یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسالت و رسانه​های مشابه، حرام است
Friday, June 30, 2006
آخ از نديدن فوتبال
اشکم درآمد! دو بازی عالی فوتبال را به خاطر رفتن به خانه جديد از دست بدهی! فقط وقتی شنيدم آرژانتين در ضربات پنالتی باخته، ماندم عجب بازی سختی بوده که به ضربات پنالتی رسيده! الان نشستم از روی سايت فيفا گل​ها و آن دو پنالتی که ينس لمان گرفته را نگاه کردم. بابا ايول!

ايتاليا که از اول معلوم بود اين بازی را می​برد.

حالا بازی​های فردا ديدن دارد، بخصوص بين انگليس و پرتغال. ببينيم فيل بزرگ چکار می​کند؟ از آن طرف اريکسون با اسلحه فيل​-کش وارد معرکه می​شود يا نه؟ چحار سال پيش اسکولاری تيم اريکسون را برد، الان نوبت انتقام است!

آخ از بازی فرانسه و برزيل! چون بشدت دلم می​خواهد يک تيم اروپايی جام جهانی امسال را ببرد، اميدوارم از سر خطا يا اشتباه، بلايی سر برزيل بيايد...مثلا روبرتو کارولس اشتباهی يک ضربه کاشته را به تيم خودش بزند، يا رونالدينيو اشتباهی از آن شيرين​کاری​هايش را در درون دروازه برزيل بکند و ...ولی حيف، از اين اتفاقات نخواهد افتاد! کاش امسال زيدان مدالی چيزی می برد طفلکی...
الان هم در کافی​نت نشسته​ام و می​بلاگم...

عزت زياد
«هوموفوب»!! - علی مصلح
لطفا سری به ایران بزنید و ببینید در جامعه چه خبر است. بخصوص مدارس راهنمایی و دبیرستان‌های دخترانه نمونه‌های خوبی هستند. همجنس‌خواهی ایرانی از جنس اتفاق‌هایی است که در این‌جور جاها می‌افتد. دختری که تازه به سن بلوغ رسیده و به خاطر تربیت سنتی، هیچ اطلاعی از خودش و جنس مخالفش ندارد، از «تخلیه جنسی» چه می‌فهمد؟
در جامعه‌ای که همخانه شدن زن و مرد هزار جاسوس و کارآگاه دارد و در عوض دو زن یا دو مرد می‌توانند مدت‌ها با هم زندگی کنند و کسی هم کاری به کارشان نداشته باشد، صحبت از انتخاب آگاهانه همجنس‌خواهی مضحک است.

جوابيه به نقطه ته خط - کوچه به کوچه
آقای عزیز اگر نقطه شما ته خطتان است به خودتان مربوط است ، جلو و عقب بنده هم به خودم! این حریم شخصی ما است. آنقدر تاریکی چشمانتان را گرفته که متوجه نمی شوید مگر ما از شما در مورد نوع سکستان با همسرتان در رختخواب چیزی گفته ایم!؟ زمانیکه یک نویسنده! از واژه گی تصویر مقعد در ذهن و کلامش جاری می شود چه انتظاری از مردمی که روزنامه و مجله ای را ورق می زنند که این نویسندگان کلماتش را تزیین میکنند! لطف بفرمایید به این جامعه افسرده و پریشان گی ها یاد بدهید چگونه می توان برادر یا فرزندانتان را به گی تبدیل نمود!!! آخر این بدبختها عاشق این دگرجنسگراها که می شوند از این کارها بلد نیستند ، به ناچار می بینند مسیر زندگی آنها فرق میکند در خودشان می ریزند و خودشان را تباه می کنند!

در باب مهاجرت-۴
هر کسی نگاه خودش را به دنيای اطراف دارد و نمی​توان انتظار داشت ديدگاه همه يکسان باشد. تجربه کوتاه من در اينجا به من آموخته که نبايد آدم​های مختلف را بابت علت مهاجرت مورد قضاوت قرار داد. هر کسی حقی دارد، و خيلی​ها دوست داشته​اند در اين سر دنيا هويتی جديد بيابند، حتی اگر مورد پسند نزديکانشان نباشد!

اگر کسی در ايران به هر دليلی در رنج است، و يا فکر می​کند در خارج از کشور به سعادت دست می​يابد، به خود حق مهاجرت داده است. فکر نمی​کنم کسی مطمئن باشد که در اين طرف دنيا وضعش خراب​تر می​شود و هر چه دارد و ندارد را ول کند و به اينجا بيايد.

اينجا نکته مطلقی نديده​ام، انگار تنها چيز مطلق، نسبی بودن است!
تبعيض در انواع مختلف و رنگ​های متفاوت و طعم​های جورواجور ديده می​شود. اولين کشف من در برخورد با خودم، اين بود که ما ايراني​ها چقدر اهل تبعيض نژادی و برتری جويی قومی هستيم! باور نکردنی است! لطفا احساس​تان را از نشستن کنار يک چيني، کاناديی سفيد پوست، يک زن جامائيکايي، يک هندی با بوی کاري، و ...بنويسيد! آيا همه آنها در نگاه شما برابرند؟ در روزهايی که در مغازه کار می​کردم، می​دانستم بر مبنای تفاوت​های نژادي، چگونه بايد با مشتری​های مختلف تا کنم! هندی​ها اهل چانه زدن و تخفيف گرفتن بودند، چينی​ها حتی روی يک سنت هم حساب می​کردند، بعضی از مشتريان يهودی رسيد را دو سه بار چک می​کردند...دو تا از مشتريان آلمانی بشدت اهل حرف زدن بودند و بايد پا به پای​شان حرف می​زدي، کانادايی​های سفیدپوست هم انواع مختلفی داشتند!

تا زمانی که توانستم با همه با اعتدال رفتار کنم، مدتی طول کشيد! عيب از آنها نبود!

يکی از مسائل دردناک در مورد بسياری از مهاجران ساکن کانادا، اين است که هر قومي، در کنار خوبی​هايش، بدی​هايش را هم به اينجا می​آورد. از جمله ما ایرانی​ها!

يکی از دوستانم که روزنامه​نگاری در تبعيد است، تعريف می​کرد که ماموران اداره مهاجرت و بعضی وکلا (وکيل مهاجرت) نسبت به چند گروه بدبين هستند. چرا؟ به خاطر دروغ​حای شاخدار!به عنوان مثال، خانمی ۴۰ ساله ادعا کرده بود که در ماجرای کوی دانشگاه مورد ضرب و شتم ماموران قرار گرفته، و خود را نماينده نهضت دانشجويی معرفی کرده بود. می​خواست هه اين وسيله از کانادا تقاضای پناهندگی سياسی کند. يا يک حاجی بازاری و خانواده​اش تا وارد فرودگاه شده بودند، بدون آنکه اندکی زبان بلد باشند، آسمان و ريسمان به هم بافته بودند تا سريع پناهنده شوند.

پیارسال دختری ۲۱ ساله را ديدم که مدعی بود در ماجرای کوی دانشگاه جزو فعالان نهضت دانشجويی بوده و جانش در ايران در معرض خطر است. وقتی گفتم ماجرای کوی مال ۵ سال پيش است و آن موقع دبيرستانی بوده، گفت:"مگر کانادايی​ها می​فهمند؟".

بامزه​ترین مثال هم مربوط به کسانی است که از کانادا رقاضای پناهندگی کرده​اند و بعد از گرفتن پاسپورت کانادایی، با گذرنامه ایرانی به وطن سفر کرده​اند!
از کسانی که ادعا کرده​اند همجنس​گرا هستند و بعد کاشف به عمل آمده که زن و بچه دار​ند هم بايد گفت!

به همین دلیل اگر یک ایرانی به کانادا بیاید و واقعا مشکلی داشته باشد، مقامات کانادایی کمتر به او اعتماد می​کنند!

ادامه دارد
اشارات و تنبیهات آخر ماه جون
اينجانب آسد نيک​آهنگ کوثر، برای بار هزار و شونصدم، عرض می​کنم که روشنفکر نبوده، نيستم و نخواهم بود. لا اقل با تعريف رايج روشنفکری ايرانی!

در باب مسائل اخیر، عرض می​کنم که معتقد به تعامل و مدارا با کسانی هستم که روش زندگی​شان مثل من نیست. به عنوان مثال، اگر در ایران هم بودم، و می​دانستم همسایه​ام همجنس​خواه یا همجنس​گراست، تا وقتی آزارش متوجه کسی نشده باشد، از تمامی حقوقش دفاع می​کردم. اگر همکاری داشتم که همجنس​گرا بود(که داشتم) تمام تلاشم را برای حفظ او در مجموعه کاری بدون اینکه کسی مزاحم فعالیتش بشود می​کردم(که کردم).

اما این دلیل نمی​شود که از اظهار نظر آزاد در باره مساله​ای که مورد بحث است کوتاه بیایم! من قصد ندارم کسی را تشویق به این کار کنم یا بازدارم! مساله من با کسانی است که می​خواهند آنرا به نحوی جا بیاندازند و توجیه کنند. تا وقتی فرم و محتوای بیانشان دچار نقاط ضعف فراوانی است، سعی خواهم کرد با روش خودم دوستان را بنوازم.

از طرف دیگر به طرفین بحث هم لینک خواهم داد.

مساله​ای که برای من وجود دارد این است که آیا طرفداران این مقوله، و یا فمینیست​های نسبتا افراطی و ...با این روش می​توانند ذهن عقب​مانده من و امثال من را به مسیری درست ببرند؟

اگر مبنای فمینیسم برابری حقوق زن و مرد باشد، نه تنها غمی نیست، که در مقابل چنین حقی سر خم می​کنم، آنهم با عنایت به تفاوت​های زن و مرد.

در موارد متعددی دیده​ام که بعضی از فمینیست​ها در راه دفاع از حقوق زنان، آن ط​رف بام افتاده​اند عملا ضد مرد شده​اند. اگر قصدشان در عمل ایجاد همدلی و همراهی است، که دارند اختلاف​ها را زیاد می​کنند. اگر احقاق حق است، که هزینه را بالا برده​اند. نمی​گویم سکوت چاره است. هرگز! بلکه فکر می​کنم راه را دارند به خطا می​روند.

برخلاف خیلی​ها معتقدم که ما مردها به زنان خیلی ظلم کرده​ایم، ولی آیا انتخاب روش​های اینچنینی بوسیله بعضی فمینیست​ها، ظلم مضاعف زنان به خودشان نیست؟
يک فيلم باحال که دوباره ديدم
Deuce Bigalow: European Gigolo

اين فيلم بشدت ابلهانه ولی بامزه است. داستان يک بدکار(خودفروش مذکر) است که کارش به آمستردام می​کشد. البته مدتی است کارهای بدبد را کنار گذاشته، ولی ...

اين نوع "بدکار"ها برای سکس پول خرج نمی​کنند، و بانوان محترم خرجشان را می​دهند. خلاصه طرف به آمستردام می​رود که قرار است برترين ژيگولو(همان خودفروش مذکر) انتخاب شود...

اگر توانستيد حتما ببينيدش!
اسباب کشی
راستش را بخواهید از بعد از ظهر تا حالا مشغول جابجایی وسایل هستیم به خانه جدید. جان از ماتحت مبارک ما در آمده از خستگی!

الان هم چند دقیقه‌ای نشسته‌ام پشت کامپیوتر و می‌بلاگم، در ضمن سر کار هم نرفته‌ام تا بتوانم فردا با خیال راحت خرده ریزها را ببرم خانه جدید.

احتمالا تا چند روز به اینترنت دسترسی مستقیم نخواهم داشت و از دست راحت خواهید بود!

در ضمن لطفا این قدر به فمینیست‌های اونجوری!!! گیر ندهید، گناه دارند. مساله دسته خر لرزان و بلند و قطور هم مساله خودشان است، به شما چه؟

در مورد تخ‌خ‌خ‌خ‌خ‌لی‌ی‌ی‌ی‌ی‌‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه یادم آمد به آگهی‌های دیواری تخلیه چاه فاضلاب...تخلیه چاه، ۵۵۵
Wednesday, June 28, 2006
در باب مهاجرت-۳
برای خيلی​ها، آمدن به خارج و امکان زندگی کردن در فضای فرنگ، همه آمال و آرزوی​شان است. به هر قيمت ممکن می​آيند و بعضا تلاش زيادی برای پاک کردن هويت خويش می​کنند. بارها با کسانی روبرو شده​ام که فقط از روی اجبار و ادبار خود را ايرانی خوانده​اند.

می​پذيرم که اختيار بيشتر در حوزه​های شخصی و عمومی عامل مهمی برای بسياری از کسانی است که ماندن در اينجا را بر اقامت دائم در وطن ارجح دانسته​اند. ولی هميشه خودم را يک ماهی آب شور می​بينم که در درياچه بزرگ آب​شيرين حبس شده. طبيعت من با اينجا نمی​خواند! اشتباه نکنيد! من از بسياری از امکانات اينجا سود می​برم، ولی اصالتا ايرانی هستم.

سه سال است که دلم برای دود و بوی گازوئيل اول صبح تهران تنگ شده. سه سال است هر شب و هر روز خواب کوچه پس کوچه​های تهران و شيراز و بم و فسا و ممسنی و ... را می​بينم. از آن طرف، سه سال است خواب بازجويی رهايم نمی​کند. بارها از ضربان بالای قلب از خواب پريده​ام و "ايندرال" لعنتی هم آرامش نمی​کند. سه سال است خواب دست​نوشته​های پيرمرد بازجويی شده را می​بينم که مجبورش کرده​اند عليه من و سيناو بقيه اعتراف کند.

من اسم اين آمدن را هرگز مهاجرت نمی​دانم. تبعيدی است از سر ناچاری. ولی اگر بخواهی تا ابد ننه من غريبم بازی در بياوری و آه و ناله کنی که نمی​شود! بايد بسازي، وگرنه می​سوزی!

اينجا مشکل اصلی روزهای اول تو اطمينان بی​دليل به هر کسی است که پای حرفت می​نشيند. و اگر مثل من اهل حرافی باشي، سفره دلت را باز می​کنی. وای به روزگارت! بعدها وقتی از زبان ديگران همان حرف​ها را با صدها تغيير به گوشت می​رسانند، پشتت يخ می​زند. اينجاست که اعتمادت به بسياری از دوستان کم می​شود.

در اينجا کسانی بوده​اند که با نهايت مهربانی کمکت کرده​اند و يارت بوده​​اند. کسانی که کوچک​ترين ادعايی ندارند، و تا ابد ممنون آنها خواهی بود. کسانی هم هستند که دستشان رسيده کمکت کنند، ولی زورشان آمده.

بهترين خاطراتم از کسانی است که تحمل دوری و غريبی را برايم راحت​تر کرده​اند، و بدترينش هم از شماتت کنندگان ابلهی است که فقط نمک بر زخمت پاشيده​اند.

ادامه دارد
Tuesday, June 27, 2006
تيم کچل​ها برد
آقا من بشدت حال کردم از اين بازی فرانسه و اسپانيا، گرچه حس می​کنم فرانسه در يک چهارم نهايی حذف خواهد شد. بازی و تاکتيک​ اسپانيا قشنگ بود، ولی فرانسوی​ها باهوش​تر بودند. انگار اسپانيا مثل هميشه در دور اول برای رقبای کم سن و سال هارت و پورت می​کند، ولی وقتی به زمين سخت می​رسد(می​شاشد)، کارش زار است!

فرانسوی​ها هرچه باشند، نسبتا کچل هستند! دقت کرده​اید چند نفرشان یا اصلا مو ندارند یا از ته سرشان را تراشیده​اند؟ در عین حال خدا را شکر که این مملکت زمانی مهاجر پذیر بوده، وگرنه از کجا این همه بازیکن درست و حسابی جمع و جور می​کرد؟

در ضمن حال کرديد زيدان بالاخره گل زد؟ دود از کنده بر می​خيزد!
فرانسه و اسپانيا
من بازی اسپانيا را دوست دارم، ولی طرفدار زيدان کند هستم!
عجب بازی باحالی خواهد بود...
اين مطلب را حتما بخوانيد
چون بسياری از شما در ايران به "روزآنلاين" دسترسی نداريد، اصل مطلب را اينجا گذاشته​ام.



يوسف خراساني

۶ تیر ۱۳۸۵

تابستان که مي‌رسد، روبروي سفارت کانادا در تهران هم شلوغ مي‌شود. هر روز صبح روبروي سفارت صفي طولاني تشکيل مي‌شود از افرادي که به هر دليلي تصميم گرفته‌اند به کانادا بروند. در اين ميان دانشجويان زيادي را هم مي‌توان ديد که به قصد ادامه تحصيل در يکي از دانشگاه‌هاي کانادا براي گرفتن ويزا آمده‌اند. اما به نظر مي‌رسد امسال با سال‌هاي گذشته تفاوت زيادي دارد. امسال، سفارت کانادا بسيار سخت‌گيرانه عمل مي‌کند و بر خلاف سال‌هاي گذشته به تقاضاي ويزاي بسياري از افراد جواب منفي مي دهد.

اين روزها سومين سالگرد مرگ زهرا کاظمي، خبرنگار ايراني- کانادايي است. و شايد بتوان گفت اين روزها سومين سالگرد تيره‌ شدن روابط ايران و کانادا نيز هست. اگر تا قبل از آن اين دو کشور روابط نسبتا دوستانه‌اي با همديگر داشتند و در سطح وزيران کابينه ديدار مي‌کردند، اکنون روابط به پايين‌ترين سطح ممکن رسيده است. ايران مدتي طولاني است که ديگر در اتاوا به جاي سفير، کاردار اول دارد. لحن گفت‌ و گوي مسوولان سياست خارجي دو طرف نيز بسيار تند و تيز شده، تا جايي که به تازگي مک‌کي وزير امور خارجه‌ کانادا خواستار بازداشت سعيد مرتضوي، دادستان تهران، در آلمان شده است. متکي وزير امور خارجه‌ ايران هم به کنايه کانادا را کشوري که گويا هنوز تحت استعمار انگلستان است، خطاب کرد.

براي عده‌اي از مردم دو کشور تنزل روابط ايران و کانادا بسيار بيش از آن چيزي است که اين روزها در رسانه‌ها مي‌بينيم و مي‌شنويم. بر خلاف اين ادعاي هميشگي که روابط دولت‌ها جدا از روابط ملت‌هاست، آسيب‌پذير اصلي هميشه مردم هستند. در دو سال گذشته، سفارت کانادا سياست خود را در زمينه‌ صدور ويزا تغيير داده است. براي نمونه ديگر به همسران کساني که از دانشگاه‌هاي کانادا پذيرش تحصيلي دارند ويزا داده نمي شود. امري که در گذشته هرگز سابقه نداشته است. بدين ترتيب يک زوج که تنها يکي از آنها پذيرش دانشگاه‌هاي کانادا را دارد يا بايد به کلي از سفر به کانادا منصرف شوند يا سال‌ها دوري از همديگر را تحمل کنند. مورد ديگري که به تازگي فراوان اتفاق مي‌افتد، رد تقاضاي ويزاي والدين دانشجويان ايراني ساکن کاناداست. در حالي که سال‌هاي گذشته سفارت کانادا به مادران و پدران دانشجويان براي ديدار فرزندانشان در کانادا ويزاي توريتي ۶ ماهه مي‌داد، مدتي است که به همه‌ اين تقاضاها جواب رد مي‌دهد. گفته مي شود که در سطح سياسي نيز به هيچ‌يک از مقامات ايراني که سمت مديرکل يا بالاتر داشته باشند، ويزاي کانادا داده نمي‌شود.

آن سوي ماجرا نيز اوضاع بهتر نيت. گويا سفارت ايران در اتاوا نيز چند ماهي است براي کانادايي ها ويزاي ايران صادر نمي کند. دولت ايران حتي از سفر يک استاد کانادايي براي سخنراني در دانشگاه‌هاي ايران نيز استقبال چنداني نکرد. اين چنين است که ادعاي دولت کانادا در اين باره که دولت ايران حتي براي صدور ويزاي کارمندان سفارت کانادا در ايران نيز سخت گيري مي کند، چندان غيرقابل باور نيست. موضوعي که به نوبه خود، بهانه‌ دولت کانادا براي کاهش صدور ويزا به ايرانيان شده است.

در حالي که هر روز دانشجويان ايراني بيشتري با مشکلات ادامه تحصيل در کانادا روبرو مي‌شوند، عده‌اي از آنها به فکر افتاده‌اند به صورتي منسجم و گروهي در صدد حل اين مساله برآيند. بسياري از دانشجويان ايراني ساکن کانادا که اکنون از همسرانشان به دور افتاده‌اند، به دنبال ديدار با نمايندگان پارلمان کانادا هستند. همچنين، گروهي در ديدار با مسوولين دانشگاه‌هايشان از آنها مي‌خواهند تا تاثير منفي چنين سياستي را به دولت خود انعکاس دهند. انجمن‌هاي دانشجويان ايراني در دانشگاه‌هاي کانادا نيز براي کمک به اعضاي خود به نامه‌نگاري به مسوولان دولت کانادا روي آورده اند. آن هم در شرايطي که مشارکت ايرانيان در جامعه‌ علمي کانادا آن اندازه است که چندي پيش در تورنتو برنامه‌اي با حضور ده‌ها استاد ايراني‌تبار دانشگاه‌هاي کانادا و مقامات مسوول دولت کانادا از جمله شهردار تورنتو و چند تن از نمايندگان پارلمان انتاريو برگزار شد. بنا به تحقيقي که از سوي انجمن دانشجويان ايراني دانشگاه رايرسون شده است، هم اکنون بيش از ۲۵۰ استاد رسمي ايراني‌تبار در دانشگاه‌هاي کانادا به تدريس مشغولند. شايد از همين روست که معاون پارلماني نخست‌وزير کانادا در گفت ‌و گو با روزنامه‌ الکترونيکي روز خبر رد تقاضاي ويزاي بسياري از ايرانيان توسط سفارت کانادا را خبر ناراحت‌کننده‌اي مي‌خواند و قول بررسي موضوع را مي‌دهد.

سوال فنی: خاتون حکایت معروف "کدو" خر فمينيست، خر لزبین و ...بود یا نه؟
مولانا جلال​الدين در باب يکی از پيشروان گشاده​فکر و گشاده ... داستان معروفی دارد. اين اولين رقابت"خر فمينيستی" و "خر لزبينی" ثبت شده در ادبيات ماست! اين داستان جذاب را در دفتر پنجم مثنوی معنوی می​توانيد مطالعه بفرماييد:" داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند..."

سوال اين است که در نبود امکانات و تکنولوژي، فمينيست​های افراطی و لزبين​های پيشرو، در نقش خاتون ظاهر می​شوند و "خر فمينيست" می​شوند، يا اين مساله ربطی به فن​آوري، مطالعات انتروپولوژيکی و غيره ندارد...

در هر حال، خاتون​های عزيز "فرنگ رفته فاکولته" بايد شماره عينک​شان را عوض کنند و کدو را هم ببينند!

البته مطمئنا دچار تنگ​نای حيرت بودن هم نيستند...احتمالا در "گشاد​نای" حيرتند از نخوت الباقی!
قربان حواس جمع
امروز صبح که رسیدم خانه، هرچه کليد انداختم، در باز نشد!

آمدم زنگ بزنم به نگهبانی که بپرسم ماجرا چيست، تازه فهميدم يک طبقه پايين​تر هستم! به اين می​گويند حواس جمع!
در باب مهاجرت-۲
گشتن در خيابان​های شمال تورنتو و ديدن سرگردانی آدم​ها برايم دردآور بود. می​شد فهميد طرف در ايران وضعش خوب بوده و اينجا دارد با سيلی صورتش را سرخ نگه می​دارد. می​توانستی در کنار مجتمع​های پر از ايرانی راه بروی و قيافه دردناک بعضي از ايرانی​ها را ببينی...شده بود جزيره سرگردانی.

از يکی از دوستانم پرسيده بودم که شرايط زندگی در اينجا چگونه است، و برايم نوشته بود که بايد درآمدی داشته باشی تا بخواهی زندگی کنی. اينجا کسی تحويلت نمی​گيرد، و ملاک بعد از چند سال ميزان قسط خانه​ات است و ماشينی که سوار می​شوی و ميزان اعتبار بانکی​ات و ....

دوستان ديگرم هم برای خودشان معيارهای ديگری داشتند، ولی در مجموع می​شد فهميد که زندگی در اينجا با تهران خيلی متفاوت است.
به مجرد بازگشت به تهران، احضار شدم و چند روزی هم مهمان بخش مراقبت​های ويژه بيمارستان مجاور دادگاه مطبوعات بودم! با اين حال خوشحالی​ام از بودن در ايران را نمی​توانستم پنهان کنم.

البته به اين هم فکر کردم که اگر روزی روزگاری بخواهم از ايران بروم، برای مدتی کوتاه خواهد بود و مثلا هر سال ۶ ماه در ايران خواهم بود و ۶ ماه خارج از کشور. بدم نمی​آمد که برای خودم کار و باری اين طرف آب دست و پا کنم ولی در عين هال همان کار مطبوعاتی خودم را در ايران داشته باشم.

با وجود اين تمايل، درخواستی برای مهاجرت نکردم. شايد به خاطر غرور يا يک​دندگي، چون معتقد بودم زمانی برای کار به خارج می​روم که کارم ارزشش را داشته و برای همکاری حرفه​ای دعوتم کرده​اند.

زمستان سال ۸۱ به تفکرات ايده​ال​گرايانه ابلهانه شورای شهر گذشت و بعد از آشنايی با حقيقت، و روبرو شدن با واقعيت​های تلخ دوران سين-جيم، ماجرای تهديد و ليست سياه پيش آمد. نمی​دانستم جدی​اش بگيرم يا نه، ولی وقتی يکی از برادران اندرونی پيغام داد که فعلا بهترين کار دور بودن است، موقتا دور شدم.

برای کسانی که از شرايط پرفشار خارج می​شوند، يک توهم اوليه بوجود می​آيد که تمام بدبختی​ها به پايان رسيده، ولی راستش فهميدم که تازه اول بدبختی است. توهم، افسردگي، نا​اميدي، تمايل به تخريب خود، فراموشي و ... و بعد هم مشتری روانکاو شدن.

حالا کسی که آماده مهاجرت نباشد و از بخت خوب یا بد، در سرزمین سرد و نسبتا بی​احساس کانادا مقیم شده...کنار آمدن با محیط یک چیز است و با هموطنان نسبتا عزیزی که می​خواهند به هر سازشان برقصی، چیز دیگر.

موقعیت تلخی بود. من که دو سال پیش از آن با نگاهی انتقادی و نسبتا منفی به مهاجران ایرانی فکر می​کردم، کسانی که اغلب از روی اختیار آمده بودند، حالا خودم جبرا و قهرا مهاجر بودم.ادامه دارد
Monday, June 26, 2006
خوردن کوکو سبزی با سی​بی​سی و سيبستان!
جای شما خالي، امروز ظهر با رفقا رفتيم يک رستوران جمع و جور جديد در خيابان سپاداينا و خوراک ايرونی خورديم. آی چسبيد! مدت​ها بود کوکو سبزی نخورده بودم، و گرچه داغ نبود، ولی کاچی بعض هيچی! سالاد الويه​اش طعم سالاد الويه سر چهار راه پارک​وی را داشت....چی بود اسمش؟ همون ساندويچ فروشی قديمي بالاتر از چهار راه...

حالا من جلوی خودمو گرفتم و پلو نخوردم تا بتونم بعد از ظهر کاريکاتورمو بکشم...(نکته: با شکم زیادی سير نمی​توان کاريکاتور کشيد!)

بگذريم ...جای شما خالی... هم خوراک باحال بخوري، هم پای صحبت سی​بی​سی و سيبستان بنشينی...

اضافه: اسمش يکتا بود! دم M گرم! ياد اون باميه​هاش هم بخير.
در باب مهاجرت-۱
اين روزها بعضی از بلاگرها به موضوع مهاجرت پرداخته​اند و من هم حسابی قلقلک شده​ام! ما هم بازی!

من در خانه​ای رشد کرده​ام که نگاهی مثبت به مهاجرت نداشته است. دلايل مختلفی دارد. از عشق به ميهن گرفته تا هزار و يک استدلال قابل قبول و غير قابل قبول. شايد اگر نگاه پدرم بر زندگی من حاکم بود، ماندن ته سياه​چال را باشرف​تر از کارگری در فرنگ می​دانستم.

سال ۱۳۵۵ که از ولايات متحده به ايران بازگشتيم، اميدوار بودم باز هم بتوانيم به ينگه دنيا برويم. جايی که لازم نبود به نفر مقابلت بگويی"شما". لازم نباشد ملت را "خان" يا "خانم" يا ... خطاب کنی. می​توانی راحت​تر حرف دلت را بزنی و خجل نباشي.

پدرم برای اينکه فارسی​ام بهتر شود، مجبورم می​کرد از روی گلستان و بوستان بنويسم و بلند بلند برايش بخوانم. قصايد فارسی سعدی از بر کنم...

راستش از اينکه سعدی شجاع​تر از حافظ بود و رنج سفر بر خود هموار کرد، حسابی حال می​کردم. البته او بی​وطن نبود و آخر سر شيرازی از آب در آمد! مدح امير انکيانو گفتن از کار گل کردن در ولايت شام که بهتر بود!

پنج سال پيش در ۲۶ ماه جون، به مدت دو هفته به کانادا آمدم. مهمان کنفرانس مشترک کاريکاتوريست​های مطبوعاتی کانادايی و آمريکا بودم . دلم می​خواست در همان دو هفته ببينم آيا نگاه منفی​ام به مهاجرت متعلق به خودم است يا رسوبی است از دوران اقامت در خانه پدری؟

تا دلتان بخواهد در همان دو هفته به اين طرف و آن طرف سر زدم. ايرانيان مختلف را ديدم، آدم​های موفق و ناموفق. دوستان قديم.
حس کردم اينجا يک جوری است. ملت آنقدر درگير زندگی و تامين مخارج و "ليز" و "مورگج" و "کرديت" و ... هستند که ديگر آن صفای قديم در آنها نيست. وقتی به کافه می​روي، ديگر نوبتی حساب نمی​کنند و اغلب بايد دنگ خودت را بدهي...بعضی​ها روی حتی چند سنت هم حساب می​کنند و ...

چند نفری به من فشار آوردند که بمانم. راستش با خيال راحت گفتم نه. کاری پيدا شد در شهری دور و کسی قول داد که سريع برايم اجازه کار می​گيرد و ...گفتم نه! بايد قيافه مادربزرگم را می​ديديد که چقدر با نوه يک دنده​اش بحث کرد...
پايان مراسم قوم لوط; کند همجنس باهمجنس بازی
ديشب که سر کار می​رفتم، می​ديدم تک و توکی از همجنس​خواهان( یا همان همجنس گرايان، همجنس​بازان سابق) کنار خیابان مست و لايعقل دارند بلند بلند برای همديگر از شهرهايشان تعريف می​کنند.مثل اينکه خيلی از برادران گي، و خواهران لزبين از شهرهای اطراف برای مراسم آخر ماه جون به اينجا می​آيند...

سه سال پیش که به کانادا آمدم، یکی گفت که ظاهرا بعضی از گی​های مسلمان انجمنی دارند برای خودشان، حالا اسمش انجمن اسلامی است یا هر چیز دیگر، من بی​خبرم! البته در بعضی مناطق اسلامی شاهد بازی و ... رواج داشته و دارد، و در شهرهای مذهبی خاصی هم بعضی به ظاهر متدینین خوش معامله، شریک مال مردم محسوب می​شوند، منتهی چون همه چیز در زیر لحاف انجام می​شود، خبری از کارناوال و راهپیمایی مثل تورنتو و لندن و ... نیست.

به هر حال، چه من نوعی از این پدیده بدم بیاید و نیاید، وجود داشته، دارد و خواهد داشت. در طول تاریخ بسیاری از سیاست​مداران، فلاسفه، حکما و ... ماتحت تاثیر بودند و البته ملتی را "آلت" دست خود قرار داده اند! از اسکندر مقدونی گرفته تا.... کسانی که برای عمل بخش پسین به لندن مسافرت کرده​اند و خواهند کرد!

فکر می​کنم بهترین چاره برای آدم​هایی با نگاه من، مدارا با این واقعیت است. همین
غر...غر...غر...
از ساعت ۱۰:۴۵ شب تا اين لحظه که ۶:۱۱ صبح است هنوز فرصت استراحت نداشته​ام. الان هم فرستادن يک خبر دچار تاخير شده که توانستم اين دو خط را بنويسم!!!
Drag
The clothing characteristic of one sex when worn by a member of the opposite sex
بعضی از مردم با اين آقايان نسبتا محترمه عکس يادگاری می​انداختند
يک آقای سابق سياه​پوست
اين آقای سابق با آهنگ اوانسنس می​رقصيد و لب​تکانی می​کرد
چرا يک روز ننوشتم
ديشب غم چنان مرا گرفته بود که شادی را فراموش کرده بودم. ظهر با کمال رفتيم دوچرخه​سواری و اندکی حالم بهتر شد. تماشای فوتبال هم کمک بزرگی بود.

عصر هم همراه دوستان به تماشای قوم لوط پرداختيم و خدا را شکر کرديم از بابت هم​قوم نبودن با اين عزيزان! همين همسايگی مسالمت​آميز، ما را بس. در میان ایشان آدم​های نازنینی هست که روحی بس بزرگ و شاعرانه دارند، بسیار مهربانند، و اصلا مطابق استریوتایپ​ها نیستند. همینکه کسی آدم باشد، کافی است، اشکال کار این است که در میان گی​های ایرانی که می​شناسم، آدم ندیده​ام! علی​الخصوص از نوع ملون زیر ۳۳ پل...

در عين حال با مشاهده بخش عمده​ای از لزبين​ها و البته فمينيست​های عزيز تورنتو، می​توانستيم به اين نتيجه نسبتا آماری برسيم که چرا دختران زيبا کمتر همراه ايشان می​شوند. اصولا از نظر ظاهرشناسولوژيکی کاريکاتوری! ما در ميان لزبين​های موجود کسی را که صاحب اندام، و قيافه مناسبی باشد، نيافتيم( این شد خودش استریوتایپ که!!!).

همينکه عقده​های ضد فمينيستی ما اندکی رفع شد، حال خراب ديشبمان هم مرتفع گشت!

الان هم با فريد سی​بی​سی و دوستی بس عزيز دو ساعتی گپيديم! و بنده به خانه آمده​ام که کپيدن آغاز کنم.
یکشنبه هم کم خواهم نوشت.

انشالله دوشنبه در خدمت خواهیم بود.

عزت زیاد
Saturday, June 24, 2006
...که مپرس
امشب بعد از دیدن یک فیلم، از درون سالن تا خانه و همین الان که می‌نویسم، گریستم و می‌گریم....

...که مپرس
Friday, June 23, 2006
خاطرات بهزاد افشاری از ستاد هاشمی
اين بهزاد افشاري، بالاخره وبلاگ​نويس شد! چيزی که حال می​دهد خواندن خاطراتش از همکاری با ستاد هاشمی است+ + + .

پارسال من بدجنس هی به او غر می زدم که "بابا ول کن ستاد هاشمی رو! قمار نکن..." و خوشبختانه او کار خودش را کرد! چرا خوشبختانه؟ چون اگر اين کار را نکرده بود که به وبلاگ​نويسی نمی​افتاد!!!

گمانم کارد اندکی به استخوانش رسيده که می​نويسد!

بهزاد​جان، هر چه دل تنگت می​خواهد بگو! يا بتايپ! فقط هوای کار خودت را هم داشته باشی​ها!!!
به ياد مادربزرگ پدری
همين روزها در سال ۷۹ بود. رفته بودم کامپيوتر تازه خريده​ام را اندکی تعمير کنم، هوای تهران آنقدر داغ بود که خيلی از ماشين​ها در بزرگراه مدرس متوقف شدند و امکان حرکت نداشتند!حالا تاکسی سرويس ما هم خراب شده بود و من بيچاره هم بايد سريع به خانه می​رسيدم و با کامپيوتر ناز نازی کار می​کردم.

بالاخره بعد از کلی معطلي، پدرآمرزيده​ای سوارم کرد و نزديک خانه پياده. خبر بد رسيد. مادربزرگم نيم ساعتی بود که برای هميشه رفته بود...پنج ماه بعد رفتن شوهرش...انگار نمی​توانستند از هم جدا بمانند.

مادربزرگم چند سال ميزبان ما بود. هيچوقت نوه​ها را دعوا نمی​کرد. اگر می​فهميد جيبمان خالی مانده، بدون آنکه کسی بفهمد به دادمان می​رسيد. شيرينی​ها را قايم می کرد تا چيزی برای مهمان​ها باقی بماند! ما هميشه سربسرش می​گذاشتيم که کی آن شيرينی​های خشک شده عتيقه را بيرون می​آورد تا باچای بخوريم!

هميشه در آشپزخانه با خدا رازو نياز می​کرد! تفريح من شده بود که صبح زود بيدار شوم و ببينم "مامانجون" دارد چه شکايتی نزد خدا می​کند؟ دلم برای آن چای که عطر بهار نارنج باغ خودشان همه جا مي​پيچيد تنگ شده!

مادربزرگم تا حدی قربانی مردسالاری حاکم برخانواده بود. همسر تيمساری سخت​گير بودن و هزار و يک مکافات...با اين همه تلاش کرد دخترانش آزادی انتخاب داشته باشند و جز يکي، بقيه کار می​کردند، چيزی که با روال سنتی جور در نمی​آمد.

الان سر کار برای خودم سوپ مرغ درست می​کردم که طعم سوپ او را گرفت. يادش افتادم. يادش بخير.
پای استشهاديون...
حضرت مسيح بحثی را آغاز کرد که انتظار داشت مطابق ميلش پيش برود و نرفت!

شايد دوست داشت ما راه حلی پيدا کنيم برای تمام مشکلات عالم، و حالا چون پيدا نشده، بايد استشهادی بود. نه به خدا! قرار نيست که ما برای هر چيزی راه حلی پيدا کنيم آن هم در مدتی کوتاه! صدها هزار نفرساعت وقت صرف شده تا وضع آوارگان فلسطينی به موقعيت امروزی برسد که بخشی از آنان در همان سرزمين فلسطين خودشان ساکن شوند. سياست که يک بازی سر کوچه نيست که اگر نتوانستی برنده شوی بزنی زير همه چيز! مشکل اسرائيل و فلسطين و لبنان با پاک کردن صورت مساله حل نخواهد شد. با شعار و تبليغات يک طرفه هم نمی​توان انتظار داشت اسرائيلی​ها به حرف منطقی ما گوش کنند و بروند بيرون و فلسطين را دو دستی تقديم کنند. شايد اسرائيل حقيقت نباشد، ولی واقعيت که هست!

حس می​کنم شعاری بودن بزرگ​ترين عارضه جماعت است. حرف​های مراد را توضيح و توجيه کردن چاره کار نيست! من با بعضی از دوستان طرفدار استشهادی بودن گفتگو کرده​ام. بر اساس نگاه ايشان، همه افراد با هم برابر نيستند. افرادی که به خاطر دين يا اعتقاد غير اسلامی​شان از همه چيز محروم شده​اند بايد محروم بمانند. البته اين حرف​ها دليلی برای رد منطق استشهاديون نيست، ولی می​توانی بفهمی که برپايه تبليغات سنگين نمی​توانند حرفی جز سخن مراد بگويند. استشهادی بودن در نظر ایشان، اناالحق گفتن نيست! من حلاج را بيشتر دوست دارم! استشهاديون اهل حلاجی نيستند!

من ابدا نمی​خواهم محمد مسيح و ديگر دوستانش را نفی کنم، ولی دوست دارم اندکی دنيای بيرون چهار ديواری محدود کننده​شان را هم ببينند، و همين که دارند نظر ديگران را می​خوانند و به چالش می​کشند، مايه اميدواری است که می​خواهند فراتر از مرزهای ترسيمی حکومتی را دريابند.
آيا برانکو مشکل فوتبال ماست؟-۱
راستش برانکو ايوانکوويچ برای تيم ما در حد خودش خيلی تلاش کرده. يادمان باشد تيم قوی و پرامید ايران نتوانست در سال ۲۰۰۲ به بازی​های جام جهانی برسد. برانکو تيم ايران را در بازی​های آسيايی ۲۰۰۲ متحول کرد و جوانانی را به ما شناساند که بعضی جزو بهترين​های ايران هستند.

با اين همه فکر می​کنم بزرگ​ترين مشکل ما سازمان ورزش ماست! فدراسيون ماست، منطق ماست، پايه سست فوتبال ماست...
در چند سال اخير بسياری از تيم​های سرشناس شهرستانی امکان بهره​گيری از مربيان خارجی-اکثرا کرووات- را پيدا کرده​اند. می توان درک کرد که به خاطر هزينه کمتر استخدام مربيان اروپای شرقي، حالا​حالا​ها مجبوريم بسازيم و بسوزيم! خوبی اين واردات از کروواسی بيکار نماندن آقا رضای مترجم است!

البته تيم پاس با آوردن مربی ترک در دوسال گذشته کاری کرد که به نظر من بدهم نبود.

سازمان تيم​های ملی ما در رده​های مختلف مشکلات بزرگی دارد. عدم همکاری و همراهی مربيان باشگاه​ها با سرمربی تيم ملی نکته کمی نيست! به عبارت ديگر وقتی تيم ملی ما که بايد چکيده فوتبالمان باشد، اينقدر ناهماهنگ است، همه​اش به خاطر وجود يک فرد نيست. به گل​هايی که خورده​ايم بيشتر توجه کنيد. به عنوان مثال گل آنگولا به ايران. فاصله زياد مدافعين از هم را به خوبی می​شد ديد. کعبی کسی نبود که روی سر بازيکن آنگولا هد بزند. دفاع​های سرزن ما کجا بودند؟ آيا تيم​های مقابل ايران اين ضعف را می​شناختند؟ فاصله بعضا زياد خط دفاع با خط ميانه در زمان ضد حمله​های حريف تا کی قرار است بلای جان ما باشد؟ عدم ارتباط زنجيره​ای خط ميانه و مهاجمين ما در بسياری از لحظه​ها مشهود نبود؟

قدرت بدنی تيم ما برای آسيا بد نيست. ولی در ميدانی جهانی نشان داديم که بعد از دقيقه هفتاد نمی​توانيم به راحتی کار کنيم. هر وقت ياد بازی ۱۲۰ دقيقه​ای برزيل و فرانسه سال ۱۹۸۶ می​افتم، تنم می​لرزد! تيم برزيل شايد از نظر تکنيک نفرات برتر از فرانسوی​ها بود، ولی آن نسل بازيکنان فرانسوی هم تاکتيک سرشان می​شد و هم قدرت خوبی داشتند. اینان ۱۲۰ دقیقه دویدند و برزیل را که یکی از امیدهای قهرمانی بود ناکام کردند. نسلی که خيلی​هايشان در جام ۱۹۷۸ آرژانتين درخشيدند و در جام ۱۹۸۲ اسپانيا چهارم شدند. همان​هايی که در ۱۹۸۴ قهرمان اروپا بودند. سال​ها طول کشيد تا جمعی مثل تيم ۱۹۹۸ گرد هم آيند...
Thursday, June 22, 2006
و اما حکم بنده
حالا که حکم صادر شده و قطعي، می​توانم در باره​اش اندکی حرف بزنم:

اولا، مطابق قانون وقت، مدير مسوول مسووليت کامل در قبال چاپ آثار در نشريه را داشته، نه من. از فروردين ۱۳۷۹ به بعد است که مولف مسووليتی در کنار مدير مسوول می​يابد.

ثانيا، بايد قصدی مجرمانه پشت جرم باشد، تا آنجا که من می​دانم، چنين چيزی وجود نداشته است. کار طنزپرداز و کاریکاتوریست مسخره کردن محترمانه است برای آنکه خدایی ناکرده مسوولان محترم یک وقت خیال نکنند سوار بر مردم هستند و سرنوشت خلق خدا تنها در دستان ایشان است. البته انتظاری نیست که مسوولان ایرانی به این زودی به منافع طنز و سخره پی ببرند.

ثالثا، در رسیدگی به موارد اتهامي بنده شامل افترا و توهين به محمدتقي مصباح يزدي، رييس موسسه آموزشي امام خميني ، علي لاريجاني، رييس وقت سازمان صدا و سيما و تشبيه وي به سعيد امامي، متهم پرونده قتل‌‏هاي زنجيره‌‏اي، اهانت و افترا نسبت به برخي مسوولان نظام، قاعدتا شاکی خصوصی لازم بوده است. در این موارد، نه آقای مصباح شاکی بوده، نه علی لاریجانی، نه فرد دیگری.

رابعا، اين حکم بسيار سبک​تر از درخواست متحصنين ۳ روزه قم و جاهای ديگر است! نبايد راضی باشم؟ تقاضای تجديد نظر هم نکردم چون می​دانستم تفاوتی نخواهد کرد.

خامسا، خوشحالم حکم بسيار سبک​تر از حد انتظار بوده، چرا که حکمی سنگين​ترباعث ترس و لرز بيشتر کاريکاتوريست​های شاغل می​شد. هميشه حکم يک پرونده شاخص معياری برای دايره عمل بقيه خواهد بود. اميدوار بودم مورد من آخرين باشد، ولی با موقعيت پيش آمده برای مانا نيستاني، بايد گفت حدود تغيير کرده است.
کثرت در عين وحدت!

اين دو نفر به هم چه می​گويند؟
حذف تيم چک...چه کسی باورش می​شد!
واقعا بازی​های عجيبی است! تيم چک با آن بازی درخشان و مقتدرانه برابر آمريکا، به اين صورت از گردنه خارج شود. و تيم با تجربه​تر آمريکا تنها با يک امتياز اردنگی بخورد!

وقتی بوفن بازی ندود را خوب می​شناسد، گل خوردن از پاول ندود هم سخت می​شود! بامزه​تر اينکه ياران تعويضی گل​های ايتاليا را زدند...
نامه سرگشاده همسر مهرداد قاسمفر(سردبیر ایران جمعه) به محمود احمدی نژاد - هادیتونز
بنام پرودگاري كه رحتمش بي بديل است

امروز يكماه است كه تير چراغ برقها را به اميد بي سببي شماره مي كنم و هر شب پاي سجاده خدا را به عمر سبكبار درخت" مخيلو" قسم مي دهم كه همسرم را هر چه زودتر به خانه ي بي چراغ و بي نور من برگرداند .

دلم مي خواهد خدا به زبان ساده ي قابل فهم بندگان ساده دلش ، به زبان ساده ي دايره المعارف فارسي ، به زبان ساده ي "تصميم كبري " و "شب بود ، ماه پشت ابر بود كودكي " به زبان ساده ي روزهاي خالي بي مرزها ، بي جاده ها ، بي نقشه ها و بي كشورهاي دور و به زبان ساده ي روزهاي كپر و جغرافياي پنج ريالي كرايه تاكسي ، به من بفهماند كه گناه عقوبت نكرده ي " مهرداد" چه بوده است ؟

هفده سال است كه مهرداد را كه هميشه عاشق تماميت ارضي كشورش بوده مي شناسم هم او كه دستهايش هميشه آشيانه پرندگان باران خورده بوده است ، او كه شبها براي گرسنگي و رنج انسانهايي در آنسوي كره خاكي اشك مي ريخته است و هم او كه وقتي نيست روزهاي نيامده ام بي صاحب مانده است ، بي آفتابي كه هر روز برمي تابد بر جهان و اين روزها برمن برنمي تابد ، بي مرغكي كه دانه برمي چيند بر ايوان خانه ي همسايه !

هر روز خبري تازه دلم را مي لرزاند ، ايمان دارم كه تصور توهين به هيچ انساني در مخيله مهرداد نمي گنجد او كه حتي در محافل دوستان اجازه طرح طنزو لطيفه هايي را كه حاوي پيام توهين آميز به مليت يا قومي بود نمي داد و هم او كه سالها به عنوان فرمانده توپ براي نجات تماميت ارضي كشورش در مرز بين خون و حماسه جنگيده بود و در اين راستا نشان لياقت و شجاعت گرفته بود ، از خودم مي پرسم مهرداد چطور مي تواند با هدف و مقصودي از پيش تعيين شده نسبت به چاپ كاريكاتوري اهتمام كند كه دل هموطنانمان را بيازارد مگر مي شود انساني كه بزرگترين دغدغه ي امروزش دلتنگي هموطنان و بيكار شدن دوستان روزنامه نگاري است كه غم نان آنان بيش از نداري خودش رنجش مي دهد سزاوار واژه "اشد مجازات "باشد

اگر واژه "اشد مجازات " سزاوار شاعري است كه به تمام پيشنهادات اغواگرانه ي زندگي پشت پا مي زند تا به اصولش و كشورش وفادار باشد پس مجازات امثال "بيجه" و سركردگان مافياي قاچاق و امثالهم بايستي چگونه باشد؟

اين حرفها را مي زنم نه از باب درخواست بخششي و يا احيانا منزلتي ،بلكه اعتراف مي كنم تمام كساني كه همسر مرا مي شناسند معترفند به اين كه همواره او را به اعتبار دانستگي ، فروتني و روشن جاني به قاعده اش كه وجه مميزه ي بركشيدگان و فرومايگان است مي شناسند و مي دانند او كه قادر نيست حتي شاپركي را بيازارد پس چگونه مي تواند به قلب انسانهايي كه به خاطر عشق به آنان رنج توانفرساي قلم زني را بر خود هموار كرده است راضي شود؟

من هم يك روزنامه نگارم و نمي توانم مطالبات بحق قوم ترك را ناديده بگيرم و مي دانم كه مهرداد هم اگر زندان نبود با هر اعتراض بحقي شريك و يكصدا مي شد اما نه من و نه اذهان بيدار ديگر روزنامه نگاران و صاحبان انديشه ، نمي توانند دستهاي نابكاري را ناديده بگيرند كه در پيشامدن اين بحران عامدا ريشه هاي درخت وحدت ملي و همدلي را در كشورمان نشانه گرفتتد.

اين نهايت بي انصافي است كه تمام علل و انگيزه ايجاد حركت خودجوش ملت آذربايجان را كه ريشه در برخي ندانمكاريهاي داخلي ، بي كفايتي ها،اعمال سياستهاي تبعيض آميز اقتصادي ، فرهنگي و اجتماعي داشته است به پاي يك كاريكاتور ساده كه از سر سهو و سنگيني بار كار روزنامه نگاري و به اشتباه چاپ شده است بنويسيم و با اين تجاهل ، ارزش و اعتبار اين اعتراض را تا اين حد تنزل دهيم و يا وانمود كنيم كه آذري زبانهاي كشورمان به بسته شدن و پلمب شدن رونامه ايي كه هفت هزار نفر نيروي حرفه ايي و خانواده هاي وابسته دارد و اكثريت قريب به اتفاقشان نيز آذري زبانند و يا با قرباني كردن يكي دو نفر انسان بي گناه به تمام مطالباتشان دست يافته اند.

آخر كدام صاحب انصافي باور مي كند كه اين بحران فقط و فقط از سوي يك شخصيت فرهنگي و نه سياسي !كه به اعتراف همگان به هيچ گروه و جناح خاصي نيز وابستگي ندارد از روي سوئ نيت انجام شده است اين در حالي است كه با نگاهي به شماره هاي گذشته اين نشريه ضميمه ايران مي بينيم بارها و بارها و به كرات مطالب علمي و آموزشي از زبان حيوانات و با لهجه هاي گوناگون چاپ شده و هرگز نيز شائبه توهين و تحقير براي كسي ايجاد نشده بود خصوصا كه در فضايي كه منطق طنز بر آن حاكم است هيچ چيز جدي نيست هموطناني كه كمي با حساسيت بيشتري به اين ماجرا نگريسته اند به خوبي دريافته اند كه مسائل حاشيه ايي همچون "بازي تيم تراكتورسازي و هما، برانگيخته شدن حساستهايي نسبت به شعار"ستاره پارسي " براي تيم ملي در جام جهاني و سوء استفاده تعدادي هرج و مرج طلب آشوبگر كه تلاش كردند تحصن صنفي دانشجويان دانشگاه تبريز را با اعتراضات قومي و جدايي طلبانه دامن بزنند " منجر به ايجاد اين بحران شد .

در همه دنيا مرسوم است كه يكبار عذر تقصير طلبيدن اهالي مطبوعات را دال بر برائت آنان بدانند اين در حالي است كه دست اندركاران "ايران جمعه " به محض ايجاد كدورت ، پيرو اخلاق حرفه ايي با تاكيد بر فقدان هر گونه سوء نيتي در چندين نوبت از هموطنان آذري زبان معذرت خواهي كرده و پوزش طلبيدند!

از سوي ديگر به عنوان يك خبرنگارو يك هموطن بسيار مايلم از شما بپرسم كه اگر اين سهو و خطا از جانب كاريكاتوريست و سردبير" ايران جمعه" كه يك نشريه ضميمه ايران است حادث شده پس چه ارتباطي به بيكار شدن هفت هزار نيروي زبده و حرفه ايي عرصه خبر و اطلاع رساني و خانواده هاي آنان دارد كه هم اكنون به عقوبت سهو اين دو تن ، دچار مشكلات مالي ، ناامني روحي و شغلي شده اند ؟

بر اساس نظر سنجيهاي انجام شده روزنامه ايران از روزهاي نخستين حضورش در جامعه مطبوعاتي كشور موجب پيشرفت معلومات و دانش عمومي و نيز پيشبرد اهداف قانون اساسي در كشور شده است و آيا بستن يك روزنامه معتبر و مقبول اذهان عمومي ، محروم كردن مردم از يك پنجره گشوده شده بر دنياي اطلاعات و آگاهي بخشي نيست ؟

"مانا نيستاني " و "مهرداد قاسمفر" نه جانيان بالفطره بلكه فرزندان اين سرزمينند ، آنان از كره مريخ نيامده اند و چراغشان در اين خانه مي سوزد آنان روزنامه نگاراني هستند كه رنج اعتلاي اين مرز و بوم را بردوش مي كشند و چرا كه اگر اين غم را نداشتند همانند بسياري از جوانان ديگر به مشاغل كم دردسرتري روي مي آوردند تا هم از نعمات اين دنيايي برخوردار باشند و هم ا ينكه ناچار نباشند به گناه نكرده در حبس بمانند و هر گونه توهين و افتراي ناروايي را متحمل شوند.

آبسياري از نخبگان و اصحاب قلم و مطبوعات و افرادي كه به نوعي داراي مسووليت سياسي هستند و تعدادي از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي كه مفتخر به قوميت و زبان آذري هستند با من تماس مي گيرند و ازشبهه ايجاد شده اظهار شگفتي كرده و اعتراف مي كنند كه هيچ اشتباه و يا توهيني در اين كاريكاتور نمي بيينند و خواستار بازگشائي روزنامه ايران و رها شدن دو روزنامه نگار زنداني هستند.

امروز روزهاي پايان خرداد ماه است و دو سه روزي به سالگرد تولد مهرداد(يكم تيرماه ) بيشتر نمانده است ، جيب كودكم را به اميد تراشه ايي زندگي مي كاوم ، وامانده ام به سوالات طاق و جفت او و پي جوييهايش در مورد پدرش چه پاسخي بدهم ، رو به قبله به سمت و سوي قبيله بي كسي مي ايستم همچون درخت نيايشگري كه به تمناي نمكي آب به دعاي آخرينش ايستاده باشد و با يقيني اندوهناك دعا مي كنم كه "مهرداد " روز تولدش به خانه برگرددد و چراغ خاموش خانه ام را روشن كند.
ايدون باد

لینک-هادیتونز
Wednesday, June 21, 2006
۳۰۰ ميليارد بلاتکليف شهرداری دوران احمدی​نژاد
ایول بختیاری زاده!
ایران در این بازی‌ها ۲ گل زده، آن دو گل را هم مدافعین ما زده‌اند!

گلی به گوشه جمال مهاجمین‌مان!
پیشرفت
اگر نتیجه با همین یک گل پایان یابد، نشانه پیشرفت فوتبال ماست!
در بازی اول ۳ گل خوردیم و باختیم، در بازی دوم، ۲ گل خوردیم و باختیم، در بازی سوم هم یک گل می‌خوریم و می‌بازیم، در نتیجه خط دفاع ما مرحله به مرحله کمتر گل خورده!
حیف که داریم حذف می‌شویم، وگرنه شاید در بازی بعدی اصلا گل نمی‌‌خوردیم!
ما منتظر دومیش....نیستیم به خدا
بابا گندش را درآوردیم! آنگولایی‌ها فهمیده اند مکزیک عقب افتاده و ده نفر مقابک پرتغال بازی می‌کند، دارند از چپ و راست و مرکز می‌کوبند.

گمانم وسط دو نیمه بهشان آدرنالین تزریق شده!!!
به سلامتی گل اول را هم نوش جان کردیم
چقدر کلاسیک...یار تعویضی خیلی ناز با ضربه سر بدون اینکه دفاع آزارش بدهد زد توی گل.
نیمه اول بد نبود
طبق معمول نیمه اول را خوب اداره کردیم، خدا به داد نیمه دوم برسد.

از بازی محکم معدنچی و تیموریان خوشم اآمد.

علی دایی هم انگار کمی غیرتی شده!
کعبی با دکترها قرارداد دارد
این کعبی که من می بینم، بازیکن منتخب پزشکان جام می‌شود. آن روز زد فیگو را داغان کرد، امروز هم مهاجم آنگولا را! دست بدبخت را باید می دیدید...
تولد انجمن حمایت از حقوق کارتونیست‌ها در کانادا
امروز اولین اطلاعیه انجمن برای مانا نیستانی منتشر شد. این انجمن جهانی مراکزی در همه مناطق دنیا دارد، که دفتر کانادایی آن این هفته آغاز به کار کرد.

اگر ایده خاصی به نظرتان رسید، لطفا به این نشانی ایمیل بزنید.
crncanada@cartoonistrights.com
عجب گلی بود
آقا گل جو کول را به سوئد ديديد؟ من که کف کردم! اين لعنتی به نظرم بهترين بازيکن انگلستان بود. تومنی هفصنار با بکهام فرق می​کرد! از آن گل​ها زد که تا سال​ها از خاطرم نخواهد رفت! یاد ضربات لوپ پینگ پنگ افتادم!

بعد آسيب ديدگی شديد زانوی مايکل اون، می شد نگران تاکتيک انگليسی​ها بود، ولی هافبک​های اين تيم جور همه را کشيدند.
نامه ی داریوش رمضانی برای مانا نیستانی - وبلاگ آزادی مانا نیستانی
روز پنجشنبه 25 خرداد 85 طبق عادت هر هفته به كيوسك مطبوعاتي مي روم و مجله دوست را مي خرم . مثل هميشه اولين كاري كه مي كنم به سراغ داستان دنباله دار مانا مي روم در وسط صفحه … نيست !…بعد از 5 سال اين اولين بار است! دلم ميگيرد …

کت شلواريه...
يادش بخير، تازه از ولايات متحده برگشته بوديم...سنه ۱۳۵۵...زمستان سرد تهران، هنوز فارسی​ام خراب بود(بدتر از الان!). بايد کلاس اول را امتحان می​دادم تا سر کلاس دوم بنشينم...همراه مادرم که می​رفتم بيرون، گيج بودم. يادم رفته بود "نمکی" کارش چيست. نمی​دانستم در ايران فروش سيار "کت و شلوار" داريم! يارو در خيابان راه می​رفت و فرياد می​کشيد، من هم هاج و واج مانده بودم که جریان چيست.

وقتی یک روز می​خواستیم برویم فروشگاه کورش، هر چه منتظر تاکسی ایستادیم، کسی نگه نداشت. تعجب می​کردم، چون تاکسی​های آمریکا ناز نمی​کردند، و مسیری را می​رفتند که مسافر می​گفت. نه آنکه اگر به مسیرشان بخورد...

نیم ساعت زیر برف شدید معطل ماندیم...من از فرط عصبانیت فریاد زدم: " تاکسی​های ایران خوک است!" آدم​های دیگری که مثل ما منتظر مانده بودند زدند زیر خنده! مادرم نمی​دانست بخندد یا خجالت بکشد! انگار علی​مردان​خان گندی زده که نمی​شود جمع و جورش کرد! حالا من با تعجب از مادرم می​پرسم مگر حرف بدی زده​ام؟

یک ماه طول کشید تا بفهمم که تا حد ممکن در ایران نباید کسی را مثل ولایات متحده به خوک تشبیه کرد، در ضمن می​توان راننده​های تاکسی را هم جمع بست...در عین حال بهتر است وسط خیابان فریاد نزد!
باز هم تشکر از دوستانی که به اين وبلاگ لينک داده​اند
هر از گاهی دوستان وبلاگ​نويس شرمنده می​کنند و به اينجا لينک می​دهند، و البته انتظار به حقی هم دارند که به ايشان لينک داده شود. جسارتا قبلا هم گفته​ام که تنها به وبلاگ​هايی لينک داده​ام که به آنها سر می​زنم، و اگر دوستی وبلاگش را به روز نکند، لينکش را بر می​دارم.

اگر احيانا از وبلاگی خوشم آمد و يا سليقه نويسنده​اش را پسنديدم، حتما به آن لينک خواهم داد. از نظر من کمترين، اين وبلاگ​ها خواندنی هستند. اگر اسم بقيه وبلاگ​ها را نياورده​ام، به حساب کج​سليقه​گی من بگذاريد.
وبلاگ بی​بی​سی را ديده​ايد؟
آقا من که کلی حال کردم. وقتی طرفدار سينا مطلبی باشی و از وبلاگ​نويسی​اش تا مدت​ها بی​خبر، و ببينی وبلاگ فوتبالی بی​بی​سی را زنده کرده، چقدر حال می​کنی!

سينا يکی از دوست​داشتنی​ترين کسانی است که می​شناسم، و نوشته​هايش را قبل از اينکه بشناسمش دوست داشتم.

خوشم آمد که اگر به خاطر کار در بی​بی​سی دچار محدوديت در وبلاگ​نويسی شخصی است، توانسته در قالبی ديگر کارش را ادامه بدهد.
سينا، موفق باشی!
سیدبازی نیک​آهنگی
آقايی که شما باشيد، زد به سرمان که در آغاز فصل گرما، اندکی قيافه وبلاگ را به هم بريزيم!هنوز هيچ نشده، زديم درب و داغانش کرديم. فعلا می​خواهم با نارنجی اندکی حال کنم، تا ببينيم چه می​شود.
دينداری و محيط زيست و ایدز
من يکی زير بار نمی​روم که کسی ادعای دينداری داشته باشد، و از آن طرف با آلوده کردن محيط زيست، شرايط را برای ديگر بندگان خدا سخت​تر کند. به نظر من تا زمانی که مراکز دينی بزرگ در خدمت شرکت​های بزرگ و منافع مالی کلان هستند، وضع دنيا روز به روز بدتر می​شود.

بخش بزرگ حامیان جمهوری​خواهان، اونجلیست​ها هستند. از طرف دیگر تا کنون کمتر شنیده شده اینان به خودروسازان آمریکایی بابت تولید خودروهایی پرمصرف و آلوده کننده که عامل مهمی در گرم شدن جو زمین است، گیر بدهند، و همین خودروسازان عزیز هم که طرفدار بوش عزیز هستند. شرکت​های نفتی بزرگ آمریکایی هم باید برای حرکت آن خودروها بنزین تولید کنند و الی آخر.
وقتی سال گذشته یکی از همین مبلغین، فساد را عامل بوجود آمدن طوفان کاترینا معرفی می​کرد، منظورش فساد خودروسازان و شرکت​های نفتی نبود! گرم شدن تدریجی آب​های آزاد را نمی​گفت...

چند شب پیش مهمان جمعی مسیحی بودم، و یکی از انسان​های بسیار عزیز این جمع می​گفت فقط کتاب مقدس را قبول دارد، نه علم را. به خاطر علاقه​ای که به او دارم نمی​توان به راحتی به او قبولاند که کلیسایی که او پیرو آن است، مبلغینی که او ماهیانه برایشان پول می​فرستد و ... چه نقشی در انحراف افکار از نگاه​های زیست​محیطی دارند. حتی از علم هم دوری می​کنند؛ وقتی در سال گذشته پاپ جان پال دوم درگذشت، بسياری از نشريات اروپايی سياست​های کليسای کاتوليک در قبال گسترش ايدز در آفريقا را به باد انتقاد گرفتند. می​توان مبتلايان کاتولیک آفریقایی به ايدز را زير سوال برد که مگر شما​ها نبايد از رابطه غير شرعی اجتناب می​کرديد؟ ولی آخر اين چاره کار نيست! چرا کليسا حاضر نشد زير بار توصيه استفاده از کاندوم برود؟

نگاه انتقادی من فقط متوجه مسيحيان نيست، اين يک مثال ساده بود. ببينيد کدام يک از مراجع از هدايای کارخانه​ها و شرکت​های بزرگ بی​بهره مانده​اند؟ کداميک از آنها عليه آلوده​کنندگان محيط زيست فتوا داده؟

هيچ ربطی هم نداردها...گاهی وقت​ها شک می​کنم فتاوی معروف هم ربطی به منافع مسلمين داشته از جمله فتوای معروف ميرزای شيرازی
در باب آزار منتقدانه تيم ملی
هنوز که هنوز است معتقدم بايد از بعد از راه يافتن تيم ملی ايران به بازی​های جام جهاني، خيلی محکم​تر از اين کل ساختار را نقد و بررسی می​کردند. الان ديگر گفتنی نيست که تيم​هايی که در بازی​های تدارکاتی مقابل ما قرار گرفتند، برای محک تيم ايران مناسبت چندانی نداشته​اند. نمی​توانم شباهتی هرچند کلی ميان بازی کروواسي، کستاريکا، و بوسنی با تيم​های همگروه ايران پيدا کنم. ممکن است بگويی که کستاريکا از گروه کونکاکاف بالا آمده و رقيب مکزيک بوده است، همين؟

الان می​توان به راحتی ديد که نمی​توانستيم وضعيت برانکو را در مقابل تيم​هايی که توان بازی​خوانی​شان را نداشت ببينيم. نمی​توانستيم محاسبه کنيم چه ميزان قدرت بدنی برای مقابله با اين تيم​ها مورد نياز ماست؟وضعيت سردرگم تيم ما در نيمه دوم بازی اول را می​توان ندانستن بازی​خوانی برانکو و عدم رهبری مناسب تيم در زمين دانست. تيم ايران در آن نيمه آهنگ مشخصی نداشت و بعد از گل دوم کاملا چندپاره شد.

گفته می​شود بنا به دلايل سياسی بعضی از تيم​ها حاضر به رقابت با ايران نشدند. می​توان اين بهانه را تاحدی قبول کرد، ولی در مقابل​ همان​هايی هم که ظاهر شديم خط دفاعی​مان چگونه بود؟ از بوسنی ۲ گل خورد، از کروواسی دو گل، از کره هم دو گل، از کستاريکا هم همينطور! به عبارتی معدل گل خورده ما در اين ديدارها "۲" بوده است. وضعيت شکننده خط دفاع پرادعای ما در اين بازی​ها چگونه بود؟ آيا گل​محمدی رهبر خوبی برای اين خط محسوب می​شد؟ چرا برانکو حاضر نشد کريم باقری را که فصل خوبی را پشت سر گذاشته بود امتحان کند؟

در نيمه دوم هر دو بازي، وقتی تيم​های مکزيک و پرتغال حملات را از مرکز و چپ به سمت راست بردند، باوجود تمام تلاش​های مهدوی​کيا و کعبي، تيم ايران آسيب پذير نشان می​داد. عدم ارتباط منطقی دفاع راست با دفاع ميانی مساله کمی برای ما نبود. اشتباه مرکب کعبي،رضايی و ميرزاپور در بازی اول را دوباره بررسی کنيد. سانتر محشر فيگو برای دکو از کدام سمت صورت گرفت؟ نفوذ خوب فيگو که با خطای گل​محمدی توام شد در کدام سمت ۱۸ قدم بود؟

بازی انگولا را چه ببريم و چه ببازيم، فرقی به حال ما نخواهد کرد. از قبل حذف شده​ايم. شايد بتوانيم در آينده جلوی جماعت رابطه​باز تيم ملی را بگيريم، که دوباره بازيکنی در عين ناآمادگی جای بقيه آماده​ها را تنگ نکند، و از الان بدنسازی را جدی​تر بگيريم، و دلمان را به رده​بندی​های پوشالی خوش نکنيم که ايران مثلا تيم ۲۱ جهان است. بهترين گل​زن جهان را که در اختيار داريم چند گل به تيم​های مطرح جهان زده؟ و ...تا الان يکی از ضعيف​ترين تيم​های جام جهانی بوده​ايم، و مطمئنا از بسياری از تيم​های جا مانده از جام ضعيف​تريم. همين تيم امروزی را مقابل ايرلند، دانمارک، نروژ، اسکاتلند، بلژيک و ... بگذاريد ببينيد چند مرده حلاج است؟

مقابل آفريقای جنوبي، الجزاير، کامرون، نيجريه، مصر و ...حرفی برای گفتن داريم؟

خودمان را فريب داده​ايم تا از واقعيت​ها به دور باشيم.

بايد انتقاد کرد و تاخت!

من زير بار توجيه​های نازنازی و غيرواقع​گرايانه نخواهم رفت! حال توجيه کنندگان را هم می​گيرم! هه هه هه هه هه
انقلاب فرهنگی دوم؟

سال​ها پيش که انقلاب فرهنگی به راه افتاد، بسياری از اساتيد را به بهانه​​هايی احمقانه از دانشگاه​ها راندند. تندروهای ابله که بعدها اکثرشان دوم​خردادی شدند، چنان مادر علم و دانش ايران را عزادار کردند که آن سرش ناپيدا. حالا بعد از اين همه سال يکی​يکی می​آيند و توجيه می​کنند که فلان قسمت کار من نبود، يا بهمان کار مربوط به تصميمات مقامات بالا بود و ...

الان دوباره شاهد ماجراهايی مشابه هستيم. استادان درست و حسابی دانشگاه قربانی تسويه حساب​های عجيب و غريب می​شوند. وقتی وزارت علوم فعلی زير بار انتخابات روسای دانشگاه​ها نرفت و روسای خودش را نصب کرد، می​شد فهميد به دنبال بازی​هايی است که روسای انتخابی زير بار آنها نخواهند رفت.

آن سال​ها بحث اسلامی و غير اسلامی بودن بود، ولی الان فقط تاييد قدرت عامل ادامه کار اينان است.

وضعيت علمی​مان خيلی خوب بود، اين کارهای جديد هم گند زد به همه چيز.

گل بود و به سبزه نيز آراسته شد!

اين مطلب محمد علی نجفی را هم اگر توانستيد بخوانيد.

تقديم که برخی بلاگرهای گشاد تورنتويی
گروهی از نخبگان روشنفکر تنبل و ...گشاد تورنتو می​فرمايند نيک​آهنگ چرا در باب کم خوابي، بدخوابي و ... می​نويسد؟

ضمن تشکر از الطاف اين گشاده​دستان، عرض می​شود که گمانم وبلاگ می​تواند نوعی ژورنال روزانه افراد هم باشد. اگر به دوچرخه​سواری می​روم و لذت می​برم، يا غذايی می​خورم که حالم را به هم مي​زند، و ...، احتمالا می​نويسم.

حاليتان شد؟ به جای غر زدن برويد وبلاگ​هايتان را به روز کنيد!
شوتبال
ديروز در کمال تنبلی فقط يک بازی را ديدم. بازی اسپانيا و تونس به نظر من يکی از قشنگ​ترين بازی​های جام بود. وقتی تونسی​ها از يک فرصت به درستی استفاده کردند و جلوب افتادند، اسپانيای​ها هر چه می زدند به در بسته می​خورد، تا آنکه در نيمه دوم با رو آوردن به بازی قديمی خودشان و پاس​کاری​های زمينی سرعتي، از وجود رائول به خوبی استفاده کردند. بعد از گل رائول، گل فرناندو تورس و پنالتی بعدی که آن را هم تورس زد، هم دل مرا خنک کرد، هم سوزاند! تونسی​ها خوب بازی کردند. دروازه​بان پيرشان خيلی خوب کار کرد. ولی به هر حال اسپانيا مزد کار تاکتيکی و تجربه بازيکنانش را گرفت.

امروز بازی​های همزمان ديدن دارد! با اين وجود دلم می​خواهد مسابقه آلمان و اکوادور را ببينم، که ترکيب جوان آلمان​ها چگونه مقابل پدرسوخته​های اکوادوري جواب می​دهد. مسابقه سوئد و انگليس هم ديدنی است!
فرديت و روزنامه​نگاری حزبی
چند روز پيش مطلب جواد روح بر می​خواندم در باب "فرديت". عماد باقی گفته بودش که هر چه می​نویسی به حساب مشارکت نوشته خواهد شد و ...

وقتی من روزنامه​نگار عهد اخوت با حزبی می بندم، کارم خراب می​شود! چرا؟ چون حزب مرا جزئی از خود می​پندارد و نباید دست از پا خطا کنم. نباید موضعی بگیرم که با مواضع حزب متفاوت باشد. پارسال که حنیف به جلسه انتخاباتی قالی​باف رفت و حال او را گرفت، مشارکتی​ها از جمله پدرش به او اعتراض کردند که نباید چنین و چنان می​کرده. موارد دیگری را هم سراغ داریم.

البته عیب از حزب نیست(در این مورد)! فکر می​کنم فردیت را زمانی باید جستجو کنی که مستقل از حزب شده​ای، هرچند طرفدار آن باشی. اینجاست که نسبت به حزبی شدن روزنامه​نگاران معترضم، با اینکه جزو حقوق اولیه آنهاست که به هر جا که می​خواهند وصل باشند.
از مانا چه خبر
نمی‌دانم مانا می‌تواند از درون سلول بازی‌های جام جهانی را دنبال کند؟

حس بدی است.
روانشناس ورزشی
دوستی سوال کرد که کدام تیم از روانشناس استفاده می کند:

Klinsmann, 41, adopted some American techniques in preparing for the World Cup. He brought in an American fitness trainer and a sports psychologist, and has used PowerPoint presentations

احتمالا می‌دانید که می‌توان خیلی راحت این چیزها را جستجو کنید.
یک سال گذشت - حاجی واشنگتن
اصلا حواسم نبود که امروز سالروز حماسه 27 خرداده! وبلاگ بعضی از یچه ها رو می خوندم دیدم نیک آهنگ، الپر، علی قدیمی و حنیف مزروعی درباره این روز نوشتن.ولی مثل این که محمد علی ابطحی هم مثل من این روز رو فراموش کرده. اِ اِ اِ، جدی جدی یک سال شد!

چرا تیم ایران روانشناس نداشت
این روزها بسیاری از تیم‌های حرفه ای ورزشی یک روانشناس در کنار خود دارند. اینان تدریجا می‌فهمند چگونه باید آمادگی روانی ورزشکاران را بالا نگه دارند و نگذارند به دلایل مختلف افت کنند.

کمتر دیده‌ام یک مربی به ایران بیاید و بر استخدام یک روانشناس یا گروه روانشناسی تاکید کند. روانشناس ورزشی می‌داند کدام بازیکنان آمادگی بیشتری برای بازی ها دارند و باید روی ذهن چه کسانی برای رساندن به شرایط مسابقه بیشتر کار کرد.

مساله مهم، نبود فرهنگ "بهره‌وری" نزد ماست. ما نمی‌توانیم از فرصت‌ها بهترین نتیجه ممکن را ببریم چون از قبل برایشان برنامه‌ای نداشته‌ایم.

مساله دیگر به خود ما ایرانی‌ها بر می‌گردد! چند در صد ما حاضریم در موقعیت‌های بد روحی به سراغ روان‌کاو یا تراپیست برویم؟ انگار می‌ترسیم طرف به ما بگوید چه مرضی داریم!

فکر نمی‌کنم تیمی که درون خود اینهمه تنش داشته و به گفته بعضی از کارشناسان همدلی در اردو واژه‌ای بی‌ربط بوده پتانسیل بالا آمدن از گروه را از نظر روانی داشته باشد.

حالا باید دید آیا از بایکنان ایرانی تست‌های روانشناسی گرفته اند؟ اصلا می‌دانند این تست‌ها چیست؟ و ...

به قول معروف، همه چیزما باید به همه چیزمان بیاید...سیاست ما عین دیانت ماست، دیانت ما هم دست کمی از فوتبال‌مان ندارد!
قدرت بدنی، چیزی که تیم ایران نداشت
برایم جالب بود قدرت بدنی تیم ملی فعلی را با تیم ۱۹۹۸ مقایسه کنم. روی کاغذ، تیم فعلی خیلی جلوتر بود. چند لژیونر داشتیم، بازیکنانی که در رده‌بندی آسیایی مطرح بوده‌اند، بهترین بازیکن تیم هامبورگ و ...

درسال ۱۹۹۸، ایویچ با پشتکار عجیبی عرق بازیکنان ایران در آورد، تا حدی که زرینچه که آخرین سال‌های فوتبالش را سپری می‌کرد در برابر تیم‌های مقابل ایران کم نمی‌آورد. نادر محمد‌خانی کند، تندتر شده بود...

وقتی بازی استرالیا مقابل ژاپن و بعد برزیل را می بینی، می فهمی نقش قدرت بدنی چیست.

این جام جهانی هیچ درسی برای ما نداشته باشد، به آیندگان ما خواهد فهماند که در میدانی به این مهمی باید بتوانی از حریف آماده‌ات قوی‌تر و آماده‌تر باشی.
ای روزنامه‌نگاران غرغرو...
تقدیم به عاشقان بی‌قرار خاتمی:

ای روزنامه‌نگاران غرغرو... چرا در مقابل کوتاهی‌ها و سازش‌کاری‌های متعدد اصلاح‌طلبان کوتاه نیامدید؟

ای اهل شکوه! خجالت نکشیدید وقتی روزنامه‌ها را بستند به خاتمی تذکر دادید که این کوتاه آمدنش به ضرر کل جریان اصلاحات است؟ الالخصوص تو ای زیدآبادی که گفتی خاتمی باید اسعفا بدهد؟

ای جماعت ناراضی! چطور رویتان شد به اصلاح‌طلبان نازنین که تازه داشتند از نعمت قراردادهای اقتصادی در عسلویه و غیره بهره‌مند می‌شدند بگویید تنها چاره کار خروج از حاکمیت است؟

ای روزنامه‌نگاران منتقد؟ به چه حقی از خاتمی عزیز انتقاد می‌کردید؟ رویتان شد؟ شما فقط وظیفه داشتید از او تعریف کنید! مگر نمی‌دانستید که او از تعریف خوشش می‌آید؟ مگر حواس‌تان نبود که آقا رضا داداش ایشان کارهای مهمی دارد که انتقادهای بی‌جای شما باعث حواس پرت‌اش می شود؟ مگر نمی‌دانستید که علی‌آقا خاتمی و آقای صدوقی عزیز و بنیاد صدوق در یزد خیلی دارند برای اصلاحات عرق می‌ریزند؟ به چه حقی هر از گاهی در مورد روابط خانوادگی بدون ذکر نام این عزیزان مطلب می‌نوشتید؟ باید فقط در مورد فامیل بازی مخالفان دولت می‌گفتید!

ای کسانی که از خاتمی انتظار جلو آمدن داشتید! مگر نمی‌دانستید که حداکثر سرباز بازی شطرنج هستید و مرگ شما اهمیتی ندارد؟

ای نق‌نقوها! دهان‌تان را ببندید و ساکت بمانید که ما مشغول پرستش خاتمی عزیز هستیم...بی‌خودی حواس ما را پرت نکنید بی‌مزه‌ها!
۲۷ خرداد...
فرا رسیدن خجسته روز ۲۷ خرداد که نشانه ریشه دواندن اصلاحات در میان اقشار مختلف مردم ایران و پیروزی کوفتمان بر گفتمان است را به همه دوستان عزیز تبریک و تسلیت عرض می‌کنم.

این روز به یاد ماندنی شاهدی است بر اینکه اردکانی‌ها قامت دارند، استقامت ندارند!

این روز نازنین به یاد ما می‌آورد که اگر خودمان به حرف‌مان معتقد باشیم، شاید مردم هم باورشان شد!

این روز عزیز به یادمان خواهد آورد که مردم را فقط برای انتخابات و پرکردن صندوق اگر نخواهیم بهتر است.

۲۷ خرداد به ما آموخت که ازدواج دائم با صیغه ۸ ساله متفاوت است!

یک سال پیش آموختیم که اگر حکم حکومتی بد است، برای همیشه بد است، و اگر خوب است، که دیگر نباید به آن اعتراض کرد!

۲۷ خرداد به ما آموخت که چوپان دروغگو عاقبت کارش زار است، و مردم تا ابد خالی‌بندی‌هایش را باور نخواهند کرد.

این خجسته روز به ملخک آموخت که اگر یک بار جست، اگر دو بار جست، همیشه نمی‌تواند بجهد!

۲۷ خرداد به تحلیل‌گران ما آموخت که تحلیل هسته‌ای حق مسلم ماست! اینقدر تخمی و شخمی تحلیل کردند که حد ندارد!

۲۷ خرداد به ما آموخت که باید از فرصت‌ها درست استفاده می‌کردیم و دانشجویان و روزنامه‌نگاران را قربانی منافع موقت خویش نمی‌کردیم.

۲۷ خرداد برای آموزش ما نکات بسیاری دارد، اگر بینا باشیم و عاقل...البته این چنین موجودی خدا کی آفرید؟
Ana de la Reguera
اين هنرپيشه مکزيکی از آن قيافه​ها دارد که من نسبتا چشم​چران دوست دارم. بسيار آرامش​بخش است!
اگر فيلم "ناچو ليبره" خنده​دار ولی مزخرف بود، همين مشاهده اين عليا مخدره کفايت می​کرد!

راستش فعلا آنجلينا را وللش! اين يکی معصوميتی دارد که آن يکی ندارد. حالا درست است تيم کشورش زد و ما را ناکار کرد، ولی بی​خيال دشمنی​ها!!!
Saturday, June 17, 2006
خوش​تيپ​ها رو ميگيرن!

روزنامه گلوب اند ميل شنبه، ۱۷ جون
دوچرخه سواری...
امروز بعد از بازی رفتیم با کمال فراهانی بلاگر سابق! دوچرخه خریدیم و جای شما خالی در هوای گرم امروز تورنتو کنار دریاچه حسابی راندیم. خدا به دور، این هوای گرم لباس بانوان محترم دوچرخه‌سوار و اهل سکیت را کاسته بود و نجابت رفته چشمان ما می رفت که ایجاد تصادف کند!

الان هم رسیده‌ام خانه و باید کاریکاتور روز را بکشم، ولی شدیدا دلم می‌خواهد فوتبال تماشا کنم! شنیدن نتیجه مسابقه غنا و چک حسابی مرا از خواب غفلت پراند!

عزت زیاد
پایان...
راستش از قبل می‌دانستم می‌بازیم، ولی ناراحت نیستم، بچه‌ها خوب بازی کردند، مثل بازی قبلی نبود.
باید حد فوتبالمان را بشناسیم.
باید بدانیم برای تغییرات بزرگ، مردان بزرگ هم می‌خواهیم، مربی بزرگ برای روزهای بزرگ.

باریکلا میرزاپور!
گل آفساید رونالدو...
پایان
کاریکاتور بی کاریکاتور
داشتم قبل از بازی چند تا طرح بی‌ریخت از خودم می‌کشیدم با شکم گنده...
۲ هیچ
یا خود خدا!
بالاخره کعبی اخطار گرفت...
دماغ پتی با صوت کاشته زندی احتیاج به عمل پیدا کرد!
زندی چه سانتر خوبی کرد، هاشمیان چه هد خوبی زد...
وای! پنالتی!
گل محمدی هم بله...
رونالدو نتیجه را ۲-۰ کرد...
پرتغال رفت بالا...
۲۵ دقیقه تا بازگشت به خانه
خطیبی جانشین معدنچی شد. فشار خوبی است، چیزی نداریم که از دست بدهیم.
بابا ایول! نزدیک بود نیامده گل بزند! یاشاسین آذربایجان!
گل خوردیم، در دقیقه ۶۳
معدنچی نفوذ باحالی کرد و طرف مقابل اخطار گرفت
بالاخره از تغییر تاکتیکی پرتغال گل خوردیم. فیگو به چپ رفت، از فضای خالی استفاده کرد و توپ را به دکو داد، فاصله زیاد میرزاپور با توپ و گل!
۶۰ دقیقه مساوی
این دکو عجب خالکوبی بدی درست کرد روی بازوی نصرتی! اخطار خوبی هم گرفت!
مهدوی کیا تکل تمیزی کرد.
نصرتی تا الان به قول خودش عمل کرده. دفاع درست است!
مهدوی کیا رهبر خوبی‌ است‌ها!
رضایی یک بار هم که شد از کله‌اش درست استفاده کرد! خوب توپ هوایی آنها را زد. پاس خطرناکی می‌شد.
پاولتا چشمه خوبی آمد با آن پشت پا، ولی خوشبختانه دقیق نبود.
میزراپور ۱۸۰ درجه فرق کرده! چقدر شش‌دانگ بوده تا الان.
معدنچی لایی زد به میگل!
کریمی عقب کشیده و تاکتیک خوبی است!
بازی آرام شده، نکند فریب بخوریم!
نبود دایی تا این لحظه به نفع ایران بوده
طفلکی دایی! چقدر باید خوشحال باشیم که یک یار قرضی به پرتغال نداده‌ایم!
کعبی و بقیه بچه‌های خط دفاع خیلی خوب کار کرده‌اند.
امیدوارم نیمه دوم اشتباه نکنیم!
نیمه اول بخیر گذشت!
بابا ۴ تا پاس سالم بدهید!
عجب لایی باحالی خورد نصرت!
چه پوشش دفاعی خوبی!
بابا ایول نکونام! عجب هدی!
بابا دم میرزاپور گرم! توپ دکو را خوب دفع کرد!
نصرت خوب کلک زد!
عجب فرصتی گیر معدنچی آمد!
تلویزیون کانادا قطع شد! در دقتقه ۱۴
تا الان خوب دفاع کرده‌ایم.
کریم از اولین پاسی که به او دادند هول شد و آنرا لو داد!
این منیش و کشتینیا عجب خترناکند!
در دقیقه ۱۹ جواد نکونام دو اخطاره شد. خوش به حال انگولا
مهدوی کیا عجب پاس خوبی به هاشمیان داد!
کسی را نداریم که توپ‌های برگشتی از ۱۸ قدم را شوت کند ترف دروازه پرتغال؟
خیلی بد توپ‌ها را لو می‌دهیم.
کاش ایوانکوویچ، کمی "ایوان مخوف" می‌شد!
باریکلا کعبی...خوب توپ پاولتا را زد. ولی کرنر خطرناکی بودها!
این نصرتی هم خوب نقش بازی می‌کندها!
یک بار هم که نفوذ داشتیم آفساید بود، آنهم تیموریان زد به تیر...خوب بود!
آدم بیاید جام جهانی و اخطار نگیرد؟ دم معدنچی گرم!
کریستیانو رونالدو تا الان از آن دریبل‌هایش نتیجه نگرفته!
کعبی تا الان خوب بوده! استپ سینه‌اش دروازه را نجات داد.
آقا این رونالدو بد شوتی زد!
نمی‌دانستیم کعبی کاراته کار هم هست! فیگو را کشت!صورت فیگو با ته کفش کعبی خیلی خوش تیپ شد و زخمی!
ایول نصرتی! یکی را درب و داغان کرد!
وای! نزدیک بود این میگل زخمی به ایران گل بزند! میرزاپور تا این لحظه خوب کار کرده! چه شانسی آوردیم!
آخ جون پاولتا کار زرد گرفت!
نیمه اول را زنده ماندیم! هورا!
یک قدم به کاریکاتور من نزدیک شدید لعنتی‌ها!
این فیلم را ببینید
آقا ما از خواب بیدار شدیم و این رفیق بلاگرمان زنگ زد، گفتیم پایه هستی بریم یه فیلم ببینیم، گفت هستم!

خلاصه، به سرعت برق رسیدیم به سانس آخر این فیلم. این جک بلک لعنتی با همه ادا و اطوارهای مسخره‌اش اینقدر فیلم را یک تنه بامزه کرده که حد ندارد!

وقتی خادم کلیسا که می‌خواهد نهایتا کشیش شود عاشق کشتی است و در ضمن از یک معلم راهبه که اتفاقا ناز هم تشریف دارد خوشش بیاید، و کل داستان در مکزیک بگدرد و ...

ملت هم که سالن سینما را پر کرده بودند. آی خندیدیم...
خواب عجیب
الان یادم آمد خواب عجیب و غریبی دیده‌ام... در ساعاتی که نمی‌دانم در کدام عالم می‌چرخیده‌ام...

دیدم که دارم با یک استاد دانشگاه در مورد لاپلاس بحث می کنم! قرار بود یک پایان نامه در باره او بنویسم! و از آن بدتر من دارم با استاد مورد نظر در باب رابطه مدل‌سازی سه‌بعدی هندسی و سیاست حرف می‌زنم...

از خواب که پریدم، اول رفتم ببینم این لاپلاس اصلا کی هست! یادم آمد که آن قدیم‌ها اسمش را جایی شنیده بودم!
Friday, June 16, 2006
محافظه کاری ابلهانه
خیلی جالب است، من از هیکل مزخرف خودم ناراضی ام، از اضافه وزنی که دارم بدم می‌آید و کمترین کاری هم برای کم کردن دور شکم خودم نمی‌کنم! روزی که به کانادا آمدم، ۱۰۷ کیلو بودم، و تا ۹۳ هم پایین آمدم. الان ۹۹ کیلو هستم، خجالت هم نمی‌کشم!

من نمی‌فهمم چرا اینقدر تنبلی می کنم و از ورزش پرهیز!

لطفا تا می‌توانید به این تنبلی من گیر بدهید! شاید اثر کرد!
من بیهوش شدم
آقا تلفن کنار گوشت باشد و ۱۰ بار به تو زنگ بزنند و بیدار نشوی؟

با یکی از بلاگرهای باحال قرار داشتم که بعد از کارش در ساعت ۷ به من زنگ بزند و برویم سینما، بنده خدا کلی پیغام گذاشت.

ساعت زنگ دار دقیقا ۳ ساعت داشت زرزر می‌کرد و من بیهوش هیچ نشنیدم.

از همه بدتر بازی مکزیک و آنگولا از دستم در رفت! ای خاک بر سر تیم فوتبال و فدراسیون فوتبال و غیره!

خلاصه انگار در یک عالم دیگر بودم.
وای! این آرژانتین محشر بود
من بازی به این خوبی ندیده بودم! نه برزیل به این خوبی بازی کرده و نه هیچ تیم دیگری! مقابل صربستان با چنین قدرت ظاهر بشوی و ۶ تا گل بزنی؟

خدایا! شکرت که مقابل آرژانتین قرار نگرفتیم! صربستان تیمی بود که در مسابقات مقدماتی فقط یک گل خورد! حالا روی یک گل، آرژانتینی‌ها ۲۳ پاس می‌دهند و هیچ کس نمی‌تواند توپ را از آنان بگیرد و نهایتا کرسپو پاس پشت پا می دهد و گل می‌شود! واویلا!

این عجیب‌ترین چیزی بوده که تا الان دیده‌ام!

خداوندا! اگر قرار است از گروهمان بالا بیاییم و مقابل چنین تیم‌های قرار بگیریم، همین الان تیم ما را به تهران برگردان!
مناجات شب بازی فوتبال
معبود من، ما شیر یا خط کرده‌ایم و شانس پرتغال بیشتر بوده، ولی اگر ایران را پیروز کنی، پدر خودم را در کاریکاتوری از خودم در خواهم آورد!

بارخدایا، به حق پاکان و برای خوشنودی حاسدان و کاسبان و کلاه‌بردارانی که اسمی از آنها نمی‌برم که از دیدن کاریکاتور من شاد می‌شوند، ایران را برنده فرما!

یا حق! میرزاپور را سرشتی ده دروازه‌بان وار! فکر کند دروازه ناموس مملکت است! در بازی مکزیک سه بار بی‌ناموس شدیم، این بار کمکش کن حافظش باشد!

الهی، قد کعبی را بلندتر از مهاجمان طرف مقابل کن، آنقدر که رونالدو از او بترسد!

خداوندا! کاری کن که فیگو خودش را دریبل بزند و خشتکش پاره شود!

یا رحمان! دکو را تبدیل به "دکور" کن تا بازیکنان ما خیالشان بابت او راحت باشد!

پروردگارا! پاولتا را سرگیجه‌ای ده اساسی!

یا رب‌العالمین! روح شجاع مربی برزیل را به برانکو بده و روح ترسوی برانکو را نصیب فیل بزرگ کن!

...
هدیه بی‌تربتی برای یک دوست کانادایی
می‌خواهم سر به سر یک رفیق کانادایی بگذارم! خیلی دلش می‌خواهد کاریکاتورش را بکشم ولی دلم می‌خواهد حالش را بگیرم! پیشنهاد شما چیست؟
گند عظمایی زده‌ام که مپرس
قرار شده بود غر نزنم، ولی وقتی یک گند گنده بزنی و خبر را زودتر روی خط بیاوری، دماغت و الباقی نقاط حساست خواهد سوخت! فعلا بروم در دریاچه اندکی خنک شوم...
پيشبينی شير ياخطی بازی ايران و پرتغال
ما که ديروز توی خيابان شير و خط کرديم،نتیجه به نفع پرتغال در آمد، اگر خلافش شد و ايران مساوی کرد و یا حتی برد، کاریکاتور خودم را در موقعیتی ابلهانه خواهم کشید!
نتایج شخصی از بحث استشهادی بودن و شدن-۱
این که می​گویم نتایجی است که در مورد خودم گرفته​ام و درعین حال برداشتی است که از گفته​های دیگران دارم.

حس می​کنم اگر استشهادی بشوم، چيزی هستم در حد خوارج صدر خلافت علی.

با افزايش سن، تمايل کمتری به شهادت طلبی در من بوجود آمده و البته شايد ربطی به عقل که من فاقد آن هستم نداشته باشد.

اگر معتقد باشم که در آن دنيا خودم جوابگو هستم، گناه ديگری را بر گردن نخواهم گرفت و ديگری هم گناه مرا.

اگر اصل انسان بودن است و خداوند پيامبر را برای تکميل مکارم اخلاق فرستاده باشد، بر همان پايه، شهادت طلبی با تعريف جديد را نمی​پسندم. نمی​توانم در آن صفتی اخلاقی پیدا کنم که بر پایه کرامت انسانی باشد.

برایم نامشخص است که ملاک تعيين جهاد در عصر غيبت چيست؟ آيا به مفتيان ايقندر اطمينان دارم که چشم بسته به حرف ايشان در طلب شهادت برآيم؟ من یکی اینکاره نيستم.

تا آنجا که می​بینم، این نوع شهادت طلبی به نحوی پاک کردن صورت مساله است. اگر کسی شهادت طلب واقعی باشد، داد و بیداد نمی​کند: "آنرا که خبر شد خبری باز نیامد" آنهایی هم که دارند بحث می​کنند، به نقطه​ای بین شک و ایمان رسیده​اند و می​خواهند مطمئن شوند که اینکاره هستند یا نه. با این همه معتقدم که مومن واقعی کسی است که شک می​کند و بر پایه شناختش از حق تعالی به جواب می​رسد. کسی که اهل اطاعت بی قید و شرط است، نمی​تواند و اجازه ندارد که شک کند. شک با شرک متفاوت است، و سال​های سال است ما را از شک کردن ترسانده​اند. ابراهیم تا شک نکرد، خداوند پاسخ​اش را نداد. اگر شک روا نبود، جلسات بحث معروف مکتب جعفری شکل نمی​گرفت.

این نوع شهادت طلبی، ذهن مرا از جنبه​های زیبای ربوبی می​رباید و کورم می​کند.

من دوست دارم آزاد باشم. نمی​خواهم آزادی​ام باعث سختی و مرارت کسان دیگر شود. اگر عملکرد شهادت طلبانه من در آینده باعث انتقام طرف مقابل از هموطنانم شود و آنان را به خاک و خون بکشاند، از آزادگی به دور است.

من نمی​خواهم بجنگم که شهید شوم! اگر در حین جنگ شهید شدم، بحثی دیگر است! در اینجا جای هدف گم شده! اگر به صرف شهادت بخواهم بجنگم که معبودم عوض شده است!
Thursday, June 15, 2006
مردن برای اصول ساده و زندگی بر اساس اصول سخت است- جادي
دوست عزیزم که علاقمندی های استشهادی هم دارد از من خواسته است چیزی درباره استشهادی ها بنویسم. احتمالا محمد مسیح معتقد است با اینکار یک بحث به وجود می آید ولی به نظر من اینطور نیست چون بحث و گفتمان، نیازمند یک فضای برابر و عاری از قدرت است. اگر قرار باشد یک طرف بحث به خاطر نظراتش به زندان برود، شکنجه شود، از کار اخراج شود و در مقابل طرف دیگر به خاطر نظراتش سهمیه دانشگاه بگیرد، سربازی نرود، شغل بگیرد و تشویق شود، نمی توان از گفتمان یا حتی گفتگو صحبت کرد.

اين هم روزگار ما
باز نمی​دانم چه خوردم که شديدا ياد مهاجرانی افتادم! گلاب به رويتان اين تساهل ما را کشت!

همه همکارانم دلشان می​خواهد روزها خانه باشند تا فوتبال ببينند، من که خانه هستم، می​خوابم و فوتبال نمی​بينم!

ديشب دوستی عزیز زنگ زد و کلی حرف زد، گفت عجيبه! تو چقدر کم حرف شده​ای! نمی​دانست حتی نیک​آهنگ هم بعد از پرکردن دندان لثه بی​حس می​تواند خفه بشود!

دلم لک زده برای يک مسافرت اساسی! می​دانيد، وقتی دعوت می​شويد و ميزبان برايتان بلیت و هتل می​گيرد چقدر حال می دهد! ولی آنگاه که نوبت به خودتان می​رسد تا از جيب خرج کنيد، يک کمکی دردناک است! آقايی که شما باشيد، ما دلمان برای سفر ارزان قيمت بيشتر تنگوليده است! برای کنفرانس کاریکاتوریست​ها در دنور که حسابی شکمم را صابون زده بودم، ولی نهایتا کف کردم!

شوهر عمه​ خدابیامرزم روزی روزگاری دچار مشکلی قانونی بود که من هم نامه​اش را به لطف دکتر رمضان​زاده به خاتمی رساندم، او هم مطابق معمول پاس داد به دیگری...و آخر سر هم خبری نشد که نشد. الان هم یاد آن روزهایی افتادم که با بچه​های فامیل و دوستم سپهر که همسایه آنها بود و الان ساکن تورنتو است در خانه عمه جمع می​شدیم خدا بیامرز آقای چهره​نگار از همه ما اشرار عکس می​انداخت...یاد باد...

ماجرای دستگیری فعالان زن هم عجب مکافاتی شده است. چند نفر از همکاران مطبوعاتی را گرفته​اند از جمله بهمن احمدی و همسرش ژیلا بنی​یعقوب...من هی به این بهمن گفتم زیر بار حرف​های این فمینیست​ها نرود...گوش نکرد که نکرد...آدم با این هیکل ورزشکاری فمینیست بشود؟ طفلکی بهمن!

ظاهرا مسوولان محترم سانسور وبلاگ​ها شدیدا فعال شده​اند و تصاویر بلاگر را هم حذف می​کنند! بابا ایول! روی روزگاری فقط عکس​های مجلات آنچنانی مستهجن بود، الان تصاویر ساده وبلاگی هم حکم "صور قبیحه" را دارد. گمانم روزی بشود که در تهران، تمام خانم​های محترمه دارای شغل شریف خودفروشی مجوز داشته باشند و آزاد و فقط بلاگرها رابه اتهام فحشا و گسترش آن دستگیر کنند.

طفلکی مانا! حال به خاطر کاریکاتور سوسکی کارش به دادگاه انقلاب کشیده شده! اتهامش را هم مطبوعاتی نمی​دانند.واویلا! حالا خدا را شکر که فضای آذربایجان اندکی آرام شده است. خدا کند همه چیز به خیر و خوشی تمام شود.
يادداشتی در باره استشهادی بودن يا نبودن- از يکی خواننده ساکن اسپانيا
اول در مورد خودم بايد بگويم که من هميشه به ايرانی و مسلمان بودنم افتخار ميکنم و الان که در اسپانيا زندگی ميکنم بيشتر پايبند مسلمان بودن واقعی خودم هستم و همينطور در پی کشف اسلام واقعی

آنحه از اسلام ميدانم اينست: راهی برای بهتر زندگی کردن و از دنيا لذت بردن و به قول علی ع کار مومن مشکل است چون برای بهتر زندگی کردن در هر دو دنيا بايد تلاش کند. جالب است که هميشه در اسلام تاکيد به درست و خوب زندگی کردن هست اما اگر در هر کجای دنيا باشی نام اسلام با جنگ و خونريزی غم و بيچارگی همراه شده و خبری از راحتی و صلح نيست و در همين ايران خودمان وقتی هم از صلح می خواهند صحبت کنند اول شمشير نشان ميدهند و گارد حمله میگيرند بعد میگويند ما خواهان صلح هسيتم
وقتی اسلام انسان را جانشين خداوند در روی زمين معرفی ميکند خداوندی که به رحمان و رحيم برای همه موجوداتش خوانده ميشود آيا جانشين او بايد غير از اين باشد؟

از اينکه در ايران جوانان ما اسلام را از دريچه ديد رهبران بی کفايت ایران می بينند و به اين سبب از اسلام واقعی دور شده اند جای بسيار تاسف است .

ولی بايد به واقع دانست که اسلام واقعی اين نيست .دوست دارم به آنها بگويم اسلام واقعی بيشترين ضربه را از همين به ظاهر مسلمانان خورده و برای مصداق حرفم ميتوانيد تاريخ را بخوانيد . آيا خوارج خود را مسلمان نميدانستند که با علی جنگ کردند و مسلمانان بسياری از زن و کودک و پير و جوان را کشتند و به خيال خود در راه خدا ميجنگيدند و اگر کشته می شدند فکر ميکردند شهيد هستند !!!! زمانی هم که ابن ملجم تصميم به کشتن علی گرفت در فکرش رسيدن به قرب خدا بود !!!!! وقتی مامون هزاران آزار و اذيت بر امام رضا روا داشت او هم مسلمان بود اما مسلمان به اسلام خودش نه خدا

شايد الان برای شما واضح باشد که اينها در واقع مسلمان نبودند چون تاريخ و گذشت زمان اين را به شما نشان داده ولی در زمان خودش و برای آن انسانها اسلام همان بوده که می پنداشتند

بايد به جوانان ايرانی متذکر شد اسلام به روز زندگی کردن هست .يعنی همه ابعاد زندگی را ديدن . در اسلام شهيد و کارگر و معلم و پيامبر و ... در يک راستا هستند ارزش جوهر قلمی که برای مردم و اسلام می نويسد با خون شهيد برابر است و اگر تو در زندگی به دیگران ياری برسانی ارزش تو بيشتر از شهيد شدن است

شايد بتوانم بگويم بيشترين ضربه به اعتقادات مردم ايران را رهبران کنونی ايران زده اند که فقط به فکر نگه داشتن جا و منزلت خودشان هستند .نام حکومت علی را بر ظلم خود گذاشته اند و حتی حاضر به شنيدن نقد نيستند .برای شما بتی ساخته اند و شما را به پرستش آن دعوت کرده اند و از شما فکر را دزديده اند .

تو به استشهادی فکر ميکنی و در نزديکی تو انسانی از زور گرسنگی به دزدی و گناه تو به رسيدن به قرب خدا می انديشی و همشهری تو هراسان از نداشتن امنيت نميتواند بخوابد تو به از بين بردن کافر می انديشی و هموطن هم کيش تو در ديار غربت در حسرت ديدار خانواده روزگار را میگذراند.

نميدانم بعد از مرگ از تو نخواهند پرسيد که تو نه خودت خوب زندگی کردی نه کمک به خوب زندگی کردن دیگران کردی و نه کمکی در نشان دادن اسلام راستين

ديدم که يکی از اين افراد استناد کرده بود به فتوای مجتهد !!! نميدانم ميدانی که مجتهد يعنی عالم به علم روز و اين آقايانی که از خانه و شهر خود تا به حال خارح نشدند چطور به همه علم زمانه واقف شده اند و ميتوانند در مورد هر چيز نظر بدهند (بايد بگويم که اين را قبلا آقای مطهری به اين آقايان گوشزد کرده بود و گفته بودند چون علم پيشرفت زيادی دارد و يک شخص نميتواند واقف به همه موارد باشد بياييد هيئتی متشکل از چند نفر تشکيل دهيد تا بتوانيد در موارد مختلف نظر و فتوا دهيد .شايد شما برايتان آنقدر ملموس نباشد ولی هزاران مورد هست که اين آقايان اصلا در موردش چيزی نميدانند حه برسد که نظر و فتوا دهند )

مورد دیگری که به نظرم ميرسد اينستکه ما دوازده امام داريم که هر کدام به مقتضای زمام سعی در گسترش و اشاعه اسلام داشته اند خوب است زندگی هر کدام را مطالعه کنيم ( نميدانم چرا در ايران فقط در مورد امام حسين آن هم زمانی که کشته شد تاکيد ميشود آنهم بيشتر به صورت يک تراردی نه واقعی )

ولی فکر ميکنم عقل و منطق تو آنقدر به رشد رسيده باشد که بتوانی در زندگی به آن استدلال کنی .فقط بايد بدون تعصب ( که انسان را کور ميکند ) از دريچه اسلام واقعی به زندگی و مرگ فکر کنی تا بهترين تصميم را در هر لحظه بگيری .
سپاس بابت توضيح
چند ماه پيش اشاره​ای به شباهت ناگزير کاريکاتور آقای جواد عليزاده با کاريکاتوری که پس از جنگ افغانستان کشيده بودم کردم. ايشان در نامه​ای تذکر دادند که ۳۴ سال پيش هم کاريکاتوری با اين مضمون کشيده بوده​اند و شباهت موضوعی ربطی به کار من نداشته است.

از تذکر ايشان ممنونم و در عين حال توجه اين پيشکسوت را به فرق "کپی" و "شباهت ناگزير" جلب می​کنم که در معنای لغوی با هم فرق دارند. در ضمن نوشته​اند: " کاریکاتور رایس من با شعار معکوس هیپی ها در سایت کاگل و در سایتهای دیگر نقل شده و مورد توجه جهانی قرار گرفته" که متاسفانه به دليل بی​خبری نتوانستم زودتر بابت این موفقیت بین​المللی به ايشان تبريک بگويم و از اين فرصت برای همين کار استفاده می​کنم.

در عين حال از اينکه می​دانم ايشان تمام تلاششان را برای رفع سو تفاهم کاريکاتور مانا با همزبانان آذربايجانی خواهند کرد، پيشاپيش خسته نباشيد می​گويم.
جنگ جویان و استشهادیون - وبلاگ گردی
این‌روزها پس از مدت‌ها انفعال در وبلاگستان، دوباره یک بحث وبلاگی راه‌افتاده‌است، بحث راجع به استشهادیون یا همان تروریست‌ها. این گفت‌و‌گوی وبلاگ‌نویسان در وبلاگ‌های نیک‌آهنگ‌کوثر، حنیف مزروعی، شایان مشاطیان، مهدی خلجی، ابوذر، محمد مسیح و ریحانه فاطمی دنبال‌شده‌است. در این یادداشت قصد‌دارم با نگاهی متفاوت از طرفین بحث، وارد این گفت‌و‌گو گردم.

جهاد فرهنگی و جهاد غير-فرهنگی-ملکوت
خوشحال‌ام که محمدمسيح باب گفت‌وگو و سخن گفتن از دغدغه‌هايی را که ميان بسياری از ما مشترک است، باز کرده است. اول قدم پيمودن راه معرفت، باز گذاشتن پنجره‌های گفت‌وگوست و اين نخستين چيزی است که گوينده را از اهل خشونتِ کور متمايز می‌کند. در گفت‌وگو هميشه می‌توان با سخن بسياری از اختلاف‌نظرها را بدون فرياد کشيدن حل کرد. محمدمسيح مرا در مقام استاد معرفی می‌کند که البته نيستم. نه من با اين بضاعت مزجات داعيه‌‌دار دانش هستم و نه او که پخته می‌نويسد و شور و سودايی دارد، شاگرد. پس موضوع را به سياق گفت‌وگو و درد دل ادامه ه می‌دهم.

نعمت قطع موقت اينترنت
امروز صبح که به خانه رسيدم، ديدم اينترنت مورد نظر قطع شده! اينقدر حالم گرفت شد که حد ندارد! زنگ زدم به سرويس دهنده که "راجرز" باشد، گفت اولين فرصت تعمير روز جمعه است! به همين دليل هم که شده مجبور شدم بخوابم!

وقتی الان پاشدم ديدم اينترنت عزيز بازگشته و خيالم راحت شد!

از همه دوستانی هم که خبر دادند تصاوير وبلاگ را فيلتر کرده​اند ممنون، فکر ديگری می​کنم.

عزت زياد
Tuesday, June 13, 2006
بازديد چند ساعته خبرنگاران از خبرسازترين زندان ايران
و اما دندان
آقا! بروی دندان‌پزشکی، و دکتر هم‌دانشگاهی‌ات باشد، همسال تو باشد و بارها و بارها به کافه دانشکده ات آمده...

وقتی دکتر در باره تخم مرغ چرب و چیلی کافه حرف می زد، قشنگ طعم آنرا حس می‌کردم! چنان خاطره‌های آن سال‌ها زنده شد که نگو! همانجا روی صندلی یک لحظه شماره دانشجویی‌ام هم یادم آمد! انگار همین دیروز بود...۱۹ سال پیش!

در همین خواب و خیال‌ها باشی و یکهو صدای مته و بوی دندان و ...آخ! یک بی‌حسی دیگر...یاد آن روزی افتادم که بعد از روت‌کانال، سه ساعت به خودم گرسنگی دادم و بعدش رفتم ساندویچ خوردم، به خاطر بی‌هسی زبانم، مزه آنرا حس نمی‌کردم، فقط یک لحظه متوجه شدم که ساندویچ کالباس که فقط سس مایونز دارد، چرا ساندویچ من قرمز رنگ است؟

تازه متوجه شدم که همراه ساندویچ، لبم را هم خورده‌ام! حالا چنان خونی می‌آمد که نگو و نپرس. بعد که بی‌حسی رفت، تازه اول بدبختی بود...

بگذریم، تمام این خاطره‌ها روی صندلی دندانپزشکی آمد ...

دست دکتر درد نکند که خیلی کارش خیلی باحال بود!
سرویس دهان و دندان
آقا من خیلی اوضاع خوابم خوبه، سر ظهر باید برم دندان‌پزشکی! حال نمی‌دونم رابطه دندون عقل با "عقل" چیه، ولی هر چی هست ما دندونش رو داریم اگر از عقل محروم موندیم!

یادم اومد به تابستون سال ۶۵ که رفته بودم طرح کاد(آن زمان باید طرح کاد سال چهارم دبیرستان را در تابستان می‌گذراندیم) در "چمستان" شهرستان نور. اونجا با بولدوزر، ریشه‌های درختان بدبخت قطع شده رو در می‌آوردیم. یکی از کارگران یه روز گفت مرخصی می‌خواد برای "دندان گرفتن"! به مسوول واحد گفت:"آقا مهندس، می‌خوام برم شهر دندان بگیرم"، آنهم با فتح "ب" !

تازه فهمیدیم دندونش درد می‌کنه و می خواد بره دندون‌پزشکی...

خلاصه ما هم امروز بریم دندان بگیریم...
وقتی مشهدی مشارکتی چند مليتی چشم ديدن وبلاگ ما را ندارد!
مشتي، چشم ديدن وبلاگ ما رو نداری چرا داغ می​کنی؟

چیکار کنیم که جنابعالی ماتحت تاثیر قرار نگیرید؟ به من چه بقیه اندکی فراخ تشریف دارن و کم می​نویسن که در خبرخوان گوگل مزاحم چشمان بادمی حضرتعالی شده​ایم؟

حالا اگر از نظر فنی راه حلی داری، بگو!
راه خراب کردن يک حرکت مدنی
بهترين راه نابودی يک حرکت مدنی برای دفاع از حقوق زنان، گرفتن پيام از فرح پهلوی است. اگر او از اين ماجرا حمايت کند تا جماعت سلطنت​طلب دور از ایران از آب گل​آلود ماهی بگيرند، حتما در اين حرکت صلح​آميز کتک مفصلی خواهيد خورد. به هر کسی هم که قسم و آيه تحويل بدهيد که روح​تان هم از پيام فرح خبردار نيست، قبول نخواهند کرد و شما محکوميد.

ابتدا خیلی مسالمت​آمیز سر باتوم را به دنده​تان می​زنند و می​گویند از اینجا دور شوید، بعد که دور نشدید، چنان باتوم را بر سرتان می​کوبند که عقل از سرتان دور خواهد شد!

لازم به ذکر است که این اولین باری نیست که حرکت​های مدنی به خاطر گل​کاری خارج​نشینان به خشونت کشیده شده است.
مرحمت فرموده زنان ایران را مس کنید!
چرا من جنبشی استشهادی نیستم-۴
بيست و دو، بزرگ​ترين آرزوی من مرگ نيست، کمال است! من کمال را در مرگی نمی بينم، ولی شايد در مسير کمال مردم!
بيست و سه، کودک نه ساله​ای بودم که انقلاب شد. زمانی به نسل من می​گفتند مرگ در راه حق شهادت است. ولی چه کسی حق را معلوم می​کند؟ هميشه دوست داشتم بدانم کدام مرگ حق است؟ بيرون راندن دشمن از خانه​ات حق است، ولی عبور از کربلا برای رسيدن به قدس چه؟ اگر در خاک دشمن نارنجک به خودم بسته بودم و زیر تانک می رفتم، از وطنم دفاع کرده بودم؟

مگر يادمان رفته داشتيم به سوی بصره پيش می​رفتيم که پيام روس​ها رسيد که پيشروی موقوف؟! اگر من در آن عمليات کشته شده بودم، مرگم حق بود يا ناحق؟ برای دفاع از کشورم رفته بودم يا ...بر اساس انتخاب خودم رفته بودم تا وطنم را از اثرات دشمن پاک کنم يا هوس کربلا داشتم؟

حق کدام است؟ ناحق کیست و چیست؟ آنکه دروغ می​گوید و می​فریبد؟ آنکه تو را به خاطر شک تکفیر می​کند؟ نمی​دانم!

بيست و چهار، از خودم می​پرسیدم مسلمانی دست و پا شکسته من که از خانواده​ام به من رسيده، تحميلی است يا اختياری؟ آيا بر اساس تحليل خودم اين مسير را انتخاب کرده​ بودم يا به خاطر اجبار پدری سخت​گير ؟ خوشحالم که حد اقل دو سال از مسير اجبار خارج شدم و بعد انتخاب کردم. فکر می​کنم چون نمی​توانم پيروی کسی باشم، استشهادی هم نخواهم بود! تا آنجا که فهمیده​ام، همه استشهادی​ها پای منبر یکی نشسته​اند.

بيست و پنج، من نمی​توانم آزادی خودکشی اسطوره​ای و توجيه شده خودم را عامل مرگ کسان ديگر کنم، کودک اسرائيلی آدم است! اگر غاصب است، دانسته غاصب شده یا نادانسته؟ من زير بار اين حرف که فلان مفتی چنان گفته و آن يکی بهمان، نمی​روم! خداوند به من عقل داده! من مسوول اعمال و رفتار خودم هستم.

بيست و شش، اصلا من به درد استشهادی شدن نمی​خورم! کاريکاتوريست چه​کارش به اين حرف​ها!
آقای ابطحي خيلي وقيحيد -آزادنويس
آقای ابطحي خيلي وقيحي. داری سر تمام جوان ها را کلاه مي گذاری و خودت را به کوچه ی علي چپ زده ای. چرايش را مي گويم. مدعي شده ای که زرقاوی باعث آبروريزی مسلمان ها شده و کشتنش خبر خوشحال کننده ای بود و حالا وزير خارجه ی ايران از حماس که از کشته شدن زرقاوی ابراز تأسف کرده است ...

مگر خلخالي و لاجوردی کمتر از زرقاوی آدم کشتند؟ زرقاوی پنهاني مي کشت اما خلخالي و لاجوردی در ملأ عام مي کشتند
منتقدان - آرش غفوری
نيکان و البته ديگر منتقدان من که با sms، يا به صورت حضوری از آن تيتر، گزارش و طرح دفاع می کنند اما به کنه حرف من توجهی ندارند؛ من می گويم هر اشکالی اگر وجود داشته باشد با اين تيتر و طرح تنها احساسات مخاطبان را شعله ور می کنند، درحاليکه روزنامه بايد آرامش بخش هم باشد. مخصوصن در شرايطی که ما در جام جهانی هستيم؛ هم تيممان به آرامش احتياج دارد و هم مردممان تا اتفاقات غيرقابل پيش بينی نيفتد.

التوضیحات:
آرش يک نوع روزنامه​نگاری را دوست دارد، و من نوعی هم يک نوع ديگرش را. نگاه آرش به آرام​سازی است، و من به اعتراض. من می​گويم روزنامه می​تواند آرامش​بخش باشد، ولی نمی​گويم"بايد"! فرق است ميان "بايد" و "بهتر است باشد".

يکی از کارکردهای رسانه​، ايجاد فشار هم هست. همه تلاش آن سال​های ما اين بود که جايگاه روزنامه​ها به عنوان اهرم فشار منتقدين تثبيت شود. حالا بياييم به خاطر گل روی علی دايي، ساکت بمانيم و به مربی ترسان از "شهريار" چيزی نگوييم.

به علی دایی چیزی نگویید، تا جام جهانی تمام شود، به مربی چیزی نگویید تا جام تمام شود، میرزاپور نا آماده سر جایش بماند، تا جام تمام شود. برانکو اعتقادی به دیدارهای تدارکاتی نداشته باشد، به او چیزی نگویید تا جام تمام شود. قدرت بدنی بچه​ها مناسب نیست، به او چیزی نگویید تا جام تمام شود. تاکتیک تیم مزخرف است، به او چیزی نگویید تا جام تمام شود.

آرش، گمانم رسانه​های آزاد را با روابط عمومی تیم اشتباه گرفته​ای!
تحليل​های فوتبالی هسته​ای صبح سه​شنبه
يکی از دوستان عزيز نوشته که اگر رونالدو در زمين بود باز هم ايران می​باخت.

اگر کل بازی ايران را از اول نگاه کنيم، چند مساله بامزه را می​توان در موردش نوشت:

اول از همه قدرت بدنی بازيکنان ايران نسبت به جام جهانی ۱۹۹۸ بسيار کمتر است. بدنسازی ايويچ در آن سال شاهکار بود. ولی امسال اثری از آن قدرت بدنی ديده نمی​شود. البته مطمئنا کارشناسان بهتر می​توانند نظر دهدن، ولی تحليل​های گزارشگران خارجی اين بود که تيم ايران در نيمه دوم بشدت تحليل رفته است.

دوم، تاکتيک ضعيف ايران در نيمه دوم بود. مکزيک با تغييرهای خود نشان داد که دنبال دريچه​های جديدتری است. اگر اندکی شطرنج بلد باشيد، می​دانيد که وقتی حريف روشی جديد را امتحان می​کند، بايد دفاع و ضد حمله متفاوتی در برابرش داشته باشيد، حالا که بازی فوتبال است، بدون شک وقتی سازماندهی حمله مکزيک به سمت راست کشيده شد، می​دانستند دارند چه کار می​کنند.

سوم، قرارگيری ميرزاپور درون دروازه در زمانی که يک فصل بد باشگاهی را سپری کرده، زير سوال است. در مسابقات تدارکاتی نيز خيلی مطمئن نشان نداد. او سال​های سال است ازاين اشتباهات می​کند.

الباقی:

کعبی دفاع راست مطمئنی نيست!

رضايی يکی از ساده​ترين اصول فوتبال را درست انجام نداد!

در نیمه اول دفاع چپ ما تحت فشار بود و یکی دو بار مهدوی​کیا از راست آمد و به داد این جناح رسید.

روی گل اول هم پوشش خوبی نداشتیم! بازیکنان مکزیک دقیقا از یک تاکتیک تجربه شده اتسفاده کردند و خوب می​دانستند دفاع ما روی ضربات دوم ضعیف عمل می​کند.

گل سوم هم که شاهکار بود.

وقتی وجود علی​کریمی باعث مشغول شدن چند مدافع مکزیک شد، باید کسی را آورد که همان خصوصیات یا مشابهش را داشته باشد. شجاعی بهترین گزینه نبود؟ درست بعد از بیرون آمدن کریمی بود که گل خوردیم. خیال​شان راحت بود و می​توانستند راحت​تر روی دفاع ما خیمه بزنند.

حضور دو مهاجم سرزن، که یکی کاملا بیکار بود چه مفهومی دارد؟ حد اقل مهاجمی که روی زمین خوب کار کند مثل برهانی می​توانست از اوائل نیمه دوم جانشین دایی شود. وقتی تکیه تیم روی دایی است، بعد از مدتی افت می​کند! تجربه بازی​های آسیایی پوسان کره جنوبی ثابت کرد که در نبود دایی، کل تیم راحت​تر حرکت می​کند. همان بازی​هایی که برانکو بهترین نتایجش را گرفت.

علی دایی به هیچ وجه رهبر خوبی برای تیم نبود. کار کاپیتان مکزیک را با دایی مقایسه کنید!

ما در این بازی اگر اشتباه نمی​کردیم، لا​اقل یک امتیاز را بدست آورده بودیم. و اگر توان آوردن فشار تا آخر نیمه دوم را داشتیم، دفاع مکزیک آنقدر مقاوم نبود که گل نخورد.
چرا من استشهادى نيستم- فانوس
محمد مسيح جان ، وقتى اول بار ديدم که نيک‌‌آهنگ به پرسش بالا پرداخته؛ فکر کردم با بحث ملکيان در مورد خشونت شروع کنم و به اين سؤالت بپردازم؛ اما وقتى شرح حال خود نوشتت را خواندم، تصميم‌ام عوض شد. آن مطلب را شايد در فرصتى ديگر نوشتم؛ تو هم اگر دوست داشتى و البته حوصله، آن را بخوان و نظرت را بگو، به قول خودت اين هم فرصتى براى تعامل!


در مورد علی دایی
علی دایی بازیکن بزرگی است. یکی از مفاخر فوتبال ایران است. ولی در باره روابط مافیایی که من از همکاران ورزشی‌ام در باره او شنیده‌ام، تاثیرش در حذف و جذب بازیکنان بوده است.

دایی روابط را در فوتبال ایران به خوبی می‌شناسد، و همه می‌دانند داشتن اختلاف با علی دایی یعنی چه.

در این مورد بیشتر از من باید بچه‌های سرویس‌های ورزشی روزنامه‌ها حرف بزنند. آنهایی که همیشه در مورد دایی با جدیت حرف می‌زدند و می‌دانستند درگیر شدن با "شهریار" مشکل‌ساز است.

علی دایی را به هزار دلیل تحسین می‌کنم، ولی تیم ملی تیم او نیست! او جزیی از آن است. اشکال بر سر این است که او می‌‌خواهد دکمه‌ای باشد که کت‌و شلوار را بر اساس آن تهیه می‌کنند.

برانکو مربی خوبی است، ولی بزرگ، نه! کدام مربی بزرگ حاضر است به پیرمرد بازی بدهد؟ هر مربی صاحب نام دیگری بود، خیلی حرمتش را داشت، علی دایی رامی‌گذاشت کمک مربی تیم ملی. بچه‌های ورزشی خوب می دانند عوامل مختلف حفظ برانکو چه بوده است. حیف که آنان به راحتی حرف نمی‌زنند.

توضیح اضافه:
چرا بیشتر نمی نویسم؟ به این دلیل که جزئیات روابط پشت پرده دایی را بچه‌های ورزشی صدها بار بهتر از من می‌دانند. حرف‌های من کلی گویی‌ خواهد بود. پس بهتر است آنها اطلاعات دقیق خود را رو کنند. حتی با اسم مستعار!

ورزشی نویسانی که نمی‌خواهند نوشتن در باره دایی به ضررشان تمام شود، می‌توانند از این وبلاگ استفاده کنند. منتهی جای پاسخ‌گویی هم برای طرف مقابل قائل باشند.
آثار باستانی فوتبال

تقدیم به بزرگمهر حسین‌پور
چه می‌کنه این جمهوری چک!
خدا را شکر که چک و اسلاواکی! از هم جدا شدند! الان بازی تیم چک را دارم می بینم. چه بلایی سر این آمریکا آورده!
این هم از ما
ما خیلی مخلص دوستان و خوانندگان عزیز هستیم. شرمنده‌مون کردین.

من نمی‌دانم این همسایه‌های ما چه مرضی دارند! بابا گوشت کوب، دریل، چکش...

از بی‌خوابی آمدم وبلاگ بقیه را بخوانم، رسیدم به این مطلب آرش:
نمی توانم گلايه ام را هم از هادی که اجازه چاپ آن طرح زشت را در روزنامه می دهد ابراز نکنم.

آرش! حق اعتراض را برای هزاران نفر نمی خواهی بپذیری؟ هزاران نفر که سهل است، مطمئنا حرف میلیون‌ها نفر ایرانی است! مرد مومن! ماه‌هاست همه اعتراض می‌کنند که علی دایی باید بکشد کنار، آنوقت الان به طرح بزرگمهر معترضی و همینطور به هادی که چرا طرح او را سانسور نکرده؟ اتفاقا به همین خاطر هم که شده باید همه ما طرح علی دایی را بکشیم که بداند بازی کردن با تیم ملی یعنی چه!

می‌دانی علی دایی چه نقشی در باند بازی‌های پشت پرده تیم ملی داشته؟ حالا خبرنگاران ورزشی که از او حساب می‌برند علنا نمی‌گویند، ولی در خفا که بارها از آنان شنیده‌ایم!

علی دایی عین سیاستمداران ما می ماند! اصلا نمی‌خواهد کنار بکشد! باباجان از وان باستن و ریکارد و گولیت و فولر و ... یاد بگیر! کشیدند کنار و مربی شدند، آنهم در اوج. حالا تو می‌خواهی به همه ثابت کنی که چی؟

آرش عزیز! سال‌هاست همه می‌دانند علی دایی چه نقشی در تیم بازی می کند و در عمل چه بازیکنانی را عملا کنار زده. یادت هست چهارسال پیش در بازی‌های آسیایی، به مجرد کنار رفتنش تیم خودش را بالا کشید؟ دیروز عملا دایی یار دوازدهم مکزیک بود. اینقدر بی‌خطر که حد ندارد، نه بازی بدون توپش درست و حسابی بود،نه پاس‌هایش...حضورش در بازی چه چیزی را ثابت کرد؟

آرش! تیم ملی حق همه ایرانی‌هاست! باید ۱۱ نفر از بهترین‌ها الان بازی کنند، و علی دایی که زمانی بهترین بوده، الان نیست! باید معرتض بود! کاریکاتوریست باید بتواند حرف دل مردم را هم بزند!

اینقدر جرات همه برای حذف کردن کاریکاتور و اعتراض به چاپ زیاد شده که مدعیان آزادی مطبوعات هم به آنان پیوسته‌اند. مبارک باشد!

بزرگمهر عزیز! حمایتت می‌کنیم!
دردم نهفته به زطبيبان مدعی...
الان از طريق وبلاگ اخوی فهميدم شوهر عمه​ام بعد از مدت​ها درد سرطان کشيدن، امروز به رحمت خدا رفته. طفلک عمه​ام و فرزندانش که چقدر او را دوست داشتند. خدا بيامرز جزو عکاسان خوب شيراز بود و عکاسی در استان فارس و جنوب ايران مديون اين خانواده...خدا بیامرز با آنکه سنی از او گذشته بود همچنان فعال و سرزنده و شاد بود.

درد بدتر اين است که شوهر خاله​ام در ولايات متحده سرطان مغز استخوان دارد و پزشکان جوابش کرده​اند. بعد از سال​ها کش و قوس بر سر سرطان مثانه​اش، مدتی شادمان بودند که معالجه کامل بوده، تا روزی که از درد استخوان ران دادش به هوا می​رود و بعد از کلی بررسي، می​فهمند دچار سرطان جديد شده. يک ماه پيش پزشکش به او گفت تا ۴ ماه هر کاری دلش می​خواهد انجام بدهد، شايد فرصتی نماند.

حالم خیلی خوب بود، این خبر را هم گرفتم...
کشف حقیقت یا عملیات استشهادی؟ - شایان مشاطیان
گفتگو با کسی که هیچ وقت در ارکان فکری و باورهایش شک نکرده و یا اصولا اعتقاد ندارد که باید چیزی را کشف کند، بس سخت است اگر ناممکن نباشد. نمی‌خواهم نتیجه بگیرم که افراد برای همیشه متکلم باقی می‌مانند، اما گذر از آن لحظه جادویی که ناگهان خود را از جادوی باورهایت رها می‌کنی و با بی‌رحمی همه را زیر سوال می‌بری و در یک عدم قطعیت بی‌پایان فرو می‌روی شاید که به این آسانی پیش نیاید….
مصاحبه کاميکس ريپورتر با حضرت خودم
راستش الان داشتم مثل مريض​ها خودم را سرچ می​کردم، که يادم آمد همين چند روز پيش نشريه آنلاين کاميکس ريپورتر در باره ماجرای کاريکاتور سوسک چند سوال کرده بود و من هم جواب دادم.

حالش را اگر بعد از این اعصاب خردی فوتبال داشتید، این مزخرفات را بخوانید.
تحليل هسته​ای از يک آدم عصبانی!
نيمه اول، نيمه دوم

در نيمه اول، مشخص بود که مکزيکی​ها فشار را روی دفاع چپ ما گذاشته​اند. انگار بارها تمرين کرده بودند که از اين طرف حمله کنند. بعدش هم روی ضربات غير مستقيم می​دانستند بايد چطوری روی تير ۲ توپ را بفرستند تا تريب کارمان داده شود. قبل از گل يک چشمه آمدند که توپ از بالای سر شماره ۴ آنها رد شد.

نفوذ​های خوب مهدوی کیا اگر چه بی​اثر بود ولی نشان داد که دفاع مکزیک چه مشکلاتی دارد. آمدن مهدی به سمت چپ هم جالب بود. یکی دو بار توزان نیمه زمین را به هم زد.

علی دایی را نمی​دانم چرا همان نیمه اول تعویض نکردند! دو تا سر زن که یکی از آنها اصلا سر نزد، را برای چه در خط حمله گذاشت؟ آرش برهانی چرا اینقدر دیر آمد؟

علی کریمی در نیمه اول چندان پا به توپ نشد، ولی اگر دقت می​کردید دو سه تا از مدافعان مکزیکی همیشه در فاصله​ای مشخص با او حرکت می​کردند. بعد از تعويض انگاری خيال​شان راحت شد. و جان تازه​ای گرفتند.

در نیمه دوم تاکتیک تیم ما عملا واگذاری توپ به رقیب بود. یواش یواش تیم مکزیک روی ما سایه انداخت و ما امکان خودنمایی نداشتیم. نسان دادیم در شرایط پرفشار تا چه اندازه خطاکاریم و منطقی برای اداره بازی نداریم. حفظ توپ را اصلا فراموش کردیم و منتظر اتفاقی بودیم تا توپ به یکی از مهاجمان ما برسد. مثلا حرکتی انفجاری از سوی هافبک​های کناری ...زپرشک!

کار عجولانه دفاع ماو دروازه​بان شاهکار بود! مثلث کعبی، رضایی و میرزاپور در مورد گل دوم گندی زدند که تا مدت​ها دردمان خواهد آمد. خوشحالم که رضایی با این گندی که زده دیگر تا مدتی ادعای رفتن به تیم​های بزرگ​تر از مسینا را نخواهد کرد!

وقتی بورگتی از زمین خارج شد، بچه​ها خیال کردند مشکل بزرگ حل شده! غافل از تاکتیک خوب مکزیکی​ها...
تلاش تیموریان جالب بود. خیلی از جان مایه گذاشت. نصرتی خیلی بد نبود. همه منتظر گاف او بودند نه رضایی!
هاشمیان اگر یکی دوبار خودش را دریبل نمی​زد بد نبود! ضربه سر خوبی زد که نمی​دانم چرا تکرار نشد؟

بازی بعدی!

اگر من جای برانکو بودم که نیستم، حتما ترکیب تیم را دستکاری می​کردم. همه مدافعان انگاری پیرمرد خط حمله ما را می​شناسند. خب برای چی باید ۹۰ دقیقه بازی کند؟ چرا کریمی را به جلو نمی​فرستیم و یک هافبک دیگر را جانشینش نمی​کنیم؟ مثلا شجاعی...

به رحمان رضایی هم باید گفت ۱۰۰ بار روی تخته سیاه بنویسد که "توپ را نباید لو داد".

در ضمن، لطفا دروازه​بان را عوض کنید!!!!
اولا...خامسا
اولا
حالم هنوز از بازی هسته​ای ايران در نيمه دوم گرفته است! مرده​شوی اين تعويض​ها را ببرند. مکزيک در نيمه اول کمتر به جناح راست ما فشار آورد، ولی در نيمه دوم فرق مربی با مربا معلوم شد.

ثانيا
شايد علتی تعجب من از نوشتار دکتر براهني، استفاده فرصت​طلبانه​اش از موضوع به جای کمک به "مانا" بوده است. سو تفاهم هميشه وجود دارد و خواهد داشت، مهم اين است که اختلافات را تبديل به اتحاد کنيم، نه آنکه از آب گل​آلود ماهی بگيريم. مطمئنا نوشته دکتر براهنی کسانی را خوشحال خواهد کرد که از کاريکاتور مانا رنجيده اند، اين هنر نيست! نزديک​تر کردن قلب​ها و فکرهاست که سخت است، و من به هيچ عنوان از گفتار، کردار و پندار ايشان، "نيکی" استخراج نمی​کنم. به نظر من هیچ چیزی جز خداوند دو عالم مقدس نیست، با این حال چون ممکن است نگاه من با اکثریت متفاوت باشد، حق را به ایشان می​دهم و سعی می​کنم به مقدسات این اکثریت اهانت نکنم، ولی سر جدتان به من بگویید آیا "نمنه" جزو مقدسات است؟

ثالثا
فضا برای تضارب آرا را نبندیم! برخورد خیلی از خواننده​ها را با نگاه بچه​های "استشهادی" نمی​پسندم. اگر فکر می​کنید حرف​شان غلط است، با این منطق که نمی​توانید با آنها گفتگو کنید که! اگر می​اندیشید که در اشتباهند، منطقی گفتگو کنید!

رابعا
این سردرد لعنتی از دیشب تا حالا پدر مرا در آورده. البته میگرن همیشگی نیست.

خامسا
دلم شدیدا هوای پالوده(فالوده) پشت فلکه شهرداری شیراز را کرده! همان خیابان پشت زندان وکیل...بستنی خامه​دارش را بگو!
چند نکته دیگر
دوستی اعتراض کرده که چرا به طرفداران "استشهادی بودن" لینک داده‌ام و فریب سخنان بزرگسالانی که خود را به کم سن و سالی زده‌اند را خورده‌ام؟

متاسفانه دوستان عزیز نمی‌خواهند باور کنند که می‌توان در این فضا متاع را عرضه کرد و در معرض نقد قرار داد. بسیاری از آنانی که ادعای برخورد دموکراتیک دارند، به هیچ وجه حتی حاضر به شنیدن و خواندن حرف‌های کسانی که لا‌اقل به حرفی که می‌زنند اعتقاد دارند، نیستند.

از کلیه استشهادی‌های عزیز بابت حساسیت به موضوع ممنونم، و از منتقدین هم به همچنین.

هر کسی دلایلش را بیان می‌کند، اگر کسی خوشش آمد، با گوینده می‌تواند ارتباط بگیرد.

ضمن احترام به نظر دوستان دو طرف، مخالف استشهادی شدن و بودن هستم، ولی دلایل خودم را می‌گویم، و لزومی به اهانت به نگاه معقتقدین به آن نمی‌بینم!

از سخنانی که خوانده‌ام در یافته‌ام که بهترین راه، دیدن از دریچه چشم دیگران نیست!
ما اعصاب معصاب نداریم
صبح قبل از اینکه راه بیافتم بروم خانه دوستانم در میسیساگا و همراه آنان بازی را ببینم، آمدم نوشتم که دیروز بعد از ظهر با پسرخاله‌ام برای نتیجه شیر و خط کرده‌ایم و شانس شکست ایران ۶۶ در صد شده، از بخت بد این بلاگ‌سپات ملعون کار نکرد ومرا مدت‌ها سر کار گذاشت. هم با سکه یک دلاری امتحان کردیم، هم دو دلاری!

در راه که بودم به دو سه نفر زنگ زدم و گفتم تا این پیشبینی درخشانم روی دست باد نکند. نیمه اول که ایان اینقدر خوب بازی کرد، خوشحال شدم که شیر یا خط مورد نظر کشکی بوده، ولی امان از یک چهارم پایانی بازی...

بعد از بازی شده بودم برج زهر مار...آخر این گندکاری نیمه دوم چی بود؟ وا ا ا ا ا ىٰ!

اگر می‌خواهیم با همین منطق بازی کنیم که می‌شویم کیسه گل!

مهدوی کیا را حال کردم، بقیه هم بروند کشک‌شان را بسابند. علی کریمی که ...
چرا استشهادی هستیم؟ - موعود روز هفتم
در دو دهه اخير و با گسترش مبارزه مردم فلسطين و ورود آن به عرصه جديدي از مقاومت، همچنين ظهور «القاعده» و تهاجم آمريکا به عراق، موضوع جهاد از سوي افکار و رسانه‌هاي غربي مورد توجه قرار گرفته است؛ چه آن که به خاطر عدم شناخت دقيق مباني ديني مسلمانان، مسئله جهاد، ترور و حملات انتحاري در يک رديف با باري کاملا منفي گنجانده شده است. در اين مقاله تلاش شده است به شکلي مختصر، تعريف کلي از جهاد و انواع آن و مرزهاي تفکيک اين فريضه ديني با مسئله ترور و حملات انتحاري تبيين شود.

ادامه
سخنی در باب استشهاد - ابوذر منتظرالقائم
دارم به سه موضوع که فکر می کنم بشدت در مباحث پیرامون شهادت و شهادت طلبی و انجام جهاد فیزیکی علیه دشمن دین و منافع مسلمانان مورد غفلت واقع شده است بپردازم .

ادامه
درود بر سوسک​های شيرازی
اگر مرحوم انجوی زنده بود و مثلا مانا در کاريکاتورش به نحوی لهجه شيرازی را استفاده می کرد، چه می گفت؟

نه به رژيم پهلوی و رضاخان بی​سواد و دکتر يارشاطر و ...بد و بيراه می​گفت، نه ماتحت آسمان را جر می​داد...شايد می گفت کاش فرزند دوستم مرحوم نيستانی، لا​اقل يک کمی لهجه شيرازی را تمرين می​کرد تا سوسک محترم دچار مشکل کليشه​ای "فلکه گازو" نشود....

سوسک​های شيراز، افتخار می​کردند اگر مانا تحويل​شان می گرفت. من به عنوان يک شيرازی نسبتا مشنگ، از مانا تشکر می​کردم، و مطمئن باشيد بيشترين اعتراضات از سوی غربتی​ها صورت می گرفت، نه شيرازی​ها!!!!

بنده می​خواهم انجمن سوسک​های شيرازی در تبعيد را راه​اندازی کنم. اشکالی دارد؟ بيچاره​ها در طول تاريخ زده​اند توی سرشان و تحقيرشان کرده​اند. من کوچيجک همه سوسک​های بالهجه شيرازی هم هستم. اگر دوستان شيرازی من که فکر می​کنند می​توان ظرفيت داشت و آسمان را به ريسمان نبافت تا عقده​های قديمی را به بهانه مانا سر دکتر يار شاطر و غيره خالی نکرد و سر خلق​ا... شيره نماليد.
منطق دکتر براهنی مرا کوشت!(کشت)
خواندن مقاله دکتر براهنی حد اقل برای من اين فايده داشت که هرچه بيشتر مطالب ديگر او را نخوانم! گاهی وقت​ها داشتن سلام و عليک با آدم​ها کافی است.حالا خدا کند مانا قديم سوسکی با کلاه شاپو نکشيده باشد
آرژانتينته!
بابا اين آرژانتين عجب فرصت طلبيه!
بازی مزخرفی بود!
بازی مزخرفی بود! به غير از چند تيکه باحال بقيه​اش وقت تلف کردن بود و من شکمو هم تا دلتان بخواهد چیپس و تورتیلا و آجیل خوردم و خوردم...خدا کند فردا اين پرخوری موقع بازی ایران و مکزیک مرا نکشد!
چه می​کنه اين ديويد بکهام
خدايی​اش اين پاراگوئه شانس عجيبی آورده گل​های بيشتری به خودش نزده! ۱۰-۱۲ دقيقه اول بازی که کاملا دست انگليسی​ها بود و مطمئنم الان جواد لاريجانی نذر می​کند که بقيه دقايق هم دست آنها باشد!

الان هم آخر نيمه چه شانسی انگليس آورد! اين والدز نامرد نزديک بود چه گلی بزند!
چگونه استشهادي شدم - محمدمسيح مهدوي
در آخرين سال جنگ سال 67به دنيا آمدم،مادرم تعريف ميکند دوران بارداري اش همراه بود با صداي بمب و موشک هر چند بگذريم از حضور پدر در جبهه ،شيميايي و موجي شدن و همچنين حضور فعال مامان در تدارکات و گروه هاي بانوان که کمک هاي پشت جبهه را تامين ميکردند،و همچنين حضور فعال در انقلاب و تاثيرات فردي مثل دکتر شريعتي بر دختر جواني چون مادرم يا پسر جواني چون پدر،و اينکه اگر به متا فيزيک و امور روحاني معتقد باشي تاثيرات اين روحيات و اين وقايع قبل از تولد را بر نوزاد درک خواهيد کرد و حتما بارز خواهد بود تاثيرات اين وقايع بر روحيات والدين که در تربيت فرزند اثر خواهد گذاشت.
خواب‌های عجیب
دیروز بعد از پیاده روی و تماشای فوتبال و اندکی اکبار، گفتم بگیرم بخوابم! بالاخره بعد از مدت‌ها کار شدید احتیاج به خواب پیدا می‌کنی . چند خواب عجیب و غریب دیدم که احتمالا به خاطر اینکه فراموششان نکنم بیدار شدم. این اکلاق نحس را از قدیم دارم که گاهی به طور ناخودآگاه از خواب می‌پرم تا "خواب" خودم را دوباره به یاد بیاورم ...

هر چه بود خواب دیدم چند کارگر در کارخانه‌ای کشته‌ شده‌اند-گمانم کارخانه سیمان بود-ودیگر اینکه با خانواده‌ای فقیر آشنا شدم که فرزندشان کاریکاتوریست مستعدی بود، و خدا خدا می کردم که خانه کاریکاتور او را بپذیرد و پولی هم نگیرد. آنقدر کارش خوب بود که اشکم درآمد.

خواب‌های دیگری هم دیدم که اینقدر روی من اثر نگذاشته بودند که بیدارم کنند. جالبش این بود که با زنگ تلفن یکی از دوستانم که کارگردان سینماست از خواب پریدم. البته در خواب به من زنگ زد. شماره تلفنی را از من می‌خواست...

دقیقا دو دقیقه بعد بیداری بود که آمدم بنشینم پشت کامپیوتر، تلفنم زنگ زد.

احساس غریبی بود...
شما هم وارد بحث شوید
به نظر من می‌توان در فضایی منطقی با محمد مسیح و دوستانش گفتگو کرد. شاید بهتر باشد آنها هم برای ما بگویند بر پایه چه دلایلی می‌خواهند استشهادی باشند.

گرچه می‌دانم بلاگرهای زیادی هستند که علاقه‌ای به این بحث ندارند و شاید هم ترس مانع اظهار نظر شود، ولی فکر می‌کنم کسانی چون محمد مسیح و همفکرانش که علاقه‌مند به یافتن نظر بقیه هستند و شاید هم از نقد متنفر نباشند، دلشان بخواهد در بازار اندیشه محک زده شوند.

فکر نمی‌کنم لزومی به استفاده از زبانی دشوار داشته باشیم تا خوبی و بدی یک حرکت یا عقیده را بیان کنیم. پس امیدوارم بلاگرهایی چون صاحب سیبستان با زبانی ساده‌تر و قابل فهم وارد بحث شوند، محمد جواد روح هم که علاقه نشان داده، پس حتما دیگرانی هم هستند که وارد معرکه بشوند.

من به محمد مسیح که آغازگر این چالش بوده احترام می‌گذارم و خوشحالم من و خیلی‌های دیگر را به فکر واداشته است.
پاسخ‌هایی به جنبشی استشهادی
ملکوت - از قابيل تبرا بجوييم

مهدی خلجی -ديالوگ دشوار؛ هم‌سخنی با دو نوجوان استشهادی
چرا من جنبشی استشهادی نیستم-۳
دوازدهم، من همه اسرائیلی‌ها را به یک چوب نمی‌رانم! بسیاری از آنها هم منطق خود را برای ماندن در آن سرزمین دارند و احساس می‌کنند حق مسلم‌شان زندگی است در جایی که متعلق به آنان بوده. نمی‌توان امیدوار بود کسی که از اول تولد در گوشش خوانده‌اند که اینجا سرزمین موعود است و ما بر حق هستیم و غاصب‌ها را از اینجا بیرون رانده ایم و ...به این راحتی بخواهد منطقی عمل کند و پای گفتگو بنشیند، ولی همین الان بسیاری از نسل چندمی‌های اسرائیل تدریجا از زیر بار تبلیغات و بازی‌های ایدئولوژیکی خارج شده اند و دارند فکر می‌کنند. به نظر من فلسطین خانه همه کسانی است که آنجا زندگی می کرده‌اند، چه مسلمان، چه مسیحی و چه یهودی! اینکه به خاطر اعتقادات دینی افرادی را بکشم و خون کسانی را بریزم که شاید فرصت اندیشیدن نداشته‌اند، قتل است. من قاتل نیستم.

سیزدهم، من انتخاب تاکتیکی به نام عملیات انتحاری که به کشته شدن غیر نظامیان بیانجامد را مناسب نمی‌دانم. اگر بر فرض با نظامیان طرف مقابل در جنگ باشم، آخرین چاره من کشتن آنان است! مگر آنها انسان نیستند؟ پس در چنین جنگی-با منطق استشهادی- جایی برای اسیر کردن دشمن باقی می ماند؟ جایی برای مذاکره هست؟

چهاردهم، وقتی کار به جان و زندگی انسان‌ها می‌رسد، منطق چشم در مقابل چشم را مناسب نمی‌دانم! اگر چنین باشد که مسوولیت گرفتن جان انسان‌ها را از حضرت عزرائیل به خودمان واگذار کرده ایم! هر کسی کار خودش بار خودش....

پانزدهم، گرچه من آدم بدکینه‌ای هستم، ولی کینه‌ام حدی دارد! در همین وبلاگ و یا با کاریکاتور ترتیب طرف را می دهم. گمان کنم کافی باشد! شاید بتوان به این نوع کاریکاتور گفت انتحاری یا ...

شانزدهم، من آدم کاملی نیستم، و قصد ندارم تا زمان کامل شدن خودم را به کشتن بدهم!

هفدهم، دوست ندارم با استشهادی شدن باعث بدنام شدن هم‌کیشان و هم‌وطنانم در دنیا بشوم! ما می‌خواهیم به زور ثابت کنیم که مسلمانان در تمام دنیا آدم‌هایی جنگ طلب نیستند و دنبال زندگی مسالمت آمیز با دیگرانند، آنوقت بیایم کار را به همین راحتی خراب کنم؟

هجدهم، اگر می‌خواستم استشهادی باشم، احتمالا ترتیب کسانی را می‌دادم که به نام دین، دین را از مردم گرفته‌اند، ولی خدا را شکر نیستم، پس بی‌خیال! پرچم سفید قشنگ‌تر است!

نوزدهم، پاک کردن صورت مساله، راحت‌ترین و غیر شجاعانه‌ترین راه ممکن است. اگر راست می‌گویم، باید بتوانم مساله را حل کنم.

بیستم، اول انقلاب که می‌خواستند اعدام‌ها را توجیه کنند، بیانات خود را با"بسم ا... المنتقم" آغاز می‌کردند. من خداوند "رحمان" و "رحیم" را دوست دارم.

بیست و یکم، من هم گاهی دزدکی به مسجد می‌رفتم، دیدم یواش یواش آثار شستشوی مغزی دارد هویدا می‌شود! از تفاسیر حکومتی از قرآن زده شدم، و در دوران جنگ وقتی می‌دیدم چگونه دوستانم یکی یکی دارند هیپنوتیزم می شوند، ترس برم داشت! آن ترس را مقدس می‌پندارم که باعث شد اندکی فکر کنم!

ادامه دارد
یک گفتگوی ساده
ترجیح دادم به جای اینکه نق بزنم به جان محمد مسیح و بگویم چرا تو می‌خواهی جنبشی استشهادی باشی، تنها دلایل خودم را بگویم که چرا نمی‌خواهم باشم.

فکر می‌کنم هر انسانی داردی حق انتخاب است، مادامی که حق انتخابش حقوق دیگران را از بین نبرد، پس محمد مسیح و دیگرانی که اعتقادی به استشهادی بودن دارند دلایل خودشان را بیان خواهند کرد و من هم با کمال خوشبختی و خوشوقتی به آنان لینک خواهم داد.
Thursday, June 08, 2006
چرا من جنبشی استشهادی نیستم-۲
ششم، من زندگی را از دریچه مرگ نمی‌بینم! مرگ حق است، و اگر مرگ من به زندگی انسان‌های دیگر بیانجامد، چه بسا بهتر است میرا باشم تا مانا، ولی باید خودم به این نتیجه برسم، نه اینکه بر پایه تبلیغات مغزم را شستشو دهند و توجیه‌گر مرگ شجاعانه خودم و دیگران باشم.

هفتم، اگر تنها راه حل دنیا در کشته شدن بود، که تولد معنا نداشت!

هشتم،زندگی جاده‌ای یک طرفه نیست که باید به خودت بمب ببندی و بعدش بروی زیر تانک و یا خودت را بزنی به رستورانی در فلان شهر اسرائیل یا در بازار خودت را منفجر کنی و جند یهودی دیگر را به آن دنیا ببری.

نهم، معیار پیروزی یا شکست جنگ یاران و عراق چیست؟ آیا ما پیروز شدیم؟ یا تبلیغات یک طرفه به ما چنین حالی کرد که راه رفتن روی میدان مین و یا منفجر کردن تانک منجر به شکست عراق می‌شود؟ آیا می‌دانیم که بخش عمده ای از از دست رفتگان دوران جنگ قربانی بازی‌های سیاسی بعد از سال ۱۳۶۱ شدند؟ آیا می‌دانیم که ادامه جنگ بعد فتح خرمشهر چه ضررهای مادی و معنوی وحشتناکی به بار آورد؟ چه کسانی توجیه کننده آن ضررها هستند؟

دهم، من منکر ارزش جنگجویان و سربازان و بسیجیان نیستم! برای دفاع از وطن اگر چاره‌ای جز جنگیدن نباشد، حرفی نیست! ولی وقتی بر روی خودت برچسب استشهادی می‌زنی، یعنی منطق خودت را فدای منطق دیگری کرده‌ای و اصل را بر مردن گذاشته‌ای، مرگی که نتیجه‌اش را برایت تبلیغ کرده‌اند و خیال می کنی به یقین رسیده‌ای.

یازدهم، من جنبشی استشهادی نیستم! چون نمی‌خواهم سرباز شطرنجی باشم که دیگران مرا بازی می‌دهند! سربازی که باید حتما کشته شود ...

ادامه دارد
زرقاوی...پر
ابومصعب زرقاوی(فاضل نزال خلايله) دیروز کشته شد. حالا خدا رحم کند، طرفداران و نزدیکان او که می‌خواهند جانشینش شود چقدر خون خواهند ریخت که ثابت کنند "اصلح" هستند!
چرا من جنبشی استشهادی نیستم-۱
اول از همه، معتقد به پیروی بی چون و چرا نیستم!ا جنبشی‌های استشهادی ولایت پذیرند. من نیستم. من دو سال تمام خودم را از آموزه‌های اجباری خانواده پدری رها کردم تا راهم را انتخاب کنم. من که ولایت پدرم را نمی‌پذیرم، چگونه ولایت دیگری را قبول کنم؟ تازه معتقدم پدرم به خاطر منافع سیاسی از راه و روشش دور نشده و انسان پاکی است. با این وجود اصلا به نگاه دینی‌اش عمل نمی‌کنم و نخواهم کرد.

دوم، معتقدم بر طبق نظر اسلام، نباید به خودم آسیب برسانم! اگر در موقعیت جنگی قرار گرفتم و برای دفاع از خودم تیر زدم و تیر خوردم، حرفی دیگر است. من این کار را نوعی خودکشی شعاری می‌دانم، که بقیه تصمیمش را برایم گرفته‌اند.

سوم، نتیجه کار مهم است! مگر جماعت کامیکازه در جنگ جهانی دوم بر اساس اعتقاد خود را به کشتن نمی‌دادند؟ آیا نتیجه کار به نفع شهروندان ژاپنی شد؟شعار و ایده آنانی که هاراگیری می‌کردند جه بود؟

چهارم، چه کسی ثابت می‌کند بر حق است؟ کسی که با کشتن خود، شهروندانی بی‌گناه را هم به کشتن می‌دهد؟ خون به خون شستن؟ مسلمان تندروی وهابی پیروی بن لادن که می‌خواهد مردم بیگناه را به کشتن بدهد بر حق است؟ جوان عاشق استقلال فلسطین که باعث مرگ و میر غیر نظامیان اسرائیلی می‌شود بر حق است؟

پنجم، آیا این کار نوعی بدعت نیست؟

ادامه دارد
چرا من یک جنبشی استشهادی نیستم!
محمد مسیح مهدی که صاحب وبلاگ مستطاب جنبشی استشهادی است، از من و احتمالا خیلی‌ها خواسته که در باره استشهادی بودن یا نبودن فارغ از برچسب زنی نظر خودمان را بگوییم.

چرا که نه!

به نظر من هر کسی به جای اینکه بخواهد حال طرف مقابل را بگیرد، موضعش را در باره "قائله ی اسرائیل، جنگ آن با لبنان و فلسطین، حزب الله، مقاومت اسلامی، استشهادیون و ..." بیان کند بد نیست!

پیشنهاد می کنم این بحث را اندکی جدی بگیریم، چون مطمئنا می توان در بسیاری موارد دید که ما ظاهرا این طرفی‌ها با آن طرفی‌ها نقاط تفاهمی هم داریم.
مرض خريد
آقا، هر وقت افسرده می​شويد، برويد خريد کنيد! فقط مواظب جیب​تان باشید!

حالا من هر دو هفته يک بار به سرم می​زند بروم چشم بازار را در بياورم. جالب اينجاست که اگر اول ماه اين احساس خريد مرا به پای مغازه​ها بکشاند، اولين تعطيلی هفته بشدت خسيس می​شوم! بعد آخر هفته بعد می​روم ویترین مغازه​ها را ديد می​زنم، به دليل عقده ناشی از کمبود کفش سايز بزرگ در ايران، می​گردم کفش​های حراجی​ها را امتحان می​کنم، آخرش هم معمولا با قيمت خيلی مناسبی که چيزی در حدود نصف يا ۴۰٪ قيمت است، کفشی می​خرم و عشق می​کنم! مرض ديگر هم علاقه وحشتناک به مارک​های نسبتا مرغوب است! حاجی نیکان از پولو و لاکوست و تامی هيلفيگر و تيمبرلند هم کمتر قبول ندارد!

اين مرض که از مادر گرامی و ابوی مرحومش به ما رسيده احتمالا قابل علاج نيست! گمانم خانواده مادری وقتی ژن اصفهانی​اش اصلاح شده به اين منطق رسيده!

مرض بدتر من هم علاقه غير منطقی به عطريات است! البته از سادات مشنگ بعيد نيست! البته خدا را شکر چند جا در تورنتو پيدا می​شود که ادوتوالت​ها مورد علاقه را به قيمت ارزان دارند، ولی این دل هرزه گرد ما اين دماغ دراز دست از چرخيدن در بخش عطر و عطول!فروشگاه​های زنجيره ​ای بر نمی​دارد!

موقع خرید هدیه برای فک و فامیل هم همیشه دلم می​خواهد برایشان عطر بگیرم! حالا مگر از شانل و این چیزها کمتر قبول دارم؟
خداوند ما را به راه راست هدایت کناد...که البته به عقیده دوستان امکان پذیر نیست!
مانا ، نمنه، نه
ديروز بعد از ظهر ياد بازی​های قديمی افتادم. وقتی می​خواستیم یکی را انتخاب کنیم، یا مثلا ببینیم چه کسی باید گرگ شود و از این حرف​ها. مثل ۱۰-۲۰-۳۰-۴۰ ...و يا ۱۰-۲۰-۳۰-۱۵، ۱۰۰۰ و ۶۰ و ۱۶...دودو اسکاچي، آرد و نخودچی...

همينطور الکی يادم آمد کلاس سوم که بوديم اين را هم می​خوانديم تا ببينيم چه کسی برای قايم موشک(باشک) بايد چشم بگذارد:

آنا، نمانا، نه...چيکو چيکو بنزينه...منتهی من در ذهنم خواندمش:" مانا ، نمنه، نه....!"

آقا ما با اين ذهن مريض چه بايد بکنيم!
Wednesday, June 07, 2006
امروز خيلی خفن بود!
بعد از ظهر نشستم مطلب مفصلی در باره وقايع اخير تورنتو و دستگيری تعدادی مظنون نوشتم، که از بخت بد سيستم بلاگر از کار افتاد و هر چه رشته بودم پنبه شد!

اين آزمايش زنگ خطر آتش​سوزی ساختمان ما هم خواب مرا سرويس کرد. صبح تا آمدم بخوابم اين جيغ بنفش چنان سيلی محکمی در گوش خواب ما زد که تا ۵ بعد از ظهر نتوانستم چشمانم را ببندم!

انجمن کاريکاتوريست​های ولايت متحده زور خودش را زد که ما را به موقع به کنفرانس برساند، و حالا بعد از دستگيری​های اخير تروريست​های عزيز مسلمان که نه ايرانی بودند و نه شيعه، کار ما باز هم عقب افتاد!

فردا را مرخصی گرفته​ام که حسابی بچرتم!
یک وبلاگ باحال!
وقتی حاجی واشنگتن بلاگر می‌شود دیگر باید جدی‌اش گرفت!
بزنم به تخته اهل زیاد نوشتن هم هست و مثل الباقی بلاگرها تنبلی نخواهد کرد!

سر فرصت بیشتر در باره‌اش خواهم نوشت!
نامه یک خواننده طرفدار مجازات مانا و پاسخ آن

با سلام

ما هميشه دوست داريم از کسي که فکر مي کنيم مظلومه دفاع کني بدون اينکه به جرم و خطايش کوچکترين توجهي داشته باشيم!!. واقعا فکر نمي کنيد مانا نيستاني مستحق مجازات است؟ خلاصه حرف شما ها اين است که مانا آزاد شود. با عرض معذرت بايد بگويم کار مانا از دو حالت خارج نيست:

يا مزدور است و براي اين کار پول گرفته
و يا اينقدر کودن و احمق است که متوجه نشده داره توهين مي کنه !!

در هر حالت بايستي مجازات بشود و از افراد روشنفکر هم انتظار منطقي اين است با توجه به مساله توهين به بخشي از ملت ايران نه تنها تقاضاي تخفيف و بخشش نکنند بلکه بر اجراي قانون بدون هيچ تخفيفي تاکيد ورزند. من دو سوال از شما دارم و استدعا دارم پاسخ دهيد:

  1. فرض کنيم قوه قضائيه خواسته شما را قبول کند و همين امروز مانا را آزاد کند. آيا در اينصورت سنگ روي سنگ بند مي شود؟ به خاطر کار او چند نفر کشته شدند، براي چندصد نفر پرونده سازي شده و ....... آيا فردا مانا و امثال او با خيال راحت تر و با اطمينان بيشتر توهينهاي بزرگتري را مرتکب نمي شوند؟
  2. آيا شما به عنوان عضوي از ايران که به ادعاي خودتان روشنفکر هم هستيد به قوانين و مقررات کشور احترام مي گذاريد و پايبند هستيد يا نه؟ اگر پاسخ شما نه هست من حرفي ندارم. ولي اگر فکر مي کنيد پايبند هستيد اين روش شما درست است که با غوغا سالاري و خيلي ساده ميلونها ترک را که به آنها توهين شده فراموش کنيد و تنها به يک فردي که طبق مقررات کشور ما متهم و مجرم است فقط به خاطر اينکه همکار تان هست بپردازيد و تقاضاي آزادي فوري او را داشته باشيد؟

دوستان بزرگوار بنده خودم را خيلي قاطي مسائل سياسي نمي کنم ولي با ديدن وبلاگ شما حقيقتا در اين باور خود که هنرمندان مردمان شريف و عدالتخواهي هستند دچار شک و ترديد شده ام.

به اميد روزي که هنرمندان ما واقعاً به قوانين احترام بگذارند و تعصب صنف و همکار را نداشته باشند و (زبانم لال) به خاطر خوشايند افراد آنسوي آبها حقايق را زير پا نگذارند.
با تشکر
بهمن يزداني


پاسخ:
جناب آقای یزدانی،

۱- مطمئن هستم شما مطالب دیگر مرا در نقد کار مانا نخوانده‌اید، پس احتمالا مانند دیگر همفکران خود عجله کرده‌اید.
۲-مانا خود بعد از چاپ مطلب متوجه اشتباه و حساسیت ایجاد شده گردید، روزنامه ایران هم سعی کرد بدون ایجاد تنش عذرخواهی کند که قطعا کافی نبود. عدرخواهی مانا هم دردی را دوا نکرد.
۳-مانا تا آخر عمر از اینکه سو تفاهم، نه کاریکتورش، باعث مرگ شهروندان ایرانی شده ناراحت خواهد بود.‌ هیچ انسان آزاده‌ای راضی به از دست رفتن دیگری نیست. مانا را نشناخته‌اید. فکر می کنید او به راحتی خود را خواهد بخشید؟
۴-بنده با مجازات مانا مخالفم! به هزار و یک دلیل! اول اینکه خطای او سهوی است، دوم اینکه بر طبق قوانین کار او مستقیما اهانت محسوب نمی‌شود. ثالثا او جرمی مرتکب نشده. برداشتی که از کار او به طور ثانوی صورت گرفته عامل سو تفاهم است. مانا مانند هر روزنامه‌نگار دیگری خطا می کند، ولی این بار بدشانس بوده است.‌
۵- من هیچگاه ادعای روشنفکری نکرده‌ام و نخواهم کرد! شما از کجا به این درک رسیده‌اید که خدایی ناکرده چنین ادعایی از سوی من صورت گرفته؟
۶-خشم منطق را کور می‌کند. وقتی آب‌ها از آسیاب افتاد خواهید دید که کار مانا هر چند نادرست، در حدی نیست که تنها عامل بحران شناخته شود.
۷-کینه خود را نسبت به تحقیر تاریخی مورد نظر بر سر مانا خالی نکنید!

با احترام
نیک‌آهنگ کوثر

به افتخار گنجی!
دیروز گنجی یکی از عالی‌ترین نشان‌های روزنامه‌نگاری دنیا را برد.
کار دنیا را ببین! سال پیش در همین ایام بود که مدتی بیرون آمد و جماعت اطراف معین انتظار داشتند از او برای جمع آوری رای استفاده کنند، ولی اکبر خیال‌شان را راحت کرد. گفت نه!

اکبر به خیلی چیزها نه گفته است...

اکبرجان، مبارکه!

تکمله: لطفا از اکبر بخواهید در اوقات بیکاری سری به انجمن خوشنویسان هم بزند!

گزارش اکبر گنجي از مراسم ديروز کاخ کرملين
گفتگو با يک ديپلمات سابق آمريکايی
ديروز بعد از ظهر که از خواب بيدار شدم، ديدم يک ديپلمات سابق آمريکايی که سال​های سال در آفريقا کار کرده بود برای سوالی زنگ زده و پيغام گذاشته. به او زنگ زدم و گرم صحبت شديم. بحث به جنگ عراق و فاجعه "حديثه" کشيد که قابل مقايسه با کشتار "مای​لای" در ويتنام است.

حرف​های جالبی می​زد! می​گفت الان آمريکايی​ها در طول سه سال گذشته ده​ها هزار شهروند عراقی را کشته​اند، ولی همه​اس متوجه ۲۵۰۰ سرباز کشته شده خودشان هستند. آيا مردم عراق به راحتی از اين تعداد کشته خواهند گذشت؟ آيا صدام می​توانست در سه سال بيشتر از سی هزار و به قولی صد هزار عراقی را بکشد؟ می​گفت احمقانه​ترين کار، صدور زورکی دموکراسی به ساختارهای قبيله​ای است. شايد عوض کردن يک رئيس قبيله مدتی برای همه خوشايند باشد، ولی ساکتار قبيله به اين راحتی تغيير نخواهد کرد، آن هم با معيارهايی که مورد قبول بسياری از افراد قبيله نيست!

برايم از آفريقا مثال آورد که فشار عجيب غربی​ها به آفريقا کار را چنان خراب کرده که نه ساختار قبيله​های سابق برجاست و نه دموکراسی واقعی در اکثر اين کشورها بوجود آمده. نتيجه نهايی هم ايجاد دولت​هايی بشدت فاسد و سو استفاده کننده از منابع است.

می​گفت آمريکايی​ها نمی​توانند بفهمند که ايجاد تغييری در يک جامعه نيازمند عوامل مختلفی است که زمان بسيار زيادی را خواهد طلبيد!
جالب​تر آنکه طرف اصالتا محافظه​کار هم هست و چندان با ليبرال جماعت هم عقيده نيست!

در هر حال گفتگوي جالبی بود.
پرسش​گران در مقابل پرستش​گران
ختم خاتمی​پرستی

يکی از دغدغه​های چند سال گذشته من، سر وکله زدن با دوستانی است که که نمی​توانی به آنها در باره خاتمی نازک​تر از گل بگويی و اگر چيزی بر ضد او بشنوند و بخوانند، سخت برمی​آشوبند. البته در اينکه من مرض دارم و از انگشت رساندن به مردم در لحظاتی بسيار لذت می​برم شکی نيست، ولی دوست دارم بدانم نقش ما روزنامه​نگاران در ستر خطاهای خاتمی چه بوده است؟

نمی​دانم خاصيت ساختار پدرسالارانه مملکت ماست که اگر کسی برايمان عزيز شد و در جايگاه رياست نشست نمی​توانيم عيوبش را ببينيم، يا هر چيز ديگري...

هميشه يادمان مي​​رود و خواهد رفت که معنی کلمه مسوول چيست! آيا سوال کردن از مسوول عيبی دارد؟ آيا نبايد آنقدر از مسوول سوال کرد و گاه زير سوالش برد تا ميزان خطايش کمتر شود؟ آيا اين سوال کردن نيست که باعث آگاهی عمومی می​شود؟

خاتمی به عنوان یک فرد، انسانی است دوست داشتنی. شکی نیست! ولی آیا خاتمی مسوول، همان خاتمی بدون مسوولیت خواهد بود؟ نه! نیست، نبوده و نخواهد بود! نقد خاتمی از سوی هر کسی، او را تبدیل به عضو یا یاری رساننده به جبهه مخالف خواهد کرد. باید ساکت بمانی تا مخالفین خاتمی تقویت نشوند! در سکوت از او انتقاد کن! خاتمی خودش خوبه، اطرافیانش بد هستند، در نتیجه گناه دارد او را مسوول بدانی! و ...

بر خلاف بسیاری از دوستان بلاگر و روزنامه​نگار، معتقدم برای پیشگیری از اشتباهات بعدی، باید کسانی که به خاتمی نزدیک​تر بوده​اند و از نزدیک اشتباهات تاکتیکی​اش را دیده​اند هم ما و هم خودش را کمک کنند. کمک ما تعریف و تصدیق نیست! نقد است!
متاسفانه یا خوشبختانه کسانی که قلمی شیرین دارند و با شیرین​قلمی می​خواهند خاتمی را آن بالا نگه دارند، بیشتر از خدمت، خیانت می​کنند.

بسیاری از طرفداران خاتمی سال پیش از سخنان حجاریان رنجیدند که او را فرصت​سوز خواند. اگر بابک احمدی می​پرسد خاتمی ۱۸ تیر کجا بود، پرستش​گران خاتمی با عصبیت جواب خواهند داد که خود بابک احمدی کجا بود؟ آیا می​فهمند دارند چه مقایسه​ای می​کنند؟ طرف مقام مسوول اداره کشور بوده. شخصیتی حقوقی دارد. بابک احمدی تنها یک پرسش​گر است! ولی پرسشی کرده دردناک.

به راستی بعضی از کارهای خاتمی مثل زدن توپ توی اوت در یک قدمی دروازه خالی بود. حالا بعضی​ها می​خواهند توجیه کنند که در آن لحظات قوانین فیزیک و مکانیک بر عکس عمل کرد و توپ با سرعتی عجیب لب خط برگشت و وارد دروازه خودمان شد! خاتمی بارها توپ را در زمان ضعف شدید خط دفاع به مهاجمان آن طرف سپرد. شکی دارید؟ یک بازی ۹۰ دقیقه​ای البته زمان​های خوب و بد هم دارد، خاتمی در دقایقی توپ را خوب رد و بدل کرد، ولی نتیجه کار سقوط از لیگ بود و در عوض تیم آبادگران بالا آمد.

باید عبرت گرفت و توجیه را کنار گذاشت و توجه کرد. توجیه ناشی از بی​توجهی مسوولان است به مسوولیت خویش!
مانا را فراموش نکنيم!
معمولا تا يکی را دستگير می​کنند، تا هفته اول همه صدای​شان بلند است و داد و بيداد می​کنند. چند روزی که می​گذرد، يواش يواش همه يادشان می​رود که طرف در چه وضعی است و بعدها خواهند پرسيد" راستی اون يارو که سر "نمنه" گرفتنش چی شد"؟

مانا الان در کنج سلولش تنهاست. البته چند تا سوسکی که از در و ديوار بالا می​روند او را به ياد ماجرا خواهند انداخت. اميدوارم کاغذ و قلم به دستش بدهند تا خاطرات اين چند روز را مصور کند. شايد نسخه دوم "مسخ" کافکا را داد بيرون.

چند روز پيش ذکر خيرش بود با يکی از همکارانی که الان ساکن کانادا است. مانا آنقدر آرام و بی سر و صدا بود که باورش برای آنانی که می​شناسندش سخت است که دچار چنين مشکلی شده باشد.

الان می​دانم نگرانی مادرش و خانواده​اش دو گانه است. اگر آزاد بشود چه خواهد شد، و اگر آزاد نشود چه! اين دغدغه کمی نيست. اميدوارم همه چيز به خوبی و خوشی تمام شود و نگرانی همه به حداقل برسد، بخصوص نگرانی مادرش که مانای هفت-هشت ساله را پس از مرگ منوچهر نیستانی بزرگ کرد و نگاهبانش بود.

"مانا"، مانا باشی!
آزادی بيان مجازی در وبلاگستان