یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسالت و رسانه​های مشابه، حرام است
World Press Freedom Day-Toronto

Join us to commemorate World Press Freedom Day on May 3. Three months after the Danish cartoon controversy flared up, tempers have calmed down, the protests have ended, and the story has fallen out of the headlines. But do we have any better understanding of what happened, what it means for a multi-cultural, 'tolerant' country such as Canada, and how this has affected free expression around the world. CJFE presents a panel discussion on free expression, cartoons, cultural sensitivity and the media.

Panelists include: Anver Emon, Professor of Islamic law and torts, University of Toronto, Nikahang Kowsar, Iranian cartoonist, Josh Paterson, Acting Director of the Freedom of Expression at the Canadian Civil Liberties Association and Haroon Siddiqui, Editor Emeritus of the Toronto Star.

Date/Time: Wednesday, May 3rd Evening. 7:00 P.M.
Venue: The Debate Room, Hart House, the University of Toronto
Admission: Free, but seating is limited.
For more information call (416) 515-9622 x.226

زوربا
امروز بعد از شونصد سال تصادفا فیلم "زوربای یونانی" را گیر آوردم! اینقدر حال کردم که حد ندارد! یادم می‌آید وقتی کتابش را خواندم تا مدت‌ها توی کف این شخصیت بودم، و وقتی فیلمش را دیدم، بازی درخشان و شاهکار انتونی کویین حسابی مستم کرد.

خلاصده باید فرصت کنم ببینمش!
میزان اعتماد عمومی مردم به بوش و تناسب آن با قیمت بنزین-پال کدروسکی


الان سی‌ان‌ان این نمودار را نشان می‌داد. خیلی بامزه است. برای بخش بزرگی از مردم آمریکا، قیمت بنزین با اعتبار رئیس جمهوری‌شان نسبت معکوس دارد!
نیما بهنود هم بعله
آقا، اگر مسعود بهنود هم از پسرش یاد می‌گرفت و کاری به کار تاریخ معاصر تخیلی نداشت، همه مشکلات صنعت تولید تی‌شرت باحال حل شده بود!

اینجا تخیل نیما باعث تولید یک کار واقعی باحال شده!


NIMANY Tshirts will be on the show for sale at the Toronto's Clothing show.
For more information and directions to the show please visit http://theclothingshow.com
Saturday, April 29, 2006
دوران گل آقا
این مطلب را برای روزنامه ایران نوشتم، بعد از تعطیلی هفته‌نامه. عده‌ کمی می‌دانستند که علت تعطیلی چیست، و بخشی از آن هم باید سر به مهر بماند. لا اقل تا سال‌های سال. وقتی داور نبوی زنگ زد و گفت صابری می‌خواهد مجله را تعطیل کند، بی‌اختیار به او زنگ زدم. گریه‌ام گرفته بود. مثل پسری بودم از خانه پدری به قهر رفته، ولی کلی خاطره دارد، حال می‌خواهند خانه پدری را خراب کنند... کمی گریه کردم، به خانه که رسیدم باز هم گریستم، می‌دانستم وضع سیاسی مملکت دارد خراب می‌شود که صابری مجله را دارد هفته دیگر می‌بندد:


امروز مي خواستم سومين قسمت بررسي آثارتوماس ناست و خاني ديگر از خوان هاي رستم راتقديمتان كنم ولي نابهنگام ترين اتفاق عالم طنز وكاريكاتور در كشور ما مانع شد:

«هفته نامه گل آقا هم رفت!»

نه با حكم دادگاه، كه با تصميم شخص خود گل آقا. «كيومرث صابري فومني » نويسنده و سياستمرد سرد و گرم چشيده اي است.وقتي سخن سرمقاله آخرين شماره گل آقا را مي نوشت، نمي دانست به زبان طنز بگويد يا به زبان رسمي كه ديگر توان انتشار هفته نامه گل آقا را ندارد. خيلي ها از جمله تحليلگر BBC، مشكلات مالي رابه عنوان انگيزه اصلي صابري ذكر كردند، اما نه! صابري در طول ۱۲سال انتشار مجله، پشتوانه مالي مناسبي براي ادامه كار فراهم كرده بود.

بدون شك دليل چيز ديگري است...

صابري، با مجله «توفيق»، نشريه طنزي كه در قبل از پيروزي انقلاب از محبوب ترين ها بود، كار را شروع كرد. اول به عنوان يك طنزنويس جوان كه كارها را از بيرون از مجله براي برادران توفيق مي نوشت و مي فرستاد تا اينكه دراواسط دهه چهل درآنجا رسمي شد. چون در يك تظاهرات دانشجويي گردنش آسيب ديده بود، اسم مستعارش را «گردن شكسته فومني » گذاشت.

وقتي در سال،۱۳۵۰ توفيق تعطيل شد (به قول خودش تو«قيف» شد) اين معلم خوش ذوق و كوچك جثه آموزش و پرورش و همكار شهيد رجايي، ارتباطي محدودتر با مطبوعات داشت و هرازگاهي مطلبي از او در جايي چاپ مي شد. بعد از پيروزي انقلاب در كنار شهيد رجايي بود، و تا بالاترين مدارج در وزارت آموزش و پرورش،نخست وزيري و رياست جمهوري رسيد.

پس از شهادت محمدعلي رجايي، دو سه سالي در رياست جمهوري مشغول كار بود تا اينكه فيلش ياد هندوستان كرد و با نام مستعار گل آقا شروع به نوشتن ستون معروف «دو كلمه حرف حساب» كرد.

از اين ستون به آن ستون فرج است! پس در سال۱۳۶۹ با همكاري دوستان قديمي از جمله مرحوم فرجيان، عرباني، پاك شير و... و دوستاني جديدتر مثل سيدابراهيم نبوي،مجله گل آقا را به راه انداخت. مجله اي كه بعد از سالها قحطي كاريكاتور وزرا، بازار سانسور كاريكاتور را از رونق انداخت و در شماره اول پنبه وزير بهداشت وقت را زد،ولي با ملاحتي خاص كه خود وزير هم خوشش بيايد.
صابري، سرد و گرم روزگار را چشيده بود و مي دانست در كجا كار مي كند. مي دانست كه شكستن «تابو» چندان هم ساده نيست. خدمت بزرگ اين طنزنويس به كاريكاتور آنقدر زياد است كه شايد نوشتن آن بيهوده ترين كار دنيا باشد.

با راه اندازي گل آقا بسياري از جوانان علاقه مند به كاريكاتور، كشيدن آن را هم آغاز كردند. نمي دانم كه ذكر يك خاطره شخصي مي تواند مفيد باشد يا نه، ولي نمي توانم اولين خاطره ام از رفتن به گل آقا را فراموش كنم. تيرماه سال ،۱۳۷۰ يكي از همكلاسي هاي دانشگاه به من گفت كه كاريكاتورهايي را كه در دانشكده از اساتيد كشيده بودم نشان يكي از دوستانش در گل آقا داده است. او هم از طراح خواسته كه سري به دفتر مجله بزند. آن روز، من و يك هنرمند جوان ديگر «سيدمحمودجوادي» مي خواستيم هرطور كه شده جذب مجله شويم. كارهاي جوادي بعد از چند مدت درماهنامه به چاپ رسيد و من هم بعد از كشيدن كاريكاتور خود صابري، جذب هفته نامه شدم. تجربه پيوستن يك جوان به يك گروه پيشكسوت براي هفته نامه گل آقا به آنجا منتهي شد كه بعد از مدتي «سعيد نوروزي»، «فرشيد رجبعلي» و «بزرگمهر حسين پور» در سالهاي ۷۱ و ۷۲ به مجموعه بپيوندند. جواناني كه بيشتر از ۱۶ سال نداشتند. چاپ آثار خوانندگان هم زمينه اي مناسب براي بروز خلاقيت كاريكاتوريست هاي جوان بود.

كاركردن كاريكاتوريست جوان تر در كنار اساتيد بزرگواري مثل احمد عرباني، ناصر پاك شير، احمد عبداللهي نيا و محمد رفيع ضيايي آنقدر مؤثر بود كه بعد از مدتي، هركدام از اين جوان ترها امكان كار در بهترين نشريات غيرطنز كشور را پيدا مي كردند.
هفته نامه گل آقا، به تدريج تبديل به مدرسه كاريكاتوريست هاي مجله اي شده بود. در سال ،۷۴ كاريكاتوريست هاي جوان تر جلساتي براي دستيابي به مرزهاي بالاتري در كاريكاتور مطبوعاتي برگزار مي كردند كه شايد با ديدن آثار برخي از ايشان در نشريات مختلف امروز، بتوان پي به تأثير آن جلسات برد.

با اين همه شرايط هميشه براي كاريكاتوريست هاي مجله جالب نبود. وقتي در سال ،۱۳۷۵ احمد عرباني از مجموعه جدا شد، جوان ترها يك پشتوانه بسيار مهم هنري و تخصصي را از دست دادند. در اواسط سال هم چندنفري از كاريكاتوريست ها عطاي كاركردن با سردبير وقت را به لقايش بخشيدند و رفتند. توفيق هم روزي روزگاري دچار اين بليه شده بود.

ولي جذب هنرمندان جواني چون «علي رادمند»، «امير داوودي»، «پانته آ واعظ نيا» و ... آرام آرام شرايط را بهتر كرد. تا امروز كه خوانندگان يكي از موفق ترين نشريات كشور از ديدن آثار پيران و جوانان كاريكاتوريست، محروم شده اند.

يكي از كارهاي بسيار خوب گل آقا، فرستادن كاريكاتوريست هاي جوان به كلاسهاي طراحي و نقاشي بود. صابري مثل يك پدر سختگير، مي خواست فرزندانش مسير را درست طي كنند و هردمبيلي بار نيايند.

با اينكه امروز هفته نامه گل آقا در دست ما نيست .ولي مي توان با «ماهنامه گل آقا» و «بچه ها گل آقا» تاحدي تشنگي مان را رفع كنيم. مطمئناً كاريكاتوريست هاي خوب مجله ، خيلي سريع جذب نشريات ديگر مي شوند، ولي درگيرشدن در ماجراهاي «گل آقا» و «شا غلام » مزه ديگري داشت.

«كيومرث صابري فومني » حق بزرگي در ايجاد فضايي مناسب براي فعاليت كاريكاتوريست ها، برگردن ايشان دارد.
در فضايي كه او فراهم آورد «طنز و كاريكاتور» ، «جوالدوز» ، «درنگ» و «كيهان كاريكاتور» منتشر شدند. «كيهان كاريكاتور» مجله اي تخصصي بود كه بسياري از جوانان را با مسائل تئوريك وكيفي كاريكاتور آشنا مي ساخت.بخاطر وجود «كيهان كاريكاتور» بود كه جوانترها فهميدند چگونه مي توان در مسابقات كاريكاتور خارج از كشور شركت كرد… امروز، كاريكاتور ايران مديون اين وجهه مثبت دست اندركاران مجله «كيهان كاريكاتور » است و «كيهان كاريكاتور» مديون فضايي كه صابري در خلق آن تأثيرگذار بود. دهه هفتاد را در طنز وكاريكاتور كشور بايد دهه گل آقا ناميد. دوره اي درخشان كه بيشترين كاريكاتور تاريخ كشور در واحد زمان خلق شد. دوره اي كه هنرمندان ايراني بيشترين مدال ونشان افتخار را از مسابقات ونمايشگاههاي بين المللي به دست آوردند. دوره اي كه نياز يك مركز تخصصي كاريكاتور حس شد و «خانه كاريكاتور» پديد آمد. دوره اي كه كاريكاتوريست هاي باتجربه تر در «خانه كاريكاتور» جوانترها را با ريزه كاري هاي حرفه اي آشنامي كردند…

البته بركاركرد گل آقا در طي ۱۲سال انتشارش انتقادهاي زيادي هم وارد است . چه در فرم وچه در محتوا. بهره گيري گاه ساده انديشانه از تيتر خبر در خود كاريكاتور ونوشتن خبر در گوشه اي ازكار تكرار همان كاري بود كه توفيق مي كرد. عدم بهره گيري از مدير هنري در طول سالهاي انتشار، كاهش قدرت خلاقيت برخي از هنرمندان بخاطر تبديل شدن به اجراكاران طنزنويسان مجله و… ازهمين جمله است . با همه اين حرفها، تأثير صابري وهفته نامه اش در ايجاد فضايي مناسب براي كار بسيار مثبت بود.

تعطيلي خودكرده هفته نامه را تدبيري نيست . بدون شك صابري با اين كار مي خواهد حرفي را بزند كه حالا حالاها براي ما قابل درك نخواهد بود. سالهاي سال معروف بود كه هركجا را كه ببندند، گل آقا را ديگر نمي بندند. توجيه اين خود «بسته گي»! كار چندان راحتي نيست.

امروز جاي اين هفته نامه در كيوسكهاي مطبوعات خالي است . هنوز خيلي ها باورشان نمي شود… ولي حقيقت دارد. شاغلام به آخر خط رسيد! واين مطمئناً بخاطر مشكلات مالي نبود! صابري چه در سردارد؟

نيك آهنگ كوثر
به یاد گل‌آقا
دو سال پیش این روزها به من خیلی سخت گذشت. اول خواب صابری را ببینی، بعد هر چه خانه‌اش زنگ بزنی صدای یکی دیگر روی پیغام‌گیر باشد، و بعد بخوانی که او تمام کرده...

آنقدر گریه کردم و ناله کردم که باورم نمی‌شد اینقدر دوستش داشته ام.

هیچگاه آن چیزی نشدم که صابری از من انتظار داشت، چون استقلالم را بیشتر دوست داشتم، و نمی‌خواستم نمونه دیگری از دنباله‌روهای منطق و فرهنگ "توفیق" باشم.

صابری منطق خودش را داشت، و من هم نگاه وحشی خودم را...با آنکه هنوز شاگردی می‌کنم و دارم زور می‌زنم مسیری منطقی برای خودم بیابم، ولی کار کردن کنار استادی مثل او افتخار کمی برایم نبوده است.

دیده‌ام که اتصالات سیاسی به قدرت چقدر دست و پای او را بسته بود، ولی توانست گروهی را دور هم جمع کند و طنز سیاسی را زنده نگاه دارد، گروهی جوان جویای نام را پناه دهد و امکان بروز استعدادشان را فراهم سازد.

روزی که با محمود جوادی اهل بوشهر به آنجا رفتیم ، چندان امیدی به جذب شدن نداشتم، ولی لطف و حمایت سیامک ظریفی، مرحوم محمد پورثانی، خود صابری و بعدها ابراهیم نبوی باعث شد در مسیر مناسب‌تری بیافتم. طرح‌های جوادی در ماهنامه چاپ می‌شد و بعدها به روزنامه جمهوری اسلامی رفت و عملا به جرگه حرفه‌ای‌ها پیوست.

بهترین خاطرات خیلی از ما یاد‌داشت‌های معترضه و گاه راهنمایی‌های صابری روی کاغذ‌های کوچک با آن روان‌نویس سبز رنگش بود. خیلی‌هایش را جمع کرده بودم. جوک‌هایی هم به همین خاطر درست می‌کردیم بامزه بود.

صابری می‌دانست که برای زنده نگه داشتن طنز نباید از حدی تندتر رفت، و گاهی ما جدا شدگان از گل‌آقا بی‌هوا می‌خواستیم خشتک سیاسیون را دود بدهیم، و او می‌دید که چه بلایی بر سرمان خواهند آورد...

شاید این اواخر نگاه سیاسی او را دوست نداشتم، ولی حرف‌هایش همیشه در گوشم زنگ می‌زد. به من با آن لهجه رشتی‌اش می‌گفت: " پسر، این کاریکاتور خالی برای تو نون و آب نمیشه! بزن توی کار شرکت و چاپ و کتاب و این حرفا! مرد! درست رو تموم کن! شیرازی و کله شقی؟"

مجموعه گل‌آقا پر بود از خوبی‌ها و نامهربانی‌ها، تبعیض همیشه وجود داشت، دستمال به دست‌ها موفقیت‌شان تضمین شده بود، ولی به همه سختی‌هایش می ارزید، لحظاتی که می‌رفتی دفتر صابری، متلکی بارت می‌کرد و اگر هم مثل من پررو بودی، جوابش را می‌دادی و در می‌رفتی، و بعد در راهرو سمت راه پله بودی و می‌شنیدی که می‌گوید:"پسر، برگرد اینجا ببینم!" بعد قهقهه...

بحث‌های طولانی انتقادی از سبک کاریکاتور گل‌آقای که صدایش را در‌می‌آوردم بامزه بود...می‌گفتم ما نباید نسبت به توفیق پیشرفت کنیم؟ مثل این بود که فحش ناموسی داده بودم.

یک بار به او گفتم فیلم پدرخوانده را دیده‌اید؟ در باره شماست! گفت مگر پدرخوانده چه جوری است...بعدا گمانم دیده بود. او پدرخوانده‌ای دوست داشتنی بود.
Friday, April 28, 2006
مفقود شدن یک دانشجوی دختر دانشگاه علامه طباطبایی- گویا نیوز
...اما موج جدید سخت‌گیری‌ها، فشارها و احضار دانشجویان به کمیته انضباطی زمانی آغاز شد که یکی از دانشجویان دختر این دانشگاه که از خانواده‌ي شهدا بوده و با رتبه‌ي بسیار خوبی در یکی از رشته‌های این دانشگاه تحصیل می‌کرده است از تعطیلات نوروز تا به حال مفقود شده است. وی که تا اواخر سال 84 با خانواده خود تماس داشته و در خوابگاه زندگی می‌کرده است در پی احضار به کمیته‌ی انضباطی به دلیل مصرف مواد مخدر، داشتن روابط نامشروع و سقط جنین ناپدید شده است و به گفته‌ی مسئولان دانشگاه از سرنوشت او هیچ خبری در دست نیست....

زیر درخت بید، آفلاینت پرید
نشد یک بار این یاهومسنجر را راه بیاندازم و جند نفر پیغام نگذاشته باشند که آفلاین‌هایشان پریده! بابا جون ما یک فکری بکنید و به این یاهو اعتراض کنید! ما بدبخت‌ها چه گناهی کردیم که هرروز از ده نفر پیغام داریم که آفلاین‌هاشون غیب شده!
محمود هاله...خيلی باحاله!
عکس از محمد خيرخواه
چنين حکايت کنند
عجب روزی بود ديروز

جای وينستون و سحر خالي، ديروز از يکی از شبکه​های تلويزيونی باحال آمدند خانه ما مصاحبه در باره کاريکاتورهايی که بوش و احمدی​نژاد را مشابه هم کشيده بودم. مصاحبه ۱۰ دقيقه​ای سه ساعت طول کشيد. هر وقت قرار شد نشانش بدهند خبرتان می​کنم. ضرر بزرگ اين ماجرا اين بود که ديروز فقط سه ساعت خوابيدم. شب قبلش هم ۹ تا خبر خفن داشتم که هيچ نيرويی برايم نگذاشته بود.

خوشبختانه به خاطر فشار کار، يک همکار باحال هم به شيفت شب اضافه شده، فقط طفلکی هنوز نمی​تواند خودش را با شرايط وحشتناک کار اين شيفت هماهنگ کند. اگر دوست دخترش بگذارد به کارش برسد!

اين رفقای ما می​خواهند رابطه ما را با رفيق اسبق درست کنند، و می​گويند تا ابد سکوت کنم و ...! شرمنده​ام. آزادی بیانم را فدای مصالحه نمی​کنم. گمان نکنم دوست اسبق که ادعای آزادی بیان و روشنفکری و صفر و یک و ...دارد هم زیر بار برود.

فردا مهمان دوست عزيزی هستم که ۱۵ سال است او را نديده​ام. تصادفا به خاطر نمايشگاه زير گنبد کبود فهميده بود من اين طرف​ها هستم و از طريق بر و بچه​ها توانستيم با هم تماس بگيريم.

ماه ارديبهشت زيبا ترين وقت برای شيرازگردی است. بوی بهار نارنج چنان مستت می​کند که منتظری نيروي انتظامی به اتهام شرب خمر دستگيرت کند و ...با آنکه دلم کمتر برای تنبلستان تنگ می​شود، ولی ارديبهشت ماه جلالی چيز ديگری است. علی آقو، کاکو گاسم عکسوی باغ ارم تو بساطت باشه...ها؟

این ماجرای آزاد سازی ورود زنان به استادیوم از آن ماجراهای کلاهبردارانه است. احمدی​نژاد می​دانسته واکنش روحانیون چه خواهد بود. با این همه به قول مهدی جامی، تنها مقلدین این آیات عظام از ورود زنان به استادیوم​ها فوتبال منع می​شوند و لاغیر. خوب است آمار بگیرند این آقایان امروزه چقدر مقلد دارند؟
Thursday, April 27, 2006
و اما مسائل مختلف
و چرا دست از سر بعضی‌ها بر نخواهم داشت:

بعضی‌ها که فقط پول برایشان اهمیت دارد، قرار بوده در سفرشان به تهران، بعد آنکه اندکی هم پول زیادتری گرفته‌اند، چون می گفتند که در این سفر به پول محتاجند، اطلاعات کامل یک وب‌سایت را بچه‌ها در تهران برسانند، ولی آنقدر درگیر بازی‌های خود بودند که این کار را نکردند.

بعدا که به تورنتو آمدند، گفتند باهم جلسه بگذاریم و باقی پول را بگیرند و اطلاعا ت را بدهند، و جالب اینکه زدند زیر قرار و نیامدند. بعدش گفتند پول را به زید سابق برسانیم...باز هم اطلاعات را ندادند...گفتند ما قرارداد نبسته بودیم، بعد در طی یک ایمیم بازی طولانی، بعد از کلی رفت و آمد، قرار شد اطلاعات را تا ۲۵ آوریل برسانند.

باز هم زدند زیرش و گفتند ما که قراری نداشتیم.

به دلیل آنکه به خاطر این تعلل، ۱۰ نفر چند ماه است حقوق خود را دریافت نکرده‌اند و ایشان هم به خوابی واقفند، از این لحظه هیچ تعهدی به ایشان و پدرخوانده‌های متعددشان ندارم، و از کلیه کسانی که به نحوی سعی کردند میان ما آرامش برقرار شود، عذر خواهی می‌کنم.

این بنده سابق خدا، اختلافات شخصی‌اش با من را بر سر بقیه خالی کرده است، پس مطمئنا انتظار مقابله به مثل بدتری خواهد داشت.

تکمله: برای رفع سو تفاهم خسن آقا هم که شده عرض شود که یک قران یا دلار از این پول به جیب من نمی‌رود و نخواهد رفت، و نفعی از آن هم به من نخواهد رسید. ولی در قبال بچه‌های سایت در تهران مسوول هستم، چون من کلاه بردار مورد نظر را به عنوان طراح سایت در حدود ۲ سال پیش علرغم مخالفتشان به آنها معرفی کردم و تقاص این اشتباه را هم من باید بدهم. دنیای شما شاید به همین سادگی باشد خسن آقای عزیز، ولی فعلا فقط بخشی از آنرا دیده‌ای برادر. مشکل من با این آقا از زمان انتخابات و ماجرای رای ندادن شروع شده و متاسفانه بر و بچه‌های خوب سایت در تهران قربانی این ماجرا شده‌اند، و اگر هم سکوت کرده‌ام، به خاطر این بود که حق بچه‌های تهران و در موردی بچه‌های سایت دیگری پایمال نشود.

تا همینجای کار را داشته باش اخوی، بعدا خواهی فهمید. البته اگر بخواهی بفهمی...که معلوم هم نیست
مدرسه آمریکائی "تغییر رژیم" در دوبی، آسيا تايمز
اين مطلب را حتما بخوانيد.
خانم الميرا مرادی آنرا برای گويا نيوز ترجمه کرده است

The highly secretive nature of the workshops meant that they were misleadingly advertised in the lobby of the hotel as a conference by the "Griffin Hospital". The organizers, instructors and students identified themselves through aliases and were instructed to communicate with one another after the course was over through Hushmail accounts, an encrypted e-mail service that claims to be hack-proof.
چنين حکايت کنند
گفته می​شود که هفته آينده حسين درخشان در راس هياتی يک نفره به تورنتو می​آيد و در محل گفتگوی تمدن​ها واقع در خيابان يانگ، با دوست عزیزتر از جانش ديدار می​کند. تا اينجای کار بخش​هايی از پروتوکل آتش​بس بين اين دو رد و بدل شده است.

اين هفته مصاحبه محشری با يک بلاگر به زبان انگليسی کرده​ام که حتما آنرادر وبلاگ خارجی​ام بخوانيد! منتهی الان دارم اندکی فرمتش می​کنم...پس الان نمی​توانيد بخوانيدش!

دوست گرانقدری که رفیق علی لاریجانی هم بوده و ما نمی​دانستیم، گفته که ایشان خیلی آدم باحالی است و من نباید از دستش شاکی باشم. به سه دلیل، علاوه بر دلایل سیاسی از دست لاریجانی شکارم:

۱- در سال ۱۳۷۶، به خاطر کاریکاتوری که در مهر از من چاپ شد و سوژه​اش لاریجانی بود، مرا از برنامه قاصدک بیرون انداختند. من در آن دوره به خاطر هزینه​های ازدواج اندکی بی​پول شده بودم و روی مبلغ مورد نظر خیلی حساب می کردم...نان مرا برید!
۲- در سال ۱۳۷۷، همایون خیری تهیه کننده برنامه رادیویی کاوش بود و من هم مجری قسمت زمین شناسی. ظاهرا مرا بهانه کردند و برای برنامه مشکل ساز شدند. بعدا بچه​ها معرفت به خرج دادند و کنار کشیدند.

۳- هفته نامه مهر به خاطر گزارش ویژه سیما، مورد غضب قرار گرفت و تعطیل شد. صرف نظر از مساله مالی، این نشریه برای من خیلی ارزشمند بود.

حالا لطفا به آقای لاریجانی بفرمایید که می​تواند از من و بقیه به خاطر این ماجراها حلال​بودی بطلبد. ولی کاریکاتورش را کماکان می​کشم...ناجور!
Deep Throat
امشب لری کينگ برنامه ويژه​ای داشت. گفتگو با مارک فلت، کسی که به نحوی تاييد کننده اطلاعات دو خبرنگار واشينگتن پست در ماجرای واترگيت بود. کسی که باعث شد نيکسون سقوط کند...

او تا ۹۲ سالگی صبر کرد تا بلاخره وکيلش و دخترش راضی​اش کردند هويت خود را عيان کند. شايد او می​خواست بعد از مرگش راز او را برملا کنند، ولی شايد دخترش به هزار و يک دليل، از جمله دلايل مالی او را متقاعد کرد که نقشش را رسما اعلام کند.

در ماجرای واترگيت، شجاعت دو خبرنگار و قدرت تصميم يک سردبير سبب​ساز ارتقا سطح روزنامه​نگاری در جهان امروز شد، و باب وودوارد و کارل برنستين ثابت کردند که می​توان بدون بافتن و دروغ گفتن و جعل خبر، خوانندگان را از بی​خبری درآورد.

امروز دولت بوش به وضعيت اسفناکی دچار شده که شباهت زيادی به روزگار نيکسون دارد. علت اصلی اين افت شديد اعتبار ناشی از مخفی​کاری و تا حدی بهره​گيری از روش​های جعلی و سندسازی برای هدايت افکار عمومی آمريکا است. کار به جايی رسيده که بخشی از جامعه آمريکا که روزی طرفدار حمله به عراق بودند، اشغال عراق را اشتباه می​دانند.

بزرگ​ترين ضربه برای يک دولت دموکراتيک، فقط کاهش محبوبيت نيست، فقدان مشروعيت به واسطه دروغ​هايی است که گفته. بی​شک، وودوارد، برنستين و بردلی به عنوان روزنامه​نگارانی که بهترين راه را تشخيص دادند، و نيز مارک فلت، که حقيقت را بر ساخت و پاخت ترجيح داد، الگوهای خوبی برای روزنامه​نگاران و صاحبان قدرت هستند.
وقتی عرفان به بلاگستان افزوده می‌شود
این عرفان قانعی فرد با قالی حضرت سلیمان همیشه در حال سفر است. وسط کار هم همه‌اش مصاحبه می‌کند وبعد با تاخیر منتشر!

مثلا با عطا تساهل آبادی حرف می‌زند و ضبظ می‌کند، بعدش در گویا منتشر می‌کند، و عطا شاکی از گاف‌ها همه تقصیر را گردن این بنده خدا می اندازد...ما که عطای پیر تساهل را به لقایش بخشیده‌ایم و می‌دانم طرف چه‌کاره است...

حالا اینها کم بود، رفیق‌مان بلاگر هم شده! خودتان بروید سر در بیاورید این عرفان چه موجود نسبتا نازنینی است!
انجمن صنفی روزنامه‌نگاران و خبرنگاران بیکار شده
چون علاقه زیادی به اذیت کردن رجبعلی مزروعی دارم، به موضوع عدم کارایی انجمن صنفی در باره روزنامه‌نگارانی که امنیت شغلی ندارند و نخواهند داشت می پردازم!

کارایی انجمن در سال‌های اخیر در بیانیه دادن و تعاونی بازی و ...خلاصه شده. گرجه کمک بزرگ انجمن به روزنامه‌نگاران زندانی ومحاکمه شده قابل چشم‌پوشی نیست، ولی فکر می کنم باید انتظار بیشتری داشت.

وقتی اعضای هیات مدیره خودشان بنا به هر دلیلی مشکل اشتغال ندارند، درک درد بچه‌های ایلنا راحت نخواهد بود. سال‌هاست که گفته می‌شود اعضای انجمن باید واقعا روزنامه‌نگار باشند، نه اینکه کسر کوچکی از درآمدشان حاصل قلم‌زنی باشد. حالا ببینید تصمیم‌گیرندگان ، برای امورصنفی روزنامه‌نگاران که تصادفا منتخب خودشان هم هستند، چقدر دغدغه نان شب دارند؟

البته اگر کسانی سر کار بودند که ۱۰% درصد درآمدشان حاصل کار رسانه‌ای بود ولی می توانستند درست فکر کنند و می دانستند مسوولیت هم دارند، و کاری از آنها بر می‌‌آمد...

این انجمنی که من می‌بینم، فاقد هسته است...!
اندر احوالات دو انتقاد بامزه
دوست عزیزی گفته که :
...راستی شما که ادعای روشنکفری دارید نماز خواندنتان دیگر چیست ؟ ترک عادت سخت است ؟

اولا روشنفکری است نه روشنکفری! در هر حال، من هیچکدامش نیستم!
اگر روشنفکری به معنای بی‌قاعده بودن است و بی‌مسوولیتی و هر جایی شدن، که استغفرالله!

اگر به مفهوم جستجوی حقیقت است، من طرفدارش هستم، ولی روشنفکر نشده‌ام! خیلی راه باقی مانده...

خواننده محترم دیگری گفته:
...کسی که راه به راه نماز خوندنشو به رخ همه میکشه..تو یکی در میون پست هاش از اینکه مغلوب نفس اماره اش در بین هزارهزار دختر اجنبی نشده تعریف میکنه ، روزه میگیره، مشروب نمیخوره و ..... و همه اینا رو با صدای بلند فکر میکنه (این ریا نیست؟)قطعا" از دید یه سری آدم مثل خودش مسلمون واقعی هست....چیزی که از بچگی تو کله هممون کردند اونم به زور... اما بذار یه توصیه دوستانه بهت بکنم... بگرد دنبال یه چیز دیگه، اینا هیچ کدوم تو رو به بهشت نمیبره..بهت هم پس فردا کاپ قهرمانی نمیدند بابت همه این کارایی که میکنی و گفتم... انسان باش و با بقیه همونجوری رفتار کن که توقع داری باهات رفتار کنند..فقط همین

خدمت این خواننده عزیز عرض شود که حق تا حدی باشماست! با این تفاوت که در این سر دنیا، داد نمایش ضد دین بودن و رها بودن از قواعد و اهل جوینت بودن و ...تبدیل به ارزشی برای خودنمایی شده است. به عبارتی کار من نوعی ضد تبلیغ است! ریای ایرانی‌ها در این سر دنیا معکوس است.

در عین حال اصلا و ابدا مسلمان واقعی در دنیا وجود ندارد! همه چیز نسبی است دوست عزیز. من هم آنقدر فقط امیدوارم بتوانم آدم بشوم که در مورد این بنده امری تقریبا ناشدنی است. مسلمانی به خودی خود ارزش نیست.
با این همه مخالف نظر شما هم نیستم و سعی می‌کنم بیشتر رعایت کنم!
...

نیکان: آفرین، رفیقمون داره متعادل می‌شه‌ها...
نیک‌آهنگ: عمرا! اینی که من می‌شناسم آدم‌شدنی نیست!
اقدام تاريخی نيک​آهنگ
اينجانب نيک​آهنگ کوثر، از اين تاريخ، احتمالا مسائل نسبتا خصوصی افراد را بازگو نخواهم کرد. اين که گفتم احتمالا به اين دليل است که برداشت من و خیلی​ها از مسائل خصوصی فرق دارد! از دوستان عزيز هم خواهش می​کنم اطلاعات مربوط با آلات جرم! را خودشان اعلام کنند!

سخن يکی از خوانندگان بشدت به دلم نشست: با آبروی افراد نبايد بازی کرد! البته مشکل آنجاست که بعضی​ها زير و رو شده​اند!

نکته بعدی اينکه، اگر بنده باعث رنجش و آزار خواهر و مادر کسی شده باشم، بشدت عذر می​خواهم. اگر با کسی خرده حساب دارم که نبايد بروم سراغ بقيه فاميلش!

مساله ديگر، در مواردی که بخواهم به امور زير کمری اشاره کنم، اسم نخواهم آورد، برويد خودتان سر در بياوريد! ​به من چه!
چون اعتذار به تازگی مد شده، ما هم غافل نخواهيم ماند، می​گوييد نه، صبور باشيد!

در نهايت، از دوستان عزيزی که خشتک مبارک​شان را دود داده​ام به خاطر فراهم کردن سوژه ممنونم، فقط ببخشيد يک کمی ...آره و اينا!
نکته پيچک اصلاح
راستش مطلب الپر را دو سه بار خواندم. به نکته​ای رسيدم که تقريبا درصد بسياری از کامنت​گذاران يا متوجه​اش نشده بودند و يا نمی​خواستند روی آن تاکيد کنند! اين الپر بدجنس در کملا خونسردی و زرنگی توپ را به زمين علی افشاری انداخته، و اگر افشاری حواسش جمع نباشد، در چنان چاله​ای خواهد افتاد که نگو و نپرس!

ماجرا خيلی ساده است! تمام نامه را که بخواني، به نحوی اظهار پشيمانی است و معذرت و ...، ولی آنجا که می​گويد افشاری موضع​اش را مشخص کند که از عطری و جماعت سرمايه​گزار آمريکايی-ايرانی جدا شده. به عبارتی اگر افشاری هنوز جدا نشده باشد، حق با الپر خواهد بود.

ای الپر بدذات!
نکته فراموش شده:
۹- برداشت هر گونه فيلم، عکس، و ضبط صدا...در محيط خانه ممنوع بوده، در صورت فروش آن به رسانه​های مختلف، ديگر هيچی! مخصوصا به راديو آمريکا و غيره!
پيچك اصلاح - الپر
... براي اينكه هم ابهامات باعث كشدار شدن بحثهاي بيخود نشود و هم مشخص شود جدا از نقد اخلاقي، حرف اصلي نوشته‌ام تا چه حد درست بود، جمع بندي خودم اين است كه: « اصل حرفم تقریبا درست بود، اما دقيق نبود.»... اولا اگر در تمام آن بحثها تقصيري متوجه كسي باشد، متوجه افشاري نیست، متوجه کس دیگری است. دقت كنيد كه قصور را نگفتم. ثانيا من که لجوج نیستم. خوشحال می‌شوم اگر مطمئن شوم علی افشاري همانطور که حدس می‌زنم از آن جماعت جدا شده باشد و از بازي‌اي كه آنها برايش چيده بودند خارج شده باشد...
برخورد گزینشی - شيما کلباسی
اين مطلب شيما کلباسی را الان خواندم. با مواردی از آن موافقم و در مواردی مخالفم. می​پذيرم که گاهی در جهت نفی مخالف خود، زبانم وبلاگ اندکی تند می​شود، ولی در باب بعضی مدافعان حقوق بشر و ارتباطات آنها با نئوکان​ها، معترضم. معمولا ما اسم فعالانی را می​شنويم که به نحوی از دولت آمريکا و گروه​های وابسته کمک​های مالی دريافت می​کنند . آيا گروه​های ديگر نامحتاج به راستی​های آمريکايی وجود دارند که توانسته باشند به راحتی فعليت کنند و در عين حال کسی آنها را آماج حمله قرار داده باشد؟

بحث بر سر تطهير اين و آن نيست. روا​بط را که بشناسي، نقاط پراکنده را به هم وصل کني، منطق و بلندگوهای تبليغاتی اينها را بررسی کني، به مشترکاتی می​رسی که قابل صرف نظر کردن نيست. به عنوان مثال ارتباط واشنگتن اينستيتوت، با مجموعه مدافع حقوق بشر دانشگاه ييل چگونه می​تواند باشد؟ لابد هيچي، ارتباط گروه پيشنهاد دهنده طرح رفراندوم که الان چند نفرشان دارند هوای پاک واشينگتن دی​سی را استشمام می​کنند چه؟ چه مشخصاتی سبب شده افرادی خاص حقوق​بگير مستقيم يا غير مستقيم آمريکايی​ها شوند؟

متاسفانه توی کت من نمی​رود که جماعت جمهوری​خواه حاکم دغدغه حقوق بشری داشته باشد، و نمی​توانم به طرح​های مرتبط با ایران عنوان حقوق بشری هم دارند اطمینان کنم. همین
حجاب برتر درجه دار نيروی انتظامی

ببینید، آه! همينو ميگم! بگو ماشالله! حجاب برتر داره، قيافه​اش هم هيچ احتياجی به موهای پريشون توی صورتش نداره!

انجلينا بره بوق بزنه!

چشم و باروی تورعنا رو بنازم...تو گل باغ تمنا رو بنازم...تو که با....
در ضمن، دماغ اين سرکار عملی نيست؟
شاهکارهای احمد سخاورز
احمد سخاورز بعد از مدت​ها چند تا کاريکاتور جديد کشيده که که آنقدر از ديدن کارها حال کرده​ام که باور نمی​کنيد! دو سه ساعت قبل از آمدن به سر کار با استاد تماس گرفتم تا حال و احوالی کرده باشم، پرسيدم چرا تازگی​ها کاريکاتور جديدی نگذاشته​اند...گفتند مگر نديدی؟ مثل برق گرفته​ها پرديم پشت کامپيوتر و کارهای جديد را ديدم!

شما هم ببينيد و لذت ببريد! اين يکی را هم از دست ندهيد!
Sunday, April 23, 2006
بوی گل محمدی، به شهر خود خوش آمدی

حسین عزیز دارد هفته آینده می‌آید تورنتو! آخ جان!
چون مشکل اقامت دارد، همانطور که قبلا هم گفته‌ام می‌تواند بیاید خانه من، منتهی چند شرط دارم که رعایتش اندکی سخت است!
البته آوردن این شرایط به هیچ وجه نشانه چیزی نیست، شاید دوستان ناباب بخواهند او را تحت تاثیر قرار دهند.

۱- می‌داند که اینجا جای خانم و علیا مخدره آوردن نیست. جای دوست پسر آوردن هم همینطور، پس تنها می‌تواند بیاید و روی مبل تخت خواب شو استراحت کند. البته نه اینکه خدایی ناکرده مشکل از او باشدها، بقیه می‌خواهند همراه او بیایند. سگ هم همینطور!
۲-پیشاپیش از اینکه عرق، مشروب، مواد الکلی و ... در این مکان مصرف نخواهد کرد ممنونم. در ضمن بوی الکل بیرون هم نباید به اینجا آورده شود.
۳-همینطور از اینکه سیگار، سیگاری، گرس، جوینت، حشیش و ...را به اینجا نمی‌آورد. در ضمن بوی مواد مخدر بیرون هم نباید اینجا آورده شود. البته مشکل از او نیست، دوستان ناباب دارد دیگر...
۴-نیازی به ظرف شستن نیست، ماشین ظرف‌شویی داریم.
۵- کف خانه را تمیز نگه دارد تا بشود با خیال راحت نماز خواند!
۶-وقتی از سر کار به خانه می‌آیم تا بخوابم،ساکت باشد!
۷- گوزیدن ممنوع!
۸-کاری به کار ساکنان این ساختمان نداشته باشد، ما آبرو داریم. لباس کامل هم بپوشد، یک موقع خدایی ناکرده اتفاقی نیافتد...
۹- برداشت هر گونه فيلم، عکس، و ضبط صدا...در محيط خانه ممنوع بوده، در صورت فروش آن به رسانه​های مختلف، ديگر هيچی! مخصوصا به راديو آمريکا و غيره!

در نهایت ای حسین عزیز که جان برادران ... فدای تو، منتظر زیارتت هستیم!

تکمله: جون امکان دانلود کردن امور ممنوعه در غیاب من وجود دارد، باید از خطوط اینترنتی خارج از منزل استفاده کند. من مسوولیت این ارتباطات او را نمی‌پذیرم!
Camel - Refugee
There's a rumor flying through the air;
Paranoia's creeping everywhere.
You're gonna raise a wall -
to draw the line.

You say you've got your reasons
I hear them all the time
You say it's talking treason
and a crime...
to question why...
Sting - Stolen Car
...So here am I in a stolen car at a traffic light
They go form red to green and so I just drive into the night

Please take me dancing tonight I've been all on my own
You promised one day we could it's what you said on the phone
I'm just a prisoner of love always hid from the light
Take me dancing, please take me dancing tonight
Screen Saver

یکی از نذرهای بسیاری از خوانندگان این وبلاگ، فرستادن "وال‌پیپر"های دوشیزه مکرمه سابق، انلجینا جولی است!

هنوز آمار نگرفته‌ام که چند صدتا در این مدت دستم رسیده، ولی خدا زیادش کند!

حالا دارم یک ترکیب جدید درست می‌کنم از کارهای خودم و کار بابای انجلینا(خودش دیگه!). فعلا تا اینجارسیده...بقیه‌اش هم خدا کریمه!
کدام عکس را بگذارم
این مرض من باز عود کرد!

دو سال پیش وقتی عادل عکس بالایی را اندخت، کلی حال کردم، و بعدها که روزآنلاین می‌خواست کارش را شروع کند، آنرا گذاشتیم کنار کاریکاتور.
از دیشب تا حالا که عادل این عکس جدید را گرفته، باز این کرم لعنتی دارد می‌لولد و اذیت می‌کند...من مانده ام همان قبلی را بگذاریم یا این تصویر شیطانی جدید را؟
آه ای ابتذال! بی تو هرگز! با تو اصلا
این ماجرای تصفیه بلاگستان از نوشته‌های مبتذل مرا کشت!

آه، ای ابتذال عزیز! من نمی‌توانم روشنفکر باشم، پس باید به دام تو بیافتم! بی تو چه کنم؟

آه، افکار هسته‌ای من دارد می‌جوشد! هیاهورای! گیبیلی گولی! می‌گویم فروغ جیغ بنفش بکشدها! می گویم براهنی با شعر نو صدای دف در بیاوردها!

بابا بی‌خیال! اولا مگر محتوا و قالب وبلاگ تابع بایدها و نبایدهاست؟ یکی مثل من مشنگ است، دلش می‌خواهد از هر دری بگوید و بنویسد! گاهی جدی، گاهی شوخی! گاهی افسرده و گاهی شاد!

باباجان! وبلاگ به نحوی شناسنامه ماست! آقا!من روشنفکر نیستم، نمی‌توانم آنتلکتوئل بازی در بیاورم، حالا زورکی ادا در بیاورم که استانداردها را حفظ کنم؟

ایهالناس! وبلاگ وسیله است به خدا! منتهی برای یکی صدایش مثل سازهای سیمی است، برای بعضی‌ها مثل سازهای بادی(فکر بد هم نکنید!).

من با وبلاگ‌نویسی حال می‌کنم، شما را خبر ندارم، ولی من کرمش را دارم، حالا بیایم کرمم را مهار کنم تا بقیه راضی شوند؟ زرشک! سورولو! فوتینا!

خلاصه وبلاگ‌نویس‌های عزیز و لذیذ، بنده به دلیل مرض، هر چه دل تنگم می‌خواهد می‌گویم، و به بقیه هم نخواهم گفت که چگونه بنویسند! به من چه؟ اگر بگویم چه کار کنند که دیگر نمی‌توانم سر به سرشان بگذارم!

کمی حسرت یواشکی!-خوابگرد
متنِ مبتذلِ ديگری گذاشته‌ام - پرستو
هيپوتزهايی در باره آمريکا - مهدی جامی
آمريکا را بايد اتحاد جماهير آمريکا ناميد يا ايالات متحده شوروی. آمريکا شوروی کاپيتاليستی است.

آمريکا شوروی مذهبی است! جامعه ای مذهبی و در عين حال بسيار ماترياليستيک است. گفتم؛ با وجود متافيزيکال بودن بسيار فيزيکال است.

آمريکا چگونه شوروی شد؟ ظاهرا چندين دهه تلاش عظيم و خستگی ناپذير و همه جانبه برای رقابت با شوروی آمريکا را شبيه رقيب خود کرد. آمريکا خواست همه ارزشها و دستاوردهای شوروی را از خود کند و آن را در قالب بهتر و مطلوب تری عرضه کند و برگ مقابلش را بزند (از سفر به فضا مثلا تا انقلاب صادراتی سفيد در برابر انقلاب صادراتی سرخ). شوروی در اين رقابت شکست خورد. اما آمريکا چنان شبيه شوروی شده بود که می توانست بهشت همه ايده آلهای کمونيستی باشد.

اندر احوالات گاف‌های مداوم عطا مهاجرانی
یکی از تخصص‌های مهاجرانی، زرگنده‌بازی به هنگام مصاحبه است، و معمولا سال‌ها باید به خاطر همین خراب‌کاری‌هایش سرزنشش کنند!
سال‌ ۷۵ که طرح افزایش دوران ریاست جمهوری هاشمی را عنوان کرد...سه دوره پیاپی...

سال ۷۷ بعد تعطیل شدن روزنامه جامعه، با نشریه‌ای عرب زبان مصاحبه کرد و گند زد...

وقتی هفته پیش گفتگوی عرفان قانعی‌فرد با او در سایت گویا منتشر شد، تازه فهمید چه گفته و بعد در وبلاگش آمد و زور زد تا خرابکاری را بپوشاند. بنده خدا عرفان هم ظاهرا به احترامش چند خطی توضیح نوشته که کاش کلمه بهتری انتخاب می‌کرد. باباجان، وقتی مصاحبه می‌کنی و ماجرا ضبط می‌شود که که نمی‌شود کلمه بهتری پیدا کرد؟

نان که محققین گفته‌اند، مهاجرانی به هنگام مصاحبه اندکی بیش از حد ماتحت تاثیر خودش قرار می‌گیرد و ...

راستی، در لندن صیغه مبالغه را چگونه صرف می‌کنند؟ و در چه بابی؟
تنبلی وبلاگ‌نویسی در روزهای شنبه
نمی‌دانم، انگار من هم یک جوری عضو انجمن اسلامی یهودی‌های مقیم مرکز شده ام! بابا هر کاری می‌کنم روزهای شنبه تنبلی‌ باعث کم نویسی‌ام می‌شود!

می‌ترسم روزهای یک شنبه عضو انجمن اسلامی ارامنه شوم! خلاصه اگر یک‌شنبه‌ها دیدید کمتر می‌نویسم بگذارید به حساب این ماجرا!
برائت از برائت
دعواهای بامزه اخیر میان الپر و علی‌افشاری و بعد از آن طرح این اتهام که الپر از سوی روسای خود دستور گرفته تا کار به اینجا برساند، و...جای سوال‌های فراوانی دارد.

ماجرا خیلی ساده است. گیر الپر به همه جماعت جنبش دانشجویی بوده یا آنها که برای دمی با جماعت آمریکایی کنار آمده اند؟ از میان مطالب نوشته شده در نقد‌های اخیر نمی‌توانم نوشته ای را به خاطر بیاورم که حمله این‌چنینی مثلا متوجه بقیه اعضا دفتر تحکیم شده باشد. را الپر و بقیه بر و بچه‌ها مثلا خشتک سعید حبیبی را دود نداده‌اند، یا چرا خدمت سعید رضوی نرسید‌ه‌اند...چرا به مومنی حمله نکرده‌اند؟

من ماجرا هدایت شده بوسیله مشارکت نمی بینم. فرار رو به جلوی بعضی سایت‌ها برای توطئه جلوه دادن انتقادات از علی افشاری و عطری یک بازی ابتدایی به نظر می‌رسد.

باید باز هم صبر کرد و دید...
فاستوس‌های میهنی
دیروز با چند نفر از دوستان و همکاران در باره یک سیاست‌مرد ایرانی صحبت می‌کردم. لزومی به بردن اسم نیست...

در ایران کسی به این راحتی‌ها وارد قدرت نمی‌شود. باید از خیلی‌ چیزها بگذری...باید نقطه ضعفی داشته باشی، باید نقطه ضعفت را داشته باشند تا اگر روی‌ات زیاد شد و بیشتر از حد خودت خواستی، سر بزنگاه حالت را جا بیاورند.

فاستوس‌های میهنی برای بالاتر رفتن روح خودشان را به اربابان قدرت فروختند، می‌فروشند و خواهند فروخت، ولی فراموش می‌کنند که قدرت ابدی نیست.

فاستوس‌های میهنی همه با ادعای "خدمت" آمدند، و با اتهام خیانت رفتند و خواهند رفت.

بعضی از فاستوس‌های جوان‌تر، مفیستوی داخلی را به امید مفیستوی خارجی رها کردند...به امید کسب قدرت در فردای نامعلوم...
قهرمانی استقلال مبارک
واقعا از یک پرسپولیسی بعیده به استقلالی‌ها تبریک بگه! چرا که نه؟
فقط کاش این برانکو یک عنایتی هم به رضا عنایتی می‌کرد و اندکی به او راه می‌داد.
به هر حال مبارک همه آبی‌ها
Friday, April 21, 2006
ايول رلف نيدر خودمون!
ديشب در برنامه گزارش کولبر، رلف نيدر مهمان برنامه بود و در باره آخرين کتابش حرف می​زد. گرچه از نقش نيدر در کاهش رای دموکرات​ها در سال ۲۰۰۰ مثل کيلی​ها شاکی هستم که به هر حال جرج بوش گنده دماغ را به قدرت رساند، ولی از کارهايش در طول اين همه سال فعاليت اجتماعی و حقوقی لذت برده​ام.

او کسی بود که پدر خودروساز​ها را در آورد تا استانداردهای حفاظت سرنشين را بالا ببرند...دمش گرم.

در برنامه هم چند تا تيکه به صاحبان شرکت نفتی اکسان انداخت که شاهکار بود. همين امروز و فرداست که کتابش را بخرم. در ضمن ما با رلف نيدر کلی رفيقيم!البته کلی که نه....يک بار با هم ناهار خورديم و دو ساعتی سر يک ميز بوديم. من يکی که خيلی حال کردم!
وای به روزگار عشاق خودروسازی و مصرف بنزين!
الان سی​ان​ان دارد مکافات و بدبختی مردمی را نشان می​دهد که به خاطر کمبود پول برای خريد بنزين دارند خرت و پرت و گاهی هم ساعت مچی قديمی خودشان را هم می​فروشند. وابستگی مردم آمريکای شمالی به خودرو دارد چنان بلايی سرشان می​آورد که نگو و نپرس!

درود بر دوچرخه! سلام بر اتولبوس!!!
وبلاگ​نويسی از درون سلول کشتی
آقا ما سر کار بوديم که فهميديم اين مدت از توی سلول داشتيم وبلاگ می​نوشتيم! ماجرا را برای همکارانم تعريف کردم و کلی حال کردند! بعدش هم جای شما خالی رفتيم کنار درياچه دوچرخه سواری...چه هوای ملسی شده!
Thursday, April 20, 2006
آبا
الان تلويزيون دارد يک فيلم مستند در باره گروه آبا نشان می​دهد...داستان بامزه​ای است که بنی و بيورن چطوری با هم آشنا شدند، و بعد ورود زنان به اين گروه دونفر که منجر به تشکيل دو خانواده شد، اين دو خانواده در دهه هفتاد، يکی از بهترين گروه​های موسيقی تمام دوران را تشکيل دادند...چگونه تصميم گرفتند به زبان انگليسی بخوانند و....چطور جرات نمی​کنند دوباره دور هم جمع شوند و از نو با هم بخوانند...حیف...

اينقدر جالب است که نمی​توانم بخوابم و احتمالا امشب سر کار خميازه خواهم کشيد.
مطلبی ديگر برای آرش
آرش عزيز!

من خاتمی را جزو خودی​ها يا غير خودی​ها نمی​آورم! اصلا! من خودم را نسبت به جماعت "غير خودی" حس می​کنم! هر چه بيشتر دقت می​کنم، می​بينم که اشکال از او و يارانش نيست! اشکال از من نوعی است!

اشکال از من است که به او و یارانش امید بستم! امیدم باید به خدا می​بود نه بندگانی که به حرف​های خودشان هم اعتقادی نداشتند! آرش عزیز! ما چشمانمان را بستیم، به امید روزی بهتر، سعی کردیم از یاد ببریم این جماعت در سال​های ۶۰ چه کرده بودند، و خیال می​کردیم متحول شده​اند. هرچه به ایشان نزدیک​تر می​شدی، بوی عفن خود محوری و بازی دادن جوان​ترها حالت را به هم می​زد.

آری، من بدبینم، کارم این است که بدبین باشم، کاریکاتوریست مطبوعاتی و خوشبینی؟ حالا هم که وبلاگ​نویس شده​ام، بدتر از آب در آمده ام. تلخ می​نویسم، آزارت می​دهم، به کسانی که مایه امیدت بوده​اند می​تازم...

آرش، روزی روزگاری پرده​ کنار خواهد رفت شرمنده من و تویی که بیخودی نظر بر مجاز کردیم، و نتوانستیم واقعیت​ها را ببینیم. چرا؟ چون نخواستیم رویاهایمان دروغ از آب در آید.
اندر احوالات نوشته الپر
ديشب که مطلب همايون خيری را می​خواندم متوجه نوشته الپر شدم. با اينکه همايون سال​ها در راديو کار کرده و تهيه کننده بوده، بعيد می​دانستم نداند که ايستگاه​های معمولی و محلی راديويی با چند نفر کارشناس و مدت زمان محدود پخش در آمريکای شمالی چقدر کم هزينه هستند.

نوشته الپر را هم که می​خواندم ديدم بی​ربط نمی​گويد، منتهی اطلاعات من در مورد بچه​های تحکيم آنقدر نبود که بخواهم چيزی به حرف​های الپر اضافه کنم.

ماجرای ارتباطات بودار با جماعت دعوت کننده به آمريکا چيز جديدی نيست. الان فقط چند نفر از دعوت کنندگان به ماجرای رفراندوم به اين جمع نپيوسته​اند. بايد پرسيد کسانی که روزهای اول پشت اين ماجرا بوده​اند چه طرحی داشته​اند.

مطمئنا اين آقايان و خانم​های حمايت شده کسانی نيستند که بتوانند با زحمت و زور بازو نانی به کف آورند. پس رسيدن به يک درآمد ثابت و تضمين شده و نيز امکان جا انداختن خود در دولتی جانشين می​تواند بسيار آرمانی باشد.

منتهی مشکلی که من اين جماعت دارم اين است که آيا آينده ايران را اينقدر کوتاه می​بينند که بايد دمی را غنيمت بدانند و سريع بهره​برداری کنند؟ فکر می​کنم کاسب​کاری سياسی که البته در خون بسياری از ماست دارد کار را خراب می​کند.

همانطوری که قبلا گفتم، به خیلی از سياسيون بی​اعتمادم، و فکر می​کنم بهترين کار من نوعی که می​خواهم از بازی​های سياسی دور باشم اين است که فقط گير بدهم و پاسخ بطلبم. ايرادی دارد؟
زورتون به آبجيمون رسيده؟
همين الان داشتم با خورشيد خانوم چت می​کردم. آی شاکی بود! گفتيم آبجي، با اينکه شوما فیمينيستا از ما بد مي​نيویسين، واسه​مون شرايط مرايط دم ازدواج می​تراشين، ولی ما مث شوماها نامرد نيستيم!

اسمشه مردسالاريم، ولی واسه موفقيت و گرين کارت و از اين چيزا عمرا از مقام زن سو استفاده کنيم جون شوما!

شنفتيم يکی اسم شوما رو گذاشته توی ليست سياه، حد اقل شوما خانوم خانوما کلی باحالين، ما کاری به اون از مرد کمترای ديگه نداريم...ما يه تنه از شوما دفاع می کنيم...

خلاصه گفته باشم، بقيه واسه خودشون مدافع دارن، ما نمی​ذاريم از گل کمتر به آبجيمون خورشيد خانوم که يقينا درازترين فيمينيست بلاگر بوده بگن.

مفهوم شد؟
آه ای آرش عزيز، که جان مشارکتی​ها فدای تو...
زبان تند و تیز من آرش نازنين را اندکی آزرده خاطر کرد و اوقاتش را تلخ...به هر حال آرش​ با نثری لندنی پسند مرا اندکی متوجه تندخويی ام کرده است. آه​ه​ه...

از شوخی که بگذريم آرش​جان، هنوز طعم تلخ دوری را نچشيده​اي، هنوز مزه بی​توجهی و قول​های دروغ را مزمزه نکرده​اي، هنوز ...

آرش! من که اصلا قرار نيست مهربان باشم، با که؟ با کسانی که اعتقاد دارم به آرمان​های ما خيانت کردند؟ به کسانی ما را ابزار فشار برای رسيدن به منافع سياسی و اقتصادی کردند؟ آرش! همين عمر کوتاه به من آموخته است که به سياسيون دل نبندم. از نظر من کمترین، همه​شان سر و ته يک "کرباسچی" هستند!

آرش، گوبلز و سعيد الصحاف و غيره بندگان سياست بودند، بردگان حزب بودند، طوطيان بالادستی​ها محسوب می​شدند...کارشان توجيه بود...

آيا سخن گفتن در باب حکم حکومتی اتهام ناجوانمردانه است؟ کجای کاری برادر؟ عمه من بود که به کروبی به خاطر تحميل حکم حکومتی تاخت؟

برادرجان! آنقدر تملق خاتمی و اطرافيانش گفتند که باورشان شد علی​​آباد هم شهری است! اگر خاتمی شل آمد تقصير او نبود! تقصير من و توی روزنامه​نگار است که به هر قيمتی به کار کردن برای متملقان تن داديم!

آرش! تا در اينجا کارگری نکرده بودم باورم نمی​شد که بتوانم کاری جز روزنامه​نگاری بکنم! آرش! چون مثلا کاری جز روزنامه​نگاری بلد نيستيم، بايد هر آنچه آقايان می​پسنديدند می​گفتيم و ثبت می​کرديم؟

من تنها هستم. دنبال جمع کردن گروه و تيمی هم نبوده و نخواهم بود. به اين تنهايی خو کرده​ام چون از "تن" های وابسته بلا می​خيزد. دوست دارم پاسخ بگيرم، ايرادی دارد؟ می​دانم زبان تلخم خيلی​ها را آزار داده، ولی حاضر نيستم شيرين زبانی باشم فريبکار و نان به نرخ روز بخورم تا بار مشکلاتم کم شود.

آرش! آزموده را آزمودن خطاست. نمی​دانم اميد تو و ديگران به اين جماعت چقدر دوام يابد و انتظار فرج از ايشان داشته باشي، ميل خودت است، تنها به اين می​انديشم که من و تو روزنامه​نگاريم، نه بنده حلقه به گوش و توجيه​گر آقايان.

يا حق

تکمله:
پارسال گفته شد که دکتر معين و بعد ديگری قرار است پاسخ سوالاتم را بدهد. اگر از آن پاسخ​ها خبری داري، لطفا مرا مطلع کن!
در حاشيه بحث شرايط ضمن عقد
نیکان: ازجمله شروط ضمن عقد، عدم جنون مرد است.
نيک​آهنگ: مرد حسابی! مرد تا جنون نداشته باشه که زن نمی​گيره!
يک يادداشت جالب و چند اما و اگر
الان اين يادداشت رجبعلی مزروعي، نماينده سابق مجلس و رئيس فعلی انجمن روزنامه​نگاران را می​خواندم و چند نکته به ذهنم رسيد:

اولا، مزروعی بعد ۲۷ سال به رفتار فرعون گونه ماموران معترض شده، که البته خيلی زود هم نيست.
ثانيا، مزروعی که خودش سال​های سال شنيده با مردم و گروه​های سياسی اينطور برخورد کرده اند، چرا آن سال​ها متوجه اين چيزها نشده بود؟

ثالثا، اگر رفتار فرعون​گونه جماعت در سال​های ۶۰ نبود، می​شد انتظار چنين رفتاری را در دهه شصت داشت؟ به عبارتی اين رفتار دنباله منطقی قلدر بازی​های اطلاعاتی جماعت آن سال​ها نيست؟
چنين حکايت کنند
ديروز بعد از ظهر دوستی قديمی را بعد از ۱۵ سال کشف کردم! اين فستيوال زير گنبد کبود باعث شد تا به نحوی همديگر را پيدا کنيم!

پوپک گل​دره هم رفت. يادش گرامی باد.

اين روزها خبر اصلی افت شديد محبوبيت بوش و جمهوری​خواهان و رامسفلد است. امروز در حاشيه يکی از برنامه​های سی​ان​ان، مهمان برنامه که گوينده يکی از برنامه​های راديويی آمريکاست سخن از آزمايش سلاح هسته​ای ضد پناهگاه آمريکا در ماه جون کرد. همان سلاحی که مدتی است بعد از مقاله سيمور هرش بر سر زبان​ها افتاده است.

آمدیم سر کار موقع استراحت چرتی کوتاه بزنیم، یکهو خبری فوری رسید و چرت ما را اندکی جر داد!

دعوای بر و بچه​های طرفدار و منتقد مشارکت هم دارد اندکی باحال می​شود. خوشم می​آید بعضی از جوجه مشارکتی​ها هنوز از زیر بال خانم مرغه بیرون نزده​اند و هر چه او قدقد می​کند تایید می​کنند. البته این بار خانم مرغه در به در به دنبال ائتلاف با خروس​های دیگر است...ای آخ! فقط باید به جوجه​ها تذکر داد که مراقب خودشان باشند و در موقع مذاکره از زیر بال خارج شوند، وگرنه ممکن است خروس​ها اشتباهی کار دست​شان بدهند!
تابعيت دوگانه برای خودی​ها لازم است!
مدت​ها اين بحث بر زبان​ها بود که کسانی که تابعيت دوگانه دارند نمی​توانند نماينده شوند و در عين حال نبايد صاحب پست و مقامی هم باشند. ماجرا در مجلس ششم تبديل به دعوايی ميان مجلسيان و رئيس قوه قضاييه شد و بعدا صدايش در آمد که چند تا از نمايندگان مجلس هم تابعيت دوگانه دارند.

تق کار الان در آمده که نهاونديان، معاون اقتصادی لاريجانی بدون ويزا به آمريکا سفر کرده و کسی هم جلوی او را نگرفته. سخنگوی وزارت خارجه آمريکا هم گفته: "...وی یا دارای کارت اقامت دائمی در آمریکاست یا با پاسپورت کشوری که اتباع آن برای ورود به آمریکا ویزا لازم ندارند، مثل فرانسه یا بریتانیا، وارد آمریکا شده است."

دکتر نهاوندیان سال​ها معاون وزیر بوده و مورد اعتماد حکومت، حالا که یواش یواش ممکن است به سران حکومت ایران ویزا داده نشود، جماعت پاسپورت​های رنگارنگ​شان را از جیب خارج خواهند کرد.

به هر حال، از قدیم گفته​اند : قربان برم خدا را، یک بام و دو هوا را!
زمان​شناسی مشارکتی
يکی از اشکالات عمده حزب فخيمه مشارکت، دم فرو بستن به وقت گفتن است و گفتن به وقت خاموشي، که البته ميان اغلب اصلاح​طلبان حکومتی رايج بوده و هست!

فضای کاذب سال​های ۷۶ تا ۸۲ باعث شده بود که از موضع بالا با ديگران برخورد کنند و زمستان سياسی پيش رو را به فراموشی بسپارند.

برعکس خيلی از دوستان که منتقد ملاقات سران حزب مشارکت با رقبا هستند، معتقدم که اين کار به صلاح است، منتهی اندکی دير شده. مطمئنا در دوران اصلاحات امکان کنار آمدن و در عين حال، امتياز گرفتن از قدرت وجود داشت، ولی خيال نسبتا باطل بعضی​ها باعث شد فراتر از ظرفيت سياسی حزب تصميم بگيرند و سخن بگويند.

وقتی قبل از انتخابات زير بار رفتن حکم حکومتی را منتفی می​دانستند و بعدش به راحتی آنرا پذيرفتند، ثابت کردند که يا به شعارهايشان پايبند نبوده​اند و يا زارت و پورت زيادی کرده بودند.

مشاهده ساز و کار حزبی در غرب اندکی آدم را آرام می​کند که می​توان همزمان با رقابت، به خاطر منافع ملی رفاقت هم کرد. نگاهی به گذشته مطمئنا راه را بر بسياری از خطاهای آينده می​بندد، البته اگر حواس​شان باشد!
Tuesday, April 18, 2006
وای از اين بارسلونا!
بعد از ظهر از خواب بيدار شدم که کاريکاتور روز را بکشم، همينطوری تلويزيون را روشن کردم و بعد اندکی کانال چرخاني، به بازی بارسلونا و ميلان رسيدم...همان دقايق اول تماشا بود که پاس رونالدينيو به ژولی رسيد و کار ميلان را ساخت! عجب موجودی شده اين رونالدينيو!

راستش من ميلان خيلی خوشم می​آيد، ولی بازی بارسلونا حرف نداشت! دلم هم حسابی برای کری خواندن با بر و بچه​های همکار تنگ شده...هيجانی​ترين ديدار بارسلونا هم که توی ذهنم مانده همان بازی آخر فروردين ۱۳۷۹ است، همان شبی که خبرمان کردند برويم ويژه​نامه "کنفرانس برلين" صبح امروز را کارکنيم...
برادران هسته ای


اين کاريکاتور عملا دومين بار است که منتشر می​شود. بار اول در روزنامه زن بود، بعد از ماجرای پخش برنامه چراغ در سيما...چه کنيم که اين داداش​ها کماکان به خرابکاری مشغولند...شرمنده آقا فاضل اتاوايی هم هستيم!
یک مقاله زیادی جالب
این مقاله ریچارد کلارک را حتما بخوانید!

Nonmilitary Iranian government targets would probably be struck in a vain hope that the Iranian people would seize the opportunity to overthrow the government. More likely, the U.S. war against Iran would guarantee the regime decades more of control.

Link
مایک لوکوویچ، برنده امسال کاریکاتور مطبوعاتی پولیتزر
ممکن است بعضی از شما مایک لوکوویچ را در سی‌ان‌ان دیده باشید. او نخستین بار در سال ۱۹۹۵ این جایزه را برد و امسال دومین بار است که آنرا به خانه می‌برد.

کارهای مایک علاوه بر روزنامه The Atlanta Journal-Constitution
در تایم، نیوزیک، نیویورک تایمز و نشریات دیگری چاپ می‌شود.

او دانش‌آموخته دانشگاه واشینگتن در رشته علوم سیاسی است.

cartoon 1
ديدار روزنامه​نگاران با شاه سلطان حسين اصلاحات​چي
چنين حکايت کنند که بعد از کنار رفتن سلطان حسين اصلاحات​چي، هر روز گروهی به ديدارش رفتندی و دعا به جانش ​کردندی. سلطان بعد از خواندن رساله مارکوپولو، مصاحبت​تمدنش يک جوری شدی و همراه آسد ممدلی​خان وبلاغيه سوار بر قالی​چه طيار به غرب و شرق سفر کردی.

چون از سفر بلاد فرنگ بازگشتي، اغلب يوميه​نگاران بی​نوای اصلاحاتستان به دست بوسی حاضر شدی مگر چند نفر از جمله جواد خان روح که خاتمی را از دايره خودی​هايش کنار بگذاشتی و اين آرش را گران آمدی!
...

بابا بی​خيال! خاتمی کجاش خودی بوده واسه ما؟ سياست​هاش و حرفاش که عينهو قصه ساعت ۱۰ شب راديو و گاهی هم قصه ظهر جمعه بوده. ضمانت اجرايی هم نداشته...ما بيخودی ازش انتظار داشتيم! از برکت شل​بازی​هاش آبادگران و غيره به قدرت رسيدن، به خاطر استخاره​های بي
حد و اندازه​اش نتونست درست تصميم بگيره که مملکت داری کند يا فلسفه ببافه؟

حالا هر کدوم از ما يا بيکاريم، يا دور از وطن يا سرگردون ميون اين روزنامه و اون...
خاتمی اگر ياد می​گرفت مسووليت واقعی جلوی مردم يعنی چي، مشکلات ما راحت​تر حل می​شد. اشکال کار اين بود که آخر سر فهميديم ايشون بايد جوابگوی بقيه باشن، نه مردم و تاريخ. اينجاست که آدم دردش می​گيره!
شبيه​سازی انفجار هسته​ای
اگر فرصت کرديد، حتما اين انيميشن کوتاه را ببينيد. از فرناز سيفی برای فرستادنش ممنونم
غلط​های خارجکی مارجکی
آقاجان، ما که سواد مواد انگليسی​مان هسته​ای مسته​ای است، ولی قصد کرده بوديم از اين غلط​های خارجکی بکنيم...حالا شروع کرده​ايم، ولی آدرس مادرس به کسی نمی​ديم به اين زودی​ها!

هنوز طراحی مراحی​اش کامل نشده...
Monday, April 17, 2006
اين کورش تنبل را چه می​شود؟
بابا کورش! حالا که ما به هر دليلی با چند تا از بلاگرهای ولايت اسرائيل هم​صحبت شده​ايم، و می خواهيم پز بدهيم که يکی از اين رفقای ما تخصص اسرائيلی دارد، تو روزه سکوت گرفته​ای! بابا يک کمی تکان بخور!

آن سال​ها منبع ما در باره اسرائيل احمد خودمان بود که البته با لهجه سيرجانی شيرينش در باب روابط سياسی آنجا حرف می​زد، حالا تو هم اضافه شدي، ولی اين سکوت...حالا چرا؟
خيلی مختصر و کوتاه درباره ی سينمای ايتاليا -فانوس خيال ما
دلم حسابی برای بهروز تورانی تنگ شده با آن نکته​های جالبش! الان اين مطلبش را ديدم و حيفم آمد به سادگی از کنارش بگذرم...

¯ اين چند خط مختصر را برای يکی از دانشجويان سابق می نويسم که آن را برای کارش لازم دارد. شايد به درد چند تن ديگر هم بخورد. عکسی که در کنار مطلب گذاشته ام - برای جوانهايی که نمی دانند می گويم - عکس استفانيا ساندرلی و پيتروجرمی است در فيلم فريب خورده و رهاشده. از آن فيلمهای طلايی که دوبله به فارسی اش صد برابر ارزش دارد.


دیدار روزنامه نگاران با خاتمی - حنیف مزروعی
رضا: آقا خودت گفتی، حالا می‌زنی زیرش؟
چند مثال از کسانی که روزنامه نمی شناسند - ندا دهقانی
...مردم سیرجان که وضع مالی به نسبت خوبی دارند، اصلا نمی‌دانند روزنامه شرق یا اعتماد ملی هم وجود دارد یا نه. اگر بگویی در سه جمله نظرشان را درباره انرژی هسته‌ای، انتخابات ریاست جمهوری یا چیزهای مهم دیگر بگویند، همه تحلیل‌های خطی صدا وسیما را تحویل‌تان می‌دهند بدون کم و کاست.
درشهرهای مرزی گاهی سرگرمی رسانه‌ای دیگری هم پیدا می‌شود و آنتن‌های بیگانه سرک می‌کشد اما در مرکز ایران، فقط قدرت رسانه‌ای صدا وسیما حکم می‌راند و بس...


جوابيه آقای حسين درخشان، فرزند حسن، متولد شميرانات
آقای نیک آهنگ کوثر،

لازم میدانم به اتهامات متعددی که در چند هفتهی گذشته در وبلاگ شما عليه من منتشر شده است پاسخ دهم:

۱- ادعا شده است که تمام خرج سفر و اقامت دوازده روزهی من در در اسراییل توسط خانم گلدمن پرداخت شده است. این ادعا، صرفنظر از اینکه واقعا متعلق به خانم گلدمن باشد يا کسي ديگر، از اساس نادرست است. خانم گلدمن نيز هرگز در وبلاگ خود مطالبی را که در وبلاگ شما از قول او آورده شده، تایید نکرده است.

هزینهی پرواز از برلین تا تل آویو توسط خودم پرداخت شد که بعد هم اين هزينه توسط دانشگاه تلآویو و از بودجهی مرکز مطالعات ایران دانشگاه تلآویو به دستور آقای دکتر دیوید منشری جبران شد. هزینهی پرواز از تل آویو به استکهلم هم توسط دپارتمان رسانههای دانشگاه استکهلم، جایی که پس از سفر اسراییل من را دعوت کرده بود، پرداخت شد.

خانم گلدمن به خواست خود و کاملا داوطلبانه من را در محل اقامت خود در محلهی روتشیلد شهر تلآویو پذیرفت و اگر احیانا هزینهای برای رفت و آمد یا خوراک من متقبل شد، به دلیل ارزانی نسبی کالا و خدمات در اسراییل، باید با چهارصد دلاری که من در روز آخر به ایشان پرداخت کردم جبران شده باشد. این مبلغ نیمی از مقدار پولی است که توسط خوانندگان وبلاگهای انگلیسی و فارسی من قبل و در طول سفر به عنوان کمک مالی (Donation) جمع شده بود. نیمهی باقیمانده هم صرف هزینهی جاری دیگرم شد.

من هیچ پول دیگری بابت هیچکدام از مصاحبهها یا فعالیتها یا هر چیز دیگری از هیچکس در اسراییل یا دربارهی سفر به اسراییل نگرفتهام.

۲ – در وبلاگ شما درستی خبر آسوشیتیدپرس دربارهی فشار دستگاه امنیتی ایران به من به هنگام سفر سال پیشم به ایران زير سوال رفته بود. ماجرای جلب چند ساعتهی من در فرودگاه مهرآباد، جز مامور وزارت اطلاعات اقای «فرجامی» و خود من، حداقل سه شاهد در صحنه داشت و علاوه بر این آقای محمد علی ابطحی و یکی از دیپلماتهای برجستهی سفارت کانادا و چند نفر دیگر که مطمئن نیستم مایل به ذکر نامشان باشند در جریان کامل اتفاقات چند روز بعد از جمله بازپرسی شش، هفت ساعته از من در ساختمان اصلی وزارت اطلاعات و بعد مراحل بعد از آن بودند.

همهی جزییات این ماجرا را پارسال پس از ترک ایران در وبلاگ «سردبیر: خودم» شرح دادم.

۲ - پس از اینکه مشخص شد مصاحبهی هاآرتز با من قرار است در روز آخر قبل از رفتن من انجام شود، به پیشنهاد خود خانم گلدمن که با رسانههای اسراییل آشناست، تصمیم گرفتم چند روز بیشتر بمانم تا فرصت طلاییای را که در پی مطلب روزنامهی هاآرتز پیش می آمد از دست ندهم. چون بدون استفاده از فرصتهای رسانهای به انجام رساندن یکی از دو هدف اصلی این سفر، یعنی نشاندادن روی دیگری از ایرانیان که مردم اسراییل نمیشناسند،
غیر ممکن بود.

۳ - تصمیم من بر نرفتن به مناطق اشغالی (نوار غزه و کرانهی باختری) بخاطر تاکید ماموران امنیتی اسراییل در فرودگاه تل آویو صورت گرفت. با این حال پس از مشورت با خانم گلدمن این مساله به کل منتفی شد. چرا که با توجه به ملاحظات امنیتی بسیار شدید دولت اسراییل، احتمال اینکه در بازگشت از مناطق اشغالی اجازهی ورود به اسراییل را پیدا نکنم بسیار زیاد بود.

۴ - تمرکز اصلی من در این سفر زندگی ایرانیان در اسراییل بود و تا جایی که وقت و امکانات اجازه داد در این امر کوشیدم. فشردگی برنامهها در روزها آخر حتی فرصت بازدید از مکانهای توریستی مهم شهر تل آویو را از من گرفت، چه رسد به شهرهای دیگر مانند اورشلیم که با توجه به فاصلهی مکانیشان رفت و آمد به آنها زمان زیاد میگرفت. من دوسفر کوتاه به اورشلیم کردم که اولی برای یک مصاحبه به دعوت روزنامهی جوروسالم پست و به انتخاب آنها
در رستورانی در مرکز شهر انجام گرفت. دیگری به دعوت مدیر موسسهی ممری برای بازدید از این موسسه و صرف ناهار با مدیر و اعضای بخش ایران آنها صورت گرف که گزارش آن را در وبلاگم چند روز پیش نوشتم.

۵ - به اتهامهای منتشر شده در وبلاگ شما در مورد زندگی خصوصیام جواب نمیدهم. ولی به یقین حق کسان دیگری که به اين وسيله مورد اتهام و توهین قرار گرفتهاند برای دفاع از خود و اعادهی حیثیت محفوظ است. تنها اشاره مي کنم که خانمهایی که مورد اتهام خانم گدمن قرا گرفتهاند، با خود ایشان به طور مستقیم تماس گرفته و پاسخ اتهامهای غیراخلاقی و غیرمستندشان را داده و از او درخواست اعادهی حیثیت کردهاند.

متاسفانه این بار اول بار نیست که بر اساس گفتهها و شنیدههایي که درستی آنها غیر قابل اثبات است، به اعتبار و حیثیت روزنامهنگاران ایرانی دیگر لطمههای جبرانناپذیر وارد مي شود و اين روش، شباهت بسیاری به روش روزنامهی کیهان آقای حسین شریعتمداری دارد. این شيوه کاملا در تضاد با هدفی است که ما و شما برای رواج اخلاق و مسوولیت روزنامه نگارانه دنبال میکنیم.

با آرزوی موفقیت،
حسین درخشان
چنين حکايت کنند
امروز که دوشنبه باشد، آمريکای شمالی عملا نيمه تعطيل است، در نتيجه از ساعت ورودم تا اين لحظه فقط دوتا خبر کار کرده​ام.

ديروز چند تا کتاب فرد اعلا خريدم که حسابی مشغولم کرده. همه​اش داشتم کارهای کميک را نگاه می​کردم و لذت می​بردم. اگر کتاب نمی​خريدم ديوانه می​شدم! من هيچ وقت پولدار نمی​شوم و نخواهم شد! بايد وقتی کرم خريد به سراغم می​آيد يک غلطی بکنم!

هنوز اين تنبلی وحشتناکم مانع پر کردن فرم​های ماليات سالانه و همينطور رفتن به دندان​پزشکی برای سرويس دهان و دندان شده! امان از تنبلی!!!

الان مصاحبه اوریانا فالاچی با آیت​الله خمینی را خواندم! حکما بخوانیدش! به جواب خیلی از سوال​هایتان خواهید رسید!

مدتی است نیکان و نیک​آهنگ شر درست نکرده​اند...این یکی به آن یکی دارد علامت می​دهد تا لا اقل یک جنگ زرگری راه بیاندازند...

راستی! روزنامه کارگزاران قرار است راه بیافتد! دستمالچی​های دنیا! متحد شوید! جان عمه​شان که می​خواهند مستقل از پدرخوانده کار کنند. شما گفتید و ما هم باور کردیم...

دیروز دلم شدیدا برای شهر کتاب نیاوران تنگ شد! نمی​دانم ماکان زهرایی چند صد کیلو شده!

به خاطر پرخواری این چند روزه، ۳ کیلو اضافه کرده​ام! کارم که تمام شود می​روم ۲۰-۳۰ کیلونتر دوچرخه سواری! سر کار هم قاقالیلی و غذا نیاوردم تا کمی جلوی خودم را گرفته باشم!

صبح یک مکالمه ۱۴ قسمتی خشمگینانه و خصمگینانه! داشتم همچین...که مپرس!

وای بر زن​ذليل...وای بر زن​ذليل...وای بر زن​ذليل بدبخت!
و اما بحث در باره حريم خصوصی و عمومی-۴
بحث در باره حوزه خصوصی و عمومی فقط مربوط به دعواهای عادی نیست. به قول ملا​حسنی مقيم کانادا، اگر کاری هر چند خصوصی. منافع جمعی را به خطر اندازد، ماجرا ديگر عمومی است:

"...صحبت من کلی است و کسی را هدف نگرفته ام ولی بنظر من یکی از راههای سالم سازی اجتماع شفاف سازی در مورد کسانی است که بنحوی ادعای جلوداری گروهی دارند میباشد.اگر ادعا مسولیت آفرین است و کسی که ادعای چنین و چنان می​کند خودش را زیر ذره بین افکار عمومی قرار میدهد..."

ماجراهای خصوصی زيادی وجود دارد که منافع گروهی را مورد تهديد قرار داده است که از چشم و گوش مردم پنهان مانده. به عنوان مثال زد و بند​های سياسی بعضی افراد متنفذ در مطبوعات که منجر به حذف برخی همکاران شده است سابقه​ای طولانی دارد. می​توان گفت که به کسی مربوط نيست که فلان روزنامه​نگار قابل خريداری شدن به خاطر ارتباط با فلان آدم حزبی يا سياسی و پس از معامله​ای اندک يا بعضا چشمگير، سبب​ساز بيرون راندن فردی شده که اربابان نامرئی از او بدشان می​آمده است. يا فرضا دم انتخابات به خاطر مواضع روزنامه​نگار مذکور که نمی​خواسته رسانه​اش تبليغاتچی سياسی باشد، عليه او توطئه کرده​اند تا از دايره بيرون شود. از اين نمونه​ها فراوان بوده است. سوال اينجاست، آيا اينگونه معاملات که باعث حذف جريان نسبتا سالم خبری است، خصوصی تلقی می​شود يا نه؟ اگر کسی از اين ماجراها بنا به هر علتی خبردار شد، بايد ساکت بماند؟

فرض کنيد من نوعی رسانه​ای دارم و دارم عليه فلان خودروساز می​نويسم. اگر خودروساز مذکور مرا با رشوه​ای عملا خريداری کرد، و کسی در اين ميان خبردار شد، بايد به خاطر خصوصی بودن ماجرا سکوت کرد؟ لطفا تحقیق کنید تعداد خدمات خودروسازان به بعضی منتقدین و سردبیران مطبوعاتی ایران چقدر است! نقش مسوولان آگهی روزنامه​ها را به عنوان دلال فراموش نکنید!

فرض کنيد من روزنامه​نگار در جلسه​ای غير رسمی از فردی پولی بابت تخريب چهره​ای گرفته باشم. اگر شاهدی حقيقت ماجرا را افشا کند، ماجرايی خصوصی عيان شده؟

فلان جلسه سران بعضی احزاب در ويلايی در لواسانات تشکيل شده. ماجرا معامله​ای بسيار ساده و چند ميلياردی بر سر سهم احزاب از فلان قرارداد در پارس جنوبی است. اگر کسی از اين ماجرا بويی برد، بايد ساکت بماند يا منافع عمومی را نجات دهد؟
...
از اين نمونه​ها در تاريخ ايران بسيار داشته​ايم.
Sunday, April 16, 2006
مواضع هسته​ای
اولا، هر چقدر در موقع مذاکره دست​تان پرتر باشد، موفق​تر خواهيد بود

ثانيا، هر چقدر در هنگامه رفتن پرونده ايران به شورای امنيت، بهانه کمتری داده باشيد، دست​تان پر​تر خواهد بود.

لطفا پيدا کنيد مرحوم پرتقال​فروش را!
جای شما خالی
دیروز مهمانان عزیزی داشتم که در حقیقت میزبانم بودند! آقا مرتضی و طاهره خانم نهاری آودره بودن که قیامت بود! همین الان دارم بازمانده خورشت قرمه سبزی و مرزا قاسمی و پلو دیروز را می‌خورم! عجب می‌چسبد!

یاد زمانی آن روزهایی افتادم که در همسایگی آقا مرتضی کار می کردم و طاهره خانم با افطاری‌های محشرش به دادم می‌رسید...

از قدیم گفته‌اند که شکم گرسنه ایمان ندارد...خدا خیرشان بدهد که نگذاشتند ما بی‌ایمان بشویم!
چنین حکایت کنند
امروز دوست عزیزی هدایای گران‌بهایی از آن سوی آب‌ها آورده بود و چشمان مرا روشن کرد. کتاب محشری همآورد از مصاحبه‌های اوریانا فالاچی که عشق کردم. جای شما خالی کلی هم نشستیم بحث کردیم که اگر من دوچرخه سوار فزرتکی سردم نشده بود تا ساعت‌ها ادامه پیدا می‌کرد، آخر با شورت وزرشی و یک پول‌اور ساده رفته بودم.

دوستداران حسین درخشان که خیلی ناراحتند که نتوانسته‌اند نامه او را بخوانند هی ایمیل می‌فرستند و می‌گویند هیچ چیزی نباید بالای نامه او بیاید! آخرمن که تنبل نیستم! من گاهی روزی ۱۰ تا مطلب می نویسم! مگر شما خواهر مادر و غیره ندارید؟ خودش که لینک داده، به قول خودش ۴۰ هزار خواننده وبلاگش هم هر روز که لینک‌های او را دنبال می‌کنند، پس تا الان بایستی حد اقل ۱۲۰ هزار نفر مطلب را دیده باشند! حسین جان دمت گرم که به ما لینک دادی! ممنونتیم، شرمنده‌تیم به مولا! در ضمن ما با حسین دعوا نداریم. بیاید تورنتو هیچ کس هم راهش ندهد، خانه ما خانه اوست. تازه کلی می‌توانم از او برای کاریکاتورهای بعدی ام طراحی کنم! البته می‌دانم حسین اینجا نمی‌آید...

این مشاور امور سکسولوژی کتاب ما هم رفته سفر! بابا کجایی؟ دو فصل کتاب به خاطر تو بی‌داستان مانده! البته اگر جلوی آن دهان غنچه‌ای‌ات را گرفته باشی مطلب را به بقیه لو نداده باشی که شک دارم!!!!
سوال پارسا
پارسای عزيز، بنا به تصويب شورای تحريريه روزآنلاين، اعضای رسمی روز از اظهار نظر در وبلاگ​های خود و ديگر رسانه ها در باره همکاران رسمی روز منع شده​اند.

مطالب کلی وبلاگ در گذشته باعث از ميان رفتن کوچک​ترين ارتباط ما شده...ترجیح داده‌ام کلیاتی که بسیار فراگیرتر است را هدف قرار دهم و کوچک‌ترهایی که گمان می‌کنم دارند راه را به خطا می‌روند هشدار دهم.

نظر مرا هم که می‌دانی، در ضمن را وبلاگت کامنت کسی را قبول نمی کند؟
و اما بحث در باره حريم خصوصی و عمومی-۳
سوالی که کرده​ام هنوز سر جايش است. حوزه عمومی چيست؟ حوزه خصوصی کدام است؟

وقتی چيزی را علنی می کنيد، در وبلاگ يا فليکر يا ...می​گذاريد، امکان قضاوت عمومی فراهم شده است. وقتی کاری می کنيد که برايند آن منافع گروهی را می​تواند به طور عمومی تضمين يا حتی تهديد کند، ديگر جزو محدوده خصوصی نخواهد بود.

به قول دوستي، تا کسی در بازار مطبوعات و رسانه ارزش پرداختن نداشد، عمومی​ترين عرصه زندگی​اش اهميتی نخواهد داشت، و وقتی کسی خود را به حدی رساند که رسانه​های برای خبری در مورد او هزينه کنند و چند خطی را به چاپ برسانند، موضوع فرق می​کند.

آيا شايعه چند زنه بودن فلان فوتباليست دسته يک باشگاه​های ايران که راهی به جام جهانی هم نخواهد داشت، اهميتی برای روزنامه بيلد داشته که بابت خبری پول پرداخت کند؟ چند سال پيش يکی ازهمکارانم از قول علی دايی مطلبی نقل کرد که برايم جالب بود. يکی از دختران روزنامه​نگار ايرانی که به خارج از ايران رفت و آمد داشت سعی کرده بود به او نزديک شود و به نحوی از او سو استفاده کند. دايی آنقدر باهوش بود که همان اول کار دختر ماجراجو را از خود دور کند. همه اين هوشمندی را ندارند.

وقتی شما خود را به نوعی نماينده گروهی از ايرانيان معرفی می کنيد، و از به دليل عدم انتقال مطالب ايرانيان به زبان انگليسی تبديل به منبعی برای رسانه​ها می​شويد(که ناشی از تنبلی بقيه است!)، نمی​توانيد هر چه دلتان خواست بگوييد و انتظار داشته باشيد در مورد نحوه رفتار و عملکردتان در کشورهای مختلف بررسی و تحقيقی صورت نگيرد. به عبارتی اگر به بورکينافاسو برويد و سخنرانی کنيد و بعد کسی از آنجا با شما تماس بگيرد و بخواهد حرف​هايتان را بررسی کند که راست بوده يا دروغ، بايد بسيار خوشحال باشيد اگر چند منبع مختلف سخنان​تان را تاييد کند، و از آن طرف عصبانی اگر بفهمند که در آن بین خالی بسته​ايد.

کسانی که به نحوی وارد حوزه عمومی شده اند، مجبورند بيشتر مراقب باشند. اگر من از کاريکاتور برای خر کردن دختران مردم استفاده کنم و از بهره کشي، لعنت به من! چون اگر به عنوان يکی از اعضای گروه موسس انجمن کاريکاتور، آغازگر کلاس​های خانه کاريکاتور، و ...و...و...که به هيچ وجه اهميتی هم ندارد، از موقعيت خود سو استفاده کرده باشم، ضررش متوجه کاريکاتوريست​های ديگر خواهد شد! فهم اين مساله سخت نيست! البته تندروی​های من در کاريکاتور سياسی ممکن است به ضرر همکاران ديگرم شده باشد، که در عوض هميشه همکارانم و هنر آموزان کاريکاتوريست را تشويق به احتياط بيشتر کرده ام. امیدوارم خداوند از سر تقصیراتم بگذرد.

مباحث درون خانواده یا درون دوستی​ها و شراکت​های دوستانه به کسی مربوط نیست. سقط جنین اجباری به خاطر فشار مرد، تحقیر مرد بوسیله زن به خاطر بی​کاری و یا بی​عاری و تماشای بیش از حد فیلم پورنو و ... فقط و فقط به آنها ربط دارد نه بقیه. مسائل درونی که در معرض دید عموم قرار نگرفته کاملا شخصی است، ولی اگر کسی از منابع عمومی و یا در سطح عمومی کاری کرد که باعث ایجاد حساسیت می​شود، آیا دیگر خصوصی؟
آيا مانيتور خط بريل را نمايش می​دهد؟
الان خواب بودم، يکی از ولايات فرنگستان زنگ زد و شاکی که هر چه می​گردد نمی​تواند نامه هودر فرزند حسن، متولد شميرانات را پيدا کند...
باباجان! اينجاست!
Saturday, April 15, 2006
مه نيمه شب
مترو
جنوب از شمال غربی
سیخستان
خبرهای جالب​انگيزناک
اين خبرها را بخوانيد، بدک نيست. تفسيرش با خودتان!



Friday, April 14, 2006
مصاحبه Democracy Now! با سیمور هرش
می‌توانید تصویر را در اینجا ببینید.
کارتونستان
الان بعد از مدت‌ها تنبلی وبلاگ کارتون‌های روز را فعال کردم. البته باید سر فرصت سایتی جداگانه برایش درست کنم.
و اما
یکی از دوستان عزیز ساکن اروپا پرسیده که:

تو بچه حزب‌اللهی ولایت فقیهی چه کارت به صیغه؟ تو که باید موافق آن باشی! چرا هی به پر و پای کسانی که اهل این بازی هستند می‌پیچی؟

پاسخ:

روزی که برای امتحان بورسیه فوق لیسانس زمین شناسی در وزارت معادن باید مشخصات کفن، و ترتیب ورود به بیت‌الخلا، غسل جنابت و ... را جواب می‌دادیم، برادر حراستی مصاحبه کننده پرسید که مرجع تقلید تو کیست...گفتم ندارم! فقط دیشب برای راضی کردن جنابعالی بخشی از رساله را از بر کرده ام. در ضمن بر اساس گفته اخیر آیت‌الله اراکی می‌توان به رساله قبلی‌ها هم رجوع کرد و ... درضمن همیشه یادم می‌رود با کدام پا باید وارد دست‌شویی شد...طرف دید که اصلا به هیچ صراطی مستقیم نیستم گفت لا اقل ۵ آیه اول سوره بقره را بخوان...گفتم برای چه؟ گفت حد اقل ترجمه سوره کوثر را بگو که نام خانوادگی‌ات هست!

برادر اروپا نشین! یکی از دوستان عزیز را به خاطر من سوال پیچ کرده بودند، به او گفتند ما از شما بی مذهب‌ها نمی‌ترسیم، خطر اصلی برای نظام همین نیمه مذهبی‌ها هستند!

نه جان من! اگر طرفدار صیغه بودم که اینقدر به جماعت روشنفکر دارای گرایش به صیغه مبالغه گیر نمی‌دادم!

یادش بخیر، یکی از اقوام سنت‌گرا توصیه می‌کرد که آداب این ماجرا را باید دانست، که اگر در خارجه دچار مشکل شدی بدانی باید چه کار کنی! ظاهرا خودش در زمان زندگی در خارج از کشور جزو "آبادگران" بود، شاید هم "کارگزاران"(کاربذاران!). اینجاست که پاک کردن صورت مساله همه مشکل‌ها را حل می‌کند!!!
شجاعت علنی، شجاعت خصوصی-۲
وقتی از علنی شدن چیزی می‌ترسیم، مخفی‌اش می‌کنیم، ولی سوال اینجاست که آیا می‌توان مسائل علنی را مخفی کرد؟ شواهد علنی را چطور؟

به عنوان یک مثال زنده، همسر دوم ناصر محمد‌خانی تا زمان ماجرای قتل، برای خیلی‌ها غیر قابل باور بود، ولی بعد از آن اتفاق دیگر مخفی نماند. یادم نمی رود روزی که به خانه کاریکاتور می‌رفتم و دیدم دور خانه محمدخانی مامور ایستاده. حد اکثر فکر کردم مساله قاچاق است و این حرف‌ها...اگر اشتباه نکرده باشم محمدخانی آن روزها در آلمان بود. وقتی از خانه کاریکاتور به دفتر روزنامه رفتم و از ماجرا خبردار شدم، وحشت کردم. بعدها که در دادگاه مشخص که محمد‌خانی همسر دومی داشته که متهم اصلی است، تا مدت‌ها نمی‌توانستم ماجرا را هضم کنم.

ماجرای دادگاه عطا مهاجرانی هم از آن موضوع‌های داغ روزگار بود.درسال‌های ۸۰-۸۱ در بعضی مجامع مطبوعاتی داشتن همسر دوم مهاجرانی و فرزندی ۴-۵ ساله از او سرزبان‌ها بود، و وقتی گفته شد که پسر کوچک به خاطر نداشتن شناسنامه نتوانسته به مدرسه برود، باز هم فکر می‌کردیم داستان است...شاید هم باشد! وقتی در سال ۸۱ برای مصاحبه با او به مرکز گفتگوی تمدن‌ها در فرمانیه می‌رفتم، یکی از همکارانم از من خواست با دقتی زیاد ببینم می‌توانم دختر جوانی را که گفته می‌شد قرار است همسر بعدی او باشد را بر اساس مشخصاتی که من داد تشخیص دهم؟ راستش با آنکه رگ فضولی‌ام گل کرده بود، هر چه زور زدم نتوانستم! وقتی ماجرا به مراجع قضایی کشیده شد، همه سیاسی بازی را محکوم کردند، ولی کمتر کسی از جناح اصلاح‌طلب تمایلی به نشان دادن واقعیت داشت. اگر مهاجرانی این کار را کرده بود، باید پایش می‌ایستاد، اگر نکرده بود، قاطعانه تکذیب می‌کرد، آنهم نه بعد از چند وقت و نه با کمک انشانویسان...

وقتی در مطبوعات هستید و کارتان عیان کردن روابط مخفی سیاسی، از خیلی مسائل ساده دور و بر خود به راحتی می‌گذرید. ماجرای سردبیری که دور از چشم و دل خانواده‌اش یکی از دختران روزنامه‌نگار را به عقد موقت خود در آورده بود و شب‌ها که همه از دفتر روزنامه خارج می‌شدند مدتی را با همسر جدید در آنجا می‌ماند و بعد راهی خانه می شد، افسانه نیست. ماجرای سردبیر فلان نشریه اقتصادی که متخصص جلب دختران کم استعداد ولی زیبا روی برای جلب آگهی بود، و روابط خاص آن روزنامه، داستانی تخیلی نبوده است. با این همه این داستان‌ها همه و همه بخش کوچکی از روزنامه‌نگاری ایرانی را اشغال می کند و نباید همه را به یک چوب راند، ولی چرا کسانی که می‌توانند در سالم‌سازی فضا نقشی داشته باشند ساکت مانده اند؟
تأملاتی درباره ریشه‌های مراسم عُمركُشان - مسعود برجیان
...آیا خشم از فتح ایران توسط عُمر، در برپایی جشن عُمر‌كشان نقش داشته است؟ می‌توان اندیشید كه كشته‌شدنِ عمر موجبات خشنودی ایرانیان و حتی امیدواری آنان به خاتمه‌ی اشغال‌گری اعراب شده باشد. اما عثمان و علی هم خلفایی بودند كه كشته شدند. من به‌خصوص بر عثمان انگشت می‌نهم كه بیش‌تر فتوحات و از جمله فتح نواحی مركزی و شرقی ایران و نیز بسیاری از سركوبی‌های خونین قیام‌های مردمی به دستور همو رخ داد و دست‌آخر به زمان او بود كه یزدگرد سوم به قتل رسید. چنین است كه از خود می‌پرسم: چرا جشن «عثمان‌كُشان» نداریم؟ و پرسش دیگرم این است كه چرا در تاریخ خبری از «سوگ یزدگرد» در میان نیست؟ به‌قاعده، اگر منشاء «عُمركُشان»، نفرت تاریخی مردم از نقش او در فروپاشی آخرین شاهنشاهی ایران باشد، باید مابه‌ازای آن از «سوگ یزدگرد» یا چیزی قابل قیاس با آن هم خبری باشد(؟)

نكات فوق به این معنا نیست كه بخواهم منكرانه هرگونه رابطه میان «عُمركُشان» با كینه‌ی تاریخی ایرانیان را نفی كنم. انكار این امر به اندازه‌ی اثبات نظریه‌ی مخالفش از قلت شواهد و مستندات تاریخی رنج می‌برد، اما به این چون و چراها می‌خواستم بگویم كه عمده‌كردنِ یك عامل در چرایی بروز یك پدیده‌ی فرهنگی و نادیدگذاشتن سایر عوامل، راه به جایی نمی‌برد....

لینک
این مطلب تورنتو ستار را اگر توانستید بخوانید! خیلی جالب است.

The good news about Iran's declaration that it has "successfully mastered nuclear technology" is that it is, almost certainly, a lie. The bad news is that even though the claim can quite easily be exposed as either a lie or, at best, a wild exaggeration, spokesmen in Tehran nevertheless made it.There is in Iran's behaviour a quality of extremism, of recklessness, of illogicality — something close to a suicidal call: "Bomb us"— that mocks all the policies of diplomacy, moderation and patience, that are always being urged on the outside world, most especially on the U.S., as the best way to deal with Tehran.


یاد ماجرای شکارچی شیر افتادم که هر دفعه می‌رفت شیر را شکار کند، تیرش به خطا می‌رفت. شیر هم می‌گفت یا ترتیبت را می‌دهم یا تو را می‌کشم. شکارچی بی‌نوا هم که نمی‌خواست جانش را از دست بدهد...

این ماجرا بارها و بارها تکرار شد، تا آنکه شیره یک روز به شکارچی گفت: ببینم، تو می‌آی اینجا ترتیبت را بدهند یا مرا شکار کنی؟
چنین حکایت کنند
آقا شد ما یک شب آخر هفته را که قرار است بخوابیم، خوابمان ببرد؟ الان هم که آمده‌ایم خانه خاله باز هم بیخوابی ناشی از شیفت شب آمد سراغمان.

خواب دیدم تهرانم، و همیشه در خواب‌های تهران مدتی این چشم بند لعنتی روی چشمانم است. نمی‌دانم بر و بچه‌هایی که دچار چشم‌بندی شده‌اند همین حالت را دارند یا نه؟ خواب وحید پور استاد را هم دیدم با آن سیبیلش! اشتباهی به او گفتم شریف! حالا بین او و شهرام شریف چه شباهتی وجود دارد، الله اعلم!

ماجرای پیوستن به باشگاه هسته‌ای خیلی بازتاب جالبی داشته است. این لاشخورهای رسانه‌ای هم بوی گوشت به مشام‌شان خورده. حالا معلوم نیست این چیزی که درست کرده‌اند، کیک زرد است یا به قول اصفهانی‌ها، "ککهُ " زرد!

یادداشت مرجان عالمی بسیار به دلم نشست. این حس انسانی او خیلی دوست داشتنی است. کاش به اندازه او آدم بودم!

ماجرای خوابگرد و محمود فرجامی و ملکوت هم عجب مثلث متساوی‌الساقینی شده! محمود! بپا با عمود منصف پدرت را در نیاورند!

اگر خدا بخواهد امروز می خواهم به کارهای عقب افتاده ام برسم. در ضمن بدم هم نمی‌آید یک سر بروم آبشار نیاگارا...پسر خاله‌ام در نیاگارا مسابقه تنیس دارد، شاید همراهش رفتم.
Thursday, April 13, 2006
مهدوی کیا و حوزه عمومی
ماجرای مهدی مهدوی‌کیا را حتما خوانده‌اید. ماجرای ناصر محمدخانی را هم که به یاد دارید.

یکی از سختی‌های حضور در عرصه‌های عمومی همین است! چند سال پیش یکی از فوتبالیست‌های با استعداد ایرانی که به آلمان رفته بود اسیر همین فضا شد و به جای رشد موشکی با سر به زمین خورد. ظاهرا در هتل محل اقامت کار دست خودش داده بود.

الان تیم هامبورگ بیانه‌ای رسمی داده وهمسر دوم او را به عنوان کلاه بردار معرفی کرده است. به هر حال وقتی این دو همسره بودن، چه سنتی و چه غیر سنتی باعث دردسر می‌شود، حتی برای سیاستمداران نسبتا محترم، شاید بتوان اندکی قبل از افتادن در دام تامل کرد.
شاهکار همایون خیری در پاسخ به علیرضا قزوه
خضر از قضا از سبزی است..... آن کيک نور از زردی است
آن سبزه از بالا بود..... اين زرده از صفرا بود

لینک
شجاعت علنی، شجاعت خصوصی
یکی از مسائلی که در اینجا شاهدش بوده‌ام، شجاعت بعضی‌ها در عنوان کردن گرایش جنسی‌شان است. یعنی علنا می گویند که همجنس ‌گرا هستند، پلی‌گامیست هستند، یا حتی دوجنسگرا...

این شجاعت البته به واسطه قوانینی است که از حقوق حقه آنها دفاع می کند. ولی وقتی با تابعیت دوگانه ای که دارند وارد ایران می‌شوند، بنا به هزار و یک دلیل منکر گرایشات علنی خود می‌شوند.

یکی از همجنس‌گراهای معروف ایرانی مقیم تورنتو می‌گفت که به خاطر مادربزرگش و خانواده‌اش نمی‌خواهد کسی چیزی بفهمد. کاملا می‌توانم درکش کنم، ولی برایم همیشه این سوال وجود داشته است که کدام موقعیت را انتخاب کرده؟ همجنس‌گرا بودن علنی در کانادا، یا بچه پیغمبر بودن نزد خانواده و موقع سفر به ایران؟ در فضای اینترنتی کنونی که ماه پشت ابر نمی‌ماند، وقتی نکته‌ای چنان علنی است که همه شاهدش هستند، چرا کتمانش می کنند؟

یا به قول دوستی اگر کسی پلی‌گامیست است، رسما بگوید که هست، نه اینکه این مساله را پنهان کند. هنوز برایم جای سوال فراوانی وجود دارد که علت این دوگانگی چیست؟ اگر بطور علنی کاری می‌کنیم که همه شاهدش هستند، چرا خصوصی‌اش می‌پنداریم؟
خاله​جان، ادرکنی!
آخ که خواب بعد از ظهر قبل از روز تعطيل چقدر کيف داشت! از آن بدتر وقتی شام هم دعوت باشی و دير بيدار شده باشی!

مثلا می​خواستم بروم دوچرخه سواری! عمه​جان از ولايات متحده زنگ زد و دوساعتی ياد گذشته​ها کرديم و خنديديم. بعد دوستی ديگر زنگ زد، بعد يادم آمد مطالب اخيرم را پابليش نکرده​ام و ...آخر سر هم آمدم يک ساعت چرت بزنم، شد سه ساعت و خرده​ای...

بروم زودتر که الان صدای خاله در می​آيد و شام من هم سرد می​شود! ما رفتيم.
عزت زياد، سايه شما کم نشه، چاکر همه هم هستيم، حتی آن​هايی که ...
اندر احوالات گشودن اين مبحث
من آدمی نيستم که برخوردهای راضی کننده​ای داشته باشم. حد اقل از نحوه نگارشم می​شود فهميد. در محيط​های کاری هم تا توانسته​ام ملت را مسخره کرده​ام. خيلی​ها هم از دست من دلگيرند که به حتم حق دارند، ولی تا آنجا که يادم می​آيد حرف دلم را زده ام. اگر زورم هم نمی​رسيد، با کاريکاتوری يا يادداشتی حال طرف را گرفته​ام.

پس پيشاپيش بگويم که به هيچ عنوان بی عيب نيستم ولی مارزنگی بودن را که حد اقل هشدار می​دهد بر روباه بودن ترجيح داده ام!

در شرايط ظاهرا برابر حرفه ای، در بسياری از روزنامه​ها اين قلم روزنامه​نگار نيست که حاکم بر روابط کاری است. قديم برای منشی​ها جوک و لطيفه درست می​کردند که ذهن رئيس و مدير کل را برای موقعيت شغلی بهتر می​ربودند، تا دلتان هم بخواهد برای اين مساله فيلم درست کرده​اند. ولی حوزه يک شرکت خصوصی يا حتی اداره ای که کار چندانی به طرز تلقی مردم از جامعه ندارد با فضای فرهنگی و روزنامه​نگاری اندکی متفاوت است.

سال گذشته بسياری از معترضين اصل ماجرا را نفی نکردند، و اعتراض بعضی به زير سوال بردن حق انتخاب بود. اعتراض به ادبيات ضد فمينيستی بود و ...دوستانی هم بودند که البته به اين موارد بر نخورده بودند.

سوال پيش آمده، حوزه و گستره حريم شخصی بود. آيا رابطه​ای ميان رئيس و مرئوس که بر پايه امتياز دادن برای موقعيتی بهتر معنی پيدا کند و موجب خسارت نامرئی به ديگران، ايجاد بی عدالتي و تبعيض و ... بشود و عده زيادی متوجه آن بشوند، خصوصی است يا عمومی؟

در مراحل بالاتر که کسی از بودجه عمومی امکان سو استفاده پيدا کند و به خاطر روابط سياسی بيانديشد که کسی را با او کاری نيست چه؟ اين مساله به مفهوم زيرسوال بردن کارآيی فنی و حرفه​ای افراد نيست! به هر حال رئيسی که مرئوس خودش را به آب و آتش می زند تا نظرش را جلب کند بايد صاحب توانايی​ و موقعيتی با ارزش باشد. مگر وزير دفاع انگليس در دهه ۶۰ نبود، مگر کلينتون نبود، مگر گری هارت نبود، مگر فلان سناتور یا بهمان نماینده کنگره و ...ده​ها و ده​ها نبودند؟

NOTE

اولا، بر خلاف نظر بعضی از کامنت گذاران، این مبحث برای توجیه نیست. برای گشودن است.

ثانیا، لطفا مطلب را بخوانید و نقد کنید، اگر اشتباه است، ایرادش را بگویید.

ثالثا، باز هم می​گویم اگر از آوردن اسم افراد در کامنت​ها پرهیز شود بهتر است تا لزومی به حذف پیدا نکنم.
و اما بحث در باره حريم خصوصی و عمومی-۲
خيلی راحت می​پذيرم که وقتی داغ می​کنم، حملاتم اندکی فراتر از حدی می​رود که برای خودم ارزشمند بوده، و بعد که به نوشته​هايم می​نگرم، اندکی غمين می​شوم. به هر حال اينقدر می​دانم که کجا به جدول زده​ام!

بحثی که پارسال در حاشيه خاطراتم آورده بودم ، تا حدی موضوع را منحرف کرد، که مقصر اين انحراف هم خودم بودم که نتواستم ماجرا را برای خوانندگان به اندازه کافی باز کنم.

يکی از همکاران مطبوعاتی​ام برايم فضای دو سه روزنامه تازه تاسيس را تعريف کرد، و از طريق همکارانی که اصلا باهم در ارتباط نبودند اطلاعات بيشتری گرفتم. اين اطلاعات را با اطلاعاتی که در زمان بازرسی انجمن صنفی مطبوعات داشتم اندکی مطابقت دادم و بعد با چند تن از روزنامه​نگاران داخل در ميان گذاشتم. نکته جالب اين بود که بخش عمده نتيجه گيری​ها تاييد شسد. و مساله ديگر هم تفاوت ارزش​های اين روزنامه​نگاران بود که اصلا تابع يک نگاه کلی هم نبودند، چه مذهبي، چه اجتماعي، چه سياسی و ...


وقتی سال گذشته يکی از همکاران شکايتی نوشت از دوست سابقی که دور از چشم همسرش با دوستانش سويیتی اجاره کرده و بساطی راه انداخته و کلیدش دست به دست می​شود و یکی از دختران بخش فنی روزنامه​ای که تن به بازی نداده اخراج شده، ياد روزنامه همشهری افتادم و مسائل دهه هفتاد، ياد چيزهايی که از روزنامه​های مختلف شنيده بودم، ياد چند نفر از مسوولان همشهری که به خاطر موقعيت خود از همکار زير دست خود سو استفاده کرده بودند. یاد وزارت ارشاد دهه ۶۰ افتادم و کارهایی که حراست می کرد تا کسی از اتفاقات آنجا سر در نیاورد...

می​دانستم که باز کردن اين بحث هزينه کمی نخواهد داشت، ولی ترجيح دادم بازگويش کنم.

هميشه در مطبوعات ما مثل بقيه جاها اين روابط و سو استفاده​ها وجود داشته، و نمی​توان فقط يک طرف يا يک جنس را مقصر دانست و طرف ديگر را قرباني.

اشتباه خاص من مثال زدن بود، چرا که می​خواستم شاهد بياورم. اتفاقا در دعوای اخير هم شايد نياوردن شاهد بهتر بود، اگر رفيق ما چند ماه پيش يک بحث کلی را شخصی نمی​کرد شايد اسمی هم برده نمی​شد، که الان می بينم بهتر بود راهی منطقی تر را می​پيمودم.

حریم

من به هیچ وجه ادبیاتی که مورد پسند طرفداران فمینیسم باشد را نداشته​ام و احتمالا نخواهم داشت! با این حال توضیح می​دهم که آوردن مثال​های گذشته به مفهوم زیر سوال بردن حق انتخاب افراد نبوده، بلکه تاثیر منفی کار بعضی​ها در محیط کاری- و اجتماعی-چه مرئی و چه نامرئی- به صورت تبعیض و گاه از بین رفتن حقوق دیگران سبب ایجاد الگوهایی شده است که از نظر من ناپسند می​نماید. وقتی بعضی وقت​ها مزخرف​ترین گزارش​ها تبدیل به تیتر یک می​شود و یا اضافه کاری احمقانه ای به افرادی خاص می​رسد، برای بعضی​ها سوال پیش می آید که چرا و به چه علت چنین شده؟ وقتی افراد بخصوصی را برای حوزه​های خاصی نه بر پایه تجربه حرفه​ای که برای تحت تاثیر قرار دادن طرف​های روزنامه انتخاب می کنند، برای حرفه​ای​ترها سوال پیش می​اید که چه پیش آمده است؟

فراتر از محیط خاله زنکی، وقتی بعدها خود آن افراد-دو طرف- دهان می​گشایند و می​گویند که چه شده و یا شواهد زیادی را کنار هم می​گذاری و "پازل" درست از آب در می​آید، حس می​کنی که یک جای کار می لنگيده و هنوز هم می​لنگد.

در این ساختار من فرد را به تنهایی مقصر نمی​دانم. همه ما از محیط​های مختلفی وارد مطبوعات شده​ایم. ارزش​ها و تربیت​های متفاوت، دیدگاه​های رنگارنگ...قرار نیست که همه تابع یک تعریف باشند. با این حال حد و مرزهایی وجود دارد که مرئی و نامرئی گذر از آنها دردسر زاست. این حدود برای همه در محیط​های مطبوعاتی تا به آن اندازه اهمیت دارد که می​ترسیم از آن​ها عبور کنیم، و اگر کردیم می​ترسیم کسی بفهمد. گذر از مرزها فقط نیاز به شهامت ندارد، که همیشه کنار گذاشتن ارزش های مورد قبول جامعه را شجاعت نام نمی​نهند.

گاهی ممکن است از دریچه ذهن مذهب زده​ام ماجرا را قضاوت کرده باشم، و همین کار را خراب کرده باشد، ولی دیدن محیط​های کاری خارج از کشور و اثرات مثبت نبود محدودیت​ها نا معقول نسبت به ایران بارها و بارها مرا به فکر واداشته...که با این ذهن ناکارآمدم حد اقل به تحلیلی منطقی تر برسم که هنوز اندر کم یک کوچه​ام.
و اما بحث در باره حريم خصوصی و عمومی-۱
آيا شده وسط خيابان جلوی عکاسی را بگيريد که عکس​تان را نياندازد؟ احتمالا امکانش خيلی کم است. آيا شده همه جا جلوی چشم مردم کاری بکنيد و و يا اثر کارتان کسانی را تحت تاثير قرار دهد؟ و بعد انتظار داشته باشيد که همه کور بوده باشند و ناشنوا و نفهم و ....

در طول چند هفته گذشته بحث پيگيرانه​ای با دوستان و منتقدين داشته​ام که با وجود کله شقی مخصوص به خودم، بخشی از نظرات​شان را پسنديده​ام.

گاهی وقت​ها که اندکی سيد بازی​ام گل می​کند تندتر از حدی می​روم که بايد و شايد، و وقتی آرام​تر می​شوم و از اندکی دورتر ماجرا را می​نگرم، می​بينم که می​توانستم منطقی​تر هم عمل کنم. با اين حال بحث بر سر انتخاب فرم است، وگرنه به محتوای بحث اعتقادی راسخ دارم.

شايد نگاه من به زندگی کمی تاثير گرفته از محيط بسته ايران باشد، با اين همه زندگی بسياری از دوستان کانادايی​ام را که می​بينم نمی توانم منکر شباهت​های خاصی بشوم.

بحثی را که می​خواهم شروع کنم به حتم عده ای را به اين وا می​دارد که دق و دلی​شان را سرم خالی کنند، که اتفاقا بسيار هم خوب است. با اين حال قصدم گشودن بابی است که شايد باعث يادگيری بيشتر خودم بشود.

می​انديشم اگر رابطه​ای آثار مخربی بر روی مسائل عمومی داشته باشد، ديگر خصوصی نيست، لا اقل کلياتش. و اگر رابطه​ای هر چند ضد عرفي، ولی آثار سويی برای يک گروه و يا حتی يک جامعه نداشته باشد، عمومی نيست.

دوستی می​پرسيد که چرا می​خواهم اين تعريف شخصی را باز کنم، خب لابد تا بحثی باز نشده باشد نمی​توان نقدش کرد! بايد آنقدر به آن تاخت تا از دل بحث بتوان به يک منطق قابل قبول رسيد.

حساسيت ويژه و گاه پر خطای من بيشتر متوجه کسانی است که در حوزه​های فرهنگی و سياسی فعال هستند. اين حساسيت را در طول سال​های کارم در مطبواعی ايرانی بدست آورده​ام. ديده​ام که آثار مخرب بعضی روابط چه بلايی سر محيط​های کاری و خانواده​های اهالی اين فرهنگ​سرای بزرگ آورده است. با اين همه ديده​ام وقتی در همين محدوده​ها، روابطی غير عرفی گاه نه تنها تاثير سويی نداشته که باعث رشد حرفه​ای افراد شده است! به اين دليل اين مساله را مطلق نمی پندارم، و مواردي که در ذهنم باقی مانده و گاه نوع روابط هدف حمله بوده است از اين نوع نيست. به هر حال من کسی نيستم که بخواهم تعيين تکليف کنم، يک ناظرم که نظرم را می​گويم، آن طوری که می​بينم، نه آن طوری که ديگران می​خواهند ببینم...

NOTE
اولا از کليه حملاتی که خواهيد کرد بشدت استقبال می​کنم. تنها مسائلی که به بحث مربوت نيست يا اسم فرد مشخصی را درج کرده باشيد يا باعث تکدر فرد خاصی بشود را يا درج نمی​کنم يا اندکی اصلاح خواهم کرد

ثانيا، لطفا در هنگام گذاشتن کامنت ايميل خودر بگذاريد تا اگر پاسخ شخصی را ترجيح دادم، بتوانم برايتان بفرستم
چنين حکايت کنند
چون روزگار فعلی هسته​ای است و روزگارمان هم بد نيست، چند ساعت ديگر که از سر کار راهی خانه می​شوم(انشاالله!) اول می​روم شيرنی محمدی می​خرم و بعدش هم کيک زرد پرتقالی. گمانم دولت فعلی زيادی دارد خودشيرنی می​کند!

يکی از دوستان خوبم درباره حوزه خصوصی و عمومی نامه​ای برايم فرستاده که جوابش را فردا پس فردا خواهم داد. در ضمن با نظر انتقادی بعضی از خوانندگان هم موافق شده ام(انگار نيکان داره الان وبلاگ می​نويسه دور از چشم نيک​آهنگ!).

عکس​های اکبر را که ديدم کلی حال کردم. خيلی دلم برايش تنگ شده! نمی​دانم هنوز به بدخطی قديم هست يا نه؟

علیرضا حقیقی امروز می​پرسید چرا اینقدر احمدی​نژاد را اینجوری می​کشی؟ یاد صحبت مرحوم دولو افتادم. می​گفت کاریکاتوریست اگر از طرف خوشش بیاید، او را قشنگ خواهد کشید، حتی اگر سوژه مربوطه عصبانی هم باشد، و اگر از طرف بدش بیاید، خودش را هم بکشد نمی​تواند او را قشنگ از آب در بیاورد!

حالا مشکل من در رابطه با احمدی​نژاد دوتاست! اولا همینطوری از او خوشم نمی​آید! در ثانی آخر چجوری او را بکشم که از این بهتر بشود؟

خدا بیامرزد مرحوم صابری را... می​گفت کوثر! تو چرا آدم​ها را کریه می​کشی؟ من هم در کمال پررویی می​گفتم که "کریه​کاتوریستم"! از کاریکاتورهایی که از ملت می​کشم می​توانید سر در بیاورید که از چه کسانی خوشم نمی​آید! حتی گر دقت کنید خواهید فهمید با تمام اذیتی که به حسین درخشان طفلکی کرده​ام، هنوز خیلی خاطرش را می​خواهم!

اگر فردا هوا خوب باشد، می​خواهم هم دوچرخه سواری کنم و هم بروم پیش دندانپزشک! تا حالا اینجا به سراغ این سرویس کنندگان دهان و دندان نرفته​ام...خد رحم کند!

راستی صحبت​های داریوش ارجمند را خوانده​اید؟ یاد شب عروسی افتادم که داریوش مهمان عزیز ما بود. همه مهمان​ها دور مالک اشتر جمع شده بودند و حال می​کردند. از بچه​های با معرفت مهر فقط او آمده بود! خدا دماغ علی میرفتاح هایدگر آبادی را تیز تر کند که نیامد! به هر حال داریوش حسابی این پدیده تولید کیک زرد با اختراع مهم رازی که الکل باشد مقایسه کرده است... ما که نمی​دانیم اختراع رازی چقدر اثر داشته...باید از مالک اشتر سریال امام علی پرسید!
برنامه راديويی با حضور سيمور هرش در باره ايران
اگر توانستید گوش کنید! به شنیدنش خیلی می​ارزد!

با تشکر از هادی ز.
چنين حکايت کنند
آقا ديشب ۹ ساعت کامل بدون استراحت کار کردم، و وای چقدر خبرهای بيچاره کننده​ای بود. فرمت کردن يک خبر ۳۵ صفحه​ای با ۳۵ تا جدول که همه​اش روی فايل پی​دی اف باشد و بخواهی روی "ورد" پياده​اش کنی و ...وای! هنوز شانه​هایم درد می​کند!

يادم رفت! ديروز تلفن زنگ زد و هر کاری کردم ببينم کد کدام کشور است، سر در نياوردم! از "آنگولا" بود! باور کنيد! يکی از همکلاسی​های سال پنجم ابتدايی در نورآباد ممسنی که از بد حادثه زمين شناس هم شد و بعدش لرزه​شناس، برای يک شرکت اکتشافی کار می​کند و فعلا دو سالی است ساکن انگولا شده است!

آقايی که شما باشيد بعد از خدا سال با همديگر گپ زديم و کلی حال کردم! خلاصه متن يک کتاب خيلی اساسی را برايم فرستاد که نمی گويم! خيال کرديد!

الان هم سي​ان​ان دارد يک دکتر را نشان می دهد که معتقد است بچه​های کوچک را نبايد زيادی تميز نگه داشت! وقتی خودش هم از بیمارستان به خانه می​آید هنوز دستانش را نشسته بچه​ خردسالش را بغل می​کند! می​گویند ضد عفونی زيادی محيط بچه باعث ضعيف​تر شدن بچه​ها در مقابل ميکرب​ها می​شود! قابل توجه مادرهای وسواسی!

از دیشب هم تا دلتان بخواهد ایمیل از طرفداران کیهان و احمدی​نژاد و غیره گرفته ام!

خدمت دوست عزیزم مهدی صادقی هم عرض کنم که شعور با شعار فرق می​کند! نان کیهان بدی​اش این است عزیزجان، نمک پرورده که شدی، باز شدن چشم​ها سخت می​شود!
افتخارات هسته​ای يا تخماتيک؟
اولا،به عنوان يک ايرانی از اينکه بتوانيم بخش عمده برق​مان را از انرژی هسته ای تامين کنيم تا حماقت​های وزارت نيرو در سد​سازی​های ابلهانه اش جبران شود، و نيز نفت و گاز را بيخودی نسوزانيم تا به مصرف چراغانی خيابان​ها برسد خيلی خوشحال می​شوم.


ثانیا، وقتی اداره مملکت دست کسانی است که به دنبال جنگ و دعوا و کنترل مردم می​گردند و بدشان نمی​آید قدرت اصلی دست نظامی​ باشد(مثل پاکستان)، انرژی هسته​ای مصرفی چندان صلح​آمیز نمی​تواند داشته باشد.

ماجرا در حال حاضر خیلی با مزه است! وقتی بیخود و بی​جهت کار نیروگاه بوشهر را در اوائل انقلاب متوقف کردند، و بعدش هم جنگ شروع شد، خیلی​ها یادشان رفت که انرژی هسته​ای چقدر به نفع اقتصاد کشور است. مدت​ها هم دنبال آن بودند که با آلمانی ها و فرانسوی​ها به نتیجه​ای منطقی برسند و نتوانستند، ولی آخر سر این روس​های کلاه​بردار بودند که گوی رقابت را ربودند. در عین حال ورود بی​سابقه کارشناسان هسته ای شوروی سابق بعد از سقوط دولت مرکزی به ایران اندکی مشکوک می نمود. اگر ادعای سازمان البرادعی! درست باشد، ما بخشی از تکنولوژی هسته​ای​مان را مدیون بمب​ساز پاکستان هستیم، مطمئنا خیلی ماجرا بیخ پیدا می​کند.

بدون شک اگر خیال جامعه بین​المللی را راحت می کردیم، که کرم نداریم ، با اندکی بازی سیاسی ماجرا حل بود. ولی چرا چنین نکردیم؟ اگر منافع کشور برایمان مهم است، راه رسیدنش هم اهمیت دارد.

وقتی کسانی که اعتقاد دارند با انرژی هسته​ای ظهور امام زمان تسريع می​شود کنترل همه چيز را در دست دارند، می توان انتظار آرامش داشت؟

به هر حال بايد ديد نتيجه اين کار برای آينده ايران هسته​ای است يا تخماتيک؟
چنين حکايت کنند
الان جای شما خالی داشتم دعوای حضرت خوابگرد را با محمود فرجامی می​خواندم.

چند تا از دوستان هم لطف کردند و ايميل زدند که دست از سر نيمه کچل بعضی​ها بردارم. البته به من هيچ ربطی ندارد که فعاليت زياده از حد موجب افزايش ترشح تستوسترون می​شود و آن هم در افزایش ريزش مو موثر است! باباجان، يواش​تر! البته به خودت مربوطه!مسائل شخصی است ديگر... هه هه هه

راستي، شنيدم مدارس را مجبور کرده اند يک ساعت زودتر کارشان را شروع کنند! از آن طرف بچه​ها تا آخر شب برای ديدن برنامه​های مزخرف بيدار می​مانند و از اين طرف هم بايد اول صبح دردر خواب و بيداری راهی مدرسه بشوند! اينجا ست که می​گويند وقتی من روستايی امور شهر را به دست می​گيرم بايد اصول شهرنشينی را هم بياموزم! بابا چه خبرتونه؟ مگه می​خواين اول صبح شير گاو بدوشين يا تخم مرغ جمع کنيد؟

عمله دسته دسته...توی دولت نشسته...ديگه نميرم ديگه نميرم ديگه نميرم ولايت...
اندر احوالات نوشته اکبر منتجبي
سال پيش بود همین روزها بود که تا می​توانستم به بر وبچه​ها گير می​دادم...به مشارکتی​ها برای پاسخگويی و به دوستانم که به اتاق فکر هاشمی رفته بودند، برای تغيير موضع...

هر کسی در انتخاب خودش آزاد است و می​تواند هر کار درست و اشتباهی بکند، ولی تعجب من از آن بود که بچه​های با تجربه مطبوعاتی بی​آنکه حواس​شان به شرايط اجتماعی متفاوت باشد، همينطوری سنگ يک طرف را به سينه می​زدند، و يادشان رفته بود که روزنامه​نگارند يا عضو روابط عمومی.

اشاره​ام به فرد بخصوصی نيست، ولی می​دانستم اکثر کسانی که برای هاشمی کار می​کردند دغدغه مالي داشتند تا مردم​سالاری و حقوق بشر، و بر و بچه​های طرفدار معين هم اطاعت کننده کورکورانه اوامر مشارکت شده بودند.

پارسال به خيلی​ها در اين باب گير علنی و غير علنی دادم. هنوز هم پای حرف خودم هستم، و معتقدم رفتار اصلاح​طلبان و سياست​هايشان در هر حالتی محکوم به شکست بود. هنوز خيلی​ها تعارف دارند و يا نمی​خواهند سوزش شديد آن روزها را علنی کنند، ولی بی آنکه بخواهم نمک روی زخم کسی بپاشم، فکر می​کنم که خيلی از ما روزنامه​نگاران به جای روشنگری تبديل به آگهی​چی آقايان شديم.
به بعضی از دوستان که به اردوی هاشمی رفتند گفتم، و متاسفانه داد بر سر چند تايی زدم، که هاشمی حتما شکست می​خورد، به خاطر يک لقمه بيشتر خودشان حرام نکنند. دوستی که آن روزها شنيدم ۱۰ ميليون پولش را برای هاشمی هزينه کرده، و پريروز به من گفت که ۲۵ ميليون بوده و آنها هم پولش را پس ندادند.

به هر حال اکبر روزنامه​نگار خوبی است، و بسيار پيگير. اختيارش مال خودش است نه همکارانش ...
و اما مطلبش اشاره جالبی دارد به بازی سياسی مشارکتی​ها که البته خشم پنهان اکبر منتجبی از دوستان توجيه​گرش را هم نشان می​دهد.
سوال او بسيار به جا است! البته به عنوان يک ناظر می​توانم بگويم که مشارکت در حال حاضر کار درستی را می​کند، ولی در گذشته فقط ادا در می​آورد.

بعدها مشخص خواهد شد معاملات اقتصادی احزاب در چه حدی و در چه رده​هايی صورت می​گرفته. بعدها خواهيد ديد که همان زمان که کارگزاران ظاهرا با موتلفه مشکل داشتند، کدام بخش اين حزب با کدام بخش موتلفه معامله داشته است.

راهنما: می​توانيد از متخصص موتورهای درونسوز و وزير اسبق بازرگانی بپرسيد! اخوی آقای عسگر اولادی هم آره و اينا...
آيا کسی می​تواند کمک کند؟
الان اين خبر را در وبلاگ پرستو خواندم خواندم و شرمنده شدم!وای بر من شيرازی که نتوانم کاری کنم برای پسر کوچکی که در بيمارستان نمازی شيراز برای پيوند کبد دچار مشکل شده!

پدر هنوز نتوانسته پول 50 ميليونی دکتر را برای پيوند کبد جور کند. می‌گويد تا الان حدود 30 ميليون جمع کرده و کمی وقت می‌خواهد بقيه را جور کند اما موضوع اين‌جاست که جان پسرش در خطر است و بايد در اولين فرصت ممکن، جراحی شود. او می‌خواهد دکتر را مجاب کند بعد از جراحی پول بگيرد –که تا الان نتوانسته. کم‌تر از يک سال پيش دختر 9 ساله‌اش به خاطر همين بيماری –که مادرزادی است- و گير افتادن او در همين پروسه، جانش را از دست داده.

آهای همکلاسی​های سابق ! هيچکدام از شما در بيمارستان نمازی کار می​کنيد؟ آهای فاميل! کسی را در بيمارستان سراغ داريد؟
بابا جان يک انسان بی​گناه در خطر است!
مطلبی جالب از اکبر منتجبی
در آن ايام من در باره دكتر معين جمله اي گفتم كه تا كانادا رفت و نيك آهنگ كوثر نيز گاهي براي اين كه اسمي از من نياورد با ذكر "فلاني" كه گفته فلان از من ياد مي كرد. من فكر كنم به " پناه " بود كه گفتم : شرط بندي روي معين شرط بندي روي اسب مرده است".

Monday, April 10, 2006
آشنايی با مفاهيم زبان انگليسی

Bullshit


One of the most salient features of our culture is that there is so much bullshit. Everyone knows this. Each of us contributes his share. But we tend to take the situation for granted. Most people are rather confident of their ability to recognize bullshit and to avoid being taken in by it. So the phenomenon has not aroused much deliberate concern. We have no clear understanding of what bullshit is, why there is so much of it, or what functions it serves. And we lack a conscientiously developed appreciation of what it means to us. In other words, as Harry Frankfurt writes, "we have no theory."

برای آشنایی با این مفهوم لازم نیست راه خیلی دوری بروید!
تبعيدی هميشه عصبانی می​ماند، فقط بدجنس​تر می​شود
حضرت ف.م.سخن.

آقا زدی ما رو شرمنده کردی شديد!
راستش من ذاتم درست شدنی نيست. سيدها را که می​شناسی!
محتوا سر جايش است، فرم شايد اندکی عوض شود...قبلا خشتک طرف را می​کشيديم روی سرش، حالا فقط خودش را همراه خشتکش دود می​دهيم، منتهی با خنده...
البته حق با شماست! کاريکاتوريست عصبانی هم بودن هم لذت خودش را دارد...
بعد از خواب نيمروزی
الان بيدار شدم، از خوابی که اصلا دلم نمی​آمد ترکش کنم.
خيلی خواب عجيبی بود.

در يک سفر يک روزه، بايد حجاريان و همراهش را به شيراز می​بردم. رفتيم خانه قديمی پدربزرگ، که باغ بزرگی داشت...حجاريان سالم​تر از الانش بود. پدر بزرگم، با اندکی احتياط به او نگاه می کرد...نمی​توانست به او اعتماد کند...

بعدش سيل بزرگی آمد، از آن باران​های بهاری تند که همه چيز را می برد. در يزد بود. در کمال خونسردی نشسته بودم روی يک ديواره کنار رودخانه و ملت را تماشا می​کردم که دارند خودشان را نجات می​دهند. زيدو هم بود. عباس عبدی را هم ديدم، خيلی​ها بودند. زيدو خودش را کنار کشید و با هم گپ می​زدیم، ولی بقیه موقعیت جالبی نداشتند. انگار کسانی که قبلا کاری کرده بودند ممکن بود داکل رودخانه خروشان بیافتند...
و اما
نيکان: ديدی حسين بالاخره جواب داد!
نيک​آهنگ: محشره!
نيکان:چطور شد؟ تا ديروز که...
نیک​آهنگ: آخه مرد حسابی اگه همون لحظه اول توضیح می​داد که کسی مشکلی نداشت...
نيکان: عاليه!
نيک​آهنگ: الان هم قراره بدهيش به بر و بچه​های ايران رو بده، من هم در کمال ميل ۳ روز صبر می​کنم...تو که منو می​شناسی...
نيکان: خدا رحم کنه!
جوابيه آقای حسين درخشان، فرزند حسن، متولد شميرانات
به خاطر استقبال بيش از حد دوستداران آقای حسين درخشان فرزند حسن از نامه توصيحات ايشان، آنرا می​توانيد اينجا مشاهده کنيد.
کلمات قصار
وقتی با تناقض روبرو می​شويد، می خنديد!
پس هميشه سوژه برای خنديدن وجود دارد!
هاله هسته​ای را حال کرديد؟
خدايی​اش چند ماه با خودم درگيری داشتم تا باور کنم به تقدس هسته​ای دست يافته​ام. به هر حال گفتم الان که دارم وبلاگ را دچار تغيير و تحول می کنم، بد نيست علائم جنون هسته​ای خودم را عيان کنم، البته وقتی اين هاله بالای سر من تشکيل شد حواسم نبود که آيا سران کشورها در سازمان ملل دچار مشکلی شده​اند يا نه، فقط صدای سنجاب​ها را می​شنيدم که يکی يکی برق چند فاز از ماتحت​شان می​​پريد و از روی سيم برق می​افتادند و زمين خدمت می​بوسيدند...کانادا است ديگر و سنجاب​هايش!

در ضمن چون نازلي، سيبيل السادات و دب اکبر عالم کائنات، مرا متهم به پنهان کاری کرده، اين عکس پنهانی را که عيان می​کنم. در ضمن ما که نمی​رويم عکس​های بيت الخلا را روی سايت و فليکر بياوريم تا حال خلق​الله را به هم بزنيم!

در هر حال به کوری چشم دشمنان اسلام و مسلمين، و طرفداران فحشا ناب مجددی بروند کشکان را بسابند و اگر فرصت کردند به جای برچسب زدن به ما، از آن برچسب​های فرد اعلا که عموجانشان برای اکبر آقا چاپ کرده بود به رسم يادگاری به ما بدهند. راستی اکبرو پولش را داد؟
کارگران مشغول خراب​کاری هستند
لطفا به گيرنده​های خود دست نزنيد. اگر هم مشکل اخلاقی داريد و می​خواهيد دست بزنيد، گردن ما نياندازيد!
پيش بسوی تغيير رنگ فصلی
مگر بهار نشده؟ پس چرا ما رنگ وبلاگ​مان همينجوری سرد و زمستانی مانده؟ خجالت هم خوب چيزی است!فردا چنان سبز سيدی​اش بکنم که صدای همه اسلام و مسلمين و علمای اعلام و جماعت شبيه​العلما در بيايد!
Sunday, April 09, 2006
ساعت نویسی-اسد و همکاران
آقا مدت‌ها بود اینقدر نخندیده بودم. اسدجان دمت گرم! در هر حال داشتم به مسائل هسته ای فکر می‌کردم که وبلاگ جنابعالی را دیدم و کلی خوش به حالم شد. در هر حال ما هم جنابعالی و هم بیلی جان را دوست داریم و خدمت دشمنان شما هم عرض می‌کنیم که اینقدر کار جدی داریم که الکی سر به سر همه نمی‌گذاریم!
حمله به وحید پوراستاد
وحید پوراستاد همکار سابق و دوست خوبم دیشب مورد حمله قرار گرفت. این اولینش نبوده وآخرینش نخواهد بود.
هر چه به شرایط پرفشار نزدیک می‌شویم باید در انتظار اتفاقات مشابهی باشیم.

خداوند به همه ما رحم کناد.
حمله اتمی به مراکز هسته‌ای ایران؟
الان جای شما خالی سی‌ان‌ان با سیمور هرش مصاحبه می‌کرد، در باره مقاله جدیدش...سیمور هرش به خاطر رو کردن دست نظامی‌ها در گندکاری‌های ویتنام و عراق شهرت زیادی دارد. او مدعی است که یکی از کارهایی که ممکن است دولت بوش انجام دهد، حمله تاکتیکی اتمی به مراکز هسته‌ای ایران است.

نیویورکر قبل از انتشار این گزارش مطلب را به مقامات نظامی پنتاگون فرستاده تا نظر ایشان را جویا شود، جماعت هم رسما ماجرا را رد نکرده‌اند و سعی داشته اند حال هرش را بگیرند و بگویند که او منابع موثقی نداشته است.

هرش در باره مرکز نطنز و عمق آن گفت، که تنها یک بمب اتمی توان تخریب کامل آن‌را دارد...

سیمور هرش پارسال ادعا کرده بود که عده ای از عوامل اطلاعاتی-نظامی آمریکا در داخل ایران هستند، و امروز هم روی این ماجرا تاکید کرد. گفت که دولت ایران هم از حظور اینان به حتم مطلع بوده.

در هر صورت چه این مساله واقعیت داشته باشد و چه جعلی، هشدار مهمی است. تحلیل گران آمریکایی اعتقاد دارند که یک حمله هر چند ساده می‌تواند منافع آمریکا را مورد تهدید جدی قرار دهد.

مطلب بی‌بی‌سی در باره این مقاله
نيك‌‏آهنگ كوثر به چهار ماه حبس محكوم شد
تهران- خبرگزاري كار ايران

نيك‌‏آهنگ كوثر، كاريكاتوريست روزنامه توقيف‌‏شده صبح امروز از سوي شعبه 1083 دادگاه عمومي تهران به چهار ماه حبس كه به مدت دو سال به حالت تعليق درخواهد آمد، محكوم شد.
به گزارش خبرنگار "ايلنا"، قاضي حسينيان پس از برگزاري جلسه دادگاه، با توجه به مستندات پرونده و استماع شكايت شاكيان پرونده و نيز وكيل مدافع نيك‌‏آهنگ كوثر، اين كاريكاتوريست روزنامه‌‏هاي توقيف‌‏شده را به چهار ماه حبس كه به مدت دو سال به حالت تعليق درخواهد آمد، محكوم كرد.
اتهامات نيك‌‏آهنگ كوثر افترا و توهين به محمدتقي مصباح يزدي، رييس موسسه آموزشي امام خميني (ره)، علي لاريجاني، رييس وقت سازمان صدا و سيما و تشبيه وي به سعيد امامي، متهم پرونده قتل‌‏هاي زنجيره‌‏اي، اهانت و افترا نسبت به برخي مسوولان نظام و توهين به دادگاه ويژه روحانيت عنوان شده است.
در جلسه محاكمه نيك‌‏آهنگ كوثر، اين كاريكاتوريست حضور نداشت و وكيل مدافع وي به دفاع از موكلش پرداخت.
نقد در وبلاگستان مساوى است با مرگ - پارسا‌‌‌نوشت
نيک‌آهنگ اين پسر خوب و شيطان ولى صادق گفته است او را نقد کنند. نيک آهنگ جان، تو را به دست بريده حضرت عباس بگذار ما نان و ماستمان را بخوريم. آخر تو که همه چيز خودت را صادقانه مى‌نويسى، چه احتياجى به نقد آدمهايى مثل من دارى؟ تو هم خودت خودت را نقد مى‌کنى و هم در مورد خودت همه آنچه که مى‌دانى و نمى‌دانى مى‌نويسى. براى همين هم هست که همه آدمها با عقايد مختلف عليرغم بعضى عقايد متعصبانه‌ات دوستت دارند. بابا اصلاً کل اين قضيه وبلاگ‌نويسى سو‌تفاهم‌زا است. در حوزه وبلاگ‌دارى هر چه که بنويسى، طرف آن چيزى که دوست دارد مى‌خواند. دستم بشکند ديگر در اين حوزه چيزى بنويسم چه برسد بخواهم چيزى نقد کنم. شرمنده‌ام رفيق عزيز ناديده که گاهى هم حالى به بنده مى‌دهى. من همينقدر که اين وبلاگ را بگردانم و خوراک براى خوانندگان بزرگوار مهربان که تعدادشان هم به عدد کم است فراهم کنم و موجب رنجش کسى نشوم هنر کرده‌ام. به قول اين باباى هندى مو وزوزى: «مفيد باش و صدمه نزن!».

و اما وبلاگ انگليسی
آقا، اين تب وبلاگ انگليسی دارد من را هم می​گيرد. مطمئنا از دود دادن خشتک به زبان انگليسی هم بسيار لذت می​برم! می​خواهم اوائلش ويرايش مطالبم را به يکی از همکارانم که روزنامه​نگاری خوانده بسپارم. راستش با آنکه دارم هر شب ۷-۸ تا خبر اقتصادی را اديت و فرمت می​کنم، ولی هنوز از پايه توليدی نداشته​ام، بنابريان تجربه خوبی خواهد شد.

الان هم ديدم خورشيد اين وبلاگ را راه انداخته، همينطور پرستو! فردا هم سیبیل فی​سبیل​الله یکی راه می​اندازد و ...بابا اگر همينطوری بگذاريم که همه​اش می​شود وبلاگ انگيسی فمينيست جماعت!

آهای مردان!بجنبيد! بکوشيد و جامه زنان نپوشيد(اين را سعدی گفته فرنگوپوليس جان! به من چه!). ای مردان از زن کمتر(این یکی حتما صدای گلناز را هم در خواد آورد)! تنبلی نکنيد!
روزنامه بنيان
يکی از جاهای که از کار کردن در آن خيلی لذت بردم روزنامه بنيان بود. اتفاق جالب نزديک شدن جلايی​پور و سحرخيز از تيم عصر آزادگان و جامعه به تيم ژنرال احمد ستاری بود. ستاری نزد خيلی​ها در روزنامه​های ۲ خردای ژنرال خوانده می​شد، و عملا بازيگر مهمی در مطبوعات بود. در بازار کاغذ نقش داشت( به نقل از بعضی از اعضای تعاونی مطبوعات)، وزارتی​های مطبوعات هم از او حساب می​بردند و کسانی چون عرب سرخی که زمانی مسوول حراست وزارت ارشاد بود(و طبيعتا ارتباطات اطلاعاتی شديد هم داشت) به نحوی با او ارتباط اقتصادی و کاری پيدا کرده بود. بعدها معلوم شد که اداره همشهری اقتصادی و بستن قرارداد و بقيه ماجراهايش به نحوی هديه تيم عطريان به ستاری و عرب​سرخی بوده است. اين گروه کارهايش را در ساختمانی که دفت تاج​زاده هم در آن بود انجام می​داد...البته مدتی را در ساختمان سابق صبح امروز در میدان هفت تیر بالای فرش مشهد کارهای همشهری اقتصادی انجام می​شد.

وقتی روزنامه بنيان می​خواست منتشر شود، با من هم تماس گرفتند. می​دانستم چند مجوز دارند و می​خواهند يکی را به کار بگيرند. اين بار امتياز بنيان را که متعلق به محسن اشرفی بود خرج می​شد. اشرفی که در زمان صبح امروز ابتدا می​خواست مرا وادار به ترک کارهای با کلام کند، در بهار و دوران امروز گاهی خودش به من سوژه با کلام می​داد، و حالا خيلی راحت​تر با او کار می کردم.

دفتر روزنامه در خردمند جنوبی بود. ته يک بن بست...ساختمانی سه طبقه که در بست مال روزنامه شده بود. ظاهری نو داشت، و می​گفتند اجاره​اش کرده​اند، ولی من باورم نمی​شد! ستاری تاجر مسلک بود و حتما بايد از اين ساختمان سود اقتصادی هم می​برد!

طبقه اول عملا محل کار تاج​زاده شد و هر از گاهی پيش او می​رفتم و بحث می کردم، واقعا هم آدم خوش برخوردی است و می​توانی چيزهای زيادی از او ياد بگيری. طبقه دوم بخش فنی بود و طبقه سوم تحريريه.

آدم های زيادی می​آمدند و می​رفتند، ولی معلوم بود که تيم خيلی بزرگ نخواهد بود. سحرخيز چند نفری را با خودش آورد که از بچه​های اخبار اقتصادي، آفتاب و عصر​آزادگان بودند. چند نفری هم از بر و بچه​های سابق صبح امروز و بهار هم بودند. بعد از چند روز هم دو سه نفر از بر و بچه​های پيام امروز که گزارشگران خيلی خوبی هم بودند سر و کله​شان پيدا شد.

معلوم بود که روزنامه خوبی خواهد شد، ولی مگر عمر يک روزنامه خوب در ايران چقدر است؟
خاطرات و ضد خاطرات روزنامه​نگاری دوران اصلاح طلبان
مدتی اين مثنوی تاخير شد. راستش فشارهای زياد روحی ناشی از يادآوری خاطرات سال​های ۸۰ به بعد اندکی دمار از روزگارم در آورده بود و نمی​توانستم راحت ادامه بدهم، ولی انگار بايد چيزهايی را به ياد می​آوردم، و بعضی را يادداشت کردم، بعضی را هم نه...الان دوباره دارم می​نويسم.

برای يادآوری بعضی از اين خاطرات ديدم ذکر بعضی مسائل باعث ناراحت شدن دوستانی شده که بعضا روابط خارج از عرف فضای روزنامه​نگاری را صرفا خصوصی می​دانند...متاسفانه من روابطی که موجب به هم خوردن منطق ارتباط حرفه ای و بعضا ايجاد تبعيض ميان آنانکه با بدن خود راحت تر بودند و آنان که نبودند را جزو مسائل غير قابل اشاره نمی​دانم، تنها ترجيح می​دهم از ذکر نام کسانی که در ايران هستند و پرونده​ای ندارند و .... خودداری کنم. من که نمی​خواهم دادگستر عالم مطبوعات باصم! تنها ايراداتی را که ديده​ام می گويم...

مساله ديگر اين است که بعضی از دوستان معتقدند که بايد همه نکات مثبت را بگويم،و از کنار مسائل ناديدنی مطبوعات بگذرم...چرا؟ اين همه متملقين تعريف کرده​اند، يک ذره تملق کمتر چه ايرادی دارد؟

دوست دارم در باب بخش​هايی از روزنامه​های اصلاح​طلب که به خاطر روابط اقتصادی پيچيده، زنجيره​ای هم بودند ذکر خيری به ميان بياورم...

از همين الان شروع می کنم...به اميد خدا
در ضمن، هر وقت ديدم عصبيت دارد بر من غالب می​شود موقتا نوشتن در اين باب را قطع می کنم تا بعد! بالاخره بايد به حرف دکترم گوش کنم! نمی​خواهم ويزيت ۱۰۰ دلاری​اش حرام شود!
متن نامه خانم نوشابه اميری را هم اينجا می​توانيد بخوانيد و اينجا
وا اما تحلیل‌های خودم در باب نظرسنجی
اولا، از همه کسانی که به وبلاگ ناقابل من رای دادند، سپاس‌گزارم.

ثانیا، بسیار خوشحال می‌شوم این وبلاگ و
نویسنده اش را نقد کنید. اگر فکر می کنید ممکن است بعدا از شما با کاریکاتور یا ... انتقام بگیرم، در اشتباهید!

ثالثا، از دوستانی که در طول این مدت با دقتی زیاد عیوبم را گوشزد کرده‌اند و به هر طریقی با کامنت‌های خود راهنمایم بوده‌اند، می‌خواهم که کماکان ادامه دهند.

رابعا، مگر من عربم که همه‌اش اعداد عربی را می‌آورم؟

۵- وبلاگ ابزار است. اگر بتوانیم از آن بهتر استفاده کنیم، گستره حرف‌هایمان وسیع‌تر خواهد بود، اگر ابزار کلاشی و کلاه‌برداری شود، در همین حد خواهد ماند و چه بسا وضعش بهتر نخواهد شد.

۶- تجربه تقریبا دوساله وبلاگ نویسی به من آموخته است که می توان راحت حرف زد. می‌توان کم‌فروشی نکرد و می‌توان آموخت.

۷-وبلاگ‌نویسی شغل نیست، حرفه نیست، علاقه است. اگر از سر بی‌علاقه‌گی بنویسی خودت هم مطلبت را نخواهی خواند.

۸- به نظر من اگر وبلاگ‌نویسی به گسترش آزادی بیان بیانجامد و گفتگو، عیان کردن حقیقت و حتی کمک به خروج از بحران‌های شخصی، موفق‌تر خواهد بود.

۹- ما ایرانی‌ها ذاتا محافظه‌کاریم، ولی اگر تجربیات سختی‌ها و حتی خفت‌هایی که کشیده‌ایم را در وبلاگ‌هایمان بیاوریم، یار کسانی بوده‌ایم که نخواسته ایم به دردسرها و سختی‌های بی خودی که بر ما رفته مبتلا شوند.

۱۰- شش وبلاگ دیگر این نظرسنجی به هزار و یک دلیل از نظر خودم بهتر از وبلاگ من بوده‌اند. قدمت، قدرت تحلیل، آرامش، طراحی، وحدت فرم و محتوی و ...شاید فقط میزان پاچه‌گیری من بیشتر بوده است! شرمنده‌ام.

۱۱- برای من وبلاگ مثل یک رسانه پویاست. یک مطلب در روز کم است! اگر برسم یک کاریکاتور، یک موسیقی مورد علاقه‌ام، یک لینک باحال و ...و عکس آنجلینا جولی را هم می‌گذارم! اولین مخاطب این وبلاگ خودم هستم، پس باید از آن لذت هم ببرم، نه؟


نتايح نظرسنجی برترين‌های رسانه‌ای سال هشتادوچهار- ۷سنگ
اعتیاد به خشم
دیروز رفته بودم پیش جناب روانکاو. برایش ماجراهای پیش آمده در دو هفته گذشته را شرح دادم...از قضوت‌های دیگران و حتی تلاش کسانی که سعی کردند صلح و صفا را برقرار سازند.

کلی بحث کردیم...تحلیل جالبی داد. گفت بعضی‌ها مثلا به انگل بودن یا زن‌باره‌گی معتاد می‌شوند، بعضی‌ها به الکل، بعضی به سو‌استفاده، بعضی به مواد مخدر و ...گفت که تو داری یواش یواش به خشمگین شدن اعتیاد پیدا می‌کنی! انگار هر ازچند گاهی که بعضی چیزها را تحمل می‌کنی و چیزی نمی‌گویی، به تو فشار می‌آورد و بعد در لحظاتی مثل دیگ زود پز که باید بخارش خارج شود تا به آرامش برسد، از شر فشارها خارج می‌شوی، ولی وای به روزگار کسی که هدف این تخلیه فشارها باشد.

تحلیل جالبی بود. ادامه داد:

باید به کار انتقادی که به آن اعتقاد داری ادامه بدهی، ولی وقتی به مرز عصبیت نزدیک شد، اندکی خودت را از ماجرا دور کنی...راستش یاد ماجرای جنگ خندق افتادم...(از من مگر انتظار دیگری داشتید؟) و خلاصد دیدم که درست می‌گوید، و بهتر است این نقطه ضعفم را به نقطه قوت تبدیل کنم.

اگر روزی دیدید اسم وبلاگ شده یادداشت‌های یک تبعیدی در حال آرام شدن، بدانید اوضاع بهتر است!
Friday, April 07, 2006
نمايشگاه کاريکاتورهای مطبوعاتی آروين در خانه کاريکاتور

333

آيا می​توان وبلاگ​ها را پرخواننده کرد؟
دیروز با يکی از دوستان بلاگر گپ می​زدم و بحث به تعداد وبلاگ​های فارسی زبان رسيد. نمی​دانم چرا اصرار داريم آمار وبلاگستان را بيش از حد بزرگ جلوه دهيم و سر خودمان را شيره بماليم که چنين است و چنان.

باور کنیم که وبلاگ​های زنده آنچنان فراوان نیستند، ولی بد نیست مشوقان نیم​زنده​ها باشیم، شاید فعال​تر شوند...

وبلاگ​های ما به نحوی آيينه رفتاری و فکری ما هستند، تند​خو يا نرمخو، رنگارنگ يا سياه و سفيد...هر چه باشد، نتوانسته​ايم از حدی جلوتر برويم و اگر ادعا کنيم که بيش از هفت ميليون کاربر اينترنتی فارسی زبان وجود دارد، پس نتوانسته​ايم متاع خود را به آنان بفروشيم. عيب از آنها نيست، خود ما هستيم که معيوبيم.

وقتی پريروز خبر مجله اينترنتی هفت​سنگ را خواندم اولش خوشحال شدم، ولی بعدش حالم گرفته شد. مگر ما چه کرده​ايم؟ حد اقل خود من چه کرده​ام؟ نان به هم قرض ندهيم! همديگر را ياری کنيم. آن هم با نقد! به قول ناصر خالدیان من نوعی باید از فردا مواظب کارهایم باشم، راست می​گوید!

اولش هم گفته باشم که هيچ کس از نقد خوشش نمی​آيد، ولی مگر بی​نقد هم می​شود بهتر شد؟ وبلاگستان بی​نقد، مردابی است عفن، که رشد نخواهد کرد و طرفداران رشد را مسموم. بايد بتوانيم خودمان را نقد کنيم و بعد هم ديگران را، حتی نقد غير منصفانه وجودش از بی​نقدی بهتر است! کمی آدم را به هوش می​آورد! اگر طرف بی​ربط هم گفته باشد جوابش را می​دهی و احیانا حالش را می​گیری!

تعداد اندکی از بلاگرها روزنامه​نگارند. ولی در فضای وبلاگستان همه ما يکسانيم، و اگر روزی روزگاری دماغ​مان را بالا می​گرفتيم و به کسی محل نمی​گذاشتيم، امروز چنين نيست. از هم می​آموزيم و از نوشته​های يکديگر لذت می بريم...

اين برابری آنقدر لذت​بخش است که حد ندارد! حد اقل برای خيلی از ما باعث شده متوازن​تر حرکت کنيم...
نامه تعدادي از فعالان دانشجويي خطاب به مردم ايران - ادوار نيوز
مردم ايران ؛

خطري جدي و مهلك آرام آرام بر فضاي كشور هميشه در استبداد ما سايه مي افكند . خطر جنگ ، خطر تحريم ، خطر كشته شدن تعداد زيادي از مردم كشورمان ، خطر گرسنگي ، بي دارويي و مرگ نوزادان و كودكان ، خطر قرباني شدن هزاران هزار نفر از مردمي كه در زير تبليغات سنگين دروغين دو طرف متخاصم به درستي نمي دانند به چه دليل قرباني يك جنگ جديد هستند.

سرزمين ايران ميرود كه در زير چكمه هاي سربازان حافظ منافع جنگ طلبان داخلي و جنگ افروزان خارجي لگدمال شود و خاكش با هزاران هزار بمب و موشك زير و رو گردد . رسانه هاي داخلي در موقعيت جديد بين المللي، كه كار به ضرب الاجل و شمارش معكوس رسيده است ، يا همچون گذشته (به دلخواه ويا به اجبار) مدح و ثناي حكومت را مي گويند و يا با سكوت خويش به منتظران بي قرار حمله خارجي تبديل شده اند . احزاب درون و برون حكومتي داخل كشور خاموشي گزيده اند و همگي از ترس قدرتي حيا دريده زبان در كام كشيده اند . امروز شرايط سياسي ايران به گونه اي است كه ما ناچاريم در جايگاهي فراتر از خود حرفهايي را مطرح كنيم كه مدت هاست عده اي خواهان طرح آن هستند .

ادامه
نکته: خانم اميري، لطفی کرده​اند و از من و هودر خواسته​اند که از خر شيطان پياده شويم و مطالب و حملاتمان را از روی وبلاگ برداريم. البته من اين کار را انجام دادم ... هر دو نامه ايشان را در وبلاگ​هايمان گذاشته​ايم و من يکی کامنت​های اختلاف بر انگيز را نخواهم گذاشت. پس قبلا از اين ماجرا پوزش می​خواهم.

متن نامه خانم نوشابه اميری را هم اينجا می​توانيد بخوانيد و اينجا

انشا​الله همه به تعهدات - کلامی يا کتبی - پايبند باشند...
Wednesday, April 05, 2006
سلام مجدد
خدمت شما عرض کنم که تا چند روز کامنت​ها پس از يک بررسی کوچک منتشر خواهند شد. علت هم حمله کامنتی چند نفر کرمکی است که مشخصا از لندن دارند لطف می کنند و کرم می​ريزند.

اشکال از فرستنده است، پس لطفا به گيرنده​هايتان دست نزنيد.

کامنت​های قبلی هم پاک نشده، فقط مطلب خانم اميری را دوباره گذاشته ام و قبلی را درفت کرده ام. کامنت​ها را هم سانسور نخواهم کرد، فقط چند روزی صبر...

خيلی کوچيکم. چاکر همه​تون...بدخواه مدخواه هم داشته باشين ترتيبش داده​است!

اين نامه را الان از خانم نوشابه اميري، روزنامه​نگار قديمی و همکار بسيار نازنينم دريافت کردم. برای هر دوی ما فرستاده شده. به خاطر احترامی که برای ايشان قائلم، آنرا به طور کامل در همينجا درج می​کنم.

دوستان عزیز

حسین درخشان و نیک آهنگ کوثر

میهمانی دارید از نسل پیشین، با مطلبی کوتاه در فضایی مجازی، اما بزرگ.

می خواستم در اول کار بزرگمردان کوچک خطابتان کنم. کوچک، به سن و بزرگ در عرصه نام. دو تن از میلیون ها جوان ایرانی که به افق فردا نظر دارند. فردایی که از هم اکنون، از آن ایشان است.

اما از این"خطاب" بگذشتم و به خود وعده دادم چون دوست، خود را به میهمانی فضایی بخوانم که میزبان آن شمایید و چندیست مهربانی را از سفره اش دریغ کرده اید.

در این دو سه هفته که بگذشت، با دلی خونبار دیدم و خواندم که در وبلاگ های خود با هم چه ها که نکردید. هر جمله، زخمی بود و هر کلام، نمکی بر زخم. نفهمیدم این مهر ناگهان به کین نشسته را. با خود گفتم: ریشه این بر شاخ نشستن و بن بریدن چیست؟

و برای جواب، به هردوتان روی آوردم. همان ها می گفتید که در وبلاگ ها می نوشتید. پس فراتر رفتم. از دوستان یاری گرفتم و عاقبت، به نقطه سیاهی رسیدم که دست از تراوش نفرت به جان ما بر نمی دارد. به کسی، به کسانی که با نشان های جعلی، شمشیر شما را به روی هم تیز می کنند. آدرس هم این بود:

forrokh.shahabi@gmail.com

از این آدرس ساختگی به شما، نفرت و تفرقه، ارسال می شود. اطلاعات نادرست، تهمت های ناروا، سخن چینی و...

و آنگاه دانستم، داستان چیست.

دوستان عزیز من،

همین که کسانی، مراکزي... این چنین از هر شیوه و زمینه ای برای در برابر هم قرار دادن ـ به جای در کنار هم قرار گرفتن ـ استعدادهايي ناب و نام هايي بزرگ بهره می گیرند، بهترین گواه آن است که نیک آهنگ کوثر و حسین درخشان، هر یک به یک دلیل، خاری هستند در چشم دشمنان جریان آزاد اطلاع رسانی. و مهمتر آنکه تا به خود مشغول باشند، به آنکه خانه از آنان بگرفته، نخواهند اندیشید.

دوستان من،

در سال های اول انقلاب، در همان درگیری ها که پدران و مادران تان به خوبی به یاد دارند، فرزندی را از دست دادم؛ که اگر چنین نمی شد، امروز هم سن و هم قامت شما بود. پس، از صدایم که نازک است و می گویید با آن بزرگ شده اید، بگذرید، و به اندوهم بنگرید که جا به جا زخم عمیق تجربه را بر خود دارد، و به من گوش بسپارید و یک لحظه از خود بپرسید: برای که؟ برای چه؟ مگر نه اینکه نه اهل قدرتید و نه جیره خوار قدرت. مگر نه اینکه از قلم و قلم نان می خورید و آن هم به شرافت؟ مگر نه آنکه غم میهن دارید و دل خون، با خود به این سوی و آن سو می برید؟ مگر نه اینکه بسیاری به نام شما و عمل شما، چشم دوخته اند؟ چه آنان که هنرتان را پاس می دارند و چه آنان که پایمردی تان، خار چشم شان است. بر سر چه می جنگید، وقتی جبهه در خانه های تنگ و تنک شما نیست؟ بر سر چه می جنگید وقتی غم تان، غم آزادی و رهایی و سرفرازی انسان است؛ وقتی هزاران فرسخ دور از خانه، دل تان در خانه می طپد. خانه ای به نام ایران، و صاحبخانه اندوه زده ای به نام ایرانی.

فرزندان عزیزم،

چشم هایی، هزار هزار، می پایدتان. دل هایی، هزار هزار با کلام تان می طپد. چرا می گذارید ساکنان سیاه خانه های نفرت و تفرقه، این چنین به جان هم بیاندازند شما را؟

دارند به نام شما، به جنگ آزادی می روند، به جنگ انسان، به جنگ عشق. سرباز پیاده این راه نباشید. به ما که سپیدی روزگار بر رخ مان بنشسته، تساهل را بیاموزید، مدارا را آموزش دهید. من شمارا به میهمانی فردا، به میهمانی انسان و انسانیت فرا می خوانم. هر چه دشمنان، بر وبلاگ هایتان نقش زده اند، بزدایید، و به جای آن بنویسید: ایران. بنویسید فردا، بنویسید دوستی ، بنویسید آدمیت. آن فردای انسانی فرا خواهد رسید، فردایی که ما در آن نخواهیم بود، اما شما باید در آن باشید و در هر گام، از ما نیز یادی بکنید که بر حسرت عمرمان برفت و عشق از یادمان نرفت. عشق به ایران و فردای ایران.

فرزندانم، ننویسید این چیزها را. مهربانی کنید . روح پلید نامردمی و تفرقه را از فضای مهر، برانید. و یادتان باشد همان وقت که به خشم، بر جان هم زخم می زنید، کسی دارد که می خواند شما را، به ایران، به آدمیت.

نوشابه امیری