همین الان رسیدم و دلم نیامد آخرین پست امسال را ثبت کنم!
سال نو مبارک!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
امروز گزارشی از میزگرد با بلاگرهای ونکوور در رادیو زمانه پخش میشود. به امید خدا کل ماجرا در سه قسمت جدا گانه در روزهای آتی از زمانه پخش خواهد شد.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
راستش از شهر ونکوور خوشم آمد!
دیدن دوستان قدیمی، همرشتهایها، هم دانشگاهیها، همکارانم در خبرگزاری و دوستان نادیده خیلی لذتبخش بود!
بشدت خوشحالم که این وبلاگ عاملی برای آشنایی با کسانی شد که شاید هیچگاه شانس ملاقاتشان را هم پیدا نمیکردم.
الان هم احتمالا اگر هواپیمایم سقوط نکند یا بلایی سرم نیاید، آخرین مطلبم را در کافه بلنز می نویسم...
عکسهایی هم انداختم که دوستشان دارم!
شاید فرصت چندانی برای شناخت بهتر این شهر وجود نداشت، و نمیتوان به راحتی قضاوت کرد، اما میتوان درک کرد که برای سرپا ماندن باید تلاش زیادی کرد.
دیدم بزرگواری را ، دیدم صفا را حتی در لقمهای میرزاقاسمی ...
از علی و میترای عزیز هم بسیار ممنونم که چشمانم را باز کردند به شهری که برایم جدید بود. میزبانان مهربانم بودند.
خوبیها را به یاد خواهم آورد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
صدام حسین کافر، اعدام باید...گردید صدام حسین که به خاطر اعدام دستجمعی صدها نفر از مردان یک روستا به اعدام محکوم شد، درست چند شب مانده به سال نو و تقریبا در سومین سالگرد دستگیریاش شوخی شوخی اعدام شد.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آخر شهریور سال ۱۳۵۹، رفتهایم روی پشت بام خانهمان در گیشا، داریم دود بلند شده از طرف میدان آزادی را نگاه میکنیم..بعد از صدای انفجارهای پیدرپی...
دو هفته بعدش، خاموشی و اآغاز زندگی در استان فارس...فک و فامیل ساکن آبادان هم برگشتهاند شیراز...
اسفند ۱۳۶۶، تهران. از گروه فیزیک در کوی دانشگاه بر میگشتیم دانشگاه تهران، من و پرویز احمدی و چند تا دیگر از بچهها، ناگهان موشک خورد جایی نزدیک ما. نرسیده به سر بلوار کشاورز پیاده شدیم و دویدیم سوی دود، کیوسک بلیطفروشی شرکت واحد موشک خورده بود، پیرمرد بیچاره کنار بیمارستان امام خمینی دود شده بود. گمانم همان روز صبح از پنجره خط ۸۲ کوینصر دیده بودمش..
آخر اسفند سال ۶۶، بیمارستان مرسلین در ۸۰ متری خانه ما با خاک یکسان شد... ما خانه نبودیم و وقتی برگشتیم صداها گنجشک و پرنده در حیاط خانه افتاده بودند، بیجان. اگر در خانه مانده بودیم حتما اتفاقی برای حداقل یکی از ما افتاده بود، از برادر کوچک دوسالهام تا پدرم...ما آن روز منزل پدربزرگم بودیم
مرداد ۱۳۶۷، به خاطر تعطیلی موقت دانشگاه، یک ترم را در شیراز دارم میگذرانم، از فریدون خبری نیست. رفته خودش را برای سربازی معرفی کند، میگویند پادگان جوابش کرده، چون چند سال به خاطر هوادار بودن زندانی بوده. ولی دارد پافشاری میکند که برود سربازی...دوستان دیگرش که در شهر مانده بودند دستگیر شدند و اعدام...
قطعنامه...مذاکرات سهجانبه آتشبس، و ....
کنفرانس سران کشورهای اسلامی در تهران، شایعه آمدن یکی از سران عراق به تهران قوت گرفته. مردم ناراحتند. نکند صدام بیاید و ایران از او استقبال کند؟ صدام نمیآید.
سال ۱۳۸۱...احتمال حمله آمریکا به عراق تقویت میشود. سفر مسوولان ایرانی به عراق زیاد میشود. دیگر نام رژیم صدام با تنفر برده نمیشود.
عید سال ۸۲، صدا و سیما همزمان با حمله آمریکا و انگلیس به عراق ۲۴ ساعته از ناتوانی نیروهای ائتلاف سخن میگوید. "دکتر عباسی" سر همه را دارد با تحلیلهای احلیلیاش می خورد. صدام حسین کآفر سابق تقریبا برادر صدام است و دارد مقاومت جانانهای در برابر آمریکا میکند.
پاییز همانسال، پسران صدام کشته میشوند و زمستانش هم صدام حسین پشمالو دستگیر میشود.
...
سیاست پدر و مادر ندارد و مردم هم بندگان سیاستمداران هستند. رعایا...این تحقیر تاریخی تمامی ندارد. حمله صدام به ایران جریان طبیعیتر تکامل دموکراسی در ایران را نابود کرد. جنگ جان بسیاری را گرفت. هر منتقدی همدست صدام خوانده میشد، مگر نسبتی محکم با حاکمیت داشت. هزاران جوان عاشق ایران به خاطر دلبستگی به آرمانهای سازمان مجاهدین به دشمن ایران پیوستند. دهها هزار هوادار این وسط قربانی شدند.
صدها هزار ایرانی در جنگ با دشمن جانشان را دادند. برای دفاع از میهن، برای دفاع از آرمان. بسیاری از سیاستمداران کممایه در این سالها مایهدار شدند و ریشه دواندند. از برکت خون شهدای جنگ، گروه معدودی خون مردم را در شیشه کردند و قدرت گرفتند.
سالها آروز میکردم صدام اعدام شود، ولی این اعدام نجات او بود نه مجازاتش. دلم میخواست اندکی اثر گاز خردل را تجربه میکرد. دلم میخواست میفهمید شهدای شیمیایی جنگ ۸ ساله که هنوز هم دارند شهید میشوند، چه کشیدهاند، بر خانوادههایشان چه رفته...
دلم میخواست میفهمید موجی شدن یعنی چه؟
دلم میخواست این هدیه مرگ به او را به این راحتی تقدیمش نمیکردند. دلم میخواست ترس کسانی را که پسرانش جلوی شیرهای گرسنه باغوحش بغداد میانداختند را حس میکرد...
صدام باید به عنوان یک نماد خشونت مجازات میشد. آیا قرار است کسانی که نسلی را بدبخت کردند و نسلهای متمادی را افسرده، به این راحتی بمیرند؟ شاید لطف خدا چیزی است که ما از آن سر در نمیآوریم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دیروز بعد از ظهر برای من واقعا به یاد ماندنی بود. همان نشست کوتاه دو ساعت و نیمه آنقدر گرم و با حرارت بود که حد ندارد. بحث از همه چیز بود و همه جا، از شهر ونکوور تا آسیبشناسی وبلاگهای فارسی و ...
خلاصه از اینکه آمدید و توانستم به شما آشنا شوم، خیلی خوشحالم!ٓ منت گذاشتید.
سپاس
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ساعت ۳ بعد از ظهر: عروس رفته گل بچینه!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دوستان عزیز، اگر اتفاقی نیافتد و مثلا اتوبوس ما را ندزدند یا اسکایترین را باد نبرد، یا"سیباس" را غرق نکنند و یا ...فردا ساعت ۳ بعد از ظهر به بعد در خدمت شما خوهم بود.
محل:
کافه بلنز، تقاطع رابسون و بورارد، از ساعت ۳ تا ۶
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ابوالفضل رئیس جمهور میشود؟ دفتر حزب مشارکت در استان اردبیل با "ابوالفضل" ببخشید، حسین رضازاده تماس گرفته و از او برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری دعوت کرده، ولی او گفته است که از "رایحه خوش خدمت" و "ائتلاف اصولگرایان" نیز پیشنهاد گرفته و باید قیمت را بالا ببرند
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آقای
تاج دولتی نازنین هم وارد بازی شد! منتهی با بازی شب یلدا اولین پسترا ثبت کرد! چه باحال.
محمد تاجدولتی یک روزنامهنگار تحصیلکرده ساکن تورنتو است و میتواند به خیلی از ما اصول کار ادیتوریال را بیاموزد. وجودش مغتنم است، همانطور که وجود
فرید سیبیسی برای آموزش امور فنی کار، که او هم البته مدتی است بلاگر شده. در ضمن فرید باز هم دارد برنده میشود! مبارک! لیاقتش را دارد و باید هم ببرد! از فرید نکات زیادی بخصوص در رابطه با کار رادیو و استفاده از نرمافزار صوتی آموختهام که باید باز هم بیاموزم.
ورود ایشان را شادباش میگویم و آرزومند پرکاری ایشان در حوزهای که کارشان است؛ رسانه.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ای بلاگرهای نازنین ونکووری، آیا جمعه صبح یا ظهر در کافه بلنز، تقاطع بورارد ورابسون حالش را دارید که قهوه مهمان رادیو زمانه باشید؟ حالا شیرینی دانمارکیاش هم روی چشم ما!
اگر هستید، لطفا ایمیل بزنید به : nikahang@gmail.com
چاکراتیم
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
این عکس به هزار و یک دلیل سانسور شد! چشم افشین جان!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

داش نیکان

چهار نخاله

سه نخاله در منزل افشین

نیکان در حال چشمچرانی. احتمالا دارد به نقطه طلایی آنجلینا جولی مانندی توجه میکند!

دختر ایرانی-مکزیکی آشپزباشی در کنار صاحب رستوران که لبنانی است

یک رستوران سر کوچه افشین
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اولا خواب من بسیار تخماتیک است! ساعت ۳-۴ صبح بیدار میشوم و خوشبختانه از امواج وایرلس بیکار همسایهگان چیزی هم نصیبم میشود.
صبح هم با علی راه افتادیم سمت مرکز شهر و در یک کافه فایل صوتی میرزا محمود را را برای رادیو زمانه چک کردیم و پس از تاییدات کیفی، در وبلاگ کلاغستون گذاشتیم وبعدش اخبار را اندکی جستجو.
دیروز به قول اینجاییها "باکسینگ دی" بود و ملت برای خرید اجناس مورد علاقه با قیمتی پایین به فروشگاهها حملهور شده بودند. میتوانستی امت همیشه در صحنه ایرانی را هم ببینی که از این صف به آن صف میرفتند تا لباسی خوش مارک به کف آرند و به غفلت نخورند.
تا دلتان هم بخواهد عکس انداختم، و خوشبختانه باران هم نمیآمد، ولی امان از هوای بیآفتاب.
دم ظهر هم تشخیص دادیم که "سیرز" چه فروشگاه خوبی است برای امور دفعیه!
حدود دو بود که رسیدیم به کتابخانه مرکزی شهر که از آنجا کار "روزآنلاین" را بکشم و بفرستم، که دیدیم بسته است. حضرت سبوکی با ریاست مربوطه هم که صاحب خودرویی هستند و دارند با قوانین راهنمایی و رانندگی شهر آشنا میشوند بعدا به من و علی در کافهای دیگر پیوستند و بعد از پایان کاریکاتور کشی برای روزآنلاین، رسیدیم دیدیم یک گاو گنده فلزی دم درب قهوهخانه است که با آن عکس انداختیم که احتمالا از آن گاو قابل تشخیص هستیم!
بعد هم ناهار را راس ساعت ۵ بعد از ظهر خوردیم در دکانی که آشپزش دختری نیمه ایرانی-نیمه مکزیکی بود بسیار بامزه و صاحب مغازه هم لبنانی بود و برای آشپزباشی دنبال شوهر میگشت که البته با عرض شرمندهگی ما متاهل بودیم(هر سه ما)، در ضمن خانم سبوکی هم آنجا حاضر بود و نمیشد از افشین مایه گذاشت!
شب هم مهمان استاد سبوکی بودیم که در شرق ونوور نرسیده به تورنتو خانه گرفته است و هر چه میرفتیم نمیرسیدیم. یاد مرحوم علی مریخی افتادیم که از بس خانهاش از تهران دور بود میگفتیم در شمال شهر قم خانه گرفته. البته خانهشان بس گرم و دلنشین بود و با راهروهایی مثل فیلم "شاینینگ" کوبریک و ما همانطور دنبال جک نیکولسون همراه با تبرش میگشتیم.
شب هم جای شما خالی خورشت سبزی مخصوص خوردیم که دست آشپز مربوطه درد نکناد. استاد سبوکی هم شاهکارهای جدید سهبعدی خود را بر روی مانیتور نشانمان دادن و از جمله چهره سه بعدی دیجیتال خودشان را که به غایت اصلاح شده بود و عمل جراحی پلاستیک.
اندکی هم ایشان به طول دماغ ما خندید که فکر میکنم ناشی از تحریک شدهگی نبودد! ما هم به شباهت بینی ایشان با طوطی که مایه مسرت گشت! از قدیم و ندیم ما دو نفر با مشاهده یکدیگر نمیتوانستهایم مثل بچه آدم ساکت بنشینیم و تا ساعتها خندیدهایم! که تا ابد پاینده باد!
آخر شب هم متوجه شدیم که اگر به موقع به اتوبوس نرسیم، شآید چند روز دیگر به ونکوور و خانه برسیم که با عرض پوزش از صاحبخانه تا ایستگاه دویدیم.
تا به خانه علی هم رسیدیم، بنده بیهوش شدم و طبق معملول ساعت ۴ هم بیدار شدم!
الان هم راه بیافتم و برسم به برنامه کلاغستون!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آقایی که شما باشید یا برای خانمهای محترم،خانمی که شما، دیروز صبح ساعت ۴ صبح پا شدم و مطالب رادیو را نوشتم، آنهم با اخبار نیمبندی که از طریق ارتباط وایرلس یک همسایه بیچاره بدست آوردم. یک صبحانه ملس با نان سنگک که میترا ما را اطعام مساکین نمود، زندهمان کرد با علی رفتیم یک استارباکس که از اینترنتاش استفاده کنیم برای فرستادن فایل صوتی سنگین به رادیو زمانه، از شانس ما ستارباکس هم تعطیل بود، ولی خوشبختانه دزدی وایرلسی به دادم رسید و از خط یک همسایه آنجا کمال بهرهبرداری انجام گرفت!
همانجا زنگ زدم به دوست نادیدهای که کامنت گذاشته بود و مرا با دیگری اشتباه گرفت و گفت که آقا، ویزایت برگشت خورده. گفتم چی؟ گفت اپلیکشنت مشکل داشته! گفتم اخوی بیداری؟ بعدا کامنت گذاشت که مرا بادیگری اشتباه گرفته چون شماره موبایل من تورنتویی است و ...نتیجه اخلاقی اینکه در صبح کریستمس نباید ساعت ۹ به کسی که شب قبلش احتمالا آبشنگولی خورده زنگ بزنی! مجرب است!
ساعت ۹ و نیم هم با افشین قرار داشتیم که همراه ریاست محترمهاش آمد. افشین یکی از دوست داشتنیترین مردان گوش به فرمان دنیاست و از او سربه راهتر هم پیدا نمیشود. یک مرد ایدهآل و تنها نقطه ضعفش همانا شیرازی بودن است! هه هه هه. امروز فحشم میدهد!
جای شما خالی رفتیم اندکی داونتاون گردی در شهر تعطیل و بعدش هم با یک قایق گنده رفتیم به شما ونکوور و بعد از اندکی عکاسی و ولگردی، یک نهار ایرانی خوردیم از نوع "یاس".
هوا هم بشدت لطیف بود. چند تا علیا مخدره خوشگل هم مشاهده فرمودیم که متاسفانه در فاصله نزدیک بودند و با لنز تله(که اندکی تحریک کننده به نظر میَید، نمیشد حواسشان را متوجه خودم کنم تا در عکس بیایند!).
بعد هم با بچهها برگشتیم خانه علی و در خدمت جماعت سریعا کاریکاتور روز را کشیدم و با معجزاتی فرستادم به فرنگستون. بعد از شام هم که دست میترا خانم درد نکند جلوی تلویزیون آرام آرام چشمان مبارکمان سنگین شد.
ما هم که خوابمان گرفته بود، ساعت هفت و نیم بیهوش شدیم و ساعت ۳ صبح با یک خواب مسخره زمینشناسی بیدار شدیم! خواب دیدم برای پایاننامهام دنبال یک استاد استرالیایی هستم که متخصص "زئوپلانکتون"های ائوسن است و مرا در نشان دادن ارتباط "تشکیلات جهرم" و دولومیتیزاسیون مشابه آنجا با سازندهای همزمان از روی نمونههای میکروفسیل در اندونزی، جاوه و مناطق دیگر گندوانا کمک خواهد کرد! خواب از این شکنجهبارتر؟ از هر چه خواب در باره زمینشناسی متنفرم! از کابوس بدتر است!
الان هم به لطف خط وایرلس بیکار یک همسایه که احتمالا در ۲۰۰ متری زندگی میکند دارم میبلاگم.
قلمی شد در ساعت سه و ۴۵ دقیقه صبح به وقت بریتیش کلمبیای غربی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
بابا این شهر شما چقدر خیسه!
مردیم!
البته آدم موقع راه رفتن در باران یاد جین کلی میافتد و رقص در باران(جون عمهام-دختر عمه جان، نارعاحت نشو، کلی گفتم!!).
من الان در نزدیکی دانشگاه SFU منزل یکی از دوستان خوبم هستم و خوشبختناه چون نیمه شبها میشود راحتتر از امواج وایرلس ملت کش رفت، بیدار شدهام و کارم را دارم میکنم!
امروز هم به امید خدا با همکاران قدیمی دور هم جمع میشویم و گپی و گفتگویی و یادآوری خاطرات و جاخالی دوستان قدیمی.
عزت زیاد با این شهر بارانیتان! آدم یک جوری افسرده میشود بابا!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

اگر واقعا نذر کردهاید که خاطرات دوران کودکیتان زنده شود و اندکی مشتبازیهای دهه هفتاد و هشتاد سیلوستر ستالونه را ببینید، حتما پولتان را حرام کنید! نمیدانم تا حالا این بابا چند تا تمشک طلایی برده، ولی حیف است برای این یکی نگیرد.
دوم، رابرت دنیرو هنرپیشه بسیار بزرگی است، و کارگردانی معمولی! البته داستان فیلم خوب بود، آنجلینا هم داشت، اندکی هم به ماجرای باشگاه مخفی "جمجمه و استخوان" دانشگاه ییل پرداخت که بسیاری از جماعت سیاسی حاکم آمریکا عضو آن هستند.

فیلم در باره تولد سیآیا بود و ماجراهای کنترل فعالیتهای روسها و فعالیتهای آنها برای کنترل آمریکاییها. باز هم توضیح اضافه که عدم رعایت اصول ایمنی کار دست آدم میدهد.
انگار باید برای دیدن یک فیلم خوب باز هم صبر کنم!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
الان از خواب پریدم. داشتم در خواب یک بلاگر محترم را به قصد کشت میزدم. آنقدر سیلی محکمی زدم توی گوشش که از صدایش بیدار شدم!
خوشبختانه خواب بود، ولی میدانم اگر آن سیلی را در عالم واقع به او زده بودم، بیهوش میشد.
راستی برایتان گفتهام یک بار جان کسی که میخواست خودکشی کند را با یک سیلی تقریبا نجات دادم؟
وقتی گفت میخواهد برود خودکشی کند و اندکی هم جدی بود، چنان توگوشی محکمی به او زدم که بیهوش شد، و حالا من ترسیده بودم که نکند خودم کشته باشمش! طفلکی کلی طول کشید تا عقل و هوشش سر جایش بر گردد، و من هم نفس راحتی کشیدم که به جرم قتل با "سیلی" دستگیر نشدم و مجازات!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
خدا از سر الپر نگذرد که ما را به این بازی "پنتاگونو" وارد کرد! حالا مساله این است که من هم نه نگفتم!
من رازهای نگوی زیادی دارم که نخواهم گفت! تا دلتان بخواهد، ولی چیزهایی هست که مدتها در مورد خودم فراموش کرده بودم و الان یادم آمد که بد نیست بازگو کنم! چون بدم هم نمیآید یک کمی ماجرا سکسی شود، سکسیهایش را میگویم!
۱- اولین بار که مجله پلیبوی دیدم ۶ سالم بود، و آن موقع در آمریکا زندگی میکردیم. از روی کنجکاوی وقتی با بچههای همسایه که آنها هم پدر و مادرشان دانشجو بودند و از کشورهای مختلف بازی میکردیم، به دخترها پیشنهاد دادم که لخت شوند و با دوربین اسباببازی از ایشان عکس بیاندازم و مقایسه کنم که آنها خوشگلترند یا زنانی که در مجله عکسشان چاپ شده. در این مورد بسیار موفقیت آمیز عمل کردم. سال ۱۳۵۶ در ایران هم همین بازی را سر دو تا دختر دیگر در آوردم، و بعد در کمال بدجنسی در لباسهایشان را برداشتم و بردم، در زیرزمین را هم قفل کردم، تا دیگر شکایت مرا به مادرم نکنند(قبلا شکایت کرده بودند و یک تنبیه مفصل شده بودم). چند ماه بعدش وقتی فهمیدم بچه مسلمونها این کارها را نمیکنند، چند شب گریه کردم و دعا خواندم تا بلکه خدا مرا ببخشد. میشود به گذشته بازگشت؟
۲- سال سوم دبیرستان برای طرح کاد به اتاق عمل ارتوپدی رفتم. آنهم به دستور پدرم. لابد میخواست پسرش استعدادش شکوفا شود! از نکات بارز اتاق عمل هم این بود که مریضها را باید لخت میکردیم و بعد موضع عمل را با ساولون و تنتور ید و الکل شستشو. حالا اگر دختر ته کوچه مقابل که هم سن شماست لگن خاصرهاش بشکند و بیاورندش نزد دکتر شما و عمل جراحیاش همان روزی باشد که شما برای طرح کاد بیمارستان هستید چه حسی دارد؟ خدایا مرا ببخش!
۳- سال ۱۳۶۰ در نورآبد ممسنی بودیم و من در ده به مدرسه میرفتم. یکی از تفریحاتم مارگیری بود. یک بار اشتباهی به جای یک مار باغچه که سمی نیست یک مار سمی گرفتم. وقتی دندانهایش را دیدم فهمیدم چه غلطی کردهام. البته کوچک بود. حالا مار دستتان باشد و گردنش را گرفته باشید، شاشتان هم بگیرد. اگر مار مرا نیش میزد و زنده میماندم، پدرم حسابی حالم را جا میآورد! چون مارگیری را ممنوع کرده بودند-آن هم داستانی دارد- اگر شلورم خیس میشد، نمیتوانستم بهانه بیاورم چون با رودخانه هم فاصله داشتم، به کنار باغها هم نمیتوانستم بروم و مار را رها کنم، و بعد از شر ادرار خلاص شوم. میترسیدم مار را هم پرتاب کنم،... لابد انتظار دارید بگویم با شلوار خشک رسیدم به ده خودمان؟
۴- ظاهرا در کودکی یک سگ به من حمله کرده و به همین خاطر سالها از سگ میترسیدم، در سال ۶۷ وقتی عمویم که همسایه طبقه پایینی ما بود یک سگ آلمانی گرفت، تمام تلاشم را کردم که ترس را خودم دور کنم. برای جلب نظر دختران گیشا هم بد چیزی نبود! حال ما سگ را بردهایم تپه گیشا، یادمان رفته یک گله سگ ولگرد آن بالاست، و از آن بدتر سگ عموی ما هم ماده است. وقتی ۲۰-۳۰ تا سگ نر آمدند دو ما، من از سگ زبان بسته خواستم که واق واق کند و آنها را برماند، این دختر خجول تا آن موقع این همه مرد ندیده بود و نزدیک بگوید آقایان به نوبت! حالا ماجرا برعکس شده بود، به جای آنکه آن سگ مراقب من باشد، من باید حواسم را جمع میکردم که هیچ کدام از آن سگها ترتیب این یکی را ندهند، از سگهای ولگرد هم میترسیدم!
۵- بزرگترین آرزویم در کودکی این بود که خلبان نظامی بشوم. وقتی فرصتی داشت فراهم میشد که طرح کاد کلاس اول دبیرستان را در پایگاه شکاری شیراز بگذرانم، پدر و مادرم از عمو پدرم که خیلی از او بزرگتر نبود خواستند رای مرا بزند. و بعد هم معلوم شد که باید رضایتنامه میگرفتم، و خانوادهام هم رضایت نمیداد. آرزو داشتم دروازهبان بشوم، باز هم ممانعتهای خانوادهگی. میخواستم نوازنده پیانو بشوم، پدرم مرا به زور فرستاد کلاس خوشنویسی. میخواستم روزنامهنگار ورزشی بشوم و شده بودم جمع آوری کننده اطلاعات وزرشی و خریدار درجه یک مجلات وزرشی، پدرم خرید آنها را هم ممنوع کرد ومن هم مجلهها را زیر شیروانی دبیرستان قایم میکردم. وقتی سال چهارم دانشگاه بودم و پدرم در نامهای نوشت که بعد از پایان تحصیل باید به شیراز برگردم و برای شرکت در امتحان فوقلیسانس رشته "آبشناسی" آماده شوم. این دفعه گفتم نمیگذارم جلوی آرزوهای مرا بگیرید! چون میدانستم باز هم باید تا آخر عمر گوش به فرمان باشم. نه گفتن به پدرم به معنای محروم شدن از خیلی چیزها بود از جمله پول! مادرم هم میخواست رای مرا بزند تا از تهران زن نگیرم! او هم پیشنهاد کرد ماهی کلی پول به من بدهد تا کلاس نقاشیاش را در شیراز اداره کنم! آز اینکه نگذاشتم آرزوی روزنامهنگار شدنم را هم به باد بدهند بسیار خوشحالم.
حالا من هم از ۵ بلاگر تقاضا میکنم وارد بازی شوند!
سهامالدین بورقانی،
معصومه ناصری،
یاسر کراچیان،
امید معماریان و
همایون خیری
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
سلام مجدد و تشکر بیکران از اطلاعاتی که برایم ایمیل شده یا در کامنتدونی آمده.
چند نفر بلاگر فعال در استان بریتیش کلمبیا داریم؟ منظورم البته ایرانی است که چه به انگلیسی بنویسد و چه به فارسی یا هردوانه. اگر قرار مداری بگذاریم در یک نقطه شهر برای گفتگو برای رادیو زمانه، هستید؟
ممنون میشوم نظراتتان را بدانم. اگر هم بخواهید که کامنتتان پابلیش نشود، میتوانید مثل بعضی دوستان تذکر دهید.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آدم خواب ببیند که "آنتونی هاپکینز" در نقش شاه ایران ظاهر شده و "فرح دیبا" شده مشاور فیلم، نشان خوردن غذای نّفاخ دارد و بس. به هر حال الان که از خواب پاشدهام دارم خوابم را مزمزه میکنم، راه رفتن در خیابانهای تهران، کنار جویهای پرآب شمیرانات هنگام بهار، رفتن به ورزشگاه آزادی و تماشای مسابقه فوتبال پرسپولیس از جایگاه ۳۰۰ تومانی سابق، دیدن موزهای از کارهای شاه و ساواک و ...
این لعنتی هاپکینز هم عجب لهجه جالبی داشتها!
خلاصه ماجرای فیلم عجیب و غریب خواب ما هم این بود که شاه نمرده! و آمده در تهران برای مجازات، به عنوان یک شهروند گمنام زندگی کند و مدتی مجبور است مثل نفتیها، پیت نفت ببرد در خانه خانه مردم! حال پیر شده و نمیتواند کار کند، ولی از حقوق بازنشستگی هم محروم است!
هر جای شهر هم که میرود خاطرات قبل از انقلاب را یادآوری میکند که مردم اینجا برایش هورا میکشیدند، و بعد در دوان انقلاب چه شده.
آخر فیلم فرح دیبا دارد او را روی برانکارد در طبقات مختلف آن موزه میگرداند تا یادآورز کارهای خشونت آمیز زیردستانش باشد که الان هم ادامه دارد، و اگر او این کارها را در دهههای ۴۰ و ۵۰ نمیکرد، خشونت علیه فعالان سیاسی در ایران نهادینه نشده بود.
نتیجه اخلاقی:
لطفا پیش از خواب ادویل سرما خوردهگی همراه با شیرکاکائو و عسل نخورید! در ضمن از خوردن ساندویچ فیله گوساله با سس تند خودداری کنید.
نتیجه غیر اخلاقی:
من به کلی یادم رفته آن قدیم ندیمها که خواب انجلینا و هنرپیشههای خوشگل را میدیدم، چه غذایی میخوردم! مطمئنا چلوکباب نبوده است!
نتیجه نوستالژیکی:
مثل سگ دلم برای کوچه پس کوچههای شمیرانات تنگ شده! دلم هم برای داد و فریاد در ورزشگاه آزادی علیه استقلال و به نفع پرسپولیس به همچنین!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
من چون میدانستم امشب سر کار نمیروم، در خانه حسابی پلاس بودم و خوابم هم نمیبرد. این سرماخوردهگی هم که حسابی پکرم کرده بود. نشستم مثل بچه آدم فیلم دیکتریسی را که سالها بود میخواستم ببینمش تماشا کردم. بعدش هم بیهوش شدم تا ساعت ۸ و خوردهای که دوستی زنگ زد.
واقعا فکر اینکه فقط در خانه بنشینم و از خانه کار کنم مغزم را درسته نابود میکند(اگر تا کنون نابود نشده باشد!).
اگر خدا بخواهد هفته آینده میروم غرب کانادا و دوستان قدیمی را میبینم. میخواهم چند روزی واقعا استراحت کنم. ۹ ساعت کار شبانه به علاوه ۷ ساعت کار روزانه اندکی کشنده است!
فردا تجمعی برای حمایت از کارگردان ایرانی ارمنیتبار، لوون هفتوان برگزار میشود که دولت کانادا میخواهد اورا برگرداند به ایران. برو بچهها دارند جمع میشوند و امیدوارم کار این هنرمند خوشذوق و مهربان درست شود و همینجا که راحت است بماند.
فردا شب اگر بلیت گیرمان آمد باید برویم هم "راکی" را ببینیم و هم "چوپان خوب" کار اخیر رابرتدنیرو را که حتما هم چون انجلیناجان درش بازی میکند دیدن دارد!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آیا کسی میداند بهترین
نقاط داغ! برای از استفاده از اینترنت بدون سیم کجای شهر است؟ من باید از روز دوشنبه از آنجا برنامه رادیو را بفرستم!
در ضمن میخواهم یکی دو برنامه با هموطنان ساکن ونکوور بگذارم برای درک تفاوتهای زندگی و درسی و اجتماعی این طرف کانادا با آن طرف.
ممنون میشوم اگر راهنماییام کنید.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دیروز خیلی حالم خوب بود!؟ تمام و غم و غصه روزگار هم روی سرم، سرما هم خورده بودم. حالا برای کلاغی حرف زدن باید شونصدتا برداشت مختلف میکردم بدون سرفه.
دیشب سر کار رسما از حال رفتم، و با تلفن یک خبررسان بیدار شدم. گمانم ربع ساعت بیشتر نبود، ولی "ولو" شده بودم.
صبح که رئیسم قیافهام را دید راهی خانهام کرد و حالا باید نگران امشب بود که کدام بخت برگشتهای باید جای من کار کند. برای کسانی که شیفت روز کار میکنند، تغییر زمان کار شکنجه است!
الان هم افتادهام و دارم خبرها را ورانداز میکنم(با برانداز اشتباه گرفته نشود!). ولی کو حال کار کردن!
هفته دیگر اگر خدا بخواهد میخواهم مدتی کار نکنم و به قول شیرازیها "خستهگونی" بخورم! این اصطلاح را سالهاست نشنیدهام و یادم رفته بعدش چه فعلی به کار برده میشد! به هر حال باید بنشینم و کار کنم و بدون سرفه ضبط...واویلا!
از آن سختتر زنگ زدن به خالهام است که تلفنش هنوز دست پسرش است و باید به او تسلیت گویم...و هزار و یک توضیح که چرا نمیتوانم ویزای آمریکا را بگیرم و برای تشیع جنازه به نیوجرسی بروم. این یکی سختترین کار دنیاست!
اوفیش، مدتها بود درد دل( یا به قولی درد و دل) نکرده بودم!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
قبول دارم که در بسياری از اوقات، اقدامی راديکال میتواند يک حرکت منطقی دموکراتيک را فلج کند، ولی نمیتوانم بپذيرم که کوتاه آمدن سران جبهه اصلاحات در مقابل تقلب وسيع انتخاباتی اخير، کمکی به حال تحولخواهان باشد.
يک گزاره بسيار ساده داريم: بر اساس شواهدي، در انتخابات تهران تقلب شده است. ناظران را از سايتها بيرون انداختهاند و در بعضی سايتها هم بعد از چند روز سر و کله ۵ صندوق جديد پيدا شده. به ادعای تعدادی از نظران، گروهی روی جاهای خالی برگههای راي، اسامی ديگران را نوشتهاند و ...
گزارههای پيچيدهتری هم دارم، مثل تغيير سياستهای وزارت کشور در انتخابات اخير.
وقتی خاتمی و کروبی اولش داغ می کنند و بعد آرام میگيرند، چه برداشتی میکنيد؟ هارت و پورت و بعدش هم سازش؟ کروبی که پارسال شکايتش را به وزارت کشور خاتمی برد و موسوی لاری هم کاری نکرد، و مقدمات جدا شدن شيخ مهدی از مجمع روحانيون فراهم شد. اعتماد ملی به نحوی ثمره همان کوتاهی است.
حالا هر دو اولش معترض می شوند و بعدش نتايج را قبول می کنند و آخر سر خاتمی می گويد که خبری نيست، حالا کاممان را تلخ نکنيم...۲۸ ميليون نفر شرکت کردهاند و ...
اولا، وقتی برخورد محکمی صورت نگیرد، چه بسا انتخابات مجلس هم بدتر از این باشد. ریاست جمهوری هم بدتر از بدتر. سالهاست از همین چیزها مینالیم! سکوت مصلحتآمیزی که کار را به اینجا کشانده است. از ماجرای پیگیری قتلها بگیرید تا کوی دانشگاه و تعطیلی مطوعات و اصلاحقانون مطبوعات و دستگیری ملیمذهبیها و...کمی بیشتر دقت کنیم! آیا همین مصلحتگراییها دایره آزادیهایمان را فراختر کرده یا بیشتر بسته است؟ نفسمان بند نیامده؟ آیا زیاد شدن فاصله مردم با اصلاحطلبان ناشی از بیعملی و حرافی بیثمر ایشان نیست؟
الان در تهران به اين بزرگي، بر اساس آماری که احتمالا خيلی هم راست نيست، ۳۵٪ واجدين شرايط شرکت کردهاند و سهم اصلاحطلبان عملا از يک سوم کمتر است. آيا راهبردی برای نشان دادن توانايیها وجود دارد يا اصلا حرف زدن از راهبرد کاری بيخود است؟به گمانم وزن خاتمی بيشتر از اين حرفهاست و اگر میتواند تغييری بوجود آورد، سکوت و مصلحت انديشی چاره درد نيست.
اين همان چيزی است که اصلاحات اميعدوار کننده سالهای ۷۶-۷۷ را به زنده به گور کرد.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
تقلب توانگر کند مرد را آقای هاشمی و آقای کروبی و آقای خاتمی رفتن پیش مقامات نظام اعتراض نسبت به تقلب. عامو همه چی ما تقلبیه! سازندگیمون که تقلبی بود، مردمسالاریمون تقلبی بود، اصلاحاتمون هم تقلبی بود، ازادی بیانمون تقلبی بود...توی مملکتی که همه چیزش تقلبیه، میخواین انتخاباتش تقلبی نباشه؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید