یادداشت‌های نیک‌آ‌هنگ
نگاه نیک‌آهنگ کوثر به گذشته، حال وآینده
Friday, June 30, 2006
آخ از نديدن فوتبال
اشکم درآمد! دو بازی عالی فوتبال را به خاطر رفتن به خانه جديد از دست بدهی! فقط وقتی شنيدم آرژانتين در ضربات پنالتی باخته، ماندم عجب بازی سختی بوده که به ضربات پنالتی رسيده! الان نشستم از روی سايت فيفا گل​ها و آن دو پنالتی که ينس لمان گرفته را نگاه کردم. بابا ايول!

ايتاليا که از اول معلوم بود اين بازی را می​برد.

حالا بازی​های فردا ديدن دارد، بخصوص بين انگليس و پرتغال. ببينيم فيل بزرگ چکار می​کند؟ از آن طرف اريکسون با اسلحه فيل​-کش وارد معرکه می​شود يا نه؟ چحار سال پيش اسکولاری تيم اريکسون را برد، الان نوبت انتقام است!

آخ از بازی فرانسه و برزيل! چون بشدت دلم می​خواهد يک تيم اروپايی جام جهانی امسال را ببرد، اميدوارم از سر خطا يا اشتباه، بلايی سر برزيل بيايد...مثلا روبرتو کارولس اشتباهی يک ضربه کاشته را به تيم خودش بزند، يا رونالدينيو اشتباهی از آن شيرين​کاری​هايش را در درون دروازه برزيل بکند و ...ولی حيف، از اين اتفاقات نخواهد افتاد! کاش امسال زيدان مدالی چيزی می برد طفلکی...
الان هم در کافی​نت نشسته​ام و می​بلاگم...

عزت زياد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
«هوموفوب»!! - علی مصلح
لطفا سری به ایران بزنید و ببینید در جامعه چه خبر است. بخصوص مدارس راهنمایی و دبیرستان‌های دخترانه نمونه‌های خوبی هستند. همجنس‌خواهی ایرانی از جنس اتفاق‌هایی است که در این‌جور جاها می‌افتد. دختری که تازه به سن بلوغ رسیده و به خاطر تربیت سنتی، هیچ اطلاعی از خودش و جنس مخالفش ندارد، از «تخلیه جنسی» چه می‌فهمد؟
در جامعه‌ای که همخانه شدن زن و مرد هزار جاسوس و کارآگاه دارد و در عوض دو زن یا دو مرد می‌توانند مدت‌ها با هم زندگی کنند و کسی هم کاری به کارشان نداشته باشد، صحبت از انتخاب آگاهانه همجنس‌خواهی مضحک است.

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
جوابيه به نقطه ته خط - کوچه به کوچه
آقای عزیز اگر نقطه شما ته خطتان است به خودتان مربوط است ، جلو و عقب بنده هم به خودم! این حریم شخصی ما است. آنقدر تاریکی چشمانتان را گرفته که متوجه نمی شوید مگر ما از شما در مورد نوع سکستان با همسرتان در رختخواب چیزی گفته ایم!؟ زمانیکه یک نویسنده! از واژه گی تصویر مقعد در ذهن و کلامش جاری می شود چه انتظاری از مردمی که روزنامه و مجله ای را ورق می زنند که این نویسندگان کلماتش را تزیین میکنند! لطف بفرمایید به این جامعه افسرده و پریشان گی ها یاد بدهید چگونه می توان برادر یا فرزندانتان را به گی تبدیل نمود!!! آخر این بدبختها عاشق این دگرجنسگراها که می شوند از این کارها بلد نیستند ، به ناچار می بینند مسیر زندگی آنها فرق میکند در خودشان می ریزند و خودشان را تباه می کنند!

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
در باب مهاجرت-۴
هر کسی نگاه خودش را به دنيای اطراف دارد و نمی​توان انتظار داشت ديدگاه همه يکسان باشد. تجربه کوتاه من در اينجا به من آموخته که نبايد آدم​های مختلف را بابت علت مهاجرت مورد قضاوت قرار داد. هر کسی حقی دارد، و خيلی​ها دوست داشته​اند در اين سر دنيا هويتی جديد بيابند، حتی اگر مورد پسند نزديکانشان نباشد!

اگر کسی در ايران به هر دليلی در رنج است، و يا فکر می​کند در خارج از کشور به سعادت دست می​يابد، به خود حق مهاجرت داده است. فکر نمی​کنم کسی مطمئن باشد که در اين طرف دنيا وضعش خراب​تر می​شود و هر چه دارد و ندارد را ول کند و به اينجا بيايد.

اينجا نکته مطلقی نديده​ام، انگار تنها چيز مطلق، نسبی بودن است!
تبعيض در انواع مختلف و رنگ​های متفاوت و طعم​های جورواجور ديده می​شود. اولين کشف من در برخورد با خودم، اين بود که ما ايراني​ها چقدر اهل تبعيض نژادی و برتری جويی قومی هستيم! باور نکردنی است! لطفا احساس​تان را از نشستن کنار يک چيني، کاناديی سفيد پوست، يک زن جامائيکايي، يک هندی با بوی کاري، و ...بنويسيد! آيا همه آنها در نگاه شما برابرند؟ در روزهايی که در مغازه کار می​کردم، می​دانستم بر مبنای تفاوت​های نژادي، چگونه بايد با مشتری​های مختلف تا کنم! هندی​ها اهل چانه زدن و تخفيف گرفتن بودند، چينی​ها حتی روی يک سنت هم حساب می​کردند، بعضی از مشتريان يهودی رسيد را دو سه بار چک می​کردند...دو تا از مشتريان آلمانی بشدت اهل حرف زدن بودند و بايد پا به پای​شان حرف می​زدي، کانادايی​های سفیدپوست هم انواع مختلفی داشتند!

تا زمانی که توانستم با همه با اعتدال رفتار کنم، مدتی طول کشيد! عيب از آنها نبود!

يکی از مسائل دردناک در مورد بسياری از مهاجران ساکن کانادا، اين است که هر قومي، در کنار خوبی​هايش، بدی​هايش را هم به اينجا می​آورد. از جمله ما ایرانی​ها!

يکی از دوستانم که روزنامه​نگاری در تبعيد است، تعريف می​کرد که ماموران اداره مهاجرت و بعضی وکلا (وکيل مهاجرت) نسبت به چند گروه بدبين هستند. چرا؟ به خاطر دروغ​حای شاخدار!به عنوان مثال، خانمی ۴۰ ساله ادعا کرده بود که در ماجرای کوی دانشگاه مورد ضرب و شتم ماموران قرار گرفته، و خود را نماينده نهضت دانشجويی معرفی کرده بود. می​خواست هه اين وسيله از کانادا تقاضای پناهندگی سياسی کند. يا يک حاجی بازاری و خانواده​اش تا وارد فرودگاه شده بودند، بدون آنکه اندکی زبان بلد باشند، آسمان و ريسمان به هم بافته بودند تا سريع پناهنده شوند.

پیارسال دختری ۲۱ ساله را ديدم که مدعی بود در ماجرای کوی دانشگاه جزو فعالان نهضت دانشجويی بوده و جانش در ايران در معرض خطر است. وقتی گفتم ماجرای کوی مال ۵ سال پيش است و آن موقع دبيرستانی بوده، گفت:"مگر کانادايی​ها می​فهمند؟".

بامزه​ترین مثال هم مربوط به کسانی است که از کانادا رقاضای پناهندگی کرده​اند و بعد از گرفتن پاسپورت کانادایی، با گذرنامه ایرانی به وطن سفر کرده​اند!
از کسانی که ادعا کرده​اند همجنس​گرا هستند و بعد کاشف به عمل آمده که زن و بچه دار​ند هم بايد گفت!

به همین دلیل اگر یک ایرانی به کانادا بیاید و واقعا مشکلی داشته باشد، مقامات کانادایی کمتر به او اعتماد می​کنند!

ادامه دارد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
اشارات و تنبیهات آخر ماه جون
اينجانب آسد نيک​آهنگ کوثر، برای بار هزار و شونصدم، عرض می​کنم که روشنفکر نبوده، نيستم و نخواهم بود. لا اقل با تعريف رايج روشنفکری ايرانی!

در باب مسائل اخیر، عرض می​کنم که معتقد به تعامل و مدارا با کسانی هستم که روش زندگی​شان مثل من نیست. به عنوان مثال، اگر در ایران هم بودم، و می​دانستم همسایه​ام همجنس​خواه یا همجنس​گراست، تا وقتی آزارش متوجه کسی نشده باشد، از تمامی حقوقش دفاع می​کردم. اگر همکاری داشتم که همجنس​گرا بود(که داشتم) تمام تلاشم را برای حفظ او در مجموعه کاری بدون اینکه کسی مزاحم فعالیتش بشود می​کردم(که کردم).

اما این دلیل نمی​شود که از اظهار نظر آزاد در باره مساله​ای که مورد بحث است کوتاه بیایم! من قصد ندارم کسی را تشویق به این کار کنم یا بازدارم! مساله من با کسانی است که می​خواهند آنرا به نحوی جا بیاندازند و توجیه کنند. تا وقتی فرم و محتوای بیانشان دچار نقاط ضعف فراوانی است، سعی خواهم کرد با روش خودم دوستان را بنوازم.

از طرف دیگر به طرفین بحث هم لینک خواهم داد.

مساله​ای که برای من وجود دارد این است که آیا طرفداران این مقوله، و یا فمینیست​های نسبتا افراطی و ...با این روش می​توانند ذهن عقب​مانده من و امثال من را به مسیری درست ببرند؟

اگر مبنای فمینیسم برابری حقوق زن و مرد باشد، نه تنها غمی نیست، که در مقابل چنین حقی سر خم می​کنم، آنهم با عنایت به تفاوت​های زن و مرد.

در موارد متعددی دیده​ام که بعضی از فمینیست​ها در راه دفاع از حقوق زنان، آن ط​رف بام افتاده​اند عملا ضد مرد شده​اند. اگر قصدشان در عمل ایجاد همدلی و همراهی است، که دارند اختلاف​ها را زیاد می​کنند. اگر احقاق حق است، که هزینه را بالا برده​اند. نمی​گویم سکوت چاره است. هرگز! بلکه فکر می​کنم راه را دارند به خطا می​روند.

برخلاف خیلی​ها معتقدم که ما مردها به زنان خیلی ظلم کرده​ایم، ولی آیا انتخاب روش​های اینچنینی بوسیله بعضی فمینیست​ها، ظلم مضاعف زنان به خودشان نیست؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
يک فيلم باحال که دوباره ديدم
Deuce Bigalow: European Gigolo

اين فيلم بشدت ابلهانه ولی بامزه است. داستان يک بدکار(خودفروش مذکر) است که کارش به آمستردام می​کشد. البته مدتی است کارهای بدبد را کنار گذاشته، ولی ...

اين نوع "بدکار"ها برای سکس پول خرج نمی​کنند، و بانوان محترم خرجشان را می​دهند. خلاصه طرف به آمستردام می​رود که قرار است برترين ژيگولو(همان خودفروش مذکر) انتخاب شود...

اگر توانستيد حتما ببينيدش!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Thursday, June 29, 2006
پایان اسباب‌کشی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin |
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
اسباب کشی
راستش را بخواهید از بعد از ظهر تا حالا مشغول جابجایی وسایل هستیم به خانه جدید. جان از ماتحت مبارک ما در آمده از خستگی!

الان هم چند دقیقه‌ای نشسته‌ام پشت کامپیوتر و می‌بلاگم، در ضمن سر کار هم نرفته‌ام تا بتوانم فردا با خیال راحت خرده ریزها را ببرم خانه جدید.

احتمالا تا چند روز به اینترنت دسترسی مستقیم نخواهم داشت و از دست راحت خواهید بود!

در ضمن لطفا این قدر به فمینیست‌های اونجوری!!! گیر ندهید، گناه دارند. مساله دسته خر لرزان و بلند و قطور هم مساله خودشان است، به شما چه؟

در مورد تخ‌خ‌خ‌خ‌خ‌لی‌ی‌ی‌ی‌ی‌‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه یادم آمد به آگهی‌های دیواری تخلیه چاه فاضلاب...تخلیه چاه، ۵۵۵
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Wednesday, June 28, 2006
در باب مهاجرت-۳
برای خيلی​ها، آمدن به خارج و امکان زندگی کردن در فضای فرنگ، همه آمال و آرزوی​شان است. به هر قيمت ممکن می​آيند و بعضا تلاش زيادی برای پاک کردن هويت خويش می​کنند. بارها با کسانی روبرو شده​ام که فقط از روی اجبار و ادبار خود را ايرانی خوانده​اند.

می​پذيرم که اختيار بيشتر در حوزه​های شخصی و عمومی عامل مهمی برای بسياری از کسانی است که ماندن در اينجا را بر اقامت دائم در وطن ارجح دانسته​اند. ولی هميشه خودم را يک ماهی آب شور می​بينم که در درياچه بزرگ آب​شيرين حبس شده. طبيعت من با اينجا نمی​خواند! اشتباه نکنيد! من از بسياری از امکانات اينجا سود می​برم، ولی اصالتا ايرانی هستم.

سه سال است که دلم برای دود و بوی گازوئيل اول صبح تهران تنگ شده. سه سال است هر شب و هر روز خواب کوچه پس کوچه​های تهران و شيراز و بم و فسا و ممسنی و ... را می​بينم. از آن طرف، سه سال است خواب بازجويی رهايم نمی​کند. بارها از ضربان بالای قلب از خواب پريده​ام و "ايندرال" لعنتی هم آرامش نمی​کند. سه سال است خواب دست​نوشته​های پيرمرد بازجويی شده را می​بينم که مجبورش کرده​اند عليه من و سيناو بقيه اعتراف کند.

من اسم اين آمدن را هرگز مهاجرت نمی​دانم. تبعيدی است از سر ناچاری. ولی اگر بخواهی تا ابد ننه من غريبم بازی در بياوری و آه و ناله کنی که نمی​شود! بايد بسازي، وگرنه می​سوزی!

اينجا مشکل اصلی روزهای اول تو اطمينان بی​دليل به هر کسی است که پای حرفت می​نشيند. و اگر مثل من اهل حرافی باشي، سفره دلت را باز می​کنی. وای به روزگارت! بعدها وقتی از زبان ديگران همان حرف​ها را با صدها تغيير به گوشت می​رسانند، پشتت يخ می​زند. اينجاست که اعتمادت به بسياری از دوستان کم می​شود.

در اينجا کسانی بوده​اند که با نهايت مهربانی کمکت کرده​اند و يارت بوده​​اند. کسانی که کوچک​ترين ادعايی ندارند، و تا ابد ممنون آنها خواهی بود. کسانی هم هستند که دستشان رسيده کمکت کنند، ولی زورشان آمده.

بهترين خاطراتم از کسانی است که تحمل دوری و غريبی را برايم راحت​تر کرده​اند، و بدترينش هم از شماتت کنندگان ابلهی است که فقط نمک بر زخمت پاشيده​اند.

ادامه دارد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Tuesday, June 27, 2006
تيم کچل​ها برد
آقا من بشدت حال کردم از اين بازی فرانسه و اسپانيا، گرچه حس می​کنم فرانسه در يک چهارم نهايی حذف خواهد شد. بازی و تاکتيک​ اسپانيا قشنگ بود، ولی فرانسوی​ها باهوش​تر بودند. انگار اسپانيا مثل هميشه در دور اول برای رقبای کم سن و سال هارت و پورت می​کند، ولی وقتی به زمين سخت می​رسد(می​شاشد)، کارش زار است!

فرانسوی​ها هرچه باشند، نسبتا کچل هستند! دقت کرده​اید چند نفرشان یا اصلا مو ندارند یا از ته سرشان را تراشیده​اند؟ در عین حال خدا را شکر که این مملکت زمانی مهاجر پذیر بوده، وگرنه از کجا این همه بازیکن درست و حسابی جمع و جور می​کرد؟

در ضمن حال کرديد زيدان بالاخره گل زد؟ دود از کنده بر می​خيزد!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin |
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
فرانسه و اسپانيا
من بازی اسپانيا را دوست دارم، ولی طرفدار زيدان کند هستم!
عجب بازی باحالی خواهد بود...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
اين مطلب را حتما بخوانيد
چون بسياری از شما در ايران به "روزآنلاين" دسترسی نداريد، اصل مطلب را اينجا گذاشته​ام.



يوسف خراساني

۶ تیر ۱۳۸۵

تابستان که مي‌رسد، روبروي سفارت کانادا در تهران هم شلوغ مي‌شود. هر روز صبح روبروي سفارت صفي طولاني تشکيل مي‌شود از افرادي که به هر دليلي تصميم گرفته‌اند به کانادا بروند. در اين ميان دانشجويان زيادي را هم مي‌توان ديد که به قصد ادامه تحصيل در يکي از دانشگاه‌هاي کانادا براي گرفتن ويزا آمده‌اند. اما به نظر مي‌رسد امسال با سال‌هاي گذشته تفاوت زيادي دارد. امسال، سفارت کانادا بسيار سخت‌گيرانه عمل مي‌کند و بر خلاف سال‌هاي گذشته به تقاضاي ويزاي بسياري از افراد جواب منفي مي دهد.

اين روزها سومين سالگرد مرگ زهرا کاظمي، خبرنگار ايراني- کانادايي است. و شايد بتوان گفت اين روزها سومين سالگرد تيره‌ شدن روابط ايران و کانادا نيز هست. اگر تا قبل از آن اين دو کشور روابط نسبتا دوستانه‌اي با همديگر داشتند و در سطح وزيران کابينه ديدار مي‌کردند، اکنون روابط به پايين‌ترين سطح ممکن رسيده است. ايران مدتي طولاني است که ديگر در اتاوا به جاي سفير، کاردار اول دارد. لحن گفت‌ و گوي مسوولان سياست خارجي دو طرف نيز بسيار تند و تيز شده، تا جايي که به تازگي مک‌کي وزير امور خارجه‌ کانادا خواستار بازداشت سعيد مرتضوي، دادستان تهران، در آلمان شده است. متکي وزير امور خارجه‌ ايران هم به کنايه کانادا را کشوري که گويا هنوز تحت استعمار انگلستان است، خطاب کرد.

براي عده‌اي از مردم دو کشور تنزل روابط ايران و کانادا بسيار بيش از آن چيزي است که اين روزها در رسانه‌ها مي‌بينيم و مي‌شنويم. بر خلاف اين ادعاي هميشگي که روابط دولت‌ها جدا از روابط ملت‌هاست، آسيب‌پذير اصلي هميشه مردم هستند. در دو سال گذشته، سفارت کانادا سياست خود را در زمينه‌ صدور ويزا تغيير داده است. براي نمونه ديگر به همسران کساني که از دانشگاه‌هاي کانادا پذيرش تحصيلي دارند ويزا داده نمي شود. امري که در گذشته هرگز سابقه نداشته است. بدين ترتيب يک زوج که تنها يکي از آنها پذيرش دانشگاه‌هاي کانادا را دارد يا بايد به کلي از سفر به کانادا منصرف شوند يا سال‌ها دوري از همديگر را تحمل کنند. مورد ديگري که به تازگي فراوان اتفاق مي‌افتد، رد تقاضاي ويزاي والدين دانشجويان ايراني ساکن کاناداست. در حالي که سال‌هاي گذشته سفارت کانادا به مادران و پدران دانشجويان براي ديدار فرزندانشان در کانادا ويزاي توريتي ۶ ماهه مي‌داد، مدتي است که به همه‌ اين تقاضاها جواب رد مي‌دهد. گفته مي شود که در سطح سياسي نيز به هيچ‌يک از مقامات ايراني که سمت مديرکل يا بالاتر داشته باشند، ويزاي کانادا داده نمي‌شود.

آن سوي ماجرا نيز اوضاع بهتر نيت. گويا سفارت ايران در اتاوا نيز چند ماهي است براي کانادايي ها ويزاي ايران صادر نمي کند. دولت ايران حتي از سفر يک استاد کانادايي براي سخنراني در دانشگاه‌هاي ايران نيز استقبال چنداني نکرد. اين چنين است که ادعاي دولت کانادا در اين باره که دولت ايران حتي براي صدور ويزاي کارمندان سفارت کانادا در ايران نيز سخت گيري مي کند، چندان غيرقابل باور نيست. موضوعي که به نوبه خود، بهانه‌ دولت کانادا براي کاهش صدور ويزا به ايرانيان شده است.

در حالي که هر روز دانشجويان ايراني بيشتري با مشکلات ادامه تحصيل در کانادا روبرو مي‌شوند، عده‌اي از آنها به فکر افتاده‌اند به صورتي منسجم و گروهي در صدد حل اين مساله برآيند. بسياري از دانشجويان ايراني ساکن کانادا که اکنون از همسرانشان به دور افتاده‌اند، به دنبال ديدار با نمايندگان پارلمان کانادا هستند. همچنين، گروهي در ديدار با مسوولين دانشگاه‌هايشان از آنها مي‌خواهند تا تاثير منفي چنين سياستي را به دولت خود انعکاس دهند. انجمن‌هاي دانشجويان ايراني در دانشگاه‌هاي کانادا نيز براي کمک به اعضاي خود به نامه‌نگاري به مسوولان دولت کانادا روي آورده اند. آن هم در شرايطي که مشارکت ايرانيان در جامعه‌ علمي کانادا آن اندازه است که چندي پيش در تورنتو برنامه‌اي با حضور ده‌ها استاد ايراني‌تبار دانشگاه‌هاي کانادا و مقامات مسوول دولت کانادا از جمله شهردار تورنتو و چند تن از نمايندگان پارلمان انتاريو برگزار شد. بنا به تحقيقي که از سوي انجمن دانشجويان ايراني دانشگاه رايرسون شده است، هم اکنون بيش از ۲۵۰ استاد رسمي ايراني‌تبار در دانشگاه‌هاي کانادا به تدريس مشغولند. شايد از همين روست که معاون پارلماني نخست‌وزير کانادا در گفت ‌و گو با روزنامه‌ الکترونيکي روز خبر رد تقاضاي ويزاي بسياري از ايرانيان توسط سفارت کانادا را خبر ناراحت‌کننده‌اي مي‌خواند و قول بررسي موضوع را مي‌دهد.

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
سوال فنی: خاتون حکایت معروف "کدو" خر فمينيست، خر لزبین و ...بود یا نه؟
مولانا جلال​الدين در باب يکی از پيشروان گشاده​فکر و گشاده ... داستان معروفی دارد. اين اولين رقابت"خر فمينيستی" و "خر لزبينی" ثبت شده در ادبيات ماست! اين داستان جذاب را در دفتر پنجم مثنوی معنوی می​توانيد مطالعه بفرماييد:" داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند..."

سوال اين است که در نبود امکانات و تکنولوژي، فمينيست​های افراطی و لزبين​های پيشرو، در نقش خاتون ظاهر می​شوند و "خر فمينيست" می​شوند، يا اين مساله ربطی به فن​آوري، مطالعات انتروپولوژيکی و غيره ندارد...

در هر حال، خاتون​های عزيز "فرنگ رفته فاکولته" بايد شماره عينک​شان را عوض کنند و کدو را هم ببينند!

البته مطمئنا دچار تنگ​نای حيرت بودن هم نيستند...احتمالا در "گشاد​نای" حيرتند از نخوت الباقی!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
قربان حواس جمع
امروز صبح که رسیدم خانه، هرچه کليد انداختم، در باز نشد!

آمدم زنگ بزنم به نگهبانی که بپرسم ماجرا چيست، تازه فهميدم يک طبقه پايين​تر هستم! به اين می​گويند حواس جمع!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
در باب مهاجرت-۲
گشتن در خيابان​های شمال تورنتو و ديدن سرگردانی آدم​ها برايم دردآور بود. می​شد فهميد طرف در ايران وضعش خوب بوده و اينجا دارد با سيلی صورتش را سرخ نگه می​دارد. می​توانستی در کنار مجتمع​های پر از ايرانی راه بروی و قيافه دردناک بعضي از ايرانی​ها را ببينی...شده بود جزيره سرگردانی.

از يکی از دوستانم پرسيده بودم که شرايط زندگی در اينجا چگونه است، و برايم نوشته بود که بايد درآمدی داشته باشی تا بخواهی زندگی کنی. اينجا کسی تحويلت نمی​گيرد، و ملاک بعد از چند سال ميزان قسط خانه​ات است و ماشينی که سوار می​شوی و ميزان اعتبار بانکی​ات و ....

دوستان ديگرم هم برای خودشان معيارهای ديگری داشتند، ولی در مجموع می​شد فهميد که زندگی در اينجا با تهران خيلی متفاوت است.
به مجرد بازگشت به تهران، احضار شدم و چند روزی هم مهمان بخش مراقبت​های ويژه بيمارستان مجاور دادگاه مطبوعات بودم! با اين حال خوشحالی​ام از بودن در ايران را نمی​توانستم پنهان کنم.

البته به اين هم فکر کردم که اگر روزی روزگاری بخواهم از ايران بروم، برای مدتی کوتاه خواهد بود و مثلا هر سال ۶ ماه در ايران خواهم بود و ۶ ماه خارج از کشور. بدم نمی​آمد که برای خودم کار و باری اين طرف آب دست و پا کنم ولی در عين هال همان کار مطبوعاتی خودم را در ايران داشته باشم.

با وجود اين تمايل، درخواستی برای مهاجرت نکردم. شايد به خاطر غرور يا يک​دندگي، چون معتقد بودم زمانی برای کار به خارج می​روم که کارم ارزشش را داشته و برای همکاری حرفه​ای دعوتم کرده​اند.

زمستان سال ۸۱ به تفکرات ايده​ال​گرايانه ابلهانه شورای شهر گذشت و بعد از آشنايی با حقيقت، و روبرو شدن با واقعيت​های تلخ دوران سين-جيم، ماجرای تهديد و ليست سياه پيش آمد. نمی​دانستم جدی​اش بگيرم يا نه، ولی وقتی يکی از برادران اندرونی پيغام داد که فعلا بهترين کار دور بودن است، موقتا دور شدم.

برای کسانی که از شرايط پرفشار خارج می​شوند، يک توهم اوليه بوجود می​آيد که تمام بدبختی​ها به پايان رسيده، ولی راستش فهميدم که تازه اول بدبختی است. توهم، افسردگي، نا​اميدي، تمايل به تخريب خود، فراموشي و ... و بعد هم مشتری روانکاو شدن.

حالا کسی که آماده مهاجرت نباشد و از بخت خوب یا بد، در سرزمین سرد و نسبتا بی​احساس کانادا مقیم شده...کنار آمدن با محیط یک چیز است و با هموطنان نسبتا عزیزی که می​خواهند به هر سازشان برقصی، چیز دیگر.

موقعیت تلخی بود. من که دو سال پیش از آن با نگاهی انتقادی و نسبتا منفی به مهاجران ایرانی فکر می​کردم، کسانی که اغلب از روی اختیار آمده بودند، حالا خودم جبرا و قهرا مهاجر بودم.ادامه دارد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Size Matters-فرنگوپولیس

نکته: پس بگو چرا بعضی از عليا مخدره​ها دوست دارند شوهرشان اندکی!!! خر باشد!ماشالا تحمل!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Monday, June 26, 2006
خوردن کوکو سبزی با سی​بی​سی و سيبستان!
جای شما خالي، امروز ظهر با رفقا رفتيم يک رستوران جمع و جور جديد در خيابان سپاداينا و خوراک ايرونی خورديم. آی چسبيد! مدت​ها بود کوکو سبزی نخورده بودم، و گرچه داغ نبود، ولی کاچی بعض هيچی! سالاد الويه​اش طعم سالاد الويه سر چهار راه پارک​وی را داشت....چی بود اسمش؟ همون ساندويچ فروشی قديمي بالاتر از چهار راه...

حالا من جلوی خودمو گرفتم و پلو نخوردم تا بتونم بعد از ظهر کاريکاتورمو بکشم...(نکته: با شکم زیادی سير نمی​توان کاريکاتور کشيد!)

بگذريم ...جای شما خالی... هم خوراک باحال بخوري، هم پای صحبت سی​بی​سی و سيبستان بنشينی...

اضافه: اسمش يکتا بود! دم M گرم! ياد اون باميه​هاش هم بخير.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
در باب مهاجرت-۱
اين روزها بعضی از بلاگرها به موضوع مهاجرت پرداخته​اند و من هم حسابی قلقلک شده​ام! ما هم بازی!

من در خانه​ای رشد کرده​ام که نگاهی مثبت به مهاجرت نداشته است. دلايل مختلفی دارد. از عشق به ميهن گرفته تا هزار و يک استدلال قابل قبول و غير قابل قبول. شايد اگر نگاه پدرم بر زندگی من حاکم بود، ماندن ته سياه​چال را باشرف​تر از کارگری در فرنگ می​دانستم.

سال ۱۳۵۵ که از ولايات متحده به ايران بازگشتيم، اميدوار بودم باز هم بتوانيم به ينگه دنيا برويم. جايی که لازم نبود به نفر مقابلت بگويی"شما". لازم نباشد ملت را "خان" يا "خانم" يا ... خطاب کنی. می​توانی راحت​تر حرف دلت را بزنی و خجل نباشي.

پدرم برای اينکه فارسی​ام بهتر شود، مجبورم می​کرد از روی گلستان و بوستان بنويسم و بلند بلند برايش بخوانم. قصايد فارسی سعدی از بر کنم...

راستش از اينکه سعدی شجاع​تر از حافظ بود و رنج سفر بر خود هموار کرد، حسابی حال می​کردم. البته او بی​وطن نبود و آخر سر شيرازی از آب در آمد! مدح امير انکيانو گفتن از کار گل کردن در ولايت شام که بهتر بود!

پنج سال پيش در ۲۶ ماه جون، به مدت دو هفته به کانادا آمدم. مهمان کنفرانس مشترک کاريکاتوريست​های مطبوعاتی کانادايی و آمريکا بودم . دلم می​خواست در همان دو هفته ببينم آيا نگاه منفی​ام به مهاجرت متعلق به خودم است يا رسوبی است از دوران اقامت در خانه پدری؟

تا دلتان بخواهد در همان دو هفته به اين طرف و آن طرف سر زدم. ايرانيان مختلف را ديدم، آدم​های موفق و ناموفق. دوستان قديم.
حس کردم اينجا يک جوری است. ملت آنقدر درگير زندگی و تامين مخارج و "ليز" و "مورگج" و "کرديت" و ... هستند که ديگر آن صفای قديم در آنها نيست. وقتی به کافه می​روي، ديگر نوبتی حساب نمی​کنند و اغلب بايد دنگ خودت را بدهي...بعضی​ها روی حتی چند سنت هم حساب می​کنند و ...

چند نفری به من فشار آوردند که بمانم. راستش با خيال راحت گفتم نه. کاری پيدا شد در شهری دور و کسی قول داد که سريع برايم اجازه کار می​گيرد و ...گفتم نه! بايد قيافه مادربزرگم را می​ديديد که چقدر با نوه يک دنده​اش بحث کرد...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin |
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
جلسه سران قوا
persiangig
blogger
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
پايان مراسم قوم لوط; کند همجنس باهمجنس بازی
ديشب که سر کار می​رفتم، می​ديدم تک و توکی از همجنس​خواهان( یا همان همجنس گرايان، همجنس​بازان سابق) کنار خیابان مست و لايعقل دارند بلند بلند برای همديگر از شهرهايشان تعريف می​کنند.مثل اينکه خيلی از برادران گي، و خواهران لزبين از شهرهای اطراف برای مراسم آخر ماه جون به اينجا می​آيند...

سه سال پیش که به کانادا آمدم، یکی گفت که ظاهرا بعضی از گی​های مسلمان انجمنی دارند برای خودشان، حالا اسمش انجمن اسلامی است یا هر چیز دیگر، من بی​خبرم! البته در بعضی مناطق اسلامی شاهد بازی و ... رواج داشته و دارد، و در شهرهای مذهبی خاصی هم بعضی به ظاهر متدینین خوش معامله، شریک مال مردم محسوب می​شوند، منتهی چون همه چیز در زیر لحاف انجام می​شود، خبری از کارناوال و راهپیمایی مثل تورنتو و لندن و ... نیست.

به هر حال، چه من نوعی از این پدیده بدم بیاید و نیاید، وجود داشته، دارد و خواهد داشت. در طول تاریخ بسیاری از سیاست​مداران، فلاسفه، حکما و ... ماتحت تاثیر بودند و البته ملتی را "آلت" دست خود قرار داده اند! از اسکندر مقدونی گرفته تا.... کسانی که برای عمل بخش پسین به لندن مسافرت کرده​اند و خواهند کرد!

فکر می​کنم بهترین چاره برای آدم​هایی با نگاه من، مدارا با این واقعیت است. همین
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
غر...غر...غر...
از ساعت ۱۰:۴۵ شب تا اين لحظه که ۶:۱۱ صبح است هنوز فرصت استراحت نداشته​ام. الان هم فرستادن يک خبر دچار تاخير شده که توانستم اين دو خط را بنويسم!!!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Sunday, June 25, 2006
پرونده مادرزادی
persiangig
blogger
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Drag
The clothing characteristic of one sex when worn by a member of the opposite sex
بعضی از مردم با اين آقايان نسبتا محترمه عکس يادگاری می​انداختند
يک آقای سابق سياه​پوست
اين آقای سابق با آهنگ اوانسنس می​رقصيد و لب​تکانی می​کرد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
چرا يک روز ننوشتم
ديشب غم چنان مرا گرفته بود که شادی را فراموش کرده بودم. ظهر با کمال رفتيم دوچرخه​سواری و اندکی حالم بهتر شد. تماشای فوتبال هم کمک بزرگی بود.

عصر هم همراه دوستان به تماشای قوم لوط پرداختيم و خدا را شکر کرديم از بابت هم​قوم نبودن با اين عزيزان! همين همسايگی مسالمت​آميز، ما را بس. در میان ایشان آدم​های نازنینی هست که روحی بس بزرگ و شاعرانه دارند، بسیار مهربانند، و اصلا مطابق استریوتایپ​ها نیستند. همینکه کسی آدم باشد، کافی است، اشکال کار این است که در میان گی​های ایرانی که می​شناسم، آدم ندیده​ام! علی​الخصوص از نوع ملون زیر ۳۳ پل...

در عين حال با مشاهده بخش عمده​ای از لزبين​ها و البته فمينيست​های عزيز تورنتو، می​توانستيم به اين نتيجه نسبتا آماری برسيم که چرا دختران زيبا کمتر همراه ايشان می​شوند. اصولا از نظر ظاهرشناسولوژيکی کاريکاتوری! ما در ميان لزبين​های موجود کسی را که صاحب اندام، و قيافه مناسبی باشد، نيافتيم( این شد خودش استریوتایپ که!!!).

همينکه عقده​های ضد فمينيستی ما اندکی رفع شد، حال خراب ديشبمان هم مرتفع گشت!

الان هم با فريد سی​بی​سی و دوستی بس عزيز دو ساعتی گپيديم! و بنده به خانه آمده​ام که کپيدن آغاز کنم.
یکشنبه هم کم خواهم نوشت.

انشالله دوشنبه در خدمت خواهیم بود.

عزت زیاد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
بازنشستگی غیرممکن
blogger
persiangig
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Saturday, June 24, 2006
...که مپرس
امشب بعد از دیدن یک فیلم، از درون سالن تا خانه و همین الان که می‌نویسم، گریستم و می‌گریم....

...که مپرس
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Friday, June 23, 2006
خاطرات بهزاد افشاری از ستاد هاشمی
اين بهزاد افشاري، بالاخره وبلاگ​نويس شد! چيزی که حال می​دهد خواندن خاطراتش از همکاری با ستاد هاشمی است+ + + .

پارسال من بدجنس هی به او غر می زدم که "بابا ول کن ستاد هاشمی رو! قمار نکن..." و خوشبختانه او کار خودش را کرد! چرا خوشبختانه؟ چون اگر اين کار را نکرده بود که به وبلاگ​نويسی نمی​افتاد!!!

گمانم کارد اندکی به استخوانش رسيده که می​نويسد!

بهزاد​جان، هر چه دل تنگت می​خواهد بگو! يا بتايپ! فقط هوای کار خودت را هم داشته باشی​ها!!!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
به ياد مادربزرگ پدری
همين روزها در سال ۷۹ بود. رفته بودم کامپيوتر تازه خريده​ام را اندکی تعمير کنم، هوای تهران آنقدر داغ بود که خيلی از ماشين​ها در بزرگراه مدرس متوقف شدند و امکان حرکت نداشتند!حالا تاکسی سرويس ما هم خراب شده بود و من بيچاره هم بايد سريع به خانه می​رسيدم و با کامپيوتر ناز نازی کار می​کردم.

بالاخره بعد از کلی معطلي، پدرآمرزيده​ای سوارم کرد و نزديک خانه پياده. خبر بد رسيد. مادربزرگم نيم ساعتی بود که برای هميشه رفته بود...پنج ماه بعد رفتن شوهرش...انگار نمی​توانستند از هم جدا بمانند.

مادربزرگم چند سال ميزبان ما بود. هيچوقت نوه​ها را دعوا نمی​کرد. اگر می​فهميد جيبمان خالی مانده، بدون آنکه کسی بفهمد به دادمان می​رسيد. شيرينی​ها را قايم می کرد تا چيزی برای مهمان​ها باقی بماند! ما هميشه سربسرش می​گذاشتيم که کی آن شيرينی​های خشک شده عتيقه را بيرون می​آورد تا باچای بخوريم!

هميشه در آشپزخانه با خدا رازو نياز می​کرد! تفريح من شده بود که صبح زود بيدار شوم و ببينم "مامانجون" دارد چه شکايتی نزد خدا می​کند؟ دلم برای آن چای که عطر بهار نارنج باغ خودشان همه جا مي​پيچيد تنگ شده!

مادربزرگم تا حدی قربانی مردسالاری حاکم برخانواده بود. همسر تيمساری سخت​گير بودن و هزار و يک مکافات...با اين همه تلاش کرد دخترانش آزادی انتخاب داشته باشند و جز يکي، بقيه کار می​کردند، چيزی که با روال سنتی جور در نمی​آمد.

الان سر کار برای خودم سوپ مرغ درست می​کردم که طعم سوپ او را گرفت. يادش افتادم. يادش بخير.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin