یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسالت و رسانه​های مشابه، حرام است
Saturday, April 30, 2005
حیف
امروز یکی از سخنرانان تند راست در دانشگاه تورنتو جلسه دارد و من نمی توانم آنجا باشم! اگر هم برسم، کمی دیر خواهد بود. علیرضا پناهیان که مدرس حوزه و دانشگاه هم هست از آن آدم‌های جالبی است که هرگاه روی صفحه تلویزیون می دیدمش، هوس تماشای فیلم‌های سیاه به سرم می زد(فیلم نُوار)...

به چند دلیل از اینکه جلسه را از دست می دهم ناراحتم. مهم ترینش ارتباط نزدیک او با آقای مصباح یزدی. من ۱۳-۱۴ ماه بعد از ماجرای "استاد تمساح" نامه‌ای به ایشان نوشتم و توضیح دادم که سو تفاهم پیش آمده ناشی از سهل انگاری من، موجب ناراحتی او و طرفدارانش شده است. از بابت آن سو تفاهم هم عذر‌خواهی کرده بودم. آقای مصباح هم در پاسخی خیلی خوب، برایم دعای خیر هم کرده بود...آن دعا با احضاریه‌ای که چند روز بعدش دریافت کردم اجابت شد!

بعدا به من و گروهی از دوستان ثابت شد که ماجرا فقط بر سرهمان کاریکاتور نبوده است، با اینکه تنها مورد مطبوعاتی سال‌های اخیر محسوب می‌شود که به تحصنی چند روزه و تعطیلی حوزه انجامید.

دلم می خواست از پناهیان بپرسم که وقتی شعار می‌داد و اعدام مرا طلب می‌کرد، اصلا خود کاریکاتور را دیده بود؟ دلم می خواست بدانم چند در صد متحصنین کاریکاتور مربوطه را مشاهده عینی کرده بودند؟ بنا به گزارش غیر رسمی یکی از مراکز اطلاعاتی، ۹۵% متقاضیان اعدام من در آن روزها، اصلا نمی دانسته‌اند ماجرا چیست! و از آن بدتر، کاریکاتوری که در روزنامه‌ای با تیراژ ۴۰-۵۰ هزار چاپ شده بود،در بیش از میلیون نسخه-فتوکپی- در سطح کشور انتشار یافت، آنهم با تفسیر خاص آن روزها.

یکی از روحانیون برجسته چناح راست به من پیشنهاد کرد که ناراحتی پیش آمده را از دل آقای مصباح در آورم. من هم مانده بودم که اگر به دفتر ایشان سر بزنم، زنده خارج نخواهم شد! در فروردین سال ۸۰ در مسافرتی زمینی که قم نیز در مسیرمان بود، خواستم بدانم که محل مدرسه آقای مصباح کجاست؟ شاید اگر خودم را فرد دیگری معرفی می کردم یا یک نفر پارتی با خودم می‌بردم، اتفاقی نمی‌افتاد.از عابری که قیافه اش خیلی هم به جماعت انصار حزب‌الله می زد، نشانی را پرسیدم... در جواب گفت، مدرسه"استاد تمساح " را می‌گویی؟ فهمیدم چه گند عظمایی زده ام!
به مجرد بازگشت به تهران، نامه را فرستادم و شک داشتم که جواب مثبتی بگیرم.
چند دقیقه بعد، جواب نمابر من آمد، و تلفنی هم با مسوول دفتر ایشان صحبت کردم...

الآن کل ماجرا به تاریخ پیوسته، ولی در بازجویی‌ها هنوز پیگیر ماجرا هستند که آیا اسرائیلی‌ها این سوژه را داده اند یا آمریکایی‌ها؟

خلاصه حیف که جلسه امروز را از دست می دهم...
زمانی برای مستی طرفداران کاندیداها
خصلت انتخابات و مبارزت انتخاباتی همین است که از چند ماه مانده به روز رای گیری، کاندیداها و طرفدارانشان دور هم جمع می‌شوند و جلسات مختلفی برگزار می کنند و از هر دری سخنی می گویند...همه در جستجوی فردی صالح هستند تا فشار روزگار را از دوششان بردارد و فردایی روشن نویدشان دهد...

آه او چقدر هوشمند است...آه چقدر مشاورینش عاقل و بالغ هستند...چقدر پاکی از سر و رویش می بارد...اگر او رئیس جمهوری نشود، پس چه کسی بشود؟

در بهترین حالت، از منتقد خوششان نمی آید، ولی تظاهر به جدی گرفتن حرف ناقدان می‌تواند طرفداران جوان‌تر کاندیداها را مجاب کند که با این گروه، رسیدن به سعادت ممکن می شود. اگر او نیاید دنیا از هم خواهد پاشید و ...

چرا فکر نمی کنیم که کاندیداها و تیم‌های فکری‌شان این همه سال کجا بوده‌اند؟ چرا بعدازاین همه سال، تازه به فکر توجیه عملکرد حزب و گروه خود افتاده‌اند؟ چرا نمی‌اندیشند علت دیرباوری بخش بزرگی از جامعه، تقصیر منتقدان نیست!

وقتی به رای آدم احتیاج دارند، چنان دوست داشتنی می شوند که نگو و نپرس...و ما آدم‌های درد کشیده تحقیر شده، نیازمند محبت هستیم...آه که چقدر مهربان می‌شوند...آه که چقدر آدم از وجودشان لذت می‌برد...نه، این دفعه دروغ نیست! خودشان گفتتند بعد از انتخابات به خواسته‌های شما توجه می‌کنیم...الآن در مقطع حساسی هستیم و نباید با صندوق رای خداحافظی کرد، اول، پای صندوق حاضر شوید و بعد اسم کاندیدایی که می‌دانید چقدر دوستتان دارد را درون سوراخ صندوق فرو کنید...

آه که چقدر این مستی لذت‌بخش است...باید مست بود تا نفهمی زیر پایت دره است...کاش بهمن قبادی فیلم جدیدی می ساخت.
دغدغه‌های یک تبعیدی
دلم می‌خواهد هر از گاهی بنالم، ولی فایده‌ای ندارد. همه‌اش چند بیت اول مثنوی را زمزمه می کنم...از نیستان تا مرا ببریده اند...گاهی دردت می‌گیرد، گاهی نیاز به یک همدرد و همدل داری، یک دوست که فقط یک دوست باشد، نه بیشتر و نه کمتر...با چراغ گرد شهر می‌گردی و ...

نمی‌دانم، آیا روزی خاتمی خواهد فهمید چه باید می کرد، و کجا باید می ایستاد؟ دور و بری های قدرت طلب او می‌دانستند کوتاه آمدن رئیس جمهوری چه نتایجی به بار می‌آورد؟ آیا فرار کنندگان از سوال‌های بیشمار، طعم تلخ دور افتاده‌گی را می‌دانند؟ آیا طعم تلخ در سلول ماندن اکبر را حس کرده‌اند؟ این هرم لعنتی قدرت چیست که همه را دچار آلزایمر زودرس کرده؟

The image “http://nikahang.persiangig.com/image/Journalists%20in%20Exile.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
بی‌صبرانه منتظر پایان رسیدن دوره خاتمی هستم، چه شنیده‌ام که می خواهد گفتگوی میان تمدن‌ها را گسترش دهد...از او خواهم پرسید که تا وقتی نمی‌توان درون تمدن خودمان حرفی زد، گفتگو کننده با تمدن‌های غریب نماینده کدام بخش از ماست؟ از او خواهم پرسید که نماینده مردم بود یا نماینده نظام؟ جلوی نظام نایستاد، جلوی مردم چه؟ از او خواهم پرسید....

صدای جوی آب شمیران را می شنوم. بوی نان سنگک، عطر بهار نارنج شیراز، بوی خاک...همه را در خواب می بینم و حس می‌کنم...هزاران چیز، هزاران دغدغه...هزاران فکر و خیال...

از بس خودم را سرزنش کرده‌ام، خسته شده ام...نه! من جانی نبودم، دزدی نکردم، فقط تند رفتم...آخر دراتوبان که باسرعت ۱۰ کیلومتر در ساعت حرکت نمی کنند که!

آقای خاتمی، هیچ وقت به تبعید نخواهی آمد...خمیره‌ات با قدرت عجین شده...سبک‌بال نیستی...نخواهی دانست چه بر بسیاری گذشته است...شاید بقیه نخواهند دردهایشان را بگویند، ولی من خود سانسوری بلد نیستم. به تو خواهم گفت...به تو و بادمجان دور قاب چین‌هایت نشان می‌دهم که طعم تلخ دورچیست...

از تو و کسانی که به جای گفتگوی تمدن، گفتگوی‌شان سراسر تملق است دل‌چرکینم، ولی متنفر نیستم...روزی روزگاری شاید در جایی بنشینیم و گپ بزنیم، نگران نباش، قهوه‌ات را من حساب می کنم...مهمان من باش...ولی می خواهم تلخ ترین قهوه دنیا را بچشی...قهوه‌ای که در مقابل بسیاری از تلخی‌ها شیرین‌تر از شهد است.

منتظر آن روز می‌مانم
یک تلفن باور نکردنی
بعد از ظهر رفته بودم دوچرخه سواری، که وسط خیابان این موبایل-به قول اینجایی‌ها "سل فون" زنگ زد...پیرمردی آن طرف خط بود...جری رابینسون...کارتونیست ۸۳ ساله آمریکایی، خالق شخصیت "جوکر" و "رابین" در کمیک "بت‌من". او سال‌ها طراح اصلی بت‌من هم بود. رابینسون سال‌ها جزو برترین کارتونیست‌های مطبوعاتی آمریکا و جهان نیز بوده است.
جری در سال ۱۹۷۸ سندیکای" کارتونیست‌ها و نویسندگان" را بنیان گذاشت، که من از سال ۲۰۰۱ عضوش بوده‌ام. سندیکا الآن با سندیکای "نیویورک تایمز" شریک شده است.

او چند روزی در تورنتو خواهد بود، و قرار است در مراسمی رسمی، جایزه‌ای به یکی از خالقان "سوپرمن" اعطا کند.
فردا مهمان او هستم...انشالله اتفاق بدی مثل زلزله و طوفان هم برنامه را به هم نمی زند...در ضمن چند تا از کاریکاتوریست‌های گردن کلفت کانادایی هم می‌آیند. برایان گیبل، پتریک کوریگان و ...
و اما گزارش تصویری میزگرد مستطیلی بلاگرهای تورنتو
اولا، دیروز بعد از ظهر، در قهوه خانه امپریالیستی "ستارباکس" معاشرت فرمودیم، ثانیا، جهت اطلاع دشمنان، عرض شود که در قهوه‌های آن هم هیچ گونه اثری از الکل یافت نشد!
و این هم عکس‌های دوربین بهمن کلباسی:
The image “http://nikahang.persiangig.com/image/2.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
من، بهزد بلور، مهدی جامی
The image “http://nikahang.persiangig.com/image/1.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
احتمالا من در حال خالی کردن عقده‌های خود کم حرف زدن بینی
The image “http://nikahang.persiangig.com/image/4.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
بهزاد، بهداد کاموری، فرید سی بی سی و دست ملکوتی سیبستان!
The image “http://nikahang.persiangig.com/image/5.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
مهدی جامی و دستش! صابره محمد کاشی هم قرار است بلاگر شود!
The image “http://nikahang.persiangig.com/image/6.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
بهزاد و سیبیل طلا
The image “http://nikahang.persiangig.com/image/7.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
سلیمان و بهرنگ فروغی
The image “http://nikahang.persiangig.com/image/8.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
سلمان و بهمن کلباسی
Friday, April 29, 2005
عکس‌های کاندیداها
اگر وقت اضافی دارید، سری به آلبوم تصاویر کاندیداها بزنید:
مثلا قالیباف، آدم خوش‌خنده، ناز، با تیپ خلبانی و ...

لاریجانی، دارد به چهره‌های ماندگار یا الباقی جایزه می دهد و منت سرشان می‌گذارد

عکس های کروبی که دیگر حرف ندارد! پشت مانیتور کامپیوتر که نشسته، معلوم است اینترنت خانه او فایر وال و فیلتر ندارد!!!

مهر علیزاده هم قیافه بازاریانی را دارد که وارد عرصه حکومتی شده‌اند:

معین هم که عکس‌هایش جان می‌دهد برای کار ما!

آلبوم عکس محسن رضایی در سایت او خراب است! این هم از فواید مدیریت خوب! کسی که نتواند یک سایت را مدیریت کند، وای به حال کشور! یک کمی هم به کاپیتان هادوک شبیه است!

عکس‌های توکلی مثل خودش محدود است!
T096.tif
احمدی‌نژاد، زیبای خفته جناح راست آنچنان جذاب است که نیاز به تعریف و جلب مشتری ندارد!عکس‌هایش را بزرگ‌تر گذاشتم تا به حمایت از او متهم شوم!!! در ضمن بخش تصاویر سایتش اندکی ناقص است!

آلبوم عکس دکتر ولایتی را فراموش نکنید!
نقد کاندیداها
به نظر من هیچ چیز به اندازه ایجاد فضای نقد نمی‌تواند به مردم در انتخاب یا عدم انتخاب کاندیداها کمک کند.معمولا اطرافیان نامزدها رابطه خوبی با منتقدین ندارند و سعی می‌کنند از طریق واسطه‌هایی، این جماعت مزاحم را خاموش کنند. بازی انتخابات در کشور ما ایرادهای فراوانی دارد. از جمله کوتاه بودن مدت مبارزات که وقت محدودی به نامزدها برای تبلیغ و منتقدین برای سوال کردن از آنها می‌دهد. بحث من اصلا مربوط به تخریب چهره‌ها نیست، پرسیدن سوال‌هایی است تا بدانیم آیا کاندیداها هنوز بر همان طبل قدیمی می‌کوبند یا با گذر زمان راه‌های جدیدتری یافته‌اند؟

در سه ماه گذشته منتقدین با پیام‌های"فعلا دندون رو جیگر بذار"، "حالا مگه حرف تو چه تاثیری داره"،"اگه این نیاد کی بیاد"،"از شما دعوت کردن بیای توی ستادشون"و ...به کرات روبرو شده‌اند.چرا؟

چرا؟ انگار روش ساکت کردن یا خریدن آدم‌ها بهترین راه رای جمع کردن است. الحمد‌الله بعضی از منتقدین منتظر چنین روزهایی بوده‌اند!

الان فرصت بسیار جالبی پیش رو است. بعضی نقدها و یا حمله ها را باید ثبت کرد و بعد از پایان رای شماری، به بررسی آنها پرداخت. دلم می خواهد این بازار نقد در تمام چهار سال بعد گرم بماند....
شایعات باحال
الآن که به خانه رسیدم، آفلاین‌هایم را چک کردم...مطلبم در مورد کروبی خیلی صدایش را درآورده! همچنین چند تا از مطالب قبلی در مورد اصلاح‌طلبان و خاتمی، اندکی اخوی ایشان را ناراحت کرده است...عده‌ای هم که می‌گفتند نیک‌آهنگ از طرف هاشمی، مامور خراب کردن اینطرفی‌هااست، بعد از کاریکاتور فائزه هاشمی، فعلا چیزی نگفته‌اند! یکی از بچه‌های حاضر در جلسه ستاد معین با روزنامه‌نگاران هم سخنان با مزه‌ای برایم تعریف کرد...

خلاصه، بازار شایعه داغ است...
سلام ما را به آقای کروبی برسانید و بگویید:
روندگان طریقت ره بلا سپرند- رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز
تفسیر:
آدم حسابی! تو که تحمل انتقاد و شوخی نداری، چرا وارد گود می‌شوی؟ و کسی که عاشق پست و مقام در دوران جدید است، شکر خورده اگر با یک کاریکاتور یا حرف اضافی از کوره در برود!
جای شما خالی بود
امشب با بهزاد بلور و مهدی جامی که از لندن آمده اند تا گزارشی در بارهُ ایرانیان مهاجر تهیه کنند، و گروهی از بر و بچه‌های بلاگر تورنتو میز گرد بامزه‌ای داشتیم. مهدی جامی از آن آدم‌های محترمی است که دلت بدجوری می‌خواهد سر به سرش بگذاری، و با اندکی بحث از پوسته محافظه‌کارانه‌اش خارج می شود...می‌دانستم در مواردی منتقد من است، و البته با توجه به نگاه خاص‌اش، غیر طبیعی نیست. ولی در میزگرد اصلا به اختلافات نپرداخت. بچه‌های بلاگر اینجا هم صحبت‌های خوبی می‌کردند. جای حسین درخشان خالی بود...

عکس های این جلسه که دستم بیاید، بیشتر برایتان خواهم نوشت...انشالله...
یکی به این دکتر معین رسوم نامزد بازی را بیاموزد
من مانده‌ام که این دکتر معین اصلا می‌داند دارد چه کار می‌کند ؟
وبلاگش را دیده اید؟ انگار سال‌ها چیزی در دلش مانده و می‌خواهد طبیعت ملوس و ماه‌اش را به رخ همه بکشد که چقدر ناز است، و با آن وبلاگش را پر کند، ولی نمی‌داند انتخابات ریاست جمهوری در پیش است!
بزرگ‌ترین عامل شکست جان کری در انتخابات آمریکا، عدم صراحتش بود. در حالی که مردم آمریکا می‌دانستند که جرج بوش از نظر فکری خیلی پایین تر است، ولی نهایتا بوش بازی را برد. چون یک مشاور نابغه داشت!
فکر می کنم معین را عده‌ای ابله ترانزیستوری احاطه کرده‌اند که اصلا امیدی به او ندارند!

شاید معین گول تعریف مهاجرانی را خورده:
دکتر معین و نیز دکتر رضا خاتمی از ادبیاتی بهره می‌گیرند که نسبتی نزدیک با صدای مردم دارد. بدیهی است که مراد از صدای مردم همان صدایی است که نسل جوان جامعه‌ی ما نشانه و نمودار آنند. صدای زلال و شفاف و صریح و پرهیز از واژگان یا مواضعی که مثل بازی با یخ چیزی در دست و ذهن شنونده نمی‌ماند.

و اماادامه ماجرا:
چرا اینقدر کشدار و طولانی می نویسد؟ مگر کسی نیست که مطالبش را حک و اصلاح کند؟ معین گفته که می‌خواهد به مردم نزدیک باشد، این ادبیات مردمی است؟ به قول نازلی سیبیل، من مثل شوفر تاکسی‌ها حرف می زنم، ولی آخر یکی از آن دستمال به دست‌ها که در ستاد دکتر معین کار می‌کند، دستمال "خدمت" را کنار بگذارد و مثل یک مرد به او بگوید که با این روش، کارش درست نمی‌شود.

صرف نظر از اینکه از مشارکتی‌ها دل خوشی ندارم و در مجموع فکر می کنم آدم‌های ناصالحی هستند، ولی دلم برای معین می سوزد! کاش حالا که الپر کارهای شکلی سایت را به جای خوبی رسانده، کسی محتوای آنرا اندکی دست می زد.
Thursday, April 28, 2005
نگاهی دیگر به قطع همکاری همشهری با گروه ایرانشهر
در کار مطبوعاتی، هیچ چیز بدتر از از دست دادن کار نیست. گروهی از همکاران سابقم کارشان را از دست داده اند و همه انگشت اتهام را به سران همشهری نشانه رفته‌اند. آیا این قطع همکاری اخراج بوده یا نه؟

چند سوال برای من وجود دارد:
۱-آیا پیمانکار با نویسندگان و همکاران صفحات ایرانشهر، قرارداد بسته بود؟
۲-آیا اعضا ویژه‌نامه، با روزنامه قرارداد داشتند؟ بیمه همکاران به چه صورتی پرداخت می‌شده است؟
۳-آیا پرداخت‌ها در ایرانشهر، منظم و بر اساس کارکرد افراد صورت می‌گرفته؟
۴-آیا بعد از این همه سال بی‌خانمانی در مطبوعات، همکاران محترم نمی‌بایستی دقت بیشتری در انتخاب محل کار خود می‌کردند؟
۵- قرارداد لایی همشهری، بعد از جدا شدن گروه "همشهری جهان" به سردبیری محمد قوچانی امضا شد، نقش کسانی که می‌توانستند این قرارداد را تمدید کنند، چه بوده است؟ چرا فردی مثل خسروقدیری که در سال ۸۲، از امضا این قرارداد سود برد، نمی‌تواند امسال در نگاه داشتنش موثر باشد؟
۶-گفته می‌شود که بعد از استقرار گروه ایرانشهر در همشهری، که از امکانات رستوران و نقلیه روزنامه هم استفاده می‌شده، چه مقدار از سهم قرارداد صرف این قبیل هزینه‌ها شده است که می‌بایستی صرفا بر عهده پیمانکار باشد؟
۷- گرچه بشدت منتقد گروه جدید حاکم بر همشهری هستم، ولی این قرارداد با همین گروه بسته شده است. و پیمانکار ملزم به راضی نگاه داشتن همین گروه برای تمدید قرارداد بوده، حال اگر مدیریت همشهری پس از پایان مهلت قرارداد در اسفند ماه، خواهان انعقاد قرارداد با گروهی دیگر باشد، آیا مساله سیاسی است یا می‌تواند بسته به عوامل و دلایل دیگری نیز باشد؟
۸- فرق اخراج با پایان قرارداد چیست؟ آیا اگر قراردادی دوساله داشته باشید و تمدیدش نکنند، اخراج شده‌اید؟ اگر قرار باشد دوسال به سربازی بروید، پایان خدمتتان را اخراج عنوان می‌کنید؟
۹- این چند خط را به نقل از رادیوفردا آورده‌ام:
شهرام فرهنگي:
طبق قانون كار اگر صاحبكار نمي خواهد با يك مجموعه اي كار كند، بايد از يك ماه قبل به آنها بگويد و از اين تاريخ به بعد ديگر با شما همكاري نمي كنيم كه اين بچه ها بتوانند دنبال كار جديد و برنامه جديدشان باشند.
آیا از مدت پایان قرارداد تا اول اردیبهشت، بیشتر از یک ماه نگذشته بود؟ چرا پیمانکار یک ماه قبل از پایان قرارداد به همکارانش اطلاع لازم را نداده است؟ چون امیدوار به تمدید آن بوده؟ پس وظیفه پیمانکار نسبت به اعضا گروه همکار چه بوده است؟
ادامه دارد
آن داروی تلخ تلخ تلخ-ابراهیم نبوی، BBC
... وی در حالی که معلوم بود از مزه دارو بشدت ناراحت است، گفت: فکر می ‌کنم بايد اين داروی تلخ را مصرف کنم. اتفاقی که مايل نبودم بيافتد، ظاهرا در حال وقوع است.
اصل مطلب
Wednesday, April 27, 2005
ارباب حلقه‌ها
الآن موقع نامزد‌بازی و رد و بدل کردن "حلقه" فرا رسیده است و همه به دنبال بهترین حلقه می گردند...مانده ام مرحوم "تولکین" چرا انتخابات و نامزدی را در کتاب‌هایش نیاورده بود...
The image “http://www.nnbh.com/tolkien.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

خلاصه بازی غریبی است...همه بدنبال قدرت هستند و همه فرشته صفتان اصولگرا و غیره در به در به دنبال حلقه قدرت می گردند...
کرسی شعر خوانی انتخابات
احتمالا با اصطلاح" ک...شعر" آشنایی کاملی دارید.
دوست ادیبی می‌گفت ریشه این کلمه،" کرسی‌شعر" خوانی است و در قرون گذشته در دوره‌های زمستانی آقایان رواج زیادی داشته که وقتی دور کرسی جمع می‌شده‌اند،در هنگام مشاعره، اشعار پرت و پلا می گفته‌اند.اگر راست باشد، که خیلی بامزه است و اگر هم نباشد، گردن گوینده...

در طول ۲۶ سال گذشته، بخصوص سال‌های اول انقلاب، با "کرسی شعر"های فراوانی در عالم قدرت مواجه شده‌ایم، ولی در سال‌های اخیر، شاعران، اندکی نوپرداز شده‌اند و یادشان بوده که "چرت و پرت" و "زارت و پورت" زیادی نباید گفت...

در این چند روز گذشته همه‌اش به قول انتخاباتی کروبی توجه کرده‌ام...آخر نمی فهمم این قول او را کدام صاحب نظری تایید کرده است؟ گیرم قیمت نفت بالا رفته و پولی اضافی روی دست دولت می ماند، آیا در صورت امکان پذیر بودن چنین پرداختی، دچار عوارض تورم ناشی از آن نخواهیم شد؟ به جای سرمایه‌گذاری و یا بازپرداخت بدهی‌هایمان، بیاییم و ماهی پنجاه هزار تومان بدهیم به افراد بالاتر از ۱۸ سال...

من فکر می‌کنم یک نفوذی در میان مشاورین حاج آقا باشد، گرچه که دارد انتقام سال‌های مدیریت کروبی را بر بنیاد شهید از او می‌گیرد! گیرم کروبی عقل درست و حسابی نداشته باشد، ولی آدمی نیست که به این راحتی"کرسی شعر" بگوید!

ماهی پنجاه هزار تومان..."ن" بده، نوبت آقای توکلی است...
وقتی همه ناتوان هستند!-امید معماریان
ما دراین چند روزه بعد از صحبت های کاملا ناشفاف وناراحت کننده آقای کریمی راد در عصبانیت به سر می بریم. آقای خاتمی گفته بود من درمانده ام ونمی توانیم برای شما کاری کنم. آقای شوشتری که وزیر دادگستری هستند گفتند کاری از دست من برنمی آید. آقای مهر پور هم که رییس کمیته نظارت بر قانون اساسی رییس جمهور هستند گفتند قادر نیستند که گزارش جلسه ما را منتشر کنند. آقای شاهرودی هم ظاهرا ناتوان ودرمانده هستند. حالا شما پیدا کنید پرتغال کنید پرتغال فروش را وبگویید حالا که همه اینها وخیلی های دیگر ناتوان هستند ودرمانده پس کی داره می چرخونه این چرخ را؟ با این وجود من درنهایت احترامی که برای آقای شاهرودی قائل هستم گمان می کنم اعتماد ما به آقای شاهرودی برای پیگیری بیهوده بوده است. ....
ادامه مطلب
Tuesday, April 26, 2005
یاد باد آن روزگاران، یاد باد
الآن نیمه شب است و دارم به سوژه‌ها و ایده‌های کاریکاتوری فکر می کنم...به طرح‌هایی که اگر در روزنامه‌ای می بودم ، می کشیدم و با سردبیر برای چاپش سرشاخ می شدم. مظلوم نمایی‌ها، قهر کردن‌ها، داد و بیداد‌ها...برای چاپ اثری که فکر می‌کنی حیف است از دست برود.

یاد روزهای اول کارم می افتم، در گل آقا، که باید با هزار دوز و کلک طرح و ایده‌ام را تحمیل مى کردم...

یاد دورانی می افتم که شاید بهترین دوران زندگی‌ام بود...
The image “http://www.hamshahri.net/hamnews/1376/760521/p12-1.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
در گل آقا هم کارها به نحوی هدایت شده اجرا می شد و از ده فیلتر می‌گذشت تا به چاپ برسد .همه چیز مثل چشم‌بندی و شعبده‌بازی بود. در جلسه‌های یک‌شنبه‌ها، عده ای دور هم جمع می‌شدند و از میان خبرها، سوژه و ایده در می‌آوردند. خدا سردبیر آن سال‌ها، فرجیان، را بیامرزاد که تخصص محشری در انتخاب بی‌مزه‌ترین‌ها داشت. در جلسه‌ای هم با مرحوم صابری، یکی را برای روی جلد بر می گزیدند و دو تا را هم برای پشت جلد...

چون من قوانین گل‌آقا را نقض کرده بودم و برای جای دیگری (همشهری) قلم می زدم، از کشیدن طرح روی جلد محروم بودم، تا اینکه در سال ۷۴، یکی از ایده‌هایم را به خودم سپردند تا روی جلد بیاورم. علی لاریجانی را کشیدم که دارد امواج ماهواره را با صافی، فیلتر می‌کند و برنامه‌های خط خطىٰ آشغال به خورد مردم می‌دهد. هنوز مجله روی دکه نیامده بود که صابری صدایم زد. کاریکاتور چاپ شده ام را به خودم داد، که در حاشیه‌اش و پشت آن برایم یادداشتی نوشته بود. صابری با قلم سبز رنگ خود چیزهایی نوشته بود که برای من حکم وصیت‌نامه‌اش را داشت. انگار وصیت کرده بود که چه کنم و چه نکنم...

بااینکه همیشه به سیستم کنترل شده گل آقا معترض بودم، نمی توانم بگویم چقدر خوشحالم که پنج سال اول دوران حرفه‌ایم را آنجا سپری کردم. کار کردن با کسانی که مجبور بودند استعداد خود را خفه کنند، ولی نشریه را به تعطیلی نکشانند، غنیمت بزرگی بود، همینطور درک حسادتی که مانع رشد جوان‌ترها هم می شد. سیستم محافظه‌کارانه ای که هم می خواست پیش‌رو باشد، و هم نمی‌توانست از حدی جلوتر برود.

سال پیش در این روزها، صابری آخرین لحظات دردناک عمر خویش را سپری می کرد. من از همه جا بی‌خبر، خوابش را دیدم، احساس عجیبی کردم...شماره تلفن خانه‌اش را به هر سختی بود به یاد آوردم و تماس گرفتم...کسی خانه نبود...روی پیغام‌گیر هم صدایی نا آشنا صحبت می کرد...نکند اشتباه گرفته‌ام؟ نه، شماره درست بود، صدا هم صدای دامادش بود...

آن روز و روز بعد همه‌اش در فکر روزهای "گل آقایی" بودم. خاطرات خوش و ناخوش. روز بعد خواندم که صابری در بیمارستان است...و دو روز بعد، صابری تمام کرده...

همیشه از اینکه به خاطر مسائل پشت پرده، حقیقت را پنهان می کرد، به او انتقاد می‌کردم...حتی با یک اخم خشک و خالی...می گفت: پسر! همین‌ها را هم تحمل نمی کنند! این جماعت(روحانیون سنتی) دنبال این هستند که طنز را "لغو" اعلام کنند و در مارا تخته! این‌ها کاریکاتور را تحمل نمی‌کنند...آن وقت به تو بر می‌خورد که فلان کارت سانسور می‌شود؟ اینها منتظرند تا ما را فاسق اعلام کنند...

هر وقت هم که کار اندکی سخت مىٰ شد، مجبور بود نامه‌ای از رهبر چاپ کند، یا نامه‌ای سرگشاده به او بنویسد که "ما مخلصیم"...
وقتی می‌خواست مجله را تعطیل کند، به نبوی گفته بود و نبوی هم به من. همان روز به او زنگ زدم و کلی گریه کردم...او هم دلداری‌ام داد. با آنکه همیشه منتقدش بودم، ولی می دانست که دوستش دارم، مثل پسری که از پدرش ناراضی است، ولی عاشق اوست.

صابری برایم نوشت که به کاری که می‌کنم اعتقاد داشته باشم...به همین دلیل ایده‌های دیگران را نمی‌کشم.البته از من خواست که آدم ‌ها را زشت نکنم، ولی زشتی درون آدم‌ها که دیگر دست من نیست! من با قلم ناتوانم، آنچه را می بینم می کشم.

دلم الآن بشدت برایش تنگ شد، و نتوانستم جند خطی به یادش ننویسم.
روحش شاد.
فارماکولوژی به روش جمهوری اسلامی
راستش من دارم گیج می شوم. آتش‌بس فقط با نوشیدن از "جام زهر" میسر می‌شود، مشکل سعید امامی با "داروی نظافت" رفع شد، "شوکران اصلاح" کار عبدالله نوری را ساخت و الآن هاشمی رفسنجانی باید"داروی تلخ" نامزدی انتخابات را سه بار در روز بعد از صرف غذا بخورد...

یاد لطیفه ای افتادم، مربوط به اول انقلاب...طرف به داروخانه رفت و پرسید: دکتر، شربت شهادت داری؟ دکتر هم گفت: نه مشابهش را دارم...شیاف وحدت کلمه...
Monday, April 25, 2005
شوفر تاکسی به نام کوثر-وبلاگ سیبیل طلا
...نیکان داره به همه از ما بهترون ها ميگه که بابا بيخيال لغات قلمبه سلمبه و تحليل های که فقط خودتون ميفهميد شين. من ميخواهم این مشروعيت الکی رو که معين و دار و دسته دارند روش سرمايه گذاری ميکنند رو به سؤال بکشم. مطمئن هستم که معين اگر انتخاب بشه این مشروعيت دوچندان ميشه و مشارکتی ها نه تنها هيچ کاری رو در بازی قدرت نميتونند پيش ببرند بلکه بدتر پررو هم ميشن...
اصل مطلب
ده سوال ف.م.سخن از دکتر معین
من عاشق سبک نگارش و نگاه استاد ف.م.سخن هستم.این را هم که الآن خواندم، کلی حال کردم!

ده سوال بي اهميت از آقاي دکتر معين

«الان مشارکتي ها در موقعيتي هستند که راي ندارند. اگر مي خواهند راي جمع کنند، بايد حرف بزنند و سوال ها را جواب بدهند...» آق بهمن

در راستاي فرمايشات فوق، اينجانب ف.م.سخن به عنوان يک شهروند درجه سه، به سهم خود ده سوال کوچک و بي اهميت مطرح مي کنم که اميدوارم جناب آقاي دکتر معين بتوانند به آنها پاسخ صريح و روشن بدهند. اطمينان کامل دارم که پاسخ هاي جناب دکتر کار انتخاب ايشان – و يا احتمالا کار ِ خودشان - را يک سره خواهد کرد:
ادامه
نگاه روز دو‌شنبه:بمناسبت پنجمین سالگرد ارتحال مطبوعات
khatamimatbuat11ts2ne.jpg
و پیش بسوی کاریکاتور سردار-دکتر خلبان قالیباف
اگر دستم به این احمدرضا درویش برسه...چنان کاریکاتوری ازش می کشم که حال کنه! البته دمش گرم! تیغ زدن ۵۰۰ میلیون تومانی قالیباف کم کاری نیست!
قالیباف تحت تاثیر مشورت‌های درویش رفتاری را از خودش نشان داده که علی لاریجانی هم شاکی شده است، ونکته در این است که قالیباف، این سردار مستبد، به حرف‌های مشاورینش توجه کرده است. چیزی نایاب میان جماعت رده بالای جمهوری اسلامی که فقط از مشاوران انتظار تملق دارند و بس...
الآن دارم روی کاریکاتور قالیباف کار می‌کنم...خیلی خنده نازی دارد، با آن چشم‌های وحشتناک باهوشش...خداوند به همه ما رحم کناد...
Sunday, April 24, 2005
تمام حقيقت كه نيست...!-امید معماریان
روزنامه ایران.....محمد سيف زاده؛ وكيل مدافع اميد معماريان، فرشته قاضى، مجتبى سميعى نژاد و عده ديگرى از متهمان پرونده وبلاگ نويسان با اعلام اين مطلب كه تاكنون هيچگونه رأيى در مورد اين پرونده به وى ابلاغ نشده است، افزود: بنده به عنوان وكيل عموم وبلاگ نويسان اعلام مى كنم مطلبى كه سخنگوى قوه قضاييه مبنى بر تبرئه وبلاگ نويسان به جز چهار نفر اعلام كرده اند را، گامى به جلو مى دانم. به لحاظ اين كه تخلفات صورت گرفته در اين پرونده را اعلام كردند. سيف زاده افزود: اما اظهار نظر سخنگوى قوه قضاييه نه تمام حقيقت است و نه اين كه آن را كافى مى دانيم، تمام حقيقت نيست....

جريان مشكوكي در اين ماجرا به چشم مي خورد. اينكه برادران صديق وصادق ساز از اعلام نام افراد ونوع تخلفات وجرم ها واين جور چيز ها پرهيز كرده اند را نمي توانم به فال نيك بگيرم. الحمدلله سال پاسخگويي گذشت و ظاهرا مثل همه چيز در همه اين سالها از سال همبستگي اش هم به مانمي رسد. ماهمچنان منتظريم ببينيم چه مي شود. ما همچنان در دوران ماقبل شفافيت به سر مي بريم وماقبل خيلي
چيزهاي ذيگر....شما نظرديگري داريد؟
وبلاگ امید
ادامه سوالات- این بار از معین
مشروعیت جمهوری اسلامی به آرای مردم است یا نه؟
در صورتی که مردم با اکثریتی قابل قبول به یک نامزد رای بدهند، رای باعث مشروعیت و قدرتمند شدن او می‌شود یا کل سیستم؟
اگر بر فرض ، معین تایید شود و رای بالایی بیاورد، چه ضمانتی برای اجرای برنامه‌های ادعایی‌اش دارد؟
مردم چه ضمانتی برای تثبیت خواسته‌هایشان دارند؟ چگونه و از چه طریقی خواهند توانست خواسته‌هایشان را از معین و قوه مجریه طلب کنند؟
وقتی خاتمی نتواند مطبوعات را از محدودیت خارج کند و فعالان سیاسی را آزاد، آیا معین چنین قدرتی خواهد داشت؟
اگر معین به قدرت رسید، با مجلسی که اکثریتی مخالف و قدرتمند دارد، چه می‌تواند بکند؟
اگر معین به قدرت رسید، چه ابزاری برای مهار قدرت تندروهای سپاه و کسانی که دنبال غنی‌سازی اورانیوم هستند، دارد؟
اگر معین به قدرت رسید، چه ضمانتی برای شفاف کردن قراردادهای نفتی، سد سازی، خودروسازی و...به جامعه می دهد.اگر معین متوجه شد که یارانش، در سال‌های گذشته سو استفاده‌های کلانی کرده‌اند، آیا می‌تواند آنها را به محاکمه بکشاند؟
بر اساس قانون اساسی، رئیس قوه مجریه توان اجرای خواست ملت را دارد یا حد اکثر می تواند به مردم قول بدهد که سعی خودش را می کند؟
اگر معین کاندیدای مشارکت باشد و رئیس حزب معاون او، اگر بخواهد مخالف خواست حزب عمل کند، چه خواهد شد؟
آیا تنها راه جلوگیری از شکست اصلاحات، رای دادن به معین است؟
آیا گروه همراهی کننده معین کارنامه مثبتی در حفظ روند اصلاح‌طلبانه داشته‌اند؟
آیا مردم باز هم تحت تاثیر تبلیغات ظاهرا اصلاح‌طلبانه قرار می‌گیرند؟ یا به کسانی که ارزش رای آنها را ندانستند پشت می‌کنند؟
بد یا بدتر-۱
این بحث انتخاب میان بد و بدتر هم ماجرای بامزه ای شده است.
داشتم الآن داشتم با بهمن کلباسی صحبت می کردم...می گفت این وبلاگ تو به مرکز صرفا ضد مشارکت تبدیل شده...اگر راست می گویی برنامه تو برای انتخابات چیست...تو فقط یک سری سوال تکراری مطرح می کنی که با آنها به مشارکتی‌ها طعنه می زنی...درصورت رای ندادن، امکان حمله آمریکایی‌ها فراهم می شود...این مشارکتی‌ها قرمساق هستند، ولی بهتر از بقیه هستند و ،من به آنها رای می‌دهم...نیکان تو قرار بود اگر راست می‌گویی اسامی ۱۰ نفر را که آدم‌های سالمی هستند بدهی که بتوان جانشین اینهاکرد ..

هر گروهی که ادعای پاسخگویی دارد، باید جواب بدهد، بدون ترس و لرز. به عنوان مثال آیا عملکرد معین و مدیرانش در وزارت علوم به حدی است که بتوان مدیریت کلان‌تری را به او سپرد؟ چرا مشارکتی‌ها که ادعای پاسخگویی دارند، نمی‌توانند جواب بسیاری از سوال‌ها را بدهند؟ بحث من اصلا متهم کردن آنها نیست، سوال‌هایی وجود دارد و باید جواب بدهند! همین! اگر هم بپذیرند بابت اشتباهات احتمالی شان باید خطاها را جبران کنند، و ضمانتی برای این جبران بدهند، از نظر من اتفاق مهمی است.

من به هیچ وجه نمی خواهم طرحی بدهم، فقط و فقط در حوزه شخصی‌ام می خواهم رای ندهم! همین! اگر هم بخواهم لیست ده نفره مورد نظر بهمن را بدهم، راهی را که بر گزیده‌ام نفی کرده ام. پس ترجیح می‌دهم از خیر این فهرست بگذرم! ناگفته نگذارم که چند تن از مدیران صنعتی، چهار نفر از مدیران ارشد همین دولت که حزبی نیستند، چند نفر از اساتید دانشگاه‌های تهران، شریف، امیر کبیر و شهید بهشتی و یک استاد دانشگاه بازنشسته را مد نظر دارم. که البته ترجیح می دهم از خیر ماجرا بگذرم!
شاید ورود ما به عنوان توجیه کننده‌های سیاستمداران و بازیگران این عرصه بزرگ‌ترین اشتباه‌مان باشد، پس آیا می‌توانیم با تحت فشار قرار دادنشان، مجبورشان کنیم که شفاف‌تر باشند و به قول‌هایی که می‌دهند پایبندشان کنیم؟مجبورشان کنیم ضامن حرف‌هایی که می‌زنند باشند و برای طرح هایشان، زمان‌بندی بدهند؟ آیا وقتی بحث از ایجاد معاونت حقوق بشر می‌کنند، می دانند باید بسیاری از رفتارهایشان را تقییر بدهند؟و ...


مشاهده روال انتخاباتی غربی که رسانه ها بیشتر ابعاد زندگی نامزد‌ها را می گشایند و مجبورشان می کنند که به رای دهندگان توضیح بدهند را می پسندم. بر همین اساس، فکر می‌کنم اگر بر پایهُ منطق بهمن که مشارکتی‌ها"قرمساق"های بهتری هستند،بیاییم بدون ترس در باره خطاهایشان صحبت کنیم، نقدشان کنیم و اگر هم سند کافی در باره بعضی اتهامات وجود ندارد، از ایشان دلایل کافی بخواهیم!

اگر برای مردم مشخص شود که از میان "بد" یا "بدتر" بهتر است یکی را انتخاب کنند، ایرادی ندارد، فقط بدانند دارند به چه کسی رای می‌دهند، نه به کسانی که نمی‌شناسند و سال‌ها بعد باید به فرزندانشان توضیح دهند که اشتباه کرده‌اند...۱۲ فروردین را که خاطرتان هست؟
جیگر طلا رسما وارد می شود
حالا وای، وای، وای وای وای وای، حالا وای، وای...
من چهار ماه تقریبا هر روز اصغرزاده را در روزنامه همبستگی می دیدم.
آدم باحالی است و احتمالا جان می دهد برای رقص و آواز و میتنگ. در راه رفتنش نوعی قر وجود دارد که دوستان تورنتویی شاید تفسیر جالبی از آن داشته باشند!
طرف نمی‌تواند نظر اعضای حزبش را جلب کند، می خواهد رای مردم را بدست بیاورد!

در کل آدم دموکراتی به نظر می رسد، ولی نمی‌توانی به او اطمینان کنی که پای حرفش خواهد ایستاد یا نه؟ اصلا نمی‌توانست انضباط مالی را بر روزنامه حاکم کند، و فقط حرف می زد.

کسانی مثل احمد توکلی و ابراهیم اصغرزاده اگر توانستند یک روزنامه را بدون مشکل مالی، یک سال اداره کنند، شاید بتوانند ادعا کنند که می‌توانند مدیران خوبی برای مملکت باشند.

بابا ابراهیم! تو اینکاره نیستی!
گفتمان انتخابات در بلاگستان
در این دو سه روز اخیر، با دوستان بلاگر زیادی در باره انتخابات آتی صحبت کرده ام. اکثرا هم از من علت مخالفتم را با شرکت در انتخابات پرسیده‌اند.

بحثی که برای من جالب بوده، علت شرکت خودشان در این انتخابات است. یکی اینکه باید رای داد چون به ایجاد دموکراسی کمک می‌کند، منتهی وقتی می پرسی با کدام پشتوانه می‌توان به ایجاد دموکراسی کمک کرد، جوابی نمی‌شنوی. خب در چین، کره شمالی، مصر، الجزایر و...هم انتخابات برگزار می‌شود.

می‌گویند اگر طرف مقابل رای بیاورد، چنین می‌شود و چنان. مگر نظامی کردن ایران نیازمند انتخاب قالیباف یا لاریجانی است؟

می گویند از رای برای امتیاز گیری از اصلاح‌طلبان استفاده می‌کنیم تا وضعیت ما در جامعه بهتر و تثبیت شده تر شود. مگر عاملی برای بازخواست از منتخب خود دارید؟ چه ضمانتی داده‌اند که اگر ضعیف عمل کردند، کنار خواهند رفت یا به خانه تکانی می‌پردازند؟

مساله من، آوردن فشار به جماعتی است که ادعای پاسخگویی دارد و ساکت مانده. نمی تواند طرحی ارائه دهد، و می‌خواهد ناجی جامعه باشد. مطمئن باشید با توجه به معادلات داخلی، و در صورتی که بخواهیم به همین وضعیت تا ۵۰ سال آینده ادامه بدهیم، سیستم غیر پاسخگوی حاکم با هیچ مشکلی روبرو نخواهد بود. از رای ما هم به عنوان زینت استفاده خواهد کرد. وقتی شهروند ایرانی نداند سهمش از قراردادهای پارس جنوبی و دیگر معاملات نفتی چیست، و گروهی خاص همه چیز را در محدود‌ه‌ای نگاه خواهد داشت، اسم این سیستم را دموکراتیک نمی‌توان گذاشت. ما چه ضمانتی برای بازخواست مسوولان داشته‌ایم؟ مجلس؟حرفش را نزنید. یک اکبر اعلمی سال‌هاست دارد به پر و پای وزارت نفت می‌پیچد، و خیلی از همین مشارکتی‌ها تلاش زیادی برای خفه کردنش داشته اند. برای چه؟ معلوم است! اعلمی خواسته یک نماینده باشد! ولی اعلمی حد اکثر یک نماینده است، و وقتی می‌خواهد از این حد بالاتر رود، کار خراب خواهد شد.

وقتی ما روزنامه نگاران حزبی می شویم، فراموش می کنیم که نقشمان چیست؟ باید از مردم در برابر صاحبان قدرتی که همه چیز را پنهانی می خواهدن محافظت کنیم یا از صاحبان قدرت برای بالاتر رفتن خودمان در زنجیره غذایی قدرت بهره ببریم؟ دورانی به تلاش داوطلبانه و عاشقانه‌مان به کسانی که خیال می کنیم ناجی کشور هستند سپری می‌شود، و وقتی شک می‌کنیم، ما را جذب کارهای پر سود می کنند...مدتی شک مان بر طرف می‌شود و وقتی می فهمیم ماجرا چیست، دیگر دیر شده.
تمایل عجیبی به فساد داریم، برایش هم هزار و یک توجیه وجود دارد.

در فضای مجازی می توانیم بهتر با هم وارد این بحث بشویم. وقتی کاندایدای ریاست جمهوری وبلاگ می زند، و اتفاقا آدم با سواد و شناخته‌شده‌ای نزد دانشگاهیان است، باید تا کنون صدها هزار بازدید کننده برای وبلاگ خود پیدا می کرد. کسی که نزد همین جماعت طرفدارانی اندک دارد، چگونه و با چه پشتوانه‌ای می تواند اصلاحات ادعا شده را پیش ببرد؟ خاتمی قبل از نا امید کردن مردم از خود و دولتش، نتوانست پشتوانه‌ای واقعی برای خود بیابد، حالا من مانده ام اینها چه کاره‌اند؟

کار خواب الپر و دوستان برای اینترنتی کردن معین قابل تقدیر است، ولی انتظار معجزه داشتن، کمی عجیب. امیدوارم به معین که از نظر من حتی اگر به قدرت رسید، کاری از پیش نخواهد برد، بیاموزند که می‌توان طوری نوشت که هم انتظار بیجا ایجاد نکند، و در عین حال زبانش برای مردم قابل فهم باشد.
به یاد اکبر
راستش امروز می خواستم کاریکاتوری برای اکبر بکشم. هر چه کردم نتوانستم. دستم به کا نمی‌رفت. اکبر همین پنج سال پیش بود که اول به دفتر صبح امروز آمد، همراه وکیل روزنامه. سرفه‌های بدی می‌کرد. در برلین مریض شده بود و هر سه چهار ثانیه یک بار سرفه‌اش می گرفت. چشمانش خسته بود. حس کردم تا سال‌ها بیرون نخواهد آمد. قرار بود کتابش را برایم بیاورد، یادش رفته بود، من هم کتابش را که برای دوستی خریده بودم آوردم و بیتی نوشت و امضا کرد. درست قبل از رفتنش به دادگاه. آنقدر بدخط بود که وقتی سال بعد برای مرخصی بیرون آمد برایش بردم تا بتواند بخواند چه نوشته.

اکبر یکی از بدخط ترین های تاریخ مطبوعات بود، ولی کاری کرد که خوش‌خط و خال ترین نویسندگان نکرده بودند. خودش می گفت، بازی مرگ است، و با کسی شوخی ندارد.

وقتی بعد از مدتی در زندان ماندن به این نتیجه رسید که حکومت فعلی کارکردی منطقی نخواهد داشت و مانیفست جمهوری خواهی را از همان زندان بیرون فرستاد، بسیاری از دوستانش شاکی شدند. درست مثل طرح خروج از حاکمیت عباس عبدی.

یادم می آید کسی از مرحوم صابری نقل کرده بود که اکبر با آن سوابق دهه شصت، چقدر عوض شده. فکر می کنم اکبر هم وقتی از زندان بیرون بیاید راحت‌تر می تواند دهه شصت را برای ما بازگشایی کند و بگوید چه باید می کرد و چه نباید می کرد. با این همه، اکبر در روزنامه‌نگاری ما راهی را گشود که در تاریخ ثبت خواهد شد.

اکبر خیلی زودتر از همه ما فهمید که از راه خطا باید دور شد، ولی خطاکاران که تا گردن در منافع اقتصادی حاصل از پیروزی در دوم خرداد ۷۶ به بعد فرو رفته بودند، نمی توانستند و نخواستند ییام او را درک کنند.

جای اکبر خالی است.
و اما بعد از انتخابات
اگر همه چیز طبیعی پیش برود، و شورای نگهبان کسی را هم رد نکند، اتفاق خاصی نمی‌افتد!بالاخره یکی رای می آورد و می رود در ساختمان سفید ریاست‌جمهوری و صندلی خودش را در آنجا مستقر می کند. خاتمی هم می رودNGOگفتگوی تمدن‌ها راه می‌اندازد و از بیکاری در می آید. احتمالا حاج سعید هم پروژه فشار از پایین و چانه زنی در بالا را در سطحی بین المللی تجربه خواهد کرد.

اگر هاشمی را بیاورد، با اکثریتی ضعیف، جماعت تند‌خوی راست نظامی چندان خوش‌حال نخواهند بود و احتمال رو شدن تعدادی پرونده وجود خواهد داشت. تعداد قرارداد‌های پارس جنوبی افزایش و سرمایه‌گذاری در منطقه آزاد سیرجان گسترش خواهد یافت. در ضمن آب را هم از کارون به رفسنجان می برند تا چشم حسود کور بشه.

اگر معین رای بیاورد، باز جماعت خوشحال خواهند بود که مردم به نظام رای مثبت داده اند و این نظام است که پیروز شده...معین که قدرتی کمتر از خاتمی خواهد داشت، نمی‌داند چه بگوید و مجبور است در عمل، معاون معاون خودش باشد! هر چه آقا رضا بگوید... چون خوانندگان وبلاگش از چند هزار نفر در روز بالاتر نرفته، سهمیه وبلاگ خوانی در کنکور سراسری خواهد گذاشت تا بر اساس تجربیات دوران وزارت علوم اندکی تغییر ایجاد کند!

اگر لاریجانی برنده شد، جواد همه کاره می‌شود.فاضل یا معاون وزیر خارجه می‌شود یا معاون وزیر علوم، شاید هم سفیر خانواده در کانادا. علی لاریجانی به دلیل علاقه اش به "هویت"سازی، حسین شریعتمداری را به وزارت"نیمه پنهان" منصوب می‌کند و پدر مخالفانش را اندکی در می آورد.

اگر قالیباف برنده شد، همه منتقدین سر از "اماکن" در خواهند آورد...همه چیز در "امن" و "امان" خواهد بود...

اگر کروبی رئیس جمهوری شد! همه چیز تا سطح "اکابر" سقوط می کند و منتجب‌نیا و محتشمی‌پور و قدرت علیخانی ثابت خواهند کرد که جامعه روحانیت مبارز بی شعورتر از مجمع روحانیون نیست.

بقیه هم بروند جلو بوق بزنند
نارضايتی آيت‌الله سيستانی‌ از نصب تصويرش در‌اماکن دولتی عراق-بی بی سی
متن نامه استفتاء از آيت الله سيستانی
آيت الله علی سيستانی، مرجع بزرگ شيعه که در عراق سکونت دارد، از طرفدارانش خواسته است از نصب تصاوير او در ادارات و مدارس دولتی اين کشور خودداری کنند....

او در عين حال تلاش کرده است از دخالت مستقيم روحانيت در سياست و حمايت آشکار از برقراری حکومت اسلامی در عراق پرهيز کند.
Friday, April 22, 2005
نمایشنامه اصلاحات
آیا حرفی و گفته‌ای زیبا تر از اصلاحات وجود داشت؟ اینکه بخواهی مردم به حقوقشان آشنا شوند و رئیس قوه مجریه مسوول احقاق حق تو شود و به قسم خود پایبند باشد...وای ! عجب نمایشنامه محشری! شکسپیر باید بره جلو بوق بزنه!

وقتی بازیگر بفهمد که نه تنها کلاه بر سر تماشاچیان رفته، که خودش هم بازیچه کارگردان شده است، چه چاره‌ای برایش می ماند؟ وقتی می بینی نمی‌توانی سناریو را تغییر دهی و داری هرز می روی، یا می مانی یا نمی‌مانی. البته اگر با سازنده تعارف داشته باشی، آش کشک کاله است...

اصلاحات نمایشی بود در دو پرده چهارساله. آنقدر جذاب بود که بسیاری از ما داوطلبانه به آن پیوستیم. ولی بعضی‌ها را از نمایش‌های ترسناک به روی سن آوردند. کارگردان نمی‌دانست چگونه باید هدایتشان کند، و آنها خود کارگردان را هدایت کردند.البته انتخاب این بازیگران با کارگردان بود. انگار سال‌ها با هم از یک سفره نان خورده بودند.

متن نمایش اما چیز دیگری بود. ولی نویسنده‌ها یادشان رفته بود که پایانی برایش بنویسند. گویی می‌خواستند داستانی بی پایان باشد که تا ابد در صحنه بمانند و به هیچ‌کس امکان ورود ندهند. بازیگران داوطلب هم یکی یکی حذف شدند...دانشجویان و روزنامه‌نگاران را می گویم...

تماشاچیان هم رفتند و کسی برای این نمایش تره خرد نکرد...

حالا داد می زنند که که ایهالناس! برگردید، با بازیگران جدیدتر آمده ایم. تو را به خدا برگردید! نمایش گروه‌های دیگر وحشتناک است! بلیت آنها را نخرید...کسی گوشش بدهکار نیست. مردم خسته شده اند...اصلا شاید دیگر حوصله نمایش نداشته باشند...
فریاد خاموش
گاهی به خودم می آیم که چرا اینقدر تندخو و عیب‌جو-بخوانید منتقد- شده‌ام؟ مگر چه چیزی مرا تبدیل به تافته ای جدا بافته از دیگرانی کرده که سال‌هاست ساکت مانده اند و درد می کشند؟

ولی وقتی یادم می‌آید که چه بودیم، و چه شدیم، نمی‌توانم خشمم را توی خودم بریزم. ما سال‌‌هاست به خودمان دروغ می‌گوییم، و همان دروغ‌ها را به مردم غالب می‌کنیم و آنها هم دروغ‌هایشان را به ما...

یادتان هست سال ۶۰ را؟ اگر می دانستید یکی از بچه‌های فامیل روی جلد فلان کتاب درسی اش عکس رجوی چسبانده، باید نادیده‌اش می گرفتی، چون اگر به یکی از دوستانت می‌گفتی، چه بسا او تو و فامیلت را "لو" می‌داد. در مدرسه نباید حرف از ویدئو می‌زدی. اگر کسی توی خانه‌شان شب‌ها ورق بازی می‌شد، باید به دروغ چیزی می بافت...مثلا شب‌ها سفره دارند و حاج خانم محل برای دعا خانه‌شان می‌آید...

هم‌کلاسی ات را می‌دیدی که سیاه پوشیده و چیزی نمی گوید. معلم دینی از فضائل "لو" دادن می‌گوید و رفیقت با چشمان گریان از کلاس به بهانه‌ای فرار می کند. خواهرش را اعدام کرده‌اند. تو هم شنیده‌ای که دختران را قبل از اعدام بی‌سیرت می کنند...دوستت غمگین از دست دادن خواهرش و احتمالا سیرتش است.

اگر پدرت مایه دار بود، تو را قبل از مشمول شدن از کشور خارج می‌کرد، و حد اکثر جریمه را می داد. اگر نه، باید خودت را به آب و آتش می زدی و در کنکور قبول می‌شدی...
از انجمن اسلامی می‌ترسیدی، برای کاری که نکرده بودی. برای احساسی که نداشتی، و برای اینکه باید حساب می‌بردی. در دانشگاه با یک همکلاسی ورودی ۵۸ رو‌برو می‌‌شدی که هشت-نه سال از تو بزرگ‌تر بود. مى‌فهمی در این سال‌ها زندان بوده و حالا کنار تو نشسته. با یک حرف کوچک متشنج می‌شد و گریه می‌کرد.

تابستان امضای قطع نامه است. آخر تابستان همسایه مادر بزرگ را می بینی که سیاه پوشیده. مگر قرار نبود دخترش آزاد شود؟ چرا از زندگی آزاد شده.

بزرگ‌تر می‌شوی...جرات عاشق شدن نداری، هر چه برایت پیدا کنند، همان است. تازه! عاشق بشوی و دست طرف را بگیری و در خیابان با او صحبت کنی؟ آیا اسم عمو، عمه، پدر،مادر و بقیه فامیل‌هایش را از حفظی؟ آیا او نام فامیل‌های تو را می‌داند؟ پس جواب مامور کمیته را چه می خواهی بدهی؟

طرف مقابلت چه؟ آیا تو برای او مناسبی؟ آیا عاشق هم می شوید؟ آیا او مجبور است تا آخر عمر عاشق تو بماند؟
باید همیشه از چیزی نگران باشی، و آن "خود تو" بودن است. وقتی هویت را از تو می‌گیرند، مرده‌ای. چرا گذاشتیم ما را" بمیرانند"؟

نسل ما را به گند کشیدند، ولی ساکت بودیم، ساکت ماندیم و شاید بمانیم. ایرادی ندارد. روح‌مان را کشتند، و باید دلمان خوش باشد که فردا "معین" می‌آید یا "هاشمی"، "قالیباف" منتخب منتصب است یا "لاریجانی"؟ روز از نو روزی از نو. بازی ادامه دارد و تو باز هم قربانی هستی، و دلت خوش است که یک کمی آزادی‌ها بیشتر شده است. مثلا می‌توانی در خیابان فیلم ویدئو را دستت بگیری، یا فلان کتاب ممنوعه را از کتاب‌فروشی بخری...

. از عشق متنفر شدیم و به تنفر عشق ورزیدیم. این سرنوشت ما بود.

هر وقت می خواهم به خودم بیایم و ببینم چرا از این جماعت بدم می آید، به یاد می آورم آن روزها را...سال‌ها را... سال‌هایی که از ما گرفته شد، و صدایمان در نیامد. اصلاحات امکان رو شدن نوک کوه یخی را از زیر آب فراهم کرد، ولی اصل ماجرا را نمی بینند...

عمر از دست رفته و صداقت نابود شده مان را کی برمی‌گردانند؟

من به کسی رای مى‌دهم که طلب مرا بدهد! من به کسی رای می دهم که کمترین بدهی را به من و نسل من داشته باشد. نسل من از یک یک این کاندیداها طب‌کار است. از یارانشان طلب‌کار است. از کارگزارانشان طلب‌کار است.

اگر انتخاب میان بد و بدتر باشد، به کسی رای می دهم که با من و نسل من روراست باشد. ازگفتن واقعیت نترسد و دنبال حقیقت باشد. آشغال‌های دور و برش را دور بیاندازد و آدم دور خودش جمع کند. من به کسی رای می‌دهم که نسل بعدی را هم از دست نسل‌کُشان نجات دهد.

آیا کسی هست که بتوانم به او رای بدهم؟
Thursday, April 21, 2005
سخنانی شنیده ام که مپرس
آیا سخنان گهر بار آقا رضا، اخوی اوره‌شناس رئیس‌جمهور را خوانده‌اید؟ همه دارند به گیر می‌دهند که چرا این دم انتخاباتی دارم به پر و پاچه جماعت می پیچم، ولی کسی نمی‌گوید چرا اینها این حرف‌ها را قبل ّاز تبلیغات انتخاباتی نزده‌‌اند؟

این جملات را سه بار در روز قبل از هر وعده غذایی مصرف کنید:

*اين تضمين را مي‌دهيم كه در صورت سنگ‌اندازي نهادهاي انتصابي به مقام بالا دست آنها انتقاد علني كنيم
* تمام گروهها ي اپوزيسيون كه مشي مسالمت آميز دارند حق شركت در انتخابات را خواهند داشت
* تضمين مي‌دهيم كه از اقليت‌ها در پست هاي رده بالا استفاده كنيم
* حكم حكومتي را قبول نداريم
* نبايد گذاشت در يك نظام دموكراتيك كارد به استخوان برسد و مردم به سمت انقلاب سوق پيدا كنند
*به قانون اساسي انتقاد داريم
* راهكار يك گام به جلو آن است كه به فضاي گفتگو دامن بزنيم
* امير مومنان به ما آموخت حتي به امام معصوم هم اگر در راس حكومت قرار بگيرد مي‌توان انتقاد كرد
* كساني كه مي‌گويند نظام اصلاح‌ناپذير است هنوز در اقليت هستند اما اقليت قابل توجه و رو به افزايش
* در اكثر موارد ورود نيروي انتظامي به پارتي‌ها و ميهماني‌ها حريم خصوصي افراد نقض شده است
*‌ بلندپروازي نمي‌كنيم و ادعا نداريم كه اگر پيروز شويم همه مشكلات و موانع برطرف خواهد شد
*براي موسيقي نمي‌توان قانوني عام تعريف كرد، مجاز يا غير مجاز بودن آن به افراد بستگي دارد

و اما تعبیرات ما:
ما در این هشت سال که قدرت بیشتری داشتیم، دلمان می‌خواست به مقامات بالادستی اعتراض کنیم، ولی این اخوی مانع می‌شد.( گرچه در چهار سال آینده هم هسته لازم برای این کار را نداریم).
تمام گروه‌های اپوزیسیون می‌توانند دم صندوق رای بیایند و به ما رای دهند، اصلا مانع آنها نمی‌شویم.
هشت سال به اقلیت‌ها پست ندادیم، گذاشتیمشان در خماری. حالا شاید به یکی دو تا از آنها که با ایشان حال می کنیم، یک حالی دادیم.
هر چه فریاد دارید بر سر قانون اساسی بزنید، مهم ما هستیم که زیر اجرایش زاییده‌ایم.
ما یک گام به جلو می آیم، تا دو گام ما را عقب بزنند، گفتمان مفتمان هم مثل هشت سال گذشته از یادمان می رود.
ما به بالاترین مقام مادامی که با جناح ما نباشد، انتقاد داریم(و کسی اگر از داداش ما انتقاد کرد، تحریمش می کنیم!).
کسانی که می‌گویند نظام اصلاح ناپذیر است، در اقلیت هستند، ما البته نظر سنجی نکرده‌ایم، ولی عباس عبدی اگر بود می‌گفت کمی بالاتر از ۷۰%، که کم کم به ۹۰% خواهد رسید.
در اکثر موارد نمی گذاریم نیروی انتظامی به مهمانی‌های فامیل‌های ما بریزد، و نشان‌شان خواهیم داد که هنوز در آنجا پارتی داریم.
بلند پروازی نمی‌کنیم، و اگر قدرت دست ما بود، تمام قراردادهای اقتصادی‌مان را نگاه می دارم و نمی گذاریم معاملات پشت پرده فقط دست راستی‌ها و بچه‌های اهل رفسنجان باشد، ما هم خرج داریم. مشکلات ما زیادتر نشود، کافی است.
برای موسیقی هم هر تعریفی دلتان خواست بکنید،یا ارشاد مجوز می‌دهد یا نمی دهد. مشکلتان را آنجا حل کنید(خرج دارد البته).
Wednesday, April 20, 2005
فشار از پایین، چانه زنی در بالا...زرشک
در اینکه ایده اولیه جماعت بسیار جذاب بود و وضع کننده آن هنوز هم بر این اعتقاد است که مرغ یک پا دارد،هیج گونه شکی وجود ندارد. مشکل اینجاست که یا ما پتانسیل مملکت خودمان را نمی‌شناسیم، یا می‌خواهیم بر پایه آزمون و خطا جلو برویم.

نمی‌گویم که تاریخ و وقایع آن اگر بخواهد دوباره تکرار شود، تراژیک است یا کمدی، فقط این را می دانم که ماجرای ما به اینجا کشیده که از بالا به ما فشار آوردند، و چانه زنی در بالا و پایین هم افاقه نکرد.

انقلاب مخملی، مخمل کبریتی، چمنی، نارنجی، سفید و غیره هم نخواستیم! فقط لطفا دفعه بعد که نفخ تئوریک می کنید، مواظب نتیجه‌اش باشید!
و اما داستان شیرین وبلاگ ‌نویس‌ها
امروز سخنگوی قوه قضاییه اعلام کرد که به جز چهار نفر از متهمین پرونده، برای بقیه قرار منع تعقیب صادر شده است. مبارک است. اما آن چهار نفر که هستند؟ آیا تصادفا همان چهار نفری نیستند که مجبور به اعتراف به کارهای نکرده شدند؟
نمی‌دانم چه باید گفت. در درجه اول باید خوشحال بود که فشار از روی بخش بزرگی از متهمین برداشته شده است. ولی آیا کسی خسارت معنوی وارد شده به بچه‌ها را جبران خواهد کرد؟ خسارت مادی سر جای خودش!

کسانی که بازجویی شده‌اند و بارها از زندگی سیر، می دانند چه می گویم. تا سال‌ها این بچه‌ها کابوس خواهند دید، تا سال‌ها نسبت به زمین و زمان بد گمان هستند و ...
سرود
من رای نمی‌دهم...
تو رای می‌دهی...
خر تو خر می‌شود...
تنهایی خنده‌دار-همایون خیری
مطلب همایون در بارهُ مصاحبه اخیر حجاریان خواندنی است. واقعا چه اشتباهی کردیم که دنبال این اشکول‌ها افتادیم...البته خودم را می‌گویم، شما که عاقل‌تر از این حرف‌ها هستید!
کاریکاتور در خدمت سیاست‌مداران یا مردم
یکی از مشکلات بزرگ مادر عرصه مطبوعات، گم کردن جایگاه خودمان است. نمی دانیم باید به سیاست‌مداران خدمت کنیم یا مردم؟ درست است که احزاب و صاحبان قدرت حامیان مالی روزنامه‌ها برای تبلیغ افکارشان هستند، ولی بر اساس سابقه طولانی کاریکاتور مطبوعاتی(کارتون ادیتوریآل) کارهآی ماندگار بوده که دست سیاست‌بازان را رو کرده.

اگر کاریکاتوریست، بر مبنای تملق و ایجاد فضایی غیرواقعی بخواهد سیاست‌مداری را مثبت جلوه دهد، از اصل دور شده است. اگر هم بخواهد تبلیغ موثری کند، شاید بهترین راه ایجاد فضایی کمیک برای مقام مورد نظر است. فضایی که خطای کوچک سیاستمدار را به خواننده و بیننده نشان دهد، و مخاطب خودش قضاوت کند که طرف چه جور انسانی است...

همیشه در هنگامه انتخابات، فرصت مناسبی برای رشد و جلو رفتن کاریکاتوریست‌ها بوجود می آید که بررسی آماری تولید در این دوره‌ها نشان از فعال شدن خوی نقد کاریکاتوریست ها دارد. کاریکاتوریست‌ها با نقد سخنان کاندیداهای مختلف، به خواننده روزنامه امکان تامل و تفکر بیشتری می دهند. تمرکز کاریکاتوریست‌ها روی نکات و حرف‌های خاصی که شاید کمتر مورد توجه عام باشد، فضای دلهره آوری برای نامزدها و اطرافیانشان بوجود می‌آورد.

با آنکه کاریکاتور مطبوعاتی تاریخ مصرف دارد و زود کهنه می شود، ولی کارهای به یاد ماندنی از میان آنها تا مدت‌ها و شاید سال‌ها در اذهان باقی بماند. کاریکاتورهای انتخاباتی سال ۲۰۰۰ آمریکا، کاریکاتورهای دوران واترگیت، کاریکاتورهای دومیه در قرن نوزدهم و آثار تماس ناست آمریکایی که ترکیب سیاسی قدرت را در آمریکای اواخر قرن نوزدهم آمریکا شکل داد، از این جمله است.

انتخابات خرداد ماه آینده شاید از این نظر که کاندیداهای مهمی در آن رقابت می کنند، برای کاریکاتوریست‌ها فرصتی تاریخی باشد. کاریکاتوریست‌های ساکن داخل البته امکان نقد تصویری چند نامزد روحانی را نخواهند داشت،ولی شاید بتوانند سخنانشان را قالب تصویری-کلامی نقد کنند.

ادامه دارد
نگاه روز چهارشنبه
roozcartoon10ys.jpg
در صورت فیلتر شدن تصویر، به اینجا سر بزنید
چرا بهتر است اصلاح‌طلبان نقد شوند
به نظر من مجموعه دلایلی که مانع نقد دوم خردادی‌های حکومتی شود، بسیار محدود است.
وقتی حرف از اصلاح می‌زنی، باید نتیجه کارت را با نتیجه کار دیگران مقایسه کنی.
وقتی می‌گویی اصلاح‌طلب هستی، صرفا طلبکار اصلاح شدن ساختاری یا خودت هم نقشی ایفا خواهی کرد؟
اگر سیستم خراب و نیاز به اصلاح داشته باشد، چه عواملی موجب این خرابی شده است؟ تو چه طرحی برای رفع خرابی داری؟
آیا در صورت پی بردن به این مهم که خود تو مشکل اصلی هستی و باید اصلاح شوی، حاضری منافعت را به خطر بیاندازی تا تغییر کنی؟
اگر مسیری را طی کنی که بدانی بن‌بست است، نباید فکر جدیدی کرد؟ آیا اصلاح‌طلبان خطاهای مسیر‌یابی‌شان را اصلاح می‌کنند؟
آیا اصلاحات و ادامه تاثیر این نگاه بر مردم، فقط با ماندن گروهی موسوم به اصلاح‌طلب در راس قوه مجریه میسر است؟
اگر اصلاح‌طلبان قدرت اعمال افکار پیشروِ خود را نداشته باشند، چه ضمانتی برای نهادینه شدن فرهنگ اصلاحات به جامعه می‌دهند؟
آیا اصلاحات باید یک تحول اجتماعی در بطن باشد یا یک تغییر ظاهری در سطح مدیران کلان؟
اصلاحات اقتصادی چیست؟ تولید پیکان؟ افزایش مصرف سوخت؟ و...
موفقیت اقتصادی دولت اصلاحات ناشی از طرح‌ها و برنامه‌ها بوده یا افزایش جهانی قیمت نفت؟
سیاست‌های مالیاتی دولت اصلاحات چه باید باشد؟
سیاست‌های تامین اجتماعی اصلاح‌طلبان چه بوده است؟
چارچوب سیاست‌های فرهنگی اصلاح‌طلبان چه بوده؟
...

سوال‌های زیادی وجود دارد. باید وارد هر حوزه بشوی و بررسی کنی. مساله این است که نقد گروهی که "نقد" را مثبت ارزیابی می‌کنند، اشکالی ندارد، خودشان خواسته‌اند. "راست" نقد پذیر نیست. "هاشمی" ضد نقد است. ببین چه بر سر منتقدین این دو آمده؟ حال باید گروهی را که هشت سال است در راس قوه مجریه بوده زیر سوال برد تا پاسخگو شود! نباید؟

اصلاح‌طلبان در سال‌های اخیر دستاوردهای کوچک و بزرگی داشته‌اند، ولی باید دید تا چه حد توانسته‌اند اعتماد عمومی را جلب کنند که وقتی کاندیدایی را به جامعه معرفی کرده‌اند، مجبور نباشند همان شعارهایی را بدهند که مردم متوجه ناتوانی‌شان شده‌اند. بعد هم برای توجیه ماندنشان، از مدت‌ها قبل به ذکر مصیبت بپردازند که اگر چنین نشود، دولتی "فاشیست" بر سرکار خواهد آمد، که نظامی‌گری ساختار کارش است...

چند سال از دوران انقلاب در اختیار این گروه خشن بوده است؟ چرا می‌خواهند خود را همیشه مظلوم و قربانی نشان دهند؟ آیا می‌توانند تا ابد نسل های جوان‌تر و منتقد تر روزگار ارتباطات را راضی به انتخاب خود کنند؟

دولت، مجلس و حکومت باید نماینده مردم کشور باشد. همین دولتش را بگیرید: چند در صد افراد درون حکومت شباهتی به اکثریت افراد جامعه دارند؟ تفریح‌شان، ایمانشان، نگاهشان، آدابشان و ...آیا همین دولت اصلاح‌طلب نماینده واقعی جامعه ما است؟
در این باره بیشتر باید نوشت.
و اما شیخ مهدی...
این آشیخ مهدی کروبی هم از آن فیلم‌های روزگار است. چیزی در حد فیلم-فارسی! همه چیز را می‌خواهد باهمان لری حرف زدنش حل کند و سر همه را شیره بمالد. این مصاحبه اخیر بهروز افخمی با او هم از آن شاه‌کارهاست.اگر بخش عمده خوانندگان این مصاحبه ضریب هوشی در حد فارست گامپ داشته باشند و بتوانند مردم ایران را متقاعد به رای دادن به کروبی کنند، از آلان می‌توان پیشبینی کرد که رفیق شیخ قدرت، بازی را برده است. کروبی آدم با معرفتی نشان می دهد، و اندکی هم لمپن است. بشدت هم گره-گوری دور خودش جمع می کند. حیف که رفیق محمدعلی ابطحی، وبلاغ‌السادات است، وگرنه می گفتم همه رفقایش یک جوری هستند.
گزینه
آیا به کسی که در دوره کاری‌اش، ارزش ریال به حد اقل رسید و کارهای پشت پرده ملاک قدرت مدیریتش بود، رای می دهید؟
آیا به کسی سال‌ها مسوول آموزش عالی هدایت شده و حکومتی مملکت بوده و ساختار معیوب وزارت علوم در دوره کاری اش بهتر نشده، رای می دهید؟
آیا به رئیس اسبق بنیاد شهید که اصلا اهل رابطه بازی نبود و در زمان ریاستش بر مجلس، موج سوار جریان اصلاحات بود و بس، رای می‌دهید؟
آیا به فرمانده نیروی انتظامی در سال‌های اخیر که مسوولیت حفاظت و اطلاعات و اداره اماکن هم با او بوده رای می دهید؟
آیا به رییس سازمان سابق صدا و سیما که نقشی بزرگ در تبدیل تلویزیون به مرکز زباله بوده، رای می دهید؟
آیا به کسی که سیاست خارجه ایران را به نابودی کشاند، رای می دهید؟
آیا به کسی که به اسم حمایت از کارگر، قانونی را دنبال می‌کند که فقط به نفع کارفرما است، رای می دهید؟
آیا به استاندار سابق اردبیل و شهردار تهران که عاشق دکتر سامی بوده و علاقه‌ای به اختلاف قیمت بنزین ایران و آذربایجان در مناطق مرزی نداشته...و فرق فرهنگ سرا و خانه عفاف را نمی داند، رای می‌دهید؟
آیا به کسی که نتوانست فرزند خود را راضی به ماندن در کشور کند، ولی صدها هزار بسیجی را روانه جبهه‌ها کرد، رای می‌دهید؟
آیا....
با توجه به اینکه اقای یونسی اعلام کرده کسی که مردم را تشویق به رای ندادن بکند، برانداز است، خواهشمند است از میان نوابغ بالا، یکی را جان مادرتان انتخاب کنید.

من یکی خودم رای نمی‌دهم و کسی را هم تشویق به عدم شرکت در این انتخابات عاقلانه نخواهم کرد!
Monday, April 18, 2005
سوال ...
راستش همیشه برایم این سوال مطرح بوده که تا کی می خواهیم همچنان بدون منطق دنباله رو سخنان مطرح شده در گذشته باشیم بی آنکه عقلمان را به کار بیاندازیم؟
به عنوان مثال، بر اساس مندرجات نامه آیت‌الله خمینی به وزیر کشور وقت در مورد نهضت آزادی، آیا تا ابد این جماعت از کافران و مشرکان بدتر خواهند بود؟ آیا سخن، سخن معصوم است که نتوان در باره‌اش حرف زد؟ آیا کسانی از نسل‌های بعدی که ممکن است دیدگاه نهضت را بپسندند، شهروند درجه دو محسوب خواهند شد و...؟ از طرف دیگر، چرا برای منطقی نشان دادن تمام سخنان گفته شده ایشان، می خواهیم این نامه را ابتدا جعلی بخوانیم و بعد از اثبات جعلی بودن نامه، منطق را به ساختار سیاسی‌مان بازگردانیم؟

یکی از نکات جا مانده اصلاحات، بازگشت خردورزی است. باور این نکته برای من دشوار است که آدم ادعای اصلاح‌طلبی داشته باشد، و همچنان دستوری را دنبال کند که مبنای ثابت نشده‌ای دارد. اگر ما ادعای مسلمانی داریم، نباید بت‌پرست باشیم! این چه منطقی است که چون سخنی که ممکن است حتی در زمان گفته شدن نادرست بوده باشد، هنوز نیز پایه استدلال آقایان قرار می‌گیرد. اگر پدر من حرفی بزند که بعد از سال‌ها در نادرستی‌اش را در یابم، باید احمق باشم که کورکورانه از آن پیروی کنم. و اگر من همان روند را دنبال کنم، فرزندم قربانی بعدی خواهد بود.

حالا معین بخواهد از این جماعت در کابینه‌اش استفاده کند، باید این سد را بشکند. آیا گروه موسوم به خط امامی که اکثرشان امروز دوم خردادی شده‌اند، توان بیرون آمدن از سایه‌ را دارند؟ اگر به آنها ثابت شود که نظری در سال‌های ۵۸-۶۸ مخالف منافع ملی بوده است، ولی چون در صحیفه نور آمده، همچنان مجبور به پذیرش آن هستند یا می‌توانند هم خوشان را از بند تقید برهانند و هم خلق خدا را آگاه سازند؟

مردم‌سالاری با این روش میسر نیست.
نقد اصلاحات یا نقد اصلاح‌طلبان
هشت سال پیش در چنین روزهایی، بزرگ ترین نگرانی ما در روزنامه همشهری، آغاز دوران خفقان جدید پس از انتخاب ناطق نوری بود. بعضی از ما که محافظه‌کاری بلد نبودیم، تمام تلاشمان را کردیم تا حرف‌هایمان علیه جناح راست و تیم ناطق از طریق روزنامه به دست مردم برسد. تعداد دفعاتی که بعضی از همکاران ما را نصیحت به کوتاه آمدن می‌کردند، کم نبود، و ما کار خودمان را می‌کردیم. حس ما این بود که داریم آخرین نفس‌ها را می‌کشیم، پس باید مثل بیماری سرطانی که به و خبر مرگش را پیشاپیش داده‌اند، بدون ترس و واهمه زندگی کنیم.

خاتمی پیروز شد و ما هم به آرزوی دست نیافتنی‌مان رسیده بودیم. دوران اصلاحات آغاز شد و باید جامعه را با حرف‌های اندکی ثقیل رهبر اصلاحات آشنا می‌کردیم...مدتی گذشت و دیدیم که دغدغه بخشی از نیروهای اصلاح‌طلب، ورود به لایه‌های بالایی قدرت است و عده‌ای هم از این کشتی جا می‌ماندند، نه آنکه صلاحیت‌نداشته باشند، بلکه همیشه روابط و لابی‌های پشت صحنه می‌توانست ناحق را حاکم کند.

عده‌ای خود را عامل برتری خاتمی دانستند و گرو کشی‌ها آغاز شد. سهم‌خواهی‌ها فضا را تیره می‌ کرد، ولی سکوت منتقدان و صاحب نظران، مانع دست‌یابی مردم به واقعیت‌ های پشت پرده می‌گشت.

هنوز هم بر همان بآور روزهای نخست بعد از ۲ خرداد ۷۶ هستم. همان آرزو را دارم، ولی دلم از بازی‌های تلخی که از نزدیک یا دور شاهدش بوده ام سخت گرفته، و وقتی می‌خواهم عوامل آسیب‌پذیری این حرکت را مرور کنم، می بینم که سپردن این طفل نوپا به دایه‌هایی بدتر از زن پدر چقدر در به کج‌راهه رفتنش موثر بوده است. دوست دارم باز با همان بچه‌های همشهری بنشینیم و خاطراتمان را مرور کنیم...با ژیلا بنی یعقوب، شهریار شمس، کاظم شکری، محمود صدری ، کدخدازاده و ...

ما اشتباه‌های کمی نکردیم. اطمینان بیش از حد به راهبران اصلاحات و موج‌سوارانی که از نتیجه انتخابات بیش از حد منطقی سود بردند، و در جای دیگر تند روی‌هایی که ناخواسته به سود همان موج‌سواران می‌شد.
وقتی نمی‌گذاشتند اصلاح‌طلبان را نقد کنیم، باید می فهمیدیم که یک جای کار می‌لنگد. یادم می‌آید زیدآبادی در مورد سهم خواهی جماعت روزنامه "سلام" در انجمن صنفی اظهار نگرانی می‌کرد. الآن می‌فهمم که چقدر نگرانی‌اش به‌جا بوده است. همان گروه در رده‌های مختلف با سهم‌خواهی بالا رفتند، و وقتی در بهار ۷۹، مطبوعات را قلع و قمع کردند، همان‌ها بشدت مخالف استعفای خاتمی حتی به منظور تثبیت موقعیت اصلاحات بودند. همان‌ها خاتمی را مجبور کردند دور دوم وارد عرصه شود. چرا؟ برای ادامه اصلاحات؟ گمان نمی‌کنم!

برای بخش بزرگی از مردم تاثیر انتخابات بر منافع مالی گروه‌های مختلف نامکشوف خواه ماند. آیا از خود گذشتگی بسیاری از عاشقان اصلاحات، ناشی از عدم اطلاع از مطامع گروهی محدود نبود؟ نمی‌دانم!

اقتصاد حرف اول را می‌زند
آن زمان قیمت نفت کمتر از بشکه‌ای ۲۰ دلار بود. امروز بالاتر از بشکه ای ۵۰ دلار. آیا از دست رفتن قوه مجریه ربطی به از دست دادن بخشی از سرمایه‌گذاری‌ها دارد؟ باز هم نمی دانم!

حال از این منظر شاید بتوان دید چرا گروه‌های مختلف برای جلب نظر مردم از همان زبان اصلاح‌طلبانه بهره می گیرند...راستی‌ها یک شبه طرفدار مردم‌سالاری شده اند و عاشقان سینه جاک عدالت اجتماعی اشکشان برای حفظ آرامش مردم در آمده...

باید کلیله و دمنه را بر اساس شرایط نوین سیاسی باز نوشت...چه خر تو خری که از آب در می‌آید!
کاریکاتور روزانه
اگر خدا یارم باشد، از این هفته کاریکاتور روزانه را هم ضمیمه وبلاگ خواهم کرد. البته از قول دادن می ترسم، چرا که اگر این کامپیوتر صاحب‌مرده باز هم خراب شود، و یا دستم بشکند و یا...باز هم بدقول خواهم بود. می‌شود ماجرای خاطرات.
البته علت تاخیرم هم در ادامه نگارش خاطرات، یادآوری چند اتفاق خیلی بد بود که مدتی اعصاب مبارک مرا خط‌خطی کرد. هر وقت توانستم با خودم کنار بیایم، ادامه خاطرات را خواهید خواند، به امید خدا.
۶۰ کیلومتر دوچرخه سواری و دیگر هیچ
امروز قبل از صبحانه هوس دوچرخه سواری به سرم زد، بعد از ۱۰ کیلومتر، به خودم گفتم ۱۰ کیلومتر دیگر که به کسی بر نمی‌خورد. سر ۲۰ کیلومتر، گفتم که حالا ۱۰ کیلومتر دیگر...خدا روز بدتان ندهد...بعد از ۴۵ کیلومتر که به اول خیابان یانگ در تورنتو رسیدم، نمی‌توانستم بایستم! انگار باز هم باید می رفتم. کمی در حاشیه دریاچه دوچرخه‌سواری را ادامه دادم و گفتم سری به نمایشگاه آرتا متعلق به خانم آغداشلو بزنم. تکین هم آنجا بود. خواستم تا شهر پیکرینگ در شرق تورنتو بروم که تلفن زنگ زد و یادم آمد باید برای جایی کاریکاتور می کشیدم. چهار پنج کیلومتر دیگر هم رفتم و با فرید سی‌بی‌سی قهوه خوردم و بعدش با قطار سمت خانه آمدم. مرض نگذاشت و باز هم دو‌چرخه سواری کردم و آمدم خانه.
ٰآخ پام!
نگاه وبلاگستان به انتخابات رياست جمهوری ايران-BBC
نگاه بی‌بی‌سی به نقش وبلاگ‌ها در بازی انتخابات خواندنی است.
ما خشتک خودمان را نمی توانیم نگاه داریم. لطفا به ما رای دهید
الان داشتم با دوستی از بر و بچه‌های ستاد معین چت می‌کردم. جواب سوال‌های من اکثرا این بود: نمی ‌دانم، فردا می پرسم، شانس نداریم، هرچه مشارکت بگوید و....

مانده‌ام این جماعتی که نمی‌توانند در بازی قدرت، تعادل خودشان را نگه دارند، چگونه قادر خواهند بود کشوری را نگاه‌داری کنند؟
Sunday, April 17, 2005
گفتگو با پرستو دوکوهکی
پرستو یکی از معقول‌ترین دختران روزنامه‌نگاری است که تا کنون دیده‌ام. بسیار با استعداد و خلاق. این مصاحبه را دروبلاگ بیلی و من می توانید بخوانید.
فرق راست و چپ در چیست
از نظر من، همه اینها سروته یک "کرباسچی" هستند! سیستمی که در نهایت شهروند عادی امکان رشد منطقی در آن نمی‌یابد و کسانی که در هرم قدرت هستند به هر نحوی از بهره‌های آن سود می‌برند، سیستم سالمی نیست! اگر بخواهی وارد "تیم" بشوی، باید زیر بار خیلی چیزها بروی که باورش برایت سخت است. لازمه ورود "خودی" بودن و شدن است.

وقتی پای صحبت طرفداران "چپ" می‌نشینی، فقط تو را از آمدن راست‌ها می‌ترسانندو حرف تازه‌ای ندارند! آمده‌اند آینده تو را تامین کنند و ...کدام آینده؟

پای صحبت "راست" جماعت که می‌نشینی، آمده اند تا برای دفاع از ارزش‌های انسانی واسلامی که حقوق حقه تو هم در آنهاست، در مقابل دروغ‌گویان قد علم کنند تا سعادت تو تامین شود. کدام سعادت؟

بدتر از همه اینکه مجبوری از جماعت اپوزیسیون عجیب و غریب هم به اینها پناه ببری!

به نظر من یک جای کار بدجوری می‌لنگد! یا ۲۶ سال است که نفهمیده ایم، و یا دیگر حوصله فهمیدن نداریم. آن‌کس که نداند که نداند که نداند... و یا آنکس که بداند، که نداند، که نداند...
استراتژی ترس
The image “http://www.peacefulresistance.com/4images/data/media/7/pix_bushrovebrain.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.در زمان مبارزات انتخاباتی، یکی از روش‌های رقبا در زمانی که برنامه‌ای مشخص برای جلب آرا ندارند، ترساندن رای دهندگان از به قدرت رسیدن طرف مقابل است. این روزش در انتخابات آمریکا بوسیله "کارل رو" به بهترین صورت ممکن به نتیجه رسید. بسیاری او را فرد اصلی پشت پرده سیاست‌های بوش هم می دانند و او را مغز رئیس جمهوری آمریکا معرفی می‌کنند.

در انتخابات ایران هم این ماجرا دارد شکل بامزه‌ای به خود می گیرد. وقتی تاج‌زاده و امین‌زاده و ...زاده به عنوان مغزهای متفکر چپ، گروهی از وبلاگ نویس‌ها را دعوت می‌کنند تآ در جلسه‌ای که قرار بوده معین هم حاضر باشد، بحث کنند و احتمالا چند نفر هم سوال‌های استانداردی بپرسند و آنها هم جواب‌هایی بدهند تا آخر سر وبلاگ‌نویس‌ها به خاطر داشتن شبکه‌ای قوی، خوانندگانشان را ترغیب به حمایت از معین کنند، در وسط جلسه به حرف‌های بامزه‌ای بر می خوری که نشان می‌دهد "استراتژی ترس" بخشی از برنامه مشارکتی‌ها برای حفظ قدرت است: ".... بحث اکثر بچه ها در آن دقایق این بود که ما به معین رای می دهیم چون از قدرت گرفتن دیگران می ترسیم. از این می ترسیم که اجمدی نژاد و قالیباف رئیس جمهور شوند..."

خیلی راحت است، عده‌ای بلاگر مشارکتی را دعوت کن، عده‌ای غیر مشارکتی را هم ...سخنرانان صحبت‌های خودشان را می‌کنند، عده‌ای هم آن وسط سخنان تئوریسین‌های مشارکت را می‌خرند، و بقیه را ترغیب می‌کنند...درست عین یک حراج حساب شده، که یکی از وسط جمعیت تصادفا خریدار کالا می‌شود و بعد نفر دوم، و بعد نفر سوم... بقیه هم به شک می‌افتند که نکند از دستشان برود...

فروختن" استراتژی ترس" به مردم از روش‌های مختلفی دارد دنبال می‌شود. وقتی معین آنقدر نقطه قابل دفاع ندارد که نظر مردم را جلب کند، پس باید مردم را از کارهای بقیه ترساند! اگر آنها رای بیاورند، همه را می‌کشند، ما ناجی شما هستیم، جنتی خبر از اعدام‌ها داده، وای، فردای ما از دست رفت....

لطفا به من که نمی خواهم رای بدهم، بگویید که در صورت آمدن معین، آیا توان حذف همه آن چیزهایی که مانع کار خاتمی بودند را دارد، یا وضع خراب‌تر می شود؟ بگویید که معین قدرتی بیشتر از خاتمی برای مقابله با فشارهای بالاسری را داراست؟ بفرمایید که معین قادر خواهد بود سیاست خارجه ایران را به مسیر درستی که داشت می رفت، برگرداند؟ معین قادر خواهد بود....

آقای تاج‌زاده، آقای امین زاده....شعر نگویید، مردم را نترسانید، می خواهید بگویید که آنقدر وضع خراب است که نتوانسته‌اید کاندیدایی بهتر از معین پیدا کنید و او را هم نمی‌شود به مردم غالب کرد؟ پس برای نتیجه‌گیری باید مردم را ترساند...

این جماعت را که می بینم یاد فروشنده‌های قالتاق اجناس دست دوم می افتم....
Saturday, April 16, 2005
سایت جدید اقبال
در اینکه سران مشارکت بی‌سلیقه هستند، شکی ندارم. ولی کار زیبای الپر ودوستنش در انسانی و جذاب‌تر شدن سایت روزنامه اقبال ستودنی است!
اعدام باید گردد
چون حفظ نظام به هر قیمتی از اوجب واجبات است، و آقای جنتی که ثابت کرده فقیهی عادل می‌باشد، ما سخنان این مقام عالی‌قدر را تا نابودی همه دشمنان پیگیری خواهیم کرد...و برای رضایت خاطر ایشان و تایید صلاحیت برای ورود به آن دنیا، هر تعداد که می‌خواهند را اعدام می‌کنیم!

در ضمن نقد احمد شیرزاد را هم باید در این باب خواند!
هفت خبرنگار پارلمانی در تاريخ-مسیح علی‌نژاد
مسیح برو جلو، داریمت
چرا از سیاست‌مدارانمان نمی‌پرسیم و چرا آنها را زیر سوال نمی بریم
در سال‌های قبل از دوم خرداد، بازی سیاست چندان به گستردگی امروز نبود. بخش عمده مردم اختلاف دیدگاه‌ها را نمی‌شناختند و فرض بر این بود که یک دیدگاه حاکم بوسیله مجریان متفاوت، نتایج مختلفی می تواند داشته باشد. آنهایی که آزادی‌های بیشتری می‌دهند و کمتر می خورند شاید بهتر باشند.

بعد از انتخابات مجلس پنجم، فضا اندکی سیاسی تر شد و مطبوعات هم به این رشد سیاسی کمک شایانی کردند. بعد از دوم خرداد، بخشی از روزنامه‌های در عمل تبدیل به ارگان‌های بخش‌های مختلف سیاسی دوم خرداد شدند، و در مقابل روزنامه های راست سنتی قد علم کردند. نقش ما در این میان چه بود؟ و آیا از نقد عملکرد دولت غافل ماندیم و بیشتر تبدیل به سربازهای بازی شطرنج سیاست شدیم؟

به گمان من، نگاهی کوتاه به سرنوشت روزنامه‌ها در هشت سال گذشته، نشان مىدهد که دوره درخشان ۷۶-۷۹ چه به لحاظ کمی و چه از نظر کیفی، در طول تاریخ ما بی بدیل است. بسیاری از مقالات و نوشته‌های نشریات آن دوران تبدیل به کتاب و با تیراژهای بسیار بالا منتشر شد. رشد کیفی محتوایی مطبوعات همراه با رقابت مثبت نویسندگان برای ایجاد آثاری خواننده پسند و در عین حال تاثیرگذار از شاخصه‌های این دوره کوتاه است.

در کاریکاتور مطبوعاتی و عکاسی هم اتفاقات بسیار مثبتی افتاد.

نکته‌ای که الآن برایم مساله شده این است که با مقایسه کارکردمان با روزنامه‌هایی دنیا، چه جایگاهی برای خودمان متصور هستیم؟ آیا توانسته‌ایم واقعا روزنامه‌نگار بمانیم یا بیشتر فعالان سیاسی عضو مطبوعات بوده‌ایم؟ در اینکه تلاشمان این بوده که جامعه را جلو ببریم، تردیدی نکنید، ولی به چه قیمتی و بر پایه چه اصولی؟

اینجا در کانادا، دولت نخست وزیر سابق، ژان کره‌تین. چیزی در حدود ۲۵۰ میلیون دلار اختلاس کرده و دادگاهی دارد ماجرا را که در استان کبک اتفاق افتاده، بررسی می‌کند. شاید عملکرد دولت سابق لیبرال، موجب حفظ این استان و شکست جدایی‌طلبان شده باشد، ولی استفاده از روش‌های غیر اخلاقی و سو استفاده‌های مالی سبب سست شدن دولت فعلی لیبرال شده است. نکته جالب اینجاست که منافع ملی بالاتر از نگاه محدود و توجیه کننده سیاسی است، و روزنامه متمایل به چپ تورنتوستار که شاید پر تیراژترین روزنامه کانادا هم باشد ودر انتخابات استانی و سراسری، به نحوی حامی لیبرال‌ها بوده، خبرهای علیه آنها را به هیچ وجه سانسور نمی‌کند، و حتی می‌توان نقدهای جالبی در آن پیدا کرد. تلویزیون دولتی کشور هم دائما ماجرا را پیگیری می کند.

ما در این سال‌ها چه کرده‌ایم؟ چقدر از تلاش ما صرف رسوا کردن جناح مقابل شده و تا چه حد چشم به عملکرد خودی‌ها داشته‌ایم؟ آیا نقد سیاست‌های داخلی به جای توجیه آن، امکان رشد کشور را بیشتر از پیش فراهم نمی‌کرد؟ اگر به جای حزبی شدن، روزنامه‌نگار می‌ماندیم، به نفع نسل‌های آینده‌مان نبود؟ نقش سردبیران و مدیران رسانه‌ای چه بود؟ چرا نقدهای بسیاری را سانسور کردند؟ چون مثلا دولت گناه داشت؟ یا جناح مقابل دشمن است و نباید با حرف‌های نا امید کننده راستی‌هارا تقویت کرد؟

دگرگونی بسیاری از روزنامه‌نگارهای اهل فکر به خبرنگاران پولکی اتاق‌های فکر شاید ثمره این کآرکرد تحت تاثیر سرخورده‌گی ایشان از سیستم حاکم بر مطبوعات باشد. وقتی طرفدار دو آتشه خاتمی و سازمان مجاهدین انقلاب الآن بشدت طرفدار طرف مقابل شده، اندکی تامل باید کرد. مطمئنا بعد از چند سال باد او را به دیگر جاها خواهد برد...

سوال من این است. چرا زیر سوال بردن و پاسخگو نگاه داشتن سیاست‌مداران از سوی طرفدارانشان مخالفت و لجن‌مال کردن معنی پیدا کرده است؟ آیا جز این نیست که خود ما روزنامه‌نگاران با سکوت و چشم‌پوشی‌هایمان به جامعه خیانت کرده‌ایم؟
فعاليت ‌هاي هسته‌اي ايران، تهديد هاي پيشرو- نهضت آزادی ایران
این مطلب بلند را امروز در گویا نیوز خواندم که فکر می‌کنیم جزو بهترین تحلیل‌ها در مورد سیاست‌های هسته‌ای ایران است. اگر فرصت دارید، مرورش کنید. چون نتیجه عملکرد سیاست‌مداران ما اندکی ترسناک‌تر از جیزی است که می گویند.

فعاليت‌هاي هسته‌اي، به ويژه تدارك گسترده براي غني‌سازي اورانيوم، بدون هماهنگي با آژانس بين‌المللي انرژي هسته‌اي، ايران را در يك رويارويي با آژانس بين‌المللي انرژي هسته‌اي، اتحاديه اروپا و ايالات متحده آمريكا قرار داده است. در حالي كه ايران بر ادامه غني سازي اورانيوم پا فشاري مي كند ، آمريكا بر توقف كامل فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران تأكيد دارد. اتحاديه اروپا، برخلاف آمريكا، فعاليت‌هاي هسته‌اي در چارچوب مقررات ان.پي.تي را حق ايران مي‌داند و از آن دفاع مي‌كند، اما معتقد است كه ايران بايد غني سازي اورانيوم را متوقف سازد و از آن صرفنظر كند. دولت روسيه نيز از موضع اتحاديه اروپا حمايت مي‌كند و اعلام كرده است كه اگر ايران شرطهاي آژانس بين‌المللي انرژي هسته‌اي را بپذيرد، نيروگاه بوشهر را در اواسط سال 1385 تكميل و راه اندازي خواهد كرد و سوخت آن را، در برابر تضمين ايران به برگرداندن زباله هسته‌اي به روسيه، تأمين خواهد نمود. اما ايران حاضر به پذيرش شروط آژانس بين‌المللي و يا اتحاديه اروپا نيست. بايد برسي كرد كه ادامه اين وضعيت كشورمان را به كجا خواهد‌برد؟
1. شواهد و قراين حاكي از آن است كه اگر ايران و اروپا باهم به توافق نرسند، پرونده ايران به شوراي امنيت سازمان ملل متحد ارجاع خواهد شد.دولتهاي عضو اتحاديه اروپا، بويژه برخي از اعضاي اصلي آن، مانند فرانسه و آلمان مايل نيستند كه از سياست‌هاي آمريكا دنباله‌روي كنند. از سوي ديگر، آنها بارها اعلام كرده‌اند كه در مورد دستيابي ايران به سلاح‌هاي كشتار جمعي، از جمله سلاح‌هاي هسته‌اي، نقض حقوق بشر، حمايت از تروريسم و مخالفت با صلح خاورميانه، با آمريكا هم موضع هستند، اگر چه روش‌هاي آنان در برخورد با ايران متفاوت است. اتحاديه اروپا ترجيح مي‌دهد كه مسئله از طريق مذاكره با ايران حل و فصل شود. اما اگر ايران به توافق و تفاهم با اروپا دست نيابد و پرونده فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران به شوراي امنيت ارجاع گردد، احتمال تصويب قطعنامه اي بر ضد ايران بسيار بالا خواهد بود. در آن صورت، چه پيامدهائي براي ايران خواهد داشت؟ مقامات دولت آمريكا بارها اعلام كرده‌اند كه در تقابل با ايران سه راهكار اساسي شامل ديپلماسي- سياسي، اقتصادي و نظامي مورد استفاده قرار خواهد گرفت. راهكاراول يعني ديپلماسي- سياسي مجموعه‌ فعاليت‌هاي كنوني آمريكا عليه ايران را شامل مي‌شود. اگر اين راهكارها نتيجه ندهد و ايران و اتحاديه اروپا به توافق نرسند و پرونده ايران به شوراي امنيت ارجاع گردد، با توجه به قدرت و نفوذ آمريكا در شوراي امنيت، قطعنامه‌اي كه تامين كننده نظرات آمريكا باشد به تصويب خواهد رسيد. اين قطعنامه وسيله اجراي راهكار دوم سياست آمريكا ، يعني وارد كردن فشار اقتصادي با تحريم صدور نفت از ايران و ورود كالا به ايران فراهم خواهد كرد. همچنين در چارچوب اجراي قطعنامه احتمالي شوراي امنيت سازمان ملل متحد، راهكار سوم، يعني اجراي عمليات نظامي محدود،به كار گرفته خواهد شد. اين عمليات نه از نوعي كه در افغانستان يا عراق شاهدش بوديم، بلكه با تنوع و گستره محدود خواهد بود.
اما اجراي مفاد قطعنامه احتمالي عليه ايران پيامدهايي فراتر از فشارهاي اقتصادي نيزبراي كشورمان خواهد داشت. برخي از مقامات ايران وضعيت كره شمالي را كه عضو ان.پي.تي نيست و به رغم فشار آمريكا بمب هسته‌اي ساخته و واكنش آمريكا و جامعه جهاني در برابر آن چندان شديد نبوده است مثال مي زنند. ولي بايد توجه داشت كه اولا سياست‌ها و برنامه‌هاي كره شمالي بدترين فشار اقتصادي را بر مردم آن كشور تحميل كرده است، به گونه‌اي كه همه ساله هزاران كودك كره‌اي به خاطر كمبود غذا و عدم دسترسي به دارو و بهداشت كافي مي‌ميرند. كشوري با اين همه محروميت‌هاي اقتصادي چگونه مي‌تواند به هنگام بروز خطر، حتي با داشتن سلاح هسته‌اي ، از حيات ملي خود دفاع كند. ثانيا مقايسه ايران با كره شمالي مصداقي از قياس مع‌الفارق است. كره شمالي با مشكلات قومي روبرو نيست. امكان و زمينه‌هاي مانور و تحريكات سياسي در كره شمالي براي آمريكا وجود ندارد. علاوه بر اين، كره جنوبي، در چارچوب برنامه استراتژيك وحدت دو كره، با تشديد فشار بر كره شمالي مخالف است. ژاپن و چين نيز با كره جنوبي هم نظر و هماهنگ هستند. در حالي كه در شرايط كنوني منطقه خاورميانه و با توجه به موقعيت همسايگان ايران و ميزان نفوذ و حضور آمريكا و متحدانش دراين كشورها ، احتمال بروز تشنجاتي در ميان برخي از اقوام، همزمان با اجراي قطعنامه شوراي امنيت عليه ايران، نسبتاٌ زياد است.
به بيان ديگر، خطر فروپاشي جغرافيايي تماميت ارضي كشورمان را تهديد مي‌كند. مقايسه وضعيت و شرايط ملي و بين‌المللي در اين زمان با دوران انقلاب مقايسه نادرستي است. انقلاب اسلامي سال 1357 در دوران جنگ سرد رخ داد. در آن هنگام، ارتش شوروي در افغانستان حضور داشت و عراق و برخي ديگر از كشورهاي عرب همسايه ايران با شوروي هم پيمان بودند. در چنان شرايطي، سياست راهبردي بلوك غرب حمايت از تماميت ارضي ايران و مخالفت با هر گونه فروپاشي جغرافيايي بود. اما اينك كه جنگ سرد پايان يافته است،نه تنها نگراني‌هاي ويژه آن دوران وجود ندارد، بلكه احتمال بالكانيزه شدن ايران وديگر كشورهاي همسايه به شدت وجود دارد. بنابراين، خطرات را به هيچ وجه نبايد دست كم گرفت.
2ـ برخي از مقامات در ايران اظهار اميدواري كرده‌اند كه اگر پرونده فعاليت هسته‌اي ايران به شوراي امنيت سازمان ملل متحد ارجاع شود طرح پيشنهادي احتمالاً با وتوي چين ويا روسيه روبرو خواهد شد. برخلاف انتظارات يا اظهارات خوش‌بينانه اين مقامات ، قطعنامه اي عليه ايران به احتمال قوي با وتوي روسيه، چين يا فرانسه روبرو نخواهد شد. در صورت شكست مذاكرات ايران و اتحاديه اروپا- كه فرانسه يكي از طرف‌هاي جدي آن است - و ارجاع پرونده ايران به شوراي امنيت، موضع فرانسه قابل پيش‌بيني است و انتظار وتوي فرانسه بي پايه به نظر مي رسد. فدراسيون روسيه در حال حاضر در ابعاد اقتصادي و سياسي در درون و بيرون كشور در سطح بين‌المللي در چنان ضعفي قرار دارد كه نمي‌تواند، در برابرآمريكا، قطعنامه عليه ايران را وتو كند. رفتار روسيه در مورد اتمام نيروگاه اتمي بوشهريعني تعويق‌هاي پي در پي و سرانجام مشروط كردن اتمام و تحويل آن به توقف غني‌سازي اورانيوم توسط ايران و متعهد شدن ايران به بازپس دادن زباله‌هاي هسته‌اي، حاكي از آن است كه كشورياد شده در شرايطي نيست كه قطعنامه احتمالي را به سود ايران و به رغم آمريكا وتو كند.
احتمال استفاده چين از حق وتو در شوراي امنيت به نفع ايران نيز بسيار ضعيف است. مناسبات و روابط اقتصادي بسيار گسترده چين با جهان غرب، بويژه آمريكا، از چنان ابعادي برخوردار است كه تصور نمي‌رود آن كشور، به خاطر ايران ودر برابر آمريكا از حق وتو استفاده كند. ارزش تجارت خارجي چين با آمريكا چندين برابر ارزش امتيازات احتمالي ايران به چين است.
احتمال اين كه قطعنامه عليه ايران با وتوي چين، روسيه يا حتي فرانسه روبرو شود، بستگي به متن قطعنامه خواهد داشت. اگر در قطعنامه، بر طبق نظر آمريكا، از ايران خواسته شود كه فعاليت‌هاي هسته‌اي خود را به كلي تعطيل كند، چنين قطعنامه‌اي برخلاف پيمان ان.پي.تي. بوده و موجب تضعيف آن خواهد شد و در اين صورت، ممكن است كه با وتوي اين كشورها روبرو شود. زيرا اتحاديه اروپا، از جمله فرانسه، با الزام ايران به تعطيل كليه فعاليت‌هاي هسته‌اي خود موافق نيست و آن را خلاف مقررات ان.پي.تي مي‌دانند. بنابراين، ممكن است كه دولت آمريكا، براي جلوگيري از وتو كردن قطعنامه توسط فرانسه، چين يا روسيه، به جاي تعطيل كامل فعاليت هسته‌اي، به توقف كامل غني‌سازي اورانيوم و تعطيل مراكز هسته‌اي ، به جز نيروگاه بوشهر و رآكتور پژوهشي ـ علمي، مطابق نظر اتحاديه اروپا بسنده كند. اما در هر صورت، متن قطعنامه به جمع‌بندي مذاكرات ايران و اتحاديه اروپا بستگي خواهد داشت.
اما اگر پس از صدور قطعنامه، ايران تصميم بگيرد كه براي جلوگيري از اجراي آن، توقف تمامي فعاليت‌هاي هسته‌اي يا توقف غني‌سازي اورانيوم را بپذيرد، اولا- اين پذيرش از موضع ضعف و تحت فشارهاي بين‌المللي و بدون گرفتن هيچ گونه امتيازي خواهد بود و به موقعيت ايران در منطقه و جهان به شدت آسيب خواهد خورد، ثانيا ـ نه تنها سرمايه‌گذاري عظيمي كه انجام گرفته است بدون استفاده خواهد ماند، بلكه آنچه را كه ايران مي‌تواند در حال حاضر يا در آينده‌اي نه چندان دور در توافق با اروپا به دست آورد از دست خواهد داد.
كشورهاي اروپايي، اصولاً تمايلي به پيروي از سياست‌هاي آمريكا ندارند، بلكه ترجيح مي‌دهند كه مستقل از آمريكا، اگرچه در هماهنگي با آن كشور، با ايران به توافق برسند و ابتكار عمل در كشورهاي خاورميانه، بويژه ايران را در دست داشته باشند. اما اگر ايران نتواند با اروپا به توافق برسد، اروپا چاره‌اي جز همراهي با آمريكا نخواهد داشت. آمريكا هم مايل نيست كه پرونده ايران بدون نظر موافق اروپا در شوراي امنيت سازمان ملل مطرح شود.
نهضت آزادي ايران بر اين باور است كه مسئله فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران، بويژه غني‌سازي اورانيوم، چالش و بحران جديدي را پديد آورده است كه تداوم آن مصالح، منافع و امنيت ملي كشورمان را در معرض مخاطرات سهمگيني قرار خواهد داد. بنابراين، براساس آنچه در بالا گفته شد، مواضع و راهكارهاي واقع‌بينانه زير را براي حفظ منافع ملي پيشنهاد مي‌كند.
1ـ از آنجا كه ايران عضو ان.پي.تي است و مقررات ايمني ناظر بر امنيت فعاليت‌هاي هسته‌اي، يعني پادمان، را امضاء كرده و پروتكل الحاقي رانيز تاييد نموده است و (اگر چه هنوز در قوه مقننه به تصويب نرسيده است)، فعاليت هسته‌اي براي مقاصد صلح‌آميز حق مسلم ايران است.
2 ـ فعاليت‌هاي هسته‌اي صلح‌آميز طيف گسترده‌اي از تامين نيازهاي پزشكي، كشاورزي و ساير بخش‌هاي علمي، پژوهشي و كاربردي را شامل مي‌شود. در زمينه ادامه و گسترش اين گونه فعاليت‌ها كمترين اختلاف نظري در ميان فعالان سياسي و صاحب نظران ايراني وجود ندارد. اما در مورد توليد انرژي هسته‌اي، مسئله متفاوت و بحث‌انگيز است. ايران صاحب منابع عظيم نفت و گاز طبيعي است و علاوه بر آن، امكان استفاده مطلوب و مقرون به صرفه از انواع ديگر انرژي، مانند انرژي خورشيدي و بادي، را دارد. با توجه به اين نكات ، آراي كارشناسان در مورد استفاده از انرژي هسته‌اي، با توجه به همه پيچيدگي‌هاي اقتصادي، فني و سياسي آن، متفاوت است. به هر حال، تصميم‌گيري در اين مورد مربوط به ملت ايران است و قدرت‌هاي خارجي حق ندارند كه براي ايران تعيين تكليف كنند و ايران را از حقوق مشروعش محروم سازند.
3 ـ فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران يك پروژه ملي است و همانند هر پروژه ملي تحقيقاتي، توليدي و عمراني ديگر بايد براساس معيارهاي پنجگانه قابليت اجرا، فني، مالي، اقتصادي و سياسي مورد ارزيابي امكان سنجي و بررسي توجيه پذيري توسط كارشناسان و صاحب نظران قرار گيرد و در صورت توجيه پذيري در قالب برنامه‌هاي پنجساله و بودجه‌هاي يك ساله دولت پيش‌بيني شود و به تصويب قوه مقننه برسد. از آنجا كه توليد انرژي هسته‌اي، بر طبق مفاد ان.پي.تي ، حق ايران است، دليلي براي محرمانه نگاه داشتن فعاليت‌هاي مربوط به آن، به خصوص در سطح ملي و براي مردم خودمان، وجود ندارد. اقدام اخير رئيس محترم جمهوري در بازديد علني از مراكز هسته‌اي ايران با حضور خبرنگاران داخلي و خارجي گامي مثبت در راستاي عادي سازي فعاليت‌هاي هسته‌اي محسوب مي‌شود.
اما، در فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران، اولا به نظر مي‌رسد موازين ياد شده در بالا رعايت نشده است يا در صورت رعايت شدن، مردم عموما از آن بي‌خبرند. ثانيا حتي اگر تمامي مطالعات اوليه براساس معيارهاي شناخته شده صورت گرفته و توليد انرژي هسته‌اي لازم و توجيه پذير تشخيص داده شده باشد، رعايت اولويت‌ها در گزينش طرح‌هاي توسعه ملي ضروري است. به عنوان مثال، ايران يك كشور صادر كننده نفت است، اما به دليل توسعه نيافتن پالايشگاه‌هاي فعلي يا ساخت پالايشگاه‌هاي جديد،‌ هر ساله ميلياردها دلار از درآمد نفتي ايران صرف وارد كردن فراورده‌هاي نفتي، از جمله بنزين، مي‌شود. مقامات مسئول اعلام كرده اند كه ميزان واردات بنزين به زودي به 10 ميليارد دلار در سال بالغ خواهد رسيد. در شرايطي كه دست‌اندركاران ظاهراً تمايل و برنامه‌ مشخصي براي تأمين بنزين مورد نياز كشور از طريق توسعه پالايشگاه‌ها ندارند، در عوض به سرمايه‌گذاري براي تأسيس پالايشگاه در كشورهاي ديگر پرداخته‌اند، در حالي كه تأسيس پالايشگاه در ايران علاوه بر رفع نياز‌هاي داخل كشور، اشتغال¬زا نيز خواهد بود. ممكن است استدلال شود كه واردات بهاي بنزين با صرفه‌تر از توليد داخلي است. با همين استدلال، بايد بررسي شود كه چه توجيه اقتصادي ـ مالي براي توليد انرژي هسته‌اي، در برابر انواع ديگر انرژي، براي كشوري مثل ايران وجود دارد؟
4ـ توليد انرژي در نيروگاه هسته‌اي به اورانيوم غني يا تغليظ شده به عنوان سوخت هسته‌اي وابسته است. غني‌سازي اورانيوم فرايندي پيچيده است كه چه از جهت سرمايه ‌گذاري اوليه و چه به لحاظ هزينه‌هاي عملياتي بسيار پر هزينه مي‌باشد.
ايران تنها يك نيروگاه هسته‌اي در دست اجرا دارد كه هنوز به بهره‌برداري نرسيده است. آيا توجيه مالي و اقتصادي براي صرف هزينه هاي بسيار بالا، براي غني‌سازي اورانيوم و توليد سوخت هسته‌اي، تنها براي يك نيروگاه وجود دارد؟ حتي اگر مخالفت كشورهاي خارجي با غني‌سازي اورانيوم و احتمال و امكان توليد سلاح‌هاي هسته‌اي هم وجود نداشته باشد، ايران با اورانيوم غني شده‌اي كه بيش از نياز نيروگاه هسته‌اي بوشهر خواهد بود چه كار ‌خواهد توانست بكند؟ با توجه به ديدگاه‌ها و نظرات حاكمان كنوني درباره مسايل منطقه و جهان، ايران در كدام بازار جهاني مي‌تواند مازاد اورانيوم غني شده‌اش را به فروش برساند؟
5 ـ غني‌سازي اورانيوم و توليد سوخت هسته‌اي براي نيروگاه بوشهر مي‌تواند كاركرد دوگانه داشته باشد، يعني مي‌تواند براي اهداف صلح‌آميز و هم براي توليد سلاح‌هاي هسته‌اي به كار رود.
اگر چه رئيس جمهور ايران و مقامات به طور رسمي اعلام كرده‌اند كه قصد توليد سلاح‌هاي هسته‌اي را ندارند،‌ اما سخنگويان جناح‌هاي تندرو اعتقادشان را به ضرورت توليد سلاح‌هاي هسته‌اي به صورت آشكار بيان داشته‌اند . اينگونه اظهارات، همراه با برخي رفتارهاي نه چندان شفاف ايران، موجب شده است كه آمريكا و اتحاديه اروپا به شدت نسبت به اهداف فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران مشكوك شوند و ايران اعتماد جهاني را از دست بدهد

نهضت آزادي ايران هر گونه فعاليت براي توليد سلاح‌هاي هسته‌اي را مغاير با منافع و امنيت ملي كشور دانسته، داشتن سلاح‌هاي هسته‌اي را موجب پيشگيري از حملات احتمالي به ايران نمي‌داند. به عنوان نمونه ضعف و ناتواني اعراب در برابر اسرائيل غاصب به علت مجهز بودن اسرائيل به سلاح‌هاي هسته‌اي نيست. تنها در دوران جنگ سرد بود كه مجهز بودن هر دو بلوك شرق و غرب به اين سلاح‌ها موجب بازدارندگي از جنگ جهاني گرديد. در دوران پس از جنگ سرد، سلاح‌هاي هسته‌اي اثر بازدارندگي خود را از دست داده‌اند. بنابراين، نهضت آزادي ايران بر اين اعتقاد است كه ايران به كشورهايي كه خواهان برچيده شدن تمامي سلاح‌هاي كشتار جمعي -اعم از اتمي، شيميايي و ميكروبي- در جهان هستند بپيوندد. وجود سلاح‌هاي هسته‌اي در تعدادي از كشورها، يعني آمريكا، روسيه، چين، فرانسه، انگليس، هند، پاكستان و اسراييل، صلح، امنيت و محيط زيست جهان را به طور پيوسته در معرض خطر قرار داده است. مي‌توان و بايد كاري كرد كه زرادخانه‌هاي اتمي، در هر جاي جهان، براي هميشه برچيده شوند.
نهضت آزادي ايران، با توجه به آنچه در بالا گفته شد و با احساس مسئوليت ملي و به منظور عبوركشور عزيزمان از بحران و چالش كنوني و پيشگيري از حوادث سهمگيني كه حيات ملي كشورمان را تهديد مي‌كند، در چارچوب منافع و مصالح و امنيت ملي ايران قبول شرايط اتحاديه اروپا و همكاري با آژانس بين‌المللي انرژي هسته‌اي را به حاكمان و صاحبان تصميم قويا توصيه مي‌نمايد.
نهضت آزادي ايران
شعارهای خاتمی را یادتان می آید
ای بابا! پاک یادم رفته بود که در بروشور انتخاباتی خاتمی چه چیزهایی آمده بود؟
اگر شما نسخه‌ای از آن را دارید، می‌توانید بندهایش را برایم بنویسید؟ می‌خواهم ببینم در این هشت سال چه اتفاقاتی باید می‌افتاد؟ نمی‌خواهم بیخودی به او گیر بدهم و بی‌انصاف باشم.
الآن شعارهای معین و دیگر عزیزان را هم ثبت کنید...کارشان داریم...
ملوّن
سیاست‌مدار فردی است بوقلمون صفت که برای رسیدن به قدرت، حاضر است همه رنگی بگیرد. مشتی آدم بی‌پدر و مادر دورش را می‌گیرند که نفهمد چه رنگی شده و چه رنگی خواهد شد!

سیاسی‌کارکسی است که می‌خواهد رنگش کنند تا سیاست مدار شود.

مردمی که بوسیله سیاستمداران و سیاسی‌کاران رنگ می‌شوند بدبخت‌تر از آنها هستند، و ازهمه مفلوک‌تر، روزنامه‌نگارانی که باید این رنگ‌شده‌های رنگ کننده را برای مردم رنگ شده توجیه کنند و کثافت‌کاری‌هایشان را مثبت نشان دهند.

ننگ با رنگ پاک نمی شود، بلکه کثیف‌تر می شود!
Friday, April 15, 2005
زیبا کلام به روایت بهمن کلباسی
این بهمن هم از آن موجودآت جالب توجه است! روز ۲۲ بهمن ۵۷ بدنیا آمده و لحظه‌ای آن رژیم را تجربه نکرده. نظرش در مورد گفته‌های زیبا کلام، زیباست.
دکتر معین و ملی مذهبی‌ها
نمی‌دانم در دوران وزارت دکتر معین، چند درصد ملی مذهبی‌ها امکان رشد داشتند؟ و چه تعدادی از ایشان در نقش‌های کلیدی وزارتت علوم خدمت می‌کردند؟ حالا این جمله را در سایت دکتر معین ملاحظه کنید:

نباید کشور از توان مدیریتی نیروهای ملی مذهبی و نهضت آزادی محروم شود.

نمی دانم دکتر معین در حوزه کارکرد خویش چنین کاری کرده‌است یا نه؟ که حالا می خواهد به عنوان نامزد ریاست جمهوری ما را در انتظار انتصاب معاونی یا وزیری ملی مذهبی بگذارد...

خالی بندی هم حدی دارد دکتر!
جمهوری اسلامي پيشقراول نقشه ی جديد خاورميانه-همایون خیری
همایون تازه‌گی‌ها ‌خیلی فعال شده، که امیدوارم بیشتر و بیشتر شود. این مطلب او به جهت آشنایی‌اش با منطقه، خواندن دارد.
جفا در حق پروژه های ملی؟ به چه قیمتی...
دیروز این یادداشت حنیف مزروعی را مى‌خواندم. دیدم از بعد مقایسه‌ای، اگر این پروژه در دوران سازندگی به نتیجه می رسید، در بوق وکرنا می‌کردند و چند صد تا بیلبورد برایش در تهران درست می‌شد.

اما مشکل من با این پروژه‌های ملی این است که اصلا مطمئن نیستم که تخت جمشید شاهکار آقایان بر اساس اصول فنی و زمین‌شناختی و ژئوتکنیکی و ...ساخته شده باشد؟ چند در صد سازه‌های هوا شده بوسیله جماعت مشارکت با مطالعه دقیق وضعیت زمین شناسی و محیط زیستی احداث شده است؟ چند درصد سدهای این جماعت بهترین گزینه برای جذب آب‌های هرزرو و دخیره‌سازی آن بوده؟ چند درصد شاهکارهای سد سازی جماعت وزارت نیرو در طول چهل پنجاه سال آینده توان اثبات ادعای سازندگانش را دارد؟ چند درصد هزینه‌های ساخت و مطالعه سد، صرف خود موضوع شده؟ آیا بودجه وزارت نیرو و در حقیقت بودجه ملی با سد سازی‌های افراطی! تا حدی به هرز نرفته‌است؟ آیا سد سازی و تمرکز بودجه ریزی در این صنعت پر منفعت که منافع مشارکتی‌ها و سپاهی‌ها در آن مشترک است، و به تحبیب قلوب آنها یاری رسانده-بوسیله حبیب‌الله بی طرف!-مانع اجرای پروژه‌های ارزان ولی‌پرفایده‌تر ذخیره‌سازی آب در مناطق حاشیه بیابان‌ها( در سفره‌های آب زیر زمینی) در وسعت بر آورد شده ۴۲ میلیون هکتاری نیست؟ با بودجه هر سد، چند میلیون هکتار را می‌توان جهت ذخیره‌سازی آب در زیر زمین که میزان تبخیر آن به مراتب کمتر از ۲۰، %-۲۵% در بسیاری از سدهای ایران است آماده کرد و پروژه‌های آبخوانداری را به اجرا رساند؟ این پروژه‌های ارزان چقدر سود به جیب مشاوران مشارکتی خواهد ریخت؟

حنیف مزروعی راست می گوید، قدر کار و زحمت سدسازها را نمی‌دانند. کاش قدرتی بود تا این جماعت اطلاعاتی سابق را زیر سوال می‌برد که اجرا شدن هر پروژه و برنده شدن هر پیمانکار تحت چه شرایطی صورت گرفته، و...

این هم نمونه‌هایی از سدسازان و سد بازان و رفقای بازدید کننده‌شان در سایت رجبعلی مزروعی
The image “http://mazrooei.ir/album/07/03.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

جاي خالي ماكياول-رجبعلی مزروعی
این رجبعلی هم حرف‌های قشنگی می زند. البته شاید حنیف روی او تاثیر جالب توجهی گذاشته که کمی پدر را روشن‌فکر کرده. بالاخره نسل ما باید این مرتجعین بالفطره! را اندکی تغییر دهد!
Thursday, April 14, 2005
انتخابات ریاست جمهوری و تقلای اصلاح طلبان-گویا نیوز
این مطلب خواندنی است

در حالی که حدود سه ماه به انتخابات ریاست جمهوری مانده است، برخی از چهره های اصلاح طلبان حکومتی ، به ویژه آقای تاجزاده، به شدت در تقلای به میدان آوردن مردم هستند. آنها به خوبی دریافته اند که با توجه به عدم استقبال مردم از جناح راست، به میدان آمدن مردم و شرکت آنان در انتخابات ریاست جمهوری برابر است با پیروزی کاندیدای اصلاح طلبان.
اصولا سیاست ورزان در جامعه ایران بایستی به این نکته توجه کنند که مردم ایران، حتی عامه مردم که اهل فلسفه پردازی هم نیستند، رفتار گذشته گروه های مختلف سیاسی را به خاطر می سپارند و اگر حتی جزئیات عملکرد آنها را به خاطر نداشته باشند، کلیاتی از عملکرد هر گروه را در ضمیر ناخودآگاه خود دارند.
اصلاح طلبان حکومتی یک باربا آن همه شعار از مردم رای گرفتند و مردم انتظار داشتند که اگر نه همه شعارها بلکه لااقل درصدی از شعار های آنها را در عمل مشاهده کنند. همه مردم انتظار نداشتند که جناب خاتمی مقابل رهبر و گروه عظیمی از محافظه کاران پشت پرده که رهبر را هدایت می کنند بایستد و در نهایت هم پیروز از میدان بدر آید، که این امری محال بود، اما انتظار این را داشتند که آقای خاتمی با آنها صادق باشد و به هر دلیل درست یا نادرست پشت پرده زد و بند نکند و از حقوق مردم نگذرد، ولی این انتظارشان برآورده نشد.
مردم انتظار داشتند که نمایندگانشان در مجلس بیشتر از هر چیزی به فکر حقوق آنها باشند تا به فکر ماندن در پست و مقامشان، ولی آنها نشان دادند که تنها زمانی دست به عمل می زنند که موقعیت خودشان به خطر افتد.
جناب آقای تاجزاده که اینهمه از مردم التماس شرکت در انتخابات می کند باید نشان دهد که اگر در این انتخابات نامزد حتی یک گروه رد صلاحیت شد، گروهش انتخابات را تحریم کند و تابع نظر جمیع مردم باشد نه آن که اگر تنها نامزد گروه خودشان رد صلاحیت شد زمزمه تحریم سر دهد.


بسیاری از صاحبنظران عقیده دارند که در این انتخابات مردم بایستی رویه ای متفاوت از گذشته پیش گیرند چرا که آزموده را آزمودن خطاست.
اگر صرف تحریم انتخابات و شرکت نکردن در آن یا شرکت در انتخابات و رای دادن به یکی ازکاندیداها، حتی کاندیدای اصلاح طلب، نتیجه داشت قطعا تا به حال جواب داده بود.
آلترناتیو دیگری که پیش روست این است که اگر طبق روال گذشته برخی از نامزد های ریاست جمهوری رد صلاحیت شدند، که قطعا چنین خواهد بود، همه مردم بصورت فراگیر درروز انتخابات از خانه ها بیرون بیایند و در انتخابات شرکت کنند و روی برگه های رای بنویسند «جمهوری اسلامی نه» و پس از آن هم بصورت آرام در خیابان ها تجمع کنند.
اگر واقعا حتی 50% از واجدین شرایط رای دادن که حدود 25 میلیون نفر هستند چنین کنند، تصور اینکه چه افتضاحی برای حاکمان جمهوری اسلامی به بار آید برای مردم ایران که به دنبال حقوق از دست رفته خویش هستند لذتبخش خواهد بود و می تواند نقطه شروعی برای یک انقلاب آرام باشد.

محمد باقر رهنما

پدر، مادر، شما مقصرید-۳
پدران و مادران ما، راه تعقل و گفتگو را می بندند. اگر آنها را زیر سوال ببری، حذف جانشین منطق می شود. صدایت بالا برود؟ عاق می‌شوی! داغ می شوی و ...

حق انتخاب را از تو می‌گیرند. تو موجودی هستی بی‌خاصیت که تنها به درد پز دادن جلوی این و به درد می خوری! هرچه نمره‌هایت بهتر باشد، کار آنها بی عیب تر است نه تو! اگر نمره‌هایت لب خط باشد، این تو هستی که ناسپاسی کرده‌ای و زحمات آنها را پاس نداشته‌ای...

هر کاری که در زندگی‌ات می کنی، باید با موافقت آنها باشد،انگار نه انگار که خداوندی که به آن اعتقاد دارند، انسان را آزاد آفریده است.

بحث من بر نافرمانی نیست! آنارشیسم و به هم ریخته شدن بدون منطق چاره درد ما نیست و نخواهد بود. ولی نمی‌توان تا ابد ساکت بود! چرا ما که پدران و مادران نسل‌های بعدی هستیم، خودمان را نقد نمی کنیم و از خودمان انتظار اصلاح نداریم؟ آیا باید همان راه‌ خطای گذشتگانمان را طی کنیم؟

بله، اصلاح هزینه دارد! مگر کلیسای کاتولیک به همین راحتی تکان خورد؟ مارتین لوتر آلمانی و پیروانش وارد جنگی نابرابر شدند. چه درست و چه غلط، توانستند فرهنگی رایج را بشکنند. منافع کلیسا در خطر بود و تکفیرشان کردند. ولی به هر صورت بخشی از مسیحیان را از بند سو استفاده تاریخی پاپ‌ها نجات دادند. تغییرات روزگار ما، یعنی عصر ارتباطات، بسیار سریع‌تر رخ می‌ دهد. امروز دیگر نباید مثل گدشته هزینه داد! روزگار ما متفاوت است، و شاید بتوان تغییر را در ظرفیت‌های جدید ایجاد شده جستجو کرد. پدیده وبلاگ، امکان گفتگویی کم هزینه‌تر و به دور از زد و خورد را فراهم کرده است. در این عالم مجازی، هم خواننده و هم نویسنده می‌توانند ناجی باشند، و لزومی ندارد منتظر ظهور ناجی از آن طرف کوه قاف باشیم.
پدر، مادر، شما مقصرید-۲
آیا حکومت ما شبیه خانواده ما نیست؟ کدامیک از ما دموکراسی و برخوردهای دمکراتیک را در خانه‌هایمان تجربه کرده‌ایم؟ آیا توانسته ایم فارغ از خواست خانواده‌مان، دوست انتخاب کنیم؟ آیا مجبور بوده‌ایم همیشه خانه فلان فامیل‌مان برویم که از او خوشمان نمی‌آمده؟ آیا در دواران جوانی‌مان توانسته‌ایم بدون احساس گناه با جنس مقابل صحبت کنیم؟ و ...

حکومت ما از طرف نسل قبلی بیشتر و بهتر توجیه می‌شود تا نسل ما. آیا کسانی که در ۱۲ فروردین ۵۸، "آری" گفتند، فکر نمی کردند روزی روزگاری زیر سوال بروند که بر اساس چه منطقی بدون آنکه پیش‌نویس قانون را خوانده باشند، یا بر فرض با اصولی که قراراست به عنوان قانون به ملت تحمیل شود، نسل‌های بعدی را قربانی می‌کنند؟

همیشه از خودم پرسیده ام که چرا امکان گفتگوی ساده و بدون ترس پسرها و دخترها در کشور ما وجود نداشته است؟ چرا همه چیز به سوی زیرزمینی شدن پیش رفته؟ چرا در درون خانه یک جور هستیم و در بیرون، جوری دیگر؟

نمی‌توانم صرفا مسوولیت کل ماجرا را بر گردن سران و دست‌اندرکاران ۲۶ سال گذشته بیاندازم. نه، آنها خود نیز قربانی تربیتی بوده‌اند که معتقد به اطاعت کورکورانه است. پس وقتی به قدرت رسیده اند، همان ارزش را حاکم کرده‌اند.

فرهنگ زیراب زنی، در سطوح بالاتر قدرت، بارها و بارها در خانواده‌های خودمان تجربه شده. نوع تکامل یافته‌اش را در مدارج بالاتر دیده‌ایم. منظورم مبارزه بین احزاب نیست! نه! در این سیستم هر کسی زورش برسد، یار غارش را هم راهی قبر می کند.

ما در خانواده‌هایمان یاد گرفته‌ایم که برای پیشرفت باید تملق گفت، دروغ‌گو بود و چشم بر واقعیت‌ها بستن راحت تر است تادرست دیدن.
خاصیت وبلاگ
به معجزه اعتقادی ندارم، ولی فکر می کنم نسل فعلی که توانسته با "وبلاگ" گفتگویی انتقادی را شروع و دنبال کند، می‌تواند به مرور تغییراتی ساختاری در کشور بوجود آورد. "وبلاگ" وسیله است، ولی خیلی از تابوها را شکسته. خیلی دلم می‌خواهد بتوانیم از همین ابزار ساده، به نقد خودمان و سختارمان بپردازیم، اگر نترسیم.
پدر، مادر، شما مقصرید-۱
پدر! تو به من آموختی که اسیر باشم! مرا به زور مجبور می کردی که موقع اذان بیدار شوم و نمازم را بدون علاقه بخوانم. پدر دوران نوجوانی ام را نابود کردی، به بهانه اینکه بچه مسلمان باید بود...پدر! به خاطر انتقاد ازاوضاع، تنبیه، محرومیت، تبعید از خانه و فشار را تحمل می‌کردم...
مادر، تو فقط توجیه‌گر کارهای پدر بودی، زورت به او نمی‌رسید و گاه من ابزار مبارزه تو مى‌شدم. مادر! تو هم جوانی مرا نابود کردی! امید را کشتی و در مقابل انتخاب‌های من ایستادی، تا در بحران مشروعیت اسیر خواست تو شوم...

پدر، مادر، شما نمونه کامل حکومت بودید!

پدرها و مادرها! نسل‌ ما قربانی شماست...از آن بدتر، خود شما قربانی نسل‌های قبلی هستید...

پدرها و مادر‌ها، تا کی باید شما را الگوی خود قرار دهیم؟

پدرها و مادرها! خرابی ایران امروز تقصیر دشمن نیست! شما از هر دشمنی بدتر بوده‌اید! وای به حال فرزندان ما اگر چون شما باشیم...

پدرها، مادرها، شما مقصرید!
Wednesday, April 13, 2005
آیا آزموده را آزمودن خطا است
با اجازهُ بزرگ‌ترهای فامیل، پدر و مادرم، و...بعله!
و بحث همچنان ادامه دارد
راستش بحث انتخاب و اجبار از آن چیزهایی است که نمی توان به راحتی از کنارش گذشت. دختر ایرانی مجبور است کسی را خانواده‌اش تشخیص می دهند، بپذیرد! یعنی پذیرش و انتخاب کسی را که مجبوری با او ازدواج کنی! این چه جور گزینه‌ای است؟

اصلا به انقلاب، چه نارنجی‌اش، و سرخ و سفید و آبی‌اش، اعتقادی ندارم. تحولی که به عنوان "رفرم" شناخته می‌شود، می‌تواند نتایج مناسب‌تری به ارمغان بیاورد، منتهی وقتی اجرای چنین تحول مهمی را به مدیرانی می‌سپاری که مجبوری انتخابشان کنی، پس این انتخاب، انتخاب نیست، چیزی است در حد آش کشک خاله.

خاتمی انسانی بسیار اخلاق‌گرا است، به او احترام زیادی می‌گذارم ولی این احترام با دروغ گفتن به خودم و دیگران فرق دارد. خاتمی "آدم" این کار نبود. فضا را طوری در سال ۱۳۸۰ درست کردند که نتوان به سراغ فرد دیگری رفت. فکر می‌کنید مقامات بالا نمی‌دانستند که جلو انداختن ۹ تا کاندیدای نامناسب چه کمکی به خاتمی خواهد کرد؟

همه ما اشک خاتمی را در وزارت کشور دیدیم، موقع ثبت نام...طفلکی...دستمال به دستان زیادی برایش عریضه نوشتند که "وای" چه شده؟ الهی جگرت را برویم، لب تر کن و بگو...

شاید خاتمی داشت گریه می‌کرد که: بابا! منو بی‌خیال شین! من اینکاره نیستم! ... ولی مگر منفعت طلبان راهی دیگر داشتند؟ وقتی "عباس عبدی" که البته باید سولآت زیادی را پاسخ دهد بحث خروج از حاکمیت را مطرح می کرد، خیلی‌ها به تکاپو افتادند که نه! حیف است! و نباید این فرصت تاریخی را از دست داد...من نمی فهمم، در طول ۲۶ سال گذشته کدام فرصت غیر تاریخی بوده است؟ جالب این بود که همان نظر عبدی منتهی به زندان رفتنش شد، نه ماجرای نظرسنجی که بهانه‌ای بیش نبود. عبدی آدم بسیار باهوشی است، می‌داند برای فشار به پایه‌های قدرت، نمی‌توان به داشتن دولتی که " شیر بی یال و دم و اشکم" است، دل خوش کرد.

چند مساله برای اکثر ما دغدغه شده است. اولا، آیا از وضع موجود راضی هستیم؟ ثانیا، در این بازی شطرنج نابرابر، کنار کشیدن ما منتهی به آمدن جماعتی مثل" ناسیونال سوسیالیست ها" در سال ۱۹۳۳ آلمان خواهد شد؟ آیا در شرایط فعلی جهانی، افتادن تمامی قدرت در مدتی طولانی به دستان "نئو-فاشیست"های وطنی میسر است؟ ثالثا ، تا کی باید در این سیکل معیوب بمانیم و بگذاریم سرمان را زیر آب کنند؟ چه کسانی از این روند نفع برده‌اند و خواهند برد؟ آیا باید از اشتباهات و تجربه‌های سال‌های گذشته عبرت گرفت؟

بعد از سال‌ها کار مطبوعاتی و آشنا شدن با ساختار سیاسی، به این نتیجه رسیده‌ام که زندگی سخت غریبانه و به دور از همه چیز‌های خوب، شاید بتواند از آدم، موجودی آزاد‌تر بسازد، که دیگر به این راحتی به خودش دروغ نگوید و از کثرت این دروغ‌ها، همان‌ها را به مردم به عنوان حقیقت غالب نکند. حتی اگر اشتباه هم بکنم، از سر اجبار و ادبار و منافع شخصی‌ام نیست...
بعضي يادآوری ها برای انتخابات-همایون خیری
همایون اتفاقا یکی از کسانی است که به خاطر شناخت وزارت علوم و ساختار دانشگاه‌های کشور در زمان مدیریت معین، نمی‌تواند به سادگی زیر بار آدمی فاقد توان مدیریتی مثل دکتر معین برود.
نامزدی ایرانی‌ها در انتخابات انگلیس
الآن این خبر را خواندم، و چند نکته به ذهنم رسید:
۱- حالا خوب است بعد از سال‌ها نفوذ انگلیسی‌ها در ایران، ما به آنجا نفوذ کنیم!
۲- بر اساس گزارش مذکور، نیمی از جمعیت ۲۰۰هزار نفره ایرانیان ساکن انگلیس در لندن زندگی می کنند، و به هیج وجه اتحاد دیگر اقلیت‌های قومی را ندارند. در کانادا هم به همین صورت است. انگار ها ایرانی خود نماینده کشوری مجزا است.
۳-چه می شد در همین کانادا با این ترکیب جمعیتی، حداقل یک نماینده می‌داشتیم؟
۴- با وضعی که من دارم می بینم، اگر نسل‌های آینده ایرانیان خارج از کشور از کشور‌های جدیدی که دآن زندگی می‌کنند، فرهنگ اتحاد و همبستگی بیانوزند، تعداد نامزدهای انتخاباتی ایرانیان خارج از داخل بیشتر خواهد بود...مثلا در یکی دو قرن دیگر. البته اگر به همین صورت که رضایت خود را از نظام مقدس و مدیرانش با شرکت در انتخابات اعلام می‌کنیم، شاید در پنجا ه سال اآینده این اتفاق بیافتد!
آیا باید رای داد؟ یا می‌توان رای داد...
الآن یادداشت شایآن مشاطیان را می خواندم. نگاه بسیار جالبی دارد که قابل توجه است. از این منظر که دوام روند دموکراتیک را در رای دادن می‌بیند. حالا هر کسی که بهتر باشد.

با این همه هنوز پاسخی برای مشکل خودم نگرفته‌ام. آیا رای دادن وظیفه است که حتما و به هر قیمتی باید در انتخابات شرکت کنیم چون در قبلی‌ها شرکت کرده‌ایم؟ آیا وقتی شریک زندگی خوبی پیدا نمی شود، باید تن به هر نوع ازدواجی بدهیم؟ چون برای ادامه روند زیست بشری باید نسل‌ها تداوم یابند؟ اگر گروهی تصمیم بگیرند نژادشان را اصلاح کنند چه اشکالی بوجود می‌آید؟

من نمی‌توانم به این دلیل که باید رای داد، رای دهم! اطاعت کورکورانه؟ تا کی؟ فکر می‌کنم گاهی رای ندادن ارزش خودش را داشته باشد. من آدم یک دنده‌ای هستم. اگر مادرم غذایی درست کند که با خوردنش هالم به هم می خورد، به آن لب نمی زنم! از کودکی هم با کسی تعارف نداشته ام! وقتی آشغال دارند به خوردتان می‌دهند، به این دلیل که گزینه دیگری ندارید، می‌توانید قبول کنید؟ با جماعتی به رستوران رفته اید و غذای مناسبی ندارد...

به سینما رفته‌اید، چون فیلم مناسبی نیست، آیا باید وقت و پولتان را حرام کنید؟ و به زور یکی از فیلم‌ها را تحمل؟

بابا! ماجرای زندگی است! ماجرای آینده کشور است! می‌دانی که راهی برای ابراز اعتراضت نداری. هر اعتراض دموکراتیکی را براندازی معنی می کنند. حالا وقتی رای به نامزد این طرفی، بله به سیاست‌های کلی نظام برداشت می‌شود و آخر سر به ریش آدم می‌خندند، مثل سال ۷۶، نتیجه این تایید سیاست‌های نظام چیست؟

بر منکرش لعنت که جامعه ایران در ۸ سال گذشته تغییر نکرده است! اتفاقا خوب هم تغییر کرده،برداشت کلی سیاست‌گذاران مرکز تحقیقات استرتژیک هم همین بود که برای حفظ نظام، باید فضا را باز کرد. فکر می‌کنید مقامات بالاتر از نتایج مطالعات بی‌خبر بودند؟ مگر رد کردن خاتمی و نه گفتن به کسی که سال ۷۱ به نحوی در انتقاد به رهبری استعفا داد، کاری داشت؟ اصلا نمی خواهم بر اساس تئوری توطئه جلو بروم، چون وقایع سیاسی کشور ما آنقدر شیر تو شیر است که حد ندارد! با این همه وقتی خیال آقایان از تثبیت کافی نظام راحت شد، آیا نشانه‌های آزادی های اجتماعی فراتری در جامعه نمایان گشت؟

آیا با توجه به ضعف‌های بزرگ قانون اساسی، خاتمی و یارانش توانستند از ظرفیت‌های آن برای اصلاحش استفاده کنند؟ حالا ۴ سال دیگر هم یک اصلاح‌طلب دیگر بر مسند بنشیند...او چه کار خواهد کرد؟

نمی‌دانم رای دادن به هر قیمتی را می‌توان پراگماتیسم معنی کرد یا نه؟ ۴۰ میلیون نفر که حتما احساس وظیفه می‌کنند رای خواهند داد، منهای یک نفر آدم بی مسوولیت که من باشم!

دموکراسی، یعنی حتما رای دادن، یا انتخاب بین رای دادن و رای ندادان؟ من به رای دادن در شرایط فعلی، رای منفی می‌دهم!!! این هم یک جور رای دادن است لابد...
خسته نباشم
بابا چه وضعشه؟ مردیم از بس توی این مملکت کلمه خسته نباشید نشنیدیم! اصلا خسته نباشید خونم اومده پایین...

دیشب که از بس سر و صدا توی خیابون بود، خوابم نبرد. انگار بخشی ارزش‌مند از سگ‌ها را داشتند می‌کشیدند ... صبح هم ساعت پنج باید بیدار می شدم و راهی فرودگاه... ازفرودگاه مونترآل هم لوران بورسیه، تهیه کننده تلویزیون کبک مرا به
ایستگاه تلویزیونی و استودیو برد و بعد از مصاحبه‌ای ۴۵ دقیقه‌ای و کشیدن یک کارتون به مدت نیم ساعت، راهی رستوران شدیم و بعد هم رفتیم فرودگاه دُروال مونترآل و بازگشت... در تورنتو به مجرد رسیدن رفتم تا پولی را که منتظرش بودم از شمال تورنتو بگیرم و سریع به خانه برگشتم، از شانسم قطار پر بود و تمام راه تا ایستگاه نهایی را ایستادم. بعد هم آمدم خانه و یک ساعت و نیم جلسه اینترنتی ...
دیدم به اندازه کافی خسته نشده ام، رفتم پیاده‌روی و بعد از دو ساعت برگشتم...

خلاصه الآن عین جنازه افتاده ام، و کسی نیست به من خسته نباشید بگوید!
خسته نباشم!
Tuesday, April 12, 2005
آيا اتهام‌ زنی "هنر" است؟- مجيد زهری-شهروند
این پاسخ مجید زهری است به نوشته دنا رباطی.
سفر مونترآل و چند خاطره
الآن که دارم سوار بر هواپیما به سوی مونترآل می‌روم، یاد هواپیماهای عهد دقیانوس ایران-ایر تور و هما می افتم. امان از توپولف‌ها!
شاید بامزه‌ترین سفر داخلی‌ا م در خرداد سال ۷۶ بعد از انتخابات ریاست جمهوری بود. صبح آن روز برای اجرای پروژه کاتالوگ موزه ریاست جمهوری همراه با ایرج اسلامی از همشهری و دوستی که مشاورش بودم، به رفسنجان رفته بودیم، و پس از بازدید سایت با محسن هاشمی که رئیس دفتر رئیس جمهوری بود، برای بازگشت همجراه او به یزد رفتیم. بماند که در راه ماموران انتظامی جلوی ما را گرفتند و کارت خبرنگاری اسلامی نجاتمان داد-در نظر بگیرید قیافه محسن هاشمی را که کارت همراهانش نجات‌بخش نبود!-و وقتی فهمید کارت خبرنگاری چه کارها که نمی کند، یادش آمد که در طی راه چقدر حر‌ف‌های غیر رسمی زده که هر کدامش که چاپ می‌شد، دودمان یکی از سران مملکت را بر باد می‌داد.
وقتی ساعت هفت شب به یزد رسیدیم، فهمیدیم که هاشمی رفسنجانی دارد از پروژه آبیاری تحت فشار بازدید می کند. همراه محسن به گروه او رسیدیم و من مانده بودم حالا کدام یک از محافظان هاشمی می تواند حال ما را بگیرد!

دکتر کلانتری وزیر کشاورزی تا مرا دید، تعجب کرد و متلکی انداخت و فی‌الفور جوابی شنید( در حد اینکه چنان کاریکاتوری ازت بکشم که...)، آخر گذشتن از سد‌های حفاظتی که به این سادگی‌ها نبود!

بازدید که تمام شد، با جماعت راهی فرودگاه شدیم و از شانس مان به یکی هواپیماهای تشریفاتی رفتیم. طالب، که مسوول خبرنگاران بود با دیدن ما اندکی شاخ در آورد که از کجا سبز شده‌ایم.

چند دقیقه‌ای که نشستیم، دیدم از هواکش‌های بالای سرمان هوای داغ بیرون می آید، خواستم پیچ هواکش را ببندم که دستم سوخت ! آخر فلزی بود!
بعد دیدم بوی کباب بلند شد(دیدن بوی کباب هم از آن حرف‌هاست!). وقتی هواپیما از یزد فاسله گرفت، بوی کباب شدیدتر شد. راستش داشتم به خلبان در دلم فحش می‌دادم که همه ما گرسنگان را دارد با کبابی که برایش گرم می‌کنند، می سوزاند. هنوز به حد نفرین نرسیده بود که برایمان سینی غذا آوردند...وای! داغ‌ترین کباب برگ و شاید هم خوش‌طعم ترینش بود! زبان و سقف دهانم کاملا سوخت، ولی می‌توانستم طعم محشرش را حس کنم! آخر سر هم بعد از فرود به پاویون ریاست جمهوری رفتیم و پس از اندکی پذیرایی،
راهی خانه‌مان کردند.

این احساس شهروند درجه یک بودن هم آنقدر کیف داشت که حد ندارد.

صبح روز بعدش باید به شیراز می‌رفتم، آنهم با توپولوف! وای، نفس آدم تا زمان راه افتادن هواپیما می گیرد! انگار هواکش هواپیماهای کمونیستی با جاذبه زمین نسبتی احمقانه دارند! یکی از مسافران هم پس از بلند شدن هواپیما بالا آورد و رایحه خوش‌بوی محتوای معده اش تمام دور و اطرافش را گرفت...نزدیک بود بقیه هم به خاطر این بوی بد بالا بیاورند...

هواپیما از بس تکان داشت، مهمانداران بخت برگشته را نگران استفراغ‌های زنجیره‌ای کرده بود...یک نوع آماده‌باش. بعدش دیدم در ردیف جلو یک عمامه دارد بالا و پایین می‌پرد. نگو مقامی بسیار مهم! هی می‌خواهد به دستشویی برود و به خاطر گیر کردن در چاه‌های هوایی، مهماندار به او اجازه رفتن به بیت الخلا-همان دست‌شویی خودمان- را نمی‌دهد. چند نفری از هم‌سفرهای بامزه شیرازی شروع‌ کردند به متلک پرانی...حاج آقو، حالو یِی کمی دندون رو جیگر بیذوُ...عامو باکیت نمیشه...کلی ساله از دست ُشماها عاجزیم، حآلو چی میشه دو دَقّه شُمو هم عاجز بِشی؟

بگذریم. هر سفر داخلی برای من باعث تفریحات سالمه بود، ولی بعد از ماجرای دستگیری، برخورد کسانی که کارت شناسایی‌ام را می دیدند متفاوت بود...از یک مامور در فرودگاه تبریز که کلی با لهجه غلیظ قربان صدقه‌ام رفت، تا ماموری در فرودگاه مهرآباد که به همکارش گفت کیف مرا چند بار چک کنند...

الآن دارم بر می‌گردم و مهماندار هواپیما آنقدر در هنگام نشان دادن درهای خروج اضطراری و معرفی دستورالعمل حفاظت پرواز مزه پراند که حد ندارد. درست برعکس بسیاری از مهمانداران نسبتا یُبس ایرانی!
چند ساعت شما را به خدا می‌سپارم
باید تا چند ساعت دیگر به مونترآل بروم و در یک برنامه فرانسوی زبان تلویزیونی ظاهر شوم! خوشبختانه باید به همان زبان رایج در موسسه واشنگتن که آقای سازگارا در آنجا به احتمال زیاد دارد در باره ۳ میلیون دلار و غیره مطالعه می‌کند حرف بزنم...

پس فعلا شما را به خدا می سپارم...خدا را چه دیدی، شاید در استودیو تلویزیونی چند دقیقه‌ای لاگیدم!
آمريکا در ايران هزينه خواهد کرد، باربارا اسلوين، يو اس اي تودي-نقل از گویا نیوز

خبرنامه گويا - باربارا اسلوين در يو اس اي تودي از واشنگتن خبر داده است که براي اولين بار در 25 سال گذشته، دولت بوش رسما مي خواهد براي ترويج دمکراسي در ايران از بودجه دولت خرج کند.
بنابر اين گزارش بودجه اي 3 ميليون دلاري به تصويب کنگره رسيده است و وزارت کشور از نهادهاي آموزشي، گروه هايي که در زمينه هاي مختلف کمک هاي انساني انجام مي دهند، سازمان هاي غير دولتي و افراد مستقل درون ايران دعوت کرده است تا پيشنهادهايشان را براي پيشبرد دمکراسي و حقوق بشر ارسال کنند. پيش از اين آمريکا 15 ميليون دلار براي پخش راديو و تلويزيون در ايران خرج کرده، اما تاکنون به خود ايرانيان مستقيما پولي نپرداخته بود. اصل گزارش


حالا ببینید چند نفر در طی یک سال آینده راهی آمریکا خواهند شد تا از کمک‌های بشردوستانه استفاده کنند، و چند تا کنفرانس جذاب هم در حوالی ایران برپا خواهد شد که سود آنها به جیب آدم‌های خاصی خواهد رفت.

این قطعه را با رنِگ بخوانید: بر انداز لیلی، دوسِت دارم خیلی...

چرا در انتخابات رياست جمهوری شرکت نمی‌کنم؟-شبح
پاسخ شبح به خورشید خانم البته کمی خشن‌تر از حدی است که انتظارش را داشتم، با این همه خواندنی است. به این می گویند تضارب و بزن بزن آرا!
THE SHOW MUST GO ON
بازی انتخابات مرا به یاد این آهنگ "کویین" انداخت...
...
Empty spaces - what are we living for
Abandoned places - I guess we know the score...
...
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore....
...
Whatever happens, I’ll leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for?
I guess I’m learning, I must be warmer now
I’ll soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I’m aching to be free
The show must go on
The show must go on...

برویم و کشک خودمان را بسابیم....همه‌اش شو است و بازی...
هيجده دليل به نفع قاليباف-حامد قدوسی
بابا عجب معرکه‌ای شده! باز هم می‌گویم که به رای دادن در این انتخابات اعتقادی ندارم، ولی دلایل حامد را چند بار خواندم و به نظر عاقلانه‌تر از دلایل خورشید خانم می‌آید. حد اقل صغری و کبری نبافته است!!!

خوش به حال خودم که ۱۰۰۱ دلیل برای رای ندادن دارم!
چرا من به معين رای می دم؟-خورشید خانم
خورشید خانم از قدیمی‌ترین بلاگرهاست که احترام زیادی برایش قائلم، البته احترام من مانع رد نظر او نخواهد بود. مطلب بلند او خواندنی است.
پای استدلالیون چوبین بود
در طول سال‌های کارم در مطبوعات با همکاران و صاحبان قلم متعددی روبرو بوده‌ام که از کوچه‌های مختلف فلسفه در مهتاب شب‌های زیادی با پیر و یا بی پیر گذشته بودند.

در "مهر" با طرفداران دکتر فردید آشنا شدم. آنقدر از خودخواهی و خودپسندی‌شان بدم آمد که اصلا به خودم زحمت مرور نوشته‌های استاد اعظم‌شان را ندادم. روزی هم که ترجمه‌ای از اثار "هایدگر" را می خواندم، دانستم ماجرا چیست. اینان چنان توجیه‌گر قدرت بودند که گویی باید خفه بود و گفت چشم.

در روزنامه‌های دوم خردادی هم با "روشن‌فکران دینی" دم‌خور بودم. بسیاری از ایشان یا از حلقه کیان بودند و یا آن حلقه ، ارباب حلقه‌هایشان بود. نکته جالب در باره اینان هم سکوت معنی‌دارشان در قبال کارهایی بود که در سال‌های ۶۰ کرده بودند. انگار افراد دیگری مسوول نابسامانی‌ها در آن دوره بوده و باید بازخواست می‌شدند. اینان "پوپری" و طرفدار دکتر سروش وهم‌فکرانش بودند.

راستش از سال ۷۲ تا آخرین شماره، خواننده کیان بودم، و لذت زیادی از مباحثش می بردم، ولی برایم عجیب بود که چرا جماعت اطلاعاتی "چپ" کیانی شده‌اند؟ به قول دوستی، "کیانت" را بر خیانت ترجیح داده بودند. این گروه سرمایه اندوز بلد بود چگونگ قبض خود را بسط بدهد و بساط روزنامه‌نگاران را منقبض کند.

سال‌ها باید بگذرد تا بفهمیم حرف حساب این جماعت چه بوده و چرا نتوانستند رهبران خوبی برای جنبش اصلاحات باشند.

راستی! سازگارا هم از اینان بود، و ظاهرا دکتر سروش قبل از سفرمحسن به آمریکا برای پیوستن به موسسه واشنگتن، به او گفته بود که از این سفر و برنامه‌اش منصرف شود. امیدوارم منابع جدیدتری صدق این گفتار را تایید کنند.
پرسیدن یا نپرسیدن-۵
نتیجه نسبتا اخلاقی از پرس و جوها، این بود که جماعت در مواقعی خاص دست رقبا را خوب رو می‌کردند. می‌توانستی بفهمی چگونه از بسیاری سدها گذشته‌اند و به قیمت از بین رفتن چه موقعیت‌هایی بر مسند قدرت بوده‌اند.

می‌توانستی ببینی مسیر انقلاب چقدر کج شده بود و اینها چه تفسیری داشتند. می‌شد میزان تاسف برخی را از قایم شدنشان پشت اسم آیت‌الله خمینی در دوره‌ای حساس حس کنی، و ببینی که بعضی‌هایشان می‌دانسته اند راه را خطا مى‌روند، ولی چون نمی‌خواستند از گاری قدرت دور بمانند، سکوت کرده بودند. انتقاد خاموش چپ‌ها به ذوب در ولایت بودن راست‌ها در هنگام مقایسه خودشان به خط امامی بودن افراطی بسیار جذاب بود. انگار"ولایت فقیه"' در آن دوران خوب بود و در این دوران نامناسب.

نقش اشغال سفارت آمریکا در انحراف از مسیر عقلانی را نمی توانستم به خوبی باز خوانی حرف‌هایی که از زیر زبان بعضی ان جماعت تندرو اول انقلاب کشیده بودم درک کنم. فرصت طلبی های بسیاری را می‌شد در کار اهل حکومت از این حرکت دانشجویی حس کرد.

وقتی در باره جنگ می‌پرسیدم، می‌توانستم به این درک برسم که نه تنها سر ما، بلکه سر خودشان هم کلاه رفته بود. جنگی که می‌توانست تلفات و هزینه‌های بسیار کمتری داشته باشد.

جالب آن بود که بعضی‌ها به نحو مظلوم نمایانه‌ای، خطاهای نابخشودنی سال‌های ۶۰ را گریزناپذیر می دانستند، گویی از قبل تعیین شده بود و اینها هم باید فقط بله می‌گفتند.

رابطه من با بعضی از قربانیانم! بعد از چاپ بیوگرافی‌هایشان ادامه‌پیدا کرد، و بعضی‌ها را دیگر ندیدم...

نتیجه گیری!
با این جماعتی که من دیدم، ظرفیت نظام مقدس مدت‌هاست به انتها رسیده. اینها هم کنار بروند، نظامی‌ها می‌خواهند ظرفیت خود را به اثبات برسانند، یعنی فضای پر فشار و رعب آمیز. شاید خیلی از این آدم‌ها در طول زمان اصلاح شده باشند، ولی نشان دادند که تفکر غالب در تربیت نیروی انسانی درون سیستم، چقدر یک بعدی و غیر منطقی بوده است. اینان نخواهند توانست یک دموکراسی نسبتا قابل قبول برای مردم کشورشان به ارمغان بیاورند، و شرط همه تغییرات را حضور دائمی در قدرت می دانستند. یعنی آش کشک خاله هستند!
دایره قدرت در ایران آنچنان بسته است که به هیچ غیر خودی اجازه حضور نمی دهد، و حتی چپ‌های مدعی هم که همه را شهروند درجه یک می خوانند برخوردی تبعیض‌آمیز با دیگران دارند. نگاهشان به مردم ابزاری است، و وظیفه مردم ر حضور در عرصه‌ها می‌دانند، بی آنکه متوجه باشند که مردم بیشتر از سه بار به حرف‌های چوپان دروغگو توجه نمی‌‌کنند، حتی اگر این بار جدی باشد.
سازگارا-گیت! ادامه خواهد داشت
بابا عجب بساطی درست کردیم‌ها! همینطور مطلب در رد و یا تایید کاریکاتور سازگارا و خودش دارد می‌آید و می‌آید.
این یکی را همین الآن در گویا-نیوز خواندم:

یادداشتی بر مقاله سازگارا و دوست من، محمود دلخواسته

پرسیدن یا نپرسیدن-۴
قبل و بعد از هر گفتگو، در باره سوژه‌هایم از کسانی که آنها را بهتر می‌شناختند، سوالاتی می‌کردم. بسیاری از پاسخ‌ها را هم برایشان شرح می‌دادم، و از مقایسه واکنش آدم‌های مختلف به آن پاسخ‌ها، در می‌یافتم که کدام واقعا به حقیقت نزدیکتر و کدامیک مشکوک‌تر است.

کمک هی مسعود سفیری در ماه‌های اول کارم در حیات نو کار را بهتی می‌کرد، و بعدا لو دادن خیلی از نکته‌ها بوسیله مهندس تقی‌زاده خامسی، که همشهری کین روزنامه بود، ماجرا را جذاب تر می کرد.

بعدا، کسی که نقش محرم‌علی خان حیات نو را داشت و دو سه بار کار ما به جاهای باریک رسید در لو دادن نقش منتقدان سید هادی خامنه‌ای بامزه شد. چند باری هم خود سید هادی اطلاعات جالبی به من داد.

علوی‌تبار، محسن اشرفی، سحر‌خیز، آقای ایکس و چند نفری دیگر وقتی اطلاعات مرا کامل‌تر می‌کردند، بدون اینکه متوجه باشند، مرا از نتیجه کارم ترساندند. اولا، می‌فهمیدم بعضی از کسانی که در باره‌شان تحقیق کرده بودم، آدم‌های وحشتناکی می توانستند باشند، ثانیا چند نفری از اینها به تعبیری عضو گرو‌های "مافیها"یی پشت پرده بودند.

نتیجه‌گیری بسیار منفی من از کل مصاحبه‌ها، درک این نکته بود که ما مردم ایران چقدر بدبختیم! اینها چه جور آدم‌هایی بودند که با اجازه داده بودیم بالای سرمان باشند و بمانند. می‌شد در نحوه پاسخ دادنشان به بعضی سوالات آن رگ وحشتناکشان را هم دید. واکنش‌های بعضی از اینها اصلا قابل مقایسه با آدم‌های عادی نبود. اگر دروغ سنج داشتی می‌توانستی منتظر سوختنش باشی. بسیاری از پاسخ ها توجیه بود، نه توضیح.

وقتی مصاحبه‌ها را پیاده می کردم تا بیوگرافی ایشان را نوشتاری-تصویری اجرا کنم، می‌توانستم بفهمم گاهی خودم از طرف مورد سوال ترسیده‌ام. انگار دارم برای دادگاه نورنبرگ از جماعت نامه اعمالشان را می‌گیرم.

یکی از کسانی که به هیچ وجه نتوانستم بفهمم چرا مورد اعتماد برخی روشن‌فکران است، ابراهیم یزدی بود! آدمی به این پیچیدگی و زرنگی چطور در میان آن همه آدم‌های پاک سرشت دبیرکل نهضت آزادی شده بود، با خداست.

از صداقت نسبی چند نفرخیلی لذت بردم. بورقانی در این میان شاخص است.

کرباسچی و حسین شریعتمداری آنقدر به بافته‌هایشان ایمان داشتند که آدم دردش می‌آمد.

مصاحبه با شریعتمداری و نتایج بعد از چاپ بیوگرافی‌اش حرف و حدیث فراوانی به دنبال داشت. من و حسن سربخشیان وقتی بعد از یک ساعت و نیم از اطاقش بیرون آمدیم، با وجود باد خنک کولر، بشدت عرق کرده بودیم، و شریعتمداری هم با ما خیلی مهربانانه برخورد کرده بود. فضای"ملکوتی" و "برزخی" دفتر او را با حفاظ‌های پنجره مدل بند ۲۰۹ زندان اوین، آدم را اندکی یاد بعضی جاها می‌انداخت. بعد از چاپ بیوگرافی کارتونی‌اش، از طریق یکی از بچه‌های نزدیک به سپاه، فهمیدم جماعت حفاظت اطلاعات آنجا بسیار ناراحت شده‌اند، وجمعی از بچه‌های گروهی"دخمه‌ای" حتما حال مرا خواهند گرفت. شورای سردبیری کیهان که خیلی عصبانی بود. علی رضا نامور حقیقی که هنوز به خاطر ماجرای نظرسنجی نامش حساسیت کسی را بر نمی‌انگیخت به من پیشنهاد کرد که حتما به شریعت‌مداری زنگ بزنم و حال و احوال کنم. من هم چنین کردم؛ وقتی گوشی را برداشت، از او تشکر کردم که وقت خود را به من داده و با صبر و تحمل پاسک گفته...او هم گفت که به مصاحبه احتیاجی نبود، چون من هرکاری دلم خواسته بود کرده بودم! گفتم نه! اختیار دارید، می خواستم مثل نیمه پنهان همه چیز مستند باشد! بعدش هم حلال‌بودی طلبیدم... بعدها وقتی به یکی‌از آقایان جواب پس می‌دادم، فهمیدم حلال‌بودی من فایده‌ای نداشته است....
پرسیدن یا نپرسیدن-۳
در طول ۱۳ ماه که مصاحبه‌ها را انجام می دادم، به نتایج جدیدی دست یافتم. اینکه خیلی از مقامات می خواستند بدانند پاسخ‌های نفرات قبلی چه بوده! مثلا اصغرزاده در حالی که نشان هم نمی‌داد، ولی به نمی‌خواست جوابش به نحوی ضعیف‌تر از پاسخ‌های عباس عبدی بوده باشد. با آنکه مصاحبه من با عباس عبدی خیلی کوتاه و در نوروز انجام شده بود و بیشتر به دانسته‌ها از طریق دیگران اکتفا کرده بودم.

یکی از سوالات همیشگی من از جپ‌ها، پرسیدن درباره"باهوش‌ترین" آدم جناح راست بود. چند نفری علی لاریجانی را نام بردند، یکی هم گفت مگر راست‌ها باهوش هم هستند؟

پاسخ‌راست‌هامتغیر بود، از حجاریان تا بهزاد نبوی.

سوال دیگر هم برای سر در آوردن از سیستم جناح بندی بود. به این صورت که از اکثر اینها می پرسیدم که "راست ترین آدم جناح چپ" و "چپ‌ترین آدم جناح راست" کیست. جواد لاریجانی راست ترین آدم چپ‌ها را "بهزاد نبوی" می‌دانست، و بهزادنبوی چپ‌ترین آدم راست را "جواد لاریجانی"!

وقتی از کرباسچی در باره علت آزادی اش قبل از انتخابات مجلس ششم با پا در میانی هاشمی رفسنجانی پرسیدم، ساکت شد، و جواب نسبتا پرتی داد.

عطریان‌فر در باره ساخته شدن بازداشتگاه وصال و همچنین ارتباطش با باند مهدی هاشمی و آخر‌الامر ادامه حضورش در نظام بعد از حذف آن گروه( و رابطه عجیبش با ری‌شهری) کاملا پرت و پلا گفت.

پاسخ ابراهیم اصغرزاده به شایعه پول گرفتنش از کارخانه روغن‌نباتی بسیار خنده‌دار بود.

امیر محبیان از بسیاری از این جماعت جالب‌تر بود. می خواست یک طور خودش را به عنوان تئوریسین راستی‌ها جا بزند، بدون آنکه حرفی در این باب زده باشد. بیشتر به خالی‌بندها می‌مانست.

و...

چند نفری از آقایان در مورد شایعات پیرامون چند زن بودنشان، حتی هنگام خاموش کردن ضبط صوت سکوت کردند، یکی هم برایم از سیر تا پیاز ماجرا را گفت.
پرسیدن یا نپرسیدن-۲
در طی دوره کوتاه ۱۳ ماهه، بسیاری از همکاران مطبوعاتی و حتی مصاحبه شده‌های قبلی، اطلاعات با ارزشی در باره شخصیت‌های مورد نظر ارائه دادند.

یکی از نتایج بسیار جذاب این مصاحبه‌ها، عکس‌های شاهکاری بود که حسن سربخشیان انداخت. البته چند جلسه‌ای هم نفیسه مطلق جور حسن را در غیابش کشید. حسن به خوبی شخصیت سیاسیون را در هنگام مواجهه با سوال‌های اندکی نامتعارف من ثبت کرد. چهره حسین شریعتمداری را هیچگاه فراموش نمی‌کنم، وقتی از او در باره بازجویی از طبری می پرسیدم، و همان لحظه حسن با زیرکی عکس‌ او را گرفت...

عکس‌های حسن از جواد لاریجانی، در اولین مصاحبه‌ای که همکاری مشترکمان را شکل داد، بسیار جالب بودند. فضای مشکوک را می‌توانستی در ترکیب بندی کار ببینی.
larij8yp.jpg
یا ناز و اطوار خاص ابراهیم اصغرزاده را، گویی دارد می‌رقصد. حیف که روز مصاحبه با مهاجرانی به دو آدرس مختلف رفته بودیم. عصبانیت ویژه عطا که می خواست کسی آنرا نبیند باید در عکس می آمد که از دست رفت.

هر کدام از این جماعت چیزی برای قایم کردن داشت. حتی بورقانی که می‌خواست سیگارش در عکس نیافتد!
burghan7sx.jpg
ابراهیم یزدی هم از آن شاهکارها بود. وقتی به او گفتم که در کودکی ادایش را به خاطر لهجه آمریکایی‌اش در می‌آوردم، اعتراض کرد که نه! لهجه من قزوینی است...کلی خندیدم... یادم می‌آید یکی از عکس‌ها او را خندان نشان می‌داد، ولی چشمانش عصبانی بود!

yazdi8uq.jpg
Monday, April 11, 2005
به یاد یک همکار خیلی خوب
سال هفتاد و هشت، در بخش اداری روزنامه آفتاب امروز، ذختر جوان و بسیار مودب و مهربان کار می‌کرد که بر خلاف رئیس اداری، بسیار متین بود. "الهه جلالیان" در "صبح امروز"،"بهار"، "دوران امروز"، "بنیان" نیز همکارمان بود، و با اخلاق خوب خود، بسیاری از مواقع عصبانیت و تندی خیلی از اعضا تحریریه را می‌زدود.

دیروز نامه‌ای از خواهرش دریافت کردم که اندکی نگرانم کرد. امروز خبرم داد که "الهه" دیگر نیست. نامه" روزبه" هم همین خبر را تایید می‌کرد.

باورش برایم سخت است. چرا خوب‌ها زودتر می روند...؟

کاش عکسی از او پیدا می‌کردم و در وبلاگ می‌گذاشتم...

یادش گرامی باد
پرسیدن یا نپرسیدن-۱
در طی سال‌های گذشته همیشه دنبال جواب این پرسش بودم که چرا کار ما به اینجا رسیده است؟ وقتی ابتدا برای روزنامه نوروز و در نهایت روزنامه حیات نو، بیوگرافی‌های آدم‌های سیاسی را شروع کردم، اساس کار را بر مصاحبه با اشخاصی گذاشتم که تجربیات زیادی در اداره کشور و یا حتی خراب کردن مملکت داشته‌اند.

چهار نفر از کسانی که با درایت از زیر مصاحبه‌ها در رفتند، علی لاریجانی، احمد توکلی وسعید حجاریان وآقای X بودند. حتی مرحوم نوربخش هم که راهی سفری خارجی بود، تلفنی به سوالاتم جواب داد و مسوول دفترش اطلاعات مورد نیازم را به من داد. نکته جالب این دیدارها، حق به جانب بودن اکر آقایان بود، و اگر اشتباه بزرگی هم در حوزه کاری‌شان رخ داده بود، دیگری را مقصر می شناختند.

متاسفانه حیات نو را بستند و نتوانستم با همه سران اشغالگر لانه جاسوسی گفتگو کنم، ولی کنار هم گذاشتن گفتگوهای دکتر ابراهیم یزدی، بهزاد نبوی، ابراهیم اصغرزاده و عباس عبدی نکات جالب توجهی را برای من معلوم کرد.

می‌خواستم ببینم نابسامانی‌های فرهنگی کشور در دهه شصت بر عهده چه کسانی و چه تفکری بوده، مصاحبه با شمس الواعظین، محسن آرمین، تاج‌زاده، بورقانی، صابری و اصغرزاده و مهاجرانی پاسخ‌های ظریفی در پی داشت.

وقتی می خواستم نقش جناح راست را در خراب کردن مسیر اصلاحات ببینم، گفتگو با حسین شریعتمداری،امیر محبیان، جواد لاریجانی وبا هنر آنقدر کمک کرد که حد ندارد. حیف که یکی از اهالی موتلفه جواب مثبت نداد.

سال‌ها مانده بودم که چرا موتلفه‌ایها از بهزاد نبوی متنفر هستند، باید از زیر زبانش یک جور بیرون می‌کشیدم و به پاسخ‌های خوبی‌رسیدم.

برای درک خطاهای تاریخی در کردستان، زیباکلام و جلایی‌پور در گفتگوهای مفصلی کمک به حالم بودند!

شناخت خدمت و خیانت شهرداری تهران در دهه هفتاد بدون مصاحبه با کرباسچی و عطریان‌فر به جایی نمی‌رسید.

مساله‌ای که در اکثر گفتگوها وجود داشت، ترس اکثر آقایان از انتشار سوال‌هایی بود که کرده بودم. باید از نزدیک قیافه‌هاشان را می‌دیدید. نکته جذاب‌تر، آان بود که وقتی سوال‌های خاصی را از ایشان نمی پرسیدم،احساس گنگی به من می‌گفت که طرف خیلی خوشحال است که من چیزهایی در باره‌اش نمی‌دانم...بندگان خدا نمی‌دانستند که بعدا زیر و بم زندگی‌شان را از طریق دوستان قدیمشان که حالا دشمنان جدید شده بودند، در خواهم آورد!

سال‌ها باید بگذرد تا بتوانم خیلی از آن پاسخ‌ها را تحلیل کنم.
کارتون مهدی صادقی از شلوغ‌بازی‌های نیک آهنگ

مهدی صادقی دوست و همکار بسیار خوبم این اثر را کشیده که از او بسیار بسیار
متشکرم.
رفراندوم خوب است یا نه
یکی از مشکلات دائمی سیاست‌بازان در جامعه ما، لوث کردن واژه‌هایی است که می‌توانند به خودی خود راه نجاتی از مزبله سیاسی اخیر ایران باشد.
"جامعه مدنی" حرف نداشت، ولی تعریف ناقص‌الخلقه‌ای که از آن شده بود، کار را به جایی کشاند که سیستم را در تولید وضعیتی بهتر، عقیم کرد. "اصلاحات" به قدری جذاب بود که ندانستیم جه چیزی را می‌خواهیم راست و درست کنیم. "قانون‌گرایی" با قانونی که ناقض حقوق مردم بود از همه بامزه‌تر بود....

"رفراندوم" مورد بحث لیست هشت نفره که قرار بود باحمایت میلیونی مردم روبرو شود، تنها توانست امضاهای ۳۶ هزار نفر از هشت میلیون کاربر فارسی زبان را بدست آورد.

رفراندوم در حقیقت عاملی برای ایجاد سیستمی بر اساس خواست اکثریت است. ظرفیت تعدد نظرخواهی از مردم کشور هم محدود است، و نمی‌توان انتظار داشت هر از چند ماه با رفراندومی به خواست اکریت رسید، پس باید آنچنان مفهوم این فرایند دموکراتیک را غنا بخشید که در نهایت تاثیری به جا و لازم داشته باشد.

اگر آگاهی عمومی به سطحی برسد که زیر بار رفراندومی مثل ۱۲ فروردین ۵۸ نروند، که نتیجه‌اش بر اساس تستی دو جوابی، پیشاپیش معلوم بود،شاید بتوان امیدوار شد.

از سوی دیگر تفکر پشت رفراندوم اهمیت دارد، که کی، کجا و تحت چه شرایطی ابراز شده باشد. طرحی که بخواهد با حمایت راست‌های نو-محافظه‌کار آمریکایی که دانش آموخته‌های مکتب ماکیاولی پیششان لنگ می‌اندازند، به نتیجه برسد، نمی‌تواند در دراز مدت به سعادت مردم ایران‌زمین منتهی شود.

حالا باید دید که می‌خواهیم تا ابد در بن بست خود کرده باقی بمانیم یا راهی را دنبال کنیم که به اشغال یا حمله نظامی منتهی، و هدایت کار بدست فرصت‌طلبانی دیگر خواهد انداخت.

خداوند به ایران و ایرانی رهم کناد.
سوالات-۱۶-هر دروغ، دروغ بعدی را به دنبال خواهد داشت-قسمت دوم
بپرسیم که نقش دفتر تحکیم وحدت در حذف بسیاری از دانشجویان در دهه شصت چه بوده؟

بپرسیم که نقش موتلفه و بخشی از بازار در احتکار مایحتاج عمومی و افزایش قیمت‌ها که به دولت فشار می آورد، چیست؟

بپرسیم که معیارهای گزینش در ساختار کشور، چند صد میلیارد دلار به کشور آسیب وارد کرد؟

بپرسیم که بعد از هشت سال جنگ، چگونه فهمیدند که امکان ادامه دفاع مقدس وجود ندارد؟

بپرسیم که سهم بعضی از آقایان در بازار ارز قاچاق دوران جنگ چه بوده؟

اصلاح قانون اساسی در سال ۶۸، برای اصلاح بود یا تمرکز قدرت؟

بپرسیم که نظارت استصوابی در کدام مجلس تصویب شد و خِر کدام گروه را گرفت؟

بپرسیم که سکوت افراد قدرتمند در برابر حذف بسیاری از نمایندگان مجلس سوم به دلیل مصلحت بود یا چیز دیگری؟

بپرسیم که اکثریت نمایندگان مجلس چهارم کله با شعار حمایت از هاشمی وارد خانه ملت شدند، چگونه در سال‌های بعد چرخشی ۱۸۰ درجه‌ای کردند؟

بپرسیم که علت استقراض چند ده میلیاردی ایران در آن دوران چه بود و چند در صد دلارهای قرض شده در صنایع زیر بنایی ذخیره شد؟

بپرسیم که چرا منتقدان ساختار اقتصادی بعد از جنگ سر از "هتل اوین-۲۰۹" در می‌آوردند؟

بپرسیم که جماعت تندروی ضد آزادی فرهنگی در سال ۷۱ چگونه با بحرانی ساختگی-فاراد- کشور را دچار تنش کردند؟

بپرسیم که نقش شهرداری تهران در ساکت کردن منتقدین اصلاح ساختاری پایتخت در مقابله با زلزله و نیز انتقال بخش‌های اداری از تهران، چه بوده است؟

بپرسیم که نقش شهرداری در دادن مجوز به ساخت و ساز در مناطق سست شمال تهران به برج‌سازها بر چه اساسی صورت گرفته است؟

بپرسیم که چند در صد منتقدان حکومتی شهرداری با گرفتن مجوز ساخت و ساز برج، ساکت شدند؟ و چرا کرباسچی در دادگاهش این ماجرا را نگفت؟ به عنوان مثال علت اعتراض مهدوی کنی به ساخت و ساز گسترده در چهار راه ولی‌عصر-طالقانی چه بود؟ و در جایی که ظرفیت ترافیک بیشتری ندارد، چگونه مجوز ساخت و ساز صادر شد؟

بپرسیم که جماعت چپ ساکت شده بعد از بیرون افتادن از عرصه قدرت در دوران سازندگی چه می کردند؟ آیا چاپ‌خانه غدیر با معجزه به موسوی خوئینی‌ها رسید؟ موسوی خوئینی‌ها که پدر معنوی چپ‌های حکومتی است چگونه صاحب ساختمان و خانه و باغ و خدم و حشم شد؟ آیا سکوتش در دادگاه "سلام"،حفظ منافع معنی پیدا نمی‌کرد؟

سد ساز شدن و سد باز شدن چپ‌های حکومتی اعتیاد به پول‌های پشت پرده این صنعت پر سود،چرا در دوران اصلاحات با شدت بیشتری دنبال شد؟

نقش بنیاد‌ها در جذب ثروت‌های ملی چه بود؟ نقش آستان قدس رضوی چه بود؟ بنیاد "صدوق" در یزد چگونه پروار شد؟

چرا ایران نتوانسته از شّر پیکان راحت شود؟ آیا با انگلیسی‌ها تعارف داریم؟ خودرویی که در سال ۴۷ ، ۸ لیتر بنزین مصرف می کرد، چگونه در سال ۸۴، ۱۶ لیتر می‌سوزاند؟ سهم" ایران خودرو" در افزایش واردات بنزین از خارج چقدر است؟ چرا به جای استفاده از گاز طبیعی که در سال‌های ۵۰، در شیراز و مشهد جواب مثبت داده بود، در دهه هفتاد با گاز کپسول گران‌قیمت و بی ایده خودرو ها را گازسوز کردند؟

نقش وزارت کشور در ادامه واردات موتورهای گازوئیلی و مقاومت در برابر گازسوز کردن خودروها چه بود؟"خرم چه نقشی داشت و چه سودی برد؟

پرونده معاملات نفتی کی و کجا بررسی می‌شود؟علت اعتراضات" جنتی" به ماجراهای پتروپارس چه بود و کی ساکت شد و چرا؟

نقش نمایندگی‌های ایران در خارج از کشور چه بوده؟چرا و با چه مجوزی بسیاری از دیپلمات‌ها پس از پایان دوران کاری‌شان اندکی بیش از حد مجاز ثروتمند شده‌اند؟ وزارت امور خارجه و دولت در این باره چه مسوولیتی داشته است ؟ مگر حقوق نمایندگان ایران مشخص نبوده ؟ مگر از معاملات اقتصادی شخصی منع نشده‌اند؟ میزان پورسانت‌های دریافتی بعضی‌ها دز برخی قراردادها محاسبه شدنی است؟

...

این سوال‌ها همیشه وجود دارد و پاسخ دقیقی نخواهد گرفت. نه در طرفداری از کسی پرسیده شده و نه در رد گروهی. اگر دوستان رئیس جمهوری خیال می‌کنند این سوال‌ها برای تضعیف خاتمی است، اشتباه کرده‌اند(اتفاقا این حرف را زده‌اند) و اگر فکر می‌کنند که برای مشروعیت دادن به راستی‌هاست، بیشتر در خطا هستند. سوال من از چپ‌ها بیشتر به این دلیل است که هنوز در راس قدرت هستند و ادعای پاسخگویی دارند و چون می‌خواهند کسی بر صندلی خاتمی تکیه بزند که راه او را دنبال کند، بهتر است برای یک بار هم که شده بیاندیشند که اندکی به مردم بدهکارند. اگر مردم سرشان به کارشان است و نمی پرسند، دلیل بر نبود این سوال‌ها و همچنین مسوولیت حاکمان، نیست!

آقای مهندس س.ع.خ.، لطفا بدون ناراحت شدن و متهم کردن این سوال‌ها را بخوانید و اگر توانستید جواب بدهید...ممنون می‌شوم
Sunday, April 10, 2005
سوالات-۱۶-هر دروغ، دروغ بعدی را به دنبال خواهد داشت
همه ما بدون تردید دروغ می‌گوییم و ادعا هم می‌کنیم که از دروغ و دروغگو متنفریم. خانه هستیم و به همسرمان می گوییم به کسی که تلفن زده بگوید که خانه نیستیم، در باره خریدهای روز یا دریافتی‌مان از اداره دروغ می بافیم، در باره علت نگاه کردن به فلان منشی خوشگل اداره می‌گوییم که بد نیست برای برادر زنمان به خواستگاری‌اش برویم و ...

دروغ‌های کوچک و بزرگ، بازتاب‌های کوچک و بزرگ دارند، و وقتی برای پوشاندن خراب‌کاری‌های حکومتی دروغ می گویند، و روزگاری دیگر ماجرا لو می‌رود، با دروغی "مصلحتی" دیگر می‌خواهند واقعیت را جور دیگری به آدم غالب کنند.

مشکل بزرگ حزب "لیبرال" کانادا در پرونده موسوم به "سپانسرشیپ" آنچنان کار را خراب کرده که به احتمال زیاد حزب محافظه‌کار که اصلا محبوب هم نیست، برنده انتخابات زودرس آینده پارلمانی کانادا خواهد بود و کانادا هم رسما هم پیمان ایالات متحده راست‌گرا خواهد شد!

کشور عزیز خودمان هم که از عهد داریوش کبیر قربانی "خشک‌سالی"، "جنگ"و "دروغ"بوده، هنوز هم با همان بدبختی‌ها دست و پنجه نرم می‌کند.
خشک‌سالی دلایل اقلیمی دارد، اما حماقت حکومت‌گران در عدم بهره‌وری بهینه از منابع آب زیرزمینی و استفاده نکردن از اصول ذخیره سازی آب در مناطقی که سد سازی چاره‌ساز نیست، عاملی برای ادامه همان روند است.
جنگ، فقط تقصیر دشمن نیست، بی‌سیاستی و بی‌کیاستی خودمان هم عامل مهمی است. وقتی کرم داریم، نتیجه منفی‌اش را خواهیم دید، چون همه منتظر فرصتی هستند که دهان مبارکمان را سرویس کنند.
و اما دروغ! با همین دروغ، هزاران نفر جانشان را به اسم تهدید امنیت ملی، دفاع از کیان ارزشی و آب و خاک و ... از دست داده اند. با همین دروغ، خانواده‌های بسیاری بی‌سرپرست شده اند، و خانواده‌های خاصی از خون جوانان وطن، پول در آورده‌اند. همین دروغ‌ها بود که که نگذاشت حقیقت و واقعیت مسائل را ببینیم. اگر هم به دروغ‌های گفته شده اعتراض کنی، می گویند داری مسائل بی‌ارزش قدیمی را نبش قبر می کنی...

نمی‌توان انتظار داشت که آدم‌ها یک‌شبه راست‌گو شوند و دروغ را تحریم کنند، ولی آیا نمی‌توان از آدم‌هایی که مسوول نابسامانی‌های بزرگی در سال‌های پیشین بوده‌اند، خواست که حد‌اقل با بیان درست رخدادها، چشمان جامعه را روشن‌تر کنند؟ وقتی گروهی که سردمدار حکومتی دینی هستند و هر روز بارها و بارها "ما را به راه راست هدایت فرما" را از خداوند خواستارند، چرا هیچگاه خداوند دعایشان را اجابت نمی‌کند؟ چون تمایلی ندارند! به همین راحتی! چرا بیخودی دنبال روش‌های پیچیده تحلیل نابسامانی ها بگردیم؟ با همان منطق دینی که ادعای برپاکردنش را داشته‌اند حرف بزنیم.

مثلا سوال شود که آیا وقوع جنگ با عراق، اجتناب ناپذیر بود یا نه؟چه پاسخی خواهیم شنید؟ تا زمانی که در راس قدرت هستند، یک جواب و بعد از ضعیف شدن، جواب‌هایی دیگر.

بپرسیم که چرا بسیاری از واقعیت‌های بهار ۱۳۶۰ را بیان نمی‌کنند، و یک‌شبه هزاران نفر، مفسد فی‌الارض شدند؟

بپرسیم که اگر در تابستان ۱۳۶۱، جنگ پایان می‌گرفت، گروهی که جنگ را عامل تثبیت نظام می‌دانستند، چه برنامه‌ای برای ادامه روند کنترل داخلی انتخاب می کردند؟

بپرسیم که سهم معامله گران اسلحه و پورسانت گیران در ادامه جنگ چه بوده است؟

بپرسیم که مسوول تبلیغات گوبلزی برای کشاندن صدها هزار نوجوان به جبهه‌ها که بسیاری از آنها امروز با شک و تردید به گذشته نگاهمی کنند، که بوده است؟

بپرسیم که چرا بسیاری از منتقدان درون حکومتی را وقتی به جبهه‌ها می‌فرستادند، به میادین مین اعزام می‌کردند- گفتگوی سه سال پیش من با محسن آرمین در مورد اعزام گروهی از اعضا مجاهدین انقلاب از جمله آغاجری به مناطق مشکوک- همه و همه دلالت بر همین موضوع می‌کرد.

بپرسیم که گروه قدرتمند درون وزارت اطلاعات که قلع و قمع مخالفان خارج و داخل را بر عهده داشت، چگونه شکل گرفت و در زمان کدامیک از کسانی که بعدها منتقد آن شدند؟

ادامه دارد
مصاحبه اختصاصي آذين داد با پروفسور آبراهاميان
الآن این مصاحبه را خواندم و دیدم نکات جالبی دارد که برای درک بهتر شرایط فردای کشورمان در عرصه جهانی،آموزنده است.

فکر می‌کنم شناخت بهتر از سیاست‌های نو-محافظه‌کاران آمریکایی و نگاهشان به خاور میانه بتواند درتصمیم‌گیری‌های آتی سیاسیون داخلی و اپوزیسیون خارج از کشور تاثیر بسزایی داشته باشد.

امیدوارم دارندگان چشمان بینا، عبرت بگیرند! از جمله آقای سازگارا...
Saturday, April 09, 2005
آیا کار مطبوعاتی، فعالیتی سیاسی است- یک تجربه شخصی
سال‌هاست شنیده‌ام که کار مطبوعاتی، فعالیتی سیاسی به حساب می‌آید و اگر می خواهی روزنامه‌نگار باشی، باید پیه زندان و در به در شدن را به تنت بمالی. ظاهرا چنین چیزی واقعیت دارد. اگر می خواهی روزنامه‌نگاری سیاسی کنی، باید اکبر گنجی باشی و ...

بحث و نگاه من متوجه حقیقت ماجرا ست. آیا وارد مطبوعات می شویم تا کار سیاسی کنیم؟ کدام فعالیت مطبوعاتی سیاسی است و کدام غیر سیاسی؟ چرا این تفکر بر تعقل غلبه دارد؟ و ...

از خودم شروع کنم که ناسلامتی دارم وبلاگ شخصی‌ام را به روز می‌کنم. سال‌ها قبل ، همزمان با انقلاب، مدارس را بستند. ازسر بیکاری در خانه نقاشی می‌‌کشیدم. مجموعه‌ای از کتاب‌های دیزنی بدستم رسید و شروع کردم به کپی کردن، و یا الگو گرفتن. همزمان پدرم که مجله‌هایی مثل تایم و نیوزویک می‌خواند، برای آنکه زبان انگلیسی از حافظه‌ام پاک نشود، آنها را در اتاق می‌گذاشت تا من هم نگاهی بیاندازم. راستش از کاریکاتورهای مطبوعاتی(کارتون ادیتوریال) این دو مجله بیشتر خوشم می‌آمد تا کارتون‌های چون دانلد داک و میکی ماوس.

بعد از چاپ مجدد روزنامه‌ها در زمستان ۵۷( پس از چند هفته‌ای تعطیلی) کاریکاتورهای ایرانی را نیز دنبال کردم. بعد از انقلاب، هفته‌نامه‌هایی چون "آهنگر"، "حاجی‌بابا"، "بهلول" که کاریکاتور سیاسیون وشاه تا مدت‌ها در آنها چاپ می‌شد، دنیای ذهنی مرا تغییر داد. من عاشق کارهای "سخاورز" و "عبدی" بودم. "ایرج زارع "هم کتابی چاپ کرد به نام "شاهنامه" که آنقدر شیفته‌اش شدم که کارم شده بود از حفظ کشیدن کارهای آن کتاب.

حالا می‌خواهم به ذهنم فشار بیاورم که آیا من یک فعال سیاسی هستم؟ نه!

سال‌ها گذشت تا اینکه دوستی از دوستان خانوادگی مسبب خیر شد و عامل ارتباط من با کلاس آموزش طراحی. این در پاییزسال ۶۸ اتفاق افتاد. آنقدر شیفته طراحی شدم که نزدیک بود آن ترم مشروط شوم. علاقه‌ام به کشیدن پرتره مرا به کار برای فصل‌نامه علمی دانشکده علوم کشاند. هم مترجم شدم و هم تصویرساز. با تجربیات قبلی، شروع کردم به کشیدن چند تصویر کارتونی برای نشریه، ودر ترم اول سال ۶۹ مجموعه‌ای از کاریکاتورهای دیدوید لوین را در یک حراجی انتشارات مروارید خریدم. چنان مرا جلب خود کرد که دامن از دست برفت!!!

هفته بعدش در سمپوزیومی بین المللی در بندر عباس بودیم، با چندتایی مهمان خارجی از زمین شناسان بزرگ. آمدم چهره‌های اینان را با اغراق‌هایی که دیوید لوین در کارهایش اعمال کرده بود، کج و معوج کردم. برای خنده هم که شده کار را نشان یکی دوتا از همکلاسی‌ها دادم. قضیه لو رفت و در مراسم پایانی، کاریکاتورها را نشان دادند. کمیته اجرایی همایش هم به من جایزه ویژه‌ای داد. ماجرا به گوش اساتیدم رسید و آنها از من انتظار داشتند کاریکاتورشان را بکشم! من هم پر رو تر از آنان، بلایی به روزگارشان آوردم که نگو و نپرس. برای عید سال ۷۰، مجموعه کارهایم را به صورت جزوه‌ای فتوکپی شده به آنها هدیه دادم.

این جزوه بعد از چند ماه با لطف دوستی سر از گل آقا در آورد. چند تا کاریکاتور سیاسی هم از ریگان و گورباجف در آن بود. سیامک ظریفی-ن. شلغم- از گل آقا دعوتم کرد و آنجا با حمایت او و مرحوم محمد پورثانی و ابراهیم نبوی، ماندنی شدم. در گل آقا باید موضوعات سیاسی را مصور می‌کردم. کم کم زبانه‌های عشق قدیمی زبانه کشید و در عمل حرفه آینده‌ام را انتخاب کردم. برای ادامه‌اش مجبور بودم از سد سربازی بگذرم. پس آنقدر درس خواندم که شاگرد اول فوق لیسانس دولتی در یکی از گرایش‌ها شدم. برای استادانم که مرا خوب می‌شناختند باعث تعجب شده بود! نیک آهنگ درس نخوان و رتبه اولی؟

کارم را با انگیزه بیشتری ادامه دادم. در پاییز ۷۲ عضو روزنامه همشهری بودم، والبته به خاطر مریضی نابهنگامی، از بازجویی و اعتراف‌گیری به خاطر تعطیلی ماهنامه همشهری در شهریور ماه آن سال نجات یافته بودم. در گل‌آقا و همشهری کاریکاتور سیاسی می‌کشیدم، و از کارم لذت مىٰ بردم. استقلال مالی از یک طرف و احترام جدیدی که در محیط دانشگاه کسب کرده بودم از سوی دیگر جذابیت فراوانی داشت.

اندک اندک کار جدی تر شد تا حدی که در سال ۷۵، کاریکاتوری انتقادی از کیهانی‌ها برایم اولین تهدید جدی از سوی یاران شایانفر را به دنبال داشت. چند نفری به من پیشنهاد کردند که برای مدتی از شهر خارج شوم.

کاریکاتورهای قبل از انتخابات دوم خرداد تجربه جالب‌تر و ماجراجویانه‌تری دارد، تا حدی که بعد از کاریکاتوری در نقد معرفی کاندیداها بر اساس حروف الفبا، شورای نگهبان بیانیه داد. آن کاریکاتور در ویژه‌نامه‌های مختلف خاتمی باها و بارها چاپ شد.

فضای بعد از دوم خردادباز تر بود و سانسورهای دردناک همشهری باعث شد با عطریانفر دشمن تر شوم و با راه افتادن روزنامه زن همکار فائزه هاشمی از آب در بیایم. آزادی عمل در آنجا تا حدی بود که تقریبا به صغیر و کبیر رحم نمی کردم. همان چیزی که از کودکی دنبالش بودم. وقتی همشهری بودم یکی از جماعت کارگزاران به من پیشنهاد عضویت داده بود و در روزنامه زن هم فرد دیگر همان را تکرار کرد، چون از حزب بازی ایرانی سابقه خوبی در ذهن نداشتم، خیلی راحت نه گفتم.

در گیری‌های ما با تصمیم‌گیری‌های دادگاه مطبوعات و مجلس پنجم و همینطور ماجراهای قتل‌های زنجیره‌ای، فضای مطبوعاتی را به شکلی رادیکال سیاسی کرد. من هم جزوی از آن فضا بودم. واقعه کوی دانشگاه آنچنان مرا تند کرد که وقتی رادیوهای خارجی اعلام کرده بودند که نیک‌آهنگ دستگیر شده، برای کسی جای تعجبی باقی نگذاشت.

آذر ۷۸ به خاطر کاریکاتوری به مناسبت سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای، نزدیک بود با دستور رئیس قوه قضاییه دستگیر شوم، که با پادرمیانی "زم" نجات پیدا کردم، و در بهمن ماه، چاپ کاریکاتوری آرشیو شده از زمان تصویب اصلاح قانون مطبوعات، هزاران طلبه و روحانی را به خیابان‌های قم کشاند و خواستار اعدام من شدند.

بعد از چند روز بازداشت و مدتی محرومیت کاری، همان آدم قبلی بودم. دعوت مشارکتی‌ها رابرای پیوستن به حزبشان به راحتی رد کردم و ترجیح دادم کاریکاتوریست بمانم، گرچه اندکی برای کاندیدا شدن در انتخابات مجلس دلم قیلی ویلی رفته بود...

چاپ کتاب‌های مشترکم با نبوی و رسیدن آنها به چاپ‌های چهارم و پنجم، اتفاق خوبی بود، ولی احضارها و بازجویی‌های گاه و بی‌گاه رسمی و غیر رسمی فشار زیادی بر من وارد می‌کرد. احساس می‌کردم همه چیز زندگی‌ام زیر نظر است، همانطور که درکتاب" ۱۹۸۴ "جرج اورول خوانده بودم. من از کشیدن کاریکاتور سیاسی لذت می بردم، و می‌دیدم تا چه حد تاثیرگذار است و برای مخاطبان جذاب. کاریکاتور مرا به مصاحبت بالاترین شخصیت‌های کشور کشانده بود و خیلی راحت کاریکاتورهایشان را هم می‌کشیدم( به شرطی که روحانی نمی‌بودند!).

در سال ۸۰ وقتی نشان جهانی شجاعت در کاریکاتور مطبوعاتی را بردم و همزمان جایزه دوم مسابقه کاریکاتور مطبوعاتی حرفه‌ای کانادا را، ماجرا برایم حیثیتی تر شد.البته قلم‌های بلورین جشنواره مطبوعت هم جای خود را داشت.

زمانی که مشاور شهرداری بودم، به پیشنهاد معاون شهردار نامزد انتخابات شوراها شدم، آنهم با این توجیه که فعالیتی صرفا سیاسی نخواهد بود و در حقیقت اجتماعی است، و می‌توانستم دیدگاه‌هایم در باره زلزله‌خیز بودن تهران و مسائل زیست محیطی را در رده‌ای بالاتر وجدی‌تر دنبال کنم. با این همه نه عضو کارگزاران شدم و نه همبستگی. و با امید معماریان و ابراهیم نبوی، ائتلاف سبز را راه انداختیم که با آشنا شدن با زد وبندهای پشت پرده سیاست، برای همیشه از کار سیاسی متنفر شدم. تجربه خوبی بود با نتیجه‌ای بد.

فشارها به من از آن زمان بیشتر شد، همان فهرست همیشگی روزنامه‌نگاران غیر خودی که بچه‌های زندانی مجبور می شوند علیه‌شان اظهار نظر کنند را جلوی من هم گذاشتند، فرقش این بود که اتهام‌های ترسناکی به نافم بسته بودند. برای کسی که می خواست کاریکاتور مطبوعاتی جدی گرفته شود، زیادی جدی گرفته شدن آن مرگ بار بود. تهدید به مرگ لیستی مجعول و بعد از تهدیدی جدی و غیر مجعول، همزمان با شنیدن این خبر که برای ۱۸ تیر قرار است جزو بازداشتی‌هایی باشم که باید به هر صورت به خیلی از چیزها اقرار کنند، و اینکه می‌دیدم پشتوانه‌ای ندارم، باعث شد تا برای مدتی از کشور خارج شوم. احضار روز دهم تیر ۱۳۸۲، ثابت کرد ماجرآ جدی بوده و دستگیری‌های گسترده همکارانم، که فقط به خاطر جو ناشی از مرگ زهرا کاظمی آزاد شدند، باعث شد در بازگشت تاخیر کنم. تهدید اول آبان ۸۲ همتاخیرم را به تبعید بدل کرد.

وقتی از کسانی که در دو سال اخیر بازجویی شده‌اند، می‌شنوم که در باره من چه سوالاتی از ایشان کرده‌اند، تنم می‌لرزد.

آیا می‌خواستم سیاست‌مرد باشم؟ آیا واقعا توان انجام بازی‌های سیاسی را داشتم؟ آیا"کاریکاتور سیاسی" حزب من بود؟ نمی‌دانم، تنها به این می اندیشم که خطای من تند روی بوده، ولی این تندروی نسبی در ذات من است، و ضرر خاموش کردن این چراغ را بارها دیده‌ام. فشار عصبی، ناراحتی قلبی، افسردگی و...

شاید خودخواهم، ولی چیزی را که می‌دانستم گفتم. از کاریکاتور سیاسی لذت برده‌ام و دوستش دارم. ولی سیاسی نیستم. همین
به یاد تنها دفعه‌ای که عباس معروفی را دیدم
سال هفتاد بود، قرار بود برای سالنامه گل‌آقا کاریکاتور چهره چند نفراز اصحاب قلم را بکشم. عکس‌شان را در آرشیو مجله نمی‌شد پیدا کرد. ابراهیم نبوی گفت برو پیش عباس، مجله گردون...عباس معروفی برای خیلی از ماها چهره ای بود که می خواستیم ببینیمش. گرفتن عکس‌ها بهانه خوبی بود. با آن نگاه عجیب و غریب و چشم‌های کوچکش. خیال می کردم باید درشت هیکل‌تر باشد، ولی او هم عین عباس کوثری عکاس، کوچک بود... به قول شوماخر، کوچک زیباست!

دفتر گردون کوچک بود و نقلی، انگار هم قد خود معروفی بود. نزدیکی‌های میدان امام حسین...از انجا که بیرون زدم، احساس عجیبی داشتم. بعدها که گردون تعطیل کردند و معروفی محکوم به تحمل ضربات شلاق، احترامم برایش دو چندان شد.

امشب تصادفا سری به وبلاگ او زدم. قصه‌هایش را خواندم و غصه‌ام گرفت...اتفاقا بسیار خوشم آمد، ولی ناراحتی‌ام از این است که این نوع داستان‌های کوتاه را به بهانه‌هایی چون اروتیک بودن یا فقدان ارزش‌های اسلامی و ... چاپ نمی‌کنند.
خاتمی و کاتساف-پرده سوم
خاتمی: موشه، سه شد! بابا من برگردم تهران جواب بالایی‌ها رو چی بدم؟
کاتساف: بابا بی‌خیال، فکر کردی شارون دهن منو صاف نمی‌کنه؟
خاتمی: ببین، ما یه روزنامه داریم اسمش کیهانه، جر میده آدم رو!
کاتساف: بی‌خیال ممد! روزنامه که خودش جر می خوره!
خاتمی: نه جون تو!من خودم چند سال مدیرش بودم، می دونم چی می‌گم!
کاتساف: ببین! بهشون بگو یکی با لهجه یزدی حرف زد و تو گول لهجه‌اش رو خوردی، یا....آهان! بابا من اگه متولد یزدم، ملیت ایرونی هم دارم دیگه! دو ملیتی‌ام! مگه نصف مقامات مملکت شما متولد عراق نیستن؟ تازه خیلی‌هاشون فارسی رو بدتر از من حرف می زنن...بگو با یه ایرونی حال و احوال کردی
خاتمی:اعوذ بالله ...من الکیهان الرجیم!
پرده بد جوری می افتد....
پایان پرده سوم
خاتمی و کاتساف-پرده دوم
Iranian President Mohammad Khatami, right, greets Jordan's King Abdullah II, back to camera, as Israeli President Moshe Katzav, center, looks on prior to the funeral for Pope John Paul II in St. Peter's Square at the Vatican, Friday April 8, 2005. The death of John Paul II has evoked a remarkable outpouring of affection from around the world and brought an estimated 4 million people to Rome in one of the largest religious gatherings in the West in modern times. (AP Photo/Lefteris Pitarakis)
امروز دو تا بچه یزد دوشادوش هم تشیع جنازه پاپ جان پال دوم را نظاره گر بودند...این مرگ پاپ عجب معجزه‌ای کرده! الآن هم
خواندم که موشه کاتساف با خاتمی دست داده و یک ساعتی هم گپ زده‌اند. راستش اگر خبر صحت داشته باشد، باعث امیدواری است! دو انسان که نماد دو ملت هستند در مراسم خاک‌سپاری یک انسان دیگر مدتی اختلاف‌ها را کنار گذاشته‌اند و گفتگو کرده‌اند. خدا به خاتمی رحم کند !
گفتگوی تمدن‌ها از محوطه واتیکان شروع می‌شود
امروز صحنه‌های غریبی دیدم. خدا به این جماعت تلویزیونی خیر عجیل دهاد که دیدن مراسم تشیع جنازه پاپ اعظم میسر کردند. دیدن جرج بوش و خاتمی در یک نما از عجایب بود. بزرگ‌ترین و پر سر و صداترین رهبران دنیا مثل بچه آدم آرام و متین ناظر بودندو ادای احترام می‌کردند. گمانم امروز خاتمی به چند نفر شماره تلفن داد. به چند نفری هم ای-میل!

الآن که ماجراهای سیاسی دارد کار ایران را خراب می‌کند و ما هنوز نتوانسته‌ایم احساس بدبینی جهانی را نسبت به خود هموار کنیم، باید راه مذاکره را باز گذاشت. داشتن تکنولوژی هسته‌ای حق ماست، ولی علیرغم ادعاهای صلح آمیزمان، بخش نظامی و تندروی ما دارد هسته‌ای شدنما را پیگیری می‌کند. روزنامه جنگ‌طلبمان از هسته‌ای شدنمان دفاع می‌کند و ...

اسرائیل هم یک قدرت هسته‌ای است. باید اسرائیل را به عنوان واقعیت پذیرفت. ممکن است حقیقت نداشته باشد و بر حق نباشد، ولی کشوری واقعی است. باید پذیرفت که نزدیکی ما به اسرائیل و یا حتی عدم تهدید منافع همدیگر تهدیدی برای کشورهای عربی خواهد بود. تا کی می‌خواهیم خودمان را اسیر ایدئولوژی‌هایی کنیم که نهایتا مملکتمان را بر باد خواهد داد؟

بندهُ اسرائیل نباشیم و تا مرکزی طرفدار آن از ما دعوت کرد خودمان را گم نکنیم، ولی یادمان باشد که وجود دارد و می‌توان با آن کنار آمد.
امروز دیر نشده و باید فرصت را غنیمت شمرد. مگر فکر می‌کنید از این فرصت‌ها کم جور می‌شود که ایران و اسرائیل وجود هم را به این قشنگی تحمل کنند؟

کاش عقلی بود و مغز حسابگری!
خداوند ما را از کیهان رجیم آسوده خاطر بگرداناد.
سوال ۱۵-این قفل را چه کسی باز می کند
شاید چندان با عقل جور در نیاید، ولی برای نسل ما که هم آن رژیم را دیده و هم این حکومت را، باید خیلی از چیزهای نانوشته و ناگفته را باز گفت. مسیر اول انقلاب به کدامین سو بود و چرا این انقلاب هم مثل دیگر انقلاب‌ها بچه‌های خودش را خورد؟ چرا فضای بسته سال‌های ۶۰ و دوران بگیر و ببندهای شِبه کمونیستی به نتیجه رسید و هیچکس هم مسوولیت اتفاقات آن سال‌ها را به دوش نمیگیرد؟

چرا فضای باز تر بعد از جنگ دوامی نداشت و تندروها با تعطیلی "فاراد" راه قلع و قمع در پیش گرفتند و در سال‌های ۷۱-۷۵ فشار به روشنفکران به نهایت خود رسید؟

بدون تردید مسیر مورد نظر بسیاری از انقلابیون اینی نبود که طی شده. بنا به آمار ارائه شده بوسیله عماد باقی، تعداد کشته‌شده‌های سیاسی قبل از سال ۵۷ چهار رقمی بوده، ولی بر پایه نقل قول‌ها، پس از سال ۵۷ ، پنج رقمی شده است. اول قرار بود کمونیست‌ها هم حق اظهار نظر داشته باشند، ولی بعدها با ترفند انگلیسی‌ها از طریق پاکستان، چپ‌های مارکسیست را از جلوی راه برداشتند، تا جامعه تک‌صدایی شود.

هیچگاه نخواسته‌ایم و نتوانسته‌ام از قدیمی‌ترها بپرسیم که چه شد؟ ماجرای قنات جهرم و نقش بشارتی در آن چه بود؟ آدمی مثل عطا مهاجرانی که داعیه تساهل دارد، چرا نمی گوید چه عواملی راه باز گفتگو را بستند؟ دوستانش که انقلاب فرهنگی را در شیراز هدایت کردند، در سال ۶۰ چند نفر از رقبا را لو دادند؟ آدمی مثل شمس الواعظین که داعیه آزادی مطبوعات دارد ودر جوانی سردبیر پرتیراژترین روزنامه ایران شده بود، چرا نمی گوید پاکسازی چپ‌ها و توده‌ای‌ها در کیهان به چه دلیل صورت گرفته است؟ آدمی مثل آرمین که معترض سانسور است، چرا علت سانسور بی رحمانه کتاب را در سال‌های ۶۰ بیان نکرده؟ میرحسین موسوی که اصلاح طلب می خوانندش چرا خود را کنار کشیده و از سوال کنندگان گریزان؟ ولایتی چرا پاسخی برای خطاهای وحشتناک سیاست خارجی ایران در سال‌های ۶۰ ندارد؟ محسن میردامادی که می‌داند چه عواملی به قتل عام زائران خانه خدا منتهی شد، چرا روزه سکوت گرفته؟ حجاریان که سر تیم بازجویان توده‌ای‌ها بود نمی دانست چه بلایی بر سر پیرمردهایی چون طبری و کیانوری آورده‌اند؟ عطریانفر چرا در باره ساختن بازداشتگاه وصال و ... حرفی نمی زند؟ مزخرفات کتاب‌های درسی از جمله معارف اسلامی را چه کسانی به خورد ما دادند که بسیاری را از معرفت و دینداری راندند؟...

چرا مسیر آنقدر بد طی شد که مجبور به پذیرش مفهومی به نام اصلاحات شدیم؟ اصلاح چه چیزی؟ مگر کجای کار خراب بود که مجبور به بازسازی شدیم؟ اعتماد؟ آنکه بیشتر از دست رفت!

وقتی می‌خواهیم کار را به قدیمی‌هایی بسپاریم که بارها امتحان پس داده‌اند و می‌خواهیم به همه بقبولانیم که اینان عوض شده‌اند، پس از چند سال باز با نتایج مشابهی که نمادش سرخوردگی عمومی است روبرو می‌شویم٫ وقتی مقامات حکومتی مانند آچار فرانسه می‌خواهند همه کاره باشند، کار می‌لنگد. آزموده را آزمودن خطاست! حق انتخاب با مردم است، و آنها باید آنقدر آزاد باشند تا از میان کسانی که می‌توانند، بهترین‌هارا بر گزینند، نه آنکه تا ابد اسیر دایره بسته بد و بدتر باشند.

کاش قدیمی‌های انقلابی می آمدند و به ما و نسل‌های بعدی می‌گفتند چه چیزهایی راه را به ناکجا آباد کشاند و چرا؟ کاش منافع مالی و گروهی‌شان مانع بازگویی حقیقت نبود. کاش به قسمی که خورده بودند و می خواستند خادم خلق باشند وفادار می‌ماندند...

امروز ما قربانیان جمع کوچکی هستیم که در بالای هرم خود را قفل کرده اند و غافل از فردای خویش‌اند. همین بی مسوولیتی است که اعتماد عمومی را خدشه دار کرده است. کاش به جای جایزه دادن به ماندلا از او آموخته بودیم راه بر خورد با خطاکاران دوران آپارتاید را. کاش فضابه گونه‌ای باز بود که مسوولان اول انقلاب به راحتی به مردم می گفتند چه شده؟ حتی آدمی مثل سازگارا که تا سال ۶۸ در بالاترین رده‌های حکومتی ایفآی نقش می‌کرده از بیان نقش خویش گریزان است و آثارخود را در آن دوره بیان نمی‌کند. آدمی مثل شعله سعدی نمی تواند جوابگوی زد و بندهای نقل شده در دوران نمایندگی‌اش در شیراز باشد، و قس علیهذا...

با ترتیبی که من دارم می بینم، این جماعت پاسخگوی کارهایش نخواهد بود و فقط از ما رای خواهد خواست. لابد برای بهتر شدن اوضاع! لابد برای آنکه کار بدست آدم‌های بدتر نیافتد.

تا کی باید میان بد و بدتر یکی را برگزینیم؟ کاش حافظ زنده بود "ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم" را اندکی بر اساس مزاج مشارکتی‌ها و کارگزارانی‌ها و ...ویرایش می کرد.
Friday, April 08, 2005
شغل خاتمی بعد از پایان ریاست جمهوری...
goftegu0ch.jpg
دو یزدی دشمن در مراسم تدفین پاپ
می‌دانستید رئیس جمهوری اسرائیل اهل یزد است؟ موشه کاتساف یا همان موسی قصاب خودمان در آذر ۱۳۲۴ در یزد بدنیا آمده است و تا شش سالگی در این شهر زندگی کرده و بعد از آن هم با خانواده‌اش به اسرائیل مهاجرت کرده است. او در سال ۲۰۰۰ رئیس جمهوری اسرائیل شد و ظاهرا قرار است فردا در کنار خاتمی یا در حوالی‌اش بنشیند. چرا؟ اسم هر دو با K شروع می شود و نام کشورهای هر دو هم با I آغاز می‌شود.

خلاصه گفتگوی تمدن‌هایی بشود که نگو و نپرس. من بی‌صبرانه منتظر دیدن عکس‌های این دو هستم. امیدوارم خاتمی مثل ماجرای دیدار احتمالی‌اش با کلینتون سر از دستشویی در نیاورد! تا کلینتون برای ضایع نشدن با الباقی هیات ایرانی دست بدهد.

حالا جالب می‌شود که جرج بوش هم آنجا باشد و بخواهد باعث
ایجاد پیوند مودت بشود...آی زرشک...
همسر زدایی در ادبیات درخشان
الآن این مطلب هودر را خواندم که نسبتا بامزه بود، البته حرف حسین را قبول ندارم ولی به خواندنش می‌ارزد! در ضمن اهمیت دادن به شان زن ، همسر، شوهر و غیره به بیان کلامی‌اش نیست، به رفتاری است که با او داریم و تا جه حد به او پایبندیم و خیانت نمی کنیم. اگر آنرا بتوان با کلام نشان داد، که شاهکار است . من یکی که اصلا حرفی برای گفتن ندارم!
البته ما آدم‌های نسبتا ضد فمینیسم افراطی به این زودی ها درست نمی‌شویم که نمی‌شویم! من فمینیست‌های منطقی را تحسین می‌کنم، ولی امان از افراطی‌هایشان!!!
Thursday, April 07, 2005
مسیح!حواست جمع باشد
مسیح، کار تو بزرگ بوده است. کارت را درست انجام داده‌ای، و به وظیفه‌ات عمل کرده‌ای و به بسیاری از همکاران محافظه‌کار شده‌ات خبرنگار بودن را آموخته‌ای.

الآن که دیدم دارند برایت تجمع درست می کنند و سحرخیز از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری دعوت به شرکت در تجمع کرده، تنم لرزید. پنج سال پیش هم دم انتخابات مجلس ماجرای مرا پیراهن عثمان کردند و توپ را در زمین راستی‌ها انداختند...

اصلا ایرادی ندارد که حمایت ازتو به بالاترین سطح حکومت برسد، مساله این است که هدفی که پشت حمایت از توست، چیست؟ فردا پس فردا که تاریخ مصرف تو تمام می‌شود، نه تنها فراموشت می‌کنند، که حتی درخواست منطقی‌ات از مسوولان برای احقاق حقّت، به جایی نخواهد رسید.

حواست باشد که امروز از تو برای فضاسازی استفاده خواهند کرد، و از تو وسیله ای خواهند ساخت برای اهداف انتخاباتی‌شان. بعدها اگر با عقایدشان مخالف باشی، تو را به بدترین چیزها متهم می‌کنند. وقتی پشتت خالی شد، بازجویی پشت بازجویی از سوی این‌طرفی‌هابر تو فشار خواهد آورد. به تو فشار می‌آورند که علیه نزدیک‌ترین دوستانت تک‌نویسی کنی...

مسیح! حواست جمع باشد! این را کسی می‌گوید که شلوغ‌بازی‌های بعد از دستگیری‌اش تنورانتخابات مجلس ششم را گرم کرده...
حمایت پاک خبرنگاران مرا دلگرم کرد، و بعدها حمایت‌های سیاسیون که شرایط جالبی برایشان فراهم شده بود، مرا از خودم متنفر ...

مسیح! حواست جمع باشد.
یادداشت سانسور شده شرق در مورد مسیح علی‌نژاد
این شرقی‌ها هم دیگر شورش را در آورده‌اند! نمی‌دانم ممد قوچانی را چه شده؟ اگر تهران بودم یقینا حالش را یک جور باحالی می‌گرفتم...

یادداشت علی معظمی را که جماعت اخراج کننده شرق را زیر سوال برده الآن خواندم. فقط مانده‌ام ترس شرق از چه بوده است.
تحلیل‌های فوتبال جهانگیر کوثری
یادش بخیر، سال ۷۲ بود که رسما وارد روزنامه همشهری شدم و وقتی اولین کاریکاتورم در ستون نگاه به چاپ رسید، همه خیال کردند که فامیل دبیر سرویس ورزشی، جهانگیر کوثری هستم.

ماجرا وقتی جالب‌تر شد که در مسابقات انتخابی جام جهانی ۱۹۹۴، ایران شکست‌های بدی خورد و در کاریکاتوری، علی پروین را کشیدم که دارد توپ‌ها را از درون دروازه با جارو بیرون می‌کشد. از بد حادثه فکر کردند کاریکاتور به نحوی به جهانگیر ربطی دارد.

جهانگیر از جمله ورزشی نویس‌های با سواد مطبوعات ماست. گرچه سینما خوانده و تهیه کننده شده، ولی هنوز نقدها و تحلیل‌هایش کم رقیب است. امشب تصادفا تحلیلش را در باره بازی‌های اخیر تیم ملی‌خواندم و یاد قدیم‌ها افتادم...آن روزی که نمی‌دانستم دارند در باره من از او تحقیق می‌کنند! برای چه؟ دایی همسرم سال‌ها مجری ورزش از شبکه دو بود و رفیق گرمابه و گلستان کوثری. و شنیده بود که من هم در همشهری کار می‌کنم...حتی به سفارش جهانگیر و عباس جارالهی ، جواد قراب که بازیکن اسبق تیم ملی و رییس باشگاه بانک سپه بود، تخفیفی درست و حسابی به ما داد...

اما از بد حادثه، وقتی به خیال خودم خواستم به جهانگیر حالی داده باشم و کاریکاتورش را در کنار همسرش،رخشان بنی اعتماد کشیدم، نمی‌دانستم آن را نمکدان شکستن می‌پندارد و دیگر با من حرف نخواهد زد! کاریکاتور در هفته نامه مهر چاپ شده بود وتا چند روز دوستانش آن کاریکاتور را برایش فکس می‌کردند! همکاران آقا جهان شده بدند عین نوچه‌های پهلوان محل و منتظر بودند فرصتی فراهم شود و حال مرا جا بیاورند...

امشب، در این تورنتوی خراب شده به یاد آن روزها می‌خندم. و باید بگویم دلم عجیب برای تحلیل‌های جهانگیر تنگ شده است...
مسیح هم بلاگر شد! مبارکه
 تذكر  نمايندگان به اخراج يك خبرنگار
مسیح علی‌نژاد خبرنگار پر شر و شوری که از مجلس آبادگران بیرون رانده شده بود، وبلاگ نویس شد. فقط امیدوارم اسم او را وارد پرونده وبلاگ‌نویس‌ها نکنند، چون این دختری که من می‌شناسم، چنان شری برای مجلسی‌های خطاکار درست خواهد کرد که نگو.
رای گيری برای انتخاب بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان، گزارشگران بدون مرز

گزارشگران بدون مرز بيش از شصت وبلاگ مدافع آزادی بيان را برای مرحله رای گيری انتخاب کرده است. از امروز همه ی کاربران مي توانند با شرکت در رای گيری وبلاگ مورد نظر خود را برگزينند. هر کاربر مي تواند در هر بخش به يک وبلاگ رای دهد. در مجموع شش بخش وجود دارد آفريقا و خاور ميانه، امريکا، آسيا، اروپا و ايران.

وبلاگ ها در کشورهاي سرکوبگر آزادی بيان بديلي برای اطلاع رساني آزاد در برابر رسانه های سنتي که تحت کنترل و سانسور حکومت ها قرار دارند، هستند و در کشورهایي که آزادی بيان را محترم مي شمارند، فضايي برای انتشار تحليل ها و اسناد و نظراتي که به شکل منظم توسط رسانه های بزرگ حذف مي شوند. هدف از انتخاب بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان، جلب توجه افکار عمومي به اهميت امروز وبلاگ در چهار گوشه ی جهان، بعنوان ابزارمدرن برای مبارزه با سانسور و اطلاع رساني مستقل است. و ارج گذاری به وبلاگ نويساني که از اين ارزش دفاع مي کنند و گاه برای آن هزينه ای سنگين مي پردازند. در ايران، امروز دو وبلاگ نويس در زندان بسر مي برند.

گزارشگران بدون مرز با احتساب شرايطي ليستي را انتخاب و به رای کاربران مي گذارد. در ليست منتخبان وبلاگ هايي به زبانهای انگليسي، فرانسوی ، روسي ، عرب ، فارسي ، اسپانيايي و آلماني حضور دارند. تنها ايران بنا به اهميتي که وبلاگ نويسي در اين کشور دارد بعنوان بخشي مجزا از نظر تقسيم بندی جغرافيايي جهان در نظر گرفته شده است.

از امروز اين کاربران اينترنت هستند که با رای خود بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان را انتخاب مي کنند.هر کاربر مي تواند به يک وبلاگ و فقط يک وبلاگ در هر بخش جفرافيايي رای دهد. در هر بخش يک برنده وجود خواهد داشت.
رای گيری روز اول ژوئن 2005 به پايان خواهد رسيد و دو هفته بعد نتايج رای گيری اعلام خواهد شد.

وبلاگ های منتخب فارسی

استيچه
اکنون
اميد معماريان
پنجره ی التهاب
خورشيد خانم
روزگار ما
روزنامه نگار نو
زيتون
سردبير خودم
سرزمين آفتاب
شبنامه ها
شبح
شبنم فکر
طنين سکوت
فانوس
قاصدک
وب نامه
وب نگار
يادداشت های نيک آهنگ کوثر

برای رای دادن به www.internet.rsf.org و يا سايت فارسي گزارشگران بدون مرز مراجعه کنيد

به نقل از گویا نیوز
رجب‌علی مزروعی ممنوع الخروج شد
من نمی‌دانم چقدر مایل هستند زیبا ترین روزنامه‌نگار کشور به خارج نرود و شیک‌پپش شود، ولی آخر به همکارانش رحم کنند! نمی‌دانید از وقتی در این ۲۱ ماه که ندیدمش چقدر دوستش دارم! دوری و دوستی!

من فکر می‌کنم با ممنوع الخروج کردن مزروعی، بقیه را محکوم به زیارت هر روز او کرده‌اند! به خدا این سفرهای خارجی باعث می‌شد مزروعی لباسش را اطو کند، ادوکلن بزند و از روی ناپرهیزی موهایش را زود به زود بشوید و شانه کند!در ضمن خوش اخلاق‌تر و دست و دلباز تر هم می‌شد...
Wednesday, April 06, 2005
بهانه دست این راستی‌ها ندهیم
همه ما همیشه می خواهیم جامعه خبرنگاری و روزنامه‌نگاری‌مان را پاک و بدون مشکل نشان دهیم. سخن کارپرداز فرهنگی مجلس در باب اخراج یکی از خبرنگاران که با رضا خاتمی مصاحبه کرده و به جذابیت چشم و ابروی او پرداخته بود، شاید توجیه خوبی برای امکان اخراج همکار خوبمان مسیح علی‌نژاد نباشد، چرا که مسیح اهل این حرف‌ها نبوده و نیست، ولی زخمی با این سخن باز شده که نباید از آن به راحتی گذشت.

بسیاری از مخاطبان مطبوعات شاید ندانند تعداد اندکی از خبرنگاران زن( و شاید هم مرد!) در سال‌های گذشته برای گرفتن ارز یامصاحبه از مقامی دست نیافتنی، چه کارهایی که نکرده‌اند. عین فیلم‌های سینمایی که هنرپیشه‌ای کم استعداد می‌خواهد نقش اوّل فیلمی مهم را بدست بیاورد و مدتی همخوابه تهیه کننده و کارگردان می‌شود. فکر نکنید شوخی می کنم! نکته بد آنجاست که طرف با افتخار به آین روش خود می‌پردازد و بدتر آنکه چند نفر دیگر هم به رقابت با او برای بلند کردن مسوولان می‌پردازند. همین کار این گروه معدود به ایجاد بهانه‌های بسیاری برای محدود کردن کار خبرنگاران پاک و نیالوده به سیاه‌کاری انجامیده است.

به عنوان مثال یکی از همکاران ما در یکی از روزنامه‌های اصلاح‌طلب برای گرفتن ارز دولتی از ارشاد در هنگام مرگ شاه حسین، اندکی با پارتی مربوطه گم شد و با تاخیر به روزنامه آمد، پارتی مربوطه هم که مقام مهمی در روزنامه داشت، دیرتر از موعد به جلسه شورای سردبیری وارد شد. اندکی خسته و کوفته و با لبی خندان. چند سال بعد آقای پارتی برایم ماجرا را باز گفت، غافل از آنکه خبرنگار مربوطه ماجرا را برای دوستش گفته بود و ماجراهای خاله زنکی و باد! خبر را به گوش من هم رسانده بود. آن خبرنگار نسبتا محترم بعدها دستگیر شد و به ارتباط با بیش از پنجاه نفر اعتراف کرده بود. احتمالا هم شاید بدآنید که وقتی از ایران رفت برای رسانه‌های خارج کشور کار کرد، فضاحتی به بار آورد که او را در سرزمین کفر هم که فکر می‌کرد این روش کارگر باشد راندند.

متاسفانه رفتار خارج ازعرف در صنف ما، انعکاس بدی خواهد داشت. به همین دلیل، فراموش نکنیم که خبرنگار در شرایط فعلی باید محدودیت‌های بسیاری را تحمل کند و از بسیاری از آنهایی که جانماز آب می‌کشند، پاک‌تر بماند. البته در چارچوب حقوق شخصی، می‌تواند هر کاری که دلش می‌خواهد بکند، ولی اگر کارش موجب اضرار به غیر شود، بهتر است کمی مواظب باشد. و اگر مثل بعضی‌ها از زندگی"منو گامی" خسته می‌شود و ازدواج آزاد و خارج از عرف را می‌پسندد، صدایش را در نیاورد! البته در عالم ما مگر می شود؟
درود بر منتقد من
این جمله خاتمی را یادتان می‌آید؟ من که از مراسم ۱۶ آذر سال‌ اول حکومتش آنرا به یاد دارم. انگار همین دیروز بود. آیا خاتمی نماد یک فرد بود یا یک جمهوری؟ مشخص نشد که محمد خاتمی خودش را می‌گوید یا رئیس قوه مجریه را؟ ظاهرا بین این دو فاصله‌ای وجود داشت که ما نمی‌دیدیمش. او شاید می‌خواست دایره نقد را از استانداردهای گل‌آقایی فراتر ببرد.

چهار سال پیش به پور عزیزی، مدیر اطلاعات و اخبار ریاست جمهوری که چند سالی را در روزنامه‌های مختلف همکارش بودم، پیشنهاد دادم که کاریکاتور انتقادی از خاتمی را به بولتن ریاست جمهوری اضافه کند. چرا ما به خاطر نکته‌ای که در قانون نیست، روحانیون و بالاخص خاتمی را از کاریکاتور محروم کرده‌ایم؟ مگر خاتمی نمی‌خواهد قانون‌گرایی را سر لوحه برنامه‌اش قرار دهد؟ این یک قلم جنس چه مشکلی دارد؟ جواب به تعارف و در خدمتتون هستیم و حالا در باره‌اش فکر می کنیم و ...غیره گذشت.

هنوز در فرهنگ ما کشیدن کاریکاتور را به حساب دشمنی می‌گذارند. انگار اگر کسی را اندکی کج و معوج کنی، فحش خواهر و مادر به او داده‌ای! آقایان! سال‌هاست خودتان را از این نعمت-انتقاد طنز آمیز تصویری- محروم کرده‌اید، و بسیاری از کاریکاتوریست‌ها را مجبور به کشیدن شماها در پستوی خانه‌شان ساخته‌اید. گل‌آقا که کم کم به سالگرد رحلتش داریم می‌رسیم از ترس فتوای علما ریسک نمی‌کرد. چرا؟ همان جماعتی که زمانی رادیو را تحریم کرده بودند و حالا اذان را از رادیو می‌شنوند، کسانی که خوردن قند با چای را حرام می‌دانستند بعد برایش روشی درست کردند و زمانی هم خاویار و غیره را، شاید امروز کاریکاتور را "لغو" اعلام می‌کردند و لابد همه هم می‌دانند که مومن از کار لغو پرهیز می‌کند...

کامبیز درمبخش جزو میراث هنری و فرهنگی ماست. سال‌ها از ایران دور بود و وقتی با پا در میانی مرحوم صابری به ایران آمد، جماعت کیهانی علیه‌اش پرونده سازی کردند. سازمان بازرسی کل کشور مانع همکاری او با روزنامه ایران شد و کسی که از سرطان رنج می‌برد را بارها بازجویی کردند. چرا؟ به خاطر کاریکاتورهایی که در خارج از کشور کشیده بود! نه حق کسی را پایمال کرده بود و نه جنایتی. می‌خواستند ثابت کنند که چه کسی حرف اول را می‌زند. می‌خواستند نشان دهند که اگر حسین نیرومند، مدیر مسوول کیهان کاریکاتور از کاریکاتوریستی بدش می‌آید، به افتخارش ترتیب طرف را خواهند داد.

محسن دوولو یکی از افتخارات تاریخ هنر ما به خاطر نمایندگی مجلس در دوران شاه، بعد از انقلاب از کشیدن کاریکاتور محروم شد. این چه قانون مسخره‌ای است؟ طرف در دوره خودش نماینده قانونی بوده. حالا باید با او تسویه حساب شود؟ قرارداد الجزایر را قانونی می‌دانیم ولی قراردادهای داخلی را غیر قانونی! دوولو در سال‌های آخر عمرش توافق کرده بود که تابلوی نفیس کاریکاتور صدر اعظم‌های بعد از مشروطه تا اول انقلاب را به شهرداری تهران با قیمتی ناچیز-۱۰ میلیون تومان- واگذار کند. چنان بامبولی برایش درست کردند که شهرداری ترسید! چون تعهد انقلابی نداشت! درست عین بلایی که سر هنرمندان دوران تزاری می آوردند...

یادم می‌آید وقتی با حسین شریعتمداری مصاحبه می‌کردم، دو سه بار از او پرسیدم چه شباهتی بین کیهان و پراودا وجود دارد؟ منظورم این بود که بقیه کارهایش به نحوی باز سازی دوران سیاه استالین بود. نوع اعتراف گرفتن، نوه خراب کردن روشن‌فکران در روزنامه و ...
حالا شرایطی را در نظر بگیرید که این جماعت بخواهند باز قدرت را در همه سطوح در دست بگیرند.... ببینیم با منتقدین چه خواهند کرد؟

درود بر منتقد مرحوم شدهُ من!
کارنامه را را بستند
یک ماهنامه ادبی را بستند. گمانم خاتمی در سفر که باشد آمار تعطیلی نشریات بالا می‌رود!
Tuesday, April 05, 2005
مصاحبه با نیک آهنگ کوثر -وبلاگ پویان طباطبایی
تا دلتان بخواهد به زمین و زمان بد و بیراه گفته‌ام. این هم از فواید وبلاگ‌های صوتی!

قسمت اول

قسمت دوم
PNVP.COM
قسمت سوم
خاطرات بعد از زندان-۴۷
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸- ۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴- ۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۲۹
۳۰-۳۱-۳۲-۳۳-۳۴-۳۵

۳۶-۳۷-۳۸-۳۹-۴۰-۴۱
۴۲-۴۳-۴۴-۴۵-
۴۶

‌دادگاه تاج‌زاده وارد مراحل حساسی شده است، در جلسه روز ۳۰ بهمن، هر جه مصطفی داد می‌زند ودفاع می‌کند، رئیس دادگاه انگار که اصلا نمی خواهد بشنود. انگار حکم محکومیت معاون وزیر کشور صادر شده و اشتباهی دارند دادگاه را بعد از حکم تشکیل می‌دهند.
روزنامه کیهان این هفته شاهکار کرد و به مصوبه مجلس در ممنوعیت ورود نیروهای نظامی و انتظامی به دانشگاه‌ها و بیوت مراجع تاخت. کیهانی‌ها تهدید کردند که مردم نمایندگانی را که عهد و پیمانشان را فراموش کنند عزل خواهند کرد
. حالا قربون دسستون جند سال صبر کنید تا انتخابات...
موسوی خوئینی‌ هم که نماینده دانشجویان در مجلس محسوب می شود دادش دومرتبه در آمد و گفت که نوبت برخورد با دانشجویان رسیده ...گمانم یادش رفته که ۱۸ تیر ۷۸ تا بهمن ۷۹ کمی فاصله زمانی دارد.

در روزنامه دوران امروز هم ماجراهای ما با تمام نشدنی است، البته ماجراهای کوبی است. شکمو ترین فرد تحریریه، روزبه بوالهری است که هر از گاهی با بر و بچه‌ها برای رستوران رفتن قرار می‌گذارد. من و روزبه در خوردن عصرانه رقابتی وحشتناک داریم و معمولا چیزی برای بقیه باقی نمی‌ماند.

امروز دوباره می‌شنویم که مشارکتی‌ها دارند روزنامه جدیدی راه می اندازند، وافتتاح این روزنامه که احتمالا جانشین مشارکت تعطیل شده است، به تعطیل شدن ما یا یکی از روزنامه‌های اصلاح طلب خواهد انجامید! انگار تعداد روزنامه‌های چپی نباید از حد بیشتر شود.

دادگاه هفته نامه آبان هم در اول اسفند برگزار شد. چون شعبه دادرسی ۱۴۱۳ است، احتمالا خیلی علی‌پور را اذیت نخواهند کرد. نذر کرده‌ام که پرونده‌ام از ۱۴۱۰ به ۱۴۱۳ برود! اینجا ست که "۱۳" نحس نیست! اتهام‌های جالبی به علی‌پور بسته‌اند.
یادمان باشد به قانون اساسی محشرمان!اعتراض نکنیم وگرنه چوب در آستین مبارکمان می‌کنند. جالب است، هر جیزی را که بخواهند به خاطرش خفه‌ات کنند، می‌گویند میثاق خون شهداست. این قانون اساسی، اساسا مشکل دارد! ماجرای حکایت لباس پادشاه هانس کریستین اندرسن شده، هر کسی هر آنچه که خیاط‌ها ادعا می‌کنند را نبیند، حرامزاده است لابد. حالا این قانون اگر جایی مشکلی داشته باشد، جرات نمی‌کنی اعتراضت را بنویسی، وگرنه روزنامه می‌شود پایگاه دشمن. حالا خدا را شکر که قانون اساسی مصوب ۱۳۵۸ و اصلاح شده ۱۳۶۸ را هم‌سطح کتب مقدس نکرده‌اند!

این هفته ماجرای توهین کیهان به مجلس صدای ناطق نوری را هم در آورده. البته کروبی که هر از گاهی باید داد و بیدادی هم بکند ساکت ننشسته است.

از نکات جالب مورد بحث در هفته اول اسفند، ساماندهی مراسم چهارشنبه سوری است. من که دارم گیج می‌شوم. اوایل انقلاب که آیت‌الله منتظری آنرا مسخره کرد و کار مجوس‌ها دانست. بعدها به خاطر پریدن از روی آتش ملت را کتک می‌زدند و کتک خورده ها را بازداشت می‌کردند. حالا شورای شهر گرگان دارد کارهایی می کند که گمانم به شورای شهر تهران هم بر بخورد و این جماعت بی خاصیت را تکانی بدهد. دیدن پرش عطریان‌فر و اصغرزاده از روی اتش عجیب کیف دارد. خدا کند خشتکشان بسوزد!

قرار است چهار شنبه دادگاه احمد زیدآبادی تشکیل شود. خدا کند زید آرامشش را حفظ کند، چون وقتی تند و تیز می شود، شمارشگر مجازات به راه خواهد افتاد!
ادامه دارد


مدتی این مثنوی تاخیر شد
ادامه خاطرات
راستش چهار هفته از این کامپیوتر نازنین دور ماندن مانع بزرگی بود برای ادامه خاطره نویسی‌ام. بخش عمده نوشته‌هایم که روی وبلاگ نیاورده بودم پاک شده و از نو خواهم نوشت.
یک خبرنگار در مقابل یک مجلس
 تذكر  نمايندگان به اخراج يك خبرنگار
مسیح علی‌نژاد را به مدت چهارماه، هرروز می‌دیدم. در روزنامه همبستگی جزو معدود آدم‌های پر سر وصدا بود. بسیار پویا و بسیار جویا، و برای کسب یک خبر پدر صاحب بچه را در می آورد. خصوصیاتی که در کمتر خبرنگاری دیده بودم.
مسیح اینک به خاطر کار خوبش از مجلس اخراج شده است. در مملکتی که خوب کار کردن گناهی نابخشودنی است، این حرکت مجلسی‌ها جای تعجبی ندارد. رو کردن قبض حقوق یا پاداش آبادگران که برای پول اهمیتی قائل نبودند، کار مهمی بود...
برای این دختر پر شر و شور، که چهره اول مطبوعات امروز ماست، آرزوی موفقیت می کنم.
حمایت خاتمی از روزنامه‌نگاران
khatamiandjournalists10xf.jpg