|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ماجرای ادامه جنگ از سال ۶۱ تا ۶۷ از آن چیزهایی است که به این زودیها معلوم نخواهد شد. عدم شفافیت دلایل زیادی دارد. تصمیمگیریهای احمقانه و غیر مسوولانهای که منجر به از دست رفتن بسیاری از جوانان ایران شد و کسی صدایش را در نخواهد آورد، معاملات پنهانی اسلحه که سودش به جیب طبقه اندکی رفت، و هزار و یک چیز دیگر.
در ساختارهای بسته معمولا واقعیتها بعد از هزینه دادنهای جانی و مالی غیر قابل جبران عیان میشوند، آن هم نه همهاش!
الان هاشمی میکوشد در فضایی که بدست آورده، توپ را به زمین و این و آن بیاندازد. محسن رضایی که تا حدی رودست خورده دارد به هزار و یک زحمت توجیه میکند، ولی از دل همین دعوای کوچک چیزهایی عیان شده که الان گروهی از جماعت اصولگرا صدایشان در آمده که نباید مسائل و نامههای محرمانه منتشر میشده.
ناراحتی گروه اصولگرا هم از این است که در صورت تکرار شرایط جنگی که دنبالش هستند، عدم اعتماد عمومی به ایشان سد راه جذب نیرو شود.
سالها پیش وقتی از دوستان اصلاحطلب میپرسیدی که چرا به سیاستهای دهه شصت و اشتباهات تاریخیدر آن سالها اشارهای نمیکنند، بعضیهایشان در پاسخ میگفتند"اعتماد عمومی از جناح چپ از دست خواهد رفت". آیا اعتراف به خطاها و ادای دین به مردمی که آسیب دیدهاند جلب کننده اعتماد است یا از بین برنده؟
ساختار پنهان کننده واقعیت در ایران ریشه در تاریخ دارد، چه زمانی میتوان آنرا کنار گذاشت؟ معلوم نیست.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
الان که بازار افشا نامههای محرمانه روزهای پایانی جنگ داغ داغ است، از کلیه برادران گرایشهای مختلف سیاسی درخواست میکنیم هرچه زودتر خاطراتشان از آخرین روزهای جنگ را علنی کنند. تشخیص خالیبندی یا غیره آن هم با خوانندگان.
محسن کدیور وقتی از ماجرای روزهای پایانی جنگ حرف میزد، میتوانستی بفهمی چه مواضع متناقضی در آن زمان نزد جماعت وجود داشته است.
از طرف دیگر، ظاهرا خیلی از سپاهیها آن زمان بشدت از قبول قطعنامه عصبانی بودهاند. شنیدهام رضا خاتمی هم جزو این جماعت بوده است.
زمانی میتوان به قضاوت نسبتا مناسبی از آن سالها دست یافت که مکاتبات محرمانه سالهای ۶۱-۶۷ را منتشر کنند. بعد دید ادامه جنگ چه منافعی برای دستگاه حاکمه داشته، و چه کسانی منافع بیشتری بردهاند.
بسیاری از کسانی که این روزها خواستار بازگشت شرایط بحرانی دهه شصت هستند حتما خاطرات خوبی دارند، نه؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
از اول مهر، میرزا محمود فرجامی به یاری ما آمده برای آن دو روز تعطیلی کلاغستون.
محمود روزهای سه شنبه و جمعه برنامه دارد، و در باب وبلاگستان راپورت مینویسد.
من هم ۵ روز دیگر کلاغستون را به امید خدا تهیه میکنم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دیدم مد شده همه در باره خاطرات ناگوار کودکی نوشتهاند در ماه مهر، و من هنوز زرت و پرت نکردهام!
اول من از درس خواندن همیشه بدم میآمده، در نتیجه دیدن معلم و کتاب درسی و مشق بدترین شکنجه برای من تنبل بود، ولی یادم نمیرود معلم کلاس چهارم ابتداییام چقدر به من امید زندگی داد، خانم مفید، که اواسط سال به خاطر عمل مهرههای کمرش بستری شد، همان سال انقلاب.
دوم، در دانشگاه بر عکس بود، منتظر آغاز سال بودم، چون واقعا دلم برای همکلاسیهای پر شر و شور تنگ میشد. همینطور ببینیم چند تا به خوشگلهای دانشکده اضافه شده! که آن هم متاسفنه فقط جنبه آماری داشت! بعدش هم باید میرفتیم ببینیم چند تا ساندویچی یا رستوران جدید اطراف دانشگاه باز شده! یا آن ساندویچی سر خیابان وصال و طالقانی، این ترم چه غذای جدیدی دارد! آن یکی ساندویچی چند قدم پایینتر از خیابان دانشگاه و انقلاب چه دارد! کدام چلوکبابی اطراف دانشگاه ارزانتراست و البته با غذای خوب!
سوم، الان که فکر میکنم، بهترین دوره تحصیلیام در سالهای دانشگاه بود و خر تو خر کلاسهای اول مهر و نیامدن استادان که مسافر بودند یا استادان جدیدی که از جای دیگر میآمدند و سرکارشان میگذاشتیم از همه چیز باحالتر بود. مثل استاد معارفی که نشانی کلاس را میخواست، و من درب دستشویی اول گروه زمین شناسی را نشانش دادم، کنار اتاق ۱۲۹، و طفلک چند دقیقه پشت در ماند تا آنکه فهمید بیتالخلا است! البته بعدها که استادم شد انتقامش را گرفت!
چهارم، در دوسالی که معلم مدرسه راهنمایی بودم، اول مهر برایم خیلی دلنشین بود! بچههای شیطان و بدتر از خودم که باید با رفاقت و گاه قلدر بازی آرامشان میکردم! تمرین خوبی بود برای کارهای بعدیام.
خلاصه ماه مهر هم عجب ماهی بود
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
یکی از دلایل خندهدار کنترل کامنتها پیش از انتشار، پیامهای فدایت شومی است که الحمدلله همینطور جاری میشود.
اولا، به عنوان یک مرد ازخود راضی، خیلی هم خوشحال میشوم که به قول یکی "چیک مگنت" دارم، ولی باور کنید فایدهای ندارد. فقط با جنبه آماریاش حال کردهام و بس.
ثانیا، چون به تعدد زوجین و زوجات و غیره اعتقاد ندارم، اهل صیغه مبالغه هم نیستم، "جیاف" باز هم نیستم و ...محض رضای خدا خودتان را خسته نکنید. قدیم حال و حوصله داشتم و جواب ایمیلها را میدادم، الان همانش را هم ندارم! بعد هم چون بی محلی میکنم، دشمنم میشوید، به اندازه کافی این یکی را دارم، پس تو را به خدا بیخیال.
ثالثا، به خدا قسم دافعه من از جاذبه مورد نظر شما بیشتر است. از برج زهر مار هم تلختر هستم.
رابعا، چون خیلی سختگیر هستم، تنها در صورتی که آنجلینا برایم کامنت بگذارد حاضرم جوابش را بدهم، آن هم فقط در حد جواب. چون نمیخواهم بنیان خانوادگیشان به هم بخورد! حال کردید؟
خامسا، الان خوابم میآید، یادم رفت چه می خواستم بگویم!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
امروز نتوانستم روزه بگیرم ولی خیریتی داشت که باورم نمیشد.
یکی از حراملقمگان نیاز به اندکی بدو بیراه داشت که نثارش کردم، حکما اگر روزه بودم، باطل میشد! خدایا شکرت!
در ضمن قصدم از کلمات قصار اهانت به پدر و مادر ایشان نبود. اصلا و ابدا، فقط چون شباهت زیادی به کسانی داشتند که اولیای آنها اشکال فنی دارند، از دهان مبارکم کلماتی بیرون پرید که مپرس!
با این حال از مادر و پدر گرامی این طفل سر راهی عذر میخواهم. خداوندا، تو هم مارا به کرمت ببخشا!
آمین!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اين ماجرای
دلايل پذيرش آتشبس برای همه ما کسانی که دلهره سالهای جنگ را داشتهايم عجيب دردناک است. من که بدون تعارف جنگ و ادامهاش را ابلهانه میدانستم و به عنوان يک آدم تنبل، مجبور شدم آنقدر درس بخوانم که همان سال اول وارد دانشگاه شوم. وقتی هم ماجرای حملات موشکی شروع شد و دانشگاهها موقتا تعطيل، و میگفتند ممکن است دانشجوها را هم بفرستند خط، به زمين و زمان بد و بيراه میگفتم. نه اينکه خونم از بقيه رنگينتر باشد، يکی اينکه اين فرهنگ شهادت توی کت من نمیرفت، ديگری اينکه شعارهای آن سالها را واقعی نمیدانستم.
الان که میخوانم خاتمی که رئيس ستاد تبليغات جنگ بوده از عدم انگيزه جوانان برای داوطلبی سخن گفته، بيشتر دردم میگيرد! چقدر تبليغ کردند برای گرفتن کربلا به اميد فتح قدس! وای!
حالا میخوانی که دستور آیتالله خمينی اين بوده که بعد آن مواظب جماعت تندرو باشند که طرفدار ادامه جنگ بودهاند و ...
یادم نمیرود چند روز مانده به عید ۶۷ که هواپیماهای عراقی بیمارستان مرسلین در ۸۰ متری خانهمان را بمباران کردند و تا سه چهار روز فقط صدای لودر و کمپرسی میشنیدی که خاک برداری میکردند. در حیات خانهمان به جز خرده شیشههای خانه خودمان، جسدهای خشک شده گنجشکها و کبوترها افتاده بود...نمیدانم چند نفر کشته شدند؟ بمب دیگری هم در باغ پشتی خانهمان که متعلق به سپاه بود افتاده بود و گمانم عمل نکرده بود...
موشکباران را یادتان هست؟...
حالا سردار رضایی میگوید کاش ۷-۸ ماه قبل از آن تاریخ قطعنامه را پذیرفته بودیم.
واقعا چه کسانی از جنگ و ادامهاش سود بردند؟
باز هم یادم نمیرود آقای ع.م. را که فامیل دورمان بود و می خواست از ایتالیا قایق تندرو بیاورد برای عملیات خلیج فارس. تمام فکر و ذکرش این بود که چند میلیون دلار کاسب است. برادران پاسدارش هم که الحمدا... مشغول رفع تهدیدات داخلی از طریق لو دادن آدمهای مشکوک ... مثل آن دختر ۱۳-۱۴ ساله که در سال ۶۲ اعدام ...
مگر دلالان چه کسانی بودند؟ بسیاری از ایشان معتمدین جماعت محسوب میشدند.
چند نفر از مقامات ما بعد از جنگ به خاطر دلالی زیر سوال رفتند؟ چرا کسی یادش نمیآید که چه طبقهای بیش از همه سود برد؟ وقتی هر روز میشنوی و میخوانی یکی دیگر از مصدومین شیمیایی روزهای آخر جنگ دارد مسیر از کرخه تا راین را طی میکند، دردت میگیرد! بعد از تصویب قطع نامه تا چند وقت ایران جواب سربالا میداد؟ کسانی که در این مدت قربانی شدند فقط شهید شدند؟ مسوول خون آنان کیست؟ فقط صدام یزید کافر بود؟
یادم نمیرود آن بازاری را که به ریش بسیجیها میخندید که عاشقانه راهی میدان نبرد می شدند و فقط ثروتمندتر میشد و هزینه عشق و حال فرزند درس نخوانش را در خارج میداد.
وقتی وبلاگ بچههايی را میخوانم که آن سالها در جبهه بودند، هم شرمنده خودخواهی خودم میشوم، و هم اندوهناک از سرنوشت کسانی که زندگی را در جنگ و مرگ جستجو میکردند.
سالها خواهد گذشت و باز هم نخواهيم فهميد! چون تاريخ را قطرهچکانی به خورد ما میدهند.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
خيال بد نکنيد! هيچ ربطی به دعواهای وبلاگی و توی سر هم زدن ندارد. چون در توی سر و کله هم زدن لذتی است که در آرامش نیست! حالا یکی پوستش نازک است و دیگری کلفت، تقصیر ما نیست، فقط دیگر سراغ نازک نارنجیها نرویم بهتر است.
و اما تصمیم جدی!
چون قرار است ساختار اين وبلاگ اندکی تغيير کند و به قولی شکيلتر بشود، می خواهم فهرست کليه کسانی که به بنده رذيل لينک دادهاند را در يک صفحه مجزا بلينکانم! در عین حال کسانی که وبلاگشان فعال نیست و مدتهاست به روز نشده قاعدتا حذف خواهند شد. شرمنده محبتشان هم هستم.
در صفحه اول البته لينک وبلاگهايی که هميشه میخوانم، که فارغ از علاقه يا تنفر خواهد بود، و تنها بر مبنای سليقه عقب افتاده من تنظيم خواهد شد را میگذارم، و البته وبلاگهايی را که حداقل هر هفته يک بار هم سراغشان میروم هم به آن اضافه خواهد شد.
صفحه ويژه هم در حقيقت برای تشکر از همه دوستان ديده و ناديده است که عليرغم نامردی هميشگی من و خست ويژهام در لينک دادن، شرمندهام کردهاند.
از دوستانی هم که جا میمانند خواهش میکنم با ايميل يا کامنت نشانیشان را بفرستند تا شرمندهشان نباشم.
عزت زياد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اولا، جای شما خالی امشب رفتيم با حضرت کمالالدين به رستوران تمپس برای صرف افطاری! آش رشته نگو! به به! پرسيديم نان و پنير هم دارند؟ داشتند همراه با ريحان! از مطبخ هم صدای اذان که آمد، گل از گل ما شکفت...
آقايی که شما باشيد، امسال اندکی برايم روزه گرفتن سختتر شده از سالهای قبل. حالا دليلش چيست، نمیدانم. میخواهم کمی بعد از ظهرها دوچرخه سواری کنم تا دوچرخه عزیز اندکی از خانه نشينی روزانه دورم کند.
امشب وقتی برگشتم خانه که چرتی بزنم، ياد رمضان سال ۶۳ افتادم که پدربزرگم هر از گاهی پيش ما میآمد و در آن سن بالا توانسته بود بعد از سالها روزه بگيرد و اذيت هم نمیشد. من تنبل هم میخواستم از اخرين بخت ممکن برای روزه نگرفتن استفاده کنم! میگفتم از ۱۶ سالگی حتما میگيرم!
بوی نان سنگک داغ و پنیر تبریز و گردو...گلاب...چای عطری...فرنی...آخ! نگو! این نوستالژیای شکمی مرا کشت!
حالا من مثلا میخواستم یک ساعتی بخوابم و بعد بیایم سر کار و این افکار خوشطعم چنان مرا از خواب پراند که چاره برایم جز باز نگاه داشتن چشمان نماند که نماند. راستی! یک از دوستان بدجنس باحال برایم یک سری عکس انجلینا فرستاده و خواسته ببیند آیا تاثیر منفی رویم میگذارد یا نه! علی آقا! ۱۰۰ تا بدترش هم بفرستی ما چون کوه استواریم...البته کوه آتشفشان!

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
این مساله بسیار ساده است و به ۱۲۰ روز اقامت اجباری در یک اتاق تنها نیاز دارد و هر از گاهی هم که از غذای آنجا خوشتان نمیآید، اندکی دلتان برای دستپخت عیال تنگ میشود و شروع میکنید در همان جا
نوشتن یادداشتهایی که بعد از آزادی بتدریج منتشر خواهید کرد.
اصولا پی بردن به خطا بر دو نوع است. یکی اجباری، و دیگری اختیاری. نوع اختیارش را کاری نداریم ولی نوع اجباریاش نیز بر چند نوع است. از نوع هوشمندانه مدل جهانبگلو، و غیر هوشمندانه مدل موسویخوئینی.
در مدل هوشمندانه، یک عالمه اتهام را متوجهتان میکنند، هم قبول میکنید و هم چند تا رویش میگذارید، اتفاقی هم برایتان نمیافتد جز اندکی کاهش وزن.
در نوع غیر هوشمندانه، تا سالهای سال باید کابوس ببینید، و مدتها باید دکترتان روی کله مبارکتان کار کند تا بفهمد علت از دست رفتن بخشی از حافظهتان چیست. در این نوع، شما آنقدر کله خراب هستید که زیر بار اتهامات نمیروید. به قول زیدآبادی، طرف مقابل سر لج میافتد که روی شما را کم کند.
در هر حال، نوع هوشمندانه بسیار بهتر از نوع غیر هوشمندانه است. چون آخر سر وقتی به شما اتهامی جدی میزنند که مخ مبارکتان سوت میکشد، میگویید کاش همان اتهامات اولیه را هم پذیرفته بودید.
در هر حال رامین عزیز متوجه شده که چرا این سالها تفاوت دموکراسیسازی با آمریکاییسازی را نمیدانسته است.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ما که خودمان جزو طایفه هفتخطان روزگاریم، سبکهای متفاوت نوشتاری بعضیها و رفقای ضربهخوردهشان را میشناسیم. به قول یارو گفتنی، تو بگو"ف" ما تا فرحزادش رو هم خوندیم.
با این اوصاف، اگر ازهمکاری فراقارهای دوستان گمنام(چه از نوع امام زمانی و چه غیرآن که ساکن تورنتو هم هستند) با بعضیها حرف راستی در آمد که بلااشکال بود، چرا خوشحال نشویم؟ به هر حال از قدیم گفتهاند که حرف راست را باید از دهان بچه شنید!
یافتن سر نخ البته کار سختی نیست، روش تحقیقی بعضیها را که بشناسی، میتوانی همداستانیها را دریابی! لینک نمیدهم تا خودتان پیدا کنید، البته اگر بعضیها وبلاگشان فیلتر است، دیگر با ما نیست!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
این چند روز درگیر کاری بودم که آنقدر روی اعصابم فشار آورده بود که سردرد لعنتی و بیخوابی هم به آن اضافه شد، و دیدم تنها چارهام گرفتن یک شب مرخصی از محل کارم بود.
دیشب را گرفتم خوابیدم تا اندکی سرحال بیایم. فکرم هم آنقدر مشغول بود که نمیتوانستم با راحتی همیشگی بنویسم، پس ننوشتم!
در باب فایل صدای کلاغستون هم عرض کنم که چون دوستان در هلند درگیر کار جشن افتتاح رسمی رادیو زمانه بودهاند، کمی ناهماهنگی پیش آمده که به زودی رفع خواهد شد. چقدر دوست داشتم الان پیش همکارانم در سرزمین لالهها باشم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
مدتها بود یک مطلب منطقی
از حسین نخوانده بودم! نه اینکه او نتواند منطقی باشد، ولی خب این یکی بهتر از بقیه بود.
عرضم به حضور انورتان نگاه حسین در باب نشریه اینترنتی
گذار را میپسندم و از هفته پیش که دوستی برایم گفت که
فریدام هاوس که از بودجه پارلمان هلند دارد نشریه اینترنتی گذار را منتشر میکند، سابقه خوبی ندارد و ...از سردبیر گذار که قرار بوده به طور حقالتصویری با آن همکاری کنم خواستهام که برایم توضیح دهد که آیا ادعاهای مطرح شده منطقی است یا صرفا جریان سازی است؟ آنقدر هم راحت بلدم از همکاری با جایی که به نظرم مشکوک میزند کنار بکشم که حد ندارد! و چون هنوز پولی دریافت نکردهام، آنرا میبخشم به الباقی.
در هر حال تذکر حسین، تذکر بیجایی نبود، و از او ممنونم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
By Akbar Ganji
Thursday, September 21, 2006; Page A25
...
It is both possible and desirable to solve the problems between the United States and Iran through direct talks. Such diplomacy will best serve the interests of the American and Iranian people if it is conducted in a transparent fashion. This transparency would not only make it impossible for advocates of war to increase tensions but also would help isolate them. Iranian democrats are opposed to secret diplomacy
...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
یکی بود، یکی نبود
یک روزنامه زن بود که دبیر تحریریه و دبیر سرویس اجتماعیاش با هم رفیق بودند، ولی وقتی کار به جنگ قدرت رسید، با هم دشمن شدند.
وقتی برای افطاری، آش و شله زرد آوردند، دعوای این دو نفر هم به جاهای بامزهای رسید، چنانکه دبیر محترم سرویس اجتماعی کاسه شله زرد را پرت کرد طرف دبیر تحریریه، و فحشهای چاله میدونی هم همراهش...
نتیجه اخلاقی اینکه در روزنامه زنان، شلهزرد به آدم عصبی ندهید! وگرنه حتما میزند توی سر و کله مافوق
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آن سالها به همکاران زن روزهدار میپرسیدیم که چرا فقط در ماه رمضان حجابشان را کامل میکنند؟
الان داشتم به این فکر میکردم که چرا فقط در ماه رمضان باید مراقب رفتار و خلق و خویمان باشیم؟ راحتترین بخش کار همان نخوردن غذا است، ولی الباقی چه؟
ظاهرا چیزی که از این برج یاد گرفتهایم، به درد زندگیمان نخورده است. گمان کنم ایراد از گیرندههای خودمان باشد نه فرستنده. بد و بیراه نگفتن، خودداری و ...چندان سخت نیست، مگر آنکه معتادش شده باشیم.
به هر حال ما یکی که زیرش زاییدهایم! راستی، زایمان روزه را باطل میکند یا نه؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
خروس، موجودی است از خود راضی، حرف هیچکس را گوش نمیکند، طرفدار شعار"مرغ یک پا داره" است ولی همیشه مرغهای دوپا را دید میزند.
خروس مورد نظر ما، شورتآهنین خریده و به پا کرده، و با وجود حشری بودن بیش از حد، جلوی جناح راست سنتیاش را گرفته است!
خروس، بسیار خر کاری میکند تا وقتی برای بطالت نداشته باشد، و دچار بیخوابی است، و ...
خروس بسیار فضول است، اطلاعات زیادی از همه جمع کرده تا در موقع مقرر حالشان را بگیرد، ولی معمولا بعدا دلش به حال آن جانوران میسوزد.
یک نیمه وحشتناک مذهبی دارد، یک نیمه ضد سنت!
اگر کار بدی بکند، بعدا خودش را مجازات خواهد کرد و اگر حس کند کسی کار بدی کرده، انگار مسوول مجازات اوست!
عاشق خریدن کفش، ادوکلن، و لباسهای مارکدار است!
...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
هنوز خبری از مشاهده هلال از درون لوله آفتابه به گوش ما نرسیده، پس فعلا به
تقویم جماعت اینجایی اعتنا میکنیم! یعنی فردا از ساعت ۵:۳۸ صبح تا ۷:۱۷عصر دروغ نگویید، خانمبازی نکنید، در فضای بسته کار بدبد نکنید، دید هم نزنید! این یکی برای چشمچرانی مثل من چقدر سخت است!
امروز صبح که از سر کار بر میگشتم خانه یک کمی تمرین کردم که خیرالامور اوسطهای شکیل علیا مخدرههای صبح جمعه تورنتو را بررسی نکنم! آخر میدانید، ملت روزهای جمعه با لباسهای معمولی و گاه ورزشی و دمت گرم میروند سر کار! حالا بخواهی مثل اسبی بشوی که فقط مسیر مسابقه را ببیند!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ای جوان رعنای ساکن استان آلبرتا!
ما را ببخش که خواستیم اندکی سر به سرت بگذاریم و دل نازک تو را خراشیدیم!
مباد آنکه دلت از ما چرکین شود! بروم سفیدآب و کیسه سفارش بدهند از ایران برای رفع کدورت؟
به هر حال فهمستیم که آستانه آن جام بلورین تا کجاست! گفتیم بعد از چند روز عذر پرتاب ماشک از لوله خودکار بیک از تو بخواهیم!
ارادتات کل-سیم
کل- مخفف کلگری است که اهالی ادمونتون خیلی دوستش ندارند!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
الان همه دارند ۶۶ سالگیاش را تبرک میگویند...
سال ۱۳۷۱، از طریق دوست عمهام، همراه عمهجان و ایشان رفتیم خدمت استاد...
عمهام از ستایشگران او بود ولی پسرش میگفت: مادر! نرو! تو شجریان را به خاطر هنرش دوست داری، وقتی از نزدیک بشناسی او را، از چشمت میافتد!"
کاریکاتور شجریان را مانند درخت-شجر- کشیدم و همراه بردم. شجریان فهمید که عمهام صدای گرمی دارد، از او خواست که بخواند. حس شرم و خجالت آن روز عمهام را نمیتوانم فراموش کنم! تازه شجریان اگر میدانست که من با صدایی کلاغی، خیلی از آهنگهایش را میخواندم چه میگفت؟
چند تا عکس هم از او انداختم که خودم خیلی حال کردم!
عمهام با همسر آن زمانش دوست شد و کلی ماجراهای پلیسی داشتند برای اینکه بفهمند دل استاد به کدامین سو روان است! شبکه دوستان تا خود فرودگاه تعقیبش میکردند تا ببینند فلان شب به استقبال چه کسی رفته، با دوربین آگفای فسقلی عکس میانداختند تا ببینند مادر آینده فرزند بعدی کیست!
نمیدانم، اشکال از این بود که از نزدیکتر شناختیمش...آهنگهای قبل از آن زمانش بیشتر به دلم میچسبد! همهاش لابد تقصیر آن دل "هرزهگرد" است.
هنوز "ربنا"یش گرسنهام میکند!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ای ماه مبارک!
ای ماهی که من مجبور میشوم چشم چرانی نکنم و هنگام دوچرخه سواری خیرالامور مردم را برانداز نکنم.
ای ماهی که همیشه در آن چاقتر میشوم.
ای ماهی که مجبورم کمتر دروغ بگویم!
ای ماهی که دو سه روز اولش از برج زهرمار هم تلختر میشوم و طلبکار!
ای ماهی که عقده آش رشته تمام وجودم را فرا میگیرد!
ای ماهی که یاد دهان بدبوی خیلی از همکارانم در تهران میافتم!
ای ماهی که هر روز چند ساعت منتظر شنیدن ربنای شجریانش میمانیم!
ای ماهی که زولبیا و بامیه در آن مقدس میشوند!
ای ماهی که ...
خوش آمدی! البته از فردا پسفرا
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دو روز بعدش میرفتم اول راهنمایی...گمونم رفته بودم کتابفروشی شهرآرا واسه خریدن کتابهای مدرسه...
بعد از ظهر صدای انفجار اومد و هواپیما. با بچهها دیگه رفتیم روی پشت بوم...پشت میدون آزادی دود بلند شده بود.
تابستون ۵۹ خالهام از رم زنگ زده بود و به ما التماس که مهاجرت کنیم به ایتالیا یا جایی دیگه. میگفت توی روزنامهها همهاش داره میخونه که ممکنه ایران وارد جنگ بشه. مادر من هم مسخرهاش میکرد...
ما دو هفته بعدش به خاطر کار بابام راهی شیراز شدیم، و به عبارت مقیم شیراز. سیل مهاجران و آوارگان جنگی رو باید میدیدی...طفلیها...
اون جنگ لعنتی برای کسانی که میخواستن با رقباشون تسویه حساب کنن یک نعمت بود! دوستیهای سال ۵۸ تبدیل به کینههای وحشتناک شد. همسایهها همدیگه رو لو میدادن...
آیا واقعا میشد جلوی ادامه جنگ رو گرفت؟ آیا حتما بایستی این همه جوون فدای شعار" از کربلا تا قدس راهی نیست" بشن؟
سال ۶۰، در فلکه ستاد شیراز یک شعار نوشته بودند:" مرگ رژیم صدام فرا رسیده است-شهید رجایی". این ستاد تبلیغات جنگ ابله اولا نمیدونست که باید حرفی از یک آدم زنده نقل کند. بدترش این بود که که شعار را تا سال ۶۷ همانجا میتوانستی ببینی!
جنگ ۸ ساله به من ثابت کرد که همه حاکمان طرفدار اصول کتاب "شهریار" ماکیاولی هستند.
تکمله:یادم آمد که قرار بود این کتاب را برای ناشری مصور کنم...البته با تغییری ابلهانه...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید