یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسالت و رسانه​های مشابه، حرام است
Saturday, February 28, 2009
سکوت سرشار از تمنای تایید صلاحیت است!
من امشب پاک زده است به کله‌ام و همینطوری کلمات قصار در می‌کنم! شما به بزرگی خودتان ببخشاید مرا!

خدای‌شان بیامرزاد، جفت پدربزرگ‌هایم اهل خانقاه بودند. در روزگار نوجوانی بارها به مناسبت‌های مختلف به خانقاه می‌رفتم. 

پدربزرگ پدری‌ام مجموعه نسبتا کاملی از عکس پیرهای خانقاه را داشت و زندگی‌نامه خیلی‌هایشان را از بر بود.

یادم نمی‌رود کشکول و تبرزین‌هایش را.

عید دیدنی خانه مرحوم نوری‌زاده در شیراز همیشه به یادم می‌ماند...

---

من آدم‌هایی آرام‌تر و معقول‌تر از این جماعت ندیده‌ام. اما نمی‌دانم این حکومت چه مشکلی با دروایش دارد!

اگر درست به یاد داشته باشم، یکی از بزرگان نعمت‌اللهی را سال‌ها پیش در شیراز به بهانه‌ای کشتند. زمانی که باند "موسوی" اطلاعات فارس را می‌چرخاند. 

---

هر چه باشد این گروه در سال‌های اخیر بشدت سرکوب شده‌اند و این سرکوب بدون حمایت بخش‌های تندروی حوزه امکان‌پذیر نبوده است.

من مانده‌ام که چرا برخی نامزدهای محترم نسبت به نقض حقوق شهروندی این گروه ساکت مانده‌اند. منظورم حتما احمدی‌نژاد نیست! 

---

یک داستان بامزه:

سال‌ها پیش برای نمایشگاه کتاب کرمان به این شهر رفته بودیم. مهمان ارشاد کرمان بودیم.

یک شب که احتمالا شب ۱۳ رجب بود، رفتیم ماهان، سر خاک شاه نعمت‌الله ولی. دیر رسیدیم. در قفل بود.

هیچ راهی هم برای صدا کردن کسی نداشتیم که در قفل شده را برایمان باز کنند.

داشتیم بر می‌گشتیم که ناگهان درویشی دوید به سمت در و قفل را گشود و دعوتمان کرد ...

گمانم فریبا صحرایی و همایون خیری و افشین امیرشاهی و فرناز قاضی‌زاده و مانا نیستانی و چند نفر دیگر از همکاران هم بودند.

خلاصه آن شب حالی به من یکی دست داد که هیچ وقت در هیچ امازاده دیگری دست نداده بود!(الان خسن آقا شروع می‌کند به بد و بیراه گفتن!!!).

خلاصه...گمانم شاه نعمت‌الله ولی به یکی از اجداد این علما باید چیز بدی گفته باشد که اینچنین در پی انتقام هستند!

Labels:

گیج بازی‌های آخر فوریه
آقایی که شما باشید یا میدان مینی که هستید، یک آدم حسابی برای تولدش ما را دعوت کرده بود. تاریخ هم بیست و هشتم برج بود.

من داشتم نشانی را از روی اینترنت در می آوردم که ناگهان یادم آمد باید جواب دعوت را می‌دادم، و انگاری یادم رفته بود به صاحب مهمانی بگویم که هستم یا نه!

سریع یک ایمیل زدم که اگر دیر نشده، ما هستیم.

دیدم جواب ایمیل نیامد.

یا خدا، نکند دیر کرده باشم!

دل به دریا زدم...زنگ زدم به خود صاحب عله

وقتی تولدش را تبریک گفتم، تعجب کرد و گفت تولدش ماه دیگر است...

---

نتیجه اخلاقی اینکه اگر برای ۲۸ مارچ دعوتتان کرده‌اند، ۲۸ فوریه نروید!

Labels:

این عکس چه در زمانی در خبرگزاری فارس گرفته شده است؟

Labels:

یک نکته
یکی از دوستان فیس‌بوکی می‌گفت چرا به بچه‌های روزنامه‌نگار که با فلان کاندیدا همکاری می‌کنند گیر نمی‌دهی؟

۱ - حق کاملا با اوست
۲ -  حرف من نهایتا با همه بچه‌های روزنامه‌نگاری است که عضو ستاد تبلیغاتی کاندیداها شده‌اند و خواهند شد.
۳ -  اگر روزنامه‌نگار در دوران تبلیغات، از رسانه خارج بشود و به نفع کاندیدایی کار کند، و بعد از پایان انتخابات متعهد به اصول باشد و به کاندیدای مذکور هیچ تعهدی نداشته باشد، آنوقت است که کار نسبتا بی عیب تلقی می‌شود! حالا کار می خواهد داوطلبانه باشد، یا مالی و حرفه‌ای. وبلاگی باشد یا روزنامه‌ای.

۴ - از نظر من هیچ فرقی میان ستاد آقای الف و ب نیست. همه‌شان سر و ته یک کرباسچی هستند
۵ - آخرالامر، روزنامه‌نگار عاشق کاندیدا، ابزار است. اگر نیست، لطفا ثابت کنید! 

Labels:

در توجیه راه خطا
همانطور که قبلا هم گفته‌ام وارد بازی پینگ پنگی نخواهم شد و به شاخصه‌ها خواهم پرداخت.

- اول، ترجیح می‌دهم برای بحثم معیار و منبع بیاورم. دوستانی که دفاع از کاندیدا و بازی پروپاگاندا به نفع او را عملی متناسب با ژورنالیسم می‌خوانند، اگر دلیلی دارند، با منبع بحثشان را مطرح کنند تا من نوعی و مخاطبانشان بهره‌مند شوند.

- کسانی که مایلند بی‌طرفی همان خنثی بودن خوانده شود، می‌توانند به تعاریف امروزی رجوع کنند.

- به طور مشخص، یادداشت نویسان و ستون‌نویسان و منتقدین مطبوعاتی، خنثی نویس نیستند. اما تبلیغاتچی هم نیستند. فرق است بین تبلیغ با نقد. حمایت از کاندیدا به قیمت فریب افکار عمومی و تهییج بخش بی تصمیم جامعه، ژورنالیسم نیست.

- اینکه ضعف کاندیدای محبوب خود را بپوشانیم و با عدم توضیح کوتاهی‌هایش، هر سوالی را تخریب بنامیم، نشان دهنده ضعف موضع خودمان نیز هست. حالا تخریب را در گیومه بگذاریم، یا در چهار تا علامت تعجب بعدش بیاوریم. 

- دفاع از قدرت، چه سابق، چه آینده و چه حال، با توجیه اینکه آقای ایکس یا آقای وای چنین کرده معیار مقبولی نیست. اگر طرف کار غلطی کرده، غلط است. اگر دوستان فیلم فراست/نیکسون را ببینند، به پاسخ بامزه‌ای از نیکسون بر خواهند خورد که می‌گوید کاری را که یک رئیس جمهوری انجام می‌دهد، حتی اگر غیر قانونی باشد، مشکلی ندارد. در بُعد اصول هم، اگر کاری که من نوعی انجام بدهم و غلط باشد، چون سردبیر نیویورک تایمز هستم یا وال‌ستریت جورنال، قابل توجیه نخواهد بود.

- حضور روزنامه‌نگار در ستاد تبلیغاتی کاری اشتباه است. این ستاد می‌تواند واقعی باشد یا مجازی. وبلاگ‌نویس بدون مسوولیت مطبوعاتی از قاعده کاملا مستنثی است. اما اگر روزنامه‌نگار باشی، و به یک مجموعه وبلاگ بپیوندی در دفاع از کاندیدا، عضو ستاد مجازی او شده‌ای. 

- روزنامه‌نگاری که رسما اعلام کند از کاندیدایی طرفداری می‌کند بدون آنکه بر کار او نظارت داشته باشد، در دوران به قدرت رسیدن کاندیدا اعتبارش را باید فروخته شده بداند. به این می‌گویند فروش مجانی اعتبار.

- بخشی از بحث‌های امروزی به این دلیل است که در گذشته خیلی از اصول را نمی‌شناخته‌ایم. اگر بدانیم و راه را به خطا برویم و بعد با بازی ادبی بخواهیم به خورد مردم بدهیم که کارمان ایرادی ندارد، آنوقت است که باید ریگ گنده‌ای به کفش داشته باشیم.

Labels:

کلاغستون
دانشجوی خوب، دانشجوی مرده است
وقایع هفته گذشته: ...احمدی‌نژاد به آفریقا رفت. نمایندگان مجلس کومور هم در گوش ایشان سوره "یس" خواندند که...! کرباسچی به ستاد کروبی پیوست، طرفداران خاتمی هم به محسنی اژه‌ای اعتراض کردند که چرا غلامحسین را ده سال پیش اعدام نکرده است!...دانشجویان معترض دانشگاه امیرکبیر پای حرف خود ایستادند، در نتیجه اصلاح‌طلب دولتی محسوب نمی‌شوند ..

Labels:

سیاست به کنار، از حسین درخشان چه خبر؟
این روزها که رگ‌های حجت‌مان شدیدا متورم شده در باب انتخاب یا عدم انتخاب خاتمی، خبری از حسین درخشان نداریم!

کانادایی‌ها هم ظاهرا بی‌خیال شده‌اند چون خانواده حسین می‌خواهند بازی خودشان را بکنند.

به هر حال از اول نوامبر، خبری از درخشان نیست.

فراموشش نکنید.

Labels:

انتقاد از خود با سانسور اضافه
بعضی از دوستان طرفدار اصلاحات به این نکته دست یافته‌اند (البته کمی دیر) که باید اصلاح‌طلبان و اصلاحات را نقد کرد، بدون ترس از اتهامات وارده.

علتی که می‌گویم دیر است، خواب ماندن از خرداد ۱۳۸۴ تا کنون است.

مساله‌ای که جلب توجه می‌کند، علاقه دوستان عزیز به نقد رفتارهایی خاص است که می‌تواند چشمان مخاطب را از بعضی واقعیت‌های دوران اصلاحات دور کند.

به عنوان مثال گیر دادن به تندروی روزنامه‌نگاران می‌تواند راحت باشد، اما معمولا به ضعف‌های مدیریتی و کوتاهی در بهره‌برداری از فرصت‌ها، روند ناپایدار توسعه، ریختن بودجه در جاهایی که هیچ اثر مشخصی نداشته و ... اشاره نمی‌شود.

اتفاقا بر خلاف نظر بر و بکس، انتقاد اصلی باید از مدیرانی صورت گیرد که به خاطر بهره‌مندی از بودجه، عملا شریک مردم شناخته می‌شده‌اند و باید امانت دار می‌بودند و می‌ماندند.

روزنامه‌نگار بر خلاف نظر خیلی‌ها، به هیچ عنوان نمی‌بایستی به یک جریان و یا یک نگاه پاسخگو می‌بود. همین که انتظار دارند همه مسوولیت‌ها بر عهده روزنامه‌نگاران باشد، نشانه جا نیافتادن نقش رسانه و خالقان آن است.

به نظر من اثر منفی وابستگی رسانه به قدرت، بروز سو تفاهم‌هایی از همین نوع است.

وقتی روزنامه‌نگار به دور از تعلقات و روابط آنچه‌ که می‌پندارد صحیح است را می‌نویسد و معیارش تنها اصول روزنامه‌نگاری باشد، دیگر به قدرت پاسخگو نیست.

اما اگر رسانه و قدرت در هم بافته شوند.هر یک می‌تواند دیگری را از راه به در کند.

به نظر من بزرگ‌ترین انتقادی که ما باید از خودمان بکنیم، عدم مرزبندی با قدرت است. وقتی زیدآبادی از روزنامه آزاد حذف می‌شود، به خاطر نگاه وزیر ارشاد وقت. هیچ کس هم خبر ندارد که دولت اصلاحات چگونه در جابجا کردن سردبیران می‌توانسته نقش بازی کند...

وظیفه روزنامه‌نگار بیان واقعیت است. چه کسی خوشش بیاید و چه کسی بدش بیاید. اما بسیاری از ما عملا کر و کور و نابینا شدیم. چرا؟ چون از دولت خوشمان می آمد؟ پس مسوولیتمان چه شد؟

ادامه دارد


Labels:

Friday, February 27, 2009
وقتی دلم برای میکی رورک سوخت
امسال در مراسم اسکار، حس کردم جایزه شان پن چندان حقش نبود. خودش هم گویی تعجب کرده بود.

میکی رورک اما در نقشی ظاهر شده بود که هیچکس به این خوبی نمی‌توانست نمایشش دهد.

امروز با یکی از همکاران ربع ساعت راجع به فیلم کشتی‌گیر، میکی رورک و ماریسا تومئی گپ زدیم. تومئی که ۱۴-۱۵ سال پیش برای فیلم پسر خاله من وینی برنده اسکار شده بود، الان سن و سالی دارد، اما برای نقش یک رقاصه شاید اندکی مسن شده باشد، ولی چقدر خوب از پس نقشش بر آمد.
امشب با خیال راحت دوباره کشتی‌گیر را دیدم. البته سعی کردم قسمتی که با پرچم ایران اندکی شوخی می‌کند را نادیده بگیرم.

واقعا تنهایی و بیچاره بودن یک مردم تنها را به خوبی نشان می‌دهد و چه کسی بهتر از میکی رورک می‌توانست این نقش را بازی کند.

گمان نکنم او شانس دیگری برای رقابت در این سطح پیدا کند، اما این نقشش هیچگاه فراموش نخواهد شد.

---

گمانم اولین بار او را در فیلم ارکیده وحشی دیدم. بعدش در نه و نیم هفته و دو جین فیلم دیگر. قیافه آن روزهایش را نگاه کن و امروزش. ای لعنت بر جراحی پلاستیک اینجوری!

خلاصه بوکسور و هنرپیشه خوشتیپ سابق به چه موجودی تبدیل شده. اما هر چه باشد، ظاهرا بهترین گزینه برای بازی در نقش یک کشتی‌گیر بازنشسته بوده.

Labels:

Thursday, February 26, 2009
موج سواری سوم
باز هم مرور وبلاگ‌ها مرا به این نتیجه می‌رساند که بخشی از جماعت از طریق آگاهی ندادن، و پوشاندن نقاط ناشناخته کاندیدای خود، صرفا مبلغ او شده‌اند.

مطلب زیتون را که چند روز پیش آورده بودم، نمونه منطقی‌تری از بقیه بود که رسما می‌گفت رای می‌دهم، اما نه بدون پیش شرط.

روش بعضی از جامعه‌شناسان در روزگار انتخاباتی اخیر را باید بدقت زیر نظر داشت. کاستن از آگاهی عمومی به منظور رسیدن به یک هدف و ایجاد موجی بر اساس آرمان‌هایی که عملا دست‌نیافتنی است. اسمش را می‌توان فریب هم گذاشت.

داستان فلوت‌زن و موش‌ها را شنیده‌اید؟ حالا مدل اصلاح شده‌اش را ببینید.

این روش‌های هیجانی انگاری برای فتح قلب‌ها است. تحریک احساسات و عواطف و بازی ترحم و ...

---

خاتمی نماد حفظ حاکمیت به هر شرطی است. رای به خاتمی، نه به حاکمیت نیست. حالا بروید خودتان را به زمین و زمان و در و دیوار بزنید که نه! اگر به خاتمی رای داده شود، حاکمیت ضربه می‌خورد! خاتمی واکسن نظام است!

خاتمی بیشتر از آنی که به مردم و رای دهندگانش تعهدی داشته باشد، خواسته یا ناخواسته ابزار حاکمیت است و از این زنجیر کنترل کننده خلاصی نخواهد داشت.

---

برخلاف نظر خیلی از دوستان، من اصلا انقلابی نیستم. اما نکته جالب این است که دوستان نسبتا عزیز من دارند خاتمی را جوری جلوه می‌دهند که نیست، و اتفاقا خوب هم می‌دانند که طرف اینکاره نیست. و بعد می‌گویند چرا مردم انتظار بیجا از او دارند؟

خاتمی یک فرصت سوز ذاتی است. یعنی این بار هم فرصتی بدست آورد، از پیش می‌توان انتظار سوخته شدن فرصت را داشت. او ۱۲ سال پیش جوان‌تر و پر انرژی‌تر بود و مورد اعتماد بخش بزرگی از منتقدین امروزش.

خاتمی انسانی بسیار دوست داشتنی است. شک نکنید. اما انتخابات دیگر عرصه عشقبازی نیست! یعنی برای بار سوم بیایم و به کسی رای بدهم که به جای فرصت‌سازی، فرصت سوزی می‌کند، آنهم بدون دادن کمترین تعهدی؟

چه چیزی از خودش نشان می دهد که دلت خوش باشد که ممکن است در باره‌اش تجدید نظر کنی؟

---

رای به خاتمی، رای به عدم تغییر ساختار قدرت است. شما رای بدهید. من اصلا مخالفتی ندارم، رای هم ندهید انتخاب خودتان است، اما، فریب مردم بحث دیگری است. اینکه بگوییم رای به خاتمی، رای نه به حاکمیت است دیگر خیلی خالی بندی است! حتی مرحوم گوبلز هم به خودش یک کارهایی می‌کند!

اگر ساختار قدرت معیوب است، در گزینه‌ای مثل خاتمی نمی‌توان متوقف شد. مگر آنکه خاتمی از خودش عبور کرده باشد، که بعید است.

Labels:

Wednesday, February 25, 2009
تقدیم به آبزدک‌های وزارت نیرو
امروز این مطلب را خواندم و دردم گرفت.

ما ایرانی‌ها که از هزاران سال قبل می‌دانستیم چگونه می‌توان سفره‌های آب زیرزمینی را مدیریت کرد و قنات را پایه گذاشتیم، در سد سدسازان و سدبازان گرفتار آمدیم.

اجداد کویرنشین ما شعور بالایی داشتند و قدر آب را خوب می‌دانستند. 

---

الان بسیاری از سدهای بزرگ، آب کافی ندارند.

جالب آن است که بر اساس محاسبات، در سال‌های اخیر با کسری از هزینه‌های ساخت این سدهای سودآور(برای نزدیکان وزارت نیرو در دولت‌های مختلف)، می‌شد حجم زیادی آب در حاشیه بیابان‌ها ذخیره کنیم. در اعماق کم زمین که فضای خالی وجود دارد. همان چیزی که تخلخل می‌نامیمش.

جذاب‌ترش این است که فرایند جمع‌آوری آب در مخروط‌های افکنه حاشیه کوه‌ها و در مسیل‌ها، همراه با فعالیت‌های دیگر می‌تواند مانع گسترش بیابان هم بشود.

---

سدسازی چندان با توسعه پایدار نمی‌خواند. نمی‌شود منکر این بود که در بعضی جاها سد بهترین جمع‌آوری کننده آب است، اما در مناطقی که میزان تبخیر بالاست و جاهایی که فضای مناسبی برای ساخت سد نیست، می‌توان راه‌های دیگری را هم آزمود. اگر یک گروه بی‌‌طرف سختگیر، کلیه سدهای ایران را از نوع مورد بررسی قرار دهند، احتمالا درخواهند یافت بخش بزرگی از سدها بیخودی ساخته شده‌اند. 

مطمئنا روزی روزگاری مدعیان میهن پرستی درخواهند یافت که تاکید بیش از حد روی سدسازی به عنوان بهترین راه حل، غلط بوده است.

Labels:

زنده شدن خاطرات
دیشب، خاطره‌ها زنده شد.

۱۸ سال پیش در بندرعباس، یک دانشجوی زمین شناسی
شروع کرد  به کشیدن کاریکاتور استادان و کارشناسان سمپپوزیوم بین‌المللی دیاپیریسم.

یکی از این اساتید، به عبارت دومین نفر، دکتر سبزه‌ای بود. استاد دانشگاه کرمان بود و یکی از پیشگامان شناخت دیاپیر، یا گنبد نمکی در ایران.

او یکی از مشوقینم شد.

من کاریکاتور را از همان آذر ۱۳۶۹ جدی گرفتم.

دیشب مهمان خانواده مهربانش بودیم و گل گفتیم و گل شنفتیم.

از گذشته‌ها.


یکی از این خاطرات، ماجرای بازدید از گنبد نمکی
حاجی آباد بود.

داستان این بود که در بالای کوه، که پر از قیف‌های  لیز بود، من نسبتا گم شدم. هر کدم از قیف‌ها به یک چاه عمیق منتهی می‌شد.  من در یکی از قیف‌های پرشیب لیز خوردم و با سرعت به سمت دهانه می‌رفتم  که کفشم به چیزی گیر کرد و ترمز کردم. 

 خیاال می‌کردم عمق چاه ۲۰۰-۳۰۰ متر بود، اما دکتر سبزه‌ای وقتی گفت بعضی از آن چاه‌های طبیعی ۲۰۰۰ متر هم عمق دارند، شاخ مبارکم درآمد.

ناراحتی قلبی من همان روز علنی شد. پیش از آن هر ازگاهی مشکل به ریختگی ضربان قلب داشتم.  نوارهای قلبی چیز خاصی نشان نداده بودند، اما بعد از آنکه در دو-سه متری دهانه چاه متوقف شدم ضربان قلبم رفت بالا، بالا و بالاتر و پایین نمی‌آمد.

جماعت بازدید کننده وقتی در اتوبوس متوجه شدند یکی گم شده، ترسیدند.

دکتر سبزه‌ای مسوول گروه بود و شدیدا نگران شد و ملت راه افتادند برای پیدا کردن من.

من هم با بدبختی خودم را از آن قیف پر شیب بالا کشیدم تا اینکه یکی از بچه‌ها آمد و زیر بغلم را گرفت...همان نزدیک حاجی آباد مرا به درمانگاهی بردند و قرصی دادند که ضربانم بیاید پایین. یادم نیست سرم زدند یا نه.

چهره نگران دکتر سبزه‌ای را هیچگاه از یاد نخواهم برد. تازه فهمیده بود که من پسر همان دکتر کوثری هستم که در دانشگاه شیراز دیده بودش...لابد داشت فکر می‌کرد چه واویلایی می‌شد اگر من سقوط کرده بودم. در همان حال بد، شدیدا دلم برایش سوخت.

---

خلاصه دیشب آنقدر زنده شدم که حد ندارد. شنیدن مجدد اسم کانی‌ها و سنگ‌ها و تشکیلات و "سابداکشن" و ...

خاطرات کنفرانس‌ها، گردهمایی‌ها، اتفاقات...

بعضی‌ها همیشه منبع انرژی مثبت هستند. دکتر سبزه‌ای یکی از بزرگترین منابعی بوده که به عمرم دیده‌ام!

Labels:

از جمهور
هجوم تازه نیروهای واپسگرا و فاشیست های هوادار احمدی نژاد به دگر اندیشان و دانشجویان ، خبر از دور تازه ای از حذف و تحدید نیروهای تحول خواه و تاثیر گذار جامعه می دهد. در این میان سکوت و بی تحرکی جریانات اصلاح طلبان خصوصن هوادارن سید محمد خاتمی و مهدی کروبی و میر حسین موسوی فاقد هرگونه توجیه انسانی، سیاسی و منطقی است.

Labels:

ننگ سکوت، سکوت ننگ آمیز
امروز برای یادداشت دوست خوبم داریوش جوابی نوشته بودم که انتشارش را گذاشتم برای بعد. علت هم این بود که داشتم ماجرای دانشویان دانشگاه امیر کبیر را دنبال می‌کردم برای کاریکاتور.

البته روزآنلاین منتشر نشد و طرح‌ها ماند برای روزی دیگر.

اما راستش دردم گرفت. بد جوری دردم گرفت.

چندی پیش یکی از بچه‌های فعال دانشگاه شیراز شاکی بود از دست سکوت اصلاح‌طلبان حکومتی در برابر قلع و قمع بچه‌های دانشگاه شیراز. می‌گفت چون خیلی از بچه‌ها نمی‌خواهند پشت جماعت بایستند، آنها هم محل نمی‌گذارند.

امروز هم ظاهرا صدایی شنیده نمی‌شود.

---

داشتم به این می‌اندیشیدم که ماجرای «عبور از خاتمی» چندان بیجا نبود. اگر اصلاحات واقعی بود، امروز باید مشخص می‌شد که اصلاح‌طلبان راهبرانی واقعی دارند یا فقط به سازشکاری "عاقلانه" و "مدبرانه" برای گرفتن تایید از قدرت بسنده می‌کنند؟

دیروز تعداد زیادی از دانشجویان را زدند، دو سه نفر حالشان وخیم بوده، به خاطر اینکه دانشجویان "سازش" نکردند. 

می‌دانم دوستان "همدل" چه خواهند گفت، اما دیگر برایم اهمیت ندارد وقتی دانشجویان نیاز به همدلی دارند. امروز این دانشجویان هستند که باید به راهبران محافظه‌کار رسم پایداری بیاموزند. البته شاید علت پایداری‌شان عدم نیاز به تایید صلاحیت باشد.

---

دوستان وبلاگی که می‌گویند خاتمی نیاز به همدل دارد، گمانم مشکل املایی دارند. خاتمی نیاز به "هندل" دارد. یکی باید بیدارش کند. مثل ماشین‌های عهد بوق.

Labels:

یک نوشته مسوولانه از زیتون
بر خلاف بسیاری از مطالب منتشر شده در وبلاگ‌های نرم‌نویس فراخوانی، زیتون مطلبی نوشت که نسبتا شلاقی بود. خواندنش بد نیست:

می‌شود به خاتمی یا موسوی رأی داد، اما با شرط‌ُها و شروط‌ِها

بخش‌هایی از نوشته زیتون:

می‌شود به خاتمی و یا موسوی و یا هر کاندید اصلاح‌طلبی رأی داد، نه کشکی، بلکه به شرط‌ها و شروط‌ها...

برای احمدی‌نژادها که نمی‌شود شرط و شروط گذاشت. اما برای اصلاح‌طلب‌ها که این‌روزها داعیه‌ی مردمسالاری و عدالت طلبی دارند می‌شود.

شرط‌هایی منطقی که ما تعیین می‌کنیم و اگر قول بدهند که از آن‌ها عدول نمی‌کنند می‌شود روی رأی دادن به آن‌ها فکر کرد.

بیایید فرض کنیم قرار است خاتمی و یارانش این نوشته‌ها را بخوانند، (فکر می‌کنم قرار است چنین کاری در وبلاگستان بشود. عده‌ای بنویسند، در یک وبلاگ بخصوص گذاشته شوند و بگذارند در اختیار خاتمی‌چی‌ها) شما چه انتقاداتی به روش کارشان در هشت سالی که دولت در دستان بود دارید و چه پیشنهادهایی...


راستش خود من به عنوان کسی که در هر دو دوره - بار اول با امید به تغییر و بار دوم با بی‌علاقه‌گی و ناباوری - به خاتمی رأی دادم انتقادهای زیادی به این جریان دارم.

اول- پارتی بازی
جریان اصلاح‌طلب(خاتمی) به محض رسیدن به قدرت تمام دوستان و فک‌وفامیل و مجیز‌گویان خود را بدون در نظر گرفتن اینکه آیا اصلا صلاحیت انجام کاری که به آن‌ها محول شده دارند یا نه، سر کار گذاشت.
خود من که با نماینده مجلس اصلاح طلب و دست راستی هر دو برخورد داشتم. با اینکه از نظر اخلاقی و شخصیتی و مال‌اندوزی نماینده اصلاح‌طلب بهتر به نظر می‌رسید اما نماینده‌ی راست عملا بهتر به حرف آدم گوش می‌کرد و البته ساز راست هشت‌گاه خودش را می نواخت. نمونه‌اش خانم آجرلو و پسرخاله‌اش عباس پالیزدار بسیار محکم تر از نماینده قبلی آقای خلیلی خواهر زاده خاتمی عمل کردند.

2- نسیان
به محض رسیدن به قدرت، تمام شعارهای خود را فراموش می‌کنند و تمام هم و غم خودشان را صرف نگهداری قدرت و مسائل شخصی خود می‌کنند. به مردم بی‌اعتنا هستند.

3- ترس
بسیار بیش از آنچه باید از جناج راست حکومت می‌ترسند. بنابراین منفعل عمل می‌کنند. ما انتظار شجاعت و عمل واقعی داریم.

4- حقوق زنان
با اینکه جناح اصلاح‌طلب داعیه‌ی پذیرش حقوق برابر زنان با مردان را دارد و در بعضی کلاس‌هایشان مواضع کمپین یک میلیون امضا را آموزش می‌دهند اما به نظر می‌آید این تاکتیکی‌ست برای به دست آوردن رأی زنان و روشنفکران بیشنر تا اعتقاد واقعی.
نمونه‌اش اینکه خاتمی حتی یک وزیر زن در دولتش نداشت . انتخاب مشاوران زن هم بیشتر به صورت نمایشی و دوستانه بود تا اعتقاد واقعی(خانم معصومه ابتکار دخترِ دوست خاتمی بود و رشته‌ی دانشگاهی‌اش محیط زیست نبود) نمونه‌ی بارزتر و جدیدترش نوشته‌ی خانم فاطمه راکعی- نماینده اصلاح طلب مجلس ششم- در مطلب "انتظارات زنان از انقلاب" که در پست قبلی وبلاگم گذاشتم...
اگر قرار است باز هم اصلاح‌طلب‌ها بگویند زنان همه ، فارغ از هر عقیده و دینی، باید حجاب را کاملا حفظ کنند وگرنه بازداشت می‌شوند، زن نصف مرد حساب می‌شود، زن نصف مرد ارث می‌برد، زن باید بنشیند خانه‌داری‌اش را بکند آیا می‌توان انتظار داشت زنان به آن‌ها رأی بدهند؟

5- چاپلوسی
مرتب می‌گویند به همه عقاید و مذاهب احترام می‌گذاریم و در محفل‌های شخصی اعتقاد به ولایت فقیه را زیر سوال می‌برند اما در سخن‌رانی‌های علنی مرتب روی واجب‌الوجود بودن ولی فقیه و همینطور اسلامی‌بودن کشور (که همه چیزش باید اسلامی باشد) تکیه می‌کنند.


6- نداشتن نماینده‌ی عقاید مختلف
در حالیکه اکثر کشورهای دموکرات و حتی- به قول این‌ها- رژیم خونخوار و غاصب اسرائیل، چند کرسی در محلس به حزب کارگر و کمونیست‌ و... اختصاص داده‌اند اما از نظر اصلاح‌طلب‌ها هم اصالت وجودی دیگر عقاید کاملا زیر سوال می‌رود و ظاهرا عقیده دارند ما اصلاح‌طلب‌ها باشیم، گور پدر دیگران. به ما ربطی ندارد. ما خر خود را می‌رانیم.

7- شما بگویید... پیشنهاد.... انتقاد... هر چه دوست دارید... رای می‌دهید، نمی‌دهید، با شرط و شروط، بی‌شرط و شروط...
آیا خاتمی می‌تواند به طور واقعی عدالت اجتماعی و اقتصادی برقرار کند. در توانش هست که جلو دزدی بزرگ‌مردان و آقازاده‌ها را بگیرد؟

Labels:

Politically Correctness
وقتی وبلاگ‌های مشتاقان آمدن خاتمی را می‌خوانم، یک نکته را مشترک می‌بینم، زبان نرم و ملایم و بشدت همدلانه ناشی از نگرانی‌هایی خاص.

طبیعی است.

نمی‌توان به راحتی قضاوت کرد، اما برداشت من این است که تلاش این گروه ضمن نشان دادن انتقادپذیر بودن خاتمی، پایین آوردن سطح توقع از اوست.

عاشقان خاتمی مایلند او را هل دهند که جلوه‌ای فراتر از آنی داشته باشد که الان دارد، اما می‌دانند ظرفیت و توان خاتمی محدود است. به هر صورت او هم انسانی است مثل همه ما، با این تفاوت که وابستگی‌هایی به قدرت قاهر داشته و دارد.

نرم‌نویسان و مبلغان قدرت‌طلبی، نهایتا کار راحتی دارند. مقایسه خاتمی با احمدی‌نژاد چندان سخت نیست.

اما سوال همیشه این خواهد بود که کسی که نقش خود را حداکثر یک تدارکاتچی می‌بیند و توان بهره‌گیری از همه ظرفیت‌های ریاست‌جمهوری را هم نداشته و در شطرنج قدرت، خودش مهره‌هایش را ناکار می‌کند، چه حرف جدیدی خواهد داشت؟

در محتوای سخنان دوستان حریرنویس می‌توان این نگرانی را دید، اما دلشان نمی‌آید از خاتمی طوری سوال کنند که منتهی به زیر سوال رفتن او و توانمندی‌هایش شود.

می‌توان دید دلشان می‌خواهد خاتمی نقشی فعالانه‌تر بازی کند، اما می‌ترسند نکند خاتمی باز هم دچار تردید باشد.

---

البته نگاه من کمی تند است، اما این ادبیات تبلیغی ملایم را اندکی مزورانه و ناشی از ضعف می‌بینم. ضعف شخصی و ضعف کاندیدا. جالب آنست که ضعف را در کاندیدا می‌بینند و می‌خواهند آنرا بپوشانند تا مردم نگاهی دیگر به کاندیدا داشته باشند. آری، جور دیگر باید دید، اما جور دیگر برای چه هدفی؟

---

وقتی در سال‌های ۷۹-۸۰ بحث عبور از خاتمی مطرح شد، خیلی‌ها ترسیدند.

وقتی عباس عبدی بحث خروج از حاکمیت را مطرح کرد، رنگ از رخسار خیلی‌ها پرید.

از نظر من، ترس بسیاری این بود که این دو مساله منتهی به از دست دادن منافع حضور در قدرت می‌شد.

قدرت، منافعی دارد. اجتماعی، سیاسی و مالی و ...

بحثی در سال ۱۳۸۰ با چند نفر از همکاران در همین باره داشتیم. خروج از حاکمیت به معنای به خطر افتادن منافع مالی بعضی از دست‌اندرکاران احزاب می‌شد. منافعی که بخش اعظمش در ۱۳۸۴ از دست رفت.

در ایران، مقام و موقعیت و امکان برداشت و سود، کوتاه مدت است. پس قاعدتا این گروه‌ها حساب کرده بودند که ممکن است بعد از ۱۳۸۴ بعضی از سنگرهای اقتصادی از دست برود.

---

زبان ملایم سیاستمدار پسند البته هیچگاه موقعیت آدم را در آینده به خطر نخواهد انداخت. ادبیاتی نرم و لطیف که سودآور هم هست. هم هاشمی را خوش آید و هم خاتمی را، قدرت را هم چندان آزار نمی‌دهد. 

اما آیا سال‌ها بعد که واقعیت‌ها را خواهند دید، آیا همین بی‌آزاری منتهی به خودآزاری نخواهد شد؟ پشیمانی از فشار نیاوردن به قدرت‌طلب؟ 

باور ندارم که ادبیات نرم و لطیف و حریرگونه در پاسخگو کردن مدیران نظام موثر بوده باشد.

من در تلاش مبلغین حریر نویس خاتمی، اثری از فشار به او برای واقعی شدن نمی‌بینم. اینکه بگویی لطفا اینجوری بنما تا اینجوری باش، از زمین تا آسمان فرق می‌کند.

---

خاتمی تا زمانی که اطرافیان حریرنویس پرور دارد، همانی خواهد بود که ۸ سالش را تجربه کرده‌ایم. مگر اطرافیان نرم و لطیف تاثیری از پاسخگو کردنش داشتند؟ خاتمی نیاز به مشاورینی دارد که سرش داد بزنند! جرات کنند او را بی‌خاصیت خطاب کنند. 

جمع کردن گروهی لطیف که می‌ترسند کاریزمای خاتمی لطمه ببیند، هنر نیست. جمع کردن گروهی کم حافظه که بسیاری از کوتاهی‌ها و فرصت‌سوزی‌های سال‌های ۷۶ تا ۸۴ را دوست دارند از یاد ببرند، هنر نیست.

خاتمی نه می‌خواهد قاعده بازی را به هم بزند، و نه بازیگرانش را تغییر دهد. یک تیم بازنده، با بازیکنانی پیرتر و محافظه‌کارتر از گذشته  تنها در صورت گل زدن حریف به خود برنده می‌شود. اما آیا این پیروزی واقعی خواهد بود؟ فردای پیروزی چه خواهد کرد؟

Labels:

Monday, February 23, 2009
عجب اسکاری بود
امشب رسما کف کردم!

دوستان خوبمان پیشمان بودند و حسابی خندیدیم و گاهی هم گریستیم.

آخرش هم دلم برای میکی رورک سوخت.

«میلیونر زاغه نشین» با بی رحمی خاصی اینجا هم برد.

اجرای هیو جکمن محشر بود. بدون شک تا سال‌ها مجریان اسکار باید خودشان را جر بدهند تا پوز او را بزنند. آواز خواند، رقصید، سر به سر همه گذاشت...

خلاصه امیدوارم همه‌تان از دیدن مرسام اسار امشب لذت برده باشید!

Labels:

بخوانید، ضرر نمی‌کنید
این سخن قاعدتا اصل است و جعلی نیست. من هم مثل بعضی از دوستانم چند بار این مطلب را خواندم. خواندن این متن و پیگیری برنامه‌های خاتمی را توصیه می‌کنم.


 یک وزیر دولت "محمد خاتمی" در تازه‌ترین گفت‌وگوی خود به شکلی آشکار و بی‌پرده اعلام کرد که «کاندیداتوری محمد خاتمی در انتخابات ریاست‌جمهوری برای حفظ نظام و تداوم آن بوده است

"مرتضی حاجی" که مدیرعامل بنیاد باران و از نزدیکان خاتمی است در این گفت‌وگو از «توبه از اهداف اصلاح‌طلبانه‌ی سیاسی» سخن گفته و می‌گوید که «خاتمی همان خاتمی محافظه‌کار گذشته است و تغییری نکرده.» این وزیر در هر دو دولت خاتمی، در سخنانی شفاف اعلام کرده که برای رییس‌جمهوری سابق ایران و کاندیدای انتخابات ریاست‌جمهوری آتی، آن‌چه بیش از هر چیزی و هر خواست اصلاح‌طلبانه‌ای اهمیت دارد، «حفظ نظام و کمک به بقای آن» است.

وزیر تعاون دولت نخست خاتمی عقب‌نشینی خاتمی از اهداف اصلاحات را برای درگیر نشدن با برخی نهادهای جمهوری اسلامی و جلوگیری از تضعیف آن‌ها و کمک به تداوم موجودیت دستگاه قدرت مورد تایید قرار داد و گفت: «حفظ موجودیت نظام و پرهیز از درگیر شدن جمهوری اسلامی ، دوام و بقای نظام و حفظ انسجام و اعتماد ملی درجه اول اهمیت را در برنامه‌های خاتمی دارند و وی با توجه به این ملاحظات، بر پا فشاری بر هر خواسته ای که به اولویت اول ایشان ضربه وارد کند ، صرف نظر کرده و می کند. »

بقیه‌اش را هم اینجا بخوانید

فرض می‌کنیم این گفتگو واقعا صورت گرفته است؛

از الان محتوای توجیه‌های دوستان نرم و لطیف و همدل و صاحب ادبیات مهربانانه را می‌دانم. آنچه نمی‌دانم، تکلیف میلیون‌ها نفری است که به "اکثریت خاموش" معروفند، و رای این گروه به خاتمی در سال ۷۶ برای تداوم نظام به شکل فعلی‌اش نبوده است. اشتباه نکنید! براندازی و مخملی بازی با اصلاح آرام ساختار از درون فرق می‌کند! مگر اهداف «اصلاح طلبانه سیاسی» چه بود که از آنها توبه کرده‌اند؟

اتفاقا بخش‌هایی از گفته‌های مرتضی حاجی مورد تایید بخش بزرگی از جامعه ایران است «پرهیز از درگیری» یا «حفظ و انسجام و اعتماد ملی»، اما پیشاپیش می‌شود فهمید که علیرغم تمامی شلوغ‌کاری‌ها وتبلیغات برای سواری بر موج احساسات، آش همین است و کاسه همین.

خیلی هم خوب!

راستی حالا که اولویت جماعت حفظ نظام است به شکل فعلی است، از برنامه‌های اقتصادی خاتمی خبری دارید؟

Labels:

Slumdog Millionaire


به جرات می‌توانم بگویم یکی از بهترین فیلم‌هایی است که در چند ساله اخیر دیده‌ام، و اگر فردا شب اسکار بهترین فیلم را نگیرد، عزادار خواهم شد!

من کارشناس کارگردانی نیستم، اما کارگردان زیاد دیده‌ام! بهترین کارگردان هم اگر او نشد، دعا کنید تا حال اسکاری‌ها گرفته شود.

خلاصه اگر دم دست بود، از دیدنش دریغ نکنید!

Labels:

فرامرز اصلانی در تورنتو






جایتان خالی، امشب رفتم به کنسرت فرامرز اصلانی، همراه بابک امینی(و گروهش)

جسارت نزد عاشقان شجریان نباشد، ولی به همان اندازه که از کنسرت ۴ سال پیش حضرت استاد در تورنتو بدم آمد، کنسرت امشب اصلانی و بابک امینی و یاران، دلم را شاد کرد.

این مثال بدان جهت آوردم که ۴ سال پیش در همین محل کنسرت شجریان برگزار شده بود! وگرنه حضرت استاد که حضرت استاد است و نمی‌شود درباره کارهای ایشان جسارت نویسی کرد!

بخش اول برنامه دست بابک امینی بود. حال کردم با آن نوازندگی‌اش.

وقتی فرامرز اصلانی آمد، یادم آمد به آن روزگار پیش از انقلاب و اندکی هم بعد از انقلاب.

اما اصلانی خودش راهی سفری شد که زپیش ما بی‌خبر رفت و دیگر در ایران نبود.

برای من که شبی فراموش نشدنی بود. صدایش، در کنار کار بابک امینی، آنقدر چسبید که خاطره بد ۴ سال پیش را حسابی زدود.

Labels:

کارتون و انتظارات دیگران
عدم شناخت کارکرد کارتون و کاریکاتور در ایران امر پیچیده‌ای نیست.

بسیاری با یک کارتون تب می‌کنند و برخی آنرا نماد بازتولید خشونت می‌خوانند.

کم نبوده طرح‌هایی که جماعتی را شورانده است. کم نبوده کارتون‌هایی که یک روند را به چالش کشیده. آمارش را باید از مرحوم دومیه پرسید که لویی فیلیپ را به صورت غولی کشید که مردم را می‌بلعید.

---

نگاه مصلحت‌گرا تا حد زیادی با نگاه انتقادی(طنز یا هجو) کارتونی چندان هماهنگ نیست. می‌توانی منطق مرحوم گل‌آقا را بپذیری که نهایتا در ساختار نظام محو می‌شوی و جانت به لبت می‌رسد، یا می‌توانی بزنی به صحرای کربلا و مثل رلف ستدمن یا الباقی تندروها 
بلایی به روزگار حاکمان بیاوری که روی سگ‌شان را نشان دهی، اما از صفر تا صد، فضایی هست که هر کدام از ما در آن غوطه‌وریم.

یکی شاید مثل من چندان مصلحت‌اندیش نیست و وظیفه را با کمال احترام به سردبیر آشنا با رسانه می‌سپارد و دیگری ممکن است از ترس، نه تنها کارش، که فکرش را سانسور کند.

بعضی برای کارتون ادیتوریال، متناسب با اندیشه خویش، چه محدود و چه وسیع تعاریفی مطرح می‌کنند و انتظارهایی دارند. قضاوت‌شان هم خواه ناخواه در همان محدوده است.

بر خلاف برخی از دوستان که مصلحت‌اندیشی‌شان مورد احترام من است، وظیفه کارتونیست را نسبت به کسی که سال‌های سال کوتاهی کرده، همدلی و نرم‌خویی نمی‌بینم. من سوال دارم. اینکه طرف دنبال بهانه است تا جواب ندهد، شاید پاسخی به سوال‌های من باشد. نشان دادن ضعف.

اینکه بگویی در کارتونت به هر بهانه‌ای محتوایی می‌گذاری که ممکن است طرف خوشش نیاید، نادیده گرفتن منطق کارتون ادیتوریال است. او یک "ادیتوریالیست" است و دیدگاه خود را دارد. شاید دلش بخواهد نرم و لطیف باشد، شاید بخواهد تند و وحشی شلاق بزند. اما، هر وقت اسیر محافظه‌کاری و خودسانسوری و به قول معروف Political correctness شد کارش عملا تمام است.

----

من این روزها با این بحث زیاد روبرو می‌شوم. توصیه به بی‌خیال شدن. یکی می‌نویسد اصلاح‌طلبان فلان کار را برس سرت می‌آورند، دیگری می‌گوید رفقای سابق اجاره‌ای‌ات را علیه‌ات می‌شورانند، دیگری می‌فرماید مصلحت این است که اصلاح‌طلبان بازگردند و همه باید در این مسیر فقط راه را هموار کنند و هر سوالی از خاتمی، به نفع رقیب است.

من اصلا منکر تندخویی گاه و بی‌گاه خود نیستم. اما باور کنید نرم‌خویی دوستانم را در برابر قدرت‌طلبان نمی‌پسندم.

فعال سیاسی، مشاور تبلیغاتی، و هواداران وظایف خودشان را دارند، ما هم احتمالا وظایف خود را. اگر شناخت نسبی ما از نامزدها به این مساله کمک کند که از عرش به زیر فرش نزول اجلال کنند، بهتر است. 

یک مدیر اجرایی در کشور یا نامزد سمت مدیری، در نهایت خادم من است. من خادم او نخواهم بود. جای خادم و مخدوم را عوض نکنید دوستان.

زیر سوال بردن یک چهره مدیریتی که مسوول بوده و طالب مسوولیت مجدد است، تخریب نیست.

نرمش در برابر قدرت‌طلب است که او را خراب می‌کند. 

Labels:

آخ از وقتی کرباسچی برای کروبی فال حافظ می‌گیرد
آقا این حافظ بدجوری بدجنس است!

دست کرباسچی که‌ می‌رسد، چنان حالی می‌گیرد که نگو:

دلی که غیب نمای است و جام‌جم دارد/ ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

خلاصه این شمس الدین عزیز کاری به سر رقیب می‌آورد که آنها از کروبیان عالم بالا و از این حرف‌ها نکاتی پیدا کنند در دیوان!

----

من که البته هنوز هم می‌گویم اینها سر و ته یک کرباسچی هستند!

Labels:

اندر احوالات سوال یک دوست خوب
دوست خوبی بنام بهرنگ که تاج سر است. کلی در باب غرغرهای من معترض بود که من وضع او و خیلی‌ها را درک نمی‌کنم که گیر می‌دهم به روزنامه‌نگارانی که خادم کاندیداها می‌شوند.

بیجا ندیدم واضح‌تر بنویسم.

درک این مساله سخت نیست که روزنامه‌نگاران در سال‌های اخیر، مرغ عزا و عروسی جماعت بوده‌اند.

اما آیا روزنامه‌نگار باید مهره و پیاده سیاسیون باشد یا فارغ از مصلحت‌سنجی‌های رایج واقعیت‌ها را گزارش کند و جماعت را به پاسخ‌گویی وادارد؟

-----

اینکه بنا به وضعیت خاص کشور، احساس مسوولیت کنی و به ستاد فلان کاندیدا بروی، اسمش روزنامه‌نگاری نیست، پارتیزان بازی است. اگر می‌خواهی کار خبری کنی، به ستاد نرو، و اگر می‌خواهی به ستاد بروی، از روزنامه‌ات فاصله بگیر.

اگر یادداشت‌نویسی، منتقدی یا تحلیلگری، اصلا لزومی ندارد بی‌طرف باشی، اما بی‌طرفی به منزله حمایت نیست! حمایت و دریافت پول یا گرفتن تضمین است که دارم بحثش را می‌کنم بهرنگ جان.

کسی که مزدور نیست که ناراحتی ندارد. روزنامه‌نگاری که مزدور کاندیدا است، فردا که طرف به قدرت رسید، مامور او می‌شود برای توجیه خرابکاری‌ها، چون همیشه بدهکار است.

منتقدی که به جای نقد، تعریف بنویسد و التماس کند که جان من، برای نجات کشور، برای گل روی نامزد، برای ...بیا و رای بده، منتقد نیست، خواهرزاده گوبلز است.

بحث من بر سر منتقدی است که پول نقد را جا نشین نقد قدرت کرده.

---

من کاملا احساس تو را درک می‌کنم بهرنگ عزیز، اما، شغل نسبتا شریف ما آنقدر در سی سال گذشته مخدوش شده که وقتی کسی نخواهد وارد بازی شود، او را ترسو و خائن و دشمن می‌خوانند.

بله، ما اشتباه کردیم، اما نمی‌دانستیم داریم اشتباه می‌کنیم. وقتی می‌دانی که چنین کاری اشتباه است و مرتکبش می‌شوی، آنوقت مسوولیتت بیشتر می‌شود.

دوستان همکاری که از این حرف‌ها ناراحتند، طبیعتا می‌دانند که نقد و ایراد گرفتن به هر کسی آزاد است. روزنامه‌نگار و منتقد همیشه بی طرف نیست. حتی دیگر در اصول روزنامه‌نگاری تاکید کرده‌اند که یادداشت نویسان و منتقدین همیشه بی طرف نیستند، اما آیا انتقاد به معنای تملق‌گویی است و طرف یکی را گرفتن؟

---

بهرنگ عزیز، من طرف هیچ کس را نمی‌گیرم. عضو هیچ گروه حتی تحریمی‌ها هم نمی‌شوم، از اینکه در اقلیت باشم بیشتر لذت می‌برم تا اینکه اسیر موج احساسی جماعتی بشوم که فردای انتخابات تمام قول‌هایشان را فراموش می‌کنند و مسوولیتی نسبت به جامعه ندارند.

بهرنگ، کار من و تو وادار کردن سیاست‌مداران و مدیران به پاسخ‌گویی است. کسی که از ابتدا می‌گوید پاسخگو نیست، مخاطب من و تو نیست، اما آنکه حرف از شفافیت می‌زند و پاسخگویی، پس لابد از من و تو انتظار دارد به جای هواداری و مداحی، با گیرهای سه پیچ خود کمکش کنیم.

Labels:

بازگشت کامنت‌دونی
آدم باید مرض داشته باشد که بزند همه وبلاگش را گند بزند و بعد کلی وقت صرف کند تا دوباره سر و سامان گیرد.

هر چه بود، نسبتا بخیر گذشت و فردا، پس‌فردا الباقی را درست می‌کنم...

شرمنده

Labels:

Coraline
ضمن آنکه مرده‌شوی سیاست را بردند، امشب رفتم انیمیشن جدید سه بعدی کورالین را دیدم.

رسما کف کردم.

قدیم ندیم‌ها که روی عکس‌های هوایی کار می‌کردیم برای نقشه‌کشی زمین شناسی، به خاطر اختلاف منظر میان عکس‌ها می‌توانستیم زمین را برجسته ببینیم.

فیلم‌های سه بعدی هم به واسطه اختلاف منظر با عینک مخصوص برجسته بنظر می آمدند. با شیشه سبز و قرمز...

اما سیستم جدید کاملا متفاوت است و اگر وسط فیلم عینک را جابجا کنید، متوجه می‌شوید بعضی قسمت‌ها اختالف منظر دارند، بعضی جاها ندارند. دیگر عدم تطابق فیلم قرمز و سبز نیست...

مثلا وقتی این دست‌ها می‌آمدند جلو، حس می‌کردی فاصله چندانی با آنها نداری، عینک را کناری می زدی، آدمی که نشسته خیلی فرق نمی‌کرد ولی تکنیک اختلاف منظر را برای برجسته‌سازی روی دست‌ها پیاده کرده بودند.

خلاصه عالمی شده این سینما و ما در کف!

Labels:

تو بگو "ف"، ما تا فرحزادش را هم می‌خوانیم
کلا، آقایی که شما باشید، فضا وقتی "خ.ز.پ" یا "د.م.پ" می‌شود، شما نکته‌ای را بفرمایید، ما تا تهش را می‌خوانیم. حتی می‌توان منبع گپ قهوه‌خانه‌ای را هم یافت.

اما اینها بحث‌های انحرافی است.

وقت عزیز را صرف کارهای بهتر کنیم.

بد می‌گویم؟

------

هنوز سیستم کامنت‌ها از وبلاگ قبلی به این یکی منتقل نشده. به زودی درستش می‌کنم.

Labels:

تغییرات موقتی
آمدیم سرمه بکشیم، کورش کردیم، فلذا دو سه روزی صبر داشته باشید تا "اصلاحات" کنیم.

لا اقل اینجا جوابگوی خودمان و شما هستیم!

مشکل کامنت‌ هم به زودی حل خواهد شد.

Labels:

Thursday, February 19, 2009
کسی نفهمید در سال ۶۴ چه اتفاقی افتاده؟
خب بروید از آقا مصطفی تاج‌زاده و عرب سرخی بپرسید!

اگر گفتید؟

Labels:

می‌دانستید؟
می‌دانستید از دیشب تا حالا چند تا ایمیل اعتراضی گرفته‌ام به خاطر روایت سخنان استادم؟

اینکه گفته روزنامه‌نگار نباید در آن واحد در ستاد کسی کار کند و همچنان روزنامه‌نگار بماند؟

کلی توضیح داده‌اند که شما نیازهای ایران و دموکراسی را درک نمی‌کنید، شما نمی‌دانید که مبارزه در صف اول با احمدی‌نژاد چیست و ...

بالا بروید، پایین بیایید، روزنامه‌نگاری با کار سیاسی و حزب‌بازی و حضور عملی یا مجازی در ستاد کاندیداها فرق دارد!

گزارشگر که تکلیفش معلوم است، حتی ستون نویس هم که صاحب ایده است باید از حضور و پول گرفتن از جماعت خودداری کند.

به نظر من باید درجه شفافیت را بالا برد. ستادهای نامزدها باید اعلام کنند به چه کسانی چقدر می‌دهند، چه قول‌هایی داده‌اند و در ازای آن قول‌ها چه خدماتی می‌خواهند.

دوستانم در ایران جسارت مرا ببخشایند، آن زمان‌ها نمی‌دانستیم چه کاری درست و چه کاری غلط. جهل توضیح خوبی است. اما کسانی که این روزها می‌دانند و مرتکب می‌شوند چه حکمی دارند؟

---

روزنامه‌نگار، روزنامه‌نگار است و بس! تاثیر اجتماعی‌اش بر اساس آگاه‌سازی است. مداح و تبلیغاتچی، خواننده را مست می‌کند، اما وقتی مستی پرید، طرف می‌فهمد چه کلاهی سرش رفته.

روزنامه‌نگارجان! هنوز دیر نشده، برگرد سر جایت و جایگاه رفیعی که داشته‌ای، اما...

Labels:

کدام خاتمی؟

توضیح لازم است؟

چشم!

من از همه مداحان متنفرم.  شاعران درباری که دیروز دینار می‌گرفتند، امروز یورو و دلار و سکه و قول و ... می‌گیرند و مداحی پوپولیستی می‌کنند. 

خاتمی که آنها معرفی می‌کنند، چیزی نیست که ما دیده‌ایم. لا اقل گروهی از ما که نمی‌توانند مسائل را جز به دیده شک بنگرند.

خاتمی آیا سوپرمن است؟ خاتمی آیا کسی است که یک تنه مقابل فساد و قدرت و ... می‌ایستد؟

آقای خاتمی! خاتمی کیست؟

Labels:

سوالات تصویری-نوشتاری

با بچه‌های نزدیک به خاتمی که گپ می‌زدم، به این نتیجه رسیدم که باید سوال‌ها را گاهی بصری کرد، و اگر به همان روال عدم پاسخگویی عادت کنند، باید سوال‌های بصری را اندکی تندتر هم کرد. به طور کلی فلفل برای سلامت آدم چیز خیلی خوبی است!

سوال اول، این است که از خاتمی می‌پرسم برای سوال‌های بعدی حاضر است؟

یک جور رخصت‌طلبی مودبانه...

خاتمی به گواه آمار و ارقام، ۸ سال را عملا بی پاسخ گذاشت، ۴ سال بعدش را هم عملا سکوت کرد یا سفر خارجی رفت.

برخلاف دوستانی که مثل شعرای درباری مداحی می‌کنند اما آنلاین، فقط وظیفه‌ام را انجام می‌دهم. سوال و سوال و سوال.

از فردا سوال‌ها هم بصری خواهد بود، هم نوشتاری.

خدا به داد برسد...سوال‌های ۲۵ و ۲۶ خیلی بد هستند!!!

Labels:

«پاستوریزه» شدن
پاستوریزه شدن کلا چیز بدی نیست. میکروب‌ها کشته می‌شوند.

اما پدیده‌ای وجود دارد به نام «پاستوریزه شدن سیاسی» که معمولا روی آدم‌های ضعیفی که ساکن خیابان پاستور می‌شوند تاثیر می‌گذارد.

این مساله باعث می‌شود اگر کمترین خاصیتی وجود داشته باشد، از دست برود.

باز هم نگرفتید؟ می‌گویند طرف جوان چهل ساله پاستوریزه‌ای است. نه اینکه پاک باشد! نه! کاری از دستش بر نمی‌آید.

این قدرت عجیب خیابان پاستور متاسفانه روی احمدی‌نژاد تاثیر نگذاشته و حتی میکروب‌هایش را هم نکشته!

خلاصه بد پدیده‌ای است این پاستوریزه شدن!

Labels:

باز گشت آرزوی من است، اما به چه قیمتی
جای شما خالی، بعضی وقت‌ها که رفقا نقل می‌کنند از فضای داخل بعضی تجمع‌های انتخاباتی، آدم قلقلکش می‌شود که چیزی بگوید.

مثل همین امروز صبح؛

به این گفته که چند بار و در چند جا نقل شده توجه کنید:

«علتی که نیک آهنگ حاضر نیست از از خاتمی حمایت کند این است که نمی‌خواهد برگردد»

فکر نکنید منابع و ناقلان این کلام  را نمی شناسم. من اسمشان را می‌گذارم آدم‌فروشان اجاره‌ای.

اتفاقا، نیک آهنگ دلش می‌خواهد برگردد، اما نه به قیمت خودفروشی. 

مطمئن باشید اگر کسی با شما تماس بگیرد که که فلانی، حمایت کن، هوایت را داریم، مشکلت را حل می‌کنیم، به چند دلیل است. دلایلش را خودتان درک خواهید کرد.

این پیام‌های دم انتخابات بی سابقه نیست، چهار سال قبل هم یکی دیگر از این تماس‌ها گرفت. خودتان به نوشته‌های ۴ سال قبل رجوع کنید، در خواهید یافت چه می‌گویم.

البته بعد از بازگشت حسین درخشان و وضعیت اخیر او که همه ما را ناراحت کرده، می‌توان به این نتیجه رسید که بازگشت به قیمت راضی کردن یک طرف بازی اینقدر راحت نیست.

خلاصه، فکر نکنید دلم برای ساندویچ سالاد الویه «یکتا» تنگ نشده، فکر نکنید آب‌هویج بستنی «توچال» از یادم رفته - معیار انگاری برای من شکم است!!! - خیال نکنید دلم برای بازار کویتی‌ها تنگ نشده! قدم زدن در پارک ساعی و شنیدن صدای پرندگانش، پیاده‌روی در وزرا و امتحان کردن اودکلن‌ها، پیتزا ۷۲، کافه شوکا، آخ از چلوکباب! می‌دانید من چقدر خواب شیشلیک «پسران کریم» مشهد را می‌بینم؟

می‌دانید چقدر دلم برای شهر کتاب تنگ شده؟ برای خانه کاریکاتور و آن قهوه‌خانه نیم‌بندش؟

من دلم می‌خواهد برگردم، اما بدون منت. بدون آنکه مجبور شوم حرفی بزنم که به آن اعتقاد ندارم. بدون آنکه هر روز با فلان ستاد انتخاباتی هماهنگ کنم که چه باید بگویم ...

اتفاقا من شدیدا طلبکار هستم. من زمانی مجبور به ترک وطنم شدم که ضعیف‌ترین دولت ممکن حاکم بود. دولت ضعیفی که نتوانستم به آن اعتماد کنم که از حقم دفاع کند. از حق شهروند عادی‌اش.

اما، امروز وضع فرق کرده.

مردم آلزایمر می‌گیرند.

ترجیح می‌دهم مجیز کسی را نگویم، همینجا در سرمای مزخرف کانادا بنشینم، اما حرفی را بزنم که به آن معتقدم.

زیاده عرضی نیست!

Labels:

اگر گفتید این جمله‌ها از کیست؟
«... آقاي خاتمي هم دو وظيفه داشتند، يكي وظيفه قانوني ايشان در مقم رييس‌جمهوري بود، همانند آقاي هاشمي رفسنجاني و ديگران. با اين تفاوت كه انتخاب آقاي هاشمي در پي يك جنبش اجتماعي صورت نگرفته بود. اصلا جنبشي در كار نبود. آقاي هاشمي 10 تا 11 ميليون راي آورد و رييس‌جمهور قانوني بود و در چارچوب قانون كار خودش را انجام مي‌داد و وظيفه ديگري هم براي خودشان قائل نبودند. اما آقاي خاتمي اينجوري بر سر كار نيامد. ايشان بر اثر يك جنبش اجتماعي انتخاب شد. گرچه رييس‌جمهور هستند و وظايف قانوني دارند اما در كنار آن نسبت به جنبش چه وظيفه‌اي داشتند؟ آيا آقاي خاتمي نبايد يك حزب مقتدر سياسي براي هدايت جنبش اجتماعي- سياسي دوم خرداد به ليدري و رهبري خود تاسيس مي‌كرد؟ به نظر من آقاي خاتمي مي‌توانست جنبش دوم خرداد را رأسا سازماندهي و هدايت كند و مقام رياست جمهوري خود را نيز با طراوت و شادابي نگه دارد و وظايف قانوني خود را پي بگيرد. اگر اين كار مي‌شد ديگر از مأيوس شدن و نااميدي بخشي از مردم خبري نبودو جنبش هم طراوت خود را حفظ مي‌كرد....»

Labels:

Wednesday, February 18, 2009
مکالمه با استادم روی فیس بوک
جای شما خالی الان داشتن گپ می‌زدم. اسم استاد را تغییر داده‌ام.

Nikahang

and a question, do journalists and reporters work for campaigns while working for papers?
or stay far?

Teacher

no not allowed
serious conflict would probably get you fired at the least reassigned
reassigned if you were covering anything remotely connected
journalists here would never survive with those kind of open connections. there is bias of course but people strive to be fair and accurate

Labels:

یک لاریجانی از نوع احمقش
واقعا بی‌شعورتر از علی لاریجانی هم پیدا می‌شود؟

یک نفر، هر کسی می‌خواهد باشد، به اینجایش رسیده و خودش را سوزانده از درد، از غم، از نداری، از بی‌چاره‌گی.

آنوقت برای ما می‌گوید که طرف جانباز نبوده و ....

وای به روزگار ما! وای به احوالات ما!

علی لاریجانی از جنس نظام است. نظامی که پایه‌اش را بر تبعیض گذاشته‌اند. 

نظامی که کاندیدایش باید منتخب شورای نگهبان باشد، قانونش و سیستم قانون‌گذاری‌اش با یک حکم حکومتی فشل می‌شود...نظامی که زناکار روحانی‌اش حداکثر سر و کارش می‌افتد به دادگاه ویژه و بند ویژه، از شلاق و سنگسار و چوبه دار و الابقی هم خبری نیست.

---

یادش بخیر، توی بند ۲۰۹ یک قاضی شرع  زندانی بود که هم ترتیب دو تا از محافظانش را داده بود، هم با همکاری آنها، خدمت تعدادی از بانوان شهرش رسیده...، بعد یک پسر خوش سیما که جعل سند کرده بود را گذاشتند توی سلولش، پسر بیچاره خوابش نمی‌برد! راوی پرونده طرف هم وکیل بند بود که موقع تخته نرد بازی کردن بچه‌ها، گرا می‌داد که کسی خیلی با حاج آقا راحت نشود!!! حساب کنید ۱۲ نفر چگونه می‌چبند در یک سلول دو و نیم در یک و هشتاد سانت که ببینند دو نفر دارند چطوری با هم تخته بازی می‌کنند. مهره‌های تخته هم از دکمه‌های لباس زندانیان بود. تخته عملا از مقوای بسته سیگار بود. در نظر بگیرید صحنه شریف قمار، در بند ۲۰۹، که همه جا شنود کار گذاشته‌ بودند و چند تا دوربین دائما همه را می‌پایید.

---

بگذریم، لاریجانی، یکی از باهوش‌ترین مردان نظام است. نابغه ریاضی..بچه دانشگاه صنعتی...اما، شدیدا بی‌شعور است! روزی که از مسندش در شورای امنیت کنار گذاشته شد، همه اصلاح‌طلبان یادشان رفت که ای بابا، این علی آقا بود که خیلی از توطئه‌ها را علیه دولت طراحی و اجرا کرده بود(حتی من هم شوکه بودم!!!).

---

رفیقی ایمیل زده بود که این که بد، اون که بد پس کی خوبه؟

از قدیم گفته‌اند، نه این خوبه نه اوشون، لعنت به هردوتاشون!


Labels:

معما
در سال ۱۳۶۴ چه اتفاقی باعث تغییراتی در وزارت ارشاد شد؟

اگر جواب این معما را درست دادید، منتشرش می‌کنم.

Labels:

بحث‌های روزنامه‌ای و انتخابات
می‌خواهم بحث‌های رسانه و انتخابات را به صورت یک مجموعه گزارش در بیاورم. این کار باعث می‌شود مخاطبین زیادتری با بعضی از مسائل رسانه‌ای آشنا شوند.

---

یکی از خوانندگان این کامنت راگذاشته:

«کسی‌ از شما توقع نداره که از خاتمی انتقاد نکنید یا از اون سوال نپرسید، این حق شماست ولی‌ بحث بر سر این هست که این انتقاد‌های شما در چنین زمان حساسی فقط منجر به ایجاد بد بینی‌ در مردم و دلسرد شدن مردم از رای به خاتمی یا کلا مجموع اصلاح طلبان می‌شه، شما اگر از خاتمی سوال می‌کنید یا انتقاد می‌کنید قدری هم از نقاط مثبت او هم بگوید و این رو هم برای مردم توضیح بدید که اگر خاتمی نباشد گزینه پیش روی آنها کیست، آیا مزیتی بر خاتمی دارد؟ و یا جز بدبخت تر کردن مردم هیچ کار دیگری نمیکند؟ آقای نیک آهنگ در آمریکا زمانکه رقابت بین اوباما و مککین شروع شد بسیاری از رسانه‌های دمکرات که حتا چندان موافق اوباما هم نبودند و لابد پرسشهای زیادی هم آزاین کاندایدی جوان و کم تجربه داشتند باز هم برای جلوگیری از انتخاب مککین از او حمایت کردند و حالا که خیال همه از افتادن کشور به دست یک جمهور خواه دیگر راحت شده همین رسانها‌ها روز و شب سیاست‌های اوباما رو به چالش میکشند. این رسانه‌ها با این کار هم مردم رو از دست سیاست‌های غلط جمهوری خواهان نجات دادند هم الان به وظیفه خود عمل میکنند. آیا اگر خاتمی رئس جمهور بشه بیشتر به انتقاد‌های شما توجه می‌شه یا احمدی نژاد؟ اصولا در این ۴ سال آیا گوش شنوایی هم در کشور وجود داشت.»

۱- این دوست عزیز دارد می‌گوید بسیاری از رسانه‌های دموکرات. لطفا تعریف کنید کدام رسانه‌ها رسما دموکرات هستند، کدام رسما جمهوری‌خواه؟

۲- آیا روزنامه‌هایی که رای تحریریه‌هایشان را به نفع کاندیداها اعلام می‌کردند، عملا به نفع کاندیداها عمل کردند؟ آیا مثلا روزنامه‌ها ماجرای رابطه مالی اوباما با تونی رزکو را بارها توی بوق نکردند؟ 

۳- کدام رسانه بزرگ و معتبر به خاطر نجات مردم از سیاست‌های جمهوری‌خواهان از اوباما حمایت کرد؟

۴- ...

اتفاقا در انتخابات اخیر آمریکا، دو شبکه تلویزیونی فاکس و MSNBC بشدت به خاطر جهت‌گیری خود مورد انتقاد قرار گرفتند. 

بحث رسانه‌های بزرگ با ایستگاه‌های رادیویی کاملا فرق می‌کنند. مثلا راش لیمبا برنامه رادیویی خودش را دارد و خیلی از مواقع نقش حسین شریعتمداری را بازی می‌کند و جماعت جناحش خواسته یا ناخواسته به راه او می‌روند.

اما آیا به عنوان مثال بقیه بر اساس علاقه‌شان کاندیداها را نقد می‌کردند یا بر اساس گاف‌های نامزدها و ستادهای‌شان؟

ستاد اوباما یکی از کم‌خطاترین مجموعه‌های انتخاباتی دوران معاصر بود. ستاد مک‌کین پرخطا، بدون تعادل و پرخاشگر از آب در آمد.

ستاد اوباما منضبط و آشنا با فن‌آوری، ستاد مک‌کین گاه به کارهایی دست می‌زد که مال عهد بوق بود.

خبرنگارانی که با کاندیداها همراه بودند، می‌توانستند رفتار متفاوت نامزدها و همراهانشان را ببینند و قضاوت کنند. مطمئن باشید اگر اوباما آدمی بداخلاق و و گاه تندخو و عصبی بود مثل جان مک‌کین(در مواقع فشار)، هیچ خبرنگاری به او رحم نمی‌کرد.

با همه اینها مارک هالپرین مجله تایم بعضی رسانه‌ها و خبرنگاران را متهم کرد که طرف اوباما را گرفته‌اند و نسبت به او نرم‌خو بوده‌اند.

اگر این مساله هم بر اساس مطالعات صحیح باشد، نقطه قوت نیست! نقطه ضعف است.

روزنامه‌ها به طور سنتی به تفکرهای خاصی گرایش داشته‌اند. شما از وال‌ستریت جورنال نمی توانید انتظار داشته باشید طرفدار دولت بزرگ و نظارت مقتدرانه دولت بر بازار باشد.

اما اگر مک‌کین حرف احمقانه‌ای بزند، با وجود علاقه بسیاری از جماعت بازار بورس به مک‌کین، فکر می‌کنید وال‌ستریت جورنال ساکت می‌ماند؟

فردا رو شود که اوباما یک پرونده بزرگ مالی داشته و پنهان کرده...خیال می‌کنید کسی به او رحم خواهد کرد؟

---

من اصلا ملاحظه‌کاری دوستانم را ندارم. نه به خاطر دو یورو بیشتر برای خاتمی قربان‌صدقه خواهم نوشت، نه به خاطر بد و بیراه بی‌پشتوانه یک روزنامه‌نگار سابق کوتاه خواهم آمد. 

من از سال ۱۳۸۰ منتقد خاتمی و سیاست‌هایش بوده‌ام. با وجود اینکه دوستش داشته‌ام.

از پدر که عزیزتر نیست. اگر پدرم وزیر بود یا وکیل و می‌خواست بر اساس روال اخلاقی و خلق و خوی شخصیتی‌اش امور را اداره کند، خودم بزرگ‌ترین مخالفش می‌شدم. چرا؟ چون می‌دانم پدرم به درد مدیریت نمی‌‌خورد. یک محقق برجسته است که ۹۹ در صد کارهایش را بهتر از من انجام می‌دهد. آدمی بسیار معتقد به هر کاری که انجام می‌دهد.

اما، پدر من، به درد وزارت و وکالت نمی خورد. خودش بهتر از همه این را تشخیص داد روزی که از تهران برای همیشه رفتیم. 

حالا فکر می‌کنید خاتمی را از پدرم بیشتر دوست دارم؟ نه. اما همیشه مورد احترام من بوده. اما نه یک بار، نه دوبار، صدها بار خواهم نوشت که خاتمی مدیر خوبی نیست. نمی‌داند زیر دستانش چه می‌کنند. بسیاری از موارد حاضر است یک شورا تشکیل دهد برای بررسی موارد و فقط آن طور که دوست دارد توجیه‌اش کنند، کسانی که صاحب منافعی در یک ماجرا هستند، نه کسانی که می‌دانند مشکل کجاست. 

دولت اصلاحات، دولت تلاقی منافع بود.

خاتمی نمی‌تواند ناظران خوبی برای بخش‌های زیر دستش بگذارد. با اندک فشاری یا از کوره در می‌رود یا کمر دردش عود می‌کند و بعد هیچی به هیچی

---

خاتمی انسان مهربانی است. دوست داشتنی است. محترم است. اما به نظر من و احتمالا اقلیتی، روی روشن ماه است. اما ماه، همان ماه است، چه روی روشنش چه روی تیره‌اش. محتوا و ساختار ماه با نمایش یک طرفش فرقی نخواهد کرد. 

من هیچگاه انقلابی نبوده‌ام، اما انقلاب برایم جذاب بوده است. می‌فهمم کسانی را که خود را جر می‌دهند تا رویای سال ۵۷‌شان نخشکد. اما این رویا، خیلی از ما را خشکانده است.

خاتمی برای من نماد حفظ وضع موجود است. نماد محافظه‌کاری، نماد عدم پیشبرد جامعه، نماد تن دادن به هر چیزی.

نه، من قهرمان نمی خواهم. اما می‌گویم همه ما باید به جای اینکه پایمان شل بشود و باز هورمون‌های سیاسی‌مان بزند بالا، کمی خوددار هم باشیم و ببینیم طرف تا چه حدی حاضر است شفاف باشد و به خطاهای گذشته‌اش اعتراف کند؟ و راه‌هایی برای عدم تکرار آن خطاها برشمارد.

---

هیچ‌کس کامل نیست. 

خاتمی به نظر انسان سالمی می‌آید.

آیا اطرافیان او همان سلامت او را دارند؟  

در ساختار غیر شفاف ایران، کسانی که رشد سیاسی و رشد مالی توامان می‌کنند کم نیستند.

لطفا یک سر به اندونزی بزنید، یک سر بروید مالزی، یک نگاهی هم به دوبی بیاندازید.

وقت کردید ببینید مهاجران اقتصادی که آمده‌اند به استان نووا سکوشای کانادا از کجا این همه پول نصیبشان شده؟

ببینید چند تا از تازه مهاجران از خانواده‌های همان جماعت اصلاح‌طلب هستند؟ فکر می‌کنید با پول کارمندی حتی در بالاترین سطح امکان چنین رشدی وجود داشته؟

چند نفر از همان آقایان در آن واحد عضو هیات مدیریه‌های چند شرکت بوده‌اند؟ 

---

وقتی بدون ملاحظه و به طور یکنواخت از یک گروه طرفداری می‌کنید، لطفا اندکی سوابق جماعت را هم بررسی کنید. خیال نکنید در همه موارد قوه قضاییه منتظر یک بهانه بوده برای پرونده‌سازی. چند نفر از "گعده"های همان جماعت رقیب خبر دارند؟

فکر نکنید تقسیم‌ بعضی پروژه‌های بزرگ نفتی، صنعتی و الی ماشالله همینطوری صورت گرفته است.

چند نفر از روزنامه‌نگاران حوزه‌های مختلف ما دنبال بررسی روند تغییر مدل مشاین و اندازه خانه و خارج‌شنین شدن فرزندان آقایان بوده‌اند؟ چند نفر از خبرنگاران ما واقعا اینقدر مستقل هستند که بتوانند بدون ناراحتی همه چیز را جستجو کنند؟

چند نفر از خبرنگاران همکار روزنامه‌های اصلاح‌طلب جرات دارند فکری کاوشگرانه در مورد روسا و رفقای روسای خود بکنند؟

ادامه دارد

Labels:

هادی قائمی، سخن‌گوی کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران
...اکثریت آن‌ها هیچ وقت به کسی اجازه ندادند عملکردشان را بازبینی کنند و خودشان هم این کار را نکردند. این مساله هیچ گاه به طور صددرصد انجام نشد. آن‌ها تلاش خودشان را کردند که این جعبه‌ی بسته، باز نشود و متأسفانه تا به امروز هم بسیاری هستند که با وجود سخنان بسیار زیبایی که در دفاع از حقوق بشر ممکن است ابراز کنند، ولی حاضر نیستند که راجع به دهه‌ی شصت تجزیه و تحلیلی بشود....

Labels:

یک مجله جدید و بسیار حرفه‌ای
علی جهانشاهی که معرف حضورتان هست.

یکی از بهترین کارتونیست‌های تاریخ کشورمان.

علی در ونکوور با همکاری بعضی از بر و بچه‌های داخل و خارج مجله کارتونی-کاریکاتوری جدیدی منتشر کرده که حیف است از دستش بدهید.

این نشریه هم چاپی است و هم آنلاین.

از دستش ندهید!


Labels:

مشکلات کامنت‌گذاری از طریق فیلتر شکن و فید
یکی از رفقا از تهران می‌گفت که نمی‌تواند کامنت بگذارد.

اگر دوست داشتید می‌توانید کامنت‌هایتان را ایمیل کنید: nikahang@gmail.com 

Labels:

این مطلب را حتما بخوانید










Labels:

یک چت، هزار تا سوال بیشتر
به جدم قسم این انتخابات به خاطر فضای اینترنتی گسترده‌تر از گذشته امکان گفتگوی بیشتری را فراهم کرده و شاهکار است!

از یارو می‌پرسی: خاتمی چرا پاسخگو نیست؟

می‌گوید: خاتمی به هر جمله‌ای که علامت سوال آخرش هست جواب نمی‌دهد!

می‌پرسی: خب اگر سوال‌ کنی و انتظار پاسخ از کسی داشته باشی که مدعی پاسخگویی است چه؟

می‌گوید: قدرت (سیاسی) باید پشت سوال باشد.

می‌پرسی: خب وقتی جواب ندهد، سوال‌ها تندتر و تیزتر می‌شوند و حجمش بیشتر با گستره‌ای فراتر.

می‌گوید: آنوقت هزاران طرفدار خاتمی پاسخت را خواهند داد!

------

به این می‌گویند منطق!

مگر هزاران طرفدار خاتمی مسوولیت پاسخگویی در برابر اعمال او را دارند؟

برای من مشخص نیست که ما خاتمی قرن ۲۱ میلادی می‌خواهیم یا قرن ۱۴ حجری که ارسال نامه و پیام ماه‌ها به طول می‌انجامید؟


Labels:

برنامه اقتصادی شما چیست؟
خداوند خیر دهاد به بچه‌های "پویش" و "باران" که هی می‌خواهند مرا به راه راست هدایت کنند و من ظاهرا هدایت نمی‌شوم.

اما سوال من این است که که یکی از توجیهات اهمیت آمدن خاتمی به میدان، مشکلات عدیده اقتصادی است.

بسیاری از مشکلات ریشه در گذشته دارند، بسیاری مربوط به طرح‌های اقتصادی دولت نهم.

صرف این ادعا که ما به حرف اقتصاددانان گوش می‌دهیم، رافع مشکلات فعلی نیست.

اثرات بحران اقتصاد جهانی به ایران هم کشیده خواهد شد(اگر تا حالا کشیده نشده باشد.).

علمای اقتصاد در این طرف دنیا فعلا دارند توی سر خودشان می‌زنند ظاهرا(حامد قدوسی البته در اینجا صاحب نظر است نه من).

اما بحث من این است که تاکید روی شاخصه‌های شخصیتی خاتمی برای توجیه مردم، چگونه مشکلات اقتصادی را حل می‌کند؟

Labels:

Monday, February 16, 2009
پاسخگویی
جای شما خالی الان داشتم با یکی از بچه‌های  نزدیک به خاتمی چت می‌کردم. در برابر پاسخگو کردن کاندیدا و یا مسوول این جمله را برایم نوشت:

"..سوال در عالم سياست به گزاره اي ميگويند که پشت سر آن ميزاني از قدرت خوابيده باشد ..."

دوست دارم برایم ترجمه‌اش کنید!

برای من سوال به مفهوم سیاسی ارزش چندانی ندارد!

از نظر من نسبتا خبرنگار، سوال مفهومی دیگر دارد و فایده‌اش هم عیان شدن واقعیت‌ها برای قضاوت شهروندانی است که دنبال حقوق‌شان هستند.

اصل نخست روزنامه‌نگاری هم می‌گوید که تعهد نخستین روزنامه‌نگار به شهروندان است.

یکی از اصول هم مشخصا روزنامه‌نگار را ناظر بر قدرت می‌داند.

--- 

حالا اگر شهروندی قدرت نداشت، آیا وظیفه رسانه، دادن تریبون به کسانی نیست که صدایشان شنیده نمی‌شود؟

آیا کاندیدا تنها باید به سوال‌هایی پاسخ دهد که منافعش را تامین می‌کند؟ یعنی سوال‌های دستچین شده برای نفع تبلیغاتی؟

اینجاست که باید دقیق‌تر شد.

---

سوال دیگر هم این است که آیا خبرنگاران در انتخابات باید مصلحت اندیش باشند یا پرسشگر؟

فرض کنیم وجود احمدی‌نژاد در قدرت بسیاری بد است. آیا خبرنگار باید با قضاوت در مورد احمدی‌نژاد، به نفع رقیب او سکوت کند تا احمدی‌نژاد لطمه ببیند و رقیب بالا بیاید؟

فرض کنیم کروبی آدم خیلی خیّری است و به صدها نفر کمک مالی می‌کند. آمدن او هم به ضرر جناح راست است. مدرکی رو می‌شود تصادفا در باب سو استفاده‌های مالی در بنیاد شهید. آیا ما به عنوان خبرنگار باید در برابر این مدارک ساکت باشیم و چشمانمان را ببندیم یا حداقل جویای واقعیت شویم و از خود او هم بپرسیم؟ وظیفه خبرنگاری که در روزنامه خود او کار می‌کند چیست؟ وظیفه سردبیر چه؟ روشن کردن واقعیت یا ماستمالی کردن آن؟

فرض کنید میر حسین موسوی بسیار آدم مودب و ماخوذ به حیایی است. آیا رویتان می‌شود از این آدم نازنین بپرسید که مسوولیت او در دوران جنگ چه بوده؟ و مسوولیت کارهای وزارت اطلاعات را تا چه حدی می‌پذیرد؟ سیاست‌های آزمون و خطای اقتصادی آن زمان را نقد کرده است و اگر امروز بیاید چه کار متفاوتی انجام خواهد داد؟ مطمئنا نزدیکان موسوی از این سوال‌ها خوششان نخواهد آمد. اما نباید پرسید؟

---

فراموش نکنیم که هر کدام از ما به قدر مسوولیتمان پاسخگو هستیم. شهروند عادی که از بودجه عمومی برای مسوولیت حقوق نگرفته! 

Labels:

درون گود، بیرون گود
نوجوانی می‌گفت، آن کسی که بیرون چاه نشسته نمی‌داند درون چاه چه می‌گذرد و نباید چیزی بگوید.

ظریفی پاسخ داد، آنکه درون چاه گیر کرده، بیرون چاه را ندیده که بداند خارج از چاه چیست و خروج از چاه چه نعمتی است!

--

وضعیت روزگار بخشی از دوستان ماست. تا درون بازی بسته فعلی‌اند، هیچ چیزی را نمی‌توانند و نمی‌خواهند جز آنچه می‌بینند، ببینند. گویی چشم‌بند اسب‌سواری(بلانسبت) بسته‌اند و فقط یک مسیر را می‌بینند.

عزیزجان! اطاعت کورکورانه را که همه در همه اعصار کرده‌اند! نتیجه‌اش چه بوده؟

تا وقتی راهبران اصلاحات امیدی به همین اطاعت دارند، هیچ نیازی به فشار به حاکمیت برای برداشتن سدها نخواهند دید.

اتفاقا "فشار از پایین و چانه‌زنی از بالا"ی مطرح شده در سال‌های نخست جنبش اصلاحات حکومتی، چیز بدی نبود. منتهای مراتب، نه خاتمی بلد بود نیروها و آرای بیست میلیونی‌اش را بسیج کند، و نه توان چانه‌زنی داشت.

امروز با یکی دو نفر از بر وبکس بحث می‌کردم. می‌گفتند چاره چیست؟ گفتم مگر من بیچاره چاره هم دارم؟ برای خودم دارم و به کسی هم توصیه نمی‌کنم. اما اعتقادم این است که رای دادن بدون تحمیل خواسته به گرفتن تضمین، خودکشی بلند مدت است. یک خودکشی که فقط یک لحظه کوتاه ارگاسم می‌شوی و یک عمر باید ناراحت ویروس لعنتی باشی که در وجودت لانه می‌کند و می‌خوردت.

بحث بر سر این است که اگر چیزی آموخته باشیم از همین فضای معیوب دموکراتیک غرب، ببینیم چه چیزهایی را می‌توانیم به داخل منتقل کنیم. اصلا هم انتظار معجزه ندارم! همان حداقل‌ها.

- کاندیداها باید مسوولیت کارهای پیشین خود را بپذیرند، اگر جوابگو نبوده‌اند، الان وقتش است

- تکلیف خودشان و ما را با چند مساله روشن کنند، از جمله حقوق شهروندی، امکان بهبود قانون اساسی و پیگیری این کار، ایجاد شفافیت و آزادی اطلاعات

- باید بدون سانسور و ترس مناظره کنند. نه یک بار و دو بار!

- بحث‌های تکراری در مورد کرامت انسانی و جامعه مدنی عهد پیامبر اسلام به درد جلسات قم می‌خورد. ایران فراتر از یک شهر محترم ولی کوچک است.

- برنامه کاندیداها برای خروج از وضعیت افتضاح اقتصادی فعلی چیست؟ این برنامه‌ها را چند نفر اقتصاد دان درست و حابی منتقد باید نقد کنند و صاحب برنامه را به چالش بکشند اساسی.

- خیلی راحت نسبت خود را با ولایت فقیه تشریح کنند و بدون تعارف هم بگویند در چه حوزه‌هایی هیچ کاری از دست‌شان بر نمی‌آید.

- بگویند چگونه است که یک رئیس جمهوری خود را دست بسته می‌داند و تدارکاتچی، دیگری از همه امکانات موجود استفاده‌اش را می‌برد، حتی اگر به قیمت گند زدن باشد. چرا بعضی‌ها توان انجام امورو را دارند و بعضی ندارند؟

- ...

سوال زیاد است. 

همه می‌پرسند. همه کسانی که حقی دارند و احتمالا حقشان در این سیستم احمقانه ضایع شده. اگر اعتقاد دارید این سیستم بسته عاقلانه است، من شدیدا عذر می‌خواهم!!!

Labels:

وا اما تحرکات جدید
به آخرین خبرهای خارج از وبلاگستان توجه کنید!

گویا نمایندگان سید محمد علی ابطحی  وارد محیط‌های دانشگاهی شده‌اند از برای جلب هوادار و داوطلب.

در جلسات ستاد هم روی جلب بچه‌های دانشجوی تا حدی جوان‌تر و از همه جا بی‌خبر تاکید شده.

البته هنوز به لزوم منفی جلوه دادن کروبی نپرداخته‌اند. بستگی دارد در جلسات آتی با تاج‌زاده چه نتایجی گرفته شود.

این گروه هنوز توجیه نشده‌اند چگونه بعضی از بچه‌های منتقد را توجیه کنند، اما یواش یواش سر و کله بچه‌های "باران" و الباقی جاها هم پیدا خواهد شد.

دوستی می‌گفت وقتی بچه‌های انجمن را قلع و قمع می‌کردند، آقای ابطحی و یاران کجا تشریف داشتند؟

رفیقی هم از بچه‌های دانشگاه شیراز بدترش را گفت که از ذکر جزئیات آن معذورم!

خلاصه معلوم نیست جماعت نزدیک به خاتمی که کارت دانشجویی هم ندارند چطوری به این راحتی وارد می‌شوند و آب هم از آب تکان نمی‌خورد؟

به این می‌گویند معجزه هزاره سوم، ورژن جدید!

به قول دوستی، گوشت قربانی، تحصیل کرده‌اش بهتر است! در نتیجه باید دانشجوها را انداخت جلو.

رفیقی دفتر تحکیمی هم می‌گفت خاتمی و شرکا تنها در صورتی به غیرقانونی بودن توقیف دفتر تحکیم اعتراض خواهند کرد که دفتر تحکیمی‌ها از خاتمی حمایت کنند و بچه‌های انجمن‌های مختلف را راضی به این کار کنند. الله اعلم!

Labels:

Sunday, February 15, 2009
بحث شیرین خودروهای گازسوز و اقتصاد
در دوران انتخابات اخیر آمریکا، بارها بحث وابستگی آمریکا به سوخت وارداتی مطرح شد. 

بارها گفته شد که آمریکا به عنوان یک منبع گاز طبیعی چرا باید این همه اسیر فن‌آوری بنزینی باشد؟

---

یادم آمد به اولین بار که بحث جایگزینی سوخت در ایران مطرح شده بود. سال‌ها قبل از انقلاب.

تاکسی‌های دو شهر بزرگ ایران را گازسوز کردند. شیراز و مشهد.

گاز کپسول نبود، گاز طبیعی فشرده بود. تا سال ۱۳۸۲ هنوز تعدادی داشتند کار می‌کردند.

کسی این تاکسی‌ها را اخیرا دیده است؟

سال ۱۳۸۱ گزارشی از آن خودروها را خواندم.

---

ایران یکی از بزرگ‌ترین منابع گاز طبیعی دنیا را دارد. یک مخزن مشترک با قطر داریم. 

بسیاری از کشورهای جهان دارند به دنبال جایگزین بنزین می‌گردند.

بعضی از کشورها نیز از فن‌آوری سوزاندن گاز طبیعی برای رانش اتوبوس‌ها استفاده می‌کنند. یعنی از گازوئیل خبری نیست!

---

خودروهای گازسوز معجزه نمی‌کنند، و حتی آنها که توامان گاز طبیعی و بنزین می‌سوزانند معجزه نمی‌کنند، هنوز هم ایده‌آل نیستند، اما رفتن به سوی این گزینه وابستگی ایران را به بنزین کم می‌کند.

سال ۱۳۸۰ گزارشی می‌خواندم که وضع ایران از سال ۱۳۸۵ فاجعه‌بار خواهد بود.

سال پیش در آمریکا این مساله بارها مطرح شد که محروم کردن ایران از بنزین وارداتی می‌تواند ضربه بزرگی به اقتصادش وارد کند. به عبارتی سوخت خودرو هم مساله‌ای امنیتی می شد.

همیشه برایم این سوال مطرح بود که مگر من تنها کسی بودم که این گزارش‌ها را می‌خواند؟ نه! ظاهرا از طریق زنگنه وزیر نفت، خاتمی هم این گزارش‌ها را خوانده بود.

اما جماعت سازمان گسترش و خودروسازان بزرگ چقدر به تغییر تکنولولژی علاقه نشان می‌دادند؟

هیچ.

خودروهای ایرانی آن سال‌ها تا رسیدن به استانداردهای محیط زیستی فاصله زیادی داشتند.

مانده بودم وظیفه دولت در این قبال چیست؟

خودرویی مثل پیکان که نمونه‌های اولیه‌اش ۸ تا ۹ لیتر در صد کیلومتر بنزین مصرف می‌کرد، در سال ۱۳۸۱ چیزی در حدود ۱۵ لیتر می‌سوزاند. چه پیشرفتی! خودرویی با مشخصات فنی بدتر، وزنی کمتر، امنیت بدنه کمتر و آلوده‌کنندگی بیشتر. 

مسوولیت دولت در قبال تولید این خودرو چه بود؟ آیا ایران خودرو سازمانی کاملا غیر دولتی و مستقل از دولت بود؟

سال ۱۳۸۰ مدیر عامل ایران خودرو در تلویزیون از فروش میلیاردی این شرکت سخن گفت.

وزارت نفت برآورد کرده بود که اگر پول کارکنان این کارخانه را بدهد،نفع عدم تولید خودروهای این کارخانه معظم بسیار بیشتر بود.

نمی‌دانم این گزارش را به رئیس جمهوری داده بودند؟

آن سال‌ها بحث ورود خودروهای خارجی به ایران بود. خودروسازان شدیدا مخالف بودند.

بعضی از آن خودروها، دوگانه سوز بودند، نمونه‌های مختلف را در نمایشگاه بهینه سازی سوار شدم. مساله جالب مقاومت شدید سازمان گسترشی‌ها بود.

---

باید تحقیق شود که وزارت کشور دولت خاتمی در دوره‌ای خاص در برابر جاگزینی موتورهای گازسوز به جای موتورهای دیزلی مقاومت می‌کرد. این سوال را باید در درجه اول از خرم که بعدا وزیر راه شد پرسید.

---

ایران هنوز امکان گازسوز کردن همه خودروها را ندارد، اما چرا نمی‌توان بخش بزرگی از وسایط نقله را دوگانه سوز کرد؟

چقدر باید سرمایه‌گذاری کرد؟

بررسی کنید ایران سالانه چقدر بنزین وارد می‌کند؟ آیا این یک مساله امنیتی نیست؟ آیا وابستگی ما به چیزی که می‌تواند مهارش دست خودمان باشد عاقلانه است؟

---

مسوولیت دولت‌های پیشین و دولت فعلی در برابر این ضعف چیست؟ 

---

بیایید و بررسی کنید ارتباط میان مصرف زیاد بنزین و آلودگی هوا چیست؟ البته گاز طبیعی هم آلودگی محدود خود را دارد، اما نسبتش به آلودگی ناشی از بنزین و گازوئیل چقدر است؟

فکر می‌کنید خودروسازان ایرانی این را نمی‌دانند؟

فکر می‌کنید مسوولان سازمان حفاظت محیط زیست این را نمی‌دانند؟

فکر می کنید روسای جمهوری ایران این را نمی‌دانند؟

---

بحث من این است که ده‌ها میلیارد دلار در طول دهه هشتاد حرام واردات بنزین شده است. 

پاسخگو کیست؟ 

Labels:

سوال چهارم
مشکل جمهوری اسلامی با اقلیت بهایی در ایران مربوط به امروز و دیروز نیست.

بخشی از اعضای حاکمیت که سابقا عضو حجتیه بوده‌اند، پیش از انقلاب هم با ین گروه مبارزه کرده‌اند.

در طول ۳۰ سال گذشته، این گروه از ایرانیان همه نوع تبعیضی را از حاکمیت و طرفداران آن تحمل کرده‌اند. تعدادی از ایشان بدون محاکمه کشته شده‌اند.

این شهروندان عملا درجه دو بوده‌اند.

دیده‌ام اصلاح‌طلبانی را که برای حفظ ظاهر با بهایی‌ها دیدار کرده‌اند و بعد خیلی سریع دستشان را شسته‌اند که مبادا...

سوال من این است:

آقای خاتمی با توجه به شرایط موجود،و با توجه به سوابق خود و اطرافیانش، چه کاری می‌تواند برای رفع ظلم از این گروه بکند؟ چگونه می‌تواند محرومیت بسیاری از جوانان بهایی که نتوانسته‌اند وارد دانشگاه شوند یا کسی استخدامشان نکرد و بچه‌های تحقیر شده بهایی در مدارس را جبران کند؟

چگونه می‌تواند قدرت قاهر را راضی به مهربانی با این گروه کند؟

Labels:

از فواید وبلاگستان
گشتن در کامنت‌های وبلاگستان این فایده را دارد که به وبلاگ‌هایی بخوری که ممکن است خبرهایی جالبی داشته باشند.

این یکی مال کسی است که حساسیت زیادی روی خاتمی دارد. بشدت هم ضد کروبی است.

چند نکته نسبتا باحال، توجه سازمان مجاهدین و مشارکتی‌ها به عباس عبدی است. 

اولا، خیلی از اینها با عبدی رفیق بوده‌اند و سال‌ها کار کرده‌اند.

ثانیا، می‌دانند عبدی بسیاری از روابط را خوب می‌شناسد و به نقاط ضعف حریف را هم شدیدا آگاه است.

ثالثا، برای خیلی از مردم سوال پیش خواهد آمد که چرا و چگونه کسانی مثل عبدی از این طرف بریده‌اند و به کروبی پیوسته‌اند؟

عبدی شطرنج باز بسیار خوبی است، گرچه گاهی فرق به رخ کشیدن و بازی با رخ را از یاد می‌برد!

اگر اخباری که آورده موثق باشد، محشر است. اگر هم نباشد، به خواندنش می‌ارزد!

اگر از این دست وبلاگ‌ها از هر طرف ماجرا را کشف کردید، محض رضای خدا در کامنت‌دونی بگذارید تا بخوانم!

------------------

مساله جالب این است که بعضی از این خبرها را بچه‌های تهران برایم نقل کرده‌اند، اما جایی ثبت نشده. ثبت این خبرها می‌تواند فضا را شفاف‌تر کند.

Labels:

مقایسه کاندیداها
دیروز داشتم مطلب وبلاگ آق‌بهمن را می‌خواندم در باب کروبی. 

راستش من هم همین احساس بهمن را دارم. اصلا نمی‌شود به این راحتی کروبی را اصلاح‌طلب خواند.

بهمن گوشه چشمی داشت به سایت تغییر، رفتم مطالب این سایت را هم خواندم.

نگاهی کردم به گفتگویی با عماد باقی. حد اقل او به عنوان کسی که اندکی درد هم کشیده(خیلی هم البته کشیده) حرف‌های جالبی زده.




Labels:

سوال سوم
سید محمد خاتمی در دوران ریاستش بر قوه مجریه، ازظرفیت‌های به کار گرفته نشده قانون اساسی سخن گفت. خاتمی از ظرفیت‌های دموکراتیک نظام جمهوری اسلامی در چارچوب قانون اساسی هم بارها حرف زده است.

سوال اینجاست که با فرض گردن نهادن به ساختارهایی غیر دموکراتیک مثل رهبری و شورای نگهبان، آیا برگزاری انتخاباتی که از اینها مشروعیت می‌گیرد، می‌تواند خود مشروع باشد؟ بر اساس کدام دلیل و کدام ظرفیت نهادهایی مثل رهبری و شورای نگهبان؟

Labels:

پراکنده‌نویسی‌های والنتیان
گپ و گفت با دوستان در فیس بوک و گوگل‌تاک و الباقی مرا متوجه این نکته کرده که بخش عمده‌ای از هواداران خاتمی طاقت پاسخگویی او را ندارند. علت؟ یکی اینکه خاتمی اگر پاسخگو بود، در سال‌های ۷۶ تا ۸۴ پاسخ سوالات را می‌داد.

دوم اینکه از شکست او می‌ترسند. اگرخاتمی در یک مناظره با سد محکمی بخورد، نمی‌تواند همه را اقناع کند.

سوم اینکه خاتمی می‌خواهد چهره‌ای تمیز باقی بماند و ورودش به بازی‌های سیاسی مجبورش می‌کند از فضایی که برای خودش ساخته فاصله بگیرد.

---

امروز دوستان فیس‌بوکی‌ام به ۱۶۰۰ نفر رسیدند. هر موقع آنلاین می‌شوم با کلی رفیق تازه سلام و علیک می‌کنم و گاهی بحث. فیس بوک یا به قول دوستی، "فیض بوک" توانسته بخشی از خلا فاصله زمان و مکان را بپوشاند.

چند روز پیس از روی فیس بوک با یک هنرمند خیلی خوب آشنا شدم که امشب کارهای اوریجینالش را دیدم. خیلی لذت بردم.

---

فرید ذکریا در نیوزویک این هفته مطلبی در باره ساختار مناسب‌تر اقتصاد کانادا نسبت به آمریکا نوشته. راستش با این بیکاری شدید ماه ژانویه، نمی‌دانم بشود حرف‌های او را قبول کرد یا نه؟

---

وقتی نشانی یک کامنت‌گذار را پیدا کنی، مثلا از گروه  فیزیک دانشگاه لوریه شهر واترلو که فحش و بد و بیراه می‌نویسد در کامنت‌دونی‌های مختلف، کلی حال می‌کنی. یادم نمی‌آید نسبت به عزیزان این بنده خدا کاری کرده باشم. احتمالا عدم شباهت خواهرزاده به ایشان تقصیر من نیست. مشکل حلال‌زادگی اصلا ربطی به شباهت یا عدم شباهت به دایی ندارد! کسانی که بی هویت می‌نویسند، احتمالا اصلا شبیه دایی‌های‌شان نشده‌اند!

---

هنوز نتوانسته‌ام فیل سلام‌داگ میلیونر را ببینم! اسکار دارد فرا می‌رسد و ما بوقیم!

---

دیدن فیلم کشتی‌گیر اعصاب فولادین می‌خواهد. میکی رورک شاهکار بود. از یک هفته پیش که دیدمش هنوز توی کف بازی‌اش هستم.

---

زیاده عرضی نیست


Labels:

Saturday, February 14, 2009
چرا نباید خاموش ماند
بعضی از دوستان خیال می‌کنند که ایراد گرفتن به خاتمی و سوال از او، مردم غمین از وضعیت اقتصادی را ناراحت می‌کند.

کشاندن بحث برای خاموش کردن پرسشگری از خاتمی و کسانی که مسوولیت داشته‌اند، انحرافی است. 

برنامه خواستن از کسی که مدعی است آمدنش می‌تواند به نفع مردم کاری کند، کمترین حقی است که ما داریم.

به ریشه کمله 'مسوول' فکر کرده‌اید؟ آیا مسوول کسی نیست که باید از او سوال شود؟

انگار بزرگترین تاثیر سخنان خاتمی روی هواداران، ایجاد حساسیت منفی در مقابل سوال از خود اوست.

هر کدام از ما در محدوده‌ای مسوولیت داریم. کسی که می‌خواهد یکی از بزرگ‌ترین مسوولیت‌ها را بر عهده بگیرد، طبیعتا باید به سوال‌های سختی هم جواب بدهد.

اگر این سوال‌ها را در مناظره پاسخ دهد، مردم برداشت بهتری خواهند داشت.

اگر بر فرض مناظره‌ای میان خاتمی، کرباسچی، کروبی، میرحسین موسوی و هر کاندیدای مطرح جناح موسوم به چپ حکومتی در بگیرد، نفعش به مردم خواهد رسید.

----

کسانی که تحمل شنیدن صدایی را ندارند، لطفا از خاتمی و مشاورانش طرح اقتصادی بخواهند. ببینند چه کاری از دستشان بر خواهد آمد؟

من در چند حوزه تخصصی که اندک تجربه‌ای کسب کرده‌ام خواهم پرسید. 

مطمئنا اگر دیگران هم بپرسند، کسی که ۸ سال پاسخ چندانی نداد فرصت خوبی در اختیار خواهد داشت تا پاسخگو باشد.

این فرصت را از مسوولین دریغ نکنیم.

Labels:

برای همایون خیری
همایون خیری در مطلبی لطف کرده و از روال کاری من انتقاد کرده است. از او ممنونم.

و اما پاسخ‌های من:

۱- بسیاری از چیزهایی که در طول ۱۸ سال کار رسانه ای‌ام آموخته‌ام، به روش آزمون و خطا بوده. مثل خیلی‌های دیگر.

 آمدن به من کانادا این فایده را داشت تا با خیلی چیزها آشنا شوم و بتوانم بخشی از گذشته‌ام را نقد کنم. می‌گویم بخشی چون تا زمانی که برایم واقعیت‌های خیلی از مسائل گذشته معلوم نشود نمی‌توانم مطمئن شوم که تا چه حد خطا کرده‌ام؟

نشستن با روزنامه‌نگاران این طرفی این فایده را داشته که بتوانم نگاه بهتری نسبت به گذشته داشته باشم و چیزهایی بیاموزم که در روزنامه‌نگاری ایرانی اصلا به حساب نمی‌آمده.

امروز دارم یاد می‌گیرم، فردا هم یاد خواهم گرفت و این یادگیری مانع ترمز در گذشته نیست.

هر خطایی را که اینجا متوجهش می‌شوم، مدت‌ها به فکر فرو می‌روم. از کسی هم طلبکار نباید بشوم که چرا خطاکاری‌ام را تشویق کرده‌اند. خودم مسوولم.

۲- اتفاقا به نکته جالبی اشاره کردی! من دو سال مشاور سازمان بهینه سازی بودم، نه مشاورشخصی مهدی هاشمی. روح‌الله زم از من دعوت کرد به سازمان بروم، نه هاشمی. شرط ماجرا هم این بود که کار سازمان هیچ ربطی به کاریکاتورهایم نداشته باشد، و الحق نداشت.

 با رئیس سازمان کلی جلسه داشتیم در مورد خودروسازی، کاهش مصرف سوخت و افکار عمومی.

سه بار هم بعد از پایان جلسات در مورد افرادی از من سوال کرد. کسانی که بعدها در داخل و خارج حامی پدرش شدند*

 -- فرق ماجرا این است که از مشاوران طرح اطلاع‌رسانی سازمان بهینه‌سازی مصرف سوخت وزارت نفت بودم، یکی از کارهای ما هم بررسی پتانسیل روزنامه‌ها و رسانه‌ها برای انتشار اخبار مربوط به کاهش مصرف سوخت بود. در شورای ما هم خدابیامرز علیقلی بود، نصرت کریمی بود و چند نفر استاد دانشگاه در حوزه‌های مختلف. کارشناسان سوخت و خودرو هم می‌آمدند برای ما توضیح می‌دادند که کجا بوده‌ایم، کجا داریم می‌رویم و آینده کشور با روند مصرف سوخت آن زمان چگونه خواهد بود. با هنرمندان، سردبیران و نویسندگان می‌نشستیم و ایده می‌گرفتیم. 

-- . یکی از نخستین کارهایی که آنجا کردم، درگیر شدن با دختر عموی هاشمی  و شوهرش بود. ناشر بودند. چون برای انتشار کتابی به ارزش ۳۰ میلیون، صورت حساب ۱۵۰ میلیونی آورده بودند. فکر می‌کنی کار عاقلانه‌ای بود؟ منتهی به نتایج بهتری برای من می‌شد؟ لابد اگر با منطق مطرح شده همایون خیری باشد، باید  چیزی از آنها هم می‌گرفتم، چه حق‌السکوت و چه چیز دیگری. در افتادن با خاندان هاشمی در وزارت نفت؟ این کار از خیلی‌ها بر نمی‌آمد.

-- برنامه من هم در سازمان این بود که به جای آنکه با آگهی، صفحات روزنامه‌ها را بخرند، خبر تولید کنند. در مورد مسائلی که مردم نمی‌دانند. چند هزار ساعت هم کار کتابخانه‌ای کردیم که کم بود. اعتقادم هم این بود که برای چاپ خبر نباید پول داد و پول گرفت. 

 چرا روزنامه‌های بسیاری سایت ما یعنی قلم سبز را بایکوت کردند و عملا خبرهای خبرگزاری وزارت نفت را منتشر می‌کردند؟ چون پول می‌گرفتند. با این همه گروهی روزنامه‌نگار را علم کردیم که با حداقل ممکن، چند هزار عنوان خبری‌شان در مطبوعات منتشر شد. یکی از خبرها هم در مورد پر مصرف بودن خودرو وزیر نفت و آلوده‌سازی محیط زیست بوسیله او بود. لابد تبعات آن را نمی‌دانی.

سردبیران چند روزنامه گفته بودند که به شرطی اخبار را چاپ می‌کنند که وزارت نفت به آنها آگهی بدهد، با این همه در مدت زمانی کوتاه ۸ برابر خبرهای "شانا" عنوان خبری داشتیم. 

-- چرا دکتر حجت از انتشار خبر آلوده‌کننده بودن خودرو خانم ابتکار سرش را به سقف اتاقش کوبید از عصبانیت؟ چرا از دولت به ما فشار آوردند که پیچ خبرهایمان را اندکی ببندیم؟ چرا سازمان گسترشی‌ها خیلی ما را دوست نداشتند؟

- وقتی در حوزه خودروسازی وارد شدیم، و گیر دادیم به خودروهای پر مصرف و تولیدات ایران خودرو و الباقی، آقایان از ما دعوت کردند برای مذاکره. علیرغم علاقه شریکم، نرفتیم. کلی هم فحش خوردم. لابد با منطق همایونی باید از روز بعدش خودرو ملی آلوبده‌کننده اهدایی ایران خودرو را سوار می شدیم. نه؟

دسته کلید را هم با سند آماده کردند. چرا نرفتیم؟ لابد بر اساس منطق و پیشداوری همایون خیری چون تخفیف می‌خواستیم؟ همایون! می‌گویم ندانستنت ناشی از نادانی نیست. سو تفاهم است. تو یک بار از خودت سوال نکردی چرا نیکان که ایران بود ماشین نداشت؟ مشکل پولش بود؟ نمی‌شد وام گرفت؟ 

من اگر  مخالف خودروهای پرمصرف و سازندگانش بودم، نمی‌توانستم خریدار همان محصولات باشم.

تو دم خروس را دیدی، اما کسی از حامیان سپاهی خودروسازان تو را تهدید نکرد. چرا تهدید کند؟ تو مصرف کننده تولیدات خودروسازان ایران بودی. من محیط زیست نخوانده که خریدار محصولاتشان نبودم. 

تو عضو محک، موسسه حمایت از کودکان سرطانی نبودی، اما می‌توانستی آمار افزایش ابتلای کودکان به سرطان را از آنها بگیری. شاید چند نفری از کارشناسان آن مهمان برنامه‌های تو هم بودند. من به یاد ندارم از طرف یک محیط زیستی مثل تو حرکتی بر ضد خودروسازان ایرانی دیده باشم. اگر ندیده‌ام، ناشی از ندانستن است. اما تو سال‌ها در صدا و سیما آمار و مدرک داشته‌ای. چند در صد برنامه‌های تو به افزایش دانسته‌های مردم از استاندارد نبودن خودروهای ایرانی و غیر علمی بودن تولیدات اختصاص داشت؟ 

من تا ۳۹ سالگی برای خرید خودرو مقاومت کردم که البته همسرم لطمه‌اش را دید نه من.

من به سهم خودم محیط زیست را کمتر از همایون خیری که  نان محیط زیست می‌خورد آلوده کردم. این هم برای لبخند پایانی این بخش!

- وقتی در سال ۱۳۸۱ می‌خواستیم به قول معروف بترکانیم و  بر اساس مطالعات و تحقیقاتمان گزارشی تهیه کردیم از سهم ایران خودرو در مرگ و میر شهروندان تهرانی، لابد نمی‌دانی چه کسانی مانع انتشار گزارش شدند. یکی‌شان خود مهدی هاشمی بود. 

-  وقتی تو با یک سازمان قراردادی می‌بندی که اتفاقا سازمانی دولتی است، بخشی از تعهدهای تو حفظ اسرار است. پس از پایان قرارداد هم متعهد به بعضی مفاد قرار داد است. اما انتقادت صحیح است.

۳- مثال خروس‌های سکسی برای فروزش هم اتفاقا مثال بسیار خوبی است. آیا بابت آن کارها پولی دریافت کردم؟ نه. اما کار اشتباهی بود. چرا؟ چون درک امروزم را نداشتم که نباید روزنامه و کار حزبی را مخلوط کرد. آن روز نمی‌دانستم، اما برای انتخابات شورا بود نه مجلس. اما وقتی در انتخابات مجلس ششم خدابیامرز نوری(برادر عبدالله نوری) از من کمک خواست، این کار را نکردم. گرچه بشدت معتقد بودم آدم خوبی است.

یکی از دلایلی که پیشنهاد دوستی را قبول کردم این بود که پوز مشاوران ناطق را بزنم که عضو ستاد فروزش شده بودند. تاثیر رفتنم هم این بود که تمامی شعارهای ولایت‌مدارانه  که می‌خواستند کنار عکس فروزش چاپ کنند را حذف کردم. نتیجه منفی‌اش را هم بعدها دیدم.

اشتباه من این بود که این کار را کردم، اما اشتباه تو این است که نمی‌دانی آن کارها پولی نبودند. می‌گویم نادان نیستی، اما دانستن حق تو است.

بعدا از بیت رهبری دستور آمد که تبلیغات خروس‌های سکسی قطع شود. تنها سه کاریکاتور منتشر شد.

۴- من تندروی کرده‌ام، گاهی هم هنوز وقتی داغ می‌کنم، تند می‌روم، اما زودتر از گذشته متوجه تندروی‌ام می‌شوم. ذاتم اینجوری است، اما این دلیل نمی‌شود که آنچه را به آن اعتقاد ندارم ننویسم. 

من علیه حسین درخشان نوشتم به هزار و یک دلیل، اما راضی به دربند بودنش نیستم، به چند هزار دلیل بیشتر.

وسط حملات وبلاگی تشخیص دادم ادامه آن حملات پینگ-پونگی اشتباه است و قطعش کردم. 

چرا از یک تاریخ به بعد به  حملات حسین درخشان و دوستانش جواب نداده‌ام؟ برای تو سوال نشد؟ 

۵-  نظرت در مورد رادیو زمانه برایم مهم بود، اما به صداقت انتقادهایت که بعد از اینکه کارت با رادیو آن طور که می‌خواستی جفت و جور نشد مطرح می‌کردی نتوانستم اعتماد کنم. خیلی هم دلم می‌خواست زمانه بیشتر از تفکرات تو بهره بگیرد. 

احساس شخصی من این است که در این حوزه جدید تجربیات خوبی کسب کرده‌ام اما هنوز تا رسیدن به نقطه قابل قبول خودم، راه زیادی باقی است. نظرسجنی‌ها و آمار هم مشوق من بوده‌اند. امیدوارم در آینده بهتر و بهتر کار کنم.

۶- اگر اینجا با چند نفر از قربانیان دهه شصت نمی‌نشستم و بحث کنم و اطلاعاتشان را جویا شوم و مدرک بخواهم، لابد مثل تو در برابر خیلی از ماجراها ساکت می‌ماندم. من هم تا وقتی ایران بودم نسبت خیلی مسائل شک داشتم. وقتی عباس عبدی از حقانیت برخورد با گروهی تروریست دفاع می‌کرد، حرف او را بیشتر از دیگران می‌پذیرفتم. زندگی در این طرف دنیا به تو این بخت را می‌ده که با کسانی بنشینی و بحث کنی که در گذشته نسبت به آنها موضع هم داشته‌ای.

الان دیگر نمی‌توانم بپذیرم سکوت خاتمی و یارانش در برابر قتل عام ۶۷ و دیگر سرکوب‌ها منطقی بوده است.

تلاش ابطحی و یارانش که سعی کردند گیر مرا به نارفیقی نسبت دهند اثری نداشت. من در دهه شصت دبیرساتنی بودم، اما تو و خیلی‌های دیگر که بزرگ‌تر از من بودید و دوستانتان اعدام شند زیادی ساکتید. نیستید؟ شاید باز هم دارم اشتباه می‌کنم.

۷- در باب شورای شهر، بر عکس نظر تو اگر می‌خواستم از آن برای ورود به قدرت استفاده کنم به یکی از احزاب آن زمان می‌پیوستم. هدف من هر چند اشتباه، شلوغ کاری روی چند بحث بود: زلزله، آلودگی و فرهنگ مصرف شهری. مطمئنا دو نفر از دبیران کل دو حزب مهم سیاسی نمی‌آیند با آدم  گفتگو کنند و دعوت برای عضویت در آن احزاب،  آن وقت در دیدار رسمی حالشان را بگیری. این خودکشی سیاسی است و من کردم.

 اگر حافظه‌ات یاری دهد، ما خودمان ائتلاف سبز را علم کردیم. من و امید معماریان،  ابراهیم نبوی هم قرار بود مشاور سیاسی‌مان باشد که آنقدر وقتش گرفته بود، ضرر بیشتری از از نفعش نصیبمان شد. روزی یقین حاصل کردم که روی مشورت او نمی‌توانم حساب کنم که گفت حتما جزو برندگان خواهم بود! تحلیلگر نابغه‌مان که این را بگوید، وای به‌ حال بقیه!

اتفاقا از روز نامزدی در شورا که تایید صلاحیت گرفتنش دست وزارت کشور بود نه شورای نگهبان(احتمالا این را نمی‌دانستی)، تعداد بازجویی‌ها و تلفن‌ها بیشتر شد. چون همین خیال تو را کرده بودند. نه اینکه تو تفکری موازی کیهانی‌ها و امنیتی‌ها داشته باشی، نه، اما این یکی را عجیب خوب آمدی.

در عین حال جاه طلبی هم کمک کرد تا با سربخورم زمین. من گمانم این بود که می‌توانم بخشی از آدم‌های شهرم را نمایندگی کنم، و به شهرداری و دولت فشار بیاورم در حوزه‌هایی که اندکی واردشان شده بودم. خیال باطلی بود. اما ورود به قدرت برای کسب مقام سیاسی؟ نه.

----

من اگر بدانم کاری اشتباه است، انجامش نمی‌دهم. اگر بدانم و انجام دهم، بحث دیگری است.

با وجود درک ناقص‌ترم در گذشته نسبت به روابط مالی و کار خبری، می‌دانستم که نباید از سیاسیون پولی بگیرم تا برایشان تبلیغ کنم. اگر چنین بود که به جای آنکه از رفیق محیط زیستی مشترکی برای آمدن به کانادا پول قرض کنم، که الان در مالزی است، از هاشمی یا بقیه می‌گرفتم. لابد از خودروسازی می‌گرفتم که می‌خواست برایش تبلیغ بگذاریم توی سایت و دیگر به محصولاتش گیر ندهیم.

اشتباه بزرگ من همکاری با روزنامه‌های حزبی بود، اما هیچگاه کسی به من ایده‌ای تحمیل نکرد. نمی‌گذاشتم. اشتباه کردم، خیلی هم راحت می‌گویم.

وقتی اینجا استادم اصول روزنامه‌نگاری را درس می‌داد، شب که رفتم سر کار(آن موقع شیفت شب کار می‌کردم)، زدم توی سر خودم. تا وقتی هم به طور مستمر در یک اتاق خبر این طرفی کار نکرده باشم نمی‌توانم بگویم همه اصول را تجربه کرده‌ام. هنوز سایه بخش بزرگی از  تفکرات خطای روزنامه‌نگاری ایرانی روی من و کارم سایه انداخته.

اما، این باعث نمی‌شود که وقتی بحث به روزگار فعلی می‌رسد، ساکت بنشینم.

----

از انتقادهایت ممنونم، بخشی حق و بخشی ناحق بود، از سر ندانستن و قضاوت شخصی. تو هم انسانی و اینکه بدون دانستن و حتی پرسیدن نکاتی را نوشته‌ای، می‌تواند ناشی از قوت گرفتن نگاه شخصی‌ات باشد تا نگاه روزنامه‌نگارانه‌ات.

---------------------------------------------------------------------
* مهدی هاشمی چند ماه مانده به انتخابات، به من زنگ زد که ازنامزدی هاشمی رفسنجانی حمایت کنم و به ستاد هاشمی‌ها بپیوندم. و بعد گفت مشکلاتم را حل می‌کند. لابد بر اساس منطق و پیشداوری همایون خیری من باید پذیرفته باشم. نه؟ من نپذیرفتم، و گفتم حاضرم هر روز کاریکاتور هاشمی را بکشم اگر می‌خواهد. اما دوستان دیگری که شخصا از او پول گرفته بودند و مدیونش بودند زیر بار رفتند. 

به هاشمی گفتم من رای نمی‌دهم، شرکت در انتخابات را هم منطقی نمی‌دانم، و در ضمن یک نفر مشتری روانکاو نمی‌تواند کمک به حالشان باشد. این را گفتم تا بی‌خیال شود. اما زیردستش بارها با تهدید و تشویق سعی کرد وادارم کند مثل بقیه از رفسنجانی حمایت کنم.


Labels:

انصراف از نقد و سوال از خاتمی؟ #@*!!!
بعضی از دوستان هی زحمت می‌کشند و ایمیل می‌زنند و پیغام که حالا که رای نمی‌دهی، بی‌خیال شو.

ما چون ۴ سال صبر کرده‌ایم تا جناب خاتمی بیایند و برای کسب رای هم که شده پاسخگو باشند، از فرصت سود استفاده می‌نماییم.

دوستان پرسیده‌اند که چرا فقط در اینجا به خاتمی گیر داده‌ام؟ چون از رسانه‌های پرتیراژتر دارم به احمدی‌نژاد و غیره به اندازه کافی گیر می‌دهم، اما چهار دیواری وبلاگ مال خودم است و بدهکار کسی هم ظاهرا نیستم.

آمار هم بگیرید نقدهای تصویری هیچکس در مورد جناح راست، تاکید می‌کنم هیچکس در سال‌های گذشته به اندازه من نبوده است.

کسانی که از سوال‌ها می‌ترسند، بترسند از وقتی که خاتمی به قدرت برسد و از پس همان کارهایی که زمانی بر می‌آمد، برنیاید.

لابد شما از او تضمین گرفته‌اید که اشتباهات گذشته را تکرار نمی‌کند. لطفا نسخه ضمانت‌نامه را برای من هم که شده بفرستید.

---

من هم باوجودیکه اینجا دارم روزی ۱۰-۱۲ ساعت زور می‌زنم تا اموراتم بگذرد، اما می‌دانم وضع اقتصادی نزدیک‌ترین دوستانم در تهران و شیراز و بعضی شهرستان‌ها چگونه است.

من هم نگرانی‌های خودم را دارم.

اما زمانی می‌توانم امیدوار باشم خاتمی (یا یکی دیگر) از پس مشکلات بر خواهد آمد که برنامه‌ای داده باشد و برنامه‌ اقتصادی از نقد منتقدین غیر مزد گرفته(بخوانید سعید لیلاز و شرکا) جان سالم به در برده باشد.

اگر افراد حاضر در ساختار فاسد فعلی بروند و کسانی دیگر جانشین شوند همه مشکلات حل خواهد شد؟ اگر همان افرادی باشند که با سیاست‌های مشعشع خود باعث بحران سوخت امروزی شده باشند، تکلیف چیست؟

الان در روزگاری هستیم که تغییر افراد بدون تغییر برنامه‌ها تاثیر چبدانی بر هیچ چیز نخواهد گذاشت.

برنامه‌های خاتمی چیست؟ شما بر اساس برنامه‌ها دنبال او راه افتاده‌اید؟

---

خلاصه...وجود خاتمی به من امید زیادی داده! اگر رئیس جمهوری شد هم هر روز خدمتش می‌رسم!

Labels:

Thursday, February 12, 2009
چرا نقد جماعت جبهه دوم خرداد واجب است؟
چرا نقد دوم خردادی‌ها از طرف کسانی که آنها را بهتر می‌شناسند واجب است؟

راستش را بخواهید، در طول ۱۸ سال کار مطبوعاتی‌ام، بیشترین نقدم متوجه جناح راست بوده. چه زمان اقتدارشان و چه در زمانی که در اقلیت دست و پا می‌زده‌اند.

در دوره حاکمیت دوم خردادی‌ها، نقد اینان سخت‌ترین کار ممکن بود. وابستگی شدید سردبیران و ناشران روزنامه‌هایی که با آنها کار می‌کردم آنقدر دردناک بود که می‌شد سایه سانسور را روی هر مطلب تندی دید.

اعتدال در روزنامه‌های دوم خردادی هیچگاه دیده نشد. روزنامه‌ها وظیفه نقد را رسما فراموش می‌کردند و شده بودند ستادهای تبلیغاتی دولت.

نقدی که خاتمی و کارگزارانش دردشان بگیرد را کمتر می‌شد در روزنامه‌ها دید، در حالی که بسیاری از سیاست‌ها اقتصادی دولت نیز رسما به نوازش منتقدین نیازمند بود.

هر کدام از ما که اندکی گیر دادیم، با تجربه ناخوشایندی روبرو شدیم.

---

به نظر من خلا نقد آن دوره باعث شد بخش بزرگی از مردم واقعا ضعف‌ها و کوتاهی‌ها را نشناسند. اگر هم رسانه‌های مقابل ایرادی می‌گرفتند، همه چیز به انگیزه سیاسی متهم می‌شد تا عملا انتقاد را ناکار کند.

وقتی کسی مثل حجاریان در باره خاتمی می‌گوید که او فرصت‌سوز بود، می‌شود ارزش آنرا با بسیاری از انتقادهای جناح راست مقایسه کرد.

بعضی از دوستان دوم خردادی و یکی از رفقای احساساتی‌ام شاکی بودند از دست کرباسچی و عماد باقی و الباقی...چرا الان صدایشان بلند شده در مورد ناتوانی خاتمی و یارانش؟

خب چند دلیل می‌تواند داشته باشد. یکی مشکل شخصی! دیگری تمایل به یکی دیگر از جمله مهدی کروبی، و سومی هم تمایل به بیان مسائلی که از روی مصلحت سال‌ها بیان نشده.

شاید بتوان دلایل دیگری نیز برشمرد، اما، یادمان نرود که در هر دموکراسی رو بی پیشرفتی، هر جناح در مرحل اول چندین کاندیدا دارد که طرفداران ایشان مایلند نامزد مورد نظرشان فرد نهایی حزب یا جناح شود. نمونه‌هایش را در این سر دنیا زیاد دیده‌ام.

چه اشکالی دارد بهترین کاندیدا پس از مناظره با رقبا از سوی نمایندگان جناح یا مردم برگزیده شوند تا قوی‌ترین و آماده‌ترین جلوی جنح مقابل بایستد؟

 بسیاری از دوستان فرض می‌کنند که خاتمی بهترین است. بسیار هم عالی. اگر توانست از مرحله اول جان سالم به در ببرد و آتش را گلستان کند، چرا که نه؟

خاتمی هیچگاه به رقیبی قدرتمند نخورده. هیچگاه. چه ایرادی دارد مثلا با کرباسچی مناظره کند؟ چه ایرادی دارد مردم ببینند توضیحات خاتمی برای ضعف مدیریت و عدم بهره‌گیری از مشاوران خوب و عاقل و کاردان در دو دوره چهار ساله‌اش چه بوده؟

یا مثلا خاتمی به کرباسچی گیر بدهد بابت بعضی بی‌کفایتی‌ها در تداوم ساخت و ساز و فروش تراکم در مناطقی که برای برج‌سازی بدترین محسوب می‌شوند...

یا ...

---

به نظر من افرادی چون تاجزاده و ابطحی که به استخدام تبلیغاتچی مشغول شده‌اند و رمضان‌زاده که دارد بچه‌ها را برای مجادله آماده می‌کند به جای استقبال از تملق، قدردان منتقدینی باشند که عیوبشان را گوشزد می‌کنند تا کاندیدایشان با بسیاری از واقعیت‌ها آشنا تر شود.

شنیده‌ام (از چهار منبع مختلف)، که به تعدادی از بچه‌ها قول پست و سمت داده‌اند. چه ایرادی دارد؟ شایسته باشند، پست بگیرند، اما اثبات شایستگی بر چه اساسی است؟ نوشتن "چهل دلیل برای آمدن خاتمی"؟

اتفاقا بزرگ‌ترین نقطه ضعف جماعت، پیرعقلی‌شان است و محافظه‌کار شدنشان، اما جوانان هوشمند ولی مطیع که نعل به نعل قبلی‌ها هستند به چه درد مملکتی می‌خورند که نیاز به تغییراتی گسترده دارد؟

خیلی‌ها به درستی به دولت نهم گیر می‌دهند که به کیهانی‌ها همه جوره باج داده و خیلی از پست‌ها را کیهانی‌ها گرفته‌اند. مگر دولت بعدی بیاید، خیلی از پست‌ها را اعضای ستاد تبلیغات که تصادفا روزنامه‌نگار‌ هم هستند نخواهند گرفت؟ کار کیهان بد است و کار ایشان خوب؟

---

به نظرم بزرگ‌ترین لطف روزنامه‌نگاران طرفدار دموکراسی، مسوولیت خواستن از نامزدهایی است که مدعی دموکراسی‌خواهی هستند. سکوت بسیاری از ما در دوران اصلاحات، یا به دلیل جانبداری‌مان بوده است، یا نان به نرخ روز خوردن، یا مزدوری، یا فحشای قلمی و یا بلاهت بوده است. اگر دلیل دیگری هم یافتید شما اضافه کنید.

به نظر من، بی اخلاقی در انتخابات، تملق است و مزدوری. ممکن است بسیاری از این نوشته‌های من و بعضی دوستان منتقد ناراحت شوند. قصد من ناراحت کردن کسی نیست، ولی دلم می‌خواهد دوستان که تا چند خط را می‌خوانند فشار خونشان می‌زند بالا، یک کمی فکر کنند.

اینکه فرض کنیم طرف مقابل چه جانوری است توجیه کننده مقبولیت رقیب او نیست. 

---

دوستی پیغام گذاشته بود که تو که اینقدر نق می‌زنی، دغدغه‌ات آزادی است و محیط زیست و اینها دغدغه ما نیست، اقتصاد برای ما مهم است. 

چقدر خوب! ای وای بر کسی که نداند ارتباط محیط زیست و حفاظتش در روزگار فعلی با اقتصاد چیست؟

در کمال بی‌شرمی برای کسانی که مانع تغییر سوخت خودرو‌ها در اوائل دهه هشات شدند، آرزوی گردن‌درد شدید می‌کنم. اول گفتم الهی گردنشان بشکند، اما دلم سوخت!

آیا می‌دانید سران ایران خودرو و سازمان گسترش با آنکه می‌دانستند وضعیت ایران از نظر محدودیت واردات بنزین و افزایش مصرف آن از سال ۸۴ به بعد بحرانی می‌شود، قویا مقابل بسیاری از طرح‌های عملی اصلاحی ایستادند؟

می‌دانید بسیاری از نمایندگان اصلاح‌طلب، در طی سال‌های ۷۹ تا ۸۲ به هزینه مستقیم و غیر مستقیم خودروسازان به سفر خارجی می‌رفتند و تصادفا رایی به ضرر این عزیزان در مجلس ندادند؟

می‌دانید رقم مرگ و میر سالانه در اثر آلودگی هوای ناشی از خودروهای داخلی تولید شده پیش از سال ۸۱ چقدر است؟

چیزی از بحث سوبسید وزارت نفت به خودروسازان برای رفع نگرانی از نان‌خورها می‌دانید؟ می‌دانید نسبت ضرر کشور از تولید خودروهای پر مصرف و آلوده‌ساز چقدر است؟ این رقم از میزان فروش این خودروها بیشتر است یا کمتر؟

می‌دانید نقش وزارت کشور در اوائل دهه ۸۰ در انداختن(غالب کردن) موتورهای دیزلی به جای گاز طبیعی-سوز به خطوط حمل و نقل شهری چه بود؟

می‌دانید نقش مدیران مختلف سازمان گسترش، خواسته یا ناخواسته، مستقیم یا غیر مستقیم در افزایش مصرف سوخت و در نتیجه بحران بنزین چه بوده است؟

می‌دانید...؟ حتما بهتر از من می‌دانید!

می‌دانید معاون انسانی سازمان محیط زیست که قاعدتا بایستی خیلی محکم مقابل بعضی خودروسازها می ایستاد گاه زیادی مدارا می‌کرد؟ چرا مدارا می‌کرد؟

چرا برای استاندارد کردن خودروهای تولیدی بعضی کارخانه‌ها یک کمی تخفیف می‌دادند؟

الان دلم می‌خواهد مهندس ابوالحسنی بیاید و درد دل کند. مدتی است که گمش کرده‌ام، وگرنه او خیلی خوب می‌توانست توضیح دهد که چه می‌توانستند بکنند و چه مشکلاتی با نفهم‌های صاحب مقام دشتند؟

فهم قضیه چندان سخت نیست.

قصد من هم زیر سوال بردن کارهای خوب نیست. اما اگر بنشینید و رقم‌ها را بالا و پایین کنید، خواهید دید بی تدبیری دولت خاتمی در ماجرای بنزین ربطی به بدی و بدذاتی و بی اخلاقی و .... احمدی‌نژاد ندارد که ندارد.

---

سال ۱۳۸۱ از تعدادی از نمایندگان مجلس در باره سوخت  و خودرو سوال کردم. چنان بیغ بودند که نگو و نپرس.  اطلاع‌شان از خودرو در حد پژویی بود که می‌خواستند یک جوری بگیرند تا به جای ماشین قبلی زیر پایشان باشد. از یکی پرسیدم کم مصرف بودن خودرو برایت اهمیتی دارد؟ گفت تا وقتی بنزین ارزان است نه. گفتم خب آلودگی محیط زیست چی؟ گفت نمی‌دانم... گفتم می‌داند پیکان تولیدی ۱۳۸۱ چقدر بیشتر از پیکان ۱۳۴۷ بنزین هدر می دهد و چقدر قدرتش کمتر است و وزنش کمتر است و ...

وقتی آمار را نشان دادم، گفت اینها دغدغه ما نیست. پرسیدم چند سال دیگر که بنزین نتوانیم وارد کنیم چه می‌کنید؟ ...

اتفاقا بر خلاف دوست عزیزم، معتقدم فقدان نگاه پایدار به توسعه، گند فعلی را رقم زده. اصلاح‌طلب از نظر من کسی است که ضررهای توسعه ناپایدار را بشناسد و بداند چه پروژه‌هایی به محیط زیست آسیب می‌رسانند و نتیجه این آسیب‌ها روی نسل فعلی و نسل‌های بعدی چه خواهد بود.

ادامه دارد

Labels:

Wednesday, February 11, 2009
منوچهر احترامی هم رفت
آقا ای روزگار هم شوخی‌اش گرفته جان شما.

وقتی عمران صلاحی رفت، باورم نشد.

وقتی محمد پورثانی رفت، باورم نشد.

وقتی کیومرث صابری رفت باورم نشد.

...

امروز هم باورم نشد!

نویسنده پرتیراژترین کتاب کودکان ایران رفت، طنز نویس بزرگی که باورت نمی‌شد با سیبیل پر هیبت، اینقدر لطیف بنویسد...

اولین بار کاریکاتورش را برای کتابی که هیچگاه منتشر نشد در سال ۱۳۷۲ کشیدم. کتاب در باره طنزپردازان ایران بود...بیوگرافی‌هایی که داور نوشته بود.

شاید هم برای کتاب سال گل آقا طرحی از او زده بودم، اما درست یادم نیست...

همیشه دیدن جمع پرویز شاپور، منوچهر احترامی و عمران صلاحی لبخند به لبت می‌نشاند.

الان فرشته‌ها دارند قاه قاه می‌خندند و می‌پرسند حسنی واقعی بود؟ کتاب دست آنها هم رسیده...

Labels:

روزنامه‌نگاری تبلیغاتی-۲
مطلب قبلی یک سو تفاهم برای کسانی ایجاد کرد که به مساله گرفتن "پول"توجه نکرده‌اند.

یک روزنامه که آگهی یک خودرو را منتشر می‌کند، نمی‌تواند نویسنده بخش خودروی خود را مجبور کند یک تحلیل فنی به نفع آن خودرو بنویسد.

یک روزنامه که بابت آگهی یک صفحه‌ای فیلمی، چند ده هزار دلار می‌گیرد، نمی‌تواند منتقد خود را مجبور به تعریف از فیلم، یا سکوت در برابر ضعف‌های آن کند.

هر قسمت کاملا مستقل است.

در طول انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، روزنامه‌ها از نامزدها حمایت می‌کردند. این یک سنت است. رای مخفیانه تحریریه. اما در همان شماره حمایت، می‌توانید چند مطلب که به مذاق کاندیدا خوش نمی‌آید را ببینید.

نکته دیگر اینکه وابستگی با داشتن نگاه شخصی فرق می‌کند. 

"Independence of spirit and mind, rather than neutrality"

"...intellectual fairness and ability to inform--not their devotion to a certain group or outcome"

در ضمن، نقد با طرفداری فرق می‌کند.

اتفاقا بسیاری از غربی‌ها این نکته را خوب می‌شناسند.

سوالی فراتر:

وقتی شما از ستاد هاشمی رفسنجانی پول می‌گیرید، و در روزنامه‌تان مطابق منافع او می‌نویسید، آیا می‌توان شما را یک عضو صنف اطلاع‌رسانی دانست؟

اگر شما از ستاد خاتمی پول بگیرید و همان چیزی را که در ستاد به شما می‌گویند را در مطالبتان طوری درج کنید که خواننده تحت تاثیر قرار گیرد، آیا اسم کار شما اطلاع رسانی مستقل است؟

بحث را باز کنیم.

من نوعی در دوران ۸ سال هاشمی، امکان نقد او را نداشتم، چون مدیر مسوولم مانع بود. ۸ سال خاتمی هم خودم طرفدارش بودم و چیزی نمی‌نوشتم که بدش بیاید. در دوران انتخابات قبلی عضو اتاق فکر هاشمی شدم. ماهی دو میلیون تومان هم حقوق گرفتم. سعی کردم او را در مقابل رقیب بالا ببرم. اگر شما بفهمید که من از هاشمی پول گرفته‌ام، به حرف‌های من به عنوان روزنامه‌نگار اطمینان می‌کنید؟

فرض کنید من عضو حزب مشارکت هستم. شروع می‌کنم در روزنامه حمله به رقیب، و در عین حال پوشاندن ضعف کاندیدای خودم. به شما هم نمی‌گویم بابت مطلب قبلی‌ام مدیر کل فلان وزارت خانه شده‌ام. اگر شما بعدا بفهمید من مقام خودم را و در حقیقت موقعیت شغلی‌ام را مدیون حمله به رقیب و دادن تصویر غلط از الباقی مسائل هستم، آیا مثل قبل به من اعتماد خواهید کرد؟

Labels:

Tuesday, February 10, 2009
روزنامه‌نگاری تبلیغاتی!
بحث جالبی داشتم با یکی از همکاران که قویا اعتقاد دارد روزنامه‌نگار می‌تواند درحالی که عضو تحریریه روزنامه یا رسانه است، عضو ستاد تبلیغاتی کاندیدا هم بشود و رابطه مالی هم با آن ستاد داشته باشد.

مساله خیلی ساده است. وقتی شما مزد بگیرید، مزدور طرف هستید. مزدوری شما وقتی طرف به قدرت رسید، مانع بزرگی برای نقد واقعی او خواهد شد. 

هر مساله‌ای که منتهی به تلاقی منافع شود. نتیجه‌اش دور شدن از گزارشگری واقعیت‌هاست. 

وظیفه خبرنگار مشخص است. ما در ایران متاسفانه یادمان می‌رود چه کاره‌ایم. من ممکن است اندکی ایده‌آلیست به نظر بیایم، اما قوانین و اصول را برای دلایلی وضع کرده‌اند که معمولا فراتر از منافع کوتاه مدت ماست.

چهار سال پیش، به دوستانم گیر دادم که چرا وارد بازی "اتاق فکر هاشمی" شده‌اند در حالی که برای رسانه‌ها هم کار می‌کردند.

می‌فهمم که همه نیاز مالی دارند و کاندیداها هم رقم‌های شیرین تقدیم می‌کنند، اما آیا مخاطبان، روزنامه‌نگار مزدور می‌خواهند یا مستقل.

یکی از دوستانم تا مدت‌ها به خاطر حرف‌های تلخم مرا نبخشید. میلیون‌ها تومان هم ضرر کرد. 

اینکه بگوییم همه ما استقلال مطلق داریم، یک جوک است. همه ما گرایش‌های فکری خودمان را داریم، اما اینکه تبلیغاتچی جناح‌ها بشویم و بر اساس میزان مزدی که دریافت می‌کنیم، تبلیغ‌مان را بچربانیم، اما استقلال محتوایی از کسانی که حامی مالی هستند به منطق نزدیک‌تر است. 

---

دیروز با یکی از مدیران رسانه‌ای که دو سال رئیسم بوده گپ می‌زدم. می‌گفت لابی‌گری اشکالی ندارد، اما اینکه مزدوری کنی بد است. باید این بحث را بازتر کرد.

می‌دانم خیلی از رفقایم اصلا منتظر چنین فرصت‌هایی برای کسب درآمد بیشتر هستند. اما آیا این بهترین انتخاب است؟

Labels:

جهت اطلاع: بعضی اصول اخلاقی روزنامه‌نگاری
Journalist's independence

The journalist should behave in such a way as not to become a victim of a collision of real or hidden interests. He/she should reject privileges or presents which could influence his/her opinion or create such an impression.

The journalist should not take part in activities or organisations which could limit the independence of his/her thinking and endanger his/her professional integrity.

Conflicts of interests damage the prestige of mass media.

The professional status of the journalist is not compatible with occupying a position in state bodies, or in the headquarters of political parties and other political organisations.

Journalists and editors should not have additional jobs or occupy elected or administrative positions, in case it compromises their moral impaccability.

If work in political parties, taking part in demonstrations and solving urgent social issues results or may result in a conflict of interests, raises or may raise the question of objectivity of mass media, it is not acceptable.

Journalists should not become dependent on sources of information or someone's interests.

Mentioning cooperation with law enforcement agencies is justified only in cases when actions of journalists may defend life or health of victims or other people mentioned in the publications.

The journalist should not benefit from the financial information received as part of his professional activities before its publication or before conveying it to other persons. He/she should not write on moneys that form the sphere of his/her material interests or interests of his/her relatives, without informing the editor-in-chief about it.

The journalist may not be the author of paid advertising or advertising materials.

Advertising norms apply to paid publications. These publications should be presented in such a manner that the readers understand its advertising.

Editorials should be clearly distinguished from advertising.

In distributing consumer information it is necessary to show why certain goods are chosen. One-sided information - about one group of goods and services, about the production of one brand name, one firm, one network of restaurants - should be avoided.

The journalist should not write on behalf of some other person or sign under somebody else's materials with his/her own name.

Labels:

Monday, February 09, 2009
کرباسچی می‌آید؟
این خبر اندکی شوک‌آور بود. صبح داشتم گزارش تهیه می‌کردم، که یکهو این خبر را دوستی از تهران داد. با یکی از روزنامه‌نگاران گفتگو کردم و بعد هم با چت از دوستی که نزدیک به کرباسچی است پرسیدم.

اگر قضیه درست باشد، فارغ از نگرانی‌ها برای رد صلاحیت او، رقابت اساسا سنگین خواهد شد.

کرباسچی با وجود مشکلات خاص مدیریتی در دوران شهرداری‌اش، یک سر و گردن از بقیه کاندیداها بالاتر است.

باید دید ماجرا تا چه حدی جدی است!

---

صد تا بهتر از کرباسچی هم بیایند، رای نمی‌دهم! مرغ ما یک پا دارد!!!

Labels:

سوال دوم
یکی از انتقادهای عمده از خاتمی، برگزیدن مشاورینی بود که چندان اعتباری نزد صاحبان نظر و اندیشه نداشته‌اند. بسیاری از مدیران، معتمدین خاتمی در ارشاد بوده‌اند و تحکیمیان مورد وثوق او در دهه ۶۰.

حامد قدوسی خیلی قشنگ این نقیصه را به گونه‌ای دیگر در وبلاگش خطاب به خاتمی گفته:

"...آقای خاتمی می‌دانم این حرف‌ها به مذاق شما و اطرافیان‌تان خوش نخواهد آمد ولی باور کنید مملکت‌داری کار روزنامه‌نگار جماعت آن هم روزنامه‌نگار مملکت ما نیست. روزنامه‌نگاران و حلقه مدیران دوران ارشاد و جوان‌های دفتر تحکیم سابق را بفرستید بروند سراغ کارهای خودشان...سید بزرگ‌وار! از تریبون خطابه‌های گنگ و دوپهلو و متناقض پایین بیایید و گول تشویق اطرافیان‌تان را نخورید. به جایش این بار به مردم وعده‌های مشخص و روزمره بدهید. بگویید چه طور چرخ سرمایه‌گذاری در نفت و گاز و پتروشیمی را دوباره راه می‌اندازید؟ با قیمت نفت و بنزین و نان چه می‌کنید؟ به آن‌هایی که از کمیته امداد ماهیانه می‌گیرند چه خواهید داد که اندکی به‌تر زندگی کنند و برای سرمایه‌گذاران بزرگ چه چیزی فراهم خواهید کرد که بتوانند کار کنند؟ چه کار خواهید کرد که خاموشی‌ها دوباره برنگردد؟ در بخش توریسم چه می‌کنید؟"

به عنوان مثال، آیا مشاور اقتصادی‌تان باز رجبعلی مزروعی، یادداشت نویس سابق سلام خواهد بود؟

آیا مشاوران حوزه‌های آب، کشاورزی، انرژی را باز از میان یاران طرفدار یک دیدگاه خاص انتخاب می‌کنید؟

آیا نگاه شما به محیط زیست، و سکوت در برابر تخریب محیط زیست از سوی نزدیکانتان در حوزه صنعت بدون پاسخگویی ادامه خواهد داشت؟ 

...

سوال اصلی من این است که آیا باز در انتخاب مشاوران، به سراغ همان آدم‌های همسو ولی فاقد اندیشه و کیفیت خواهید رفت یا روش‌تان را تغییر خواهید داد؟

Labels:

سوال اول
آیا خاتمی تغییر کرده است؟

بسیاری عقب‌نشینی‌های خاتمی در دوران اصلاحات را دال بر محافظه‌کاری او دانسته‌اند. 

چه دلیلی وجود دارد که مطمئن شویم خاتمی در صورت رسیدن مجدد به قدرت، همان روال گذشته را تکرار نکند و یا حتی ضعیف‌تر از گذشته نباشد؟

Labels:

مجموعه سوال‌هایی از خاتمی و طرفدارانش
دیشب با یکی از همدلان با خاتمی گپ می‌زدم. از لحن من ناراحت بود و گفت این عصبانیتت تاثیرش خوب نیست و ...

البته من خلافش را معتقدم که همین لحن طرف مقابل را اول اندکی عصبانی می‌کند، اما بعدا کمی هم فکر خواهد کرد.

بر اساس پیشنهاد این دوست عزیز که دانش‌آموخته جامعه‌شناسی است و ساکن تهران و مرتبط با نزدیکان خاتمی، تصمیم گرفته‌ام سوال کنم.

چهار سال پیش از دکتر معین سوال کردم، اول قول داد جوابم را بدهد، اما بعد زد زیرش و قرار شد تاج‌زاده جواب بدهد، بعد او هم جواب نداد.

سوال‌ها هم ساده بودند.

حالا دارم از خاتمی و نزدیکانش می‌پرسم. شما هم که بعضا طرفدار خاتمی هستید و تنها او را کاندیدای مناسب برای برون رفت از فضای فعلی می‌دانید هم می‌توانید پاسخ بدهید.

منتهی، پاسخ‌های حاوی پیشداوری و چماق را نمی‌خواهم!

من پاسخگوی محدوده خودم هستم، اما هر کاندیدایی که خود را پاسخگو می‌خواند، باید بتواند خیلی راحت جواب بدهد.

فکر می‌کنم تا اول اردیبهشت، ۵۰-۶۰ سوال از خاتمی بپرسم. اگر فرصت گفتگو پیش آمد، چه بهتر، اگر نه، به همین روش ادامه خواهمداد.

اگر جواب نگرفتم، مطمئنا لحنم کاریکاتوری‌تر خواهد شد. 

--

من، صاحب‌خانه این رسانه کوچک هستم که بعد از فیلتر شدن، کل مراجعین ثبت شده‌اش به ۵ تا ۶ هزار بازدید کننده روزانه کاهش یافته است.

اما آنهایی که باید بخوانند، می‌خوانندش که جای شکر دارد. 

دوستان بنیاد باران هم سلام مرا خدمت رئیس خود برسانند. منتظر پاسخ‌های ایشان هستم

Labels:

Sunday, February 08, 2009
پست شماره ۵۷۰۰
الان این را خواندم:


مردم از خنده!

لطفا به من توضیح دهید که آیا  آیت الله خمینی در چارچوب‌های قابل قبول اصلاح‌گر است؟

جان من بدهید این قربانیان شستشوی مغزی تاریخ را یک جایی خارج از ایران مرور کنند.

اصلاحات آیت الله خمینی را هم لابد باید در "خاوران" مشاهده کرد!

Labels:

برداشت من
۱- اگر خاتمی تایید صلاحیت شود، حتما رای خواهد آورد.

۲- چون بخش بزرگی از روزنامه‌نگاران ایرانی، فرق بین کار سیاسی و کار رسانه‌ای را نمی‌دانند، میزان نقد کارهای خاتمی به حد اقل خواهد رسید. اطلاع رسانی تبلیغی به نفع خاتمی جای کار واقعی ژورنالیستی را خواهد گرفت. کسانی هم که نهایت همکاری را بکنند، بعد از قدرت گرفتن خاتمی البته موفقیت بیشتری نصیبشان خواهد شد. ژورنالیسم  حزبی ایرانی یعنی این(با دلالی اشتباه نگیرید البته!)

۳- اتاق‌های فکر، البته با اندکی تفاوت با اتقا حای فکر هاشمی، تشکیل، ولی سهم‌خواهی‌ها بعد از انتخابات آغاز خواهد شد.

۴- به گروهی از روزنامه‌نگاران خارج نشین تماس گرفته شده است. با گروهی دیگر هم از طرق مستقیم و غیر مستقیم تماس گرفته خواهد شد. مثل هاشمی‌ها که در سال ۱۳۸۴با عده‌ای تماس گرفتند. میزان قول‌ها بستگی به نیازهای تبلیغاتی دارد. نبود رسانه آزاد داخل کشور ممکن است فضا را به خارج بکشاند.

۵- سفر بعضی از اعضای موسسه باران به غرب در سال ۲۰۰۸ برای بررسی روش‌های تبلیغاتی اوباما البته کار بجایی است. منتهی باید دید ظرفیت‌های جماعت چقدر است.

۶- برنامه اصلی روی عدم نقد عملکرد، یا نقد مهربانانه کار دولت خاتمی از سال ۱۳۷۶ تا ۸۴ خواهد بود که به کسی بر نخورد.

۷- عملکرد دولت احمدی‌نژاد آنقدر بد بوده که که‌ حتما با مانورهای محدود می‌توان نظرها را جلب کرد. از برکت وجود محمود هاله، حتی عمه من هم رای خواهد آورد، البته اگر تایید صلاحیت بشود!(جسارت من را ببخش عمه‌جان، مثال زدم!!!)

۸- میر حسین موسوی هم تاریخ مصرف دارد. آوردن او فقط برای بازارگرمی بود. همین. مگر آنکه واقعا مومیایی دوران جنگ زنده شده باشد!

۹- باید دید کروبی چه خواهد کرد؟ بسیار جالب خواهد شد که عملکرد خاتمی را او نقد کند. به مناظره واقعی احتیاج داریم نه بازی‌های مصلحتی.

۱۰- برای من خاتمی و احمدی‌نژاد و کروبی و الباقی، فرقی نمی‌کنند. عدالت از نظر من، عدم طرفداری  از ایشان و نقدشان است. خاتمی از زیر سوال رفتن می‌ترسد. یارانش نیز. سیل پیغام و پسغام را امروز گرفته‌ام. چرا نوچه‌ها را فرستاده‌اند جلو؟ سر به سر خاتمی خواهم گذاشت، و حافظه‌ها را اندکی قلقلک خواهم داد، اما تخریبش نمی‌کنم. از نظر من تخریب مدارجی دارد. مثلا "ا.ن" خواندن احمدی‌نژاد، تخریب بود. حتی قبل از رسیدنش به قدرت!

۱۱- بی‌صبرانه منتظر رسیدن خاتمی به قدرت از دست رفته‌اش هستم. از آن روز تازه انتقادهای واقعی شروع خواهد شد. اینها دست گرمی است. پور عزیزی، مدیر بولتن در سال ۸۰ از زیر نقدهای روزانه برای خاتمی فرار کرد، چون می‌ترسید به خاتمی بر بخورد. خاتمی آگر روی همان صندلی امروزی احمدی‌نژاد بنشیند، پاسخگوتر از او خواهد بود و اگر باز به روال ۸ سال، جوابگوی مسوولیتش نباشد، چقدر لذت خواهیم برد!

۱۲- اگر خاتمی اندکی از اوباما هم یاد بگیرد، بابت خطاهای سابقش عذرخواهی خواهد کرد. چیزهایی که عاشقان خطا نمی‌بینند، از نظر خیلی‌های ما خطا است. کوتاهی، ضعف، سکوت. اعتراف هم باید بسیار قوی باشد، نه در لفافه. ترس از پذیرش مسوولیت، نشانه خوبی نیست.

۱۳- یکی گفته بود این حرف‌ها را می‌زنی و بعد می‌روی سفارت برای رای دادن. شناسنامه من از سال ۱۳۸۱ تمیز مانده است!

۱۴- به زودی ممکن است وبسایتی حاوی مدارک و اسنادی برای بررسی سخنان کاندیداها راه اندازی شود. کاندیداهای دو طرف. اگر خبری شد، ما را هم خبر کنید. اگر من خبری شنیدم، اطلاع خواهم داد.

روزگار خوش!

Labels:

گفتگو...گفتمان یا هر چیز دیگری
وقتی مدعی گفتگو هستید، نباید از کوره در بروید و فرار کنید. 

معتقدم که همه حق دارند از کسی که می‌خواهند حمایت کنند. من حق دارم دلایلم را برای نپذیرفتن کسی که مهم‌ترین کارش فرصت سوزی بوده بیان کنم.

احترام هم را نگه می‌داریم، اما شدیدا معتقدم که کسانی که در طول ۳۰ سال گذشته، حقی را ناحق کرده‌اند، عزیزی را داغدار، کسی را از تحصیل محروم و ...اول با کمال شجاعت بگویند چه نقشی در انقلاب داشته‌اند، کارشان خطا بوده یا نه، پیش از آنکه دیگران پته‌شان را بریزند روی آب، بگویند چه کرده‌اند. کامل و روشن.

ادعای دموکراسی خواهی، صرفا ادعا است. همه دوست داریم با یک های و هوی مست شویم. واقعیت چیز دیگری است.

واقعیت‌های تاریخی در باره افراد را بدانیم، نقش‌شان در انقلاب را بشناسیم، تا بهتر راجع‌به ایده‌هایشان قضاوت کنیم.

اگر خواستند از خود چهره‌ای دیگر به نمایش بگذارند، مطمئنا راه‌هایی برای بررسی سوابق وجود دارد. ندارد؟

Labels:

توجیه گر و تبلیغاتچی استخدام می‌شود
«آگهی»

از کلیه عزیزانی که حاضرند ضعف‌های آقای سید محمد خاتمی را بپوشانند و آمدنش را توجیه کنند،
درخواست می‌شود هر چه زودتر با سید محمد علی ابطحی معروف به محمد رضا شریفی‌نیای عالم سیاست تماس بگیرند
و آمادگی خود را جهت فراهم کردن موقعیت بازگشت خاتمی به قدرت را اعلام نمایند.

به همه این عزیزان که روی نقاط قوت خاتمی تاکید کنند و ضعف‌های او را بپوشانند و بی اهمیت جلوه بدهند، نشان ویژه اعطا می‌شود.

از آمدن همه روزنامه‌نگارانی که حاضرند قواعد مطبوعاتی را نقض کنند و به حمایت علنی از یک کاندیدا بپردازند شدیدا استقبال می‌شود! اصولا روزنامه‌نگار در ایران ابزار قدرت باید بشود و استقلال از قدرت بسیار حرف احمقانه‌ای است!

به همه این عزیزان داوطلب قول می‌دهیم که حتما مشکلاتشان را حل خواهیم کرد، همانطور که در دوران هشت ساله حل کردیم!

 از منتقدین عزیز هم درخواست می‌شود تا پایان انتخابات ساکت شوند چون انتقاد از خاتمی کاری غیر اخلاقی است و باید از او تعریف کرد.

کسانی که هزینه حضور خاتمی در قدرت را می‌خواهند با انتقادهای خود زیاد کنند و از خاتمی انتظار پاسخگویی دارند می‌توانند بروند به جهنم!

امضا: مرکز حریر 

Labels:

آخ جون! خاتمی اومد!
نگرانی بر طرف شد و خاتمی آمد!

پیشاپیش از سوژه‌هایی که خواهند داد تشکر می‌کنم!

Labels:

مانیفست‌های صبح یک‌شنبه
بند اول - من رای نمی‌دهم، کار سیاسی هم نمی‌کنم، مثل بعضی همکاران سابق در تهران هم دنبال یار جمع کردن هم نیستم که هی راه حل بدهند و خودشان هم تویش بمانند.

بند دوم - وقتی ساختاری مشروعیت را از مردمش می‌گیرد، باید برای بدست آوردن مشروعیت به مردم التماس کند نه اینکه تمام سال بزند توی سرشان و بعد ... حالا چند ده میلیون نفر دوست دارند مشروعیت را دستی دستی به نظام به هر مناسبتی هدیه کنند، دست‌شان درد نکند. ما یکی نیستیم، اهمیتی هم ندارد که نیستیم. ۷۰ میلیون منهای یک!

بند سوم - اطاعت کورکورانه می‌دانید چیست؟ حالا روش‌های مختلف آنرا هم بررسی کنید. خیلی باحال است! 

بند چهارم - پذیرش ساختار انتخابات ایران یک کمی معنی‌اش این است که به حذف و تقلب و الباقی امور غیر قانونی معمول اهمیتی نمی‌دهیم. به هر قیمتی برگزار شود. کافی است، و هر نتیجه‌ای هم از آن گرفته شود لابد ملت سود می‌برند.

بند پنجم - ۳۰ سال از انقلاب گذشته، اندکی دارم تاریخ سی ساله را مرور می‌کنم. جسارت نشودها، خریت یکی از بزرگ‌ترین ارزش‌ها بوده است. چرا حالا یک کمی قاعده بازی را مرور نمی‌کنیم که ببینیم کجای کار عیب داشته (وصد البته ببینیم کجا کار عیب نداشته!).

بند پنجم - رهبری جنبش اصلاحات، اگر البته اسم درستی باشد، به پذیرش تمام قواعد طرف مقابل نیست. قاعده شکنی هم لزوما کار غیر قانونی کردن نیست!  افزایش قدرت برای چانه زنی، جنبشی بزرگ و اجتماعی با اهداف مشخص را می‌طلبد. نه؟ حتی مسالمت‌آمیز. بازی قهر و ناز کردن و چشم نازک کردن و ...نمی‌تواند به چانه زنی برای پیشبرد اهداف یک گروه اجتماعی بزرگ کمک کند. می‌تواند جان شما؟

بند ششم - همه بحث اصلاح‌طلبی، نیافتادن به دامن محافظه‌کاری بود. لطفا ثابت کنید جماعت اصلاح‌طلب پیر شده، محافظه‌کار نیستند.

بند هفتم - تا کی باید دنبال چهره‌هایی رفت که ثابت کرده‌اند کارایی ندارند؟ ایران یکی از تنها کشورهایی است که آزموده را آزمودن خطا نیست. یک آچار شکسته، یک آچار شکسته است و مهره را باز نمی‌کند! حالا هی قسم بخورید که می‌تواند.

بند هشتم - اگر زورتان می‌گیرد، کمی فکر کنید. نه اینکه بگویید برو کاریکاتورت را بکش. چرا از رهبران اصلاح‌طلب نمی‌پرسید چه برنامه‌ای دارند؟ چرا از جماعت نمی‌پرسید راه واقعی برون رفت از بحران چیست؟ من که کارم غر زدن است، آنان مدعی‌اند راه حل دارند. راه حل کسی که خودش هم نمی‌داند که می‌آید و نمی‌آید و باید ناز کند و عشوه کند چیست؟ 

بند نهم - شعار اصلی انقلاب را دوباره مرور کنید، بعد ببینید ما کجای کاریم. استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی. استقلالش را در بازی هسته‌ای ثابت کردیم که بازیچه روس‌ها شده‌ایم. آزادی را رسما نداریم، جمهوری که رسما یک جوک است. نظام سلطانی داریم عین ماه و هر چهار سال یک بار می‌رویم یکی را به عنوان شخصیت شماره دو تثبیت می‌کنیم به این خیال که او قرار است کارها را پیش ببرد. قربان دین مبین اسلام هم بروم که به خاطر عملکرد مسوولین محترم آرام آرام از دل‌ها پاک می‌شود. حالا شما دوست دارید این ساختار سلطانی را تقویت کنید؟ بیعت کنید! خدا به همراهتان!

بند دهم -  راه حلی که سال‌ها جواب نداده، راه حل نیست! لطفا نتایج مثبت شرکت کورکورانه و بدون برنامه و هدف در انتخابات ۵ سال گذشته را به من یادآوری کنید. جماعت مگر راه حل نداشتند؟ همه حرف من این است که کسی که می‌خواهد رای بیاورد، باید روشش را هم بلد باشد و در عین حال بداند که برای مقابله با طرف مقابل داشتن برنامه لازم است! من حافظه‌ام ضعیف است، پس لطفا راه حل اصلاح‌طلبان را که نتیجه هم گرفته!!!  برایم در کامنت‌دونی بگذارید! دست شما درد نکناد!

Labels:

برای سعید رضوی فقیه
من سعید را نخستین بار در سال ۱۳۷۳ در همشهری دیدم. برادرش مسعود همکارم بود. 

سعید را بارها و بارها تا دوم خرداد دیدم. بعد از پیروزی خاتمی همکار شدیم. آدمی اهل فکر، دقیق و متین. گپ زدن با او از نشستن با بسیاری از جماعت حزبی بهتر بود. 

سعید زمانی که با آرام کردن فضا، از ایجاد یک بحران دانشجویی خودداری کرد و خیلی عاقلانه بهانه را از دست امنیتی‌ها و کیهانی‌ها گرفت، اذیت را شروع کردند.

سال ۱۳۸۲، درست چند روز قبل از احضارم، از ایران خارج شدم. تیر ماه بود. سعید و چند نفر دیگر را گرفتند. من دیگر نبودم که مرا بگیرند. اما تصمیمم این بود که بعد از آرام شدن فضا برگردم که تهدید و احضارهای بعدی پشیمانم کرد و اینجا ماندنی شدم.

سعید هم بعد از آزادی، برای ادامه تحصیل از ایران خارج شد. درسش را خواند.

من بر اساس یک خبر ناقص اشتباه در باره‌اش قضاوتی کردم که اشتباه بود. می‌خواستم تابستان ببینمش که مطمئن شوم اشتباه کرده‌ام و از او طلب عفو کنم. اما دیدار میسر نشد.

دو سه هفته پیش هم نتوانستم در پاریس توقف کنم که باز از دیدنش محروم ماندم، اما دیگر کاری نداشتم که مطمئن شوم یا نه، می‌خواستم معذرت‌خواهی کنم. حتی اگر برداشتم اشتباه نبوده باشد.

---

فقط می‌توانم بگویم که خیلی ناراحتم.  

Labels:

درود بر دور تسلسل باطل
انشا:

من در انتخاباتی که می‌دانم کاندیدای مورد نظرم کاری از دستش بر نمی‌آید شرکت می‌نمایم چون وظیفه ملی-میهنی من است.

من در انتخابات شرکت می‌کنم چون باعث می‌شود کاندیدای من حتما نسبت به خواسته‌های من توجه نشان دهد.

من در انتخابات شرکت می‌کنم چون نتیجه‌اش هرچه پربارتر باشد، مقام معظم رهبری آن را به حساب خود خواهد نوشت.

من در انتخابات شرکت می‌کنم، چون رئیس جمهوری تدارکاتچی است و زورش به قوه قضاییه، سپاه، اطلاعات موازی، بنیادها، صدا و سیما و ...نخواهد رسید. عین ۸ سالی که امیدوار بودم کاری بکند و نکرد.

من در انتخابات شرکت می‌کنم چون تمام آدم حسابی‌ها را شورای نگهبان رد صلاحیت می کند و کاچی هم به از هیچی.

من در انتخابات شرکت می‌کنم چون رای من خیلی تاثیر‌گذار است! در نظام اسلامی نظر شهروندان همیشه مورد احترام است!

من در انتخابات شرکت می‌کنم چون هم به نظام مشروعیت می‌دهم، هم به تصمیم شورای نگهبان به از بین بردن حقوق شهروندی آدم‌حسابی‌ها، هم ...

من در انتخابات شرکت می کنم چون در سرنوشت و آینده من موثر است.

Labels:

ما به چه کاندیدایی رای می‌دهیم؟
انشا:

ما به کاندیدایی رای می‌دهیم که فاقد اراده لازم برای تصمیم‌گیری باشد.

ما به کاندیدایی را می‌دهیم که همه را سر کار بگذارد.

ما به کاندیدایی رای می‌دهیم که قدرت مقابله با فشارهای قضایی روی روشنفکران و روزنامه‌نگاران و دانشجویان را نداشته، ندارد و نخواهد داشت.

ما به کاندیدایی رای می‌دهیم که هر وقت فشار رویش زیاد می‌شود، با همه از جمله خودش قهر می‌کند و کمرش درد می‌گیرد و دو ماه ساکت می‌ماند.

ما به کاندیدایی رای می‌دهیم که در برابر رانت‌خواری نزدیکانش نمره چشمش تغییر می‌کند و چیزی نمی‌بیند.

ما به کاندیدایی رای می‌دهیم که بهایی‌ها را شهروند درجه دو بداند.

ما به کاندیدایی رای می‌دهیم که در برابر اعدام‌های سال‌های ۶۰، بخصوص اعدام‌های ۶۷ که بدستور آیت‌الله خمینی انجام شد سکوت کند.

ما به کاندیدایی رای می‌دهیم که هیچ کاری را بهتر از فرصت‌سوزی انجام نمی‌دهد.

ما به کاندیدایی رای می‌دهیم که ...

---

نتیجه اخلاقی: مشکل از کاندیدا نیست. ما مشکل داریم که چنین کسی را قهرمان خود می‌دانیم!

Labels:

Thursday, February 05, 2009
9 years ago
Iranian cartoonist arrested

Saturday, 5 February, 2000, 19:12 GMT

An Iranian cartoonist whose satire of a prominent cleric outraged the Islamic establishment has been arrested.

The detention of Nik Ahangh-Kosar follows three days of protests in the holy city of Qom by thousands of clerics and theological students...

Protesters said the cartoons - one showing a crocodile crushing a troublesome writer - insulted Ayatollah Mesbah Yazdi.

Source: BBC

Labels:

Wednesday, February 04, 2009
باحال‌ترین
به نظر من بالاترین، باحال‌ترین اتفاقی بود که می‌توانست بیافتد.

از توی مطالب می‌توانستی بفهمی که دغدغه آن روز بخش بزرگی از مخاطبین چیست!

از تو کامنت‌ها می‌توانستی از هر چیز سر در بیاوری.

به نظر من اگر کسانی که در این طرف دنیا دستشان به دهنشان می‌رسد و مصرف کننده بالاترین بوده‌اند، باید برای زنده نگاه‌داشتن چنین شبکه‌ای همت کنند و مایه بگذارند.

وقتی امروز خواندم که جماعت ابله جناح راستی چقدر از نبود بالاترین خوشحال شده‌اند، مطمئن شدم که چقدر به کور کردن هر راه آزاد اطلاع‌رسانی امیدوارند و برایش تلاش می‌کنند.

به امید بازگشت باحال‌ترین!

Labels:

به همین زودی شد یک سال
سال پیش داشتم می‌رفتم دانشگاه تورنتو برای برگزاری کارگاه آموزشی کارتون و کاریکاتور که یک خبر شوکه‌ام کرد. احمد سکته کرده و ...

این موقع‌هاست که یکهو کارت حافظه‌ات به کار می‌افتد.

دفتر نادرداوودی، یکی دو سال قبل از دوم خرداد، مجله انگلیسی زبان...سیف‌الله و نادر را می شناسی اما یک آقایی هست که ظاهرا سال‌ها در نیویورک بوده و اصل کاری مجله است.

بعد از دوم خرداد، معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد شد. مهمانی سالگرد گل‌آقا مهمان بود. کلی گپ زدیم. 

هر از گاهی جاهای مختلف می‌دیدمش. پر از انرژی مثبت بود. 

می‌توانستی لبخند همه را در کنارش حس کنی.

روزی که کنار کشید، با صدا و بی صدا به مهاجرانی بد و بیراه گفتیم.

انتخابات تهران هنوز تایید نشده بود که ماجرای کنفرانس برلین پیش آمد. خبرمان کردند که برویم برای انتشار یک ویژه‌نامه. نصف شب در ساختمان صبح امروز. او و اصغر رمضانپور داشتند مطالب را ادیت می‌کردند.

ترجیع‌بند همه پاراگراف‌ها یا عناوین، فحش خواهر مادر بامزه‌ای بود که نثار جماعت بحران‌ساز می کرد. در آن فضای پر استرس شبه کودتایی، اگر وجود او نبود فشار خون همه زده بود بالا. 

بعدها که بازرس انجمن صنفی شدم، هر هفته در جلسه رقابت ساندویچ خوری و خالی کردن ظرف میوه بود، تا آنکه یک روز گفت جدی جدی باید رژیم بگیرد. مجموع آرمین و زیدآبادی و کسری نوری و علیرضا رجایی هم نمی‌توانستند در رقابت بخور بخور به پای ما برسند! همیشه باید منتظر جوک‌های آخر جلسه می‌ماندی...

اصلا وقتی رای اول روزنامه‌نگاران را نصیب خود کرد، همه انتظار داشتیم ریاست بر انجمن صنفی را بپذیرد، با بزرگواری گفت نمی‌خواهد سمتی بگیرد... اما انگار بدشانسی همه ما باید ادامه می‌یافت و باز هم مزروعی و سیاسی‌کاری همیشگی...

 وقتی با هیات مدیره به دیدار کروبی رفتیم، با شیطنت تمساح روی پیراهنم را نشان رئیس مجلس داد و گفت حاج آقا، توجه دارین که؟
---

کری خواندن با او عجیب کیفی داشت! بخصوص وقتی استقلال می‌باخت! سوار شدن بر آن رنو ۵ عهد دقیانوسش می‌ارزید به سوار شدن بر پژوهای الباقی نمایندگان مجلس!

---

من آنقدر خوش‌شانس نبودم که زمان بیشتری را با او سپری کرده باشم، اما همان لحظات کوتاه هم غنیمتی است.

یادش همیشه به خیر و نیکی

با آرزوی شادی همیشگی برای خانواده بورقانی

Labels:

بازی وبلاگی در باره انقلاب، یا وبلاگ‌نویسی در باره بازی انقلاب - ۲
گر انقلاب اين است باري به ما بگوييد
ما انقلاب كرديم يا انقلاب ما را

خدا مهدی اخوان ثالث را بیامرزاد با این شعرش...همه حرف‌ را راحت زد، بدون اضافات و توضیجات.

---

سال ۱۳۵۸ از تهران راهی نورآباد ممسنی در استان فارس شدیم. پدرم کار بزرگ تحقیقاتی‌اش را داشت شروع می‌کرد.

قبل از انتخابات ریاست جمهوری بود. من هم چون طرفدار نشریات طنز بعد از انقلاب مثل آهنگر و بهلول بودم، از بنی‌صدر خوشم نمی‌آمد.

در نورآباد رفتم مدرسه ایزدی. روبروی دفتر اداره‌شان در نورآباد بود. بچه‌ها به جز اینکه یک تهرانی را می‌توانستند به خاطر بی اطلاعی‌اش از متلک‌های لری مسخره کنند، گیر دادند که ببینم طرفدار کدام کاندیدا هستم! من چند تایی را گفتم جز ابوالحسن بنی‌صدر را. یک کتک جانانه خوردم.

یک روز هم توی راه خانه یکی از بچه‌ها با تفنگ بادی آمده بود که مرا بزند. دست به پرتاب سنگ بچه‌های نورآباد هم عالی بود. انگار از توی شکم مادر تمرین کرده بودند. الان که دارم می نویسم بدجوری یادم می‌آید به خاطر عدم طرفداری از بنی‌صدر چقدر سنگ خوردم! سنگسار انقلابی!

---

سال‌های ۵۷ و ۵۸، یک کمی زیادی فضولی می‌کردم و اکثر روزنامه‌هایی که دم دست بودند را می‌خواندم. از یادداشت‌های حسام‌الدین امامی در اطلاعات خوشم می‌آمد و وقتی فهمیدم دوست صمیمی پدربزرگم است، بیشتر حال می‌کردم. 

تهران مصور را هم قبل از تعطیل شدنش ورق می‌زدم. آن زمان تنها نشریات غیر سیاسی و جدی که می‌خریدم، دانشمند و دانستنیها بود.

هیچ‌وقت هم عصبانیتم بعد از تعطیلی  آهنگر فروکش نکرد. حتی حاجی‌بابا هم راضی کننده نبود.  آهنگر با آنکه به چپ گرایش داشت ولی طرح‌های سخاورز و لطیفی را دوست داشتم.

بهلول هم البته نشریه‌ای معتدل‌تر بود. کارهای بهمن عبدی دنبال می‌کردم. با کارهای جواد علیزاده هم زیاد ارتباط برقرار نمی‌کردم، اما سال‌ها بعد از کارهای پرتره‌اش خیلی خوشم  آمد.

---

الان که زندگی بچه‌های کلاس چهارمی را نگاه می‌کنم، دلم به حال خودم و نسلم می‌سوزد. دوران کودکی‌مان که به ... رفت. بزرگ‌تر که شدیم، ریاکاری انقلابی و مورد تایید نظام برایمان ارزش شد. 

سکوت در برابر همه ناملایمات صبر انقلابی تعبیر می‌شد و جیکت هم در می‌‌ آمد، پرونده‌ات به ناکجا آباد می‌رفت و ...

---

عید سال ۵۸ در شیراز بودیم. پدربزرگم که فهمیده بود من از روی گلستان سعدی نوشته‌ام، کلی خوشحال بود و نشان‌ها و جوایزی که از دوران دانشکده افسری از شاه گرفته بود را نشانم داد. اسلحه کمری، شمشیر، لوح، سکه طلا...حتی زین اسب فوزیه را! آن روز فهمیدم پدربزرگ در دوران دانشجویی‌اش اسب ملکه را هم تربیت کرده بود! وای! در ذهنم کلی عصبانی شدم که پدربزرگم به چه حقی به شاه خائن خدمت کرده بود؟ اما مگر جراتش را داشتم که به یک تیمسار سابق اعتراض کنم؟ پدربزرگ که فهمید نوه‌اش اندکی گیج شده، گفت که اگر شاه، باب اول گلستان سعدی را درست می‌خواند، امروز هنوز سر کار بود!

پدربزرگم روحیه خاصی داشت. ظهرها سر ناهار مثنوی‌خوانی داشتیم. ... آن یکی خر داشت...پالانش نبود، یافت پالان...

برایم عجیب بود چرا این همه تیمسار و افسر همه جا بازداشت شده‌اند و در رادیو اسامی اعدام شدگان نظامی را می‌خوانند اما کسی کاری به کار پدر بزرگ ندارد و حتی بچه‌های انقلابی شده محله به او شدیدا احترام می‌گذارند.

پدر بزرگم درویش بود و اهل خانقاه. پدرش پیروان و مریدان زیادی داشت. حتی یک بار قائله خوانین قشقایی به خاطر احترام خوانین به پدربزرگم و پدرش بدون دردسر خاتمه پیدا کرده بود.

بعد از کودتای ۲۸ مرداد، پدربزرگ مدتی در دادستانی نظامی بود، اما به جای پرونده سازی برای افسران توده‌ای، جانشان را نجات داده بود. حتی خواهرزاده‌اش را همراه بعضی‌ها به تبعیدگاه فرستاده بود تا مراقب آنها باشد که اذیت نشوند. در آن تبعیدگاه بود که سروان جوان، بدیع‌الله کوثر با انجوی شیرازی هم رفیق شد.

پدربزرگ بعدها فرمانده نظامی وانتظامی چند استان شد و تا سرلشگر شدن فاصله‌ای نداشت که خوابی می‌بیند. مطمئن نیستم بعد دیدن خواب با چه کسانی مشورت کرده بود، اما خیلی سریع خودش را بازنشسته کرد. گمانم سال ۱۳۴۰ بود. یکی از فامیل‌ها می‌گفت طرف  مشورتش آیت‌الله طالقانی بوده. 

 آقاجون برایم تعریف کرد که شاه جوان از سال ۱۳۲۰ یواش یواش راه را به خطا رفته بود، اما شاه بود. پدربزرگم را هم خیلی خوب می‌شناخت و خوشحال نبود که تیمسار کوثر در سن ۴۹ سالگی بازنشسته می‌شد. گمانم پدربزرگم بیماری معده‌ را که باعث شده بود دو سوم معده‌اش را در جراحی بردارند بهانه کرده بود.

 خیلی جالب بود وقتی می‌خواست شاه را نکوهش کند. می‌گفت:"اعلیحضرت همایونی حماقت کرد". عادت به خواندن شاه با عنوان همایونی همیشه مایه خنده پنهانی ما نوه‌های شرور بود.

بعدها در سال ۶۷ که پدربزرگ مدتی راهی بیمارستان شده بود، حمله کردم و عکس‌هایش را یک به یک دیدم. وقتی من و پسر عمه‌ام شده بودیم نگاهبان باغ آقاجون، همان سلاح کمری که روی جلدش نشان سلطنتی بود را کنارمان گذاشته بودیم! 

---

هیچوقت یادم نمی‌رود وقتی آقاجون به بچه‌های فامیل توصیه می‌کرد کار سیاسی نکنند. وقتی در باغ به او کمک می‌کردم، شاکی بود که  جوان‌ترها حرف بزرگ‌ترها را نمی‌شنوند. می‌گفت الان اول انقلاب است، فردایی هم هست، همه این محبت‌ها و شعارهای دوستانه تمام خواهد شد...

گذشت و گذشت و ما ساکن شیراز شدیم و چند سال پیش آقاجون زندگی می‌کردیم. پشت سر هم می‌رفت مجلس ختم و یا یادبودهای خانگی  فرزندان اعدام شده دوستان. دهه ۶۰ بوی خون می‌داد. بچه این همسایه شهید شده بود و بچه دیگری اعدام. فلان دختر هوادار مجاهدین رابه زور به عقد پاسدار محله در آورده بودند تا گیر نیافتد و اعدامش نکنند...اسمش را یادم رفته. خبرهای محله را می شنیدی. دردناک بود.

فلان بچه فامیل که در ۱۵ سالگی به زندان افتاده بود، سه سال بعد  آزاد شد، تابستان ۶۷ رفته بود خودش را معرفی کند برای خدمت نظام، هی جواب رد به او دادند، ولی خانه نبود و پدر و مادرش هم از او بی‌خبر بودند.  آمده بودند دوباره ببرندش زندان عادل آباد.  اگرشیراز مانده بود حتما جزو اعدامی‌های بعد از قطع‌نامه بود.

---

دوران پیش از انقلاب فرهنگی را یادم نمی‌رود. خانه یکی از فامیل‌ها، دانشجویان انقلابی کتک خورده را دیدم که بچه‌های "فالانژ" با زنجیر و چوب به جانشان افتاده بودند. دانشگاه شیراز هم برای خودش باغ وحشی بود!

---

امروز که نگاه می‌کنم، دلم به حال خودم و نسلم می‌سوزد. قهرمان‌ها ما که بودند؟ آیا کودکی را تجربه کردیم؟ چقدر اعدام خیابانی دیدیم؟چند نفر از کسانی را که در چهار راه زند شیراز از جرثقیل  آویزان کردند سیاسی بودند؟

من از انقلاب بدم می‌آید. حتی اگر وقوعش اجتناب ناپذیر بوده باشد.

Labels: