متاسفانه یا خوشبختانه، وقتی کار جدیدی از آدم سر می زند که از حّد انتظارش بالاتر است، چنان شاد می شود و غرّه که یادش می رود چه ضعف هایی دارد، و چه بدبختی هایی به خاطر آن ضعف ها کشیده است.
ما جماعت نقّاشباشی هم یک جای کارمان عیب دارد و هر روز دچار این مشکل می شویم.
سال ها پیش وقتی در روزنامه همشهری با افشین سبوکی، علی رضا جلوه نژاد ، اسد بینا خواهی، علی جهانشاهی و علی مریخی همکار بودم، با درست کردن ترکیبات جدید در زبان فارسی تفریح می کردیم. این ترکیبات را در جمع دوستانه خودمان به کار می بردیم و می خندیدیم! یکی از این اختراعات، مربوط به زمانی بود که یکی از کاریکاتوریست ها طرحی می کشید و از کار خودش بیش از حد راضی می شد. می گفتیم که طرف
ماتحت تاثیر خودش قرار گرفته است.
آنقدر به این ترکیب عادت کرده بودم که یکبار در برنامه ای تلویزیونی وقتی می خواستم در باره تاثیر پذیری از موضوعات صحبت کنم، همین ترکیب را به کار بردم! و بدتر اینکه گمانم برنامه مستقیم هم بود.
الآن وقتی هر از گاهی می بینم خودم یا نویسنده ای یا هر کس خیلی خودش را تحویل می گیرد، ناخود آگاه همین ترکیب کلامی را بر زبان می آورم...
راستی در ایران چند در صد آدم ها
ماتحت تاثیر خودشان نیستند؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
من آدمی نیستم که بگذارم بیکاری، مرا بی عار کند. مدتی است که مغازه ای را می چرخانم و جالب هم این است که مشتری ها خیلی زود می فهمند که اینکاره نیستم!
سال ها پیش وقتی برای کار آموزی به دشت" گرابایگان" فسا رفتم و رانندگی بولدوزر آموختم، فهمیدم که می توان پشت میز هم ننشست و کار کرد! ولی خدای اش آنقدر سخت بود که مجبور شدم به هر جان کندنی بود در کنکور قبول شوم تا راه بهتری را برای نان در آوردن بیابم!
هر از گاهی که بیکار می شوم، در دکان کاریکاتوری می کشم و چون اسکنر و کامپیوتر دم دست است، سریع در کامپیوترم رنگ می کنم و به سندیکا می فرستم. گاهی کارها آنقدر عجله ای کشیده می شود که باور کردنی نیست!
اگر هم از سر تصادف یک مشتری سر برسد خیلی سریع کار را می پوشانم!
گیرهای مشتری ها هم خیلی بامزه است. خانم های مسن خیلی حرف می زنند. بعضی از زن های جوان بدشان نمی آید بیشتر از حد صحبت کنند، ولی خدا را شکر که حلقه ازدواج من مکالمه را کوتاه تر می کند!
جماعت میلیونر هم ماجراهای خودشان را دارند!
می خواهم هر از گاهی اتفاقات بامزه را برایتان بنویسم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
یکی از دوستان اهل تمیز، حکایت کند از پیر فرزانه ای که چون در نگاشتن سیاست استاد بود و چیره دست،کسان دگر را منع می کرد ازورود در امور سیاسی و حوزه استحفاظی اش .
این پیر عالم سیاست دانش، مرا نصیحتی مشفقانه کرده که از او ممنونم.
این بزرگوار نمی داند که من از سال ها قبل بر خاتمی تاخته ام، و تاختن بر این مرد امری قدیمی برای من محسوب می شود و اسیر مد روز هم نشده ام! در عین حال خاتمی را هم دوست داشته ام.
نمی داند که وقتی هادی حیدری درباب لطافت و خوبی و نازی وماهی و...خاتمی مطلب نوشت، بر هادی تاختم که آهای! ما کاریکاتوریست هستیم نه تذکره گو و متملق رییس قوه مجریه! بزرگ ترین لطف ما به خاتمی، گوشزد کردن عیب اوست، با زبانی که بلد هستیم.
همان روز که آن مطلب چاپ شد و جماعتی از مشارکتی ها رگ های گردنشان به حجت قوی گشت، محمد علی ابطحی به من زنگ زد و از طرف خاتمی از من تشکر کرد. شاهد هم احمد زید آبادی که در تاکسی بود!
سه سال پیش، چند ماهی بعد از انتقاد من از هادی، خاتمی از من خواست موضوعی را در دفترش برایش بازگویم. او مرا متوجه این نکته کرد که نگاه انتقادی مرا درک می کند و می پسندد. همان روز به سعید پور عزیزی مسوول اخبار ریاست جمهوری(همان بولتن خودمان!) پیشنهاد کردم که بخشی را از بولتن به کاریکاتور روزانه از مواضع خاتمی اختصاص دهد، تا رییس جمهوری بداند مواضع اش تا چه حدی قابل نقد و پردازش از سوی کسانی است که اهل تملق نیستند.
پور عزیزی چون نمی توانست جواب مگسان گرد شیرینی را بدهد، مرا مجاب کرد که کار سختی است و با احترام عذر خواست.
بعد ها هم خاتمی به بعضی از انتقاد هایم جواب داد، منتهی من دیگر به ریاست جمهوری نرفتم که ببینم چه گفته یا جه برایم نگاشته است....
من لحن تندی دارم، و اگر از کسی بدم بیاید، می گویم و اگر خوشم بیاید هم بدون تعارف می نویسم.
اینکه کسی با مطالب من و بی سوادی ام در عالم سیاست مشکلی داشته باشد، برایم قابل درک است. می تواند نوشته های مرا نخواند!
اگرهم زحمت کشید و خواند و ایراد گرفت، از او ممنون خواهم بود.
در ضمن در وبلاگ می توانم چیزهایی را که دوست دارم بنویسم! این یک رسانه شخصی است، نه؟
اگر اسم کسی را نیاوردم، لابد یا قابل نبوده، یا دلم نمی خواسته بطور مستقیم درباره اش بنویسم.
اگر هم دیدم آوردن اسم او واجب است، خواهم آورد.
یک بدی خیلی بزرگ هم دارم! نمی توانم راحت دروغ بگویم و نوشته هایی که حس می کنم ناحق هستند را، ناحق خطاب می کنم!
من سیاست مدار نیستم و سیاست را به اهل اش می سپارم، ولی نادرستی را سیاست و سیاسی نویسی نمی دانم، مگر آنکه آن بزرگوار، سیاست اش عین دیانت اش باشد!
در ضمن پدران بنویسند، و به پسران خرده نگیرند. اختیار را به خوانندگان واگذارند! در این فضای مجازی نظارت استصوابی معنایی ندارد.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ما آدم های عجیبی هستیم. ما ایرانی ها خیلی راحت شاد می شویم و در یک چشم به هم زدن، غمگین.
غم را خیلی راحت می پذیریم ولی گاه از شادی بیمناکیم. گویی شادی گناهی نابخشودنی است.
باید تا مدت ها مالیات لحظه های شادی و خوشحالی مان را بدهیم.
ای دو صد لعنت بر این روال!
عیب از خود ماست!
احتیاج به ژن درمانی داریم!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
مطلب امروز آقای
ابطحی را خوانده اید؟ بخوانید! ضرر نمی کنید...
سال ۷۱، یکی از دوستانم که طلبه شده بود از من خواست برای خبرنامه داخلی حوزه علمیه شاه آبادی که ظاهرا زیر نظر آیت الله یزدی اداره می شد کاریکاتور چند نفر از اساتید معمم را بکشم.من زیر بار نرفتم، چون چند ماهی هم از ماجرای "فاراد" گذشته بود و حسن کریم زاده بابت هیچ و پوچ در بند.
خداوند صابری را بیامرزاد؛ سال هفتاد و دو از من خواست خاتمی را بکشم. با ترس و لرز کاریکاتورش را کشیدم ولی طرح را ندید و ماجرا به فراموشی سپرده شد. من هم آنرا را پاره کردم.
بهار ۷۶ که برای یک پروژه بروشور و کتابچه با جهاد و ریاست جمهوری کار می کردم، رئیس دفتر رئیس جمهور وقت از من خواست کاریکاتور هاشمی رفسنجانی را بکشم.من بهانه آوردم که در صورتی می توانم که به طور مستقیم این کار را بکنم یعنی طراحی زنده و بعد کشیدن کاریکاتور در مقابل خود هاشمی! نمی خواستم بی گدار به آب بزنم!
چند ماه بعد، حجت الاسلام "زم" من را در هفته نامه مهر دید وگفت چون حوزه می خواهد از هاشمی رفسنجانی تقدیر کند، نبوی تذکره او را قرار است بنویسد و کوثر هم کاریکاتورش را!
از این بدتر نمی شد!و هر بهانه ای هم که آوردم، نگرفت!تازه گفت کاریکاتور خودش را هم باید بکشم. گفتم حاج آقا، کاریکاتور روحانیت را که نمی شود کشید! گفت من نماینده رهبری در حوزه هستم و باید به نظر من اطمینان کنی.
با ترس و لرز بسیار کاریکاتور را کشیدم و تحویل دادم. در ضمن نفهمیدم بازتاب هدیه دادن آن کار چه بود.
در سال هفتاد و هشت، هم در گل آقا کاریکاتور روحانیون را کشیده بودند و هم در کیهان، ولی من آب خنک نوش جان کردم.
هفته نامه توانا هم با کاریکاتور بزرگمهر حسین پور تعطیل شد، او خاتمی را بدون لباس روحانی و عمامه کشیده بود که بیشتر به اثری تبلیغی به نفع خاتمی می ماند تا کاریکاتور جدی. با این وجود توانا به اتهام اهانت توقیف شد.
دو سال پیش، قبل از تعطیلی حیات نو، سید هادی خامنه ای در باره کاریکاتور روحانیون از من پرسید، و من هم جوری صحبت کردم که حاضر نیستم بکشم، او هم که دید من از آن طرف افتاده ام در تایید نظر من دو ساعت حرف زد، آخر سر هم گفت البته بد نیست کشیده شود و... وقتی هم حیات نو بابت چاپ کاریکاتوری ۶۷ ساله تعطیل شد، چند پیام تهدید آمیز دریافت کردم که اگر باز از این کاریکاتورهای ناباب بکشم پدرم را در می آورند! از این بدتر نمی شد! کاریکاتوریست آمریکایی ده ها سال پیش مرده بود و من را می خواستند به خاطر آن ادب کنند! نمی دانید با چه اضطرابی به دفتر حیات نو اقتصادی می رفتم!
پارسال با ترس و لرز کاریکاتور خاتمی را قبل از انتخابات مجلس هفتم کشیدم، و برای آقای
ابطحی فرستادم تا به رئیس جمهوری نشان دهد و یک جوری تاییدیه بگیرد تا بتوان بدون دردسر روی اینترنت گذاشت.آنقدر سرش شلوغ بود که نشان نداده بود و من را هم سر کار گذاشته بود که ظرف دو سه روز این کار را می کند، بعد هم گفت مشکلی ندارد....خاتمی آنرا ندیده بود و من هم روی سایت گذاشتم.خاتمی گفت که کاریکاتور را ندیده، ولی مشکلی با آن ندارد....بعدها هادی حیدری هم در مراسمی دولتی(دیدار با جوانان استاندارد!!!) کاریکاتور خاتمی را به او تقدیم کرد، که البته کار مهمی هم بود.
راستش تا کنون خیلی از روحانیون از من درخواست کاریکاتورشان راکرده اند، و من به هزار دوز وکلک از زیر بار این کار شانه خالی کرده ام. و فقط حاضرم خاتمی و
ابطحی را بکشم!
به همکاران عزیزم هم توصیه می کنم ساده نشوند و کاری نکنند که خانواده هایشان مجبور به خرید کمپوت، آنتی هموروئید! و داروی آرام بخش اضافی شوند(و شاید آرد مخصوص حلوا!).
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
مدتی پیش یکی از دوستان اهل تمیز گیر می داد که چرا به خاتمی و یارانش گیر داده ای و الباقی را رها کرده ای؟
از قضا سرکنگبین صفرا فزود و خودش گیر بازار راه انداخت!البته
حسین به راست بیشتر می تازد.
راستش مشکل اصلی سر این است که همه مشکلات را از طرف مقابل بدانیم و این طرفی ها را ننوازیم!
فیلم "وکیل شیطان" را دیده اید؟ در صحنه ای از یکی از سکانس های پایانی، شیطان به فرزند خود می گوید که آیا تقصیر اوست که انسان ها به سراغ او می آیند؟ آیا" او" همه را فریب داده یا خود آدم ها می خواهند به راه خطا بروند؟ چون پیمودن طریق خطا راحت تر است...
وقتی خاتمی بعد از تصمیم جدید
مجلس ضد اصلاحات در باب تصویب یا عدم تصویب قراردادهای خارجی زحمت کشید و عصبانی شد، خنده ام گرفت. خنده ای که از صد فریاد و شیون دردناک تر بود. خفتی یا حقارتی از این بدتر می شود تحمل کرد؟ آبرویی برای خاتمی می ماند؟
به خدا آبادگران مقصر نیستند! آنها که معلوم بود از روز اول می خواهند چه بلایی سر این طرفی ها بیاورند، سوال اینجاست، چرا خاتمی و دار و دسته اصلاح طلبان به موقع کنار نکشیدند؟
سیاست های سر در گم ایران در ماجرای آژانس بین المللی انرژی هسته ای بس نبود، حالا قراردادهای بی پشتوانه دولت را با کشورهای خارجی به آن بیافزایید.
آیا این کار مجلس برای آن نیست که به قوه مجریه ثابت کند که یک من ماست چقدر کره دارد؟ اگر سیستم یکدست تر بود چنین کاری می کردند؟ وقتی خاتمی زور مقابله ندارد، و اهرمی برایش نمانده، برای چه می خواهد این یک سال آخر را با خواری ادامه دهد؟
گیرم عصبانی است، قهرهم بکند کمردردش عود کند، قلبش بگیرد و... آیا نتیجه اش برای کشور فرقی خواهد کرد؟
وقتی زید آبادی گفت که خاتمی در تاریخ خوش نام نخواهد بود و آن نویسنده نان به نرخ روز خور ساکن آمریکا صدایش در آمد،به این اندیشیدم که نقشی که از خاتمی بر صفحه تاریخ حک می شود، چگونه خواهد بود؟
اثر خاتمی مثل اثر گچی بود بر روی تخته سیاه کلاس سیاست و کیاست ایران، دقایقی ماند و بعد پاک شد. عمق نداشت و مدتی در حافظه ما ماند. به خط خوش نگاشته شد و به راحتی محوش کردند.
خاتمی و اصلاح طلبان "
هسته" لازم را برای کنار کشیدن نداشتند. قربانی این بی "
هسته"ای مردم هستند.
آقای
ابطحی هم به حتم در وبلاگ خود عکسی یا گزارشی از خشم و اخم بی فایده رئیس بی جمهور خواهد آورد. چه فایده؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
گرچه دلم برای دوران مدرسه تنگ شده، ولی آن روزها هیچوقت از اول مهر خوشم نمی آمد.
رفتن به مدرسه، روبرو شدن با تکالیف جدید، محدودیت ساعت های تماشای تلویزیون، ممنوعیت خرید مجلات و روزنامه ها....
سال شصت و سه بود. از ترس لو رفتن نزد پدرم، مجله ها را در اتاق زیر شیروانی دبیرستان قایم می کردم.
یک بار یادم رفت کیهان ورزشی را در دبیرستان بگذارم و اشتباهی همراه خودم به خانه آوردم. ای دل غافل! دلم هم نمی آمد دورش بیاندازم.از سر ناچاری زیر بالش قایمش کردم. قرار بود بعد از ظهر پنج شنبه همان هفته به سینما بروم. قبل از اینکه راه بیافتم، پدرم به اتاقم رفت و از زیر بالش کیهان ورزشی موصوف را خارج کرد! عرق سردی تمام وجودم را گرفت! با اخمی که تا مدت ها روزگار را بر آدم زهر مار می کرد، گفت که سینما بی سینما.همانجا بود که قسم خوردم روزی وارد مطبوعات شوم و حالش را بگیرم! آن روزها آرزویم این بود که ورزشی نویس شوم...
تا سال آخر دبیرستان، آرشیو من در اتاقک زیر شیروانی دبیرستان کامل تر و کامل تر می شد و کسی هم بو نبرده بود. روزی که نتایج کنکور را دادند، و با خوشحالی به دفتر مدرسه رفتم، ناظم به شوخی گفت حالا مجله هایت را کجا می بری؟ او سال ها می دانست ولی به روی من نیاورده بود.
بعد ها درمهر ۱۳۷۰ رسما وارد گل آقا شدم. دانشجوی سال چهارم زمین شناسی دانشگاه تهران هم بودم. اولین جلسه کلاس ریاضی(که دو بار افتاده بودم!) نزدیک بود ماجرای بی مهری اول مهر تکرار شود. وسط کلاس داشتم روزنامه می خواندم، هر از گاهی هم کلمه ای یا تیکه ای می پراندم، نزدیک بود استاد من سال آخری را جلوی جوجه های سال اولی از کلاس بیرون بیاندازد! یکی از بچه ها به استاد فهماند که فلانی توی گل آقا است...
نجات پیدا کردم! رفتار خوب آن استاد که از بیرون انداختن من منصرف شده بود، بد جوری به دلم نشست.
آخر شهریور ۷۲، ماهنامه همشهری را بستند و نزدیک بود از نان خوردن ساقط شوم. ولی از اول مهر وارد روزنامه همشهری شدم...و زندگی ام عوض شد...
دیگر می توانستم جلوی پدرم قد علم کنم، مجبور بود پسرش را به رسمیت بشناسد.
این بار من به او معنای مهر را فهماندم...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
سالها پیش، وقتی زمینه های راه اندازی سازمان بهینه سازی مصرف سوخت مطرح شد، می شنیدیم که روزی خواهد رسید که پولی برای خرید بنزین از خارج نخواهد ماند.باورمان نبود که آنروز، اینقدر نزدیک باشد.سخنان
بیژن نامدار زنگنه در مجلس را خوانده اید؟ فکرش را بکنید، با افزایش قیمت نفت، در یک جا خوشحال می شویم، و از طرف دیگر عزادار!این ماجرا شوخی بردار نیست! ذخایر بنزین کشور در وضعیتی بحرانی است و شاید نتوانند فراتر از تولید کشور نیاز شهروندان را تامین نمایند.
کشور ما در هفت سال گذشته آنقدر درگیر مسائل سیاسی بوده است که از این مهم بشدت غافل مانده اند.یادم است دو سال پیش سوالاتی را نزد چند تن از صاحب نظران سیاسی که تصادفا نماینده مجلس هم بودند مطرح کردم، یکی عضو هیات رئیسه بود، دیگری عضو کمیسیون امنیت ملی، یکی هم مشاور اقتصادی سابق یئیس جمهوری. سوالاتم این بود:
۱- آیا کاهش مصرف سوخت در کشور توجیه امنیتی برای کشور دارد؟
۲-آیا وا قعی شدن قیمت سوخت می تواند در بهینه شدن مصرف آن موثر باشد؟
۳- آیا با بهره گیری از گاز طبیعی و جایگزینی آن به جای بنزین، می توان در دراز مدت بر مشکلاتی که در آینده ای نزدیک با آن روبرو می شویم، فائق آییم؟
جالب اینجا بود که جوابی نداشتند!
با یکی از تئوریسین های دوم خردادی تماس گرفتم، و سوالاتم را برایش فکس کردم. جوابی نداشت.
ما همیشه آموخته ایم که تقصیر را بر گردن قدیمی ها بیاندازیم، ولی آیا نمایندگان طرفدار اصلاحات، نگاهی اصلاح طلبانه به مقوله ای به این مهمی داشتند؟در دنیا، طرفداران رفرم، نگاهی سبز به همه چیز دارند. آیا این گروه حاضر بودند خودرو های کم مصرف سوار شوند یا پژو پرشیا چشمانشان را گرفته بود؟
وزیر نفت بر نقطه ای حساس دست گذاشته: کمبود بنزین بحران ساز است. باید با نگاهی دقیقتر به بهینه سازی مصرف سوخت نگریست.
امروز دیر است و فردا دیرتر.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دو سه روز بود که اعصاب نداشتم، این میگرن لعنتی هم که سه هفته است پدر مرا در آورده...
شاید به خاطر
دوستم که بیش از حد نگرانش بوده ام تشدید شده باشد . کم کاری دوستانم نیز در پروژه محیط زیستی شان هم غصه دارم کرده.
الآن همسر دوستم که قلبش را عمل کرده اند خبر موفقیت آمیز بودن جراحی را به من داد.
هفت ساعت جراحی! الآن هم در بخش مراقبت های ویژه است.
کمی آرام تر شده ام.
خدایا شکرت!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
راستش از این اسم هسته ای خنده ام می گیرد! این هم شد اسم؟
اگر خواسته باشیم مِودبانه به کسی بگوییم که کارش"تخمی" است، می توانیم بگوییم کاری
هسته ای صورت داده است.
نمی خواهم بی ادبی کرده باشم، ولی تو را به خدا واژه ای بهتر برای نشان دادن عملکرد بیخودی خیلی ها سراغ دارید؟
شک نداشته باشید که در دنیای فردا که نفت و گاز قیمتی سرسام آور پیدا می کند، تولید برق از راه نیروگاه های گازی به صرف ما نخواهد بود.
نیروگاه های آبی ما هم توان رساندن برق لازم برای تماشای شاهکارهای صدا و سیما را ندارد.
با اینکه اکثریت ما عضو حزب باد هستیم، ولی کو نیرو گاه بادی؟
حالا ببینید چه کار کرده ایم که نمی گذارند نیروگاه اتمی یا به عبارتی هسته ای داشته باشیم؟
اینجا ست که می گویم دچار سیاست های هسته ای بوده ایم، و ترجمه بهتر "هسته ای"،
تخمی است!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
یکی از همکلاسی های دوران نقاشی که از دوستان خیلی خوب من بود و سال ها از او خبر نداشتم را یک ماه پیش از طریق اورکات پیدا کردم.
چیزی که مرا آزار می دهد این است که او روز دوشنبه در آمریکا تحت عمل جراحی قلب باز قرار می گیرد و روحیه اش امروزکه با او چت می کردم چندان خوب نبود. عملش هفت ساعت به طول می انجامد و چندان هم ساده نیست.
راستش به دعا خیلی معتقدم و امیدوارم در کنارم کسانی باشند که برای سلامتی این دوست خوب دعا کنند.
التماس دعا
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
در طول یک ماه گذشته، پیغام های زیادی برایم رسیده، و اغلب پرسیده اند که چرا به مهاجرانی تاخته ام؟
سوال کرده اند که مگر روابط خصوصی مهاجرانی به بقیه ارتباطی داشته که حالا در این زمان به او گیر داده ام؟ چرا کاری کرده ام که راست ها سو استفاده کنند و حتی روزنامه جام جم مطلب من را عینا منعکس کند؟
مهاجرانی و امثال او، قربانیان سیستمی هستند که خود به نحوی یا پایه گذارش بوده اند و یا خشتی از ساختارش.
نشنیده ام که مهاجرانی به دستگیری دختران و پسرانی که فقط در پارک ها با هم قدم می زده اند اعتراضی حقوقی کرده باشد. از کسی که معاون حقوقی نخست وزیر و ریاست جمهوری بوده است انتظاری بیشتر از این می رود.
موارد بسیاری وجود دارد که مهاجرانی می توانست در موقعیت خاص حقوقی که ایستاده بود، از حقوق مردم دفاع کند، و یا به کمک آنان آید.
مهاجرانی سال ها مدیر این کشور بوده است. سال های سال چشم امید بخشی از روشنفکران بوده، و طوری خود را نشان داده بود که گویی از آسمان آمده تا فرهنگیان و هنروران را نجات دهد. از حق نباید گذشت که هر از گاهی کارهای مفیدی هم انجام داده، ولی به چه قیمتی، خدایش داناست.
مهاجرانی و مهاجرانی ها در هرم قدرت فراوانند. از کارهای خوبی که کرده اند دفاع می کنم، ولی نمی توانم به غلط هایشان نپردازم. این عدالت نیست. فضای گل آلود بعد از دوم خرداد، نگذاشت تا واقعیت های خیلی ها را درک کنیم، و گاه بی دلیل و از سر اشتیاق همراهی شان کردیم. کسانی که در مقابل خیلی از حق کشی ها سکوت کردند. در حالی که می توانستند قدمی بردارند.
صداقت فقط راست گفتن نیست، رفتاری که مردم رابه خطا بیاندازد را چه نام می نهید؟ طوری جا نماز آب بکشید که انگار اسوه دو عالمید، و طوری از حقوق زن صحبت کنید که گویی فمینست تر از شما وجود ندارد، در باره تساهل و تسامح چنان داد بزنید که شما بهترین گزینه برای نجات ساختار فلک زده اجتماعی ایران بدانند...این رفتارها نشانه چیست؟ سیاستمدار نمی تواند راست بگوید و راستی پیشه کند؟
وقتی پزشکی قسم نامه بقراط را نقض می کند، و یا پاسبانی یار دزدان و نابکاران می شود، معلم اخلاقی فاسق از آب در می آید، باید سکوت کرد؟ حرف من نه از سر ادعا است نه از سر نیاز سیاسی. تنها به این می اندیشم که باز فریب زبان سیاست بازان بی اعتقاد به حرف خویش را نخورم، و با کاریکاتورهایم به آنها کمکی نکنم.
درد من این است که در سال های بعد از دوم خرداد، مهاجرانی و امثال او را طوری نشان دادیم که نمی بایست، و مخالفینشان را طوری نواختیم که که نمی شایست(کلمه اختراع کردم!).
یادم می آید که عباس عبدی کسانی را که در بازی سیاست در زندان کم می آوردند، دونکیشوت خوانده بود، و مهندس سحابی را مثال می زد که بعد از کم آوردن هنگام بازجویی، بایستی از عرصه کنار می رفت. می گفت اینان به یارانشان ضربه می زنند. عبدی نمی دید روزی را که خودش دونکیشوت می شود، و باعث اقتدار هرچه بیشتر طرف مقابل می گردد.
من وا مثال من هم شاید کم بیاوریم(به حتم کم می آوریم)، به همین دلیل بهتر است به همین کار روزنامه نگاری خودمان بسنده کنیم، و خرمن مدیریت نکوبیم! فرق ما با بسیاری از افراد هرم قدرت در این است که می دانیم اینکاره نیستیم و کناره می گیریم، ولی آنان می دانند که اینکاره نیستند، ولی دو دستی به جایگاهشان چسبیده اند، و استعفا هم نمی دهند! اولی اش خاتمی! بقیه را خودتان بهتر از من می شناسید!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
بهمن قبادی را که می شناسید، کارگردان جوان و صاحب سبک ایرانی که چند سال پیش با ساخت فیلم زمانی برای مستی اسب ها معروف شد.
در هفته گذشته برای نمایش فیلم جدیدش، لاک پشت ها پرواز می کنند در جشنواره فیلم تورنتو، اینجا بود و دیشب مهمان بچه های ایرانی دانشگاه.
سخنرانی جالبی در باره کار جدید خود کرد که به خاطر داشتن فضایی خاص، برای همه ما جالب بود.
فیلم او مورد توجه
منتقدین قرار گرفته و درون خاک عراق هم فیلمبرداری شده است.
روز یکشنبه با او و دوستانش بودم و از خونگرمی و صفایش لذت بردم. ادا و اصول روشنفکری و لوس بازی های فیلم سازهای جدید را هم ندارد. خودش است.
کاریکاتورش را هم کشیده ام که فردا پس فردا روی سایت
سیک نیک خواهم گذاشت.
امشب نادر داوودی مدیر مسوول سابق نشریه مسبوق! تماشاگران سخنرانی می کند. نامرد دیشب تا فهمید من در جمع هستم، زودتر از پایان جلسه فلنگ را بست و در رفت!
خدا به او رحم کند که...!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
صبح دیروز نزد
احمد سخاورز ، کاریکاتوریست و نقاش معروف ایرانی رفته بودم.
این چند مدت بعد از عمل جراحی اش بیشتر از گذشته خانه نشین شده ولی روحیه اش همچنان پویا و قدرتمند است.
جای شما خالی در باره کارهای کاریکاتوریست های بزرگی چون
دیوید لوین ، جرالد سکارف، اد سورل و ... گپ می زدیم.
کتابی از کارهای دیوید لوین را از او قرض گرفتم که آبرنگ هایش را نیز در بر می گرفت.
لوین یکی از اساتید بدون رقیب کاریکاتور چهره قرن بیستم است. او هنوز دارد برای نشریه
بررسی کتاب نیویورک کاریکاتور می کشد، آنهم در هفتاد و هشت سالگی.
لوین کار را خیلی دیر شروع کرد، ولی در چهل سالگی شناخته شد. یکی از کاریکاتوریست های مطرح دوران رنسانس کاریکاتور محسوب می شود و خیلی ها مقلد بی چون و چرای او هستند.
اگر در سال ۶۹، مجموعه ای از آثار لوین را ندیده و نخریده بودم، هیچگاه علاقه ام به کاریکاتور باعث تغییر روند زندگی ام نمی شد.لوین همین بلا را بر سر خیلی ها آورده!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
در دو نوشته پیشین به روند کلی سو استفاده در ساز و کار تصویب پروژه های سد سازی اشاره کردم.
معنی حرف های من این نیست که سد بد است و آبخوانداری خوب! نه، هر کدام به جای خویش نیکو ست.
شما نمی توانید در مناطق دور از بیابان و جاهایی که امکان دخیره سازی آب در زمین وجود ندارد، سیلاب ها را به درون زمین هدایت کنید.
به نظر من اشکال کار در این است که سود ناشی از پروژه های سد سازی اهمیت بیشتری برای بعضی از تصمیم گیرنده ها دارد.
اگر اندک وجدانی مانده باشد، گروهی نظارتی باید نصب کرد، که با دیدی انتقادی به مطالعات آینده بنگرند، و این گروه را باید از میان انسان های سالم و غیر قابل خرید! و در عین حال بسیار متخصص جست.
آیا چنین چیزی ممکن است؟ آنهم با شناختی که از جماعت داریم؟ گمان نمی کنم!
آقای خاتمی! این بخور بخور ها در دوران شما دارد صورت می گیرد!
شما مسوولید!
این دیگر اصلاحات و تعطیلی مطبوعات و ... نیست که خودتان را به کوچه علی چپ بزنید!
بحث رد صلاحیت و اعمال نفوذ جناح پر قدرت راست هم نیست!
آیا می توانید ردّ پول های حرام شده را بگیرید؟
ایران برای همه ایرانیان و
همه پول ها برای برخی از ایرانیان...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
وقتی کارشناسان محترم می دانند منطقه و سایتی که برای احداث سد در نظر گرفته شده نامناسب است و بر درست بودن تصمیم بالا دستی ها اصرار می ورزند، باید باور کرد که یک جای کار دارد می لنگد! بعضی از سد هایی که دفر طول چند سال اخیر مورد مطالعه بوده اند و ساخت آنها اغلب مورد پذیرش قرار گرفته،در مناطقی گسلی و نا مطمئن بنا شده است. و یا مثل سد های ۱۵ خرداد و لار آب دریاچه پشت سد با افق های سنگی و لایه ها تبادل آب دارد! سد لار که از شاهکارهای مطالعاتی است! روزانه میلیون ها لیتر آب از زیر آن در می رود، چرا که ساختار سازند آهکی لار متخلخل و کارستی است.
فکر می کنید کارشناسان سد سازی ایران نمی دانند که ساختن سد فقط بتون ریزی نیست؟ و نمی دانند که اول باید منطقه از نظر زمین شناسی و اقلیمی و حوزه آبخیز بررسی شود و در صورت توجیه پذیر بودن کار را شروع کنند؟
به خدا می دانند!
فکر می کنید نمی دانند سد کرخه تا دو سه دهه دیگر پر از رسوب غیر قابل لایروبی می شود؟
فکر می کنید نمی دانند میزان تبخیر در مناطق جنوبی ایران گاه آنقدر بالاست که تا ۲۵% میزان آب پشت دریاچه در طول هر سال بخار می شود؟
و...
چرا می دانند، ولی انگاری باید روند پر هزینه و بی فایده مطالعه در نقاط به درد نخور ادامه یابد.
پولش را مردم می دهند، پس می توان حرامش کرد!
این دزدان با چراغ آمده اند، و می دانند چه چیزی را دارند کش می روند...
عشق و حال، با بیت المال
اگر برای ما نان نداشته باشد، برای آنها آب دارد!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
برایم جالب است، ایران را بی آب می دانیم، و خیال می کنیم تنها راه حفظ آب های هرز و سیلاب ها سد سازی است. از آن بدتر نمی دانیم که کشور ما که سر منشاِ قنات است، امکان دیگری هم برای ذخیره سازی آب دارد!
راستش می دانیم، ولی مگر شرکت های مهندسی مشاور سودشان در سد سازی نیست؟ مگر مقامات محترم در طول تاریخ از سود پروژه ها چیزی نصیبشان نشده است؟ پس مرگ بر روش های دیگر!
چند سال پیش برای خاتمی،همان رییس جمهوری خودمان! توضیح می دادم که در جاهایی که امکان ساختن سد وجود ندارد باید از روشی دیگر استفاده کرد، که کارشناسانش هم با آن آشنا هستند که در ایران با نام "آبخوانداری" معروف شده. در این روش سیل های مقطعی و موسمی و در مناطق حاشیه بیابان را می توان جذب زمین کرد و سطح آب زیر زمینی را بالا برد. ازآن جالب تر هزینه کم و امکان ایجاد اشتغال این روش است، که با توجه به شرایط جغرافیایی و اقلیمی ایران تا ۴۲ میلیون هکتار قابل گسترش است و به ازای هر ۴ هکتار یک نفر شاغل خواهد شد. نکته بعدی اینکه این روش
ایرانی است و
کشورهای دیگر دارند آن را از ما می آموزند!
نمونه اش هم در فارس است.
زمان گذشت، ده ها کارشناس دور هم جمع شدند تا از منافع دزدان دفاع کنند... و او را توجیه کنند!
امروز هم این روند ادامه دارد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
مرحوم دکارت چند صد سال پیش فرمود: "می اندیشم، پس هستم." دستش درد نکند، پدر ما را به خاطر همین جمله فلسفی ابتکاری اش در آوردند!
آقاجان، غلط کردیم! ما از اول نباید می اندیشیدیم، تا ثابت کنیم که هستیم یا نیستیم.
مگر یک اندیشه خالی می تواند چیزی را حل کند، کوهی را جابجا کند و ..
از من نشنیده بگیرید، ولی می تواند.
ولی من اعتراف می کنم، پس هستم!
زدم توی خال، نه؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دیروز در دانشگاه تورنتو دکتر علی اکبر جعفری در باب زرتشت سخنرانی کرد و باید بگویم که بسیار لذت بردم، بخصوص از خوابی که هنگام سخنرانی اش به من دست داد.
راستش برایم جالب بود که بدانم مبنای دعوت زرتشت چه بوده است.
در هر حال خدا را شکر که او مردمان را به پندار نیک آهنگ، گفتار نیک آهنگ، کردار نیک آهنگ نخواند!
وگرنه چه خر تو خری می شد!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ما ایرانی ها آدم های پیچیده ای هستیم. کدام قوم بشری را سراغ دارید که به اندازه ما به خودش دروغ گفته باشد؟
کدام گروه را سراغ دارید که اول زیر بار سپاه اشغالگر یونانی یا عرب و مغول برود، و بعد آنها را به را ه دیگری بکشاند و در خود حل کند؟
کدامین نژاد را می شناسید که که تا به این حد با خودش لج داشته باشد؟
یا اطلاعات من ضعیف است یا اصلا قوم دیگری به جذابی ایرانی ها بوجود نیامده است.
ما عاشق تحولیم ولی کوچک ترین تحول را در نطفه خفه می کنیم.
ما دنبال آزادی هستیم، ولی نمی خواهیم آزاد بمانیم.
ما خود را برترین می خوانیم، ولی ملاکی برای برتری مان نداریم.
به فرزندانمان می گوییم که دروغ نگویند، ولی به آنها راه های مختلف دروغ گفتن را می آموزیم.
مبلغ اخلاق نیکوییم، و از خودمان ناقض تر اخلاق، خودمان.
ما دردهای تاریخی زیادی داریم، و خواسته ایم خودمان را پشت افتخارات راست و دروغ پنهان کنیم.
نمی خواهیم خودمان را بازشناسیم و بپذیریم که معیوبیم و روز به روز بدتر می شویم.
آیا با این وضع، امیدی به آینده داریم؟ امید به چه؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
یکی نیست به این آقای رئیس جمهوری ناز و گل و بلبل حالی کند که قبل از آغاز گفتگوی تمدن ها، باید درون تمدن خودمان گفتمان راه انداخت تا جانشین کوفتمان شود؟
آقای خاتمی در سفر قفقاز است و جماعتی تحت فشار صدایشان عین غاز شده!
بابا یک کمی این طرف تر را نگآه کن آقای رئیس جمهوری که نمی شود از ترس مگسان گرد شیرینی به حضرتت نازک تر از گل گفت!
امروز دیر است و فردا دیرتر. حالا سر در برف فرو کنیم و نبینیم...
برف پارو می کنیم به زبان تمدن یزدی چه می شود تا آقای خاتمی اجازه دهد برف های دور سرش را پارو کنند؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
راستش تا قبل از دیدار دانشجویان با مرحوم داوود کریمی، اسمش را نخوانده بودم. همینکه دانشجویان همراه با محسن کدیور به دیدار او رفته بودند، اندکی سوال در ذهن من ایجاد می کرد که او کیست...
بعد خواندم که بستری شده، و بعد هم نفس آخر...
خدایش رحمت کناد.
حالا وقتی به ناگهان برای آن مرحوم مغفور، مرثیه سرایی می کنند، و از این مرثیه بوی بدی به مشامم می رسد، دلم به حال حاج داوود کریمی و دیگرانی که در شرایط آخر عمر او هستند، بشدت می سوزد.
راحتش بگذارید. او پاک تر از این حرف هاست که ...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
راستش مدت ها بود این حرف سر دلم مانده بود و می خواستم اندکی بترکم! به هر صورت این وبلاگ به درد همین چیزها می خورد، و تصمیم گرفتم حرفم را بزنم.
برای من جالب است، وقتی با خیلی از ایرانی ها در کانادا بر خورد می کنم، و در مورد نحوه کنار آمدن با شرایط از ایشان سوال می کنم، اکثرشان از اقلیت ایرانی می نالند! کسی دستشان را نگرفته، کسی تجربیات عملی در اختیارشان نگذاشته، ایرانی هایی بوده اند که پول این مهاجران تازه وارد را خورده اند، کست تحویلشان نگرفته و ...
یکی از ایرانی های متمول کانادا برایم می گفت که با هزار زحمت توانسته به پول و پله ای برسد، و راه چاره اش هم دوری از ایرانی ها بوده است!
چرا؟
ایرانی ها اقلیتی دویست و پنجاه هزار نفری را در کانادا تشکیل می دهند. بخش عمده ای از این اقلیت ملیت کانادایی را هم پذیرفته و کانادایی محسوب می شود. ثروت و مکنت ایرانی های کانادا قابل مقایسه با ایرانی های ساکن کالیفورنیا نیست، ولی در عین حال دستشان به دهانشان می رسد.
مهاجران ایرانی چند دسته هستند: کسانی که به دلایل سیاسی مجبور به رفتن از ایران و اقامت در اینجا شده اند، چندان زیاد نیستند. عده ای برای تحصیل آمده اند و فضای اینجا را برای رشد، بهتر دانسته اند و مانده اند.
گروهی در تب زندگی آزاد می سوخته اند، و اینجا فضای نسبتا مناسبی برایشان بوده است. گروهی که ثروت قابل قبولی دارند، هم در یران به تجارت و کسب مشغولند و هم در اینجا. خیلی ها هم به خاطر فرزندانشان و ادامه تحصیل آنها رنج دوری از ایران را بر خود هموار کرده اند. امید به کسب در آمد همراه با امنیت نیز شاخصه ای مهم نزد خیلی ها محسوب می شود.
با این همه، اغلب ایرانی هایی که به اینجا می رسند، باید از صفر شروع کنند، و به قول کانادایی ها، تجربه کانادایی - Canadian Experience-بدست آورند.
تجربه کانادایی شامل فراگیری زبان، روابط اجتماعی، فوت و فن کاری در جامعه کانادایی و تحمل حقارت مهاجر بودن! و بسیاری شاخصه های دیگر می شود.
برای جا افتادن در این جامعه، باید چیزی در حدود دو تا چهار سال زجر بکشید تا زمانی که بتوانید موقعیتی حد اقلی برای خودتان دست و پا کنید. به یاد داشته باشید که شهروندی درجه دو هستید و در شرایط برابر موقعیت ها را کانادایی ها نصیب خود می کنند. پس باید خیلی بهتر از آنها باشید تا به حق خود برسید.
نکته دردناکی که اذیتم می کرد این بود که چرا جامعه ایرانی با در نظر گرفتن تعداد مهاجران سالانه ای که از ایران می آید، چاره ای برای آموزش تازه واردان و حتی گرفتن دست ایشان برای ورود منطقی تر به جامعه کانادایی نمی جوید؟
چرا امکان درخشش و شکوفایی تازه وارد ها را فراهم نمی کنند؟ چرا نمی خواهند این جامعه کوچک سرنوشتی بهتر پیدا کند؟
در حال حاضر گروه های کوچکی از ایرانی ها دور هم جمع می شوند مجامع کوچکی که گاه سیاسی اند و گاه ادبی تشکیل می دهند. این مجموعه ها تلاش بسیاری برای بقا می کنند، ولی بعد از چند سال دچار افت می شوند. انجمن های فعالی نیز وجود دارد، ولی میزان
فعالیت این گروه ها در سطح خاصی محدود مانده است.
ادامه دارد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دو روز تمام زور زدم تا بلکه مطلب جدیدی به این وبلاگ اضافه کنم ولی امان از "بلاگر" که می گفت نمی شود! القصه امشب که از سر کار آمدم دیدم معجزتی رخ داده و می توان مطلب جا مانده را به روز کرد. آقایی که شما باشید، الآن بسیار خوشحالم که بعد از مدت ها یکی از کاریکاتورهایم را نیویورک تایمز برداشته وشاید تصادفا دو سه جای دیگر هم چاپش کند. راستش مدت ها بود حّس کار کشیدن نداشتم، ولی تنفرم از جماعت حزب جمهوری خواه گل کرد و با کشیدن این چند کاریکاتور آخری، اندکی از فشار روحم کاسته شد!
کسی نمی تواند درک کند که آدمی مثل من که روزی سه تا کاریکاتور می کشید، و الآن ماهی سه تا، در چه وضعیت احمقانه ای باید باشد!
دلم می خواهد هر هفته چند تا کار جدید در مورد وضعیت احمقانه اصلاح طلبان و بلایی که راست ها دارند سر تتمه اصلاحات می آورند بکشم.
تا ببینیم خدا چه می خواهد.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
همین دیروز گذشته بود که رسید نامه ای از خواننده محبوبی بدستم! انتقادی بجا و محکم!
گفته بود که مردک! شبکه دوستانت در اورکات را دیده ای؟ خجالت بکش! یک عنصر نامطلوب با عکسی آنچنانی که میانه میدانش آرزوست، جزو دوستان تو است! وای بر تو! زبانت لال! دماغت لال! چشمت لال! ... خلاصه نزدیک بود از ترس سوار سفینه مرگ بشویم و برویم آن دنیا!
رفتم و به صفحه آن علیا مخدره سر زدم! چشمتان روز بد مبیناد! ایمان فلک هم بر باد می رفت چه رسد به ایمان بندگان ضعیفی چون من! از آن بدتر! دخترک که ایمان شیخ صنعان را هم می توانست بر باد دهد، شبکه ای ناجورتر داشت!
القصه، دیدم که حق با منتقد محترم است! مجبور شدم اصول حذف اورکات را بیاموزم و از مواضع تهم دوری جویم! اتقّوا...!
در ضمن! تعداد یاران شبکه اورکات من از مرز هزار گذشت و دومین گروه را راه اندازی کردم.
اورکات کمالله بالخیر والعافیه!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ساعتی پیش با دوستی در آن سر آب ها چت می کردم. بحث خصوصیت های ما ایرانی ها بود که جمله قشنگی را از یک دیپلمات خارجی ساکن تهران نقل کرد:" ایرانی ها برای از دست دادن فرصت ها، هیچ فرصتی را از دست نمی دهند!".
برایم جالب بود که جماعت خارجی که مدتی را در تهران سپری می کنند، چقدر بهتر از خودمان ما را می شناسند.
بی تردید نسل ما و نسل های قبلی، فرصت های تاریخی بسیاری را از دست داده، و می توان منتظر از بین رفتن فرصت های بیشماری در آینده بود. کسانی که می خواهند بر جان و مال مردمان این سرزمین دست یابند خیلی بهتر از خودمان ما را می شناسند، و ما هنوز اندر خم کوچه های تنگ بی سیاستی هستیم.
امروز دیر است و فردا دیرتر.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
سال ها در به در دنبال این دلارهای اهدایی آمریکا و شیطان بزرگ به روزنامه نگاران می گشتم. نمی دانستم این لامروت ها پول امانتی سیا را کجا قایم کرده اند و نگذاشته اند دست مستحق برسد! خدا ذلیلشان کند! خیر از جوانی شان نبینند! تا اینکه چند روز پیش خبری جالب خواندم.
ذهنم به سال ها پیش بازگشت...
چهار سال و اندی پیش بود که خبرنگاری آمریکایی به ایران آمد، با چمدانی بزرگ. دنیل پرل خبرنگار وال استریت جورنال آمریکا بود و می خواست انتخابات مجلس ششم را پوشش دهد. یکی از کار چاق کن های خبری که راوی داستان است ، و بعضی از مصاحبه های پرل و خبرنگاران دیگر را تنظیم می کرد برایم گفت که در روزی که دنیل در دفترش بود، یکی از نزدیکان روحانی بلند مرتبه ای به دفترش آمد و با تعجب به چمدان خبرنگار آمریکایی نگاه می کرد. کار چاق کن محترم هم به شوخی گفت که این یارو میلیون ها دلار برای روزنامه نگاران ایرانی از طرف آمریکایی ها آورده است. القصه، این شوخی بی مزه در نماز جمعه تهران مطرح شد که یک آدم مهم از سیا به ایران آمده تا به جماعت مطبوعاتی میلیون ها دلار بپردازد. اسمش هم دنیل لرنر است(یا چیزی در همین مضمون). توهین بدی بود.
همه ما مطبوعاتی ها هم برای دفاع از شرف خودمان دست به کار شدیم. از قضای روزگار یکی از کاریکاتورهایی که برای ماجرای طرح اصلاحیه قانون مطبوعات در تیر همان سال کشیده بودم ولی چاپ نشده بود را به جلسه سردبیری بردم. آن روزها برای اکثر کاراکترها اسمی می گذاشتیم. بعد از جلسه ای نیم ساعته و هم فکری با مدیر مسوول روزنامه آزاد که در کیش بود و کار را برایش فاکس کردند، اسم نهایی طرحی که مرا روانه زندان کرد،انتخاب و تصویب شد.
بقیه ماجرا را که می دانید...مدیر مسوول نجات یافت و من دنبال راه نجات...
بعد از آزادی، دنیل پرل به دیدنم آمد با هم به انتشارات روزنه رفتیم، چون می خواست در باره تاثیر طنز و کاریکاتور بر اصلاحات هم کاری خبری کند. آن روز نمی دانستم که هر چه می کشم از اوست! هر از گاهی از طریق ای-میل در باره کاریکاتور ایران از من سوال می کرد و با هم دوستان قلمی خوبی شدیم. چند بار دیگر در سفر بعدی اش او را دیدم.
دنیل پرل بعد از یازدهم سپتامبر راهی پاکستان شد و درست دو سال بعد از اولین دیدارمان، سرش را بریدند. خدایش بیامرزاد.
در اردیبهشت ۷۹ نشریات متعددی را که لانه زنبور بیگانگان معرفی کردند، بستند و ما بی پول و بی تکیه گاه، پا در هوا ماندیم. سال ها گذشت تا اینکه دانستیم پول سیا به جاهای دیگری رفته است!
لطفا اگر خبری از باقی مانده آن دلارها دارید، ما را هم خبر کنید...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید