من هم شدهام از این عقدهایها که تا یک خواننده محترمی نامه خوشایندی مینویسد، توی بوق میکنم و بعدش ادای خاکی بودن در میآورم! البته...ولی ...خب....اومممم
از روی پاسخها، خودتان سوالهای دوست اول را تشخیص بدهید دیگر:
یوسف عزیز:
پاسخ ۱: دوست عزیز، من اصلا خودم را موفق نمی دانم، فقط ادای موفق بودن را در آوردهام. من ۳۰ در صد چیزی که میخواستم باشم نیستم. همین را هم با پررویی بدست آوردهام.
پاسخ ۲: اگر دوست داری کاریکاتور و کارتون یاد بگیری، اول ببین میتوانی با طراحیات و طرحهایت کسی را بخندانی؟ میتوانی موضوعی خندهدار را نقاشی کنی؟ و آیا میتوانی پیامی قابل فهم ارائه کنی؟ اگر میتوانی، پس سعی کن طراحیات را حسابی تقویت کنی که مثل من در گل گیر نکنی!
پاسخ سوم: حتما، اگر طرحهایت را روی یک وبلاگ بگذاری یا برایم ایمیل کنی، حتما نظرم را خواهم نوشت، و اگر حس کردم کمکی میکند، به بقیه دوستان کاریکاتوریستم هم خواهم فرستاد تا با ایشان در ارتباط باشی.
پاسخ ۴: پیدا کردن سوژه راحت است، تبدیل سوژه به ایده است که پدر آدم را در میآورد! هر چیزی که یک خرده از حالت طبیعیاش خارج باشد، برای من سوژه است. از جمله خودم! در ثانی، اگر بتوانی چیزهای مختلف را مسخره کنی، راحتتری! یک از روشهای تبدیل سوژه به ایده، دیدن آن از دریچه مضحکه است! خدا را شکر ما در مملکتمان از این سوژهها کم نداریم!
...
دوست محترم دیگری هم نوشته که آیا الان کلاس دارم؟ راستش نه! نه اینکه بخواهم کلاس بگذارم! با این برنامه کج و کولهای که من دارم، همین کلاس گذاشتنش کم است!
...
دوست محترمی(نسبتا محترم!) هم پرسیده که آیا خجالت نمیکشم هر روز احمدینژاد نازنین را اذیت میکنم؟ آقای محترم! من سالها منتظر چنین شخصیتی بودم! شما مفهوم انتظار را درک نمیکنید؟
...
طبق معمول ...محترمی پرسیده اند چند سال دارم؛ از نظر عقلی در حد دبستان هستم و از نظر شناسنامهای ۳۶ سال. گوشهایم هم در موقع خودش دراز شده و دیگر رشد نخواهد کرد!!!
...
خواننده محترم دیگری هم در باره ...سوال کرده اند(این را هم خودتان سر در بیاورید!): نه آقاجان، ما یک عهدنامه داریم که اعضا در باره مجموعه سکوت کنند. این رای اکثریت افراد بوده که با وجود مخالفت من، به دلیل احترام به دیگر اعضا، سکوت خواهم کرد.
...
دوستان یک انجمن دانشجویی هم از من کار خواسته اند. راستش برای نشریهتان دردسر درست خواهید کرد. با این همه اگر وقتش را داشته باشم، خوشحال خواهم شد. البته واقعا خیلی وقتم محدود است. بیخوابی هم مرا کشته!
...
فرانک خانم عزیز، من کاریکاتور بچهها را نمیتوانم بکشم! آنقدر پآک و معصوم هستند که نمیتوام! افشین سبوکی بهترین گزینه این کار است.
...
آقای ح. گفته که چرا در کانادا ریاکاری می کنم و عرق نمیخورم! چرا ...نمیکنم و چرا...دوست عزیز، همهاش مال تربیت بد است. اعتراضت را برای پدرم خواهم فرستاد که مرا ریاکار بار آورده!همین چند روز پیش هم دوستی لطیف! به من زنگ زد و مرا به همین دلیل به تناقض متهم کرد. بعد هم نمیدانم چرا خداحافظی نکرده گوشی را گذاشت.
...
خانم ن. محترم، من با حسین درخشان مشکلی ندارم، اگر داشتم لینکش را از توی لینکها بر میداشتم!!! حسین همیشه مایه مسرت من بوده و خواهد بود.
...
آقای رامین...آقای نبوی دوست من است، و اگر هم از دستش ناراحت شده باشم، بدون تعارف به او گفته ام. من سعی کرده ام با کسی حتی پدرم هم تعارف نداشته باشم. ممکن است مدتی تحمل کنم، ولی هر چه مدت این تحمل بیشتر باشد، وای به روزگار طرف.
...
سامان عزیز، نخیر! من مقلد آقای منتظری نیستم و نخواهم بود و نخواهم شد!!!!
...
خانم رکسانا، درست است، من عقده خود عکاس کم بینی دارم. توی وبلاگم هم احتمالاحق دارم آهنگهایی که خودم دوست دارم بگذارم!
...
صبر کنید به ایمیلها سر بزنم تا بقیه سوالها راهم جواب بدهم! فعلا خدا حافظ!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
سوال: آیا اصلاحطلبان از سالها قبل میدانستند سیاستهای مخفیانه هستهای چه مسیری را طی میکند؟ آیا آنها میدانستند که اهداف آن صلحآمیز نیست؟ اگر میدانستند، وظیفهشان چه بود؟
سوال : آیا مشخص نبود که این روند که از اوائل دهه هفتاد شروع شده و امروز نتایج آنرا میبینیم، با موقعیت ایران در عرصه بینالمللی به کجا خواهد انجامید؟
سوال : چه عاملی باعث شد خاتمی دو سال پیش مجبر شود علنا در این باره صحت کند؟ یعنی نمیدانست؟ و اگر میدانست، اختیاری در قبال آن نداشت؟
...
خطی که سیاست هستهای را شکل داد، عملا در تمام این سالها اختیار همه چیز را داشته است. فرقش این است که احمدینژاد حالا نماینده تبلیغاتی این جناح شده.
اگر رئیس قوه مجریه قبلا نقشی نداشت، الان هم ندارد جز استفاده تبلیغاتی. این ماجرا بشدت چند لایه است...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
به سلامتی کارمان به شورای امنیت رسید. لاسخشکههای لاریجانی در مسافرتهای اخیر به چین و ماچین هم اثر نکرد و باید منتظر قطعنامه شورای امنیت بمانیم.
الان است که جماعت تندرو خواهند گفت که باید از آژانس بیرون بزنیم و زیر بار نرویم و شرایط ظهور آقا را فراهم کنیم. یکی نیست به این گروه حالی کند که اگر خودشان قصد شهادت دارند، چرا پای ملت را به میان میکشند؟
خداوند به همهمان رحم کناد!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
همیشه از خودم پرسیدهام چرا بعضی از طرفداران نهضت حسینی در ماه محرم، رفتارشان از یاران شمر هم بدتر میشود؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
و اما نامه به آیتالله مصباح یزدی
روز ۱۹ فروردین ۱۳۸۰، همراه سید علی میرفتاح فردید آبادی! نشستیم و در محل هفته نامه مهر نامه را نوشتیم، در حقیقت علی میرفتاح ویرایش آخوندی نامه را بر عهده داشت.
قبلا با یکی از معاونان قوه قضاییه هماهنگ کرده بودم که بهترین راه همان فکس کردن است. پس متن نامه را نوشتم و سریع به دفتر آیتالله مصباح فکس کردم.
علت فرستادن نامه چند چیز بود. یکی اینکه خود آقای مصباح از من شکایتی نکرده بود، و اخلاقا باید تشکر میکردم، چون اگر آن شکایت هم اضافه میشد، کارم زارتر بود. از طرف دیگر برادران مزاحمتهایی برای کسانی بوجود آورده بودند که اصلا دخلی به ماجرا نداشتند. حتی تهدید کرده بودند که اگر برای نمایشگاهی که در شیراز داشتم، پایم را از هواپیما بیرون بگذارم، احتمالا کارم با کرامالکاتبین است، به همین خاطر سر راه فرودگاه مهرآباد بود که تلفن زدند و گفتند نیایی بهتر است! و به نفع تاکسی شد که دوبله کرایه گرفت. در ضمن می خواستم به بهترین طریق ممکن سو تفاهم را برطرف کنم.
. دقیقهای بعد هم تماس گرفتم و مطمئن شدم که رسیده. ده دقیقه بعد هم جواب را فرستادند...
با مسوول دفتر ایشان تماس گرفتم و قرار شد اصل نامه را هم برایم ارسال کنند. بار سنگینی بود که از روی دوشم برداشته شد.
با آنکه ماجرا را خیلی ساکت برگزار کرده بودم که استفاده تبلیغاتی از آن نشود، مدتی بعد در یکی از نشریات نزدیک به انصار حزبالله گزارشی از ارسال نامه چاپ شده بود. همان روزها هم یکی از بچههای ریاست جمهوری سراغ کپی نامه را گرفت!
مدت کوتاهی گذشت تا اینکه برادر محترم ... زنگ زد و گفت، درست است که نامه فرستادی و ایشان هم به خاطر بزرگواری کاری به کارت ندارند، ولی ما داریم. باید مدتها جواب پس بدهی. آن وقت بود که فهمیدم حتی نامهنگاری بیسر صدا هم در مملکت ما بیسرو صدا نمیماند.
اردیبهشت ماه باز هم احضار شدم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
معمولا در کار خبری نیمه شب، شبی ۵ خبر کار میکنم. دیشب تعداد خبرها به ۹ رسید. هر چه میزان خبرها هم بالاتر برود، درجه دقت آدم کمتر میشود. با این حال خدا راشکر ظاهرا خرابکاری نکردهام.
رسیدن به تمرکز لازم برای کشیدن کاریکاتور در این لحظه، شاید سختترین کار دنیا برای من باشد! انگار چشمانت باز است، دستانت کار میکنند ولی دستانت از مرکز فرماندهی اطاع نمیکنند!
هیچوقت فکر نمیکردم کار جدی شیفت نیمه شب اینقدر ساز و کار زندگی آدم را تغییر بدهد.
با این همه کارم را دوست دارم.
باید بیشتر تلاش کنم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
این چند روزه که دارم لینکها یا مطالب رفقا در باب سفر هودر به اسرائیل را میخوانم، حس کردهام که چقدر این آدم محبوب است!
ممکن است نگاه عباس معروفی این باشد که باید مواظب هر حرکت خود باشیم، برای ملت تعیین تکلیف نکنیم که باید تبلیغاتچی ما باشند و ...
یا مهدی جامی، به پایه کار حسین پرداخته است...
شاید یک اشکال کار این باشد که خیلیها از اینکه حسین آنها را نمایندگی کند ناراضیاند. کسی که نه اخلاق خوبی دارد، نه سابقه خوبی، نه متواضع است ...کاسبکارانه به هر پدیدهای نگاه میکند، میتواند خیلی راحت رنگ عوض کند، و به قول جامی به همان رنگی در آید که تا دیروز به آن حمله میکرد.
اگر نظر مرا میخواهید، سفر به اسرائیل کار بسیار خوبی بوده است. به عنوان کسب تجربه، یادگیری، آشنایی با واقعیتهایی که تبلیغات مانع دستیابی به آنهاست. انعکاس آنچه در اسرائیل از دید یک جوان ایرانی میگذرد و ...
آنچه به دل من نمینشیند، رفتار حسین است. حسین دارد راهی را میرود که خود منتقدش بوده. مشروع نشان دادن خود به خارجیها در جایی که میان بسیاری از ایرانیها جایگاه خودش را از بین برده(نمیگویم از دست داده).
شاید نگاه من سختگیرانه باشد، ولی فکر میکنم کسی که میخواهد یک حرکت را به نحوی راهبری کند، باید تابع اصولی باشد. حسین نیست!
نکته: من متوجه نمیشوم کارهایی که حسین دارد میکند برای روشنگری ایرانیان است یا راضی کردن خارجی جماعت؟ شاید هم هر دو؟ اگر قصد دارد مورد حمایت بر وبچههای بلاگر ایرانی باشد، آیا میتواند به اصول کار تیمی پایبند باشد تا بسیاری حداقل انتظار او را بر آورده کنند؟
با وجود اینکه سوژه هم فراوان داده، کاریکاتورش را فعلا نمیکشم تا پایان سفرش. این هم حمایت من!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
از طبقه سوم آمدم طبقه اول که تلفن را جواب بدهم، قطع شده بود. چند دقیقه بعد برادر یزدانپناه بود. گفت یه توک پا بیایید دادگاه آقای مرتضوی میخواهند مشکل را حل کنند. بعد گوشی را داد دست رئیس شعبه معروف ۱۴۱۰. به به، سلام، آقا پس شما یه سر بیا اینجا ما این قائله را بخوابانیم، دم انتخابات خوب نیست...
یکهو یاد خوابم افتادم، ریش کوتاهی هم که داشتم، به خاطر فوت پدربزرگم، گفتم آخر من وکیل ندارم خدمت برسم.. گفت وکیل برای چی، یک کار فرمالیته است و ...
به کامبیز نوروزی زنگ زدم، گفت به یزدانپناه بگو که وکیل روزنامه برایت وکالتنامه حاضر کند. یزدانپناه هم قبول کرد...
دادگاه که رسیدم فهمیدم نه وکیل دارم، نه یزدانپناه حاضر است کاری کند، جز نجات خودش...و بعد هم برگه بازجویی، و آغاز همه سختیها...
رئیس دادگاه میگفت باید اعتراف کنی و بعدش عذرخواهی...گفتم مگر چه کسی را کشیدهام؟ گفت مگر علما بیخود میگویند؟ گفتم من روزپنجشنبه تکذیب کردهام و به هیچ عنوان هم نمیپذیرم ...اگر ملاک چند هزار نفر طلبه است، پس چند میلیونی که اعتراض نکردهاند چه؟...دستور داد دو سرباز بیایند بالا، برای بازداشت من.. احضاریه و شکایت مدعیالعموم پیدا نمیشد. با دقت زیاد برگه بازجویی را پر کردم. میدانستم هر اشتباه کوچکی چه مکافاتی به دنبال خواهد داشت، اضطراب وحشتناکی بود. دعا می کردم. خدایا، هر چه خیر است برایم پیش بیاور...
میخواستم بروم نمازم را بخوانم، نگذاشت، دستشویی، نشد. از یازده صبح تا سه و نیم بعد از ظهر نتوانستم از اتاق خارج شوم. بعد آنکه تفهیم اتهام شدم، مرا به طبقه پایین بردند، آنجا یک کارمند خیلی با شخصیت دادگاه برایم ناهار آورد. بنده خدا خیلی برخوردش خوب بود، همینطور سرباز و درجه داری که همراهم بودند.
تنها کار مثبتی که برادر یزدانپناه کرد، دادن نامه من به یکی از دوستانم بود که برود از خانه قرص قلب و میگرنم را بگیرد...
...
سراغ ماجراهای قابل بیان نمیروم چون بارها گفته شده.
مدتها گذشت، تا در سفری کوتاه که از قم می گذشتیم، از یک آقای ریشی که شرط میبستم پاسدار یا حزباللهی دبش است پرسیدم، موسسه آموزشی امام خمینی کجاست؛ گفت مدرسه "استاد تمساح" را می گویی؟
اینجا بود که برق چند فاز از بنده پرید.
...
مدتها بود که میخواستم نامه ای شخصی به آقای مصباح یزدی بفرستم و به خاطر سوتفاهم پیش آمده عذر خواهی کنم. فارغ از بازیهای سیاسی...از یکی از دوستانش پرسیدم که صلاح میداند به مدرسه ایشان بروم و شخصا با ایشان صحبت کنم؟ گفت سالم ماندنت با خداست!
ادامه دارد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
هفتههای دوم و سوم تیر ماه ۷۸، درست زمانی که زمزمه تصویب طرح اصلاحیه قانون مطبوعات مطرح بود، مسلسلوار کاریکاتور میکشیدم. یکی از آن طرحها که چاپ نشد و در کشوی میزم در روزنامه آزاد ماند، تا وقتی که ماجرای پول گرفتن روزنامهنگارها از آمریکا مطرح شد. اتهام خیلی بدی بود. من هم خوشحال که طرحی دارم از قبل که راست کار الان است...
بعد از اجرای طرح را بردم طبقه بالا که برای مدير مسوول در کيش فکس کنند و در عين حال نمايندههای مدير مسوول هم ببيند. سردبير تازهکار روزنامه که داماد مدير مسوول بود و برادر مدير مسوول و گمانم سيامک پورزند در اتاق بودند. نهايتا برای کاراکتر تمساح از ميان نامهای مختلف "استاد تمساح" انتخاب شد و مدير مسوول هم در کيش تاييدش کرد.
روز بعد از چاپ، تلفنهای مشکوکی به روزنامهشد...من تازه رسيده بودم، يکی از پايگاه بسيج خيابان ابوذر زنگ میزد و تهديد میکرد...کارت تمومه...چی آقا، مگر چی شده؟ ...وقتی کار از کار گذشت میفهمی...
صبح روز بعد دوشنبه در تحريريه روزنامه آفتاب...يکی از بچهها از قم تلفنی دارد که آنجا تحرکاتی شروع شده...
ظهر دفتر انجمن صنفی...عباس عبدی میگويد کار تندی بوده...عصر در روزنامه آزاد، يزدانپناه از کيش آمده... از دفتر آقا چيزهايی شنيده...
صبح چهارشنبه خواب میبينم که ريشم حسابی بلند شده و دارم برای قاضی شعبه ۱۴۱۰ آياتی در دفاع از خودم میخوانم...لباس زندانی به تن دارم.
عصر از قم خبر میرسد که تحصن پراکنده منسجم شده است.
صبح پنجشنبه، در دفتر آفتاب امروز دارم کاريکاتورم را در صفحه جاسازی میکنم. برادر مدير مسوول آزاد تماس میگيرد که يک سر به آنجا بروم، و بيانيهای در تکذيب برداشت تظاهر کنندگان و متحصنين قم بدهم. میگويد که کار روزنامه دارد به هيات نظارت میکشد. شايد تعطيل شويم.
يکی از دوستانم که آن پشت مشتهاست تماس میگيرد و به من سفارش میکند که مسيرهای عادی رفت و آمدم را تغيير دهم، و در محله خودم هم زيادی نچرخم.
به دفتر آزاد میرسم و بيانيهای مینويسم ضمن اظهار تاسف برای ايجاد سو تفاهم، توضيح میدهم که تمساح طراحی شده فرد خاصی نيست...ولی هزاران طلبهای که حتی طرح را نديدهاند، زير بار نمیروند...کاريکاتوريست خائن، اعدام بايد گردد. همينطور مهاجرانی!
روز بعدش در دفتر عصر آزادگان يکی از بچههای خبرگزاری که به تلکس ويژه دسترسی دارد با ديدن من تعجب میکند. میگويد امشب يا فردا صبح دستگيرت میکنند. میفهمم که يک پيکان مدتها نزديک خانه ايستاده...
شب همراه نعمت احمدی به روزنامه آزاد بر میگردم. گمانم نعمت بوی پول و موقعيت شنيده! بدش نمیآيد اين کرمانیها را(برادران یزادنپناه) هم تيغ بزند. آنجا با گودرز افتخار جهرمی که عضو هيات نظارت است تماس میگيرند. میگويد احتمالا نسبت آرا به ضرر آزاد نخواهد بود.
صبح شنبه ابولحسن مختاباد دنبالم میآيد، میرويم روزنامه آفتاب امروز...کاريکاتور مهاجرانی را میکشم...گنه کرد در بلخ آهنگري، به شوشتر زدند گردن وزير ارشاد...
در صفحه بندی هستم که مانا زنگ میزند بالا...نيکان، مرتضوی پشت خطه...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
راستش را بخواهید من با این دکتر زیبا کلام خیلی حال میکنم. اولا ادایش را در میآوردم، ثانیا عاشق این کش شلوار بستن بودنش بودم. ثالثا به ازاِ هر جملهای که میگوید، یک "فیالواقع" هم باید بگوید!
مصاحبه روز با صادق زیباکلام را اگر بخوانید بد نیست. حرفی را زده که احتمالا حرف دل خیلی از ماست: "زيبا کلام، در اين گفت و گو تاکيد مي کند که حکومت يا دموکراتيک است، يا نيست. پيشوند و پسوند ندارد".
جالبتر آنکه اولین جملهاش در پاسخ به خبرنگار روز با "فیالواقع"شروع شده! حلالزاده است بابا!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
لذت بردن از آهنگهای جور واجور هم چیز غریبی است. از آن بدتر، آوردنشان روی وبلاگ...وای وای وای
میدانید، من یک عادت خفن دارم! اگر با چیزی حال کنم، قایمش نخواهم کرد. من مدتها دنبال خیلی از این آهنگها میگشتم. حالا که پیدایشان کردم، دلم نمیآید بقیه هم نشنوند.
اگر به سلیقه فرهیخته کسی بر میخورد، من شرمندهام!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
برای خواندن نقد ف.م.سخن در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
وارد خانه شد. خانه فامیل بود. پسر فامیل، باعث مرگ خیلیها شده بود و اثری از مقتلولین پیدا نکرده بودند.
با پسر فامیل قرار گذاشته بود، به بهانهای...پسر، در را باز کرد و باهم وارد شدند. مهمان، دستگیره در را هم دست نزد...کسی خانه نبود. وارد اتاق پسر که شدند، مهمان بالشی برداشت و گذاشت پشت گردن پسر و تهدیدش کرد که شلیک میکند.
پسر اعتراف کرد...اثری از همه مقتولان را نگه داشته...ته استخر توی باغ...مهمان پسر را مجبور کرد چالهای بکند...فهمید پسر مقتولین را چطوری زجرکش میکرده...آخرین کسی که به این روش کشته میشد، همان قاتل بود. بیحسی بدن و بعد قطع سر...
وقتی کار تمام شد، مهمان قهرمان که انتقام صدها نفر را گرفته بود، احساس پشیمانی میکرد...حالا خودش قاتل بود...صدای باز شدن دروازه باغ آمد، مهمان شوکه شد، آمد فرار کند، یادش آمد کنار استخر جای پایش روی خاکها مانده، یادش آمد دستگیره در را بعد از تمام کردن کار لمس کرده، یادش آمد، جورابش را هم در آورده...حالا ۲ دقیقه مانده به وارد شدن صاحب خانه...پدر پیر همان جوان قاتل...
لحظهای بعد به خودش آمد. او چه کسی را کشته بود؟ پسر فامیل سالها پیش از این کشته شده بود. پس از چه کسی انتقام گرفته بود...
...
حالا در نظر بگیرید که این خواب اول صبح من بوده باشد! و من کسی که بیست و چند سال پیش کشته شده را دوباره کشته باشم. این عمل قهرمانانه پیج در پیچ به درد این کتابهای داستان دوزاری جیبی هم نمیخورد، ولی باعث سردرد عجیب و غریب من شده است!
احساس شنیع آدم کشتن، و بعد عذاب وجدانش را هم اضافه کنید، که تا زمان بیدار شدن چه کشیدهام! به خدا نه غذای سنگین خورده بودم نه فیلم وحشتناک دیده بودم نه ...
این هم از تفریحات سالمه عالم خواب ما
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آقاجان، هر کاری هم بکنید، من از این خاندان پهلوی، جناح راست طرفدار بوش، و ...خوشم نمیآید که نمیآید.
حالا سر بزنگاه با حمایت از اعتصاب رانندگان اتوبوس میخواهند از آب گلآلود ماهی بگیرند.
حالا جالب است اگر کاریکاتور این طرفدار آزادی! را بکشم، اینجا چند تا سلطنت طلب دموکرات هستند که از صد تا انصار حزبالله و لباس شخصی و غیره، ناموس پرستترند!
پارسال که داریوش همایون آمد، لذت زیادی از آشنایی با طرفداران سلطنت بردم...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
یادتان میآید چند روز قبل از آمدن آیتالله خمینی به تهران چه شایعه بازاری بود؟
اصلا زمستان ۵۷ همهاش با همین شایعات و رادیو بیبیسی و همان امیدواریها گرم بود. در آن روزهای بینفتی!
اگر اشتباه نکرده باشم، قرار بود اول روز ۶ بهمن ماه هواپیمای حامل آیتالله به تهران برسد، که ظاهرا کارشکنی یا عدم هماهنگی مانع شد. آن روز شایعه شده بود که هواپیما آمده، ولی در یک پایگاه نظامی مجبور به فرود اجباری شده...رادیو آهنگ "اومدی، اومدی..چه خوب کردی اومدی" را گذاشته بود...
روز ۱۲ بهمن تماشای تلویزیون حسابی همه را هیجانی کرده بود.
...
سال بعدش بود که روی دیوار شعار جالبی دیدم:
درود بر مرگ، مرگ بر درود...
همان سال قلعه حیوانات را خواندم.
دو سال و نیم بعدش فهمیدم خیلی از کسانی که به استقبال رفته بودند، آخرین نفسهایشان را میکشیدند...
...
سالها گذشت و در دبیرستان که بودم، یکی از همکلاسیها فتوکپی شعری را داد که بخوانم و پارهاش کنم:
هر کس زخویش پرسد گر انقلاب این بود... ما انقلاب کردیم یا انقلاب مارا
(ظاهر اثری است از هادی خرسندی)
...
شما چه فکر میکنید؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آبجی اولترا فمینیست، فرنگوپولیس شاخساری، فردا یک جمع راه انداخته برای بحثهای مردانه و شبهمردانه! در دانشگاه تورنتو.
خلاصه اگر فردا وقت داشتید، حتما بیایید!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
پارسال بود که در میزگرد وزارت خارجه کانادا، از مسوول مربوطه پرسیدم که وقتی فلان قطعنامه مورد حمایت شما، ضمانت اجرایی ندارد، چرا زور بیخودی میزنید و باعث فشار بیستر به فعالان سیاسی و روزنامهنگاران میشوید؟
کار به جایی کشیده شده که حتی وقتی دبیرکل سازمان ملل هم از ایران درخواست آزادی کسی را میکند، انگار پیام مورد نظر برای چک کردن میکوفون دبیر کل و یا بررسی اکتاوهای صوتی او بوده است.
هر کاری که واقعا منتهی به احقاق حقوق از دست رفته انسانها شود، بسیار بسیار مفید است. و هر فعالیتی که منجر به ازدست رفتن حقوق انسانی شود، مضرترن مضرهاست.
حالا بررسی کنید، کارکرد چه فعالیتهایی در طول سالیان اخیر برای ایرانیان تحت فشار مفید بوده است؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
نیکول کیدمن صد سال سیاه هم سفیر صلح و از این چیزها بشود، جای آن فرشته روی زمین را نخواهد گرفت.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
طرف سر خود و بدون در نظر گرفتن موقعیت خطرناک هیچ کس، هر غلطی دلش میخواهد میکند، تابع هیچ کار گروهی نیست، اگر کسی به اتهام بلاگر بودن دستگیر شود داد و بیداد میکند که ایهالناس، اگر من بلاگر هستم، اون بلاگر نیست، و...حالا میگوید چرا با وجود این همه حمایت خوانندههای وبلاگ، بقیه بلاگرها در قبال کار قهرمانانه من سکوت کردهاند.
عزیزجان، ماتحت مبارک را بزنی به بحرالمیت بد نیست. در ضمن مقالهات در نیویورک تایمز هم باحال بود. طرح ارائه مقاله ای که از "تلآویو" فرستاده شده باشد فکر هوشمندانهای است. راستی، نرخ روز نان آنجا چقدر است؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دیروز بعد از تمام شدن کارم نخوابیدم. سر کار هم کاریکاتور معاون خبرگزاری را که بازنشسته میشد کشیدم و مخفیانه به یکی از بر و بچههای شیفت صبح تحویل دادم...
ظهر با احمد رافت خبرنگار باسابقه ایرانی در ایتالیا قرار داشتم. خوشبختانه یک ساعت زودتر سر قرار رفتم! چون آنقدر هوا عالی بود که حیفم میآمد در آن فضا پیاده روی نکنم! آنقدر هم عکس انداختم که نزدیک بود دوربینم بترکد.
همراه با آقای رافت، میزبانش آقای پیامی را هم زیارت کردیم و کلی حال. در همان مدت دو ساعت به اندازه سالها حرف زدیم، و یکی
از روزهای بسیار خوب من بود. بعد از یک هفته کار وحشتناک و خسته کننده.
بعدش برگشتم برای مهمانی بازنشستگی معاون خبرگزاری. چون اصالتا اسکاتلندی است، دامن سنتی به پا کرده بود و برایش هم یک نوازند نی-انبان خبر کرده بودند. اینقدر این مهمانی ساده با حال بود که حیفم آمد بعدش به سینما بروم، و همراهشان راهی رستوران شدم، اما به این امید که وسط کار بزنم بیرون.
جالب بود که در کل مجموعه تنها دو نفر بودیم که آبمیوه خوردیم، بقیه هم آنچنان به جوک گفتن و مزه پرانی مشغول بودند که اگر نیمه خواب نبودم، حتما حتما چند تایی را مینوشتم.
ماجرای بامزه دیگر دیروز هم خریدن یک کلاه بود که وقتی به محل کار برگشتم، همکارانم یکی یکی امتحانش کردند و از بعضی ها عکس انداختم. قیافههای دیدنیشان را بییند...البته آنهایی که کلاه سرشان گذاشتم!
در ضمن، ماشالله یادتون نره بگین، فرصت کردید، "وان یکاد" بخونید لطفا،اسفند دود کردن هم باعث بهتر شدن بوی خانه میشود!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دیروز صبح، آقایی بسیار محترم با من تماس گرفت و مدتی با هم در باب مسائل مختلف گفتگو کردیم. علاقه او به ایران آنقدر زیاد بود که میشد علت عصبیت در بیان بعضی جملاتش رابه خوبی درک کرد: چیزی که من اسمش را عشق بیش از حد به آب و خاک میگذارم.
در قسمتی از بحث از برخی نوشتههایم در باب حقوق بشر و یا سازگارا انتقاد کرد، و معتقد بود وبلاگنویسان تورنتو انگار مثل یک جریان کار میکنند...همه میخواهند سازگارا را به لجن بکشند...چرا هر حرک