یادداشت‌های نیک‌آ‌هنگ
نگاه نیک‌آهنگ کوثر به گذشته، حال وآینده
Friday, December 31, 2004
اَنتَ خوابات، اَنتِ خوابات
انتخابات ریاست جمهوری سال آینده هم از آن بازی های بامزه است.
من توی کتم نمی رود که شرکت در آن وظیفه دینی است .
و ازآن بدتر می‌اندیشم که عدم مشارکت هم نادیده گرفتن حقوق شهروندی است!

یک ماه پیش با عزیزی از اندرونی حکومت چَت می‌کردم، و معترض حرف من بود که درانتخابات شرکت نمی‌کنم.
می‌گفت اگر هم شرکت نمی‌کنی، نگو! چون باعث عدم مشارکت می‌شوی.

راستش را بخواهید، با نگاهی به گذشته، در می‌یابم که رای دادن‌های ما، انتخاب نبوده. در خواب بوده‌ایم، و از روی هر چیز مگر هشیاری فردی را از درون صندوق بیرون کشیده‌ایم. خاتمی را هم با رای خودمان قربانی کردیم! بابا رئیس کتابخانه ملی گناه داشت!
موسوی خوئینی‌های سفارت اشغال کن( وآینده ایران آشغال کن!) با جماعت گمنامان بنام شده، طرحی نو درانداخت، رای دهندگان هم ابزار این بازی شدند. نه ما آماده بازی بودیم نه خاتمی.

امروز، آبادگران به نامزدی هاشمی رفسنجانی می‌تازند، و مطمئن باشید علیه فرزندانش شب‌نامه‌ها پخش خواهند کرد.
محسن رضایی سهم می‌خواهد و احتمالا برای پسرش خواب‌های طلایی دیده، شاید سفارت ایران در واشینگتن، ولایتی طبیب مخصوص ناطق نوری(متخصص کودکان است!) نمی‌داند چه خواهد شد، و علی لاریجانی هم که از خشکی اخلاق، جامعه را یُبس خواهد کرد مدعی صندلی تدارکاتچی بزرگ است.

دکتر معین که با خودش هم تعارف دارد. هیچوقت هم از او در باره عملکرد مدیران تندخوی‌اش در دانشگاه شیراز که دمار از روزگار دانشجویان در آوردند سوال نخواهد شد.

کروبی هم که ماشالله! با کروبیان عالم بالا در ارتباط است، و همه هم شاهکارهای او را در بنیاد شهید از یاد برده اند! ماجرای مکّه هم که از هارد(HARD DISK) اذهان عمومی دلیت (DELETE)شده است!

رای آوردن هر یک از این نامزدها، نشانه بدی است! یعنی افتادن در چرخه باطلی که از قدیم در آن بوده ایم، یا سقوط در چاهی که به چرخه باطل دیگری منتهی می‌شود.

با کمال بدجنسی، عامل اقتصاد را نمی‌توانم نادیده بگیرم، هر یک از ایشان که انتخاب شود، به نفع گروهی خواهد بود که منافع آن گروه با سود جامعه همخوانی نخواهد داشت. در صحنه جهانی هم چیز مهمی عوض نخواهد شد. همه الحمدالله اهل معامله‌اند، و ارزش‌های مورد ادعا را در پستو قایم خواهند کرد.

من خوابم، تو خوابی و همه در خواب هستند. خداوند به سرنوشت قومی که نمی‌خواهد سرنوشتش عوض شود، رحم کناد!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
ادامه شعری ناتمام، از زبان غزل
چندی پیش اعصابم خراب بود و چند بیتی سرودم، که البته ترجیح می‌دهم دیگر تکرار نشود.
امروز غزل مصدق، همکار سابقم در مطبوعات زنجیره‌ای بر اساس مصرع اولش، چنین سرود:

سرود گروگانِ پناهجو به ملک گروگانگیر

گروگان گروگانهای خویشم/ گرفتارِ گناهِ داس و تیشه م
به جرم رفتن از دیوار قنسول/ هنوز از ترس بسته راه جیشم
به خارج آمدم قنسول آمد/ بگفتا تو بیا بنشین به پیشم
بگفتم من غلط کردم، ندیدید؟/ خود آقا بخندیده به ریشم
بگفتا بخشمت و جا دهم دت / که با این کارها، ماندلُا میشم
من اما از وطن نالان و دورم/ نمی خواهم به سرما ورپریشم
من آن آبان دوازده ساله بودم/ هم اکنون عنقریب است این که "سی" شم
اگر قنسول به من فرصت بدادی/ به ملکش می مانم رزمنده می شم
که من هر آیینه رزمنده باشم/ چه با اودکلنم چه با شپیشم
اگر قنسول خواهد پاش بوسم/ نخواهد بر در کونش سریشم
همین جا مانم و تاکسی برانم/ به شب هم تشنه یِ گیلاس و شیشه م
به قنسول عزیزم لابه کردم/ مگر رخصت دهد تعویض کیشم
به اینجا مانم و پابوس باشم/ از آن بهتر که برگردم چپی شم!


غزل مصدق
شب سال نو میلادی2005
این شعر تقدیم است به نیکاهنگ کوثر که مصرع اول شعر از اوست و باعث شد حقیر اولین شعر زندگی اش را فی البداهه در حال yahoo chat با او بسراید..............................................



|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
ابطحی، نبوی و الباقی
یاددآشت ابطحی واکنش های نبوی و بقیه را در پی داشت.
جالب‌تر آنانی بودند که درد نکشیده طلبکار «پشیمان» ها شدند.
انگار بازی وبلاگ و سیاست، یک جور شبیه سازی کامپیوتری از واقعیت است و تنها هزینه اش هم برد و باخت پای مانیتور.

من هیچوقت نمی‌توانم شرایط الآن را با سال‌های ۶۰ مقایسه کنم.
جماعت روزنامه‌نگار ، هوادارهای بی تجربه آن سال‌ها نبودند.
قصدشان و آرزویشان هم براندازی نبود.
اکثرشان بیشتر عمرشان را در این ۲۵ سال طی کرده بودند.

روزنامه‌نگارها فعال سیاسی نبودند، ولی بازیچه شدند.
عاشق میهن بودند، ولی به جاسوسی و گرفتن پول از بیگانگان متهم‌شان کردند.
هیچوقت یادم نمی‌رود آن روزی که طوس را بستند و چند نفر را دستگیر کردند.
آنروز یادمان رفته بود که روزنامه‌نگاریم!
از خبرنگاری وارد عرصه خبرسازی شدیم.
می‌خواستیم رهبری جامعه را بر عهده گیریم، و تند هم رفتیم.
امروز، داریم چوب آن روزها را می‌خوریم
ادامه دارد

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
اگر شکسپیر لر بود
اگر مرحوم شکسپیر به لری می نوشت چی می شد؟
مثلا می گفت:
بیدن یا نبیدن، مساله این است...

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
نظر مردم...
معروف است لقمان حکیم، همراه پسرش سواربر چارپایی به خارج شهر رفته بود.
وقتی لقمان سوار بر خر بود و پسر پیاده، عده‌ای از عابرین معترض شدند که چرا لقمان به پسرش امکان سوار شدن نمی‌دهد، وقتی ماجرا بر عکس شد، معترض بودند که که چرا فرزند، احترام ریش سفید لقمان را نگاه نمی‌دارد و امکان سوار شدن را از او گرفته، وقتی هردو سوار بودند، اعتراض کردند که حیوان بنده خدا را زجر داده‌اند، و وقتی هردو پیاده بودند، مردم گفتند که این چه وضعی است؟ چارپا دارند و سوار نمی‌شوند.

وضعیت من هم بهتر از این نیست! اگر از مدرک زمین‌شناسی‌ات حتی برای نوشتن مطلبی برای بی‌بی‌سی استفاده کنی- آنهم مطلبی که آنان از تو خواسته‌اند- و رادیو فردا و بی‌بی‌سی با تو مصاحبه کنند، باید جوابگو باشی که چرا هویت زمین‌شناسی هم داری!
اگر وبلاگ بنویسی، معترض‌اند که کاریکاتوریست را به نوشتن چه کار، و...

درست است که ما ایرانی‌ها همه‌کاره‌های هیچکاره هستیم، ولی اگر کاری را بلدیم، باید قایم شویم و خاموش بمانیم؟
من یکی آنقدر افتاده نیستم، و دوست دارم در کارهایی که می‌توانم، درگیر شوم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Thursday, December 30, 2004
جوابیه محمدعلي ابطحي به نبوی
ابطحی بی بلاگ شده، پس نتوانست جواب نبوی را بنویسد. او امروز مهمان ماست:

همین امروز یادداشت دوست دیرین خود ابراهیم نبوی را خواندم. خیلی جواب من کوتاه است . و آن اینکه من نمی دانم آیا شجاعت و مقاومت من در شرایطی که وبلاگ نویسان بوده اند چگونه خواهد بود. اما می دانم این شجاعت را دارم که بگویم حرف من در دو قسمت کردن وبلاگ نویسان پشیمان و غیر پشیمان کار درستی نبوده است. باید همه آن ها را درک کرد. ضمن آنکه من نیز تنها کسی بودم که 2 مطلب در مورد بی اعتبار بودن اعترافات وبلاگ نویسان نوشتم. شنیدم یکی از وبلاگ نویسانی که توبه نامه شان منتشر شده گفته بود که من باور کرده ام که خانواده ام در خطر است و چرا من آن ها را پشیمان نامیده ام و با این حرف تحقیر شده اند.
آن جا قبل از اینکه نوشته ی داور را بخوانم تصمیم حتمی داشتم که این تعبیرم را تصحیح کنم.
ضمن آن که وقتی روز چهارشنبه رئیس هیئت نظارت می گفت دادستان تهران ضمن اعتراض شدید به نوشته ی من در سایت از هیئت خواسته است که حتما باید با آن 4 نفر هم جلسه بگذاریم بیشتر به تحقیر روزانه ای که می شوند پی بردم.
احساس من این است که کسانی در صدد اختلاف افکنی جدی بین دو گروه آزاد شده وبلاگ نویس هستند که به این دلیل نیز علاقمند شدم من به این تفرقه دامن نزنم.
پس در یک کلام: اگر در این بحرانی که وبلاگ نویسان زندانی به خصوص این 4 نفر درگیر آن هستند داغی جدید بر دل آن ها بوده است که بوده است با شجاعت عذر خواهی می کنم. من هم موقعیت آن ها را درک می کنم.
متاسفانه باز هم مشکلات فنی دو روز بعد از نوشتن آن مطلب به سراغ سایتم آمده است و فعلا باز نمی توانم سایت را حتی با اسم جدید پابلیش کنم لذا آن را به صورت عمومی منتشر می کنم.

آقای ابطحی! عبدی هم گفت آش با جاش! سید ابراهیم نبوی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
دو نفر نوبلاگر باحال
نازلی کاموری از با معرفت ترین زنانی است که تا حالا دیده‌ام. نازلی همین چند هفته پیش وبلاگش را راه انداخت.
فرید حائری نژاد، که عصاره معرفت است و به فرید سی بی سی معروف، امروز وبلاگ خود را افتتاح کرد.
تولد این دو طفل نو پا را به پدر وبلاگ نوین حسین آقای درخشان آبادی تبریک می‌گویم!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
مطلب جدید ابراهیم نبوی
هنوز خواب بودم که دوستی از ولایات متحده زنگ زد و در مورد مطلبی که داور در جواب ابطحی نوشته سوال می‌کرد.
من هم از همه جا بی‌خبر پرسیدم کی و کجا؟
گفت در مورد تو هم نوشته!
الآن هم که آمدم به مطلب ابطحی لینک بدهم دیدم که سایتش پریده....
داور دو جا در باره من نوشته است:

غلامحسین کرباسچی را نزدند، چند روزی بیشتر به انفرادی نیافتاد، افتاد کنار دزدها و کلاهبردارها، همانجا که من و بهنود هم رفتیم، در زندان که بود افسرده شد، دخترش کوچک بود و بیمار، بعد از چند ماه چیزی نوشت و درخواست عفو کرد، از زندان بیرون آمد. نیک آهنگ کوثر( که دوستش دارم و به بسیاری از کارهایش ایمان دارم) کاریکاتوری کشید که کرباسچی بزرگ را نشان می داد که به زندان می رود و کرباسچی کوچکی را نشان می داد که از زندان بیرون می آید. این کاریکاتور کوثر نبود، این تصویر ما مردم ایران از زندانی رهاشده از زندان بود.
و
نیک آهنگ کوثر چه شد؟ سه چهار روزی برای کشیدن کاریکاتور مصباح یزدی زندان رفت و سالی بعد که به او فشار آمد و فهمید که به زندان خواهد رفت مثل من از کشور بیرون آمد، همان کاری را کرد که از کرباسچی انتظار نداشت بکند.

نوشته او جوابی است به بخشی از مطلب ابطحی که وبلاگ‌نویسان پشیمان و غیر پشیمان را اندکی مقایسه کرده بود، مسعود بهنود اندکی احساساتی شده, ابطحی را به قهرمانان مبارزات سیاسی افزود.

تا حدی حق را به نبوی می‌دهم، که وقتی حسابگرانه نمی‌نویسد ومطلبش بوی آگهی تبلیغاتی نمی‌دهد، به دلم می‌نشیند.
کاریکاتوری را هم که کرباسچی کشیدم یادم می‌آید، و هنوز هم معتقدم که کارم شرح حالی بود از آنچه تاریخ بر سر آدم‌ها می‌آورد. قبل از زندان رفتنش ستاد‌ها به راه افتادند و میلیون‌ها تومان جمع کردند( راستی! ان پول‌ها چه شد؟)، او قهرمان مقاومت شد، و از این قهرمانی لذت برد.
او را شکستند، بد جوری هم شکستند. چندی بعد از آزادی‌اش که به اوین رفتم، دانستم شکستن چه جوری است. چون با شکسته‌های بسیاری که شکسته‌بندها نمی‌توانستند جمع و جورشان کنند دمخور شدم.

پس از چند ماه نبوی به زندان رفت و بعد از اعتراف به اشتباهاتش بیرون آمد. من هم مدتی ناراحت بودم، نه از اعترافش، بلکه از مصاحبه‌ای که با کیهان کرده بود. تکذیبیه‌اش که چاپ شد، دانستم که برداشتم خطا بوده است. عید بعد از آزادی‌اش، ساعت ها در باره رفتن صحبت کردیم...

گذشت و گذشت. چهار سال فشار و پیغام و آخر سر تهدید به مرگ.... فشارهایی که خیلی‌هایش را خانواده‌ام هم نفهمید، فقط اخلاق گند و تندخویی بیشترم را شاهد بودند. شاگردانم در خانه کاریکاتور آن بد اخلاقی ها را بیشتر به یاد دارند!
در روزهایی را که سینا مطلبی در بند بود ، یکی از آمران بازجویان به من تلفن زد و گفت که باید هر چه زودتر گذشته‌ام را جبران کنم، آنهم با پشت پا زدن به همکارانم، کاری را که خیلی‌ از دوستانم در بند و خارج بند کرده بودند. می‌دانستم خداوند دلیلی را برای مهاجرت گذاشته است. آنجا که مهاجرت را از مسلمانان تحت فشار قریش می‌خواهد ...
جالبتر آنکه مصاحبه‌ محمود فرجامی از ایلنا با من در آن روزهآ، در شرایطی که به خاطر بازداشت سینا عصبانی بودم، به بعضی از اصلاح‌طلبان حکومتی که عامل ناکامی اصلاحات و روزنامه‌نگاری می‌دانستم، بد و بیراه گفته بودم،و همین باعث نجاتم شده بود. مقام مورد نظر گفت که باید به دفتر روزنامه ... بروم و بطور مرتب از این کارها بکنم.
نرفتم، و اینجا در کانادا مشتری دائم پزشکانم. مشتری روانکاو، افسرده و در به در...

هنوز هم می‌گویم که کاریکاتوری که کشیدم، کاریکآتور فرد خاصی نبوده است. گرچه استفاده مورد نظر از آن شد. به خاطر سو تفاهم پیش آمده هم عذر خواهی کردم. آنهم در نامه‌ای شخصی نه روی کاغذ اداری دادگاه.

حق را به نبوی می‌دهم، اما یک نکته را باید به کلام او افزود. ما روزنامه‌نگاریم، نه مهره سیاسی. شاید روزی روزگاری مهره سیاسیون شدیم، ولی روزنامه‌نگار ماندیم.
ما مبارز سیاسی نبودیم که بخواهیم رکورد مقاومت بر جای گذاریم،
ما مسوول سیاست‌های غلط و دزدی‌های شهرداری‌چی‌ها نبودیم که از این نقطه ضعف استفاده کنند و با آنها آینده سیاسی کرباسچی را از بین ببرند.

عبدالله نوری هم بود. سیاست‌های تند دهه شصت او را که فراموش نکردیم! ولی وقتی به عنوان یک انسان سیاسی به زندان رفت، آخ نگفت، خیلی‌ها هم نگفتند.

این نه ازشاُن کرباسچی به عنوان انسانی مختار می‌کاهد، و نه به اعتبار نوری و امثال او می‌افزاید. همه ما انسانیم و خطاکار.

الآن یک کلاه بردار غیر پشیمان که حق نویسندگان را نمی‌داد و داد همه را در می‌آورد،قهرمان است، و کسی را که حق زندگی دارد و حق احد‌الناسی را نخورده و نمی‌خواهد له شود، پشیمان.

کار بد مصلحت آن به که مطلق نکنیم.

جوابیه محمدعلي ابطحي به نبوی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
بزرگمهر حسین پور
این آدم از آن نوابغی است که باید تا مدت‌ها پز دوستی و آشنایی با او را بدهی.
سال اولی که در گل‌آقا بودم، مسوولیت بررسی کاریکاتور‌های خوانندگان را به من دادند، هر وقت کارهای این پسر نوجوان نابغه دستمان می‌رسید، فورا نزد سردبیر می بردم...دو سال طول کشید تا بزرگمهر جذب گل‌آقا شد.
طراحی‌اش حرف نداشت. ایده‌هایش نو و کاریکاتور چهره‌اش هم عالی بود.

سردبیر سال ۷۵ گل‌آقا وقتی می‌خواست زیرآب احمد عربانی را بزند، به این امید بود که حسین‌پور جای عربانی مخاطبان را نگاه دارد، ولی حسین‌پور هم اندکی بعد از من از مجموعه بیرون آمد.

با آنکه کار حسین صافی را بسیار دوست دارم، ولی به ناحق او را به جای بزرگمهر برنده دوسالانه کردند. هیچوقت توکا و بنی اسدی را نخواهم بخشید که با یک تفسیر عجیب در باره کاریکاتور گاندی که بزرگمهر کشیده بود، او را از حق خود دور کردند.

درخشش بزرگمهردر مجله چلچراغ بود. آنجا هم می‌خواستند اذیتش کنند. او تک رو است، و به درد بازی مشارکتی‌ها و دبیر تحریریه آنجا نمی‌خورد.
قبل از راه افتادن چلچراغ به از من خواستند که کاریکاتوریست‌شان شوم، من هم خیلی راحت نه گفتم! چون به عموزاده و خوشخو گفته بودم که حاضر نیستم با آبدزدک‌ها کار کنم!

چند ماهی گذشت، و چون کاری از بزرگمهر در جام جم چاپ شده بود، می‌خواستند زیرابش را بزنند.
باز هم به من زنگ زدند و من هم هر‌چه از دهانم در می‌آمد نثارشان کردم.

امروز خواندم که حسین‌پور قرار است انیمیشنی جدید بسازد! آنهم با صدای عادل فردوسی پور!
این مطلب را بخوانید تا گوشی دستتان بیاید.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Wednesday, December 29, 2004
از نظرات و نقدهایتان ممنونم
دیروز خانه نبودم و نتوانستم فارسی بنویسم.
اشتباهی که در محاسبه قدرت زلزله کرده بودم، قبل از اینکه گندش در بیاید اصلاح شد.
البته بر اساس همان اشتباه من بود که خبررادیو فردا هم اشتباه از آب در آمد.
خدا را شکر تیترش را در سایتشان درست کردند.

علت هم ساده است!یک توان اشتباه!

از اینکه با دقت مطلب را خوانده بودید و اشتباه را متذکر شدید، خیلی ممنونم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Tuesday, December 28, 2004
زمین شناس نه‌ای، جان من خطا اینجاست
من فقط موقع زلزله و یا متلک فرستادن به شهرداری تهران در مورد برج سازی و یا اذیت کردن سد سازها سلاح زمین شناسی‌ام را بیرون می کشم!
مطلب اخیرم را در بی بی سی با عنوان زلزله ای يک ميليون بار قوی تر از زلزله بم می توانید بخوانید. بی ضرر است.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Monday, December 27, 2004
مصاحبه من با برایان گیبل
دو هفته پیش سوالاتی را برای برایان گیبل، کاریکاتوریست معروف روزنامه گلوب اند میل فرستادم، و امروز جواب‌هایش را برایم فرستاد.
مى‌توانید اصل ماجرا را در وبلاگ کاریکاتوری‌ام ببینید:gable7hg.jpg
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
مصاحبه در مورد زلزله-رادیو بی بی سی
الآن متوجه شدم که مصاحبه مرا در بخش بامدادی ۱
رادیو بی‌بی‌سی گذاشته‌اند، که زمان آن
01:55- 06:05 فایل صوتی این بخش خبری امروز است.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Sunday, December 26, 2004
زلزله
دیشب منزل یکی از دوستان بودم، و با جماعت صاحب‌خانه و دوستم تا ساعت پنج صبح بحث سیاسی می‌کردیم!
صبح که بیدار شدم، از تلویزیون خبر وقوع زلزله وحشتناک زیر دریایی غرب سوماترا را شنیدم. باور نکردنی بود! ۹ ریشتر؟
موقع نهار در تورنتو با یکی از دوستان هم‌دوره‌ای دبیرستان بودم که تلفن زنگ زد. بابک تورانی از بی بی سی بود. پیش خودم فکر کردم که لابد اتفاقی سیاسی افتاده و باید کسی را دست بیاندازم!
بابک اطلاعاتی در مورد زلزله می‌خواست! یادم افتاد که زمین شناس هم هستم!
خیلی سریع به یک کافه اینترنتی سر زدم تا ببینم ماجرا چه بوده است. وحشتناک بود! یک گسلش هزارکیلومتری در عمق ده کیلومتری...
وقتی دوباره زنگ زد تا مصاحبه کند، بیرون بودم و سوز وحشتناک سرد تورنتو چهار ستون بدنم را دچار زلزله کرده بود. به یک ایستگاه اتوبوس پناه آوردم تا حد اقل صدای سوز مصاحبه را خراب نکند.
نمی‌دانم این گفتگو از کدام بخش پخش شده، ولی تجربه جالبی بود!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Saturday, December 25, 2004
دوچرخه سواری روی یخ
چند روزی بود که این گردن درد و کمر درد نگذاشته بود به دوچرخه سواری بروم.
پریروز هم که برف و باران یخی! باعث شد که تمام پیاده روها یخ بزند و دیگر امکان چرخ‌سواری نباشد.

دیروز بعد از کاری سنگین(فکر بد نکنید، فکری بود) دوچرخه را از زیر برف و یخ درآوردم و با بدبختی تا مرکز خریدی که باید چند هدیه شب کریسمس می‌خریدم رفتم.
راستش را بخواهید پشیمان شده بودم. بعضی جاها دوچرخه باید سوار من می‌شد تا هردو جلو برویم.
سوز وحشتناکی می‌آمد....این وسط هم دوستانم یکی یکی تلفن می‌زدند و آدرسی که قرار بوده برایشان ایمیل می‌زدم و از سر فراموشی نفرستاده بودم می‌پرسیدند...
دستانم یخ زده، سوز می‌آمد، دوچرخه را کول کرده بودم، صدای زنگ و زرزر لرزانک موبایل...

در هر صورت تجربه باحالی بود!



|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
I wish you a Merry Christmas, I wish you ...
دیشب در یک مهمانی باحال کوچک، بمناسبت کریسمس، کلی خندیدیم.
آخر شب هم مسیحی‌های جمع به کلیسا رفتند و ما نسبتا مسلمان‌ها در خانه ماندیم و تا دلتان بخواهد غیبت کردیم، که به نحو عجیبی هم چسبید!

برخلاف عید ما که همه به همدیگر پول عیدی می‌دهند، اینجا از کارت تبریک گرفته تا حواله گیتار برقی از بابانوئل عزیز دریافت می‌کنند.

ما هم این وسط بی نصیب نماندیم، و برای ملت کارت تبریک کشیدیم، که دو نفری هم خوششان نیامد، البته من که قصدی جز سو نداشتم!!!

خلاصه دیشب جایتان در جمع چند ملیتی ما خالی بود( البته فضای اضافی نداشتیم ها).
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Thursday, December 23, 2004
ای ایران ای مرز نسبتا پرگهر
برادران، این کشورهای عرب از خدا بی‌خبر، بدون توجه به اصول ملّی ما نظیر اوراق قرضه ملّی، کفش ملّی ،خودروی ملّی و ...اقدام به تغییر نام خلیچ همیشه فارس کرده‌اند.
ما املت( با امّت فرق می‌کند!) همیشه در صحنه مشت محکمی بر دهان این سوسمار خورهای وابسته به امپریالیسم جهانخوار وارد کرده و اعلام می‌کنیم که در ۲۵ سال گذشته، همیشه طرفدارملّیت و ملّی‌گراها بوده‌ایم
از مصّدق بی پدرو مادرکه حضرت آقای کاشانی عاشق او بود، عین تخم چشممان دوست دوست داریم، و تمامی ملّی مذهبی‌ها را از صمیم قلب می‌خواهیم! و اگر مدتی در خانه‌های امن از آنها نگهداری کرده‌ایم، بنا به خواهش خودشان بوده است، و از پذیرایی ما بسیار راضی هستند. لا اقل جلوی دوربین چنین گفتند.
ملّی بودن نه تنها اتهام و جرم نیست، بلکه خیلی هم خوب است.

راستی، مگر قرار نبود اسم خلیج فارس را خودمان بکنیم خلیج اسلامی؟
یک چیزهایی دارد یادم می‌آیدها....


|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Wednesday, December 22, 2004
اولین مسابقه بسکتبالی حرفه‌ای که بطور مستقیم دیدم

Toronto Raptors forward Chris Bosh flies for a dunk against the Utah Jazz during the second half of their NBA game in Toronto, December 22, 2004.  The Raptors defeated the Jazz, 98-86.       REUTERS/Peter Jones

امشب برای اولین بار،یک دیدار رسمی
NBA تماشا کردم. مدت‌ها بود اینقدر داد و بیداد و شعار نشنیده بودم، و بر خلاف ورزشگاه آزادی، چیزی حواله داور نمی‌شد!
دیدار امشب میان رپترز تورنتو و یوتا جز بود.
جایتان خالی، فقط گردن درد و پشت دردم پدرم را درآورد.






|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Tuesday, December 21, 2004
حوصله نوشتن ندارم
فردا در خدمت خواهم بود.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Monday, December 20, 2004
کامنت‌های جالب
یکی از فواید وبلاگ نویسی، آشنا شدن با نظر خوانندگان آن از طریق کامنت‌هایشان است.
خیلی ها مایل نیستند اسمشان را درج کنند، که حق طبیعی‌شان است. خیلی‌ها هم با هویت دروغین وارد معرکه می‌شوند، که باز هم حق دارند. جالبترین موارد در یک هفته اخیر رخ داده است، یعنی بعد از اینکه در میز گرد رفراندوم، افراد امضا کننده پای بیانیه اصلی را فاقد صلاحیتی دانستم که بتوانم به فکر دنباله‌روی از ایشان بیافتم.در این جمع، دو سه نفر داغ کردند. البته در مورد موضع من در قبال فمینیست‌ها دوستی تذکر داد، که از جمله داغ شده‌ها نبود.
در طول یک هفته گذشته هم آن دو سه نفر عصبانی که ماتحت تاثیر حرف من بودند، ماجراهای بامزه‌ای را راه انداختند که حتما در وبلاگ جدیدم از آنها استفاده خواهم کرد( در این وبلاگ جدید، مسائل چندان اخلاقی نخواهند بود و کاراکتر کارتونی‌ام با آلت جرم خود خدمت همه می‌رسد).
پریروز بعد از سخنرانی ویکی طهماسبی، به او تبریک گفتم و در عین حال طرح‌هایم را نشانش دادم. در وبلاگ هم که ماجرا را به‌صورت مستند آوردم، تا بگویم که به هر صورت به خاطر صحبت‌های و بود که توانستم کار جدیدی بکنم!
دیشب بعد از نوشتن آن مطلب، کسی با نام ویکی کامنتی گذاشته بود:
I am sorry for myself that gave a talk for you and your friends. Please do not do the same shit you did already with UofT with our York. Hopefully we do not have too many so-called roshanfekr here at York.
Sincerely,
Victoria Tahmasebi

دوستی به من گفت که این کار ویکی نیست. صبح امروز خود ویکتوریا با من تماس گرفت و بعد از تشکر به‌خاطر ایمیلی که برای سخنرانی‌خوبش فرستاده بودم
گفت که از دوستانم شنیده که کسی چنین کامنتی را با نام او گذاشته است. او هم بسیار ناراحت شده بود، که کسی از افراد آن جمع که باید حداقل شعور را داشته باشد، به جای او چنین نظری را همراه امضای ویکی به عنوان کامنت گذاشته است.
ماجرا اصلا پلیسی نیست که بخواهیم از میان دو سه نفر متهم را پیدا کنیم، منتهی کسانی که مدعی شعور سیاسی و پایداری هستند، چرا خودشان را پشت نام بقیه قایم می‌کنند؟
اگر اعتراضی دارند، چرا با آزادانه و با نام خود حرفشان را نمی‌زنند، تا کسی مثل ویکتوریا که کارش تحقیق است را به بررسی روابط خاله‌زنکی دو سه نفر وا دارد و بخواهد کشف کند چه کسی از نام او سو استفاده کرده است؟
شجاعانی که می‌خواهند نظام ایران را عوض کنند، ولی جرات آوردن اسم خودشان را پای ایمیل هم ندارند.
خدا آخر و عاقبت ما را با این بی‌مایگان فرصت‌طلب که در هر حکومتی رشد می‌کنند، چه مشروطه خواه و چه جمهوری، بخیر کناد!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
کاراکتر کارتونی من و نقش جنسیت در آن
دیروز پریروز بود که ویکتوریا طهماسبی، دانشجوی دکترای دانشگاه یورک سخنرانی خوبی در مورد مباحث جنسیتی زنان در محل مرکز باهن دانشگاه تورنتو ارائه کرد.
من هم که نمی‌توانستم آرام بنشینم، و فکر کثیفم هم به کار افتاده بود، تصمیم گرفتم کاراکتر کارتونی خودم را اندکی اذیت کنم و از دریچه جدید جنسیتی نمایشش دهم.
این فکر کثیف باحال، باعث شد هنگام سخنرانی ویکتوریا دست به قلم شوم و طرح‌های بدبد را بکشم.
سوالی که در ذهنم مطرح شد این بود که چگونه می‌توان آلت جرم! این آدمک را نشان داد که هم خنده‌دار باشد، هم به کاراکتر روزنامه‌نگاری‌اش بخورد و هم بتواند با موضوعات جنسیتی کنار بیاید؟
دیدم خود قلم از همه چیز بهتر است. البته نمی‌توان گفت که همیشه دست به قلم است یا نه!
برای مخزن این قلم هم بهترین چیزی که به ذهنم رسید، شیشه مرکب بود!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Sunday, December 19, 2004
درود بر مرگ، مرگ بر درود
یکی از شعارهایی که از اول انقلاب یادم می‌آید، همین بود. وقتی پس از چند ماه از
آغاز کار دولت موقت، تندروها شعارهایی علیه دولت می‌دادند، گروهی با انتقاد از تغییر سریع فضای کشور که غیر منطقی می‌نمود با این شعار هشدار وضعی نابسامان را می‌دادند.
آن روزها من ۹ ساله بودم و در آن سن و سال، کتاب‌های اوریانا فالاچی را خوانده بودم، می‌دانستم که شریعتی خود را در برابر پدر و مادرش مقصر می‌داند و در کویر گیر کرده و جلال هم از غرب‌زده‌ها بیزار است و قلعه حیوانات در آینده کشور بروز خواهد کرد،
فهم آن شعار برای من آسان بود، ولی درد پیام‌اش را نمی‌فهمیدم.
امروز وقتی دوستان سابق، دشمنان خونی امروز شده‌اند و دارند دستی دستی کشور را به نابودی می‌کشانند، می‌فهمم که درود بر مرگ چیست.
وقتی می بینم که آرمان‌ها و شعآرهای اول انقلاب فراموش شده و هر چیزی معنای مخالف خود را یافته است، می دانم که درود بر مرگ و مرگ بر درود یعنی چه.


|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Saturday, December 18, 2004
حافظ قانون اساسی
راستش وقتی به خاتمی به عنوان حافظ قانون اساسی می‌ا‌‌‌ندیشم، خنده‌ام می‌گیرد!
اگر منظور کسی است که از آن محافظت می‌کند، که شوخی بزرگی است.
اگر هم معنی‌اش این است که آن را از حفظ بلد است، باز هم شوخی بزرگی است.

حافظ یا محافظ را قدرتی نیاز است که خاتمی ندارد، و معلوم نیست او قانون را در برابر چه کسی و کدام گروه محافظت می‌کند؟
در برابر روزنامه‌نگاران، دانشجویان، وبلاگ‌نویسان و ...؟
اگر محافظت از قانون برای حفظ حقوق شهروندی است، که خاتمی ناتوان بوده است.
این نوع حفاظت نوعی خالی بندی است!
در دوران رضا شاه، گزمه ها و پاسبانان، هفت تیر به کمرشان می‌بستند، ولی خای از فشنگ! به عبارتی سلاح"خالی" می‌بستند. به همین دلیل می‌توان خاتمی را خالی‌بند دانست!

اگر محافظت از آن برای اصلاح نشدن و عدم بهبود آن است که می‌توان به او تبریک گفت! این یکی را به خوبی انجام داده، چرا که نتوانسته از ظرفیت‌های قانون اساسی برای بهبود و ترمیم خودش استفاده کند. قانون اساسی وحی منزل نیست، و نویسندگان بی‌ادعای آن امکان اصلاح آنرا پدید آورده‌اند.


|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Friday, December 17, 2004
حقیقتی که با واقعیت نمی‌خواند
اولین لحظه‌ای که چشم بند را روی پلک‌هایم حس کردم، دانستم که نمی‌دانم. اولین فریاد را که شنیدم، و نمی‌توانستم واکنش نشان دهم، یقین پیدا کردم که نمی‌دانم.
نه می‌دانستم دنبال چه بوده‌ام، و نه می‌توانستم بفهمم صاحب صدای فریاد در
پی چیست؟ هر دو می‌دانستیم که نمی‌دانیم، ولی جرات گفتنش را نداشتیم.
دنبال حقیقت بودیم؟ حقیقت را در چه جستجو کردیم؟ در سرآب؟
دنبال حقیقت بودیم، ولی با واقعیتی تلخ روبرو شدیم.
اصلاحات حقیقتی غیر واقعی بود...
ندانستیم، نتوانستیم...
تمام شد...
تمام.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Thursday, December 16, 2004
گیرم پدر و مادر تو بودند فاضل، از فضل اونا تو را چه حاصل؟
مشکل خیلی از دوستان ما که مشروعیت سیاسی خود را از خانواده‌هایشان می‌گیرند این است که فکر می‌کنند منطق و ساختار حاصل از سال‌ها تجربه و آزمون و خطا از راه ژن به آنها رسیده است.
بدتر آنکه یک فرصت‌طلب ژن‌دوست هم به آنها بچسبد و بخواهد کسب موقعیت کند.
اینجاست که تفریحات آدمی چون من کامل می‌شود و از کمبود سوژه خلاصی پیدا می‌کنم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
دعا خواندن و شکر کردن‌های ما
دیروز یکی از نزدیکان با من تماس گرفت و خبر خوبی داد. مشکلش حل شده بود. من هم از نگرانی در آمدم.
داشتم خدا را شکر می‌کردم که متوجه شدم یکی از شکرگزاری‌هایم اندکی مشکل دارد:
در دل گفته بودم: خدا خیرت بده خدا!


|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Wednesday, December 15, 2004
بد شانسی از نوع با مزه‌اش
جمعه هفته گذشته، با تلفن یکی از مهم‌ترین کاریکاتوریست‌های کانادایی از خواب پریدم. تری موشر دبیر طرح مجله مک‌لینز کانادا داشت به من سفارش طرح می‌داد. این تلفن مثل معجزه صبحگاهی بود.
قرار شد تا دوشنبه طرح‌های اولیه‌ام را برایش بفرستم تا یکی را انتخاب کند، و دوشنبه هم تماس گرفت تا روی یکی از ایده‌ها بحث کند تا موضوع با استانداردهای مجله همخوان باشد.
دیشب طرح خام مرحله بعدی را برایش فرستادم و در جواب نوشت که محشر است! فقط قطع کار را باید اندکی تغییر داد و اینکه زیر امضا هم نام مک‌لینز را بنویسم...
من هم شاد بودم...بالاخره درها باز شده بود..حدود ساعت ده ونیم، تلفن زنگ زد...بایدهمراه همکاران روزنامه‌نگار خارجی به جلسه‌ شورای سردبیران و دبیران روزنامه گلوب اند میل می‌رفتم...یک بازدید آموزشی خوب...تری موشرآن طرف خط بود، مرا با سردبیر مجله مک‌لینز روی تلفن-کنفرانس گذاشت...دست شما درد نکند و از این حرف‌ها، فقط صفحه مورد نظر که قرار بود کاریکاتور در آن چاپ شود با تغییری دردقیقه ۹۰ روبرو شده.... مطلبی خیلی مهم ،و کاریکاتور بی کاریکاتور... پول کار را می‌دهند، ولی مزه کار چاپ شده چیز دیگری است.

احساس بدی داشتم، به جلسه رفتم و به روی خودم نیاوردم که چه حالی هستم.طرح را دست به دست به یکی از دبیران روزنامه که مهمانش بودیم رساندم، کلی خندید.البته بدون صدا! مگر می‌توان در جلسه دبیران سر و صدا کرد؟
بعد از جلسه هم برای نوشیدن چای با برایان گیبل و تونی جنکینز کاریکاتوریست‌های روزنامه به قهوه‌خانه روزنامه رفتیم. احساس خوبی بود که بعد از حالگیری ناخواسته با دو همکار باحال بنشینم و گپ بزنم.

عصر هم برای رفع گرفتگی حال، برای دیدن دوازده یار اوشن به سینمایی ارزان قیمت رفتم( به جای ۱۳ دلار، ۴ دلار پول بلیت دادم!). در مجموع بد نبود...

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Monday, December 13, 2004
برف و تنبلی ویژه
این روزها برف بامزه‌ای می‌بارد، که زود هم آب می‌شود. من هم به همین بهانه کمتر دوچرخه سواری می‌کنم. امروز می‌خواستم یک ساعتی را در هوای نسبتا سرد رکاب بزنم که باز برف گرفت،و امان از تنبلی...
به خاطرپنج میلیمتر برف در خانه ماندم.
تازه دارم می‌فهمم چقدر ما آدم‌ها به خرس‌ها شباهت داریم، که موقع سرما به خواب می‌روند.
یادش بخیر؛ مادرم که می‌خواست صبح‌های زمستانی بیدارم کند تا راهی مدرسه شوم، خرس گنده خطابم می‌کرد... راست می‌گفت‌ها!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
نجات رایانه‌ای
دو هفته‌ای بود که این کامپیوترصاحب مرده ما، پدر مبارکمان را در آورده بود. ازخیل جوانمردان و عیاران، عکاس وبلاگ ساز، سام جوانروح ندای هل من ناصر ینصرنی ما را شنید و نجاتمان داد.
هم شام خوردیم، آنهم چه شامی،و هم سرعت این رایانه که از بس سرویس‌مان نموده بود گایانه عمرمان شده بود، بهبود یافت..
خداوند همه دعاهای سام وطلایه، بانوی مکرمه خانه را برآورده سازاد، و عمری با عزت، به دور از ویروس ، سپای-ور، اد-ور و ... را به آنها ببخشایاد.

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Sunday, December 12, 2004
یک پاسخ ساده
یکی از دوستان اظهار نظرهایی کرده بود که حیفم آمد بی پاسخ بگذارم، در ضمن از اینکه وقت گذاشته‌اند و نظرشان را نگاشته‌اند، صمیمانه سپاسگذارم:

جنابعالی اگه خیلی مرد بودی وای میستادی توی کشور خودت و از عقایدت دفاع میکردی نه اینکه راه به راه هی به این و اون دری وری بگی .می‌دونی رفتار شما ها حالمو از هر چی سیاست و این جور چیزا مثل این شبکه های فارسی زبان اونجا که تا موضوع کم میارن میزنن به بحث سیاسی. راستش وقتی ایران بودی ازت خوشم میومد اما حالا نمیدونم جو سیاسی وافکار شبکه های اونجا روت تاثیرگذاشته یا.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!به هر حال ایشالله موفق باشی ...
ایشان البته در ادامه نظرشان اندکی پس از خواندن چند مطلب عوض شده است و با خط پینگلیش نوشته‌اند ....که جای خوشوقتی است.

جواب: اولا من روزنامه‌نگارم، نه فعال سیاسی.
حاضر نیستم برای دفاع از عقیده‌ام خودم را به کشتن بدهم. زمانی کوتاه به هزینه دفاع از کارهایم نمی‌اندیشیدم، ولی تجارب سال‌های اخیرکه اندکی تلخ‌تر از تلخ بوده، مانع آن است که مانند عاشقی که جانش را برای معشوق می‌دهد عمل کنم.

ثانیا من منتقدم، نه فعال سیاسی: انتقاد می‌کنم پس هستم، چه اشتباه، چه درست، و تا وقتی به من ثابت نشود که نظرم غلط بوده، بر آن اصرار مى ورزم، و اگر به درستی آن شک کنم، می‌گویم که ممکن است خطا کرده باشم.

ثالثا من کاریکاتوریستم، نه فعال سیاسی! دوست دارم چیزها را از زاویه‌ای ببینم که بقیه کمتر دیده‌اند. یا اگر دیده‌اند، کمتر به آن پرداخته‌اند. کاریکاتور به من آموخته که برخورد شوخ‌طبعانه با مسائل، راحت‌تر نقاط ضعف آنها را می‌گشاید، حتی اگر با نگاه کاریکاتوری بنویسم.

رابعا، فعال اجتماعی بوده‌ام، و دیگر نیستم، به انتخابات شوراها هم از این منظر نگریستم و راه اندازی ائتلاف سبز با نگاه زیست محیطی به همین واسطه بود، که پیشبینی‌هایم غلط از آب درآمد.

در مورد شبکه‌های ایرانی خارج از کشور، باید بگویم که حالم از همه‌شان به هم می‌خورد و وقتم را با آنها تلف نمی‌کنم. منطقی را که در شبکه‌های حرفه‌ای خبری شاهدم و دوست دارم، مانع تماشای شبکه‌های بی منطق فارسی زبان می‌شود.

در مورد علت اقامت موقتم در کانادا،مدارک پزشکی‌ام را روی سایت نخواهم گذاشت!
زیاده عرضی نیست
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
و امّا در جلسه چه گذشت و من چه کرمی ریختم
در جلسه تحلیل درخواست رفراندوم که در دانشگاه تورنتو برگزار شد، طبق معمول بدذاتی ویژه من چند نفری را آزرد.
فکر هم نکنید که قصد آزار کسی را هم نداشتم!نه! به هیچ وجه!
در ابتدای صحبت هم که باید خودم را معرفی می‌کردم، گفتم:نيک آهنگ کوثر هستم، خرابکار! و به قصد نقد این ماجرا اینجا صحبت می‌کنم و دلایل شخصی‌ام را برای امضا نکردن بیانیه خواهم گفت.‌

در باب دلایل شخصی‌ام برای امضا نکردن بیانیه سایت ۶۰ میلیون نفری که فقط بیست‌ویک هزار امضا دارد(که تعداد بسیاری از این امضا‌ها هم جعلی است) توضیح دادم که کسی از گروه اولیه تهیه کننده بیانیه از نظر من مشروعیت نداشته که بخواهم‌ به‌این‌واسطه جلب آن شوم.‌ از جمله مهر انگیز کار !
علتش را هم قبلا برایتان نوشته بودم.
تنها اشکال کار این بود که هم دخترش آنجا نشسته بود و هم دو سه نفر فمینیست افراطی در جمع حاضر بودند!
گفتند حق نداری بگویی که از فمینیست‌ها بدت می‌آید!
من هم گفتم که: من که نگفتم از زن‌ها بدم می‌آید که، من به خانم‌ها خیلی هم علاقه دارم! از فمینیست‌ها خوشم نمی‌آید! در ضمن، در بحث دموکراتیک بهتر است بگویید که فلانی! بهتر است نظرت را در مورد فمینیست‌ها نگویی، نه آنکه به من دستور دهید که خفه شوم یا محروم از اظهار نظر!

ما ایرانی‌های دموکرات، ظاهرا دموکراسی سرمان نمى‌شود، و کسی که راحت عقایدش را بیان می‌کند را خفه می‌کنیم !
البته اذیت‌های دیگری هم کردم که اندک اندک خواهم نوشت.

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin