اشکم درآمد! دو بازی عالی فوتبال را به خاطر رفتن به خانه جديد از دست بدهی! فقط وقتی شنيدم آرژانتين در ضربات پنالتی باخته، ماندم عجب بازی سختی بوده که به ضربات پنالتی رسيده! الان نشستم از روی
سايت فيفا گلها و آن دو پنالتی که ينس لمان گرفته را نگاه کردم. بابا ايول!
ايتاليا که از اول معلوم بود اين بازی را میبرد.
حالا بازیهای فردا ديدن دارد، بخصوص بين انگليس و پرتغال. ببينيم فيل بزرگ چکار میکند؟ از آن طرف اريکسون با اسلحه فيل-کش وارد معرکه میشود يا نه؟ چحار سال پيش اسکولاری تيم اريکسون را برد، الان نوبت انتقام است!
آخ از بازی فرانسه و برزيل! چون بشدت دلم میخواهد يک تيم اروپايی جام جهانی امسال را ببرد، اميدوارم از سر خطا يا اشتباه، بلايی سر برزيل بيايد...مثلا روبرتو کارولس اشتباهی يک ضربه کاشته را به تيم خودش بزند، يا رونالدينيو اشتباهی از آن شيرينکاریهايش را در درون دروازه برزيل بکند و ...ولی حيف، از اين اتفاقات نخواهد افتاد! کاش امسال زيدان مدالی چيزی می برد طفلکی...
الان هم در کافینت نشستهام و میبلاگم...
عزت زياد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
لطفا سری به ایران بزنید و ببینید در جامعه چه خبر است. بخصوص مدارس راهنمایی و دبیرستانهای دخترانه نمونههای خوبی هستند. همجنسخواهی ایرانی از جنس اتفاقهایی است که در اینجور جاها میافتد. دختری که تازه به سن بلوغ رسیده و به خاطر تربیت سنتی، هیچ اطلاعی از خودش و جنس مخالفش ندارد، از «تخلیه جنسی» چه میفهمد؟
در جامعهای که همخانه شدن زن و مرد هزار جاسوس و کارآگاه دارد و در عوض دو زن یا دو مرد میتوانند مدتها با هم زندگی کنند و کسی هم کاری به کارشان نداشته باشد، صحبت از انتخاب آگاهانه همجنسخواهی مضحک است.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آقای عزیز اگر نقطه شما ته خطتان است به خودتان مربوط است ، جلو و عقب بنده هم به خودم! این حریم شخصی ما است. آنقدر تاریکی چشمانتان را گرفته که متوجه نمی شوید مگر ما از شما در مورد نوع سکستان با همسرتان در رختخواب چیزی گفته ایم!؟ زمانیکه یک نویسنده! از واژه گی تصویر مقعد در ذهن و کلامش جاری می شود چه انتظاری از مردمی که روزنامه و مجله ای را ورق می زنند که این نویسندگان کلماتش را تزیین میکنند! لطف بفرمایید به این جامعه افسرده و پریشان گی ها یاد بدهید چگونه می توان برادر یا فرزندانتان را به گی تبدیل نمود!!! آخر این بدبختها عاشق این دگرجنسگراها که می شوند از این کارها بلد نیستند ، به ناچار می بینند مسیر زندگی آنها فرق میکند در خودشان می ریزند و خودشان را تباه می کنند!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
هر کسی نگاه خودش را به دنيای اطراف دارد و نمیتوان انتظار داشت ديدگاه همه يکسان باشد. تجربه کوتاه من در اينجا به من آموخته که نبايد آدمهای مختلف را بابت علت مهاجرت مورد قضاوت قرار داد. هر کسی حقی دارد، و خيلیها دوست داشتهاند در اين سر دنيا هويتی جديد بيابند، حتی اگر مورد پسند نزديکانشان نباشد!
اگر کسی در ايران به هر دليلی در رنج است، و يا فکر میکند در خارج از کشور به سعادت دست میيابد، به خود حق مهاجرت داده است. فکر نمیکنم کسی مطمئن باشد که در اين طرف دنيا وضعش خرابتر میشود و هر چه دارد و ندارد را ول کند و به اينجا بيايد.
اينجا نکته مطلقی نديدهام، انگار تنها چيز مطلق، نسبی بودن است!
تبعيض در انواع مختلف و رنگهای متفاوت و طعمهای جورواجور ديده میشود. اولين کشف من در برخورد با خودم، اين بود که ما ايرانيها چقدر اهل تبعيض نژادی و برتری جويی قومی هستيم! باور نکردنی است! لطفا احساستان را از نشستن کنار يک چيني، کاناديی سفيد پوست، يک زن جامائيکايي، يک هندی با بوی کاري، و ...بنويسيد! آيا همه آنها در نگاه شما برابرند؟ در روزهايی که در مغازه کار میکردم، میدانستم بر مبنای تفاوتهای نژادي، چگونه بايد با مشتریهای مختلف تا کنم! هندیها اهل چانه زدن و تخفيف گرفتن بودند، چينیها حتی روی يک سنت هم حساب میکردند، بعضی از مشتريان يهودی رسيد را دو سه بار چک میکردند...دو تا از مشتريان آلمانی بشدت اهل حرف زدن بودند و بايد پا به پایشان حرف میزدي، کانادايیهای سفیدپوست هم انواع مختلفی داشتند!
تا زمانی که توانستم با همه با اعتدال رفتار کنم، مدتی طول کشيد! عيب از آنها نبود!
يکی از مسائل دردناک در مورد بسياری از مهاجران ساکن کانادا، اين است که هر قومي، در کنار خوبیهايش، بدیهايش را هم به اينجا میآورد. از جمله ما ایرانیها!
يکی از دوستانم که روزنامهنگاری در تبعيد است، تعريف میکرد که ماموران اداره مهاجرت و بعضی وکلا (وکيل مهاجرت) نسبت به چند گروه بدبين هستند. چرا؟ به خاطر دروغحای شاخدار!به عنوان مثال، خانمی ۴۰ ساله ادعا کرده بود که در ماجرای کوی دانشگاه مورد ضرب و شتم ماموران قرار گرفته، و خود را نماينده نهضت دانشجويی معرفی کرده بود. میخواست هه اين وسيله از کانادا تقاضای پناهندگی سياسی کند. يا يک حاجی بازاری و خانوادهاش تا وارد فرودگاه شده بودند، بدون آنکه اندکی زبان بلد باشند، آسمان و ريسمان به هم بافته بودند تا سريع پناهنده شوند.
پیارسال دختری ۲۱ ساله را ديدم که مدعی بود در ماجرای کوی دانشگاه جزو فعالان نهضت دانشجويی بوده و جانش در ايران در معرض خطر است. وقتی گفتم ماجرای کوی مال ۵ سال پيش است و آن موقع دبيرستانی بوده، گفت:"مگر کانادايیها میفهمند؟".
بامزهترین مثال هم مربوط به کسانی است که از کانادا رقاضای پناهندگی کردهاند و بعد از گرفتن پاسپورت کانادایی، با گذرنامه ایرانی به وطن سفر کردهاند!
از کسانی که ادعا کردهاند همجنسگرا هستند و بعد کاشف به عمل آمده که زن و بچه دارند هم بايد گفت!
به همین دلیل اگر یک ایرانی به کانادا بیاید و واقعا مشکلی داشته باشد، مقامات کانادایی کمتر به او اعتماد میکنند!
ادامه دارد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اينجانب آسد نيکآهنگ کوثر، برای بار هزار و شونصدم، عرض میکنم که روشنفکر نبوده، نيستم و نخواهم بود. لا اقل با تعريف رايج روشنفکری ايرانی!
در باب مسائل اخیر، عرض میکنم که معتقد به تعامل و مدارا با کسانی هستم که روش زندگیشان مثل من نیست. به عنوان مثال، اگر در ایران هم بودم، و میدانستم همسایهام همجنسخواه یا همجنسگراست، تا وقتی آزارش متوجه کسی نشده باشد، از تمامی حقوقش دفاع میکردم. اگر همکاری داشتم که همجنسگرا بود(که داشتم) تمام تلاشم را برای حفظ او در مجموعه کاری بدون اینکه کسی مزاحم فعالیتش بشود میکردم(که کردم).
اما این دلیل نمیشود که از اظهار نظر آزاد در باره مسالهای که مورد بحث است کوتاه بیایم! من قصد ندارم کسی را تشویق به این کار کنم یا بازدارم! مساله من با کسانی است که میخواهند آنرا به نحوی جا بیاندازند و توجیه کنند. تا وقتی فرم و محتوای بیانشان دچار نقاط ضعف فراوانی است، سعی خواهم کرد با روش خودم دوستان را بنوازم.
از طرف دیگر به طرفین بحث هم لینک خواهم داد.
مسالهای که برای من وجود دارد این است که آیا طرفداران این مقوله، و یا فمینیستهای نسبتا افراطی و ...با این روش میتوانند ذهن عقبمانده من و امثال من را به مسیری درست ببرند؟
اگر مبنای فمینیسم برابری حقوق زن و مرد باشد، نه تنها غمی نیست، که در مقابل چنین حقی سر خم میکنم، آنهم با عنایت به تفاوتهای زن و مرد.
در موارد متعددی دیدهام که بعضی از فمینیستها در راه دفاع از حقوق زنان، آن طرف بام افتادهاند عملا ضد مرد شدهاند. اگر قصدشان در عمل ایجاد همدلی و همراهی است، که دارند اختلافها را زیاد میکنند. اگر احقاق حق است، که هزینه را بالا بردهاند. نمیگویم سکوت چاره است. هرگز! بلکه فکر میکنم راه را دارند به خطا میروند.
برخلاف خیلیها معتقدم که ما مردها به زنان خیلی ظلم کردهایم، ولی آیا انتخاب روشهای اینچنینی بوسیله بعضی فمینیستها، ظلم مضاعف زنان به خودشان نیست؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
Deuce Bigalow: European Gigolo 
اين فيلم بشدت ابلهانه ولی بامزه است. داستان يک بدکار(خودفروش مذکر) است که کارش به آمستردام میکشد. البته مدتی است کارهای بدبد را کنار گذاشته، ولی ...
اين نوع "بدکار"ها برای سکس پول خرج نمیکنند، و بانوان محترم خرجشان را میدهند. خلاصه طرف به آمستردام میرود که قرار است برترين ژيگولو(همان خودفروش مذکر) انتخاب شود...
اگر توانستيد حتما ببينيدش!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
راستش را بخواهید از بعد از ظهر تا حالا مشغول جابجایی وسایل هستیم به خانه جدید. جان از ماتحت مبارک ما در آمده از خستگی!
الان هم چند دقیقهای نشستهام پشت کامپیوتر و میبلاگم، در ضمن سر کار هم نرفتهام تا بتوانم فردا با خیال راحت خرده ریزها را ببرم خانه جدید.
احتمالا تا چند روز به اینترنت دسترسی مستقیم نخواهم داشت و از دست راحت خواهید بود!
در ضمن لطفا این قدر به فمینیستهای اونجوری!!! گیر ندهید، گناه دارند. مساله دسته خر لرزان و بلند و قطور هم مساله خودشان است، به شما چه؟
در مورد تخخخخخلیییییهههههه یادم آمد به آگهیهای دیواری تخلیه چاه فاضلاب...تخلیه چاه، ۵۵۵
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
برای خيلیها، آمدن به خارج و امکان زندگی کردن در فضای فرنگ، همه آمال و آرزویشان است. به هر قيمت ممکن میآيند و بعضا تلاش زيادی برای پاک کردن هويت خويش میکنند. بارها با کسانی روبرو شدهام که فقط از روی اجبار و ادبار خود را ايرانی خواندهاند.
میپذيرم که اختيار بيشتر در حوزههای شخصی و عمومی عامل مهمی برای بسياری از کسانی است که ماندن در اينجا را بر اقامت دائم در وطن ارجح دانستهاند. ولی هميشه خودم را يک ماهی آب شور میبينم که در درياچه بزرگ آبشيرين حبس شده. طبيعت من با اينجا نمیخواند! اشتباه نکنيد! من از بسياری از امکانات اينجا سود میبرم، ولی اصالتا ايرانی هستم.
سه سال است که دلم برای دود و بوی گازوئيل اول صبح تهران تنگ شده. سه سال است هر شب و هر روز خواب کوچه پس کوچههای تهران و شيراز و بم و فسا و ممسنی و ... را میبينم. از آن طرف، سه سال است خواب بازجويی رهايم نمیکند. بارها از ضربان بالای قلب از خواب پريدهام و "ايندرال" لعنتی هم آرامش نمیکند. سه سال است خواب دستنوشتههای پيرمرد بازجويی شده را میبينم که مجبورش کردهاند عليه من و سيناو بقيه اعتراف کند.
من اسم اين آمدن را هرگز مهاجرت نمیدانم. تبعيدی است از سر ناچاری. ولی اگر بخواهی تا ابد ننه من غريبم بازی در بياوری و آه و ناله کنی که نمیشود! بايد بسازي، وگرنه میسوزی!
اينجا مشکل اصلی روزهای اول تو اطمينان بیدليل به هر کسی است که پای حرفت مینشيند. و اگر مثل من اهل حرافی باشي، سفره دلت را باز میکنی. وای به روزگارت! بعدها وقتی از زبان ديگران همان حرفها را با صدها تغيير به گوشت میرسانند، پشتت يخ میزند. اينجاست که اعتمادت به بسياری از دوستان کم میشود.
در اينجا کسانی بودهاند که با نهايت مهربانی کمکت کردهاند و يارت بودهاند. کسانی که کوچکترين ادعايی ندارند، و تا ابد ممنون آنها خواهی بود. کسانی هم هستند که دستشان رسيده کمکت کنند، ولی زورشان آمده.
بهترين خاطراتم از کسانی است که تحمل دوری و غريبی را برايم راحتتر کردهاند، و بدترينش هم از شماتت کنندگان ابلهی است که فقط نمک بر زخمت پاشيدهاند.
ادامه دارد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آقا من بشدت حال کردم از اين بازی فرانسه و اسپانيا، گرچه حس میکنم فرانسه در يک چهارم نهايی حذف خواهد شد. بازی و تاکتيک اسپانيا قشنگ بود، ولی فرانسویها باهوشتر بودند. انگار اسپانيا مثل هميشه در دور اول برای رقبای کم سن و سال هارت و پورت میکند، ولی وقتی به زمين سخت میرسد(میشاشد)، کارش زار است!
فرانسویها هرچه باشند، نسبتا کچل هستند! دقت کردهاید چند نفرشان یا اصلا مو ندارند یا از ته سرشان را تراشیدهاند؟ در عین حال خدا را شکر که این مملکت زمانی مهاجر پذیر بوده، وگرنه از کجا این همه بازیکن درست و حسابی جمع و جور میکرد؟
در ضمن حال کرديد زيدان بالاخره گل زد؟ دود از کنده بر میخيزد!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
من بازی اسپانيا را دوست دارم، ولی طرفدار زيدان کند هستم!
عجب بازی باحالی خواهد بود...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
چون بسياری از شما در ايران به "روزآنلاين" دسترسی نداريد، اصل مطلب را اينجا گذاشتهام.
يوسف خراساني ۶ تیر ۱۳۸۵
تابستان که ميرسد، روبروي سفارت کانادا در تهران هم شلوغ ميشود. هر روز صبح روبروي سفارت صفي طولاني تشکيل ميشود از افرادي که به هر دليلي تصميم گرفتهاند به کانادا بروند. در اين ميان دانشجويان زيادي را هم ميتوان ديد که به قصد ادامه تحصيل در يکي از دانشگاههاي کانادا براي گرفتن ويزا آمدهاند. اما به نظر ميرسد امسال با سالهاي گذشته تفاوت زيادي دارد. امسال، سفارت کانادا بسيار سختگيرانه عمل ميکند و بر خلاف سالهاي گذشته به تقاضاي ويزاي بسياري از افراد جواب منفي مي دهد.
اين روزها سومين سالگرد مرگ زهرا کاظمي، خبرنگار ايراني- کانادايي است. و شايد بتوان گفت اين روزها سومين سالگرد تيره شدن روابط ايران و کانادا نيز هست. اگر تا قبل از آن اين دو کشور روابط نسبتا دوستانهاي با همديگر داشتند و در سطح وزيران کابينه ديدار ميکردند، اکنون روابط به پايينترين سطح ممکن رسيده است. ايران مدتي طولاني است که ديگر در اتاوا به جاي سفير، کاردار اول دارد. لحن گفت و گوي مسوولان سياست خارجي دو طرف نيز بسيار تند و تيز شده، تا جايي که به تازگي مککي وزير امور خارجه کانادا خواستار بازداشت سعيد مرتضوي، دادستان تهران، در آلمان شده است. متکي وزير امور خارجه ايران هم به کنايه کانادا را کشوري که گويا هنوز تحت استعمار انگلستان است، خطاب کرد.
براي عدهاي از مردم دو کشور تنزل روابط ايران و کانادا بسيار بيش از آن چيزي است که اين روزها در رسانهها ميبينيم و ميشنويم. بر خلاف اين ادعاي هميشگي که روابط دولتها جدا از روابط ملتهاست، آسيبپذير اصلي هميشه مردم هستند. در دو سال گذشته، سفارت کانادا سياست خود را در زمينه صدور ويزا تغيير داده است. براي نمونه ديگر به همسران کساني که از دانشگاههاي کانادا پذيرش تحصيلي دارند ويزا داده نمي شود. امري که در گذشته هرگز سابقه نداشته است. بدين ترتيب يک زوج که تنها يکي از آنها پذيرش دانشگاههاي کانادا را دارد يا بايد به کلي از سفر به کانادا منصرف شوند يا سالها دوري از همديگر را تحمل کنند. مورد ديگري که به تازگي فراوان اتفاق ميافتد، رد تقاضاي ويزاي والدين دانشجويان ايراني ساکن کاناداست. در حالي که سالهاي گذشته سفارت کانادا به مادران و پدران دانشجويان براي ديدار فرزندانشان در کانادا ويزاي توريتي ۶ ماهه ميداد، مدتي است که به همه اين تقاضاها جواب رد ميدهد. گفته مي شود که در سطح سياسي نيز به هيچيک از مقامات ايراني که سمت مديرکل يا بالاتر داشته باشند، ويزاي کانادا داده نميشود.
آن سوي ماجرا نيز اوضاع بهتر نيت. گويا سفارت ايران در اتاوا نيز چند ماهي است براي کانادايي ها ويزاي ايران صادر نمي کند. دولت ايران حتي از سفر يک استاد کانادايي براي سخنراني در دانشگاههاي ايران نيز استقبال چنداني نکرد. اين چنين است که ادعاي دولت کانادا در اين باره که دولت ايران حتي براي صدور ويزاي کارمندان سفارت کانادا در ايران نيز سخت گيري مي کند، چندان غيرقابل باور نيست. موضوعي که به نوبه خود، بهانه دولت کانادا براي کاهش صدور ويزا به ايرانيان شده است.
در حالي که هر روز دانشجويان ايراني بيشتري با مشکلات ادامه تحصيل در کانادا روبرو ميشوند، عدهاي از آنها به فکر افتادهاند به صورتي منسجم و گروهي در صدد حل اين مساله برآيند. بسياري از دانشجويان ايراني ساکن کانادا که اکنون از همسرانشان به دور افتادهاند، به دنبال ديدار با نمايندگان پارلمان کانادا هستند. همچنين، گروهي در ديدار با مسوولين دانشگاههايشان از آنها ميخواهند تا تاثير منفي چنين سياستي را به دولت خود انعکاس دهند. انجمنهاي دانشجويان ايراني در دانشگاههاي کانادا نيز براي کمک به اعضاي خود به نامهنگاري به مسوولان دولت کانادا روي آورده اند. آن هم در شرايطي که مشارکت ايرانيان در جامعه علمي کانادا آن اندازه است که چندي پيش در تورنتو برنامهاي با حضور دهها استاد ايرانيتبار دانشگاههاي کانادا و مقامات مسوول دولت کانادا از جمله شهردار تورنتو و چند تن از نمايندگان پارلمان انتاريو برگزار شد. بنا به تحقيقي که از سوي انجمن دانشجويان ايراني دانشگاه رايرسون شده است، هم اکنون بيش از ۲۵۰ استاد رسمي ايرانيتبار در دانشگاههاي کانادا به تدريس مشغولند. شايد از همين روست که معاون پارلماني نخستوزير کانادا در گفت و گو با روزنامه الکترونيکي روز خبر رد تقاضاي ويزاي بسياري از ايرانيان توسط سفارت کانادا را خبر ناراحتکنندهاي ميخواند و قول بررسي موضوع را ميدهد.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
مولانا جلالالدين در باب يکی از پيشروان گشادهفکر و گشاده ... داستان معروفی دارد. اين اولين رقابت"خر فمينيستی" و "خر لزبينی" ثبت شده در ادبيات ماست! اين داستان جذاب را در دفتر پنجم مثنوی معنوی میتوانيد مطالعه بفرماييد:" داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت میراند..."
سوال اين است که در نبود امکانات و تکنولوژي، فمينيستهای افراطی و لزبينهای پيشرو، در نقش خاتون ظاهر میشوند و "خر فمينيست" میشوند، يا اين مساله ربطی به فنآوري، مطالعات انتروپولوژيکی و غيره ندارد...
در هر حال، خاتونهای عزيز "فرنگ رفته فاکولته" بايد شماره عينکشان را عوض کنند و کدو را هم ببينند!
البته مطمئنا دچار تنگنای حيرت بودن هم نيستند...احتمالا در "گشادنای" حيرتند از نخوت الباقی!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
امروز صبح که رسیدم خانه، هرچه کليد انداختم، در باز نشد!
آمدم زنگ بزنم به نگهبانی که بپرسم ماجرا چيست، تازه فهميدم يک طبقه پايينتر هستم! به اين میگويند حواس جمع!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
گشتن در خيابانهای شمال تورنتو و ديدن سرگردانی آدمها برايم دردآور بود. میشد فهميد طرف در ايران وضعش خوب بوده و اينجا دارد با سيلی صورتش را سرخ نگه میدارد. میتوانستی در کنار مجتمعهای پر از ايرانی راه بروی و قيافه دردناک بعضي از ايرانیها را ببينی...شده بود جزيره سرگردانی.
از يکی از دوستانم پرسيده بودم که شرايط زندگی در اينجا چگونه است، و برايم نوشته بود که بايد درآمدی داشته باشی تا بخواهی زندگی کنی. اينجا کسی تحويلت نمیگيرد، و ملاک بعد از چند سال ميزان قسط خانهات است و ماشينی که سوار میشوی و ميزان اعتبار بانکیات و ....
دوستان ديگرم هم برای خودشان معيارهای ديگری داشتند، ولی در مجموع میشد فهميد که زندگی در اينجا با تهران خيلی متفاوت است.
به مجرد بازگشت به تهران، احضار شدم و چند روزی هم مهمان بخش مراقبتهای ويژه بيمارستان مجاور دادگاه مطبوعات بودم! با اين حال خوشحالیام از بودن در ايران را نمیتوانستم پنهان کنم.
البته به اين هم فکر کردم که اگر روزی روزگاری بخواهم از ايران بروم، برای مدتی کوتاه خواهد بود و مثلا هر سال ۶ ماه در ايران خواهم بود و ۶ ماه خارج از کشور. بدم نمیآمد که برای خودم کار و باری اين طرف آب دست و پا کنم ولی در عين هال همان کار مطبوعاتی خودم را در ايران داشته باشم.
با وجود اين تمايل، درخواستی برای مهاجرت نکردم. شايد به خاطر غرور يا يکدندگي، چون معتقد بودم زمانی برای کار به خارج میروم که کارم ارزشش را داشته و برای همکاری حرفهای دعوتم کردهاند.
زمستان سال ۸۱ به تفکرات ايدهالگرايانه ابلهانه شورای شهر گذشت و بعد از آشنايی با حقيقت، و روبرو شدن با واقعيتهای تلخ دوران سين-جيم، ماجرای تهديد و ليست سياه پيش آمد. نمیدانستم جدیاش بگيرم يا نه، ولی وقتی يکی از برادران اندرونی پيغام داد که فعلا بهترين کار دور بودن است، موقتا دور شدم.
برای کسانی که از شرايط پرفشار خارج میشوند، يک توهم اوليه بوجود میآيد که تمام بدبختیها به پايان رسيده، ولی راستش فهميدم که تازه اول بدبختی است. توهم، افسردگي، نااميدي، تمايل به تخريب خود، فراموشي و ... و بعد هم مشتری روانکاو شدن.
حالا کسی که آماده مهاجرت نباشد و از بخت خوب یا بد، در سرزمین سرد و نسبتا بیاحساس کانادا مقیم شده...کنار آمدن با محیط یک چیز است و با هموطنان نسبتا عزیزی که میخواهند به هر سازشان برقصی، چیز دیگر.
موقعیت تلخی بود. من که دو سال پیش از آن با نگاهی انتقادی و نسبتا منفی به مهاجران ایرانی فکر میکردم، کسانی که اغلب از روی اختیار آمده بودند، حالا خودم جبرا و قهرا مهاجر بودم.ادامه دارد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
نکته: پس بگو چرا بعضی از عليا مخدرهها دوست دارند شوهرشان اندکی!!! خر باشد!ماشالا تحمل!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
جای شما خالي، امروز ظهر با رفقا رفتيم يک رستوران جمع و جور جديد در خيابان سپاداينا و خوراک ايرونی خورديم. آی چسبيد! مدتها بود کوکو سبزی نخورده بودم، و گرچه داغ نبود، ولی کاچی بعض هيچی! سالاد الويهاش طعم سالاد الويه سر چهار راه پارکوی را داشت....چی بود اسمش؟ همون ساندويچ فروشی قديمي بالاتر از چهار راه...
حالا من جلوی خودمو گرفتم و پلو نخوردم تا بتونم بعد از ظهر کاريکاتورمو بکشم...(نکته: با شکم زیادی سير نمیتوان کاريکاتور کشيد!)
بگذريم ...جای شما خالی... هم خوراک باحال بخوري، هم پای صحبت سیبیسی و سيبستان بنشينی...
اضافه: اسمش يکتا بود! دم M گرم! ياد اون باميههاش هم بخير.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اين روزها بعضی از بلاگرها به موضوع مهاجرت پرداختهاند و من هم حسابی قلقلک شدهام! ما هم بازی!من در خانهای رشد کردهام که نگاهی مثبت به مهاجرت نداشته است. دلايل مختلفی دارد. از عشق به ميهن گرفته تا هزار و يک استدلال قابل قبول و غير قابل قبول. شايد اگر نگاه پدرم بر زندگی من حاکم بود، ماندن ته سياهچال را باشرفتر از کارگری در فرنگ میدانستم.
سال ۱۳۵۵ که از ولايات متحده به ايران بازگشتيم، اميدوار بودم باز هم بتوانيم به ينگه دنيا برويم. جايی که لازم نبود به نفر مقابلت بگويی"شما". لازم نباشد ملت را "خان" يا "خانم" يا ... خطاب کنی. میتوانی راحتتر حرف دلت را بزنی و خجل نباشي.
پدرم برای اينکه فارسیام بهتر شود، مجبورم میکرد از روی گلستان و بوستان بنويسم و بلند بلند برايش بخوانم. قصايد فارسی سعدی از بر کنم...
راستش از اينکه سعدی شجاعتر از حافظ بود و رنج سفر بر خود هموار کرد، حسابی حال میکردم. البته او بیوطن نبود و آخر سر شيرازی از آب در آمد! مدح امير انکيانو گفتن از کار گل کردن در ولايت شام که بهتر بود!
پنج سال پيش در ۲۶ ماه جون، به مدت دو هفته به کانادا آمدم. مهمان کنفرانس مشترک کاريکاتوريستهای مطبوعاتی کانادايی و آمريکا بودم . دلم میخواست در همان دو هفته ببينم آيا نگاه منفیام به مهاجرت متعلق به خودم است يا رسوبی است از دوران اقامت در خانه پدری؟
تا دلتان بخواهد در همان دو هفته به اين طرف و آن طرف سر زدم. ايرانيان مختلف را ديدم، آدمهای موفق و ناموفق. دوستان قديم.
حس کردم اينجا يک جوری است. ملت آنقدر درگير زندگی و تامين مخارج و "ليز" و "مورگج" و "کرديت" و ... هستند که ديگر آن صفای قديم در آنها نيست. وقتی به کافه میروي، ديگر نوبتی حساب نمیکنند و اغلب بايد دنگ خودت را بدهي...بعضیها روی حتی چند سنت هم حساب میکنند و ...
چند نفری به من فشار آوردند که بمانم. راستش با خيال راحت گفتم نه. کاری پيدا شد در شهری دور و کسی قول داد که سريع برايم اجازه کار میگيرد و ...گفتم نه! بايد قيافه مادربزرگم را میديديد که چقدر با نوه يک دندهاش بحث کرد...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

persiangig

blogger
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

ديشب که سر کار میرفتم، میديدم تک و توکی از همجنسخواهان( یا همان همجنس گرايان، همجنسبازان سابق) کنار خیابان مست و لايعقل دارند بلند بلند برای همديگر از شهرهايشان تعريف میکنند.مثل اينکه خيلی از برادران گي، و خواهران لزبين از شهرهای اطراف برای مراسم آخر ماه جون به اينجا میآيند...
سه سال پیش که به کانادا آمدم، یکی گفت که ظاهرا بعضی از گیهای مسلمان انجمنی دارند برای خودشان، حالا اسمش انجمن اسلامی است یا هر چیز دیگر، من بیخبرم! البته در بعضی مناطق اسلامی شاهد بازی و ... رواج داشته و دارد، و در شهرهای مذهبی خاصی هم بعضی به ظاهر متدینین خوش معامله، شریک مال مردم محسوب میشوند، منتهی چون همه چیز در زیر لحاف انجام میشود، خبری از کارناوال و راهپیمایی مثل تورنتو و لندن و ... نیست.
به هر حال، چه من نوعی از این پدیده بدم بیاید و نیاید، وجود داشته، دارد و خواهد داشت. در طول تاریخ بسیاری از سیاستمداران، فلاسفه، حکما و ... ماتحت تاثیر بودند و البته ملتی را "آلت" دست خود قرار داده اند! از اسکندر مقدونی گرفته تا.... کسانی که برای عمل بخش پسین به لندن مسافرت کردهاند و خواهند کرد!
فکر میکنم بهترین چاره برای آدمهایی با نگاه من، مدارا با این واقعیت است. همین
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
از ساعت ۱۰:۴۵ شب تا اين لحظه که ۶:۱۱ صبح است هنوز فرصت استراحت نداشتهام. الان هم فرستادن يک خبر دچار تاخير شده که توانستم اين دو خط را بنويسم!!!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

persiangig

blogger
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
The clothing characteristic of one sex when worn by a member of the opposite sex

بعضی از مردم با اين آقايان نسبتا محترمه عکس يادگاری میانداختند

يک آقای سابق سياهپوست

اين آقای سابق با آهنگ اوانسنس میرقصيد و لبتکانی میکرد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ديشب غم چنان مرا گرفته بود که شادی را فراموش کرده بودم. ظهر با کمال رفتيم دوچرخهسواری و اندکی حالم بهتر شد. تماشای فوتبال هم کمک بزرگی بود.
عصر هم همراه دوستان به تماشای قوم لوط پرداختيم و خدا را شکر کرديم از بابت همقوم نبودن با اين عزيزان! همين همسايگی مسالمتآميز، ما را بس. در میان ایشان آدمهای نازنینی هست که روحی بس بزرگ و شاعرانه دارند، بسیار مهربانند، و اصلا مطابق استریوتایپها نیستند. همینکه کسی آدم باشد، کافی است، اشکال کار این است که در میان گیهای ایرانی که میشناسم، آدم ندیدهام! علیالخصوص از نوع ملون زیر ۳۳ پل...
در عين حال با مشاهده بخش عمدهای از لزبينها و البته فمينيستهای عزيز تورنتو، میتوانستيم به اين نتيجه نسبتا آماری برسيم که چرا دختران زيبا کمتر همراه ايشان میشوند. اصولا از نظر ظاهرشناسولوژيکی کاريکاتوری! ما در ميان لزبينهای موجود کسی را که صاحب اندام، و قيافه مناسبی باشد، نيافتيم( این شد خودش استریوتایپ که!!!).
همينکه عقدههای ضد فمينيستی ما اندکی رفع شد، حال خراب ديشبمان هم مرتفع گشت!
الان هم با فريد سیبیسی و دوستی بس عزيز دو ساعتی گپيديم! و بنده به خانه آمدهام که کپيدن آغاز کنم.
یکشنبه هم کم خواهم نوشت.
انشالله دوشنبه در خدمت خواهیم بود.
عزت زیاد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

blogger

persiangig
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
امشب بعد از دیدن یک فیلم، از درون سالن تا خانه و همین الان که مینویسم، گریستم و میگریم....
...که مپرس
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اين
بهزاد افشاري، بالاخره وبلاگنويس شد! چيزی که حال میدهد خواندن خاطراتش از همکاری با ستاد هاشمی است
+ + + .
پارسال من بدجنس هی به او غر می زدم که "بابا ول کن ستاد هاشمی رو! قمار نکن..." و خوشبختانه او کار خودش را کرد! چرا خوشبختانه؟ چون اگر اين کار را نکرده بود که به وبلاگنويسی نمیافتاد!!!
گمانم کارد اندکی به استخوانش رسيده که مینويسد!
بهزادجان، هر چه دل تنگت میخواهد بگو! يا بتايپ! فقط هوای کار خودت را هم داشته باشیها!!!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
همين روزها در سال ۷۹ بود. رفته بودم کامپيوتر تازه خريدهام را اندکی تعمير کنم، هوای تهران آنقدر داغ بود که خيلی از ماشينها در بزرگراه مدرس متوقف شدند و امکان حرکت نداشتند!حالا تاکسی سرويس ما هم خراب شده بود و من بيچاره هم بايد سريع به خانه میرسيدم و با کامپيوتر ناز نازی کار میکردم.
بالاخره بعد از کلی معطلي، پدرآمرزيدهای سوارم کرد و نزديک خانه پياده. خبر بد رسيد. مادربزرگم نيم ساعتی بود که برای هميشه رفته بود...پنج ماه بعد رفتن شوهرش...انگار نمیتوانستند از هم جدا بمانند.
مادربزرگم چند سال ميزبان ما بود. هيچوقت نوهها را دعوا نمیکرد. اگر میفهميد جيبمان خالی مانده، بدون آنکه کسی بفهمد به دادمان میرسيد. شيرينیها را قايم می کرد تا چيزی برای مهمانها باقی بماند! ما هميشه سربسرش میگذاشتيم که کی آن شيرينیهای خشک شده عتيقه را بيرون میآورد تا باچای بخوريم!
هميشه در آشپزخانه با خدا رازو نياز میکرد! تفريح من شده بود که صبح زود بيدار شوم و ببينم "مامانجون" دارد چه شکايتی نزد خدا میکند؟ دلم برای آن چای که عطر بهار نارنج باغ خودشان همه جا ميپيچيد تنگ شده!
مادربزرگم تا حدی قربانی مردسالاری حاکم برخانواده بود. همسر تيمساری سختگير بودن و هزار و يک مکافات...با اين همه تلاش کرد دخترانش آزادی انتخاب داشته باشند و جز يکي، بقيه کار میکردند، چيزی که با روال سنتی جور در نمیآمد.
الان سر کار برای خودم سوپ مرغ درست میکردم که طعم سوپ او را گرفت. يادش افتادم. يادش بخير.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید