتم سراغش. ننشسته مجبورش کردم امضایش کند! گفتم دیگه دست ما به تو نمی‌رسه! ماجرا از آنجا شروع شد که وقتی کتاب من چاپ شد، یک نسخه را به اکبر داده بودم و اکبر یادش رفته بود نسخه‌ای از کتابش را به من هدیه کند. این شاید از تلخ ترین تیزبازی‌های من بود! عین یک لاشخور...دور از جان اکبر!

همه‌مان در اتاق دور میز جمع شده بودیم تا اکبر را درست و حسابی ببینیم. می دانستیم که برگشتی در کار نیست. بعد از ماجرای فیلم کنفرانس برلین و سخنرانی پنجشنبه، او باید اولین قربانی می‌بود. برایمان تعریف کرد با چه جانورانی در برلین روبرو شده بود، همان کمونیست کارگری‌ها...

مدت کمی نشست و با وکیل راهی دادگاه شد. رفتن همانا و باز نگشتن همانا...

همه ما منتظر نتیجه جلسه مدیران مسوول با وزیر بودیم. آنهم با سخنانی همراه شد که به گمان من باعث تحریک قوه قضاییه گشت.
عمدا متن نسبتا کاملش را به نقل از ایسنا اینجا می آورم که تا حد ممکن چیزی از قلم نیافتد:

دكتر سيد عطاء الله مهاجراني وزير فرهنگ وارشاد اسلامي پس از جلسه‌ي مشترك بامديران مسؤول و سردبيران مطبوعات در جمع خبرنگاران حضور يافت و به پرسشهاي آنان پاسخ گفت.

وي با اشاره به نشست مشترك خود با مديران مسؤول مطبوعات كه پس از بيانات مقام معظم رهبري برگزار شده بود گفت: در اين جلسه ديدگاههاي مقام معظم رهبري در مورد مطبوعات مورد بحث و بررسي قرار گرفت و مديران مسؤول با توافق و همراهي نسبت به بيانات ايشان، از حمايت رهبر معظم انقلاب از تكثر و تنوع مطبوعات اظهار رضايت كردند.

مهاجراني افزود: هيچ كدام از مديران مسؤول شركت كننده در جلسه به اين باور نيستند كه در مطبوعه‌ي تحت اختيار آنان هيچ اشتباه و خطايي صورت نمي‌گيرد، اما در عين حال خواستار ديدار اعضاي هيات نظارت، انجمن صنفي و روزنامه‌نگاران با رهبري و رئيس جمهور شدند تا مسائل را رودرو با آنان مطرح كنند.

وي در پاسخ به پرسش خبرنگار كيهان در مورد توصيه‌اش به روزنامه‌نگاران مبني بر اين كه با صبوري و مدارا مطلب بنويسند اظهار داشت: به برخي از نظراتي كه در روزنامه‌ها مطرح مي‌شود توسط عده‌اي از نمايندگان و گاه برخي روزنامه‌نگاران ديگر به ديد مطالب خائنانه نگريسته مي‌شود و از آن روزنامه‌نگاران با واژه‌ي خائن ياد مي‌شود . از اين رو واژه‌ي مدارا، را به اين دليل به كار برده‌ام كه خود روزنامه‌نگاران مطلبي را ننويسند كه موجبات مخدوش شدن فضا عليه آنان را ايجاد كند.

مهاجراني در پاسخ به پرسش ديگر در مورد اين كه آيا تعريف روشني از نگراني‌هايي كه از سوي مقامات ايراني در مورد به خطر افتادن امنيت ملي ، نظم عمومي و مقدسات ابراز مي‌شود وجود دارد، گفت: به نظرمن اگر يك بار قانون مطبوعات را بخوانيم در تفسير مباحث مطرح شده با مشكل مواجه نخواهيم شد. مطبوعات طبق قانون اساسي در بيان مطالب آزادند مگر آنكه در مباني ديني و حقوق عمومي اخلال كنند.

وي در پاسخ به پرسش خبرنگار راديو فرانسه مبني بر اظهار گله‌مندي برخي مديران مسؤول مطبوعات از بيانات مقام رهبري درباره‌ي تبديل مطبوعات به پايگاه دشمن ، تصريح كرد: مجموعه‌ي مديران مسؤول ما افراد شناخته شده‌اي هستند و سوابق مشخص در انقلاب دارند. حرف بسياري از آنان اين بود كه در موضع دشمن نسبت به نظام و رهبري نيستند و از طرفي هم وجود خطا و اشتباه در مطبوعه‌ي تحت نظارت خود را نيز انكار نمي‌كنند. مديران مسؤول معتقدند اگر نفوذي يا عنصر ضد انقلابي در مطبوعات باشد جستجو براي يافتن او وظيفه‌ي دستگاههاي اطلاعاتي كشور است و از سويي تنها در مطبوعات نبايد به دنبال نفوذي‌ها و عناصر ضد انقلاب گشت، چنانچه اين افراد حتي در تاريخ انقلاب به حزب رياست جمهوري نيز رخنه كردند و باعث شهادت تعداد زيادي از مسؤولان كشور شوند.

وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي همچنين درباره‌ي خروج مطبوعات از فضاي بحران و عصبيت گفت: ما نبايد دچار اين اشتباه شويم كه مطبوعات بحرانها را ايجاد مي‌كنند و مطبوعات در يك فضاي بحراني زندگي و آن را گزارش مي‌كنند و گرنه مگر قضيه‌ي قتل‌هاي زنجيره‌اي حادثه‌ي كوي يا ترور حجاريان را مطبوعات ايجاد كردند؟ مطبوعات فقط به آنچه به عنوان نقطه‌هاي بحران در جامعه اتفاق مي‌افتد مي‌پردازند و البته بزرگنمايي‌ها و كوچك‌نمايي‌هايي هم مي‌كنند.

مهاجراني در پاسخ به اظهارات خبرنگار جوان مبني بر اين كه وي به دنبال ارائه يك تصوير شفاف و بدون خش از مطبوعات است و هنوز نظر صريح خود رادر مورد بيانات رهبري مبني بر اين كه برخي مطبوعات به پايگاه دشمن تبديل شده‌اند، بيان نكرده است اظهار داشت: نظر من اين نيست كه مطبوعات مثل آينه‌هايي صاف و شفاف همه حقايق را انعكاس مي‌دهند . همان طور كه گفتم خود مديران مسؤول و روزنامه‌نگاران به وجود خطا و اشتباه در كارشان اعتراف مي‌كنند و تعداد تذكرهايي كه معاونت مطبوعاتي و هيات نظارت به آنها مي‌دهد هم نشان دهنده‌ي اين عقيده‌ي ماست. مديران مسؤول شركت كننده در جلسه مي‌خواستند گله‌مندي خود را از اين سخن رهبري به عنوان پدري شفيق به گوش ايشان برسانند. خود مقام رهبري هم در سخنراني خود از سلامت بسياري از روزنامه‌نگاران و مديران مسؤول ياد كردند، مديران مسؤول معتقدند اگر احساس كنند كه ثمره‌ي كار آنان دشمني است خودشان روزنامه‌هايشان را تعطيل خواهند كرد.

وي در پاسخ به پرسش خبرنگار جام‌جم مبني بر اين كه چرا پس از بيانات مقام رهبري با اين سرعت مديران مسوول را جمع و با آنان صحبت كرديد، تصريح كرد: اين جلسه چهارمين جلسه‌ي مشترك ما با مديران مسؤول در طول ماه گذشته بود. اگر اين جلسه را نمي‌گذاشتيم حضرتعالي گله‌ مي‌كرديد كه چرا پس از بيانات رهبري تشكيل جلسه نداديد؟ و حالا هم كه نشست مشترك برگزار شده است اين طور مي گوييد.

وي در پاسخ به خبرنگار جام‌جم كه از وي پرسيد آيادر جلسه‌ به نقطه‌ي مشتركي رسيده‌ايد و فكر نمي‌كنيد اگر دغدغه‌هاي رهبري با اين جلسات حل شده بود ، آن را آن گونه مطرح نمي‌كردند؟ گفت: ما متناسب با تواناهايي خود و در محدوده‌ي قانون عمل كرده‌ايم.

سخنگوي دولت در پاسخ به پرسش هفته‌نامه‌ي شما مبني بر اين كه چرا سخنگوي دولت معتقد به قانونگرايي هنوز موضع خود را در مورد مسائل مختلف از جمله كنفرانس برلين مطرح نكرده است؟ و اين انتقادات از زبان اعضاي ديگر كابينه چون وزير آموزش و پرورش مطرح مي‌شوند اظهار داشت: وقتي بحثي در كابينه مطرح نشده باشد سخنگوي دولت هم نمي‌تواند اظهار نظري نمايد و من هم ضرورت ندارد هر بحثي را به عنوان سخنگوي دولت مطرح كنم.

وي در پاسخ به ديگر پرسش خبرنگار جام جم مبني بر اين كه صبح امروز عليرغم وجود مشكل قانوني به كار خود ادامه مي‌دهد، آيا اگر اين اتفاق براي روزنامه‌هاي رسالت و يا نشريه شما افتاده بود چنين همكاري صورت مي‌گرفت؟ اظهار داشت: در مورد روزنامه ‌صبح امروز همه مي‌دانند كه آقاي حجاريان هوشمندي كامل خود را به دست آورده است وشبهه‌ي عدم نظارت وي بر روزنامه از بين رفته است . از سويي من مطمئن هستم اتفاقي كه براي حجاريان افتاد براي مديران مسؤول رسالت و شما نخواهد افتاد.

دكتر مهاجراني در پاسخ به پرسش هفته‌نامه‌ي سياست در مورد شركت جمليه كديور در كنفرانس برلين ضمن انتقاد از مطلب نقل قول شده از قول وي در مورد شمس‌الواعظين در اين هفته‌نامه گفت: خانم كديور به عنوان يك فرد صاحب‌نظر و صاحب راي، مواضع خود را در مورد اين كنفرانس اعلام كرده است و امروز هم در نامه‌اي از آقاي لاريجاني خواسته‌اند كه صدا وسيما متن سخنرانيهاي افراد را به طور كامل پخش كند. اگر اين فيلم پخش شود خواهيد ديد كه ايشان جانانه‌ترين ومتين‌ترين دفاع را از نظام جمهوري اسلامي و انقلاب كرده‌اند. از سوي ديگر شركت كنندگان در اين كنفرانس نيز كه از درون نظام به آنجا رفته بودند و ما آنها را به بيرون نظام پرت كرديم نيز خواستار پخش كامل فيلم هستند. آقاي جلايي‌پور مي‌گفت: آنها به ما مي‌گفتند شما مزدوران رژيم ايران براي دفاع از آن هستيد و در داخل هم ما را ضد نظام مي‌دانند . من فكر مي‌كنم افراد شركت كننده در كنفرانس بايد متن سخنرانيها را به صورت كامل چاپ كنند و فيلم كامل آنرا ، نه فيلم مونتاژ شده نيم ساعته رادر اختيار مردم بگذارند.

وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در پاسخ به پرسش خبرنگار آسوشيتدپرس مبني بر ارزيابي وي از سخنان شفاف خاتمي در مورد تبيين اصلاحات گفت: من نظر ايشان را قبول دارم .حرفهاي رئيس جمهور جمع‌بندي نظرات مطرح شده‌ي توسط وي در گذشته بود. ايشان اصلاحات را حركتي از درون نظام و نه در برابر آن تبيين كرد و در حقيقت سخنان كساني مثل آقاي جواد لاريجاني كه اتفاقات كنفرانس برلين را به حساب اصلاحات گذاشتند كم‌لطفي و بي‌انصافي است.

وي در پاسخ به پرسش خبرنگار ابرار درباره‌ي بيانات رهبري مبني بر اين كه مطبوعات با نصيحت اصلاح نمي‌شوند، اظهار داشت: مساله نصيحت مطرح نيست. بالاخره قانون مطبوعات فراتر از نصيحت است و ما از تمام امكان قانوني خود براي اصلاح مطبوعات استفاده مي‌كنيم و اگر درست نشدند از اختيارات هيات نظارت نيز استفاده خواهيم كرد. اما به اين نكته توجه كنيد كه مقام رهبري از حضور چهره‌هاي نفاق چون عبدالله بن ابي‌ها سخن گفتند ،در زمان پيامبر رفتار او با همين عبدالله ‌بن ابي‌ جالب است با وي هيچ برخورد غيرقانوني نشد تا اينكه نفاق وي بر خانواده‌اش آشكار شد وحتي فرزندان وي نيز او را طرد كردند.

وي در مورد ترميم كابينه و احتمال تغيير مديريت در وزارتخانه‌ي متبوعش گفت: تمام صحبت‌هايي كه با من انجام شده در مورد ادامه‌ي كارم در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي است.

مهاجراني در پاسخ به پرسش خبرنگار رسالت درباره‌ي برخورد با مصاديق ده پانزده روزنامه‌اي كه مقام رهبري از آن ياد كرد، گفت: ما طرحي براي برخورد با اين روزنامه‌ها نداريم. و فقط در حيطه‌ي قانون و اختيارات هيات نظارت در مورد آنها عمل مي‌كنيم. وزارت ارشاد در موضع برخورد با روزنامه‌ها نيست و اين اختيار را ندارد .وظيفه‌ي ما تلاش براي رفع دغدغه‌ها در حيطه‌ي قانون است در مورد مصاديقي هم كه اشاراتي كرديد حتما منظورتان روزنامه‌ي صبح امروز و عصر آزادگان است كه اولي مدير مسؤولش در بيمارستان و دومي سردبيرش به همراه يكي از اعضاي شوراي سردبيري در زندان است. آيا گمان مي‌كنيد،با اين‌ها بيش از اين بايد برخورد شود يا آنها را بايد اعدام كرد؟

وي در پاسخ به اظهارات خبرنگاري مبني بر اينكه برخورد با مطبوعات خواست رهبري است، گفت: من نظر خودم را مي‌گويم ولي اگر شما انتظار داريد روزنامه‌ها بدون توجيه قانوني تعطيل شوند امكان ندارد چنانكه مقام رهبري هم در بيانات خود به بحث لزوم توجه به قانون اشاره كردند.

مهاجراني تاكيد كرد: اگر روزي قرار باشد بين جايگاه وزارت و تبديل شدن به وسيله اي براي برخورد غير قانوني با مطبوعات يكي را برگزينم قطعا وزارتخانه را ترك خواهم كرد.

وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در پاسخ به پرسش خبرنگار بيان در مورد بازنگري در قانون مطبوعات از سوي وزارتخانه متبوع خود پس از تشكيل مجلس ششم گفت: خود نمايندگان مجلس ششم اين بازنگري را انجام خواهند داد و نيازي به اقدام دولت نيست. در مورد اصلاحيه هم بايد بگويم كه برخي بندهاي مهم آن چون حذف هيات منصفه خوشبختانه راي نياورد و ما هم در مجلس گفتيم كه هيچ قانوني ابدي نيست. البته آقاي ساوجي هم در پاسخ ما گفتند كه هيچ وزيري هم ابدي نيست.

وي در پاسخ به پرسش خبرنگار ايسنا در مورد بيانيه‌ي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و پيگيري دخالت‌ نهادهاي نظامي در مباحث فرهنگي از سوي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اظهار داشت: ما در جلسات مختلفي، با فرماندهان سپاه از جمله سردار وحيدي صحبت كرده‌ايم و سعي داريم برخي سوء تفاهم‌ها را از بين ببريم و به نقاط مشتركي دست پيدا كنيم.

دكتر مهاجراني در مورد پخش فيلم كنفرانس برلين از صدا وسيما گفت:چنين حوادثي براي بسياري از مسؤولان كشور اتفاق افتاده است. بارها به خود من با تخم‌مرغ حمله كردند و حتي در يكي از اجلاس‌هاي يونسكو آقاي مايور بعد از حمله‌ي منافقان از جاي خود بلند شد و لباس مرا تميز كرد و اين يكي از رسواييهاي بزرگ ضد انقلاب بود كه هيچ گاه از صدا و سيما پخش نشد. كار صدا و سيما باعث شد شعارهاي ضد انقلاب كه به گفته‌ي يكي از آنان خيلي بايد تلاش مي‌كردند كه از تلويزيون ايران پخش شود به گوش ايرانيان برسد.

وي بابيان اين نكته كه تنها راه اصلاح اين قضيه پخش فيلم كامل آن است اظهار داشت: يكي از مسائلي كه باعث گله‌مندي برخي از دوستان از مطبوعات مي‌شد ، چاپ عكس زنان بد‌حجاب در هفته‌نامه‌هاي كم تيراژ بود اما هيچ كس در مورد پخش فيلم رقص يك زن نيمه عريان اعتراض نمي‌كند.

مهاجراني با تاكيد بر اين نكته كه فيلم پخش شده از صدا وسيما كاملا مونتاژ شده بود، افزود: سيما بدون رعايت انصاف و اخلاق و عقلانيت اين فيلم را نشان داد كه حتي نويسنده‌ي كتاب هويت از آن به عنوان ادامه‌ي برنامه‌ي هويت ياد كرده است. اميدوارم اين آخرين دسته‌گلي باشد كه در اين موارد به آب داده مي‌شود.

مهاجراني همچنين در مورد مطالب نوشته شده درروزنامه كيهان درمورد حضور كديور در اين كنفرانس اظهار داشت: كيهان نوشته بود خانم كديور كه چادري هستند چرا با طفل معصوم و نديمه‌اش در كنفرانس حضور يافت و آن صحنه‌ها را ديد بايد بگويم اولا خانم كديور در هنگام وقوع آن حوادث در سالن نبود و ثانيا كيهان دختر بزرگ مرا با نديمه‌ي همسرم اشتباه گرفته است.

وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در پايان در پاسخ به پرسش خبرنگار صبح امروز در مورد عدم حضور مديران مسؤول كيهان و رسالت در جلسه‌ گفت: در اين دفتر به روي هيچ كس بسته نيست و من خوشحال مي‌شدم اگر مديران مسؤول اين نشريات مانند خبرنگارانشان مي‌آمدند و انتقاداتشان را عنوان مي‌كردند. اين روزنامه‌ها پارسال هم به خيال تاثير بر استيضاح، جشنواره را تحريم كردند ولي امسال حضور دارند و غرفه‌ي كيهان يكي از بزرگترين غرفه‌هاست.

ادامه دارد‏‎
‏‎
Tuesday, September 20, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۳۳
روز پنجشنبه با احساس بدی سر کار رفتم. یعنی منتظر وقوع اتفاقی بودم، نه تنها من، بلکه خیلی‌ از روزنامه‌نگاران همین احساس را داشتند. باید قیافه بچه‌های تحریریه را می‌دیدی تا می فهمیدی اضطراب یعنی چه.

بعضی‌ها آن روز به طور ناخودآگاه زیادی سمت پنجره‌ها می رفتند تا ببینند بیرون خبری هست یا نه؟ گروه‌های مختلف راهی مصلی شده بودند، از جمله نیروهای بسیج.

نزدیک ظهر بود که یکی از بچه‌ها صدای رادیو را بلند کرد. حمله رهبر به مطبوعاتی که پایگاه دشمن شده بودند...یا حضرت عباس! و چند دقیقه بعد، از مردم خواسته شد که سر خود اقدام نکنند و قوه قضائیه کار را در دست بگیرد.

آن روز تحریریه بیش از حد شلوغ بود. انگار بیشتر بچه‌های صبح امروز و آفتاب امروز حاضر بودند. اتفاقات چند ماه اخیر را می‌شد جور دیگری دید؛ حمله آیت‌الله مصباح یزدی به مطبوعات و روزنامه‌نگاران در نماز جمعه، ماجرای تحصن قم، انتخاباتی که مطبوعات نقش زیادی در پیروزی دوم خردادی‌ها داشتند، ترور حجاریان، اصلاح قانون مطبوعات و امروز...حالا پایگاه دشمن هم شدیم.

راستش احساس درد بدی تمام وجودم را گرفت. انگار روزنامه کیهان دارد مملکت را به جلو می‌برد. و از آن بدتر، چرا خاتمی ساکت است؟ یعنی چه اتفاقی دارد می افتد.

بوی باروت می‌آمد.

عصر که به خانه رفتم، با تاسف به آرشیو کاریکاتورهایم نگاه می‌کردم. با چه احساسی و با چه امیدی این همه کار را بعد از دوم خرداد کشیده بودم. و می‌دانستم سخنرانی رهبر در مصلی معنایش چیست. شانس آوردیم دوران آیت‌الله خمینی نبودیم! حد اقل فضا از آن سال‌ها خیلی بهتر شده بود و مطمئنا به خاطر اتهاماتی اینچنین، سر از خاوران در می‌آوردیم.

روز بعدش شنیدم که مدیران مسوول با مهاجرانی جلسه‌ای دارند تا در باب سخنان رهبر مشورت کنند. یعنی امیدوار بودند فرجی بشود؟ همه اتفاقات مورد نظر جناح راست قبل از افتادن مجلس به دست جناح چپ داشت می افتاد.

جلسه مدیران مسوول روز شنبه با مهاجرانی برگزار شد. خیلی‌ها متعجب از اینکه متبوعات پایگاه دشمن شناخته شده بود.
ادامه دارد
Monday, September 19, 2005
یادداشت‌های یک عکاس زن
امروز وبگردی من گل کرده، و این مطلب را خواندم. حیفم آمد شما هم نخوانیدش:

یادداشت اول :
گفت فلانی را برده اند دادگاه ، چندتا دختر ازش شکایت کرده اند ، نیشم تابناگوش باز شد ، به دخترها آفرین گفتم. این کار در کشوری که شکایت از مورد تجاوز واقع شدن در مضان اتهام به روابط نامشروع ! قرارت می دهد و یا متهم می شوی به خود را در معرض تجاوز قرار دادن ، شجاعت می خواهد حالا روابط حرفه ای و حرف هایی که دورت را می گیرند بماند.
گزارش خواندنی حسین درخشان از زیارت احمدی‌نژاد در نیویورک
راستش آنقدر خندیدم که حد ندارد. اینقدر بامزه همه چیز را تشریح کرده که حیف است جزئیات را از دست بدهید!

دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۳۲
کنفرانس برلین
هفته آخر فروردین پر از اخبار عجیب و غریب بود. دستگیری احمد حکیمی‌پور به بهاند ارتباط با ترور حجاریان هم از آن حرف‌ها بود، بهترین کار برای انحراف پرونده. کیهان هم حمله به شرکت‌کنندگان ایرانی کنفرانس برلین را آغاز کرده بود. آدم کیهان را که می‌خواند، انگار مار زنگی را دردست دارد! خبر می‌دهد که چند روز دیگر ترتیب چه کسانی داده خواهد شد! بهترین روزنامه برای اطلاع از مراسم ختم گذشتگان و آیندگان!

مجلس آخرین مراحل تصویب جزئیات اصلاحیه قانون مطبوعات را طی می‌کرد، و جالب آن بود که اقلیت دوم خردادی هیچ اقدامی در جهت ابستراکسیون و از رای انداختن اکثریت انجام نداد. بار قبلی که اصلاحیه قانون مطبوعات(کلیات اصلاحیه) تصویب شده بود، سلام را تعطیل کردند و ماجرای کوی دانشگاه اتفاق افتاده بود، این بار چه خیالی در سر داشتند؟ می‌گفتند آخر هفته آیت‌الله خامنه‌ای در مصلی سخنرانی خیلی تندی علیه مطبوعات خواهد داشت. ابر و باد و مه خورشید و فلک در کار بودند...

سه‌شنبه شب که به خانه برگشتم، می‌خواستم تا دیر وقت مسابقه فوتبال بارسلون و چلسی را ببینم. همه اش تبلیغ پخش فیلمی کنفرانس برلین را نشان می‌دادند. گمانم ساعت ده شب بود که برنامه شروع شد. دو دستی زدم توی سر خودم. یک کمی کار مطبوعاتی کرده باشی می‌فهمی چه بازی وحشتناکی داشتند می کردند.

اولا خیلی هوشمندانه سه شنبه شب را انتخاب کرده بودند، آنهم درست ساعتی که اکثر روزنامه‌ها تحریریه‌هایشان خالی بود و مراحل لیتوگرافی صفحات رویی برای چاپ روز بعد آغاز شده. در نتیجه روز چهارشنبه بخش عمده مردم تحلیلی از ماجرا را در اختیار نخواهند داشت. از طرف دیگر، روز پنجشنبه هم که سخنرانی مورد نظر خواهد بود و احتمالا بعضی از روزنامه‌ها خیلی ریسک نخواهند کرد.

فیلم بسیار با دقت مونتاژ شده بود، طوری که انگار اصلاح‌طلبان نشسته بودند و لخت شدن ایرانی معترض را تماشا می‌کردند...آدم می‌ماند که این کمونیست کارگری‌ها از کی با جناح راست تندرو متحد شده بودند؟

سرم بشدت درد گرفت. مطمئن بودم که توطئه است. این توهم نبود. شروع کردم به تلفن زدن به بعضی از برو بچه‌ها، آنها هم گیج شده بودند. نمایش این فیم دستچین شده در ماه محرم؟ آنهم از سوی تلویزیون ارزشی؟

بازی فوتبال شروع شد و خودم را با تماشایش مشغول کردم، گمانم اواخر نیمه دوم بود که تلفن زنگ زد. فردنیا بود. گفت آقای ستاری از چند نفر خواسته که بیایند برای یک ویژه‌نامه که فردا در بیاوریم. خیلی با احتیاط صحبت می‌کرد. فهمیدم ماجرای کنفرانس برلین مساله اصلی است و اینها می‌خواهند به ضد حمله تلویزیون جواب بدهند.به ساعتم نگاه کردم دیدم نزدیک یک نصف شب است. آژانس گرفتم و تقریبا بیست دقیقه بعد در دفتر صبح امروزبودم.

یک پیکان کرم با دو سر سرنشین مراقب روزنامه بود. رفتم بالا و ستاری گفت که به خاطر کار تلویزیون می‌خواهیم سریع یک ویژه‌نامه منتشر کنیم و تا فردا صبح بعد از پخش صبح امروز دست مردم برسد. احساس کردم ماجرا یک کمی جدی‌ است، در اتاق بودم که تلفن زنگ زد و معلوم شد تاج‌زاده است. ظاهرا در وزارت کشور گروهی آن شب را مانده بودند تا ببینند وضعیت چه می‌شود. انگار قرار بود اتفاقی بیافتد.

من سه تا کاریکاتور کشیدم، یکی‌اش علی لاریجانی مثل فرماندهان لشگر معاویه، "ارزش‌ها" را سر نیزه کرده و اسبش این بار وجدان او شده بود و نصیحتش می‌کرد، دیگری لاریجانی جلوی تلویزیون لم داده بود، با تنبان و پیراهن زیر آستین حلقه ای! و تلفنی از برادرش جواد می‌خواست که دفعه بعد که به خارج می‌رود، از این فیلم‌های مدل کنفرانس برلین برایش بیاورد(صحنه پیکسل شده زن لخت روی مانیتور تلویزیون بود). یکی دیگر هم علی لاریجانی مثل خلبان دیوانه فیلم دکتر استرنج لاو که سوار بمب اتمی شده بود، سوار بر تلویون با کلاه گاوچران‌ها نشسته بود و داشت سقوط می‌کرد. این آخری را گذاشتند برای افتاب امروز.

آن شب احمد بورقانی و اصغر رمضانپور، محسن اشرفی، فردنیا، عرب سرخی و گمانم عبدالعلی رضایی آنجا بودند. بامزه ترین قسمت در آوردن این ویژه‌نامه، تصحیح آن بود. احمد بورقانی بلند بلند می‌خواند و رمضانپور هم غلط‌‌ گیری می‌کرد. وسط کار هم بورقانی تیکه می‌انداخت و خواهر و مادر بعضی از راستی‌ها را یکی می کرد، حالا در آن جو سنگین، که ستاری با تلفن به تاج‌زاده می‌گفت چه کند و چه نکند را در نظر بگیرید، جوک‌های بورقانی با آن قیافه بامزه‌اش، چشم‌های خواب‌آلوده رمضانپور که قرمز قرمز بود، و اضطرابی که انگار همه ما به نحوی داشتیم و به روی خودمان نمی آوردیم. از نظر سابقه کار و یا سابقه سیاسی، من نخودی بودم، درست که چند روزی بازداشت مرا چند پله بالا انداخته بود، ولی قرار گرفتن در کنار گروهی اینچنین برایم عجیب بود.

چند بار میان کلمات ستاری، "عملیات' و "پنجشنبه" را شنیدم. انگار وزارت کشوری‌ها مطمئن شده بودند که روز پنجشنبه خبرهایی هست. ساعت چهار صبح، دو تا پیکان جلوی در روزنامه ایستاده بودند. انگار به رفت و آمدها و چراغ روشن روزنامه حساس بودند. من چراغ تحریریه را خاموش کردم، و تنها چراغ بالای میز کاریکاتور که در راهروی پشتی بود را روشن گداشتم. یاد فیلم "زد" افتادم...

ساعت پنج صبح، صفحه‌بندی تمام شد، باز هم ماندم تا کار آفتاب شروع شود، ولی خواب امانم را برید، کاریکاتور را در صفحه گداشتم و راهی خانه شدم.

ویژه‌نامه نزدیک‌های ظهر در تهران توزیع شد و تنها منبعی بود که مردم در ارتباط با برنامه تلویزیونی شب قبل داشتند.یکی از بچه‌ها که با بسیج در ارتباط بود می‌گفت فردا خیلی از پایگاه‌های بسیج در آماده باش هستند. این نشانه خوبی نبود. بچه‌های صبح امروز هم می‌گفتند فردا بعد از صحبت‌های رهبر، چند گروه به دفاتر روزنامه‌ها حمله خواهند کرد. پس صحبت‌های ستاری با تاج‌زاده بی پشتوانه نبود.

یعنی جناح راست بعد از ترور حجاریان و اصلاح جزئیات قانون مطبوعات، می‌خواست ضربه انتقامی دیگری بزند، این بار به خود اصلاحات.
ادامه دارد
Sunday, September 18, 2005
نیمه شعبان بر خودم مبارک باد
خدمت آقایون محترم حجتیه عرض کنم که خیلی برای ما قیافه نگیرند...اولا، ما فامیل آقا هستیم، ثانیا روز ۱۵ شعبان هم به دنیا آمده‌ایم. ثالثا خواهر گرانقدرمان هم نیمه‌شعبانی است.رابعا در همون روز هم ازدواج کردیم،خامسا، اولیا محترممون هم در همون روز مزدوج شده‌اند. عمرا یکی از این جماعت همچین پتانسیل معنوی بالقوه‌ای داشته باشه.

آقایی که شما باشین، سال‌ها قبل، با مرحوم پدربزرگ در شیراز زندگی می‌کردیم. باغ بزرگی داشت در محله هفت‌تنان. معروف بود به باغ تیمسار...پدر بزرگ مرحوم ما، تیمسار بازنشسته‌ای بود که سال ۴۰ درست قبل از سرلشگر شدن خودش را بازنشسته کرد، همه اش هم سر یک خواب بود گمانم. بعد از انقلاب، اکثر هم‌دوره‌ای‌هایش که بعد از سال ۴۲ سر خدمت بودند، سر از دادگاه و زندان و میدان اعدام درآوردند.

بگذریم. هر ماه شعبان، همسایه روبرویی چند روزی جشن می‌گرفت و از سر بدشانسی ما، بلندگوی نوار سخنرانی که روزی بیست بار پشت و رویش را می‌شنیدیم، صاف رو به اتاق ما بود...«امام زمان...لشگر حسن تو نازم...» یا «هر کی امام زمانشو نشناسه، شیعه نیست » و ...

اولین بار اسم حجتیه را آنجا شنیدم. با شنیدن محتوای آن نوار، ایمان آوردم که چه راحت می‌شود از خلق خدا استفاده کرد...

بگذریم، حالا بیست و چند سال از آن تاریخ می‌گذرد، و هر وقت نزدیک نیمه شعبان می‌شود، صدای بلند آن نوار گوش‌خراش در گوش مبارک بنده است. خلاصه این میلاد قمری ما با دردسرهای سمعی بصری همراه بود...
گل سنگم، گل سنگم، چی بگم از دل تنگم...


ماجرا خیلی تلخ است. رشد ۶۵ گونه گل سنگ روی آثار باستانی تخت جمشید، دارد یواش یواش این اثر باستانی را نابود می‌کند.فقط مانده‌ام چرا شرایط رشد این گل‌سنگ‌ها الآن بیشتر فراهم شده.

متاسفانه هیچ امیدی به سازمان میراث‌فرهنگی ندارم، و عوامل میراث‌خوار فرهنگی هم دارند یکی یکی آثار باستانی‌مان را محو می‌کنند.
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۳۱
ماه آخر آزادی مطبوعات
به نظر من فروردین ۱۳۷۹. آخرین ماه درخشش و آزادی مطبوعات اصلاح‌طلب بود. بعد از ترور حجاریان، بخش بزرگی از مطبوعات تازه تاسیس یک‌صدا علیه تئوری‌پردازان ترور تیتر می زدند، چه کارگزاران، چه مجمعی‌ها(بیان) و حتی راستی‌ها هم کمتر به توجیه خشونت می‌پرداختند و انگار منتظر راه فراری بودند.

مجلس پنجم هم بعد از تشکیل نخستین جلسات سال جدید، درست پیش از سپردن قدرت به ششمی‌ها، آخرین تیر خلاص را می زد. تصویب کامل اصلاحیه قانون مطبوعات. با این قانون عجیب و غریب، روزنامه‌نگار هم تبدیل به مجرمی می‌شد که می‌توانستند بدون هیات منصفه ترتیبش را بدهند.

خیلی‌ها خوشبین بودند که ترکیب جدید مجلس، باعث خواهد شد که این مصوبه زود باطل شود. ولی اتفاقی که داشت می افتاد امتحانی هم بود برای جبهه اصلاحات، بدون حضور کسی که معمولا تاکتیک‌های راستی‌ها را با جنگ روانی پاسخ می‌داد. خیلی‌ها معتقد بودند که در نبود حجاریان، عبدی و بهزاد نبوی می‌توانند توطئه‌ها را خنثی کنند، اما در عمل چنین نشد.

مشارکتی‌ها دلگرم به نتیجه انتخابات بودند و اصلا باورشان نمی شد تا دو سه هفته بعد چه ضربه‌ای خواهند خورد.

آن روزها مهم‌ترین خبر، رفتن اصلاح‌طلبان حکومتی و غیر حکومتی به آلمان برای شرکت در کنفرانس معروف برلین بود.جماعت حزب سبز و بنیاد هاینریش بل امیدوار بودند این این فرصت تاریخی بتواند جنبش دموکراتیک ایران را به سر وسامان برساند. علوی‌تبار و اکبر گنجی از این گروه و جلایی پور از گروه دیگر در آنجا سخنرانی داشتند.

آنقدر در گیر و دار خبرهای مربوط به حجاریان بودیم که نمی‌دانستیم این کنفرانس و نتایجش میخی بر تابوت اصلاحات خواهد بود.
ادامه دارد
Saturday, September 17, 2005
یک توضیح نسبتا واجب
بعضی از دوستان و همینطور مرجان عالمی، پرسیده اند که چرا اسمی از بقیه برده نشده است.

اولا قصد من از خاطره نویسی، نشان دادن فضا بصورتی مستند و نیمه مستند است، پس آنچه در روزنامه هایی که کار کرده‌ام را نوشته‌ام، و روابطی که سیستم روزنامه را تحت تاثیر قرار داده، نه آنچه در بیرون اتفاق افتاده و نقشی در مجموعه نداشته است. به عبارت بهتر، مسائل حوزه غیر خصوصی موثر در فضای روزنامه‌هایی که در آنها کار کرده ام را می‌خوانید، نه مسائل حوزه خصوصی روزنامه‌نگاران را.

ثانیا، خواسته‌ام فضایی کلی را نشان دهم، و یکی دو مثال موجود نیز به عنوان شاخصه‌هایی درج شده که با آثار آن روبرو شده ام. مطمئنا اطلاعات من از حوزه‌های خصوصی کم نیست، ولی کسی که بخواهد آنها را بنویسد، من نیستم، و نخواهم بود.
خاطرات نيکان و نقد زنان-وبلاگ عنکبوت
... بر خلاف نظر نازلی خانم يا خانم سيما شاخساری، در نوشته‌های نيک‌آهنگ «افشاگری» بر عليه مردان چه با نام و نشان و چه بی‌نام و نشان کم نيست. اين که نوشته‌های او با نقد اخلاقی قابل قبول هستند يا نه، بحثی است جداگانه...

دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۳۰
مشترک بودن تحریریه‌های صبح امروز و آفتاب امروز بعد از ترور حجاریان فضای عجیبی ایجاد کرده بود. ما به هر صورت از دید ژنرال‌ها، سربازان شطرنج بودیم و گاهی باید ابتکار عمل هم به خرج می‌دادیم. اتفاق بامزه این بود که حالا ستاری نه تنها به کارهای با شرح من ایراد نمی‌گرفت، بلکه خیلی راحت قبول می‌کرد که برای صبح امروز هم کاریکاتور بکشم. حتی اشرفی می‌آمد و تشویق می‌کرد که کاریکاتور برایشان بکشم، گرچه پیشنهاد خوبی بود، ولی سرویس کاریکاتور صبح امروز دست حسن کریم‌زاده و هادی زائری‌مقدم بود. با اینکه سال قبلش به ستاری پیشنهاد داده بودم که سیستم کاریکاتور روزنامه را کنتراتی از طرف شرکتی که داشتیم بر داریم و با گروه بزرگ‌تری به صورت سندیکایی کار کنیم، ولی این اتفاق نیافتاده بود. اشرفی اطمینان داد که این مساله جدا از ارتباط آنها با سیستم است، و مزاحمتی برای آنها بوجود نخواهد آورد.

بعد از ترور حجاریان، کیهان در موقعیت عجیبی قرار گرفت و شروع کرد اشک ریختن برای سعید عزیز... من خیلی زورم گرفت، و فردی شبیه کاراکترهای قاتلین زنجیره‌ای را کشیدم که دارد برای سعید نامه فدایت شوم می‌نویسد. اگر فضای آن روز نبود، حتما در همان هفته خشتکم را روی سرم کشیده بودند.

تعطیلات عید آن سال عملا تعطیلی نبود. صبح امروز ومشارکت ویژه‌نامه‌های روزانه در می آوردند تا لج جناح راست را در آورند. موقع سال تحویل در محوطه بیمارستان سینا بودیم، و بعدش که داشتم می‌رفتم سمت صبح امروز که کاریکاتور روز اول را بدهم، عطریان‌فر با کورونای دودی اش ایستاد و سوارم کرد. گرچه خیلی دلم می‌خواست حالش را بگیرم، ولی کارش انسانی بود، سال تحویل هم بود و ...القصه، مرا کنار صبح امروز در میدان هفت تیر پیاده کرد و رفتم و کاریکاتورم را تحویل دادم. کاریکاتور تحویل بعد از سال تحویل---چه بی‌مزه!

آن روزها همه خبرها دور و اطراف پیدا کردن ضاربان می‌گشت. راستی ها که امیدوار بودند حجاریان زنده نماند، چون واقعا از سوی او احساس خطر می‌کردند. حتی بعضی‌هایشان را که می‌شناختم محکم می‌گفتند که کارش تمومه...

آن روزها فضای احساسی عجیبی حاکم بود، نمی‌دانستیم جماعت راست چه خوابی برایمان دیده‌اند. هنوز کسی آثار نبود حجاریان را نمی دید. ستاری نگران بود. انگار می‌دانست هیچکس مثل حجاریان از پس آن گروه بر نخواهد آمد، و نیامد.
ادامه دارد

زنان علیه مردان
آقا شد ما یک کاری بکنیم و حساسیت درست نشود؟ اصلا همه کارهای من برای ایجاد حساسیت است...پس چی؟

بر حسب اتفاق، واکنش‌هایی هم که ایجاد شده، ناشی از نشان دادن فضاهایی است که معمولا یا دیده نمی شود یا همه می‌خواهند کتمانش کنند. حالا با هر ادبیاتی بیانش کنی. مانده‌ام این همه سال مردان به زنان مطبوعات ظلم کرده‌اند، صدای کسی در نیامده. حالا یک مثال دو سه پاراگرافی می‌زنی، از وضعیتی که از نظر تو دارد برای عده ای قلیل تبدیل به الگو می شود، فاعلیت را از زن‌ها گرفته‌ای! نشان می‌دهی که در روزنامه زن که بایستی بهترین جا برای جذب زنان روزنامه‌نگار و تربیت تازه‌کارها می‌بود، معیارهای مردانه ایرانی تا چه حد بعضی استعدادها را فراری داد. حتی وقتی مردی با ادبیات ضد فمینیستی مثل من بخواهد ظلم حاکم را نشان دهد، محتوی را نمی بینند و به فرم می‌چسبند.

خیلی ساده است. کل این مبحث بیشتر از ۲% نوشته‌ها را شامل نشده، ولی این میزان کم را آنقدر بزرگش کرده اند که نگو! تازه به اصل ماجرا هم نمی‌پردازند. دوست دارم دختران مطبوعات ما در باره امنیت شغلی شان در همین روزنامه‌های بعد از دوم خرداد بنویسند. چرا رفیق بازی‌ها باعث می شد حق بعضی از دختران بدون پشتوانه پایمال شود؟ اتفاقا از سوی کسانی که ادبیاتشان بسیار مورد پسند خانم‌های فمینیست است. کاش کسانی مثل ژیلا که به فاعلیت‌شان ایمان دارم آن هم از نوعی که می‌ستایمش، نشان می‌دادند ظلمی را که در طول این سال‌ها بر زنان تحریریه‌ها رفته، منتهی اگر یک زن در باب این ظلم بگوید، شاید من مرد ضد ادا‌های فمینیستی بگویم قصدش انتقام است...ژیلا در کتابش تا حدی از ظلم جماعت صبح امروز بر خبرنگاران گفت، ببینید چگونه از مجموعه دور ماند.

بر خلاف نظر سیما، نه تنها از حضور زن‌ها در مطبوعات نمی‌ترسم، بلکه معتقدم نسبت زنان ما در مطبوعات به طرز ظالمانه ای کمتر از مردان است. نه تنها به فاعلیت زن‌ها اعتقاد دارم، بلکه آنهایی را که مثل زنان خانه‌دار در کنج خانه‌ شوهر می‌پوسند جامعه ما را به قهقرا خواهند برد. زنی که اینچنین است، از نظر من قربانی است. حالا من با لطافت و زیبایی مورد نظر سیما صحبت نمی کنم، و نوشته هایم خاردار است، بحثی است جدا.

بدون تعارف، خیلی از زنان روزنامه‌نگاری که می‌توانند حرفی بزنند، در همان مطبوعات دارند کار می کنند. فکر می‌کنید به راحتی می‌توانند دم برآورند؟ فکر می‌کنید آینده شغلی‌شان اجازه می‌دهد؟ فرض کنید مسیح علی‌نژاد از مجلس رانده بخواهد بگوید فرضا در روزنامه همبستگی چه برخوردهایی دیده؟ فکر می‌کنید زنان خبرنگار حوزه اقتصادی بخواهند در باره فلان روزنامه اقتصادی تازه تاسیس دم بیاورند که سردبیر چه می‌کند؟ آیا جایی برای آنان در روزنامه‌های دیگر وجود خواهد داشت؟

در آخرین روزهایی که در ایران بودم، نامه‌هایی علیه یکی از روزنامه‌ها به دستم می‌رسید-به عنوان بازرس انجمن- در یکی از نامه‌ها به مساله‌ای سر بسته اشاره شده بود. از نویسنده نامه خواستم مصادیق آنرا برایم بازگو کند. وحشت کردم. و نکته منفی آن بود که تعقیب قانونی سر دبیر و سرمایه گذار آن روزنامه مساوی بود با تعطیلی آن روزنامه و بیکار و بی‌آبرو شدن ده‌ها خبرنگار. از یک طرف قوه قضائیه پناهگاه خوبی برای روزنامه‌نگاران نیست، و اگر کسی چیزی بییند، نمی تواند دم بر آورد. از طرف دیگر انجمن صنفی توان مقابله با مشکلات صنفی را ندارد، و خیلی‌ها هم نمی‌توانند یا روی‌شان نمی‌شود از ستمی که بر آنها رفته حرف بزنند.

اسمش را حریم خصوصی می‌گذاریم یا عمومی، هر کسی نظری دارد که محترم است، ولی ببینیم که آیا آنچه فقط در حد خاطره‌ای چند خطی نوشته ام، در روزنامه‌های امروز مصادیقی دارد؟

می‌اندیشم که عدم درک آن فضا از سوی سیما طبیعی باشد، ولی آنانی که آنرا دیده اند و مدتی از آن دور بوده‌اند، می دانند چه می گویم. مدتی ماجرا را از بالا نگاه کنید، نه از درون.

بعدا بیشتر گپ می‌زنیم
Friday, September 16, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۲۹
آن روزی که مسعود کیمیایی آمد، مهرداد حجتی میزبان او بود و بعد از مقدمه‌ای مشابه سخنرانی به کیمیایی اجازه داد حرف بزند! کیمیایی آنقدر افسرده بود که حد نداشت، درست بعد از آنی بود که سینا مطلبی در یادداشتش ارتباط کیمیایی را با اطلاعاتی‌ها رو کرده بود، و به عبارتی نشان داد که نگاه طلاعات دوران فلاحیان نسبت به سینما چگونه بوده است.

کیمیایی اصلا در موقعیتی نبود که بشود اذیتش کرد، در نتیجه تا آنجا که ممکن بود سر به سرش نگذاشتیم. من یک کمیک استریپ کشیده بودم بر مبنای داستان قیصر که رابطه‌ها را نشان می‌داد. آنقدر دیدم کیمیایی درب و داغان شده که که دلم نیامد نشانش بدهم.

در آفتاب همکاری داشتم به نام اصغر پورعسکری. برادرش را از سال‌ها قبل می شناختم ولی خودش را ندیده بودم. از آن کاشانی‌هایی که موقع حرف زدن باید تمام حواست را جمع کنی که بفهمی دارند چه می‌گویند. از بچه‌های دور و بر محتشمی‌پور بود. چپی درجه یک. با هم کلی رفیق شدیم.

روزی به من گفت که محتشمی می‌خواهد روزنامه‌ای راه بیاندازد و ستون کاریکاتور می‌خواهد، گفتم آخر او آزادی عمل نخواهد داد، گفت مطمئن باش، راحت کارت رو می‌کنی...کمی سخت بود. سه تا روزنامه را داشتم، حال چهارمی! مگر یک نفر آدم چقدر توان دارد! آب هم که ببندی به کارت، باز هم کم می‌آوری!

موقع راه اندازی، رفتم که ببینم ماجرا چیست. همه در ساختمان "سلام" مستقر بودند تا "بیان" منتشر شود. قیافه‌ها به شدت حزب‌اللهی، از زیر پیراهن چند تایی می‌شد کلت یا بی‌سیم را تشخیص داد، انگار حزب‌الله لبنان مستقر در ایران خواسته باشد روزنامه منتشر کند! تا اینجای کار قابل تحمل بود، ولی وقتی دیدم مرتضی مبلغ که سال‌ها سانسورچی همشهری بود می‌خواهد سردبیر باشد، فهمیدم که اوضاع خراب است! وقتی هم که خود محتشمی را دیدم، وحشت کردم. من اصلا نکته مثبتی در وجودش ندیدم! واقعا مملکت در دوران وزارت کشور او چه کشیده بود!

خلاصه، فرار را بر قرار ترجیه دادم، و چون به اصغر قول داده بودم که ستون کاریکاتور را آنجا علم کنم، به کیوان زرگری که یکی از نجیب‌ترین کاریکاتوریست‌های ایران است زنگ زدم و خوشبختانه او قبول کرد مسوولیت ستون را بر عهده بگیرد.

اتفاق جالبی بود. تقریبا کاریکاتور جزِ ثابت تمامی روزنامه‌ها داشت می‌شد. این اتفاق کمی نبود. خوشحال بودم که حد اقل هنرآموزهای خانه کاریکاتور آینده‌ای خواهند داشت، هرچند برای تعداد کمی از آنان.

یکی از خوبی‌های آفتاب امروز، حضورش در مرکز شهر بود. خیلی از بر و بچه‌ها را می توانستی زود به زود ببینی. اردشیر رستمی که زمانی سایه هم را با تیر می‌زدیم، حالا رفیق خوبی شده بود و هر از گاهی می‌آمد آنجا و با مانا می رفتیم نهار همان دور و اطراف. فضای خوبی داشت می‌شد.

راه انداختن نیم صفحه جدی
روزی آمدم و دیدم با اینکه در سه تا روزنامه کار می‌کنم، و شاید درآمدم از خیلی‌ها بیشتر شده، ولی اینطوری نمی شد ادامه داد، باید نویسندگی باز مانده از دوران گل‌آقا و کیهان کاریکاتور را زنده می‌کردم. حداقل درآمد جدیدی ایجاد می شد که می‌توانستم با آن کارهای جدیدی بکنم. تصمیم گرفتم به شرح کارکاتور مطبوعاتی دنیا بپردازم. طرح را به رمضانپور گفتم، پسندید. منتهی این صفحه راه نیافتاد تا هفته بعد از آزادی‌ام. شروع کردم به جاپ کاریکاتورحای مطبوعاتی تاریخی . گمانم اولین شماره‌اش به کاریکاتورهای پت الیفنت و واترگیت اختصاص داشت...دلم می‌خواست نشان بدهم که کاریکاتور روزنامه‌ای در دنیا چیست، و کلام چه نقشی در برقراریارتباط سریع‌تر با مخاطب برقرار می کند.

در سال‌های بعد، همین تجربه را در روزنامه ایران و هفته نامه مهر دنبال کردم.

سخت‌ترین روز کاری برای من در آفتاب امروز، روز ترور حجاریان بود. نه از بابت سنگینی کار، بلکه شوکی که همه ما دچارش شدیم. بعد از انتخابات مجلس، خیلی‌ها گمان می‌کردند که جناح راست کوتاه خواهد آمد. آن روزها اکبر گنجی را تهدید به مرگ کرده بودند و می‌گفتند قرار بوده در سالگرد مهندس بازرگان گروهی به او حمله کنند و چند نفره او را با کارد بزنند. همه نگران اکبر بودیم که خبر رسید سعید حجاریان را جلوی شورای شهر ترور کرده اند. اسم موتور هزار که آمد، گفتیم کار سپاه است. آکر چه کسی مجوز رفت و آمد وبا موتور هزار را دارد؟

کسری داشت اشک می‌ریخت، زهرا مشتاق هق هق گریه می‌کرد، همه ما شوکه بودیم. همان موقع کاریکاتور حجاریان را کشیدم که قاتلین می‌خواهند دون‌کیشوت‌وار به او حمله کنند. اصلا گمان نمی‌بردیم جان سالم به در برد. احساس وحشتناکی بود.
ادامه دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۲۸
فضای روزنآمه آفتاب امروز از نظر نسبت زن به مرد، متعادل‌تر از خیلی روزنامه‌های دیگر بود. گرچه سرویس کاریکاتور کاملا مردانه محسوب می شد، ولی سرویس‌های اجتماعی، حوادث،فرهنگی-هنری، سیاسی از این بابت توازن داشتند. فضای آفتاب هم بر خلاف روزنامه زن، طوری بود که کیفیت کار خبرنگار در درجه اول برای سردبیر مهم بود تا بقیه چیزها.

بعضی از این همکاران تا سال های بعد هم در روزنامه‌های وابسته به این گروه همراه هم بودند. در سرویش فرهنگی هنری، می شد کارکرد مثبت خواهران دوقلو از دو پدر و مادر!زهرا مشتاق و زهرا حاج‌محمدی را دید. این دو آنقدر به هم وابسته بودند که حد ندارد! و در کارشان هم آنقدر جدی که نظیرشان کمتر دیده می شد. سپیده زرین‌پناه که البته دائما با حجتی دعوایش می شد، و بدون شک یکی از حرفه‌ای ترین‌ها در حوزه کتاب بود.

بعضی از بچه‌های روزنامه هم بین صبح امروز و آفتاب امروز بالانس می زدند. مهتاب رحیمی که در روزنامه زن همکارم بود، گرچه صبح امروزی محسوب می شد، ولی ساعت کارش با ما همزمان بود و همیشه همدیگر را می دیدیم.
شادی صدر البته بیشتر صبح امروزی محسوب می‌شد، شادی در ماهنامه همشهری همکارم بود، و بدون شک یکی از زبل ترین‌های روزنامه‌نگاری ایران است.

فرناز قاضی‌زاده هم مدتی همکارمان بود که گمانم به خاطر فشار کار عصر آزادگان کمتر کمتر می‌آمد.

آفتاب امروز لطیف‌تر از صبح امروز در می آمد، و شاید دلیلش هم ترکیب جنسیتی‌اش بود! صبح امروز شاید نسخه اصلاح‌طلب کیهان بود، سیخکی، تهدید کننده و گستاخ، ولی آفتاب نه، در آن فضا هم مردم دنبال هیجان بیشتری بودند، و به همین دلیل تیراژ روزنامه ای که بار اجتماعی‌اش بیشتر بود، هیچگاه به پای صبح امروز نرسید.

جلسات پنج‌شنبه‌ها
یکی از خاطرات خوب آن سال ، جمع شدن دور هم در پنجشنبه‌ها بود، البته این عادت دوام چندانی نداشت، ولی در مجموع فکر خوبی پشتوانه اش بود. در یکی از آن جلسات، مسعود کیمیایی مهمانمان شد. درست بعد از ماجرای رو شدن رابطه‌اش با سعید امامی...
ادامه دارد

فمینیست‌‌های جهان، متحد شوید
و بخوانید نقدهای حماسی سیما شاخساری و مرجان عالمی را!
Thursday, September 15, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۲۷
کار کردن با اصغر رمضانپور این خوبی را داشت که خیلی راحت و بدون تعارف ایراد کارت را از نقطه نظر حرفه‌ای می‌گفت. اگر هم ناراحت می شدی، بعد از مدتی می‌فهمیدی که به احتمال بسیار زیاد حق با او بوده است. شاید یکی از بزرگ‌ترین شانس‌های من این بوده باشد که در آن واحد هم با لیلاز در روزنامه آزاد طرف بودم و هم با اصغر رمضانپور، و دو دیدگاه کاملا حرفه‌ای را تجربه می‌کردم.

رمضانپور از یاران مسجد جامعی بود، و در عین حال تمام زیر و بم ارشاد را می‌شناخت. از روزهای خاتمی تا دوران مهاجرانی. پای صحبتش که می‌نشستی، می‌شد درک کنی که ساختار ارشاد چه مشکلاتی دارد. سو استفاده‌هایی که می شود چیست و...البته خودش هم از طریق کانال‌هایش سهمش را ازاین مجموعه می‌گرفت.

ماجرای هفته نامه بهمن و بازی‌های مهاجرانی را تعریف کرد. اینکه مهاجرانی از دوران دانشگاه شیراز چگونه روی دوش همه سوار بوده و به قیمت بالا آمدن، زیردستانش را یا فراموش می کند یا له. خوش به حال کسانی که فراموش شده‌اند.

نشستن پای صحبت‌های کسانی که از اوائل انقلاب خاطرات جالبی داشتند، خالی از لطف نبود. مثلا صحبت به علوی‌تبار رسید. می‌دانستم که نام خانوادگی‌اش جدید است، ولی وقتی نشانی داد که او پسر حاجی سیمین بود، تازه دوزاری ام افتاد که ماجرا چیست. سال‌های شصت، فضای شیراز بسیار مخوف بود، اگر کسی پایش به زندان عادل آباد می رسید، معلوم نبود جان سالم به در ببرد یا نه. خیلی‌ها از جماعت سپاهی وحشت داشتند. فامیل به فامیل رحم نمی کرد. حتی رقابت‌های خانواده‌گی جان بعضی‌ها را گرفت. روزی که نوه حاج حبیب مشکسار، یکی از معلم‌های مذهبی با سابقه را اعدام می‌کردند(دختری ۱۳-۱۴ ساله) تازه می‌فهمیدی که یکی از فامیل‌ها که مرید دستغیبی‌ها بوده در لو دادن آن دختر تا چه حدی تاثیر گذاشته. در آن فضا، پسر حاجی سیمین در اطلاعات سپاه بوده. و فردی متنفذ و قدرتمند. شاید برای پسر حاجی سیمین که پدرش پایبند خیلی رفتارهای آخوند پسند نبود، کسر شان بود که با نام پدرش شناخته شود.

علوی‌تبار را هم هر از گاهی می‌دیدم. البته باورم نمی شد این همان کسی باشد که در شیراز جولان می‌داده. علوی‌تباری که می‌دیدم انسانی بود نرم‌خو و بسیار شریف. می شد از رفتارش چیزی یاد گرفت. با آنکه می دانستم سابقه جذابی ندارد، ولی دیدن روزگار حال او برایم حجت بود. با این همه همیشه سعی می‌کردم ریشه آدم‌هایی که در صبح امروز رفت و آمد می کنند را در بیاورم. یک جای کار می‌لنگید.

مجموعه برداشت‌هایم در حال حاضر این است که آن گروه در دهه شصت، جزو قلع و قمع کنندگان بوده اند. منتهی تغییر بافت قدرت در اواخر دهه شصت باعث عوض شدن صورت مساله شد و نهایتا با تغییر روند بازی، مجبور شدند خودشان را با شرایط جدید هماهنگ کنند. علوی‌تبار و حجاریان وعبدی و ... مگر همان‌هایی نبودند که در مرکز تحقیقات استراتژیک بانی تغییرات آینده ایران شدند؟ و مگرهمه‌شان به نحوی زیر دست خوئینی‌ها نبودند؟
نقش احمد ستاری چه بود؟ همشهری "کین" آیا اسپانسر این گروه بود؟

هر از گاهی که کارم در روزنامه طول می‌کشید، بچه‌های صبح امروز را که شیفت بعد از ظهر کار می‌کردند می دیدم. صبح امروز روزنامه بسیار موفقی بود و تا حد زیادی در عقب راندن مخالفان اصلاحات نقش داشت. آنجا بود که اکبر گنجی را زیادتر می دیدم. اکبر با سرویس گزارش بیشتر سر و کار داشت، و بچه‌های آن سرویس هم زیر نظر محسن اشرفی کار می‌کردند. اشرفی که بعدها سردبیرم شد، یکی از حرفه‌ای ترین کسانی است که در عمرم دیده‌ام. بدون تعارف باید بگویم جزو معدود سردبیرانی که حس می‌کردم نقش پدرم در مجموعه را بازی می کند. این حس باعث می‌شد با علاقه بیشتری برایش کار کنم.

اشرفی با همین تاثیر، گروهی از گزارش‌نویسان جوان را در کنار خود داشت و از آنها روزنامه‌نگارانی خوب ساخت. گزارش‌های آن گروه در باره قتل‌های زنجیره ای جزو فراموش نشدنی‌ترین بخش‌های کار گروهی در مطبوعات تاریک ایران است. انگار اکبر از طرق مختلف، از جمله حجاریان و منابع داخلی‌اش در اطلاعات، خبرها را در می‌آورد و گروه هم کارشان می‌کردند. با این همه می شد دید که انگار پشت نگاه حجاریان، حاکم شدن دوباره بر ساختار وزارت قایم شده است. انگار دارد به نحوی در روزنامه‌اش شطرنج بازی می‌کند.

بعدها که حجاریان ترور شد، می شد به این درک رسید که ترس مخالفان و رقبایش از او بی‌جهت نبوده است.
ادامه دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۲۶
آفتاب امروز و سوگلی حاج‌آقا خوئینی‌ها
روزنامه آفتاب امروز بعد از تعطیلی سلام راه اندازی شد و خواه ناخواه بخشی از بچه‌های آن روزنامه هم به آن پیوستند. برای من جالب بود ببینم ارادت آنها به خوئینی‌ها تا چه حد زیاد است.«حاج آقا اینطور گفت»، «حاجی نظرش اینطوریه»، «حاج آقا اونجا اینکار کرد...» و این مساله به نحوی اغراق شده به نظر می‌رسید.

از نظر کاری، واقعا روزنامه‌نگاران خوبی بودند، و می‌شد تاثیرات گیر دادن‌های عباس عبدی را به مطالبشان دید! ولی انگار طول می‌کشید از سایه "سلام" بیرون بیایند.

ورود بچه‌های سلام به آفتاب و مجموعه صبح امروز به تحریریه خاتمه پیدا نکرد، پروانه محی، که منشی حاج آقا بود، مسوول بخش اداری صبح امروز و آفتاب امروز شد.

یکی از مکافات‌های ما آن روزها کنار آمدن با او بود. در دوره اول انجمن، خانم محی بازرس انجمن بود، و برای خودش کیا و بیایی داشت. انجمن روزنامه‌نگاران زن هم که راه افتاد، عضو آن شد و چون دفتری برایش در محل انجمن در نظر گرفتند، عملا حکومتی نصف و نیمه برای خودش در آنجا درست کرد. ترکیب انجمن هم تقریبا سلامی بود، و کسی کاری به کار همکار سابق نداشت.

برای تحریریه روزنامه نامه‌نسبتا تهدید آمیزی نوشت و گفت که اگر همکاران مدارکشان را تا فلان روز نیاورند، چنین می‌شود و چنان. این ماجرا مرا یک کمی ناراحت کرد، آخر فکر می‌کرد از کجا آمده؟ ستاری هم به هر دلیلی از جمله تعارف با جماعت روزنامه سلام، چیزی به او نمی‌گفت، شاید هم راضی بود از اینکه کارفرمایی اینچنین بالای سر ملت گذاشته.

خیلی‌ها مدارکشان را آوردند، ولی من لج کردم. حتی کارت هم نمی‌زدم. مگر ما کارمند ساعتی روزنامه بودیم؟ قرارمان این بود که ماهانه تعداد مشخصی کاریکاتور بدهیم و به کارمان برسیم، نه اینکه با ساعت کار سر کارفرما را شیره بمالیم.

کارمندان زیر دست خانم محی بشدت از او حساب می بردند. یک بار داشتم کاریکاتورم را می‌کشیدم که یکی از آنها آمد و گفت خانم محی با شما کار دارند. گفتم من کار دارم و وسط کشیدن کاریکاتورم هستم. مدتی بعد یکی دیگر از کارمندان خانم محی آمد، پرسید خانم محی می‌گویند کارتان تمام شد؟ گفتم نه!!!!

وقتی هم کارم تمام شد نرفتم. می‌دانستم دعوایی به راه خواهد افتاد، ولی بدم نمی‌آمد روی او را کم کنم. نیم ساعتی گذشت که کارمند دیگری آمد و پرسید، گفتم نه! اگر هم با من کار دارند، خودشان بیایند، اینجا تحریریه است، نه بخش اداری، ما اینجا کار داریم!

خانم محی سر وکله‌اش پیدا شد،آمده بود حال مرا جا بیاورد. گمان چیزی در حدود ۱۸۰ قدش بود و شاید وزنی حدود ۱۰۰ کیلو داشت. قیافه اش به خاطر فرم بینی‌اش و نوع روسری سر گذاشتنش، مرا یاد خروس جنگی می‌انداخت.

آمد سر میز ما، پرسید کارتون تموم شده؟ من هم همیشه کلی کاغذ دور و برم داشتم و یک عالمه طرح رد شده خط خطی...گفتم نه خیر. زیر چشمی دیدم که کارمندانش هم آمده اند دورتر شاهد ماجرا باشند.

گفت ما چند بار به شما تذکر دادیم که مدارکتان را تکمیل کنید، شما حتی کارت هم نمی‌زنید، شما اصلا رعایت نمی‌کنید، شما...
از سر جایم بلند شدم و از نبود اصغر رمضانپور که نمی‌گذاشت کسی بلند حرف بزند استفاه کردم...خانم محی؟ یعنی فکر کردید اینجا کجاست؟ خیال کردین همه کارمندتونن؟ خانم! اینجا روزنامه‌س! اینجا مردم نمی‌یان کارت بزنن ، میان مطلب تولید کنن! شما چه جوری بازرس انجمن شدین که اینو نمی‌دونین؟ لابد کار با کار اداری روزنامه‌نگار شدین! ما قرارمون رو با سردبیر می‌ذاریم، نه با یه کارمند! سردبیر روزنامه نگاره! متوجه می‌شین خانم؟ من اینجا اومدم کاریکاتور بکشم، بعدش راه بیافتم برم، اگر متوجه نمی‌شین، کاریکاتورتون رو می‌کشم تا بهتر متوجه بشین....

می‌خواست خودش را کنترل کند، لبخندش داشت محو می شد، مانده بود بزند زیر گریه، ولی جلوی کارمندانش نمی‌شد ضعف از خودش نشان دهد. گفت کاریکاتورم را بکشید، چه اشکالی دارد... گفتم حتما! عین یک خروس مونث در می‌آید...

خانم محی رفت. قیافه همکاران دور و بر دیدنی بود. خیلی‌ها را برای نیاوردن مدرکشان تهدید کرده بود. گمانم دل خیلی‌ها خنک شد، حتی بچه‌های سابق سلام. سوگلی حاج آقا حالش گرفته شده بود...

ساعتی بعد رمضانپور آمد، پرسید مرد حسابی، چیکار کردی؟ این چه طرز حرف زدن بوده؟ فهمیدم رمضانپور پیش ستاری بوده و بعد از ماجرا، خانم محی رفته شکایت مرا کرده، به اضافه چند قطره اشک احتمالی و شاید هم تهدید به رفتن و از این حرف‌ها. به رمضانپور ماجرا را گفتم، که اعصاب خیلی‌ها را به هم ریخته، و می‌خواهد برای خودش حکومتی وسط آفتاب امروز علم کند، گفت مگر من مرده‌ام؟ مگر من میذارم؟ ...

از آن به بعد خانم محی با احتیاط از کنار میز ما رد می‌شد، و می توانستی لبخند رضایت را بر لبان کارمندانش که از او می‌ترسیدند ببینی.

سال بعد برای انتخابات انجمن، نامزد بازرسی شدم، قیآفه خانم محی دیدنی بود. تمام زحمت ممکن را کشید که مرا از دور خارج کند، می‌گفت مدارکتون ناقصه، سابقه کارتون کمتر از پنج ساله، و ...
جالب این که مدرک پنج سال همکاری‌ام با گل‌آقا، از سال ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۵، از پرونده‌ام غیب شده بود، و بعد از ۹ سال کار در مطبوعات خانم محی ادعا می کرد پنج سال سابقه کار لازم برای بازرس شدن را ندارم، به او گفتم، من ۹ سال روزنامه‌نگار بودم، نه منشی و کارمند بخش اداری خانم محی! دید که آنجا هم ممکن است حالش را جلوی بچه‌های انجمن بگیرم، چیزی نگفت...
روز انتخابات فهمیدم تعداد زیادی از رای دهندگان اصلا روزنامه‌نگار نیستند، مطابق اساسنامه، منشی‌ها، حروفچینان، و کارمندان بخش اداری نمی‌توانستند به عضویت انجمن در آیند، و خانم محی تعداد زیادی را جذب انجمن کرده بود...بهترین کار برای تثبیت...

نتیجه رای گیری که معلوم شد، می‌شد فهمید که بسیاری از کسانی که با کمک او عضو انجمن شده بودند، یا به او رای نداده اند، یا اصلا در روز انتخابات سر وکله‌شان پیدا نشد!معمولا قبلی‌ها به برنده‌ها تبریک می‌گویند، ولی او چشم دیدن مرا نداشت و زود رفت.
ادامه دارد
نقد عالی سیبیل‌طلا و چند اما و اگر
نازلی بخشی از خاطره‌نویسی‌های مرا با نگاه خاص فمینیستی خودش نقد کرده که الحق خواندنی است! به نکاتی اشاره کرده که اصلا بی‌ربط نیست و باید به او آفرین گفت. حتما بخوانیدش! بر خلاف نظر بهمن، به نگاه انتقادی نازلی بسیار احترام می‌گذارم، و بعضی از اشاره‌هایش را قبول دارم!

و اما نکاتی چند در حد توضیح و شاید هم توجیه:

در این شک نکنید که ادبیات من اصلا فمینیست‌پسند نیست.
وقتی هم می‌خواهم به ظلم اشاره کنم، طوری می‌گویم که نازلی حتما دچار سو تفاهم می‌شود.

بدون شک من با نگاه ارزش‌گذارانه به مساله توجه کرده‌ام. حتی گاهی جانبدارانه. در نگاه من، در درجه اول فضا ظالمانه است. نکته بعدی، وقتی کسی داوطلبانه از فضای کثیف استفاده کند تا بهره لازم را ببرد، ظالم است، چه زن باشد و چه مرد. و اگر فردی ناخواسته و برای نجات موقعیت خویش تن به رابطه داد، مظلوم است، چه زن و چه مرد. پس هر ظلمی دو سر خواهد داشت. به عبارتی اگر زنی با حیله، مردی را در موقعیت باخت باخت قرار داد، متجاوز است. ولی از نظر آماری، بار اصلی تقصیر بر گردن آقایان است.

در موردی که اسم برده ام، تا حدی حق را به نازلی و بعضی منتقدان می‌دهم. اما چرا اسم مردی را نبرده ام:
۱- همه آقایان مورد نظر، در ایران هستند و بابت این روابط پرونده‌ای ندارند. اگر پرونده‌ای داشتند، اشتهار داشتند، مطمئنا نام‌شان در صدر بود. مگر مطالبم در باب مهاجرانی را فراموش کرده اید؟ مهاجرانی مثال خوبی است از کسی که ظاهرا گفته می‌شود برایش پرونده درست کرده اند، ولی اصل ماجرا را کتمان نکرده تا کدب و واقع بودنش معلوم شود.
نگاشتن نام اینها برایشان دردسری خواهد ساخت که به هیچ عنوان جایز نیست.

۲-در بخش‌هایی که هنوز نرسیده ام(روزنامه‌های سال‌های ۷۹-۸۱) نوبت به آقایان متعددی می‌رسد، هنوز وقت کافی خواهیم داشت. در آنجا هم اسم نخواهم برد، چون پرونده مشخصی وجود ندارد .

۳- نازلی درست می گوید، من شاهد معاشقه جماعت نبوده ام، تنها مواردی را بر اساس اتفاق و روایت طرف مقابل که حتی در موردی با همسرش دچار اختلاف شده و ذکر پشیمانی هم کرده( چهار مورد) دانسته ام و به نحوی شاهد بحث آورده ام. موارد غیر رسمی ۵۵ مورد است، که در گفتگو با تعدادی از ایشان، به نتایج حد اقلی مثبتی رسیدم. تعداد کسانی هم که خودشان درد و دل کرده‌اند، ۲ نفر هستند.

در باب نظر من به مجموعه روابط، پیش از این یک بار نگاهم در برابر دیدگاه ارزشمند سیبیل طلا نگاشته‌ام. به بخش‌هایی از آن رجوع کنید:

«بسیاری امروز به او حمله کرده‌اند که آبروی زن ایرانی را برده است. شان خود را در حد یک زن هرزه پایین آورده و...
در درجه نخست، خود من یکی از منتقدین نگاه‌ او به روابط خارج از عرف هستم. شاید او علیه منوگامی هزار و یک حرف بزند، و من و مثال من را به بلاهت و تناقض و ریا متهم کند، ولی اهمیتی ندارد. مهم این است که تلاش کرده دیدگاهش را فارغ از قید و بندهای سنتی بیان کند.

... دلیل نمی‌شود مانع آزادی بیان یک هموطن شویم که می‌خواهد نوعی نگاه را بیان کند! من رسما مخالف دیدگاه‌های سیبیل‌طلا هستم، ولی به اینکه می‌خواهد نظرش را آزادانه بیان کند، احترام می‌گذارم! او می‌خواهد مرزها را بشکند، و این حد شکنی به خودش مربوط است. هزینه‌اش را هم می خواهد بپردازد، ولی با این همه به آزاد ی فکری‌اش احترام بگذاریم. حتی اگر مخالف عقاید او باشید.

حرف زدن در باره سکس و جنسیت انگار تا ابد برای زن ایرانی ممنوع است. ایرج میرزا، مرحوم جزایری،عبید، سعدی، مولانا و بقیه اگر حرفی بزنند، جلف نیست، بلکه نشان از قدرت آنها دارد، ولی اگر زنی چیزی گفت، فاسد شده و باید حذف‌اش کرد»

از دید نازلی، داشتن روابط خارج از عرف ایرادی ندارد. به همین دلیل زندگی در خارج از کشور را انتخاب کرده. به عقیده‌اش هم احترام می‌گذارم. رسما می گوید، و پایش هم می‌ایستد.

ولی نازلی متوجه یک نکته نمی‌‌شود. بحث بر سر خارج کردن فضای مطبوعاتی است آنچه دارد درآن رشد می‌کند. کسانی که به حرفشان ایمان دارم، می‌گویند فضا دارد روز به روز بدتر می‌شود. اگر حد اقل توانمان آن باشد که آنرا بشکافیم، شاید نتیجه‌ مثبتی به بار آید.

بر خلاف نظر نازلی نگاه من به حضور زنانه در محیط کار بسیار مثبت است. تاثیر بسیار زیاد حضور زنان را در روزنامه‌های مختلف به عینه دیده‌ام. مقایسه کنید "عصر ما" را با"مشارکت" یا "یاس‌نو". محصول نهایی برای من اهمیت بیشتری دارد.

آنجا که نازلی به ادبیات خاصی اشاره می‌کند که اگر زنی می‌توانسته به جای من یا هر مردی با زبان هزل سخن بگوید، واکنش من چه می‌بود، حتی اگر شهلا شرکت هم چیزی می‌گفت، می گفتم چقدر باحاله! من اصلا به ادبیات هیچ کدام از همکاران زن در همان مطبوعات اشاره ای نکرده ام، چون تاثیر گذاری‌اش را بر روی کارکرد کلی کار در مطبوعات موثر نمی‌دانم. با این همه هستند زنانی که ادبیاتی مورد نظر نازلی را دارند. خیلی هم راحت «سه کاف» مقدس را به کار می برند. و جالب‌تر آنکه موقع استفاده از آن ادبیات ویژه، کمترین بهره جنسی در کل کلامشان وجود دارد.


مطمئنا سیبیل از مثال من ناراحت نخواهد شد:
سیسبیل خاتون ، همه چیز را دیده‌ای، الی کدو را!
Wednesday, September 14, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۲۵
روزنامه آفتاب امروز
پیوستن به گروهی حرفه‌ای جدابیت‌های خودش را داشت، هر چند حقوق من در آفتتاب امروز کمتر از حدی بود که انتظار داشتم، ولی فضای خوب کاری اش ارزشش را داشت.

با اصغر رمضانپور در روزنامه زن کار کرده بودم. یکی از کار‌آفرینان مثبتی بود که می شناختم. البته مشکل بزرگش این بود که هم می‌خواست همه را راضی نگه دارد، و هم نمی‌توانست از حقوق همه دفاع کند. مثالش قراری بود که با کتاب ماه و کتاب هفته داشتیم. نزدیک پنجاه الی شصت کاریکاتور از بچه‌های کاریکاتوریست گرفتیم، ولی هیچگاه پبلش دست ما نرسید، حتی وقتی معاون وزیر ارشاد شد.

با این همه ذهنیت سیاسی‌اش را دوست داشتم. کسری نوری و ایرج اسلامی بعد از او در مرتبه دوم قرار داشتند. کسری در روزنامه زن دبیر سرویس خارجی بود و یک سالی با هم کار کرده بودیم. ایرج هم در همشهری سال‌های سال همکارم بود، و سال قبلش هم در شرکت آرنگ شریکم.

مانا نیستانی دبیر سرویس بود و کاریکاتور‌های ما در دو صفحه روبروی هم قرار می‌گرفت. در این مدت از مانا خیلی آموختم. آرامشش و متانتش نایاب است.

سخت‌ترین نکته در مورد کار کردن با آفتاب امروز، ساعت کارش بود. باید صبح زود سر کار می‌رفتم. چه شکنجه‌ای! یواش یواش عادت کردم. و آموختم که باید در طول مسیر طرح‌های اولیه‌ام را برای تایید شدن بکشم، و همین باعث شد که کارم را از زمان سوار شدن در تاکسی شروع کنم. البته گاهی وقت‌ها که ابوالحسن مختاباد دنبالم می آمد، آنقدر در طول راه باهم گپ می زدیم که سراغ طرح کشیدن نمی‌رفتم.

یکی از سرویس‌های بامزه روزنامه، سرویس فرهنگی و سینمایی‌اش بود، دبیر سرویس، مهرداد حجتی، آدم خاصی بود که سر به سر گذاشتنش بسیار لذت‌بخش بود. سرویس سینمایی آفتاب امروز وزن خاصی داشت. با لذت کارهایشان را می خواندم. البته دعواهای حجتی با اهالی سرویس تمامی نداشت.

اوائل کار، بعضی از بچه‌های همشهری مثل شمس هم با روزنامه کار می‌کردند، ولی ساعت کار و برنامه متفاوت روزنامه آنها را از ما دور کرد.

آفتاب امروز به عبارتی روزنامه بعد از ظهر"صبح امروز" بود. دخالت‌های عجیب و غریب اوائل کار صبح امروزی‌ها حال آدم را به هم می‌زد، ولی بعدها راحت‌تر با آن گروه کنار می آمدیم. مکافات من بیشتر سر این بود که می‌خواستند کاریکاتور بدون شرح بکشم، و من هم حاضر نبودم آزادی‌ام را از بین ببرند.ستاری همیشه نظر می‌داد، و می‌خواست کاریکاتورهایم را ختنه کند. ولی اشکال کارش این بود که گاهی از بیخ می‌برید!

محسن اشرفی هم از طرف صبح امروزی‌ها دخالت می‌کرد، و اعصاب مرا درب و داغان! کار به جایی رسید که گاهی من و محسن اشرفی سعی می کردیم همدیگر را ندیده بگیریم. البته بعدها که سردبیرم شد، فهمیدم چه موجود نازنینی است.

اوائل کار، عموزاده خلیلی مدیر مسوول بود، که آنرا به فردنیا واگذار کرد. فردنیا سال‌ها دبیرسرویس اقتصادی همشهری بود. روزنامه‌نگاری با سابقه که از اطلاعات شروع کرده بود.

ادامه دارد
وبلاگ فارغ‌التحصیلان زمین‌شناسی دانشگاه تهران
این مهدی زارع(بخوانید دکتر مهدی زارع) کار خیری کرده و کرم خاطره نویسی را به جان فارغ‌التحصیلان گروه زمین شناسی دانشگاه تهران انداخته. این هم وبلاگ این جماعت.

این مرض به من هم سرایت کرد، و بدون فوت وقت وبلاگ دومی را برای خودم راه انداختم. البته این یکی لینکستان دارد ولی هنوز سیستم آنرا بر مبنای "بلاگ رولینگ" تنظیم نکرده‌ام. شاید مدتی بعد درست شود.
حریم شخصی، حریم غیر شخصی-قسمت دوم
یکی از تجربه‌های کار مصاحبه‌گری با جماعت سیاسی این بود که گاهی می‌گفتند ضبط را خاموش کن تا برایت بگویم. به عبارت دیگر نمی‌توانستی به حرف‌های مصاحبه شونده استناد کنی. گاهی هم طرف از تو می‌خواست که بخشی را حذف کنی، که باید اخلاقا می‌کردی.

بعضی از این مباحث به حقوق عمومی مربوط می‌شد، نه مسائل شخصی، و همیشه ناراحتم که نمی‌توانم بعضی از آن صحبت‌ها را مطرح کنم. از طرفی، در مواردی این اشتباه را کرده‌ام که موردی خارج از دید عموم را نوشته ام، مثل تجربه‌ای از یوسف‌علی میرشکاک. برای شاهد آوردن از بی‌عملی مدعیان دین و ولایت، شاید بهتر بود راه مناسب‌تری جستجو می‌کردم.

در مورد روابط کاری و حرفه ای حاکم در مطبوعات ایران، حرف‌های بسیاری هست که باید زد. سانسور، حق‌کشی، زد وبند آگهی بگیران، قراردادهای استثماری، نبود امنیت شغلی ناشی از مسائل نادیدنی، و...

فکر نکنید آنچه می‌نویسم کل وقایع است. این موارد بر خلاف انتظار کلی هستند، نه جزئی. مثال‌هایی برای حس کردن فضایی که مخفی مانده است. تازه این‌ها کل ماجرا را در بر نمی گیرد، شاید هر کدام از ماحرف‌های ناگفتنی بسیاری داشته باشیم که نمی دانیم باید گفته شود یا نه.

سال‌ها پیش ژیلا بنی‌یعقوب در کتابش بخشی از روابط حاکم بر تیم صبح امروز را بر ملا کرد. تازه ژیلا نگفت سو استفاده‌های جنسیتیی حاکم بر بعضی از سرویس‌ها به چه صورتی بوده است.

دیروز با یکی از همکاران سابق که فمینیست سابقه داری هم هست تلفنی صحبت می‌کردم. می گفت چرا خیلی‌ها نمی خواهند بپذیرند که بعضی از دخترها در مطبوعات ایران برای پیشرفت‌شان از جنسیت خود بدترین استفاده‌ها را دارند می‌کنند. آیا برای گرفتن حق از فضای مردسالارانه، باید تا به این حد زیر بار خیلی مسائل رفت؟ من نه مخالف آزادی انتخاب هستم، نه دشمن معتقدان به آزادی‌های جنسی، ولی حریم حرفه‌ای جای این بازی‌ها نیست! شاید بهترین دفاع از زن‌های مطبوعات نشان دادن سو استفاده‌هایی است که صورت می‌گیرد!

فکر نکنید داستان‌هایی که از شرکت‌های خصوصی و سو‌استفاده‌های جنسی که ازمنشی‌ها می شود در مطبوعات ما وجود ندارد. فکر نکنید بعضی از دبیران سرویس‌ها به سادگی از حروف‌چینان بیچاره در بخش فنی روزنامه‌ها گذشته اند. هیچ ماجرایی یک‌طرفه نیست، برای بوجود آمدن یک ظلم، هم ظالم لازم است و هم مظلوم، و فضای بعضا ظالمانه موجود نمی‌گذارد بعضی از این مظلومیت‌ها بر ملا شود، چرا که می‌دانیم با آبروی زنان چه می‌کنند.

برای من دختران و زنانی که با کار حرفه‌ای و رشد و بیداری توانستند مطبوعات را از رکود و کسالت در بیاورند، الگو هستند. امثال ژیلا بنی یعقوب، زهرا ابراهیمی، عذرا فراهانی، بدر‌السادات مفیدی، بنفشه سام‌گیس، شهلا شرکت، فرزانه روستایی و ... را کم نداریم! اینان با حربه‌های جنسیتی رشد کرده‌اند؟

شاید خیلی‌ها مخالف مثالی باشند که در مورد روزنامه زن زده ام. حتی ممکن است حق با ایشان باشد، ولی آن مسائل را جزو حریم شخصی قلمداد نمی‌کنم، چرا که در کل ساختار روزنامه زن تاثیر گذار بود.

و در ضمن! خود من هم به هیچ وجه منزه و مبرا نیستم! من یکی از بد اخلاق‌ترین و زورگوترین روزنامه‌نگارانی هستم که خودم می‌شناسم. متلک‌گویی و حال‌گرفتن جزو تفریحات عادی من در محل‌های کارم بوده است. بازوی خیلی از همکارانم را کبود کرده ام یکی دو نفر را هم اندکی زده ام، از جمله مدیر مسوول روزنامه‌ام را-بروید از فردنیا اندکی بپرسید! البته در آن لحظه بهترین کاری بود که می‌توانستم برای دخالت‌های نامناسبش در تحریریه بکنم. چون حد اقل می دانستم از چه چیزی می ترسد. سردبیرمحترمی را هم اندکی چلانده‌ام! الآن هم که نگاه می‌کنم، می بینم که اشتباه بوده، ولی نمی‌ترسم از اینکه بگویم این عیوب را داشته‌ام. خطاهای حرفه‌ای من به هیچ وجه کم نبوده! ولی آیا با پنهان کاری اعتبار برای خودمان ایجاد می‌کنیم؟

اعتبار با پذیرش واقعیت‌ها و جستجوی حقیقت بدست می‌آید یانابینا ماندن؟

ادامه دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۲۴
در ماه اسفند ۷۸، تازه متوجه می شدم کدامیک از همکاران و روزنامه‌نگاران در آن یک هفته کذایی بازداشت، کمک به حال و یار و یاور بوده‌اند. خیلی‌ها حتی صدایشان در نیامد که چه کمک‌هایی کرده بودند و واقعا دلگرمی بزرگی بود، امیر نخعی، وحید پوراستاد، ژیلا‌بنی‌یعقوب و همسرش بهمن احمدی، مانا نیستانی، هادی حیدری، آروین و...و...و...احساس عجیبی بود. از طرف دیگر ارغنده‌پور در انجمن نقش مهمی ایفا کرده بود. روز تجمع روزنامه‌نگاران در انجم هم عبدی سنگ تمام گذاشته بود.

همیشه برایم سخت بوده نقش‌های مختلف را از هم تفکیک کنم. شاید بعدها با بعضی از اینها مشکل هم پیدا کرده باشم، ولی آن روزها را فراموش نمی‌کنم. امضا جمع کردن‌ها، شکایت مدیران مسوول از آیت الله مصباح یزدی و اتفاق کمی نبود. روزهای کوتاهی که من در بی‌خبری بودم.

یواش یواش پس از پایان ممنوعیت غیر رسمی کشیدن کاریکاتور در ده روز، کارم را شروع کردم. بعد از شنیدن و حتی دیدن رفتارهای متناقض یزدانپناه و برادرش، نمی‌دانستم باید در روزنامه بمانم یا نه. هر حرکت من برداشتی خاص را موجب می‌شد. اگر جدا می‌شدم، و محاکمه روزنامه انجام می‌گرفت نتایج جالبی نداشت، و از طرف دیگر احساس مسوولیت زیادی می‌کردم، چون به هر صورت من این دردسر را درست کرده بودم، هر چند مسوولیتش با مدیر مسوول بود. خیلی‌ها که ماجرا را می‌دانستند از من می‌خواستند که از آزاد جدا شوم، ولی نمی‌توانستم.

از طرف دیگر بدم نمی‌آمد تاثیر حضورم را بر تیراژ روزنامه بدانم. یک جور احساس غرور احمقانه. وقتی روزنامه برای یک آگهی ویژه تیراژش را بالا برد و تمام نسخه‌هایش فروش رفت، کمی حال کردم. اندکی مراقب کاریکاتورهایم هم بودم و بودند. نمی‌شد شرایط را حساس‌تر از چیزی کرد که بود.

مجلس ششم به دست اصلاح‌طلبان افتاده بود و فکر می‌کردیم دیگر همه چیز حل است، ماجراهایی مثل کوی دانشگاه تکرار نمی‌شود و اصلاحات نهادینه خواهد شد. با این همه به خیلی چیزها بدبین بودم. پنجشنبه سومین هفته اسفند با احمد زیدآبادی و پسرش رفتیم چلوکبابی نزدیک انجمن صنفی، بحث سیاسی بالا گرفت، گفتم این راستی‌ها با این نتیجه انتخابات کنار نمی‌آیند، روزگارمان سیاه خواهد شد، ترور، فشار و ... احمد هم طبق معمول گفت:"یاوه مگو!این‌ها مجبورند شرایط رو قبول کنن".

چند روز بعد حجاریان ترور شد. به ماجراهای بعد از ترور در روزنامه صبح امروز بعدا اشاره خواهم کرد.

فضای بعد از ترور در آزاد بسیار مغشوش بود، نبود سردبیر حرفه ای کار را خراب‌تر می کرد، با این همه سعی می‌کردیم در شورا تاثیر بیشتری روی تیترها بگذاریم، حداقل روزنامه‌مان بود، هر‌چند نتیجه کار ما به کام دیگران می‌رفت.

تا روز توقیف آزاد و دیگر مطبوعات، حضورم در آن کمتر و کمتر می‌شد. شاید دو روز قبل از تعطیلی بالاخره به این نتیجه رسیدند که سردبیر بگذارند، هیچکس هم حاضر نمی‌شد با اینها کار کند، جز نقی آقالو، خبرنگار اقتصادی روزنامه سلام. نقی آدم باحالی بود، ولی خدائیش نمی شد با او کار کرد! قدم نقی آنقدر خوب بود که دو روز بعد روزنامه آزاد به عنوان پایگاه دشمن تعطیل شد.

حضورم در آزاد دقیقا یک سال به طول انجامید. پر سرو صدا‌ترین کاریکاتور سال‌های بعد از انقلاب در آن چاپ شد، وسال ها سال باید برای چاپ آن کار آرشیوی باقی مانده از ماجراهای کوی دانشگاه و انتخاب آن نام، و تصمیم شورای سردبیری و ...بیاندیشم و بیاندیشم.

شاید بعدها آموختم که با تاجر جماعت نباید کار کرد. این تجربه کمی نبود.

روزنامه آزاد یکی از نخستین روزنامه‌های رفع توقیف شده بود.چند ماه بعد از تعطیلی، محاکمه شد، و هیچیک از اتهاماتش بابت کاریکاتورها، حتی استاد تمساح به جایی نرسید. به عبارت بابت شکایت‌های انبوه از کاریکاتورهایش تبرئه شد. قاعدتا من هم باید مطابق قانون از شر شکایت‌هایی که از کارهای چاپ شده ام در پرونده داشتم، خلاص می‌شدم. این اتفاق نیافتاد.
تذکر وحید پور استاد: اتفاقا این روزنامه بابت همین کاریکاتور محکومیتی پنج ماهه داشت. چون بابت این شکایت یزدان پناه محکوم شد به پنج ماه تعطیلی روزنامه بدل از حبس.
تکمله: هیات منصفه پنج مورد اتهامی را وارد دانست. و روزنامه به پنج ماه تعطیلی محکوم شد، از جمله کاریکاتور، و مدیر مسوول مستحق تخفیف اعلام شد.

روزنامه آزاد چیزی در حدود ۴۵۰ هزار تومان به من بدهکار بود و بعد از تعطیلی، بارها و بارها سعی کردم طلبم را از فدایی بگیرم، همه‌اش امروز و فردا می‌کرد، تا آنکه روزی فهمیدم که فرصت قانونی یک‌ساله‌ای برای اقدام داشته ام و به سر آمده. آنها ساختمان روزنامه آزاد را فروختند، همینطور مجوزش را واگذار کردند.

مطابق قانون کار، ناشر جدید باید از همکاران سابق روزنامه دعوت به همکاری می‌کرد، و حتی طلب مرا پرداخت می‌داد. البته از نظر اخلاقی هم باید این کار را می کردند، ولی من پشت دستم را داغ کرده بودم که با سردبیری که تجربه کاری‌اش از در مطبوعات سیاسی از خودم کمتر باشد، کار نکنم.

روزنامه آزاد در دوران جدید دوامی نیاورد و بعد از مدتی بسته شد و کلی بدهکاری به بار آورد.

بعدها یکی از اتهاماتی که خارج از پرونده اولیه به من زدند، این بود که از طریقی در روزنامه آزاد سوژه‌ها را از اسرائیلی‌ها و آمریکایی‌ها گرفته‌ام. در بازجویی‌هایی هم که از چند نفر از جمله یکی دو نفر از وبلاگ‌نویس‌ها کرده بودند، این سوال تکرار شده بود. حالا این اتهامات از اعترافات پورزند بدست آمد یا قصه‌های آگاتا کریستی، خدا داند.
Tuesday, September 13, 2005
بادمجان بم فقط یک کمی آفت داشت
رفتیم و اندکی مدیتیشنمان کردن به جای مدیکیشن! حال کردین چقدر خارجی شدیم؟
گفتند، استراحت خونتون اومده پایین، فشار کار و عصبی، شما رو ماتحت تاثیر قرار داده، زرتتون قمصور شده. الان مثل تنبل‌های دوران شاه‌عباس لمیده‌ایم و به جای شاهد چهارده ساله، لپ‌تاپ دوساله روی پایمان نشسته و با او یک کارهایی می کنیم که نتایجش را شما دارید می‌بینید.

فعلا ضربان مبارک بنده به ۱ز ۱۷۰-۱۸۰ به ۱۱۰-۱۲۰ رسیده که جای شکرش باقی است.
التماس دعا.
بعد از بیدارباش بریم سراغ مابقی خاطرات. انشا‌الله
این هم از قلب صاحب مرده ما
من شیفت شب در یکی از خبرگزاری‌های کانادایی کارآموزی می کنم، نوعی آموزش ضمن خدمت است. هم باید خبرها را به اصطلاح فرمت کنیم، هم ویرایش، هم با استفاده از نرم‌افزاری خفن، اخبار را روی شبکه نصب کنیم که نهایتا منتشر شود...

به طور عادی، هر "ادیتور" ۵-۶ خبر در هر شیفت نصیبش می شود. از شانس ما دیشب ۹ فقره خبر خفن به ما رسید، بعدش همراه دوستی جلسه‌ای کوتاه داشتیم با یکی از اعضای شورای شهر تورنتو که پارسال برای برگزاری چهارشنبه سوری به ایرانی‌ها کمک زیادی کرده بود. کاریکاتور خانم نماینده را تقدیمش کردیم و امیدوارم امسال هم به ایرانی‌ها حال اساسی بدهند...

تا رسیدم خانه آمدم بخوابم که بعد از مدت‌ها این قلب صاحب مرده ضربانش رفت بالا و از صدای تالاپ و تولوپش خوابم نبرد...نالوطی آنقدر هم محکم می زند که نگو.

حالا دارم می روم پیش طبیب که شاید فرجی شود...ولی از قدیم گفته‌اند که بادمجان بم(یا بد) آفت ندارد، خدا را چه دیدی...

فعلا عزت زیاد...تا ببینیم دکترجان چه می گوید.
Monday, September 12, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۲۳
روزی که در دادگاه بودم، دیدم یزدانپناه منکر همه چیز شده، به رئیس دادگاه می‌گفت:" برای من فاکس کرده اند و من خوانده ام امتداد تمساح و الآن متوجه می شوم که چه سو تفاهمی ایجاد شده"! من مانده بودم با چه قالتاق‌هایی طرف بوده‌ام و خودم نمی دانستم. بعد هم که قاضی برایم وثیقه تعیین کرد، انگار نه انگار...سرشان را انداختند پایین. البته ظاهرا قرارشان را گذاشته بودند. من باید بازداشت می‌شدم، باید محاکمه می‌شدم و این جماعت در می‌رفتند.

ظاهرا شب بعدش جماعت روزنامه‌نگار برای حمایت از من به خانه مان می‌روند و شمس‌الواعظین به یزدانپناه می‌گوید که بهتر است خودش را به مریضی بزند و در دادگاه حاضر نشود. یزدانپناه در بیمارستان مهر بستری شد. شاید بواسیر قلبش عود کرده بود! البته این مساله به نفع من هم شد، چون در آن فضا حتما حکم به ضرر روزنامه می شد. با این همه رفتار شجاعانه! یزدانپناه و گروهش بسیار جالب بوده است.

وقتی بیرون آمدم، فهمیدم انجمن همه کارها را برایم انجام داده و وکیل محترمی-دکتر حسین‌آبادی- برایم گرفته اند. به دلیل دوری یک هفته‌ای از روزنامه‌های غیر دولتی، نمی‌دانستم در طول آن هفته همکارانم جه کارهایی کرده بودند. مطالب نبوی، کاریکاتورهای دوستانم، یادداشت‌های همکارانم، و ...همه و همه آنقدر زیاد بود که اصلا باورم نمی‌شد. نفسم بند آمده بود.

روز بعدش رفتم سراغ روزنامه‌ها تا بتوانم تا حدی از همکارانم تشکر کنم، ولی فضایی بود که باورم نمی شد. هنوز غوره نشد، مویزم کردند. این رشد بادکنکی، چیز خوبی نبد، شاید خودم از آن لدت زیادی می بردم، ولی متوجه شدم که ظرفیتم پایین‌تر از این حرف‌هاست.
شاید خوشحال بودم که دیگر مشکل دو سال پیش که می‌خواستم جذب "جامعه" بشوم و رفتار 'دالوند' مانع شده بود را نخواهم داشت. ولی این همه ماجرا نبود. انتظارها بیشتر می شد. دیگر نمی‌توانستم هر کاریکاتوری بکشم. انگار مال خودم نبودم. در چنین شرایطی به طور ناخواسته‌ای وارد باشگاهی می شوی که نمی دانی اصولش چیست.

قرار بود تا زمان دادگاهی شدن کاریکاتور نکشم، و وکیلم توانست برایش حد ۱۰ روز را بگذارد. در آن چند روز سوژه خوبی برای خبرنگاران خارجی بودم. انگار داشتم با ۱۵ دقیقه شهرتم حال می کردم. ولی ترس از واکنش‌های دادگاه اندکی باعث محافظه‌کار شدنم در برابر خبرنگاران شده بود. می شد حس منفی بعضی از همکارانم را در برابر این ماجرا ببینم، به خصوص روزی که در عصر آزادگان بودم و 'جان سیمپسون' می‌خواست وسط تحریریه، کنار سرویس ادب و هنر دوربین و دستکش را برافرازد.

ماجرا فراتر از عقده شهرت‌طلبی‌ام بود. اصلا منکرش نیستم، ولی اتفاق جالبی افتاد. کاریکاتور جدی گرفته شد. می‌توانستم آن را در به خوبی ببینم. یکی از خبرنگارانی که برای مصاحبه آمد، "دنیل پرل" بود که دو سال بعد از آن به طرزی فجیع در پاکستان سرش را قطع کردند.

فضای عجیبی بود، روزی توکا را دیدم که می‌گفت: باورم نمی شود می‌توانستم به تو هم علاقه داشته باشم! این اتفاق کمی نبود! کاریکاتوریست‌های متفرق دور هم جمع شده بودند. حتی کاریکاتوریست کیهان حاضر نشده بود علیه من حرفی بزند، ولی مدیر مسوول کیهان کاریکاتور چنان یادداشتی نوشت که اگر آزاد نشده بودم، حتما به چند سال زندان محکومم کرده بودند. روزی روزگاری مشخص خواهد شد که حسین نیرومند، یار غار برادرانم چه نقشی در کنترل حرکت‌های کاریکاتوریست‌ها داشته است...

بعد از طی شدن آن ده روز پر از هیجان، افسردگی شدیدی گریبانم را گرفت. آرام آرام چنان اضافه وزنی پیدا کردم که نمی دانستم از کجا آمده! روزی که بیرون آمدم، ۹۳ کیلو بودم. در مدتی کوتاه به ۱۰۷ کیلو رسیدم. و اگر متوجه نمی شدم، بنا به روایت طبیبی، به سرعت تا ۱۲۵-۱۳۰ می رسیدم.

این افسردگی یک ماه بعد که حجاریان ترور شد، به نا‌امیدی منتهی شد.
ادامه‌دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۲۲
دی‌ماه ۷۸ بسیار زود گذشت. می‌توانستی متوجه افت آرام آرام روزنامه باشی. سردبیر جدید شاهکاری بود. قیافه بچه‌هایی که می‌خواستند برایش جا بیاندازند دارد اشتباه می کند روز به روز بیشتر در هم می‌رفت.

اوائل بهمن ماه بود که سخنرانی آیت‌الله مصباح یزدی در نماز جمعه صدای بچه‌های مطبوعات را درآورد. اینکه همه اصلاح‌طلبان را به گرفتن پول متهم کرده بود و گفته بود یکی از روسای سازمان جاسوسی آمریکا با یک چمدان دلار آمده...می‌شد حس کرد که دم انتخابات مجلس میزان این گونه حملات زیاد بیشتر و بیشتر خواهد شد.

روزی همراه ایرج شرف‌زاده به انجمن رفته بودم، چون ارغنده‌پور گفته بود که آن روز مزروعی لباس مرتب پوشیده و سرش را هم با شامپو شسته( یک جوک بود میان ما، که به مزروعی می‌گویند مرغابی، سآلی یک بار موهایش را می شوید-البته من به زبان می‌آوردم!) و شرط عضو شدن من هم همین بود! پس عضو انجمن شدم.

آن روزها همه اش طرح‌هایی می کشیدم که به نحوی در دفاع از مطبوعات در مقابل اتهامات راست‌سنتی بود. یک روز کم آوردم و سری به طرح‌های آرشیوی‌ام زدم. طرح اشک تمساح بازمانده از تیر ماه را بیرون کشیدم و بردم جلسه‌ای که برادر یزدانپناه و سردبیر(داماد باشی!) و سیامک پورزند سه نفری تشکیل داده بودند-پورزند هر از گاهی به روزنامه سر می‌زد، چون نقش تبلیغات‌چی روزنامه را بر عهده داشت و برای روزنامه مراسم نمایش فیلم و بزرگداشت و ... برگزار می کرد) روی اسم کاراکتر تمساح به توافق رسیدند و فاکس کردند به کیش...از کیش هم تاییدیه رسید و کار چاپ شد.

اینجاست که می‌گویم نقش سردبیر خوب چقدر مهم است. اگر شرایط را سبک و سنگین کرده بودند که نه من این ور دنیا بودم، نه آن قشقرق به پا شده بود.

روز بعد که به روزنامه آمدم، فهمیدم که تلفن زیاد داشته‌ام، چند تا تلفن نسبتا ترسناک را جواب هم دادم. می‌شد میزان کارکرد کاریکاتور را فهمید. گفته شد که عده‌ای هم در قم حساس شده‌اند. شب بعد که یزدانپناه به روزنامه آمد، می شد از چهره‌اش خواند که خبرهایی هست. یکی از بچه‌ها گفت که عده‌ای در یکی از مدارش علمیه دارند تحصن می‌کنند. فکر می‌کردم ماجرا در همین حد باقی خواهد ماند.

صبح پنجشنبه که مشغول کار در آفتاب امروز بودم، برادر یزدانپناه زنگ زد که خودم را به روزنامه برسانم تا بیانیه‌ای برای خبرگزاری حاضر کنم. ظاهرا تجمع قم از یک تجمع معمولی به تحصنی چند هزار نفره تبدیل شده است. در آن بیانیه، هر گونه تشابه اسمی به فردی خاص تکذیب و از اینکه ممکن است سو تفاهم ایجاد شده باشد، عذر خواهی شده بود. کمی نگران شده بودم، چون وقتی کار به تکذیبیه می‌رسد، مفهوم جذابی نمی تواند داشته باشد. بعدش خبردار شدیم که روزنامه به هیات نظارت ارجاع شده و ممکن است روز شنبه تعطیل هم بشود. چشمانم سیاهی رفت. یعنی کار من دارد عده زیادی از را از نان خوردن می‌اندازد؟ میگرن لعنتی دوباره شروع شد. حس کردم هم روزنامه را می‌بندند هم مرا خواهند گرفت. این حس البته از خوابی که دو شب قبلش دیده بودم هم شروع شده بود...

روز جمعه سالگرد انتشار روزنامه جامعه را در محل عصر آزادگان می‌گرفتند. برای کشیدن کار اخبار اقتصادی به آنجا رفتم. گمان کنم حال طرح کشیدن نداشتم و کاریکاتوری آرشیوی را به سحرخیز دادم. یکی از بچه‌های خبرگزاری که دستی در تلکس ویژه داشت، در گوشی گفت که مقدمات دستگیری‌ات فراهم شده، فقط معلوم نیست کدام نهاد امشب یا فردا این کار بکند.

شب با آرتیست بازی به خانه رفتم. چون شنیده بودم که یک ماشین با چهار سرنشین مدتی دم ساختمان ما مراقب رفت و آمدها بوده...

طبق معمول وصیت‌هایم را کردم و صبح روز بعد با ابوالحسن مختاباد به آفتاب امروز رفتیم. در نماز جمعه علیه مهاجرانی شعار داده بودند. کاریکاتور را من کشیده بودم، ولی مرگ را برای مهاجرانی هم می‌خواستند.

در جلسه صبح شنبه، روزنامه آزاد از هیات نظارت سالم بیرون آمد، ولی پرونده به دادگاه ارجاع شد.
کاریکاتور آن روز را کشیدم...مهاجرانی سرش زیر گیوتین بود...کاراکتر من هم داشت کاریکاتور تمساح را می‌کشید...«گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن...»، در صفحه بندی روزنامه بودم که از مانا زنگ زد و گفت آقای مرتضوی پای تلفن است. یا قمر بنی هاشم! رفتم تحریریه، تلفن قطع شده بود. دوباره زنگ خورد، فدایی برادر یزدانپناه بود، گفت آقای مرتضوی...گوشی...و صدای آرام و بسیار دوستانه رئیس شعبه ۱۴۱۰ بود. گفت یک سر بیا اینجا که این سو تفاهم زودتر حل بشه، گفتم که آقای مرتضوی، من که وکیل ندارم، گفت برات می‌گیرن...مشکلی نیست...اصلا احتیاجی نیست...بعد ازقطع تلفن سریع به کامبیز نوروزی زنگ زدم و گفت بدون وکیل بری کارت تمومه، به فدایی زنگ زدم گفتم شما وکیل روزنامه را برای من می گیرید؟ گفتند آره، تا تو برسی وکالت نامه حاضر میشه...همراه یکی از همکاران به دادگاه رفتم، رفتن همانا و بر نگشتن همانا. وکالت‌نامه‌ای در کار نبود. حس می کردم یزدانپناه مرا فروخته است. فقط نامه‌ای برای همسرم نوشتم که قرص‌های قلبم و میگرنم را به دستم برساند. زحمت این کار را هم چند تا از بچه‌های روزنامه آزاد و همسر آینده یکی از بهترین دوستانم کشیدند. سه ساعتی از بازداشتم نگدشته بود که صدایم زدند، فکر کردم برای بازجویی است، که دیدم مامور کیسه دوا را آورده است.

ادامه دارد
حریم شخصی، حریم غیر شخصی-قسمت اول
اول- مشق و املاِ نانوشته غلط ندارد.
دوم-آیا خاطرات را باید جوری گفت که همه بپسندند؟
سوم-اعتبار رسانه‌های اصلاح طلب با مشخص شدن بعضی روابط نامربوط از بین می رود؟
چهارم-حریم شخصی و غیر شخصی کدام است؟

راستش نمی‌دانستم نوشتن خاطرات پراکنده‌ام اینقدر بحث برانگیز می شود که چندین و چند نفر پیغام بفرستند: «بی‌خیال شو» و «اسم ما که نیست» و ...
لازم است یادآوری کنم که مجموعه مسائلی که مطرح می کنم آنهایی است که در روزنامه‌ها اتفاق افتاده و دیده‌ام، یا از منابع بسیار موثق شنیده شده است. آنهم فقط در روزنامه هایی که محل کارم بوده. این مسائل اگر در کارکرد روزنامه تاثیری نمی‌داشت، دلیلی برای تاکید روی آنها نداشتم. مسائل خصوصی در محیط روزنامه چیست، و غیر خصوصی‌اش کدام است؟

تفاوت دیدگاه من با بسیاری از دوستان شاید در این نکته باشد. وقتی در محیط کار، برای پیشرفت و استعمار، از عوامل جنسیتی استفاده شود و این امر موجب خورده شدن حق کسان و پیشرفت ناکثان گردد، و آنقدر معروف باشد که نتوان کتمانش کرد، آنرا به عنوان خاطره خواهم نوشت. اگر افراد در خارج از محیط کار ارتباطی داشته اند و آثارش در محیط کار منجر به افت کیفی یا بدتر از آن زیراب زدن فرد سومی شود، خصوصی بودن آن جای بحث دارد. در حالت سوم، هر گونه رابطه‌ای محترم و خصوصی است.

به عنوان مثال، آیا جذب نیرو در سرویس‌های روزنامه زن از سوی بعضی دبیران سرویس مرد، بر اساس سابقه کار یا کیفیت آثار روزنامه‌نگاران زن بود؟ لطفا به تاریخ انتشار روزنامه و مطالب منتشره رجوع کنید! نمی گویم که تبعیض موجود بر اساس روابط نامشروع یا...بوده، ولی آیا تبعیضی وجود داشت؟ این تبعیض تا کجا تاثیر گذار بود؟ به جزئیات اشاره نمی‌کنم، و از بسیاری مسائل گذشته‌ام، بخصوص در مورد آنانی که هنوز در ایران هستند و مشغول کار شرافتمندانه روزنامه‌نگاری...

جای هرگونه تکذیبی هم برای کسانی که معترض هستند باز است. اگر اشتباهی کرده‌ام، بگویند، اگر هم تکذیبشان نیاز به تکذیب مجدد دارد، آنرا خواهم نگاشت.

در مورد اعتبار، که چرا باز شدن بخشی از روابط موجود در مطبوعات از اعتبار روزنامه‌نگاران می کاهد؟ چرا سعی نکرده‌ایم مبانی حرفه‌ای را رعایت کنیم تا دچار مشکلاتی اینچنین نشویم؟
اگر خاطره نویسی آنهم تا به این حد سانسور شده خاله زنک بازی است، پس اسمش را همین بگذارید، مثلا خاله زنک‌بازی‌های روزنامه‌های اصلاح‌طلب، ولی با تغییر صورت مساله اصل ماجرا تغییر نخواهد کرد.

بحثی در باب حریم
یک سوال بسیار مهم: آیا پول گرفتن روزنامه‌نگاری از یک منبع خارج از روزنامه برای آنکه مبلغ یک دیدگاه باشد و یا دیگری را منکوب کند، و روزی روزگاری لو برود، خصوصی است یا غیر خصوصی؟ اگر علنا بگوید که گرفته‌ام که بحثی نیست، ولی چرا آنرا مخفی نگاه می‌دارد؟ وقتی رابطه‌ای خلاف عرف باشد و به عبارتی شکستن حریم‌های حرفه‌ای محسوب شود، اگر جلوه‌ای منفی نیابد، حتما رواج پیدا خواهد کرد.

اگر دبیر سرویسی یا سردبیر روزنامه‌ای امکان پیشرفت خبرنگاران را بر اساس قیافه و ظاهر و برخورد های ویژه بدهد، وای به روزگار مطبوعات، و وای به روزگار آنها که اینچنین بالا آمده اند، و وای بر ما که همچنان خفه شده‌ایم که آب از آب تکان نخورد.

این نقطه ضعفم را می‌پذیرم که در برابر بعضی از رفتارها که در حوزه عمومی تاثیرگذارند، زیادی بی‌رحم بوده‌ام. به عبارتی، برایم ثقیل است ببینم کسی با منطق با شعارهای اسلامی سر مردم را شیره مالیده باشد، و در پناه این بازی، بزرگ‌ترین ناقض شعارهای خودش شود.

کاملا هم می‌پذیرم که حوزه خصوصی افراد با حوزه عمومی تفاوت‌هایی دارد، ولی لازم است تعریف مستقلی از این حوزه‌ها به دست بدهیم. اگر کسی با استفاده از امکانات مالی عمومی-اسمش را بیت‌المال یا هر چیز دیگری بگذارید- عملی مرتکب شود، آیا حوزه کاری او شخصی است؟ اگر کسی در در حوزه فعالیت‌های اجتماعی،کاری کند که تضاد زیادی با عرف جامعه داشته، و در پناه لباس مستتر کننده خویش، کسان زیادی را فریب داده و دقیقا بر خلاف رفتار‌های خود، ادعای اصلاح‌گری اجتماعی هم بکند، چون مثلا هنرمند خوبی است و یا قلم شیوایی هم دارد، باید سکوت کرد؟

مسائل را خلط نکنیم: آیا اخلاق در حوزه‌های عمومی اینقدرنسبی شده است؟ شاید من سخت در اشتباه باشم. و اگر به من ثابت شود که وزیری که بر پایه اصولی ۲۵ سال جزو حاکمان بر سرنوشت من و امثال من بوده و حالا مشخص شده که طرف سال های سال ما را رنگ کرده، باید با رضایت کامل لبخند بزنم و سکوت کنم؟

می‌پذیرم که گاه داغ کرده‌ام و با عصبیت در این باره قضاوت. کار من قضاوت نیست، ولی انتقاد هست! به عنوان مثال آیا می‌توان به کسی که بزرگ‌ترین شکننده قول‌هایش به نزدیک‌ترین یارانش باشد، اعتماد کرد؟

آیا چیزی به نام قانون در حوزه عمومی کارکرد دارد یا ندارد؟ اصلا قانون برای چیست و کسانی که با نسبی کردن همه چیز،هنجارها را م را به نابودی می کشانند، چه جایگاهی دارند؟

اگر بخواهیم مثل شورای نگهبان عمل کنیم که فرقی با آن نداریم، ولی لا اقل آیا می‌توان چارچوب‌هایی مشخص کرد؟ آیا بازی در این حوزه قیودی و قواعدی دارد؟ آیا می توانیم با نشان دادن چیزهایی که می‌انگاریم بد هستند،مسیری به سوی سلامت پیدا کنیم؟

در این سر دنیا، که ظاهرا آزاد آزاد است، اگر بفهمند معلمی با شگرد خود رابطه‌ای جنسی دارد، دمار از روزگارش در می آورند. برایش قانون گذاشته‌اند و بر پایه تجربه‌ او را تا مدت‌ها از حوزه درس و بحث محروم می‌کنند. حتی در مشاغلی که اصلا فکرش را نمی کنیم! البته برای فرار از شمشیر قانون، بسیاری از روابط شخصی‌تر و مخفیانه تر شده، که این هم جای بحث دارد.

ادامه دارد
Sunday, September 11, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۲۱
سر شب که به خانه رسیدم ، از فرط خستگی جلوی تلویزیون خوابم برد و اصلا به پیغام‌گیر تلفن توجه نکردم. با صدای تلفن بعدی بیدار شدم، ولی تا آمدم گوشی را بردارم قطع شد، دیدم ۱۰-۱۲ تا پیغام رسیده. اولی، از دفتر حاجی زم بود...دومی...پنجمی... و آخری، که می‌گفت لطفا در اولین فرصت با شماره موبایل حاج‌آقا تماس بگیرید.

نمی‌دانستم ماجرا چیست، گفتم نکنه بعد از استعفا از هفته نامه مهر، حاجی دوباره به فکر افتاده از ما دعوت کنه...دمش گرم...

ساعت ۶و نیم صبح روز بعد از آفتاب امروز به او زنگ زدم، کلی سلام و احوال‌پرسی...گفت کار خاصی نداشته، الا اینکه قرار بود دیروز آقای نیک‌آهنگ و یزدانپناه دستگیر بشن، به خاطر کاریکاتور سالگرد...آقای شاهرودی به اصرار حاج‌آقا ایزد‌پناه معاونش دست نگه میداره و هیاتی تشکیل میشه، همون بعد از ظهر، و در به در دنبال شما می گشتیم که بیایید و توضیح بدین ماجرا رو، فکر کرده بودن که چشم‌بند فرشته عدالت عمامه هست و شما روحانیت رو هم ...

انتظار داشتید برق سه فاز از ماتحت من نپرد؟ بعدش هم از من خواست که مدتی مواظب باشم...

حاجی زم برای هیات توضیح داده بوده که من همکار حوزه هنری بوده‌ام و در مورد کاریکاتور فقط سو تفاهم بوده و این حرف‌ها، وظاهرا ایزد‌پناه هم به داد یزدان‌پناه رسیده بود...چون ارتباطکی با هم داشتند. برای رها شدن یزدانپناه از خطر هم باید اول کار من را رفع و رجوع می کردند...که بخیر گذشت.

همان موقع به رمضانپور گفتم، او هم به فکر فرو رفت، گفت چند روزی گل و بلبل بکش...

عصر در روزنامه آزاد دیدم قیافه چند تا از بچه‌ها که خبردار شده بودند اندکی تغییر کرده. امیر نخعی، هوشمند، عباس عظیمی حرفی نمی‌زدند، ولی معلوم بود چیزی می‌دانند، که قرار بوده آن روز کارشان از دست برود و الآن از بغل گوششان گذشته...

هفته بعدش بود گمانم که سه چهار روزی مهمان سازمان منطقه آزاد کیش بودیم، و یک کم از فشار روحی آن فضا کم شد.

آن روزها دختر خبرنگاری به روزنامه آمده بود، چادری که می گفت ترک است و تبریزی، دانشجوی پزشکی است و (اسمش را نمی آورم تا سو تفاهم جدیدی درست نشود!!!) به نحو عجیبی رفتارهایش به بعضی‌ها شباهت داشت الی اینکه چادری بود، چند هفته بعد چادرش را درآورد، و آنقدر زیادی صمیمی شده بود با همه که حد ندارد. من بشدت به چنین تیپ‌هایی بدگمان بودم(و هستم) بخصوص که جان می‌دهند برای خبرچینی و تجربه کم آن سال‌ها به من ثابت کرد که درست فکر می کرده ام. طرف در آن واحد در چند روزنامه رفت و آمد داشت و با چند نفر خیلی زود رفیق شده بود.

بعد از مدتی فهمیدیم که ماجرای دانشجوی پزشکی بودنش هم کشک است. سال‌ها بعد که در روزنامه جهان فوتبال کار می کردم، فهمیدم که افتاده به رابطه بازی با فوتبالیست‌های پولدار. و آن موقع اصلا شباهتی با روزهای روزنامه آزادش نداشت. بعدا در روزنامه بنیان هم همکار ما شد، و من از روی عمد هر از گاهی کاملیا صدایش می کردم!

روزی به او گفتم که این کارهایی که می‌کند برایش عاقبت خوبی نخواهد داشت. همین منطق را بعضی‌ها هم داشتند و چندان سابقه مثبتی برایشان به ارمغان نیاورده. گفت مگر چه اشکالی داره؟

آن روزها دیگر لیلاز یکی در میان می آمد، یا اصلا پیدایش نمی‌شد. شوهر خواهر یزدانپناه سر دبیر ما شد. و این اول بدبختی بود. فامیل بازی! فهمیدیم طرف سمتی در کیش داشته و احتمالا گند زده(ظاهرا مسوول فاضلاب کیش بوده-آنجا را که گند زده باشد، بقیه اش را خودتان حدس بزنید)،و حالا گذاشته‌اند روزنامه را به گند بکشد. وای!

راستش سعی می‌کرد خیلی مراقب من باشد، من هم یاد گرفته بودم چطوری می شود کارها را از رد شدن نجات بدهم، و او اصلا نمی‌دانست دارد چه کار می‌کند. بعدها می‌توانستم بفهمم که کار کردن با آدمی که اصلا سابقه درست و حسابی مطبوعاتی ندارد، چقدر خطرناک است. و یزدانپناه برای بار دوم اشتباه بزرگی کرده بود. بار اول خواهرش را به این مرد سپرده بود، بار دوم روزنامه‌اش را(فاضلاب کیش فدای سرش).

ادامه دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۲۰
اواخر تابستان ۷۸، کار من چند برابر شده بود. سه تا روزنامه، و کارهای نمایشگاه دوسالانه کاریکاتور. روز افتتاح هم کلی سر به سر مهاجرانی گذاشتیم...

آن روزها می‌شد تلاش بچه‌ها را دید که چگونه دنبال پیدا کردن کار دوم یا حتی سوم هستند. راستش امنیت شغلی مساله مهمی بود و می‌توانستی نا امنی را در محیط روزنامه‌های دوم خردادی لمس کنی. حقوقت که دیر می شد هزار فکر به سرت می‌زد...

در آزاد نا امنی نوع دیگری بود. شایعه رفتن سردبیر و نیامدن‌های گاه و بیگاه او. لیلاز بسیار کم‌پیدا شده بود، و می ترسیدیم دیگر نیاید. برای یک روزنامه اصلا تعویض زود به زود سردنیر نشانه خوبی نبود.

در غیاب سردبیر،معمولا کارها را نشان پوراستاد می دادم تا گیر حقوقی نداشته باشند. غافل از اینکه گیرهایی که به ما می‌دادند، فراقانونی بود. این هم البته افتخاری است دیگر! بعد دست فدایی می افتاد و او هم فکس می‌کرد به مدیر مسوول ساکن کیشستان!

یکی از کلک‌های آن روزهای من این بود که اول صبح،در افتاب امروز۶-۵ تا طرح مختلف از مسائل روز می‌کشیدم، اولی را که رمضانپور در آفتاب امروز بر می‌داشت، بقیه را به آزاد و اخبار اقتصادی آب می‌کردم! رمضانپور متوجه می‌شد، و روز بعد که اتودهایم را می آوردم، می گفت می‌خواهی طرح‌های فردای بقیه روزنامه‌ها را هم نشانم دهی؟ این‌ها را که من رد می کنم، جای دیگر بهتر است چاپ نکنی! اما کو گوش شنوا! به همین دلیل از آن تاریخ به شوخی به کار خودم می گفتم "کلاه‌برداری". البته شغل شریف "کلاه‌برداری".

سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای که شد، باید به یاد فروهرها چیزی می کشیدم. چون دادگاه متهمان قتل‌ها به جایی نرسیده بود و می‌شد حدس زد که صدور حکم سال‌ها طول خواهد کشید، فرشته عدالت را در خواب کشیدم که قاتل به او می گفت:" عدلیه، آسوده بخواب که ما بیداریم".

روز بعد از چاپ فهمیدم که قرار بوده به دستور قوه قضاییه دستگیر شوم، همینطور یزدان‌پناه...اینجا بود که روابط یک بار به دادمان رسید.
ادامه دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۱۹
جمعه بعد از ۱۸ تیر که به روزنامه رفتم، دیدم تعداد کمی از بچه‌ها سر کار آمده‌اند. بیشترشان رفته بودند کوی دانشگاه تا ببینند چه خبر است. ولی من در کمال شجاعت ماندم دفتر روزنامه! شروع کردم به خواندن اخبار رسانه‌ها و دیدم ماجرا کمی جدی تر از چیزی است که گمان می‌بردم.

سر ماجرای اصلاحیه قانون مطبوعات طرح اولیه(اتود) کاریکاتور تمساح را کشیده بودم و گذاشته بودم برای روزهای بعد، ولی ماجرای کوی باعث شد بماند برای ۶ ماه بعد! ای کاش آبدارچی روزنامه که مواظب بود طرح‌های من از روی میز گم و گور نشود آن را برای چهارشنبه سوری بلند می‌کرد!

یکی از آن روزها، همراه آسیه امینی به خیابان جمالزاده رفتم تا ببینم میزان درگیری چقدر است. فقط اراذل و اوباش محترم و کوپن فروشان عزیز را می‌دیدم که دارند آچر پرت می کنند و شیشه‌های یک اتوبوس را می شکنند. به این نتیجه احمقانه رسیدم که این جماعت را گروهی دارد هدایت می کند تا جنبش دانشجویی و اعتراضات دانشجویان در کوی را منحرف کند.این آکرین باری که خودم را به یک درگیری نزدیک می‌کردم!

آخر هفته، شایعه شده بود که من را دستگیر کرده‌اند،البته به خاطر آن طرح‌های تند و تیز که سر ماجرای کوی کشیده بودم...روز جمعه با کوله پشتی سر کار رفتم! لباس خواب، قرآن، حافظ، قرص‌های قلب و میگرن، حوله و ... چون منتظر خبر بدی بودم! وقتی هم وارد روزنامه شدم بچه‌ها انگار با شبح روبرو شده‌اند. آنها هم شنیده بودند که مرا گرفته‌اند.

آن روز، سر وکله کاملیا پیدا شد! از آمریکا برگشته بود برای تهیه چند گزارش. آمده بود پیش لیلاز، و لیلاز هم می‌خواست یک جوری دست به سرش کند و...آن روز کمی سر به سر لیلاز گذاشتم، و نمی‌دانید چقدر کیف داشت!

هفته بعدش دستگیر شد.

اوائل ماه مرداد پدر شدم، و وقتی شیرینی بردم دفتر روزنامه، کلی سر به سرم گذاشتند. یکی از خانم‌ها که اندکی می‌خواست خودشیرینی هم بکند، پرسید:فرزند اولتونه؟ گفتم: رسما بله! بعد از مدتی دیدم دارد می‌آید و اصلا جعبه شیرینی را خالی می‌کند! بی هوا گفتم خانم ویار داری؟ و بعد متوجه شدم اصلا ازدواج هم نکرده! خداوند از سر گناهان ما بگذرد!!!

آن روزها بعد از آرام شدن فضا تفریحات جالبی داشتیم! پشت محوطه روزنامه، فضای بازی بود که سگی "گر" دائم در آن بالا و پایین می‌رفت. همکاری هم داشتیم به نام زهرا مشتاق که نمی‌دانم عضو کدام انجمن حمایت از حیوانات نبود! گمانم آن سگ زبان بسته را نجات داد و با خودش برد. هر روز کلی تعریف می‌کرد از جک و جانورهایش و ما هم حسابی تفریح می کردیم...بعد از افسردگی دوران کوی دانشگاه، شاید ماجراهای مشتاق و سگ اش نجات بخش روان‌های پریشان ما شده بود!

یکی از روزها، شنیدیم که ستاد احیا امر به معروف و نهی از منکر، از روزنامه شکایت کرده، هر چه گشتم ببینم چه عکس سکسی یا مطلب تحریک کننده‌ای وجود داشته که برادران را دچار مشکلات ویاگرایی کرده، سر در نیاوردم! وقتی مدیر مسوول و برادرش از دادگاه برگشتند، فهمیدم یک سوم شکایت‌ها از کاریکاتورهای من بوده است! هر چه به آنها نگاه کردم، نتوانستم تحریک شوم! آخر ستاد احیا امر به معروف و نهی از منکر چه یافته بود؟ لابد اسم داروی نظافت آنها را به یاد موضع مصرف دارو انداخته بوده است! یکی از رفقا پیشنهاد کرد کاریکاتورها را در قطع مجله منتشر کنیم و بدهیم دست فروشندگان مجلات آنچنانی میدان توپخانه! چون ظاهرا کاریکاتورهای من مشکل منکراتی داشتند!

آخر تابستان آن سال، به دو روزنامه دیگر هم پیوستم، آفتاب امروز واخبار اقتصادی! در مورد آفتاب امروز ماجرا جالب بود. رمضانپور سر دبیرش بود و ایرج اسلامی شریک سابقم در شرکت "آرنگ" معاونش. چون به خودم قول داده بودم برای کار گرفتن، پیش کسی نروم تا سنگ روی یخ بشوم، زنگ زدم به آنها و گفتم: شما خجالت نمی کشین از یک کاریکاتوریست گنده مثل من دعوت نمی‌کنید؟ البته منظورم ابعادم بود! اسلامی گوشی را داد به رمضانپور و او هم گفت: حالا خودت رو لوس می‌کنی که ازت دعوت کنن؟ پاشو بیا اینجا ببینم...به این ترتیب او از من خواست که آنجا بروم!

و این هم روشی غیر استاندارد بود برای پیوستن به روزنامه در حال تاسیس!!!

روزنامه اخبار اقتصادی هم داشت راه می‌افتاد و داور به من گفت که سحرخیز می خواهد تو را ببیند. ما هم رفتیم از سر کامروایی سحرخیز را دیدیم.

در باره این دو روزنامه بعدا خواهم نوشت.
ادامه دارد
Saturday, September 10, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۱۸
روزنامه آزاد یواش یواش در محافل جدی‌تر هم مخاطب پیدا می کرد. یزدانپناه معتقد بود که می‌توان تندتر هم حرکت کرد، ولی برادرش مانع بزرگی محسوب می‌شد. همه چیز به خوبی پیش می‌رفت تا اینکه چند تا از اعلامیه‌های دانشجویی که در روزنامه چاپ شد، حساسیت را بالا برد. یزدانپناه با محمدی گلپایگانی ارتباطی داشت که من نتوانستم از ریشه‌هایش خبردار شوم، و بعدها گفت که بیت هم حساس شده. روزی شنیدیم که ممکن است آزاد را ببندند! این هم از شانس بد ما! کار به آنجا کشید که مهاجرانی به یزدانپناه می‌گوید که یا زیدآبادی را بیرون بیانداز، یا روزنامه‌ات را می بندند! پیدا کنید پرتقال فروش را! مهاجرانی هیچ‌وقت این مذاکره و گفته را تایید یا تکذیب نکرده است. مهاجرانی از چند طریق احمد را می‌شناخت. اولا همسرش همکار زیدآبادی در روزنامه اطلاعات بود، ثانیا محسن کدیور هم با زید مرتبط بود. خود مهاجرانی هم در اطلاعات یادداشت می‌نوشت...

مانده بودیم چه کنیم...

زیدآبادی می‌دید که اگر کنار نکشد، ده‌ها نفر از کار بیکار می شوند، با وجود مشکل زیاد مالی رفت، و تاکید کرد که کسی کنار نکشد. جنان صفت اقتصادی نویس که به خاطر علاقه ویژه‌اش به صنعت خودروسازی همیشه مسخره‌اش می‌کردم(جنان خودرو) قرار شد تا آمدن سردبیر جدید، تحریریه را بچرخاند. او گرچه ملاحظه‌کار بود ولی می شد راحت با او کار کرد. در آن مدت، روزنامه کمی بی‌خاصیت شد.

بعد از مدتی سعید لیلاز به عنوان سردبیر معرفی شد. لیلاز سال‌ها دبیر سرویس گزارش همشهریی و در سال ۷۶ مدتی مدیر کل وزارتی عبدالله نوری بود در آن واحد همه جا بود و نبود در وزارت صنایع سمتی داشت ...

لیلاز تحلیل‌گر سیاسی خوبی بود و در ضمن با آمدن لیلاز تغییر چندانی در تحریریه پیش نمی آمد، و در حقیقت تیم مشخصی نداشت که با خودش بیاورد. یواش یواش روزنامه حرفه‌ای تر می شد و گزارش‌های جالبی داشتیم...

در ماه خرداد بود که ماجرای سعید امامی لو رفت، که در زندان یا بیمارستان خودکشی کرده (یا شده!) بود. خط اصلی کاریکاتورهای من هم به سمت داروی نظافت منحرف شد. در کودکی شنیده بودیم که النظافته من الایمان، و سعی می‌کردیم بچه‌های با نظافتی باشیم. ولی نمی‌دانستیم که داروی نظافت که کارکرد شریفی برای مومنین دارد، خوردنی است!
برای مجلس ختمش، اگر اشتباه نکرده باشم، عذرا فراهانی و چند تا از روزنامه‌نگاران زن با چادر رفته بودند، که ماجرا داشت خطری می‌شد.

وقتی هم قبر او را پیدا نکردند، روزنامه گزارشی داشت در باره اینکه معلوم نیست کجا خاکش کرده‌اند و خبرنگار(اسمش یادم رفته!) هم با یکی از مرده‌شویان بهشت زهرا مصاحبه کرده بود...

آن روزها شایعات عجیب غریبی به گوش می‌رسید. آیا امامی زنده است؟ آیا اصلا داروی نظافت مصرف کرده؟ و...
بچه‌هایی که روزنامه سلام هم کار می‌کردند منابع اصلی خبرهای اطلاعاتی ما بودند( یاد کسری نوری می‌افتادم). خلاصه، با پایان ماه خرداد و جدی شدن ماجرای اصلاح قانون مطبوعات، تمام فشار ما به سمت زیر سوال بردن کار مجلس بود. تا اینکه روزنامه سلام نامه سعی امامی را جاپ کرد که دقیقا هماهنگ با عملکرد جناح راست بود. او یکی دو سال قبل از مرگش به عنوان مشاور وزیر اطلاعات، نامه‌ای نوشته بود به دری‌نجف آبادی و پیشنهاد آوردن فشار به مطبوعات را داده بود.

مراد ویسی که دبیر سیاسی ما بود، همان مدیر تحریریه سلام است که عنوان شد مسوول چاپ نامه بوده است. هفدهم تیر، اصلاحیه قانون مطبوعات تصویب شد و اقلیت اصلاح‌طلب با آنکه می‌توانست آبستراکسیون کند، ولی یادش رفت...

روز بعدش سلام توقیف شد و همان شب دانشجویان در اعتراض جلو در کوی دانشگاه تجمع کردند...
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۱۷
بعد از تعطیل شدن روزنامه زن سری به همشهری زدم و با محمد رضا قدیمی که زمانی ویژه‌نامه بورس را منتشر می‌کرد جلسه کوتاهی گذاشتم. گفت که دارد ساز و کار روزنامه مناطق آزاد را متحول می‌کند. از همشهری چند نفر از بچه‌ها را دارد دعوت می‌کند و برای قسمت طرح و کاریکاتور هم می‌خواهند ستون بگذارند. شبی به دفتر روزنامه"مناطق آزاد" رفتم و در جلسه‌ای با یزدان‌پناه و برادرش نشستم و بحث کردم. سیامک پورزند را اولین بار بود می‌دیدم. چند نفر دیگر هم بودند...

از هفته بعدش همراه با تیم جدید کار را شروع کردیم. ویسی که در روزنامه زن با کسری کار می‌کرد هم بود. یکی دیگر از بچه‌های سلام هم آمد، اسمش وحید پوراستاد بود. ژیلا بنی‌یعقوب و بهمن‌احمدی هم بودند...

کمال اطهاری با آن پیپ مشهورش را هم زیارت کردم. از دیدگاه‌های اقتصادی سیاسی‌اش خوشم می آمد و دیدنش برایم غنیمت بود. روز‌های اول باید کاری می‌کردیم که تیراژ روزنامه بالا بیاید. ظاهرا با ۱۵ هزار شروع کرده بودند ولی فروششان در دوراه اول انتشار حد اکثر هزار نسخه بوده، به همین دلیل عذر گروه اول را خواسته بودند. حالا ما باید هزار را می‌رساندیم به روز اول، و بعدش هم بالاتر...

کلی آن روزها سر به سر زیدآبادی می‌گذاشتم، او هم البته با زبان تند و تیزش خوب جواب می‌داد، البته تفریح جالب‌تر آن بود که با روشی تقریبا ضد انسانی! بازوی همکارانم را اندکی له و لورده می‌کردم و خیلی سر به سر من نمی‌گذاشتند! آن روزها همه‌اش می‌نشستیم در دفتر روزنامه و سعی می‌کردیم سوژه‌های داغ در بیاوریم. برادر یزدان‌پناه که به نام فدایی معروف بود، سابق بر این در قسمت آگهی‌های کیهان کار می‌کرده و بسیار تاجر مسلک بود. او در غیاب برادرش که رئیس منطقه آزاد کیش بود، آنجا حکمرانی می‌کرد. راستش این روابط فامیلی عجیب و غریب کرمانی‌ها در محیط کار، چه در روزنامه زن و چه در آزاد چندان جذاب نبود.

سرویس سینمایی روزنامه هم دست صابره محمد کاشی بود که بعد از مدتی رفت و آرش خوشخو جانشینش شد. تقریبا با نصف بچه‌های تحریریه در جاهای دیگر کار کرده بودم و آنان را می‌شناختم.

هفته اول سعی کردیم تغییری در ساختار صفحات روزنامه، لوگو و محتوای صفحات ایجاد کنیم. "آزاد" را بزرگ‌تر کردیم و "مناطق" را میکروسکوپی...
من هم دو کاریکاتور در روز را به آنها تحمیل کردم و از بچه‌ها کار می‌گرفتم، در سیستمی که البته شکست هم خورد. آن روزها شرکتی داشتیم به نام "آرنگ" . من قسمت کاریکاتور آنرا علم کردم و می‌خواستیم خدمات کاریکاتوری روزنامه‌ها را مثل سندیکاهای خارجی فعال کنیم. به این صورت که به روزنامه‌ها پیشنهاد راه اندازی ستون کاریکاتور می‌دادیم و به بچه‌ها هم سفارش کار. در این میان در‌صدی نصیب شرکت می‌شد. آن روزها حق‌التصویر روزنامه‌ها بیشتر از ۵ هزار تومان نبود. آنهم به خاطر زوری که در روزنامه زن زده بودم که قیمت را بالاتر ببرم به اینجا رسیده بود. در آزاد سعی کردم قیمت‌ها را بالاتر هم ببرم. البته خودم حقوق دبیر سرویسی می‌گرفتم و فرقی هم نمی‌کرد که چقدر حق‌ و حقوق طرح را بالا یا پایین ببرم. به خیالم با راه‌اندازی سندیکا می شد بازار کاریکاتور را تکان داد. البته از این طریق با چند تا از روزنامه‌ها و نشریات اقتصادی کار می کردیم، ولی هزینه‌های محاسبه نشده کار را سخت‌تر کرده بود. القصه، زیر بعضی از کاریکاتورها نام "آرنگ" را می‌آوردیم که تقریبا مشخص باشد...

روزی هم در نمایشگاه مطبوعات اردشیر رستمی را دیدم. از او خواستم به در این فرم جدید به ما کار بدهد. رابطه من و اردشیر بعد از ماجرای جامعه چندان خوب نبود و وقتی از او خواستم به ما کار بدهد اندکی تعجب کرد. گفتم ممکن است من از کسی خوشم هم نیاید، ولی دلیلی ندارد مخاطب روزنامه را از دیدگاه‌های مختلف محروم کرد. سعی کردم مثل دالوند نباشم...

آروین، زرگری، هادی حیدری، جمال رحمتی و خیلی‌های دیگر به ما طرح می‌دادند. مانا نیستانی هم جای ثابت خودش را داشت...چند نفر از جوان‌ترها هم کارهایشان را آوردند و بعضی از کارهایشان را چاپ می‌کردیم. هر از گاهی هم سبوکی طرحی می‌داد...ستون کاریکاتور مرتب و خوبی شد...گرچه سندیکا در عمل پا نگرفت و بعد از چهار پنج ماه مجبور شدم بار زیادی از کاریکاتور روزنامه را خودم بر دوش بکشم.

روزها با زیدآبادی، جنان‌صفت، کمال اطهاری و عظیمی و قدیمی که بین تهران و کیش در رفت و آمد بود می‌نشستیم...در اتاق شیشه‌ای گوشه تحریریه. ساختمان روزنامه عملا مسکونی بود که تجاری‌اش کرده بودند. طبقه دوم صفحه بندی بود و سوم مالی اداری.

هر ازگاهی یزدان‌پناه از کیش می آمد و به تحریریه سری می‌زد. آدم مثبتی نشان می‌داد. از زیدآبادی هم خیلی خوشش می آمد(هم استانی بودند دیگر!)، و آزادی عمل خوبی به او داده بود. می شنیدیم که تیراژ روزنامه بالاتر رفته. زید بیانیه‌های دانشجویی دانشگاه‌های مختلف را هم چاپ می‌کرد و همین رابطه ما را به جنبش دانشچویی بیشتر می‌کرد. چند نفر از بچه‌های شریف هم هر از گاهی به آنجا سر می زدند و یکی از آنها مدتی برای روزنامه طنز هم نوشت. نبوی نمی‌توانست و وقت نمی‌کرد برای آزاد طنز بنویسد و شهرام شکیبا را به ما معرفی کرد، البته شهرام را از هفته نامه مهر می‌شناختم و همسرش هم در روزنامه زن همکارم بود. سبک کار شهرام خیلی به مذاق زیدآبادی شیرین نمی‌آمد، ولی هر از گاهی کارش چاپ می شد. گاهی هم کاری از همان دانشجوی نابغه شریف که می گفتند اصلا حال و حوصله درس خواندن ندارد چاپ می شد...

گزارش‌های سرویس اجتماعی جذابیت ویژه‌ای پیدا می‌کرد. یواش یواش آزاد روزنامه می‌شد...
ادامه دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۱۶
دیگر امیدی به بازگشایی نبود، تا آنکه نوبت به جشنواره مطبوعات رسید و غرفه روزنامه زن را چیدیم. خود فائزه پا به پای ما کار کرد، و وقتی بعضی از مدیران مسوول روزنامه‌ها که معمولا شان خود را بالاتر از تحریریه‌شان می دانند می‌دیدند که یک نماینده مجلس و مدیر مسوول دارد کار می کند، نمی‌دانستند چه باید بگویند!

یادم می‌آید آخر شب که کار غرفه تمام شد، به خاطر نبودن تاکسی، همه ما را یکی یکی به خانه‌هایمان رساند. چیزی که در هفت سالی که در مطبوعات کار کرده بودم، اصلا اتفاق نیافتاده بود.

روزنامه‌زن برای انتشار یک ویژه‌نامه مختص نمایشگاه، از ارشاد مجوز گرفت، خود سحرخیز هم پای آنرا امضا کرده بود. سحرخیز عملا بار اصلی معاونت مطبوعاتی را به دوش می‌کشید، چون معاون وقت، شعبان شهیدی به دلیل ماست بودن امکان دفاع از روزنامه‌نگاران و حتی موضع‌گیری قوی در ماجرای روزنامه زن را نداشت.

حالا دادگاه انقلاب با واکنش فائزه می‌خواست چه کند؟ آن روزها مهاجرانی هم درگیر استیضاح بود. یادم می‌آید که روزی که برای بازدید آمده بود، روی وایت‌بورد نوشتم: "استیضاح کم‌الله بالخیر" او هم آمد و تصحیح‌اش کرد:"استیضاحکم‌الله بالخیر" . من آن روزها داشتم همراه قدیمی و زیدآبادی به روزنامه مناطق آزاد می رفتیم. قدیمی عامل معرفی من به یزدانپناه بود و آن روزها هم در غرفه روزنامه زن بودم و هم به محل روزنامه مناطق آزاد می‌رفتم...

روز آخر جشنواره در تالار وحدت من و مانا برای کاریکاتورهایمان جایزه بردیم. مانا اول شد و من دوم. روزنامه زن جایزه دیگری را هم برای نقد فیلم برده بود(امیر پوریا)...



پایان جشنواره مطبوعات، عملا پایان کار روزنامه زن بود.
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۱۵
و چگونه روزنامه زن تعطیل شد
نداشتن سردبیر درست و حسابی و اصرار فائزه به حفظ ساختار آسیب پذیر روزنامه به همان صورتی که بود یواش یواش داشت مشکل ساز می شد. تا آنکه روزی اعلام شد که نوشابه امیری سردبیر گزارش فیلم که روزنامه‌نگاری قدیمی هم محسوب می شد قرار است سردبیر روزنامه شود. روزی فائزه مرا خواست و گفت طرحی در باره دیه می‌خواهد. راستش اصلا چیزی به فکرم نرسید، و آروین کاریکاتوری کشید، که نهایتا فائزه موضوع آنرا اندکی تغییر داد. تغییری که لاقال یک نماینده مجلس که با قوانین آشنا بود نمی بایست خودش زیر بارش می رفت.

همزمان، انتشار پیامی از فرح دیبا، حساسیت را بالا برد، و دادگاه انقلاب حکم به تعطیلی روزنامه زن داد. فائزه چنان عصبانی بود که حد ندارد، می‌توانستی صدای داد زدنش را از اتاقش بشنوی که دارد با نزدیکانش صحبت می‌کند. ظاهرا کسی که بیشترین خوشحالی را از تعطیلی روزنامه ابراز کرد، هاشمی رفسنجانی بود، و برادرانش هم از اینکه خواهرشان مجبور می‌شد آرام بگیرد خوشحال بودند.

برای من جالب بود، می‌دیدم فائزه در طول یک سال گذشته تلاش کرده بعضی تابوها را بشکند و از زیر سایه پدر خارج شود. چیزی که بسیاری از مردم آنرا از نزدیک لمس نکرده بودند. گاهی در جلسه با حفظ احترام به هاشمی انتقادی هم می شد، مثلا در باره سکوتش در ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای، و در ماجرا تعطیلی روزنامه‌های جامعه و طوس...

فائزه معمولا سکوت می کرد، چون به هرصورت سیادتان سال‌ها با پدرش کار کرده بود، و ممکن بود مذاکرات روزنامه را به گوش "بابا' برساند.

بعد از تعطیلی روزنامه، نگرانی اصلی او، دستگیری آروین بود، چون آروین که مسوول کار نبود، و فقط سوژه‌ای را اجرا کرد که مدیر مسوول می‌خواست.

تعداد کمی از ما بعد از قطع انتشار به دفتر روزنامه سر می زدیم. یک روز خبردار شدیم که قرار است برادران محترم بریزند آنجا، حالا من ترسو شجاع شده بودم و حاضر نبودم از دفتر روزنامه خارج شوم. این رگ سیدی وقتی گل می‌کند، مگر می شود جلویش را
گرفت؟

فائزه هر روز با مقامات مختلف تماس می‌گرفت تا شاید فرجی حاصل شود، حتی چند نفر پیشنهاد اجاره مجوز روزنامه شان را داده بودند، اما ظاهرا فشار زیاد "بابا" مانع می شد. چند تا از روزنامه‌ها مطالب تولیدی تحریریه را چاپ کردند. اتحاد جالبی بود... تا اینکه در جلسه مطبوعاتی فائزه در دفتر روزنامه، چیزی گفت که باعث کدورت شدید جماعت چپ گردید. فائزه با اشاره به اینکه قبل از دوم خرداد چپ‌ها مرده سیاسی بودند و کارگزاران جه تاثیری در زنده شدن آنها داشته است، عملا مرزی میان خود و بسیاری از اصلاح‌طلبان بوجود آورد. این مرز آنقدر قوی بود که حتی انجمن صنفی که باید از حقوق روزنامه‌نگاران حمایت می‌کرد به خاطر ترکیب مشارکتی‌اش هیچ کمکی نکرد. حتی مزروعی در پاسخ به خبرنگاران تلویحا به فائزه حمله کرد...و گفت که خانم هاشمی خودش باید مشکل روزنامه‌نگاران بیکار شده را حل کنه!

ادامه دارد
Friday, September 09, 2005
جشنواره فیلم تورنتو و دیدن کسانی که طرفدارشان هستی
چگونه من و معتمد آریا هم قد شدیم؟
















رخشان بنی اعتماد، سیمین معتمد آریا و من

دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۱۴
تنها مرد خانواده
یکی از جوک‌هایی که همیشه در باره فائزه گفته می شد، این بود که تنها مرد خانواده هاشمی است! او از این مساله بسیار ناراحت می‌شد ودور و بری‌هایش هم به خاطر شاخصه‌های گاه ضد مرد او با چشم و ابرو علامت می‌فرستادند که نگویید، بد است! بعدها این جمله را از برادرانش هم شنیدم!

فامیل‌بازی
تا دلتان بخواهد سیستم حاکم بر زن ایلیاتی بود! دایی فائزه که سال‌ها سابقه چایی خوردن در روزنامه اطلاعات را داشت کارشناس مطبوعاتی شده بود...نبوغ او مثال زدنی بود! خدا را شکر که ما از داشتن دایی‌جانی اینچنین محروم هستیم. چند تا از فامیل‌های دور فائزه هم در روزنامه بودند که اصلا وارد بازی‌های مدل کرمانی نمی‌شدند! آرش و نازنین سلامت ارتباطی سببی داشتند وخیلی دور و بر او نمی‌پلکیدند.

شلوار جین
وقتی مدیر مسوول روزنامه شلوار جین می‌پوشد، چرا ما نپوشیم؟

مدیر فنی
مسوول صفحه بندی روزنامه هم آیتی بود! مرتضی شیرازی هم صفحه اول کیهان را همراه شریعتمداری می‌بست، و هم صفحات روزنامه زن را همراه فائزه! بعدها هم صفحح بندی نشاط و عصر آزادگان دست او افتاد. اگر من جای مدیران این روزنامه‌ها بودم مرتضی را مسوول صفحه بندی روزنامه‌ام نمی‌کردم!

رقابت برای جراحی بینی
جو خاصی در روزنامه زن وجود داشت، هر از گاهی می شد خبرنگار یا حروفچینی را دید که بینی‌اش باند پیچی شده و زیر چشمش کبود است. چشم و هم چشمی دماغی روزنامه زن شاهکار بود.

اشتباهات خنده‌دار من
صدای فائزه اندکی کلفت است! و اگر از صفحه بندی به سرویس ما زنگ می زد که کاریکاتور امشب چه شد، و می‌گفتی آقا به چه کسی کار داری، باید دل و جرات پیدا می‌کردی وقتی به طبقه پایین می‌رفتی.
یکی از اشتباهات دیگر هم اصرار برای کشیدن کاریکاتورش بود، در حالیکه آدم‌های متملق دور و بر به هر چه تلاش ما بود گند می‌زدند. کاریکاتورهای سبوکی و حسین پور از فائزه حرف نداشت.
تحمل حرف مدیر مالی برای گرفتن حقوق بچه‌ها. این بزرگ‌ترین اشتباه من بود که هی صبر می‌کردم تا پول کافی برسد، و هیچگاه نمی‌رسید. بعد از تعطیلی روزنامه با من بمیرم تو بمیری توانستیم بخشی از طلب‌های بچه‌ها را بگیریم، آنهم به قیمت آمدن خودشان به دفتر روزنامه و دعوا. هیچوقت باورتان نخواهد شد آدمی به آرامی مانا نیستانی برافروخته شود و سر سیادتان داد بزند. دمش گرم در ضمن.
از اشتباهات ابلهانه دیگری که یادم می آید، زور زدن زیادی برای گرفتن سفارش طرح و تصویرسازی، بدون توجه به توان روزنامه بود، می‌خواستم آمار طرح روزنامه بالا برود، غافل از اینکه در نهایت به حدی خواهد رسید که امکانش را داشته باشد.
عدم دعوت از بعضی از طراحانی که انتظار داشتند حد اقل تعارفی بشنوند هم موجب کدورت شد.

اشتباهات دیگری هم داشتم که به بی‌حواسی، عجله، عدم تمرکز، تندمزاجی و ... مربوط می‌شد.

عکس‌های خوشگل نگذارید!
یک بار عکسی از نیکی کریمی گذاشته بودند در صفحه آخر که احتمالا نمی‌شد به چشم خواهر برادری به آن نگاه کرد. گفت برش دارید، من که خانم هستم دارم زیادی نگاه می کنم! اونوقت میگن استفاده ابزاری کردیم.

ادامه دارد
Thursday, September 08, 2005
تحریمی‌ها و اصلاح‌طلب‌ها- وبلاگ بهمن دارالشفایی
من فکر نمی‌کنم اصلاح‌طلبی در ايران دوره احمدی‌نژاد خلاصه بشود در حزب مشارکت و سازمان مجاهدين و سمپات‌هايشان. در عوض من فکر می‌کنم یکی از اتفاقات بدی که در هشت سال گذشته افتاد، مصادره اصلاح‌طلبی از سوی اصلاح‌طلبان حکومتی بود...

دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۱۳
انتخابات شوراها
در زمستان ۷۷، به حکم دادگاه، دو هفته تعطیل شدیم، و در طول این مدت قطع روزنامه از اندازه کوچک خود به قطع مترویی تغییر کرد. طراحی روزنامه را هم به حرفه‌ای‌ها سپردند... البته قطع قدیمی چیز دیگری بود!

فائزه زحمت زیادی برای فعال شدن روزنامه در انتخابات شوراها کشید. از همان اول راه‌اندازی روزنامه برای این مساله برنامه داشت و برایم جالب بود که چقدر دنبال پیش رفتن این طرح است. سرویس‌های مختلف از جمله اجتماعی در این برنامه فعالانه عمل کردند که شاید فرناز قاضی‌زاده بتواند چیزهایی را که فراموش کرده‌ام برایم بازگوید.

روزنامه زن با آنکه متعلق به دختر هاشمی بود، نسبت زیادی با خاندان رفسنجانی نداشت! می دانستیم که "بابا"بدش نمی آید کاسه کوزه روزنامه به هم بخورد...

در آن روزها، با چند نفر از بچه‌های روزنامه‌نگار دفتری داشتیم و دستکی، پروژه‌ای هم در ماجرای افتتاح مترو دستمان بود، هم نمایشگاه کاریکاتور مترو را باید علم می‌کردیم و هم کاتالوگش را تهیه. هر هفته با محسن هاشمی جلسه داشتیم، و در یکی از این جلسات دیدم که محسن هاشمی چقدر از دست فائزه عصبانی است! یک بار داد زد که همین شماها فائزه رو دارین به ناکجا آباد می‌برین...

روزی از روزها دوستی از جماعت جهاد که حق بزرگی گردنم دارد از من خواست که با او به دیدن فروزش بروم. ظاهرا فروزش نامزد کارگزاران و راست‌هاست! مشارکت هم حاضر نشده او را در فهرست بگذارد. نظرسنجی‌ها هم نشان می‌دهد که اصلا شانسی ندارد...

شیطنتم گل کرد! گفتم اگربگذارد تبلیغات کاریکاتوری برایش بکنم، کارش درست خواهد شد! رفتیم دفتر ستاد در خیابان عباس آباد. جایتان خالی، انگار وزارت جهاد را آورده بودند آنجا. باید دم در کفش‌ها را می کندی و یا الله گویان وارد می شدی. فروزش تا مرا دید گل از گلش شکفت...(خیلی خوشگل بود، بر باد هم می نشست!) باکمال پررویی گفتم که شعارهای انتخاباتی‌اش به درد نمی خورد. آخر مردم تهران اگر می‌خواستند به ولایت‌پذیری رای بدهند که ناطق الان رییس جمهوری بود! یا تعهد و اسلامی بودن و این چیزها که در سال ۷۷ بعد از قتل‌ها به دست جماعت سو استفاده کننده از این عناوین دینی که کاری را درست نمی کند...باید قیافه های مشاورانش را می‌دیدید...کاردشان می‌زدی خونشان در نمی‌آمد. گفت پیشنهادت چیست؟ گفتم باید مردم را بخندانید!

دو روز بعد با کلی طرح به سراغش رفتم. برایش کاراکتری درست کرده بودم:خروس! فروزش...خروسش...البته صدایش را در نیاوردم که خروس چقدر به قیافه اش می‌آمد!
گفتم می‌توانم این تبلیغات را در روزنامه زن چاپ کنم! اولی اش این بود که خروسی شانه‌هایش را بالا انداخته و می‌گوید: دوران فروزش مرغ راحت گیر می آمد! دیگری آن بود که خروس شهوتی رای فروزش دستش است و دارد می‌دود و می‌گوید: مرغ آن گرفت جان برادر که رای داد!

چند تای دیگر را هم کشیدم که الآن یادم نیست...فروزش دل را به دریا زد و شعارهای تبیغاتی جماعت حزب‌اللهی را کنار زد و چند تا از شعارهایی که برایش انتخاب کرده بودم را برگزید...یکی از بچه‌های جهاد گفت که در نظرسنجی‌ها فروزش جایی بین نفر ۲۱ تا ۳۰ را دارد. از طرف دیگر، غرضی که دیگر کارگزارانی نامزد انتخابات بود که اسمش را در لیست مشارکت نگذاشته بودند، موقعیت بهتری داشت و می‌گفتند نفر ۱۱ تهران می شود.

در روزنامه زن برای فروزش تبلیغات خوبی شد. فرناز قاضی‌زاده با او مصاحبه کرد و خلاصه "خروس" از روزنامه "مرغ"ها به خوبی بهره‌برداری کرد!
خیلی از روزنامه‌ها زیر بار چاپ کاریکاتو‌رهای "خروسش" نرفتند، ولی اولی(دوران فروزش مرغ راحت پیدا می‌شد) به صورت تراکت چاپ شد، ما هم در روزنامه زن سه کاریکاتور را برای فروزش چاپ کردیم. عکس انتخاباتی‌اش را خودم انتخاب کردم و بعد از روتوش! برای چاپ به همشهری فرستادم...جگری شده بود!

کاریکاتور "خروس" میان بچه‌های جهاد به صورت بریده روزنامه و فتوکپی و تراکت پخش شد، جماعت کلی خندیده بودند، چیزی که در دوران وزارت آدم یبسی مثل سعیدی‌کیا بسیار نایاب شده بود.

کاریکاتور چهارم را می‌خواستیم چاپ کنیم که از دفتر فروزش به من زنگ زدند که از مقامات بالاتر دستور رسیده چاپ کاریکاتورهای"سکسی" متوقف شود! می‌گفتند حجت‌الاسلام حیدرزاده نماینده رهبر در وزارت جهاد که با فروزش هم خوب نبود، کاریکاتورها را به بیت برده و کلی ماجرا درست کرده-گردن گوینده- من هم دیگر به جلسه ستاد نرفتم...تجربه: لطفا کار مجانی نکنید، چون قدر کارتان را نخواهند دانست!

انتخابات برگزار و فروزش نفر دوازدهم شد. غرضی چهاردهم. و عنوان کاریکاتورهای "سکسی-سیاسی" هم بر روی آن کاریکاتورها ماند...
ادامه دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۱۲
آن روزها همه‌اش منتظر شنیدن خبرهای بد بودیم. کسری که همیشه جوری خودش را نشان می‌داد که همین الآن آخرین خبرها را ازخود خوئینی‌ها دریافت کرده می گفت که قتل‌ها مشکوک است(نه بابا!) و احتمالا جایی وابسته به حکومت کار را پیش می‌برد، فائزه هم آن روزها سر جلسه موبایلش را خاموش می‌کرد و گاهی باتری‌اش را هم در می‌آورد. می‌گفتند اطلاعاتی‌ها سیستمی دارند که موبایل را به شنود تبدیل می کند( این موضوع را یکی از سردبیران دستگیر شده که صدایش در دوران بازجویی را برایش پخش کرده بودند تصدیق کرد).

تا روزی که وزارت اطلاعات آن بیانیه معروف در مورد نیروهای خودسر را داد. باور کردنی نبود. تا آن زمان همیشه با ترس اسم وزارت را می آوردیم، و از آن به بعد سوژه نوشته‌ها و کاریکاتورها شد. راستش تا قبل از این بیانیه، همیشه با آحتیاط وارد کوچه روزنامه می‌شدیم، چون کسانی مانند مختاری یا پوینده با مخاطبان خاص و روشنفکری که داشتند، نمی توانستند هدف‌های نهایی گروهی باشند که به فرزندان نواب صفوی معروف شدند.

احساس غریبی بود. از همه طرف پیام‌های متناقض می‌آمد. نمی توانستی سر در بیاوری که ماجر چیست. شنیدیم که یکی از معاونان اطلاعات که با دوم خردادی‌ها مرتبط بوده در ماجرا دست داشته، و در عین حال آنرا لو داده است. نمی خواستیم چنین چیزی صحت داشته باشد! یعنی اصلاح‌طلب‌ها نباید چنین عنوانی پیدا می‌کردند! تا آنجا که توانستیم توپ را به زمین جناح راست می انداختیم. انگار تمام نیکی و اهورا مزدا در مقابل اهریمن قد علم کرده است. شایعات هم امانمان نمی داد، هر از گاهی هم فائزه در جلسات مسائلی را که به گوشش رسیده بود و امکان مطرح کردنشان هم وجود داشت بازگو می‌کرد.

آن روزها صبح امروز داشت نیرو می‌گرفت. من بدم نمی آمد سیستمی مثل آنچه در روزنامه زن داشتیم را در صبح امروز راه بیاندازم. گروهی از طراحان با دیدگاه‌های مختلف که می‌توانستند صفحات مختلف را پوشش بدهند. هم با کاریکاتور و هم با تصویر سازی... به همین دلیل پیش از راه اندازی اش جلسه کوتاهی با ستاری داشتم و پیشنهاد همکاری گروهی دادم.
. حسن کریم‌زاده مسوول سرویس شد. من هم از هر از گاهی کاری در آن داشتم و البته چاپ شدن کار در صبح امروز حال و هوای دیگری داشت.

حسن پسر فوق‌العاده خوبی بود و گروه فانوس را رهبری می‌کرد. کریم‌زاده قربانی بزرگ ماجرای "فاراد" در سال ۷۱ بود، و خیلی‌ها جرات کار دادن به او را نداشتند. روزی روزگاری کسانی که طرحی را در لیتوگرافی کیهان جایگزین طرح حسن کردند باید جواب پس بدهند.

صبح امروز روزنامه آبرومندی بود. اوائل دفترش در خیابان ملایری بود. بعدا به میدان هفت تیر منتقل شد. در دفتر هفت تیر، سیستم حفاظتی عجیب و غریبی داشت. نرده‌های آهنی و ...

بعدها شنیدم که قبل از راه‌اندازی دفتر و ساختمان روزنامه، سعید امامی مهمان سعید حجاریان بوده و ازآنجا بازدید کرده...جمع سعیدین!

بعضی از بچه‌های روزنامه زن مثل کسری در صبح امروز هم کار می‌کردند. البته وقتی احمد ستاری سردبیرش بود و جمعی از بهترین روزنامه‌نگاران کشور در شورای سردبیری‌اش، چه کسی نمی‌خواست به این روزنامه برود؟
ادامه دارد
کاریکاتورهای افشین سبوکی
افشین سبوکی، یکی از برترین کاریکاتوریست‌های چهره تاریخ ایران است. به علاوه کارهای بدون شرح افشین تا مدت‌ها در یاد بیننده‌ها می‌ماند.

افشین دو ماهی است که به کانادا آمده و از سر بدشانسی من، آن طرف این مملکت دراندشت است! امیدوارم هنردوستان ساکن ونکوور هر چه زودتر این هنرمند متین و کم رو را کشف کنند و اگر کسی آن طرف‌ها کاری از دستش بر می آید، از این هنرمند ارزشمند دریغ نکند.

هم سایت افشین دیدنی است هم وبلاگ کاریکاتوری‌اش:

دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۱۱
اگر درست خاطرم مانده باشد، دادگاه روزنامه به جلسه دوم هم کشید و سردار نقدی خودش نیامد ولی بر اساس ادعایش همان روز ماجرای حمله به نوری در کانه مهمان داشته، و چهار تا شاهد فرستاده بود دادگاه...چه نمایش با مزه‌ای! جای شما خالی! اولا شاهد‌ها را از بیرون دادگاه نیاوردند ، بلکه در همان دادگاه نشسته بودند همه مذاکرات را می شنیدند. وکیل روزنامه هم گیری اساسی به خطاهای شاهدان داد و اصلا ماجرا به ضرر نقدی شد، و به عبارتی به نفع علیزاده طباطبایی که با این حرکت به عنوان کسی که شاهد روزنامه زن بود، وارد کارگزاران و نهایتا شورای شهر شد. یک بازی سیاسی پیچیده...

دیدن قیافه عسگر اولادی با آن شکم جذابش هم از نکات بامزه دادگاه روزنامه زن بود.

در جلسه بعد از ظهر روزنامه، تلفن فائزه زنگ زد، و مرتضوی پشت خط بود. حکم به دو هفته تعطیلی داده بود.

آن روزها بعد از تعطیلی روزنامه جامعه، همه ما از تعطیل شدن دائمی می ترسیدیم...

قتل‌های زنجیره‌ای
در آذر ۷۷، ظرف مدتی کوتاه چند نفر از دگر اندیشان کشته شدند. کاملیا با خودش لیستی آورد که می گفت از منابعی در خارج از کشور گرفته، و در آن لیست اسم بیش از ۱۸۰ نفر بود. می گفتند قرار است یکی یکی همه را سر به نیست کنند. وقتی در برنامه چراغ، حسینیان مقتولان را ناصبی خواند و به عبارتی مستحق کشته شدن، فشار بر صدا و سیما زیاد شد.

یکی از شب‌های بعد از برنامه چراغ، ساعت ها در باره کار لاریجانی فکر کردم و طرح کشیدم، تا آنکه به سوژه‌ای رسیدم که می شد هم جواد را زد و هم علی لاریجانی را: "ما دو تا داداشیم، مثل مداد تراشیم، هر جا میریم ..." کاریکاتور شدیدا گرفت، و البته با اعتراض‌های زیادی هم روبرو شد. علی لاریجانی رفته بود پیش هاشمی و گلایه شدیدی کرده بود. فائزه ماجرا را با خنده برایم گفت! چندی بعد در دفتر خرداد عبدالله نوری را دیدم و کلی در باره آن کاریکاتور بحث کرد...

صابری ناراحت شده بود و در گل‌آقا به چاپ آن کار محترمانه اعتراض کرد.
ادامه دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۱۰

بی‌برنامه‌گی اوایل کار روزنامه به خاطر این بود که سیادتان مدیر مالی روزنامه فقط با عمله و کارگر ساختمانی و مشتری‌های ساختمان‌هایش طرف بود. فائزه هم می‌خواست روزنامه‌اش کم نیاورد. فکر خوبی داشت، آنهم تربیت تعدادی روزنامه‌نگار زن بوسیله چند نفر از باتجربه‌های مطبوعات کشور بود. تعدادی از دانشجویان و فارغ‌التحصیل‌های روزنامه‌نگاری آمدند و فرم پر کردند. فائزه خودش با اکثرشان مصاحبه کرد. چند نفری هم آمدند که معلوم نبود به کدام کار می‌خورند، و یکی از آنها که اوائل منشی روزنامه شد، بعدا عکاسی بسیار توانا در سطح بین‌المللی گردید: نیوشا توکلیان.

بعضی از بعد از ظهرها گروهی از روزنامه‌نگاران قدیمی و مطرح به روزنامه می‌آمدند و با فائزه جلسه می گذاشتند. آنهم فکر جالبی بود که او بتواند از مشورت آدم‌های صاحب نام بهره بگیرد. نکته همین بود که او اصلا ادعا نداشت، و می‌خواست یاد بگیرد. چیزی که اکثر سردبیران مطبوعات ما از آن غافل مانده بودند.

مشکل بزرگ آن بود که برای روزنامه‌ای که حد اکثر گنجایش ۳۰ نفر تحریریه را داشت، چند برابرش نیرو جمع کرده بود. و حالا چه کسی می‌خواست پول این جماعت را بدهد؟ آدم‌های آبروداری را دعوت کرده بودند و نمی دانتسند پولشان را از کجا بدهند. مهندس سیادتان هم فکر می‌کرد هر روزی که دیرتر حقوق بچه‌ها را بدهد،سود بیشتری نصیب روزنامه، خودش و شرکایش خواهد شد. همسر جوانش دائم در حیاط روزنامه مشغول معامله با موبایلش بود. معاملاتی چند ده میلیون تومانی،جلوی روزنامه‌نگارانی که مدت‌ها حقوق دریافت نکرده بودند.

مشکل بزرگ‌تری هم بود. عدم هماهنگی سردبیری با مدیریت مالی بر سر حقوق ثابت دبیران، که به نحو عجیبی تعیین شده بود و نابرابری موجود اختالافاتی را میان دبیران رقم زد.

این اختلافات به آنجا منتهی شد که در ماه رمضان آن سال، بعد از جلسه شورای سردبیری، یکی از دبیران سرویس با فحش و ناسزا به دبیر تحریریه حمله کرد و کاسه شله زرد را توی صورت او زد. صحنه‌ای که انتظارش را در مطبوعات نداری. فحش‌هایی که در چاله میدان نمی توانستی بشنوی. جالب‌تر آن بود که در جلسه رسیدگی به این اتفاق، دو نفر از دبیران سرویس به دلیل مشکلی که با دبیر تحریریه داشتند، می‌خواستند ماجرا را جور دیگری به فائزه منتقل کنند. به همین راحتی! انگار دبیر تحریریه خودش را به سمت کاسه شله زرد پرتاب کرده...

دادگاه روزنامه زن
در اواخر تابستان ۷۷، گروهی ناشناس به عبد‌الله نوری و مهاجرانی حمله بردند و می‌خواستند نوری را بکشند. هیچ‌کس جرات نداشت اسامی ضاربین را رو کند، ولی روزنامه زن به نقل از شاهدی انگشت اشاره را به سوی سردار نقدی برد. کاری بسیار خطرناک در فضای آن روزهای کشور.

نقدی شکایت کرد و مدتی بعد فائزه به دادگاه احضار شد. قبل از دادگاه روزنامه زن، مدیر مسوول مجله جامعه سالم محاکمه می‌شد و شیرین عبادی وکیل مدافع او بود. برایم جالب بود نحوه کار عبادی را از نزدیک ببینم، جون فقط نوشته‌هایش را خوانده بودم.

در جلسه اول دادگاه حضور محسنی اژه‌ای اندکی رنگ را از رخسار بعضی از ما پراند. بعد از دادگاه کرباسچی اهساس بسیار بدی نسبت به او داشتیم و وقتی ماجرای شکنجه شهرداران مطرح شد، این احساس بد فزونی یافت، و از آن بدتر وقتی ماموران سردار نقدی عامل بازجویی شهرداران بودند، و رئیس دادگاه کرباسچی هم در جلسه محاکمه روزنامه زن که شاکی اش نقدی بود شرکت می کرد، این محاکمه معنای خاصی داشت.

از شانس من، محسنی اژه‌ای درست کنار من نشست. اصلا احساس خوبی نبود!
ادامه دارد

یک توضیح
قصد من از آوردن مثال‌های جاری در روزنامه‌ها، بدنام کردن یا تسویه حساب نیست. می‌اندیشم کتمان مسائل موجود در آن روزنامه‌ها بدتر از عنوان کردنشان باشد.

اگر مساله‌ای خارج از روابط کاری و ارتباطات حرفه‌ای رخ داده باشد، به هیچ عنوان در اینجا نخواهد آمد، ولی اگر کسی از محیط کار و روابط درون آن محیط استفاده ای خلاف عرف کرده تا به نوعی با جایگاهی فراتر رفته باشد، اسمش چیست؟

وقتی منشی بدبخت از ترس حفظ کارش زیر بار رابطه‌ای نابرابر با مدیر فلان روزنامه رفته، آنهم نه خارج از محدوده، اسمش را مسائل خصوصی می‌گذاریم؟ اگر فلان دبیر سرویس برای به چاپ رساندن مقالات و نوشته‌های روزنامه‌نگاران تازه‌کار و بی‌نام و نشان، از آنها سو استفاده اخلاقی یا کاری کرده و ماجرا عیان و غیر قابل کتمان باشد، اسمش رو کردن رابطه خصوصی است؟ فلان دبیر سرویش روزنامه ... دختر خبرنگار را به خانه‌اش دعوت کرد به بهانه اینکه همسرش با او آشنا شود، و وقتی رسیدند، معلوم شد همسری در کار نیست. و آقای فرهنگی به ترف دختر خبرنگار هجوم می‌آورد(نقل قول از خبرنگار)و دختر بدبخت سراسیمه از آنجا فرار کرد، و کسی نفهمید چرا از آن سرویس حذف شد؟ چند سال بعد دبیر سرویس مربوطه با افتخار در مورد دخترانی که روزنامه‌نگار کرده صحبت می‌کند و وقتی اسم آن دختر، تاریخ ماجرا و مسافرت رفتن همسرش را به او یادآور می شوم، رنگ از رخسارش می‌پرد. نه! اسمش را نمی‌آورم، چون ماجرا پنهان مانده، فقط کلیاتش را می‌خواهم بدانید.

یا فلان مدیر تحریریه روزنامه‌های اصلاح‌طلب، با سو استفاده از دختران به آنها کار می داد، و بعد از ایشان پول قرض می گرفت. و وقتی دختران بی‌پناه طالب پولشان می‌شدند، تصادفا چند نفر می فهمیدند که دختر مورد نظر چه مشخصاتی دارد و با چه کسی در ارتباط بوده. آیا آقای مدیر تحریریه که متاهل هم بود ضرر می‌کرد؟ یا دختر بدبخت؟ فکر می‌کنید در آن سال‌ها به ایشان تذکر داده نشد؟ ...

این اتفاقات در بسیاری از مراکز فرهنگی ایران می‌افتد، ولی شرم و حیا یا هر چیز دیگری مانع شناخت واقعیت‌هایی می‌شود که می‌اندیشم باید دانست. مگر دانستن حق مردم نبود؟

بزرگ‌ترین ضربه‌‌ای که روزنامه زن خورد از بی‌تجربه‌گی فائزه هاشمی و اعتماد بیش از حد او به چند نفر بود. اینها را در کتاب‌های تاریخی نخواهند نوشت. تا چند سال دیگر همه یادشان خواهد رفت که حق‌کشی‌های مدیر مالی روزنامه زن به چه دلایلی بود. همه یادشان خواهد رفت که نقش فرنود در کاهش کیفیت روزنامه چه بود.

اشتباه نکنید! اصلا قرار نیست اینجا برنامه هویت ۳ یا ۴ باشد. هر چقدر هم مایل باشید نخواهد بود، فقط می‌خواهم فضای ساده پشت دیوار کاغذی مطبوعات را ترسیم کنم، آنچه دانشجویان بخت برگشته روزنامه‌نگاری تجربه نکرده‌اند و دکتر شکرخواه برایشان تعریف نکرده و سید فرید قاسمی در تاریخ‌نگاشته‌هایش از کنارشان می‌گذارد.

اگر فکر می‌کنید مجموعه روابط در همین چند تایی که ذکر شد خلاصه می‌شود در اشتباهید. من فقط آنهایی را معروف یا منجر به ایجاد اپرونده شده را بازگو می‌کنم.

اگر هم خطایی می‌بینید، لطفا تذکر دهید.

در ضمن، من نه مبلغ مذهبی‌ام، نه معلم اخلاق. چیزهایی را که بازگو می‌کنم بر اساس رخدادها است و بس. اگر هم به مواردی خاص می‌پردازم، برای آگاهی خواننده از فضایی است که نمی شناسد. فضایی که بی تردید بهتر است پنهان نماند...

مسائل مهم‌تری در باره روزنامه‌های اصلاح‌طلب وجود دارد ...

شاید آوردن اسامی به صورت مختصر بهتر باشد(اختصارىٰ). نظر شما چیست؟
Wednesday, September 07, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۹

سردبیر روزهای اول روزنامه زن، اصغر رمضان‌پور بود. او از بچه‌های سابقه‌دار ارشاد بود و ارتباط زیادی با مسجد جامعی داشت. آن روزها از مسوولان امور نمایشگاه‌های فرهنگی بود. رمضان‌پور یک تاجر(بیزنس‌من) امور فرهنگی هم محسوب می‌شد. رمضان‌پور بعد از مدتی رفت.

در دفتر سردبیر هم مهتاب رحیمی و سیما سعیدی کار می‌کردند که مهتاب را به واسطه دوستی‌اش با دختر صابری از سال ها قبل می‌شناختم و بعدا هم همکارم در روزنامه‌های مختلف شد.

دبیر تحریریه محمد عباسی شد. عباسی از دبیر سرویس‌های خبرگزاری بود. او هم مجید زاغری را همراه خودش آورد تا دبیر شهرستان‌ها باشد. سرویس گوناگون دست زرویی و همسرش بود که دوام زیادی نیاوردند. دوستان خوب من بودند ولی ماندن در شرایط پیچیده روزنامه زن راحت نبود. اگر اشتباه نکنم، همسر زرویی، فریبا فرشادمهر، مدتی مسوول سرویس اجتماعی شد.

سرویس هنری دست آرش خوشخو بود، و وزن سینما در آن می‌چربید.

دبیر سرویس علمی همایون خیری بود که در برنامه قاصدک با او آشنا شده بودم. او از بچه‌های برنامه دانش تلویزیون بود، و مرا مدتی به برنامه "کاوش" رادیو کشاند که کرم ریختن‌های گاه و بیگاه من به ضرر برنامه او تمام شد. او هم بعد از مدتی از روزنامه استعفا داد و رفت.

سرویس بین‌الملل دست کسری نوری بود. کسری از بچه‌های غیر دگم روزنامه سلام بود که می‌خواست سری میان سرها درآورد. او معاون تحریریه سلام را هم با خودش به آنجا آورد.

سرویس ورزشی دست محیط طباطبایی، پسر محیط طباطبایی معروف بود که مقاله ورزشی هم می‌نوشت و در عین حال معاون سازمان میراث فرهنگی بود. بعدا ابراهیم افشار جانشین او شد و پژمان راهبر دستیار پژمان.

سرویس فلسفه هم بامزه بود. همیشه به شوخی می گتیم زنان را با فلسفه چه کار، و ماریا ناصر دبیر آن سرویس با خنده‌ای شیطنت آمیز جوابمان را می‌داد. این سرویس بیشتر متکی به ترجمه بود.

سرویس اقتصادی ابتدا دست بهزاد زرین‌پور شاعر بود که با ایرج جمشیدی معروف(آسیا) ارتباط داشت، و بعد هم دست منصور بی‌طرف یکی از بچه‌های روزنامه ایران افتاد! نکته جالب این بود که این دبیر سرویس جدید بسیار از کارکردن در روزنامه "زن" لذت می برد، و سرویسش اندک اندک زنانه‌ترین سرویس مجموعه شد، ولی در عین حال بشدت از زن خودش هم می‌ترسید.

سرویس حقوقی بسیار فعال بود و ارتباط بیشتری با فائزه داشت. شادی صدر دبیر سرویس بود و جند دانشجو و حقوقدان جوان هم مثل غزل مصدق و نسیم بجنوردی همکارش بودند.

جلسات شورای سردبیری از همه بامزه‌تر بود، در ماه‌های اول که نبوی هنوز در روزنامه بود، همیشه جلسات همراه متلک و خنده بود. یواش یواش به خاطر اینکه باید به ستونش در جامعه می‌رسید، یک پایش آنجا بود یک پایش در جامعه. یک بار هم وسط راه تصادف کرد.

در روزنامه دو سه نفر روح سرگردان داشتیم، مثل محمد فرنود و کاملیا . محمد فرنود که عکاس معروفی بود، از سال‌ها پیش در دم و دستگاه فائزه می‌چرخید و حتی برای رفع بعضی از مسائل مجبور به ازدواج هم شد. آدم در دستگاه ورزش زنان بچرخد و زن نداشته باشد؟ او چند بار به خاطر دخالت‌هایش از روزنامه اخراج شد و برگشت! آنقدر هم مزاحم تحریریه بود که حد ندارد!

کاملیا را از روزنامه همشهری می‌شناختم. روزی که مرا در محل کار جدید دید آمد جلو و گفت:"سلام نیکی جون" من هم رفتم توی آن حالت ضد فمینیست خفن خودم: " آبجی! نیکی‌جون نیست و نیک‌آهنگه، در ثانی ما باهم توی همشهری سلام و علیک هم نداشتیم، پس بپا نمالی" بعد انگشت مزدوجی‌ام را به نحوی غیر محترمانه بالا بردم تا حلقه را خوب ببیند. راستش آنقدر در باره او چیزهای عجیبی شنیده بودم که ترجیح دادم از همان اول موضع‌گیری کنم. ولی اگر شما خیال می کنید او از رو می‌رفت، در اشتباه بودید!

چون می‌خواهم خاطرات این قسمت نسبتا کامل باشد، نمی شود" کاملیا"یش را سانسور کرد!القصه. در چند مآه اول روزنامه ماجراهای کاملیا زیاد بود. یک بار سراسیمه آمد وارد سرویس کاریکاتور شد و خواست لباسش (مانتو) را آنجا عوض کند. چنان اخم و تخم و داد و بیدادی کردم فکر کردم الآن می‌رود شکایتم را به فائزه می کند. نیامده از اتاق خارج شد. جالب آنکه هم در مملکت اسلامی بود، و هم دو نفر مرد نامحرم در اتاق بودند. هروقت هم که خبرنگاری خارجی می آمد، او مسوول چرخاندن طرف بود. جالب آنکه زبان انگلیسی‌اش هم خوب نبود، ولی زبان‌بازی‌اش حرف نداشت. یکی از شاهدان بنی‌اسدی است که کلی باهم خندیدیم. یک بار خبرنگاری فرانسوی را با خود آورد و کلی آنجا نگاه داشت، بعدا آمد و جلوی بنی اسدی گفت که طرف از تو خوشش آمده. گفتم زنم از هووی فرانسوی خوشش نمی‌آد! آن روز کلی با محمد علی خندیدیم، و او هم به من می‌گفت، نیکان! بی‌تجربه‌ای!

معروف بود که کاملیا در تشخیص بچه پولدارها ید طولایی دارد. پسری در سرویس اقتصادی کار می‌کرد که ماشین خارجی داشت و وضع مالی‌اش خوب بود. (گفته می‌شد) آن بیچاره با قول ازدواج سر گرم شد و (گفته می‌شود) هزینه یکی از مسافرت‌های خارجی اش را از او گرفت. بعدا که برگشت، محل سگ هم به آن پسر بیچاره نگذاشت و طرف چند روزی بعدش از روزنامه رفت(یا اخراج شد).

زمانی هم که برای سفر به اردن می‌خواست ارز دولتی بگیرد تا در مراسم ختم شاه حسین حاضر باشد، با یکی از بچه‌های ارشاد به نحوی مرتبط شد. بعدا آن ارشادی اصل ماجرا را برایم تعریف کرد. که لزومی به درج آن در اینجا نیست.

از همه جا روسری در آوردن‌های گاه و بیگاه او در تحریریه و نپوشیدن مانتو بود.

کاملیا در بیشتر در سرویس اجتماعی که دبیر سرویسش فرج بال‌افکن بود کار می‌کرد...همسر فرج بال‌افکن هم در سرویس بین‌الملل مترجم بود و دائم چشم غره ‌هایش را می شد دید!

فائزه هاشمی آیا می‌دانست در دم و دستگاهش چه می‌گذرد؟
---
وقتی به این مطلب بعد از چهار سال نگاه می‌کنم، می‌بینم که باید در نحوه بیان و آوردن اسم افراد بازنگری کرد. استناد به این مطلب بدون گرفتن اجازه کتبی ممنوع است.
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۸
در بهار ۷۷ از همه طرف می شنیدی قرار است روزنامه‌های زیادی منتشر شود. در ماجرای دستگیری کرباسچی، یکی از روزنامه‌نگاران سابق "سلام" که هر از گاهی می‌شد سر وکله اش را در روزنامه‌های ورزشی زرد دید، ویژه‌نامه‌ای منتشر کرد که برگزیده مطالب و تصاویر در باره کرباسچی را در خود داشت. او یک شبه میلیونر شد و در سال ۷۸ نماینده مجلس از اراک!

ناشر اولیه "ابرار" روزنامه‌ای داشت به نام عصر آزادگان که فروش نمی‌رفت، می‌شد هر روز روی دکه نشریات جدید را دید، ولی انگار عمری طولانی ندشتند.

آن روزها بحث اصلی سر عنوان روزنامه فائزه هاشمی بود، که آیا "زن" باشد یا "روزنامه زن"، لوگوهای مختلفی هم طراحی شد که آخر سر لوگوی خسروجردی را انتخاب کردند. ابعاد روزنامه هم بحث برانگیز شد. چون کوچک‌تر از قطع مترویی بود، چیزی در حد نصف کیهان.

قرار شد نیرو جمع کنیم، یعنی هر دبیر سرویسی لیستی بدهد، ولی بحث شد که بیخودی دعوت نکنیم و بعد عذرشان را الکی‌تر بخواهیم. آن روزها ساختمانی را که سیادتان برای دفتر روزنامه اجاره کرده بود هم بحث برانگیز شد. معلوم شد ارتباطات قدیمی هاشمی با موتلفه چه جاهایی به درد می‌خورد! خانه قدیمی اسدالله عسگر‌اولادی مسلمان، تاجر معروف حبوبات و مرد قدرتمند اتاق بازرگانی فضایی بزرگ داشت که جان می‌داد برای راه انداختن روزنامه. زیر زمین برای صفحه بندی، همکف برای تحریریه، طبقه بالا برای مدیریت و مانیتورینگ، اتاق ته حیاط(خانه مستخدمین) هم قسمت اداری روزنامه شد.

موقع تقسیم فضاها، با کمال بدجنسی گفتم باید به ما یک اتاق بزرگ بدهید که از بقیه روزنامه جدا باشد.چون بچه‌های کاریکاتوریست چنین هستند و چنان و ...اتاق خوبی هم بود، رو به حیاط و لازم نبود برای ورود به روزنامه قیافه همه افراد را ببینی!

بدون ترس و لرز عده‌ای از بهترین طراحان و کاریکاتوریست‌ها را دعوت به کار کردم. از بیشترشان نمونه کار گرفتم و به دبیران سرویس‌های مختلف نشان دادم. بر اساس نیاز سرویس‌ها به تراحان سفارش می دادم، ولی یواش یواش با زیاد شده درخواست آنان، صدای بخش مالی درآمد!

گرداندن سرویس طرح تجربه عجیبی بود. آنقدر به بچه‌ها سفارش کار دادم، که حقوق خودم گاهی نصف آنها می‌شد، و بعضی‌هایشان شدیدا طلب‌کار می شدند. راستش گاهی مانده بودم کارها را چگونه تقسیم کنم، بخصوص کارهای ستون روزانه را. گاهی سه تا کاریکاتور روز داشتیم. باید سوژه بچه‌ها را به سردبیری می‌بردم و یکی انتخاب می‌شد. بعد از مدتی که جا افتادن، دریافتم که سیستم نوبتی برای همکارانم در طول هفته مناسب‌تر خواهد بود. اگر هم کار کسی رد می شد، سعی می کردم آنرا به یکی از سرویس‌ها آب کنم، اگر آن هم نمی‌شد، سفارشی برایش می گرفتم تا بیخودی این همه راه را نیامده باشد.

این همه، دیرکردهای بخش مالی در پرداخت حقوق بچه‌ها فشار زیادی به من می‌آورد. فکر می‌کردند دبیران سرویس‌ها حقوقشان سر موقع است و خودشان نه. یکی از پرکارترین تصویرسازان، رامین مشرفی بود، که عملا کارهایش شناسنامه روزنامه شد، چون آنقدر با تکنیک‌های جذاب خود فضای زنانه را تشدید می‌کرد که هیچکدام ما نمی‌توانستیم.

یکی از مشکلات بزرگ ما این بود که طراح زن نداشتیم. تنها کاریکاتوریست خوب زن، بهار موحد بشیری بود که او هم فقط کاریکاتور چهره می‌کشید. بقیه هم کار روزنامه‌ای نمی‌کردند. هر از گاهی یکی از همکاران فامیلی را معرفی می‌کرد که از استعدادهای درخشان است و دارد از دست می‌رود. اشکال کار اینجا بود که به آدمی تلخ‌زبان مثل من معرفی‌شان می‌کردند! سعی می‌کردم جلوی خودم را بگیرم و به آنها سفارش کار بدهم که اگر خوب از آب در آمد چاپ کنم، ولی خدا روز بدتان ندهد!

در این میان با جوانان با استعدادی مثل آروین آشنا شدم که بعدها طراحان موفقی شدند. آروین آنقدر طرح آورد و در مدتی کوتاه پیشرفت از خودش نشان داد که کم کم عضو ثابت گروه شد.
ادامه دارد
هیجان هواداری ومسئولیت اجتماعی نویسنده-امید معماریان
نوشته الپر درخصوص اینکه تحریمی ها چه کسانی هستند حداقل نشان می دهد ما چقدر نسبت به جامعه مان شناخت داریم...در ادامه آنچه سید آبادی می گوید، مرزبندی دقیقی توسط نویسنده صورت نمی گیرد ونمی تواند هم بگیرد. در دراز مدت چه ارزیابی وجود دارد که تن دادن به اصلاحاتی که نه برنامه عمل دارد، نه به مثابه یک پروژه اجتماعی، مشخصات دقیقی دارد و....تعجب کردم که علی اصغرجان در موردمطلب نیک آهنگ نوشته قابل تامل و بی ربط.ما سالهایی را سپری کردیم که علی رغم شعار پاسخگویی، کمتر پاسخگویمان بوده اند. مردم انتظارات زیادی داشته اند که به نظرم عجیب وغریب هم نبود، اما برآورده نشد.

دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۷
بعضی نکات جا مانده از همشهری
همشهری موسسه عریض و طویلی بود، کاغذ‌بازی در اوج و عشق خدمت ته چاه افتاده بود. روابط پشت پرده، مثلث‌های عشق، ارتباطات فرا ازدواجی و ...
تا آنجا که خاطرم مانده، دوتن از مدیران همشهری بعد از رو شدن معاشقه شان در محل کار با منشی مربوطه مجبور به رفتن از مجموعه شدند. یکی از آنها مدیر اداری در سال‌های نخست بود. دیگری، مدیر فنی روزنامه بود که زمانی به عنوان مسوول حراست وارد مجموعه شده بود و ارتباط زیادی با جماعت سازمان مجاهدین انقلاب از جمله عرب‌سرخی داشت. وقتی هم مدیر فنی شده بود، ظاهرا منشی مربوطه را ضربه فنی کرده بود. از سر تصادف کسی در را باز کرده و سوت پایان را زده بود...

در ماجرای تعاونی مسکن کارکنان همشهری هم ماجراهای با مزه‌ای رخ داد. اولا خیلی‌ها که خانه داشتند، به دروغ خود را بی‌سرپناه جا زدند، و سهم بقیه را اشغال! از طرف دیگر مدیر حراست روزنامه نیز اندکی برداشت‌ کرده بود...

در سال ۷۳، یکی از گزارشگران در آن واحد از سه نفر خواستگاری کرد، و جالب آنکه وقتی ماجرا لو رفت، یکی از دختران خبرنگار را محکوم به کار در بخش اداری کردند. گفته می‌شود کسی که در این وسط به ضرر همه کار کرده بود، کاملیا بوده است. او از روزنامه اخراج شد.

در سال ۷۴، خبرنگار عکاس آفتابگردان، دختری فراری را بلند کرد و به خانه دوستانش در شرق تهران برد، چند شب از او پذیرایی شایانی کردند، و عکاس بخت برگشته یکی از عکس‌هایش را به یادگار به دخترک داد. چند هفته بعد عکاس آفتابگردان که قرار بود راهی بوسنی شود، دستگیر و مجبور به ازدواج با آن دختر گردید. چون از روی عکس با مهر و امضای آفتابگردان شناسایی شده بود. از بخت بد آن عکاس، همخانه من و علی جهانشاهی بود، که خوشبختانه از ترس حزب‌اللهی بازی‌های من دور خانه ما را برای امور ویژه خط کشیده بود. حالا بگویید جانماز آب کشیدن بی‌فایده است!

در ماه‌های رمضان، سوراخ سمبه‌های روزنامه مرکز افطاری پیش از اذان بود.

بعضی آشپزخانه‌های طبقات(آبدارخانه‌ها) مصارف دیگری از جمله کشیدن مواد مخدر هم پیدا کرده بود.

شلوغ‌ترین سرویش روزنامه سرویس ورزشی بود که موقع مسابقات فوتبال، همه دور میز جهانگیر کوثری جمع می شدند و منتظر رهنمودهای او بودند.

سرویس اندیشه هم ساکت‌ترین بود.

پر رفت و آمدترین سرویس شاید سرویس اجتماعی بود که همیشه چهره‌های مطرح مهمانشان بودند. بیات و شمس حسابی آنجا را فعال نگاه داشته بودند، همینطور چند نفر از خبرنگاران زن.

سرویس هنری هم بار زیادی به دوش می‌کشید. منتقدان هنری خوبی داشت.

سرویس عکس روزنامه هم بسیار شاخص بود که متاسفانه با تلاش‌های عطریان و همراهان با ذوقش به نابودیکشیده شد. عطا‌طاهره کناره در آنجا کلی تجربه آموخت و تا آنجا پیش رفت که عکسش روی جلد مجله "تایم" چاپ شد.

زیدآبادی عنصر باسواد سرویس بین‌الملل بود، و همیشه تحلیل‌هایش در باره مناقشه خاور میانه شنیدنی بود.

محمود صدری، چپی سابق که بدجوری به کارگزاران چسبید هم آیتی بود. تحلیل‌هایش قشنگ ولی حس می‌کردی می‌خواهد سرت کلاه بگذارد.
ادامه دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۶
بهمن سال ۷۶ درگیر ویژه‌نامه سینمایی دهه فجر همشهری بودم، اصلا حال و حوصله کشیدن‌طرح‌های انتقادی نداشتم، چون یا چاپ نمی‌شد، یا خودم پاره‌شان می کردم. تا آنکه برای ویژه‌نامه دو سه تا طرح بودار کشیدم که ظاهرا صدای بعضی از ارشادی‌ها در آمده بود. یک شب که از سینما فلسطین به روزنامه برگشتم تا کارم را اجرا کنم، دیدم جوانی اندکی چاق و عینکی آنجاست و دارد ویژه‌نامه را ورق می زند. فرج بال افکن دبیر هنری روزنامه آشنایمان کرد...آقای تابش...اسمش را شنیده بودم، آهان! مدیر کل وزارتی ارشاد و خواهرزاده خاتمی... از آن زمان با هم رفیق شدیم و همیشه کلی داستان داشت که برایم تعریف کند. از زبان او شنیدم که یکی از طرح‌هایم در باره سیاست‌های معاون سینمایی اندکی بحث‌برانگیز بوده...من هم خوشحال شدم که بعد از مدت‌ها توانسته‌ام لا اقل انگشت توی چشم کسی بکنم!

هفته‌های آخر سال در همشهری به سرعت می‌گذشت و امیدی به بهتر شدن اوضاع نبود. عطریان و تیمش آگهی می‌گرفتند و اسکناس روی اسکناس می‌چیدند...روزی همه را به طبقه چهارم دعوت کرد تا نظرشان را در باره بهبود وضع روزنامه جویا شود. چند نفر از دستمال به دست‌ها مثل همیشه با زبان تملق صحبت کردند، می‌خواستم چشمشان را در بیاورم! نوبت من که رسید، گفتم آقای عطریان، مهم‌ترین شخصیت روزنامه را دعوت نکرده‌اید! گفت آقات حاجی که وزیر شده، کی را می گویی؟ گفتم دبیر سرویس آگهی‌ها که نه تنها در همه صفحات روزنامه مطلب دارد، که انگاری سرویس‌های دیگر مهمان صفحات او هستند، ۶۵ در صد روزنامه را ایشان در اختیار دارد، پس او باید حرف اول و آخر را بزند، او تعیین می کند چه طرحی چاپ شود، جه مطلبی رد و ...

گفتم شما و ایشان آگاهی نامه همشهری را به آگهی نامه تبدیل کرده اید، پس نظر خواستن از ما خیلی جایگاه قابل دفاعی ندارد. لبخند خشکیده قدیری، فردنیا، دریایی و صدری را باید می دیدید...

عید ۷۷ رسید. داور زنگ زد که برای کاری پیشش بروم، گفت که فائزه می‌خواهد روزنامه‌ای در بیاورد، برای کاریکاتورش چه فکری در سرت هست؟ با بدجنسی گفتم یادت می آید روزنامه همشهری را؟ که از من خواستی طرح بنویسم و آنوقت بقیه را آوردی آنجا، حالا باز هم از آن حرف‌ها زدی؟ گفت نه به خدا، این دفعه جدیه!

روزی در اواخر فروردین از من خواست که به دفتر کار فائزه در خیابان آصف بروم...ابوالفضل زرویی نصرآباد و همسرش هم آنجا بودند. فائزه را اولین بار از نزدیک می‌دیدم. ما چند نفر هسته اولیه روزنامه زن بودیم...

آن روز با مدیر مالی فائزه که مهندسی شیرازی و در عین حال بسیار خالی‌بند و قالتاق به نام سیادتان بود آشنا شدیم. خودش حدود ۵۷-۸ سال داشت و دیدیم خانم جوانی با لهجه غلیظ شیرازی دارد با او صحبت می کند، گمان کردم دخترش است، ولی معلوم شد همسر اوست.

سیادتان مامور پول جمع کردن برای انتشار روزنامه بود، و از قیافه اش می شد فهمید که فرق روزنامه‌نگار و کارگر ساختمانی را نمی‌داند. همین بدفهمی او بعدها مایه دردسر بچه‌های روزنامه زن شد.
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۵
در خرداد و تیر ۷۶، تعداد زیادی از کاریکاتورهایم سانسور شد. اصلا برایم قابل تصور نبود. انتخابات را برده بودیم، ولی اوضاع بدتر شده بود، لا اقل برای من. کارهای بقیه هم سانسور می‌شد، ولی آمار کارهای حذفی من بیشتر بود. سیستم تایید یا رد کار هم بامزه بود. روی کاریکاتور یک برگه کاغذ سفید می‌کشیدیم، و یک برچسب هم روی آن می‌زدیم، که نام طراح، کیفیت اثر و تایید، آرشیو یا رد اثر هم روی بر چسب جاپ شده بود. نکته بامزه این بود که بعضی کارها تایید می‌شد، ولی کنارش هم می شد خواند:"چاپ نشود".

من گیج شده بودم، نمی‌دانستم چه بکشم، و نمی‌خواستم هم فقط گل و بلبل نقاشی کنم. تا اینکه با عطریان جلسه‌ای گذاشتیم. علی مریخی دبیر سرویس ما بود که به خاطر محروم شدن از ماشین و آپارتمانی که عطریان به بقیه دبیران داده بود، همیشه مسائل را به ماجراهای مالی خودش می‌کشاند. عطریان در آن سال از چند روزنامه خارج از کشور بازدید کرده بود و کلی تعریف می کرد... از او در باره کاریکاتور در روزنامه فرانکفورتر الگماینه که از سیر تا پیازش را برایمان با آب و تاب تعریف می‌کرد پرسیدم...کلی گفت و اشاره کرد که آنجا به یاد ما بوده...از او پرسیدم الآن که فضا آزادتر است چرا اینقدر سانسور می‌شویم. جوابش خیلی تلخ بود:
" اون موقع که کاریکاتور چاپ می‌کردیم، فضا بسته بود و نیمی شد از طریق مقاله حرفا رو زد، الآن که آزاد شده‌س(اصفهانی خوانده شود) همون حرفا رو راحت می‌زنیم. شوما هم کارتو بکن، پولتو بیگیر..."

راستش آنقدر عصبانی شدم که اصلاحات به دست سو‌استفاده‌چی‌هایی مثل او افتاده که حد ندارد. یعنی تاریخ مصرف ما عملا تمام شده بود.نه؟ من هم گفتم :
"آقای عطریان، برای من جالبه که روزنامه‌ای مثل فرانک‌فورتر آلگماینه که در کشور آزادی منتشر می‌شه، کاریکاتور داره، لاب سردبیرش مغز خر خورده و نمی‌دونه در شرایط آزاد لازم نیست کاریکاتور چاپ بشه..."

چند لحظه سکوت...

من دیگر آنقدر عصبانی بودم که اهمیتی نداشت عطریان چه بگوید. می‌دانستم که ماندنی نخواهم بود. کار کردن با چنین آدمی که همه برایش حکم ابزار را دارند تف سر بالاست.

در آن ماه‌ها بیشتر کارهایم را برای ویژه‌نامه بورس همشهری می‌کشیدم و با قدیمی که او هم با دبیر سرویس اقتصادی مشکل داشت کار می‌کردم. آن دبیر سرویس اقتصادی هم مدتی بعد دبیر صفحه ۳ شد و کاریکاتورها را بررسی می‌کرد...همان دبیر سرویس بعدها مدیر مسوول روزنامه آفتاب امروز شد. و در روزنامه بنیان از یکی از روزنامه‌نگارها کتک نسبتا ملایمی خورد و چند جای بدنش تا مدت‌ها کبود بود.

در پاییز ۷۶ با برنامه قاصدک تلویزیون هم کار می کردم . کار را نبوی برایم جور کرده بود. در آن برنامه باید کاریکاتور مهمان آن قسمت را که استاد دانشگاه یا محقق بود را همراه با طرحی متنناسب با رشته کاری اش می‌کشیدم. تا اینکه زیرآبم به خاطر یکی از کاریکاتورهایم در "مهر" که در نقد لاریجانی وپورنجاتی که بعدها اصلاح‌طلب شد خورد. مشکل مالی شدیدی داشتم و مانده بودم چه کار کنم. از یک طرف نمی‌خواستم در روزنامه همشهری بمانم، از طرف دیگر دیگر تنها نبودم.

وقتی زمزمه راه افتادن "جامعه" به گوشم خورد، به زیدآبادی و دکتر مردی‌ها گفتم می دانند آنجا باید با چه کسی صحبت کنم؟ گفتند با "شمس" آنجا رفتم و شمس هم مرا به احمدرضا دالوند معرفی کرد. برخورد سربالای دالوند آنقدر برایم تلخ بودکه حد ندارد. او می‌خواست به جای کاریکاتور تصویرسازی کنم، ادعای وحشتناکی هم داشت. از چند نفر از بچه‌ها کار گرفت، و کارهایشان چاپ شد ولی دیدم خبری از کار من نیست. کارهای بدون شرح را می‌پسندید و با آنکه جلایی‌پور و شمس ادعا می کردند جامعه جای چاپ آثار همه دیدگاه‌هاست، ظاهرا دیدگاه من در اقلیتی دردناک قرار گرفت. غرورم شدیدا آسیب دیده بود، و حس می کردم بعضی از دوستانم که آنجا پذیرفته شده اند دلشان از گرفته شدن حال من اندکی خنک شده...

آخرین کاریکاتوری که به جامعه داده بودم را پس گرفتم و هفته بعد هفته‌نامه مهر چاپش کرد. یکی از بچه‌های جامعه کار را به شمس نشان داده بود و شمس هم گفته بود این را چرا ما نداشتیم؟ بعد یادش آمده بود که دالوند مانع چاپ کاریکاتور شده بود...کاریکاتور کرباسچی که مثل شهردار مادلن به دادگاه رفته تا دیگر (ژان‌والژان‌ها)شهرداران مناطق پرونده شهرداری را آزاد کند... همه آن شهردارها هم کرباسچی بودند.

آن روزها تصمیم گرفتم حتی به قیمت بی‌پولی، منت کسی را نکشم، و اگر از من دعوت کردند به سراغ روزنامه‌ای یا جایی بروم. بعدها فهمیدم این روش بسیار منطقی‌تر است...
Tuesday, September 06, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۴
ظهر روز بعد از چاپ آن کاریکاتور، تلفن سرویس گرافیک زنگ زد و فردی با صدایی نکره می‌‌خواست با آقا یا خانم نیک‌آهنگ کوثر حرف بزند، من هم گفتم: "تشریف ندارند، امرتون رو بفرمایید تا براشون پیغم بذاریم..." طرف شروع کرد به فحش دادن و تهدید کردن، که روز انتخابات وقتی انصار بریزه همشهری رو بگیره، اون روز این "نیک‌آهنگِ بدآهنگ" می‌فهمه چه گهی خورده...چنان می‌کنیم و چنان...

راستش هم خنده ام گرفته بود و هم اندکی هیجانی شده بودم. چند روز بعدش که برای کاری به ریست جمهوری رفتم و یکی از محافظان هاشمی با اطمینان از رای آوردن خاتمی صحبت می‌کرد، اندکی خیالم راحت‌تر شد، با آنکه باور کردن پیروزی خاتمی یک کمی سخت بود.

ژیلا بنی یعقوب هم آن روزها با میرسلیم گفتگویی کرده بود که انعکاسش بشدت به ضرر جناح راست شد؛ در مورد ممنوعیت حمایت فرهنگیان از کاندیداها، در حالی که سالآمبور فروش‌ها وقصابان آزاد بودند از کاندیدای مورد نظرشان(ناطق) پشتیبانی کنند.

من هم کاریکاتوری در این باره کشیدم، و روز بعد تلفن‌چی همشهری گفت خیلی پیغام داشته‌ام. راستش خوشحال هم بودم، چون بعد از مدت‌ها کاریکاتور را جدی گرفته بودند و فقط گوشواره زینتی صفحه سوم روزنامه نبود.

یکی از ماجراهای جالب آن روزها، انتقال جوک‌های مطرح شده از کاریکاتورهای چاپ نشده بود. بعدا فهمیدم ماجرا از کجا آب می‌خورده است. من عادت داشتم طرح‌هایم را قبل از چاپ به همکارانم نشان دهم و نظرشان را بپرسم. مثلا اگر بی‌مزه بود یا تند یا هر چیز دیگری، فرصت داشتم کار را اصلاح کنم. در دو سه هفته منتهی به دو خرداد، بعضی از طرح‌ها چاپ نشد، ولی بعضی از بچه‌ها که با ستاد خاتمی کار می‌کردند به نحو معجزه آسایی سوژه‌ها را برای جماعت ستاد می بردند. یک بار هم فتوکپی یکی از کاریکاتورهای رد شده‌ام را در دست یکی از طرفداران خاتمی در میدان محسنی دیدم. یعنی تنها راه این بود که یا عطریان و حاجی بعضی از کارها را به ستاد فرستاده بودند یا بچه‌های همکار از آرشیو همشهری به نحوی کش رفته بودند...روزی در تاکسی نشسته بودم، و راننده لطیفه‌ای تعریف کرد:" ناطق اصلح‌تره، ری‌شهری اصلحه، خاتمی اصلا، اون زواره ای هم اصغره"...یخ کردم. دقیقا این کاریکاتور رد شده من بود!

بچه‌های ستادخاتمی هم دو سه تا جوک تعریف کردند که باز زیادی آشنا بودند! من به یکی از بچه‌های ستاد ری‌شهری هم که در همشهری کار می‌کرد مشکوک بودم، ولی دلیلی پیدا نمی‌کردم، جز اینکه به هزار و یک دلیل فکر می‌کردم اطلاعاتی است و از این کارهای عجیب و غریب می‌کند...

سه روز مانده به انتخابات، جایی مهمان بودم و خواستم زودتر از سر کار جیم بشوم. یک ماشین در بست گرفتم برای نیاوران. سوار پیکان سیاه رنگ که شدم دیدم طرف چفیه بسته... هیکلش کمی از الله‌کرم درشت‌تر بود و روی صندلی عقب ماشین چند بسته ویژه‌نامه "یا لثارات" را تلمبار کرده بود. یکی را هم به من داد و پرسید اینجا کار می‌کنی؟ من خودم را زدم به کوچه علی‌چپ...گفتم کجا؟ گفت از کوچه تندیس اومدی مرد مومن، خب مگه همشهری نیستی؟ گفتم دانشجو هستم، اومدم از یکی از بچه پولداراهای همکلاس جزوه بگیرم...کلی هم فحش دادم به جردنی‌های پولدار بد جنس و تازه به دوران رسیده...از شانسم آن روز سری به دانشکده زده بودم و از کمد جزوه زمین شناسی ایران دکتر درویش‌زاده دوران لیسانس را در آورده بودم تا به یکی از بچه‌های دانشگاه آزاد برسانم. همراهم بود، و تنها جزوه ای بود که رویش اسمم را ننوشته بودم...گذاشتمش رو و طرف زیر چشمی دید که مربوط به زمین شناسی است. ...بعد پرسید تو که از بچه پولدارا بدت میاد چی شد ماشین دربستی گرفتی؟ تازه میری نیاورون؟ دیدم بابا عجب گیری افتاده ام! گفتم آقا زن‌ذلیلی و مادر زن‌ذلیلی باعث ولخرجی میشه! باید برای عرض ارادت برسیم خدمتشون. بعد شروع کرد پرسیدن در مورد اینکه به چه کسی می‌خواهم رای بدهم، گفتم ری‌شهری! جوری نگاهم کرد که داشت با چشمانش می‌گفت:خر خودتی! گفتم چون به نظرم نه راسته نه چپ، مورد تایید آقا هم هست. گفت آقا فقط یه نفر رو تایید کرده...بعد ش هم بحث را کشید به همشهری، که روز انتخابات هوا خواهد رفت! گفتم هوا چه صیغه‌ای است؟ گفت روز انتخابات کارشون تمومه...باید قیافه من را آن لحظه می‌دیدید!


راننده از طرف بزرگراه صدر وارد شریعتی شد. نزدیکی‌های آب‌میوه توچال ایست بسیج گذاشته بودند. صفی ۲۰۰ متری از ماشین، راننده از همه آنها سبقت گرفت تا به برادران رسید، سری تکان داد و رد شد. دیدم ماشینی را که اعلامیه‌های خاتمی را دارد متوقف کرده‌اند، ولی ماشین او از زور ویژه‌نامه یا لثارات داشت می‌ترکید و کسی کاری به کارش نداشت.

در ۳۰۰ متری مقصد گفتم رسیدیم، او از من بهتر آنجا را بلد بود گفت نه دادش جلوتره، گفتم نه جون شما، باید براشون گل بخرم...رفتم پولش را دادم و راه افتادم سمت گل‌فروشی نزدیک خیابان مژده، دیدم طرف ایستاده... بعد از اینکه مجبور شدم گل بخرم( چون آن شب اصلا قصد چنین کاری نداشتم!) تند وارد یک از کوچه‌های منتهی به نیاوران شدم و خودم را گم و گور کردم.

روز بعد که به روزنامه رفتم ماجرا را به یکی از بچه‌های مرتبط با ستاد خاتمی گفتم. گفت شایعه شده که روز انتخابات از میدان ولی‌عصر انصار به روزنامه سلام، ستاد خاتمی و روزنامه همشهری حمله خواهند کرد، و گروهی هم از بچه‌های ایست بازرسی جردن زحمت برادران را به خاطر بعد مسافت کم خواهند کرد. می‌گفت تصمیم دارند بعد از رای آوردن ناطق، چند تا از بچه‌های رسالت و کیهان را به دبیر سرویسی برسانند و خیلی‌ها هم از روزنامه خواهند رفت یا رفتانده می‌شوند!

آن روز در هفته‌نامه مهر، یکی از بچه‌ها که بعدا فهمیدم عضو حفاظت اطلاعات سپاه است گفت داری تند میری اخوی...

روز دوم خرداد بعد از رای دادن راهی روزنامه شدم، چند نفر از ما که شایعه حمله را جدی گرفته بودیم به نحو عجیبی می‌خواستیم هر چه زودتر از آمار و ارقام سر در بیاوریم. وقتی از شهرستان‌ها خبر رسید که خاتمی جلو است، اندکی خیالمان راحت شد. آن روز تازه فهمیدم این احمد زیدآبادی هم چیزهایی حالی اش می شود! خداوند از سر این نژاد پرستی نصفه نیمه ما بگذرد! احمد هم سیاه(زیادی سبزه!) بود، هم لهجه داشت! آنهم از نوع سیرجانی! ما تا آن موقع حرف تحلیل‌گران لهجه‌دار را جدی نمی گرفتیم! بعدا ثابت شد که بابا طرف این‌کاره است! دانشجوی دکترای علوم سیاسی که کشک نمی‌گوید!

روز دوم خرداد کدخدا زاده، لقمانی، توکلی، رضوی، امیرشاهی انگار نوشادر به خودشان ...کرده بودند و همه‌اش بالا و پایین می‌رفتند. یعنی آیا ناطق شکست خورده بود؟

پیروزی خاتمی، پایان روزهای آزاد همشهری بود. و ما انتظارش را نداشتیم...
ادامه‌دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۳
یکی از خبرنگاران سیاسی برایم تعریف کرد که عطریان بشدت از ری‌شهری حساب می‌برد. و زمانی که او کاندیدا شد، خیلی با احترام و عزت با او برخورد می‌کرد. در گوشی از او شنیدم که ماجرا به ارتباط عطریان‌فر به گروه مهدی‌هاشمی بر‌می‌گردد. آن زمان‌ها در دهه شصت، عطریان به ساکتن بازداشتگاه وصال و غیره مشغول بود و مسوول حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی بود، و آن پشت‌ها با سید مهدی هاشمی در ارتباط...بعد از ماجرای دستگیری وسیع گروه مهدی هاشمی، برای عطریان‌فر هم مشکل درست می شود، و ظاهرا او را در موضع ضعف شدیدی قرار می‌دهند، حتی شایع بود که تیر خلاص را او به مهدی هاشمی زده-گردن گوینده-و تا مدت‌ها مجبور بوده جلوی جماعت خم و راست شود.

از طرفی، خواهر و شوهر خواهر عطریان جزو کادر هیات رییسه سازمان مجاهدین خلق بودند و خیلی‌ها به او مشکوک بودند که نکند عامل آنها هم باشد. در نتیجه تا سال‌ ۶۸ که نوری وزیر کشور شد، عطریان‌فر موقعیت مستحکمی نداشته است.

در چند ماه باقی مانده به انتخابات دوم خرداد ۷۶، عطریان دست ما را بازتر گذاشته بود تا حملات بیشتری به راستی‌ها بکنیم. در همشهری چند نفری از ما تندتر بودیم، ژیلا بنی یعقوب، پروین امامی، خانم ابراهیمی، کدخدازاده و...در آن روزها امکان مانورمان بیشتر بود، ولی از چند نفر از بچه‌ها اندکی می‌ترسیدیم چون شایع بود که آدم اطلاعاتی‌ها هستند. این ترس بعد از مطرح شدن ماجرای اتوبوس نویسندگان در جاده ارمنستان در بعضی از ماها بوجود آمده بود که انگار همه جا آدم دارند، بخصوص که می‌گفتند چند نفری از مسافران ارمنستان آدم‌های اطلاعات بوده‌اند. یکی از بچه‌ها که با ارشاد در ارتباط به همکاری گفته بود که آنجا خبرچین دارید، و وزارت دارد روی گروه‌های مختلف فرهنگی کار می کند...

بهار ۷۶ اوج کار ما بود. بعضی از بچه‌ها مستقیما با ستاد خاتمی کار می‌کردند،مرتضی حاجی هم که رئیس ستاد بود. خیلی از ویژه‌نامه‌های خاتمی را در همشهری صفحه‌بندی می‌کردند، و حتی چاپ آنها هم با همشهری بود، ولی به دلیل موانع قانونی، با نام‌های روزنامه‌های دیگر چاپ می شد. بعضی از کاریکاتورهای رد شده را هم می شد در آنها دید!

روز هفتم که مجله آن روزهای همشهری بود حسابی فعال شد. اردیبهشت ۷۶ چند تا کاریکاتور کشیدم که اندکی بحث برانگیز بودند، یکی به ترتیب اعلام اسامی نامزدهای نهایی از سوی شورای نگهبان بود، که چند ساعت بعد از چاپ طرح شورای نگهبان عصبانی‌تر از همیشه بیانیه داد. عطریان به من گفت که در دولت و مجامع بالاتر می گویند سرمقاله‌های همشهری در ستون کاریکاتور چاپ می‌شود.

روز بعد از چاپ آن کاریکاتور، یک تلفن مشکوک داشتم، و تهدیدی نسبتا نا مفهوم.
ادامه دارد
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب-۲
بعد از اعلام وجود کارگزاران، که گمانم ۱۶ نفر از وزرا و معاونان هاشمی امضایش کرده بودند، از آن بالاها ندا آمد که وزرا نمی‌توانند از این غلط‌ها بکنند، و فقط معاونین و کرباسچی ماندند و حوض هاشمی رفسنجانی. همشهری فعال شد، و وقتی به لیست اولیه کارگزاران نام مهندس آشوری معاون عمرانی را افزودند، همه منتظر بودیم که بالاخره سازندگی شهرداری نتیجه بدهد. همشهری حسابی مانور می‌داد. سعید لیلاز گاه تا نیمه شب می‌ماند و بیانیه و گزارش می نوشت. کاظم شکری و مسعود رضوی فقیه هم همینطور. تعدادی از دبیران سرویس خودشان را جر می‌دادند، چون به نظر می‌رسید موقعیت سیاسی خوبی است که باید تا داغ است خمیر را چسباند.

آن روزها قیافه عطریان‌فر دیدنی بود، و هر وقت فضای سیاسی اقتضا می‌کرد، مهربان‌تر می‌شد و کارها را نه تنها سانسور نمی کرد بلکه پیشنهاد می‌داد تندترش کنیم. شوخی‌هایی که آن روزها با جناح راست می کردم از حد بعضی از کارهای گل‌آقا فراتر می‌رفت، و صابری یکی دو بار اظهار نگرانی کرد.

مرتضی حاجی که زمانی استاندار مازندران بود، حاکم همشهری شد. البته در ظاهر، چون عطریان همه چیزها را می‌چرخاند، و انگار قرار بود به چند نفری از چپ‌های سازمان مجاهدین حال بدهد. در آن سال‌ها تاج‌زاده هم در دفتر نیاوران همشهری ساکن بود و نمی دانم چه می‌کرد! از زمستان ۷۴ تا تابستان ۷۶، رفت و آمدهای ده شب به بعد مقامات کارگزار یا چپ به همشهری زیاد می شد، و اگهر برای ویژه‌نامه‌ای یا چیزی می‌ماندی، ممکن بود در آسانسور به فائزه هاشمی، کرباسچی، نوربخش یا بعضی دیگر بر بخوری.

گاهی می‌شنیدی عطریان شب در روزنامه مانده و با تنبان این طرف و آن طرف می‌رود. یکی دو با او را با آن قیافه با مزه دیدم، که شلوار خوابش را داخل جورابش کرده بود...

یکی از اتاق‌های طبقه چهارم که پشت دفتر سردبیر بود را فرش پهن کرده بودند و دور تا دورش بالش و متکا. شبکه روستا...

آن روزها کسان دیگری هم که یا در همشهری نقشی داشتند یا نداشتند دائم پیش عطریان بودند. مهندس معزالدین(معزی) که دائم معاون وزارت‌خانه‌های مختلف بود و جزو تیم اصفهانی‌ها، و مهندس مبلغ که بعدها معاون وزیر کشور شد. از همه جالب‌تر مدیر روابط عمومی شهرداری جمالی بحری بود، که بعدا در باره اش خواهم نوشت.

یکی از دوستانم تعریف می‌کرد که در جلسه‌ای عطریان و معزالدین را دیده بود، و آن جلسه مشکوک برای واردات قطعات نظامی بوده است. زمانی که تصادفا عطریان آن دوست مرا در همشهری دید شوکه شد، و با چشم و ابرو به طرف حالی کرد که ساکت بماند، غافل از اینکه ماجرا را برای من و چند نفر دیگر گفته بود.

عطریان‌فر همه جا حضور داشت، می گفتند مشاور امنیتی دو سه جای عجیب و غریب است. عضو هیات مدیره چند شرکت بزرگ بود و از خیلی جاها حقوق می‌گرفت. کسانی که می خواستند به نان و نوایی برسند، سعی می‌کردند اطمینان او را جلب کنند. منشی‌های دفترش جزو شاخص‌ترین سود برده‌گان بودند، تا جایی که چند بار به جای دبیر سرویس‌ها به مسافرت رفتند. یکی از ایشان با موتور ۱۲۵ هوندا آمد، و ظرف چهار سال از حق آگهی و غیره، شرکتی بزرگ تاسیس کرد که عطریان سهم زیادی در آن داشت. معروف بود که طرف با موتور آمده و معجزه باعث شده یک شبه صاحب سه ماشین خارجی و خانه و شرکت و ... شود.

یکی از کسانی که در همشهری قدرتی وحشتناک داشت، مسوول آگهی‌ها بود. عملا ۵۰-۶۰ درصد حجم همشهری به آگهی‌های او تعلق داشت. او سهم اصفهانی‌ها را می‌داد، آنها هم به او اجازه جولان می‌دادند. لایی نیازمندی‌ها هم ظاهرا دست تیم ستاری بود.

ادامه دارد
Monday, September 05, 2005
دوران دیروز-خاطراتی پراکنده از روزنامه‌های اصلاح‌طلب
راستش امروز که در باره پدرخوانده‌ها می‌نوشتم، یادم آمد که لا اقل در کل نشریاتی که بعد از دوم خرداد قلم می‌زدم، شرایط جالبی حاکم بود که کمتر به آن پرداخته شده است.

گرچه یک بار خواستم خاطراتم را بازنویسی کنم، ولی فشار عصبی آن کار بر خلاف خیال من بیش از حد تحملم بود. شاید وقتی دیگر...

دوران همشهری
سال ۱۳۷۱ دنبال کار می‌گشتم، چون پدرم می‌خواست مجبورم کند که به شیراز برگردم و برای رشته آب‌شناسی در فوق لیسانس آماده شوم، و چون این خواست من نبود، نرفتم، در نتیجه در ترم‌های آخر دوره لیسانس از پول خبری نبود. حقوق گل‌آقا هم کفاف زندگی مرا نمی‌داد. داور به مجله همشهری رفته بود و من و چند نفری از بچه‌های گل‌آقا را هم با خود برد. البته می‌دانستم صابری مخالفت خواهد کرد. چند نفری از بچه‌ها بعد از مدتی از مجله جدا شدند و فقط با گل‌آقا کار کردند. ولی چون صابری نمی‌توانست حقوق بیشتری به من بدهد و شرایط مرا هم می‌دانست، مخالفتی نکرد، ولی دیگر کارهایم پشت جلد ماهنامه چاپ نشد.

نبوی با جماعت شهرداری طرح روزنامه را می‌ریخت، من و چند نفر دیگر هم هر از گاهی همراهش به ساختمان شماره ده کوچه تندیس می رفتیم و کمک‌اش می‌کردیم. قرار بود از تعدادی از کاریکاتوریست‌های قدیمی دعوت کند، من هم کنارشان کار یاد می‌گرفتم و در همشهری تجربه بیشتری کسب می‌کردم. با آمدن خسروجردی به روزنامه برای طراحی لوگو، او دوستانش در حوزه هنری را معرفی کرد که عضو گروه کاسنی بودند. آنها هم ستون نگاه را راه انداکتند. برایم تلخ بود، ولی می‌دانستم که با یک سال تجربه کاری نمی‌توان در روزنامه به جایی رسید.

همزمان که با ماهنامه همشهری کار می‌کردم، برای امتحان فوق لیسانس هم آماده می‌شدم. وقتی روزنامه راه افتاد، روزی برای دیدن داور نزدش رفتم، و او مرا با بچه‌های گروه کاریکاتور آشنا کرد. افشین سبوکی، علی جهانشاهی، اسد بیناخواهی و مسوول گروه، علی مریخی. کم کم با بچه‌های خوب و هنرمند گروه رفیق شدم و در بهار ۷۲ علی مریخی از من خواست برای روزنامه تصویرسازی کنم، منتهی از ترس صابری با امضا مستعار این کار را کردم. تعداد کارهایم برای روزنامه زیاد می‌شد تا اینکه در شهریور ۷۲، ماهنامه همشهری به بهانه مطلب طنز داریوش کاردان که کاریکاتورش را هم من کشیده بود، توقیف شد. از آن تاریخ کاریکاتورهایم را با اجازه صابری با امضای خودم در روزنامه همشهری چاپ کردم.

در سال ۷۴ قبل از انتخابات مجلس پنجم، جو همشهری کم کم از حالت محافظه‌کارانه و نسبتا غیر سیاسی‌اش خارج شد و عملا تمایل زیادی به گروه تازه تاسیس کارگزاران نشان داد. این مساله در سال ۷۵ تشدید شد و در اواخر سال می‌شد نگرانی بیش از حد عطریان‌فر، سردبیر روزنامه را از به قدرت رسیدن ناطق دید.
ادامه دارد
روزنامه‌نگاران، سربازان شطرنج پدرخوانده‌ها
دیروز با دوستی در باره احمد ستاری و دیگران صحبت می‌کردم. همه‌اش در این فکرم چرا بازی اینگونه رقم می‌خورد که جماعتی بابت حرکت‌های عاشقانه و احساسی و پر از امید دانشجویان و روزنامه‌نگاران جوان‌تر سود زیادی نصیبشان می‌شود و هشت سال سروری می‌کنند، ولی کسی را با آنان کاری نیست؟ بر خلاف بعضی از دوستان معتقدم که سیستم این آدم‌ها را خوب می‌شناسد و حساسیتی که مد نظر اوست بوجود نخواهد آمد.

در طول سال‌های اصلاحات، جماعتی با بهره برداری از شور و شوق ما آن بالاها بودند. همیشه هم این سوال مطرح بوده که علت رویین‌تن بودن آنها چیست؟ حتی اگر دادگاهی می‌شدند، حتما حکم‌شان تبرئه بود.

این شایعه که طرف تنها در دادگاه نظامی ممکن است محکوم شود، همیشه سر زبان بعضی از کسانی بود که آنها را می‌شناختند. این پدرخوانده‌ها خوب بلد بودند چه کار کنند.

آیا وجود این پدرخوانده‌ها عملا به نفع جریان اصلاحات بود؟ شاید در پناه آنها عده‌ای مدتی نان خوردند و کاری که دوست داشتند می‌کردند. واقعا لذتی که از کار کردن در روزنامه‌های صبح‌امروز، آفتاب امروز،بنیان، دوران امروز، بهار، نوسازی، نسیم جنوب و دیگر روزنامه‌های اصلاح‌طلب بردیم غیر قابل توصیف است، ولی احساس خفن تنهایی و فراموش شدگی بعد از آن را نمی‌توان به راحتی توصیف کرد.

الآن که به آن سال‌ها نگاه می‌کنم، به نوعی می‌بینم که انگار وجود ما باعث می‌شد سهام سرمایه‌گزاران این بازار رونق بگیرد، و کسی هم نباید ماجرا را مطرح می‌کرد و زیر سوال می‌برد.

فکر می‌کنم باید این مسائل را شکافت. مسائلی که دردوران هشت ساله اصلاحات زیر پرده‌ها ماند و کمتر به آن توجه شد. عالیجنابان تنها در آن گروه حضور نداشتند. اینان کسانی بودند که مهره‌ها را حتی در دولت جابجا می‌کردند. شاید سال‌ها بعد در یابیم ارتباط سازمان مجاهدین انقلاب با ستاری در چه حدی بوده است که وقتی سلامتی به دادگاه احضار می‌شود، نماینده ستاری آنجاست و مشکل‌گشا...

از جماعت سازمان مجاهدین انقلاب، کسی مثل آغاجری که توی زد و بندهای اقتصادی نیست آسیب می بیند، ولی ببینیم کسانی چون عرب‌سرخی هم معاون وزیر می‌شوند و هم پروژه همشهری اقتصادی را در دست می‌گیرند و ...

اسم این عدالت نیست، هست؟
احمد ستاری کجاست؟
بسیاری از شما نام احمد ستاری را هم نشنیده‌اید. او را "ژنرال" می‌نامیدند و بسیاری بدون اجازه‌اش آب نمی‌خوردند. در ماجرای دادگاه کرباسچی دو بار نامش مطرح شد و از کرباسچی پرسیدند چرا چاپخانه‌ای متعلق به شهرداری را به قیمتی بسیار بسیار نازل به "ستاری" فروخته است؟

ستاری زمانی مدیرکل مطبوعات داخلی بود و در دوران وزارت لاریجانی از آنجا بیرون آمد و دو سه ماهی سردبیر همشهری شد. بعد که گروه اول همشهری مجبور به ترک روزنامه شدند، بیرون آمد و به کارهای شیرین اقتصادی پرداخت.

با راه افتادن صبح امروز، عملا سکان‌دار روزنامه بود، ولی کسی جرات نداشت به او گیر بدهد. حتی کاظم شکری را بابت مطلبی که حداقل مسوولیتش با سردبیر بود گرفتند، ولی کسی را باستاری کاری نبود. زمانی که صبح امروز و آفتاب امروز تعطیل توقیف شدند، گفته می‌شد سود ستاری از این روزنامه‌ها بالغ بر ۷۵۰ میلیون تومان می‌شود(نقل از یک نماینده مجلس). در روزگاری که اکثر روزنامه‌ها ضرر می‌دادند، او توانست ساختمان دیگری برای صبح امروز خریداری کند.

نقش او در ساختار روزنامه‌های آن روزها بسیار عجیب بود، چیزی فراتر از یک سردبیر معمولی. وقتی سر ماجرای "کنفرانس برلین" با بعضی از ماتماس گرفتند تا نیمه‌شب به صبح امروز برویم و ویژه‌نامه را تهیه کنیم، گروهی هشت-نه نفره بودیم که زیر نظر فرمانده کار می‌کردیم. جالب‌تر آنکه تا ۵ صبح که کار اصلی تمام شد، تلفن او مستقیما با مقامات بالای وزارت کشور در ارتباط بود و طوری با تاج‌زاده و بقیه صحبت می‌کرد که انگار گماشته او هستند. یادم نمی‌رود کرنش رمضان‌پور را که بعدها معاون وزیر ارشاد بود یا احترام ویژه احمد بورقانی را که از معاونت کنار کشیده بود و منتخب تهران شده بود...عرب سرخی هم معاون وزیر بود و الباقی...چنان از او حساب می بردند که از حجاریان در دورن قبل از ترورش نمی‌بردند...

با او نمی‌شد شوخی کرد! وقتی ژیلا بنی‌یعقوب در کتابش از او با زبانی انتقادی یاد کرد، تا مدت‌ها بایکوت شده بود.

البته کار کردن با ستاری نکات مثبتی هم داشت. آن اینکه می‌دانستی داری با یک آدم حسابی کار می کنی که روزنامه‌نگار بوده است و رهبری روزنامه را خوب می‌شناسد، بر عکس اکثر سردبیران بی‌سواد و خالی بند مطبوعات ایران. زمانی با او سر کاریکاتور با شرح و بدون شرح دعوا داشتم، به هزار دوز و کلک می‌خواست کارهایم بدون شرح باشد، من هم دلایل خودم را داشتم. یک روز گفت که دیگر از بحث با من خسته شده و به نتیجه نمی رسد! در دلم گفتم که زیراب خودم را زده ام، ولی با پررویی در چشمانش نگریستم و خواستم از اطاق خارج شوم و دیگر بر نگردم، صدا زد و گفت طرح امروزت چیست؟ پس توانستم ایده کاریکاتور باشرح را به او غالب کنم...تا دلتان بخواهد در دلم خندیدم!!!

با این همه همیشه این سوال برایم مطرح بوده است که هزینه‌ اصلاح‌طلبی را روزنامه‌نگاران دادند، ولی آدم‌های پشت پرده‌ای چون ستاری نه تنها هزینه ندادند، که هزینه‌های بقیه را در قلک خود اندوختند. کسانی که منافع خود را به او گره زدند ضرر نکردند...گفته می شود که او سال گذشته برای معامله‌ای بزرگ به کانادا آمد، و کماکان این طرف‌ها پیدایش می‌شود و یارانش مسوول هدایت پروژه‌هایش هستند. اگر از او خبری داشتید، به ما هم بگویید. دلمان عجیب برایش تنگ شده است!
اصلاح‌طلبی، روشی غیر حکومتی
وقتی ساختار یک حکومت نیاز به اصلاح پیدا می کند، نمی‌توان انتظار داشت که عیوب و اشکالاتش از درون معلوم باشد و خودش به داد خودش برسد. وقتی آنقدر مشغول بازی‌های حکومتی می شوی، نمی‌فهمی سوار همان قایقی شده‌ای که دارد مسیر را غلط طی می‌کند.

وقتی ابزار نظارتی لازم را نداری و نمی‌گذاری غیر خودی‌ها اشتباهاتت را گوشزد کنند، و شاخک حواست را خودی‌های دل‌مشغول به بازی‌های اقتصادی تشکیل بدهند که حواس خودشان پرت ِپرت شده، چه انتظاری برای بهبود اوضاع خواهی داشت؟

وقتی صحبت‌های عبدی را در باب همکاران و هم‌حزبی‌هایش می‌خوانی، متوجه نکته ظریفی می‌شوی: وقتی جماعت درگیر امور اجرایی شدند، نتوانستند به موقع کنار بکشند و نهایتا از حاکمیت اخراج شدند. چون اصل را بر ماندن به هر قیمتی گذاشته بودند، و این ماندن آیا چیزی جز انحصار معنی می‌دهد؟ طرف مقابل را انحصار طلب بخوانی و خودت دو دستی به منافع چسبی که دست رقیب نیافتد...

به قول رفیقی سیستماتیک شدن نهضت‌ها و حرکت‌های تحول‌گرا، خود ضد تحول می‌شود.

شاید اگر با بسیاری از جماعت اصلاح‌طلب در روزنامه‌ها همکار بوده باشی، آنها را آدم‌هایی باحال و جالب توجه یافته باشی، ولی وقتی در چارچوب تحزب و منافع حزبی قرار می‌گیرند، آدمی به جذابی و جلایی‌پور، تبدیل به موجود نچسبی می‌شود که آلان می‌بینی...

ماجرا ساده است. اگر کانون‌های غیر دولتی شکل واقعی به خود می‌گرفتند، شاید مسیر دولت را به سوی اصلاح ساختارها هموار می‌کردند و هر وقت دولت از مسیر