یادداشت‌های نیک‌آ‌هنگ
نگاه نیک‌آهنگ کوثر به گذشته، حال وآینده
Saturday, September 30, 2006
نامه پایان جنگ
The image “http://x5.freeshare.us/122fs812612.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin |
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
واقعیت مهم‌تر است یا مصلحت؟
ماجرای ادامه جنگ از سال ۶۱ تا ۶۷ از آن چیزهایی است که به این زودی‌ها معلوم نخواهد شد. عدم شفافیت دلایل زیادی دارد. تصمیم‌گیری‌های احمقانه و غیر مسوولانه‌ای که منجر به از دست رفتن بسیاری از جوانان ایران شد و کسی صدایش را در نخواهد آورد، معاملات پنهانی اسلحه که سودش به جیب طبقه اندکی رفت، و هزار و یک چیز دیگر.

در ساختارهای بسته معمولا واقعیت‌ها بعد از هزینه‌ دادن‌های جانی و مالی غیر قابل جبران عیان می‌شوند، آن هم نه همه‌اش!

الان هاشمی می‌کوشد در فضایی که بدست آورده، توپ را به زمین و این و آن بیاندازد. محسن رضایی که تا حدی رودست خورده دارد به هزار و یک زحمت توجیه می‌کند، ولی از دل همین دعوای کوچک چیزهایی عیان شده که الان گروهی از جماعت اصولگرا صدایشان در آمده که نباید مسائل و نامه‌های محرمانه منتشر می‌شده.

ناراحتی گروه اصولگرا هم از این است که در صورت تکرار شرایط جنگی که دنبالش هستند، عدم اعتماد عمومی به ایشان سد راه جذب نیرو شود.

سال‌ها پیش وقتی از دوستان اصلاح‌طلب می‌پرسیدی که چرا به سیاست‌های دهه شصت و اشتباهات تاریخی‌در آن سال‌ها اشاره‌ای نمی‌کنند، بعضی‌های‌شان در پاسخ می‌گفتند"اعتماد عمومی از جناح چپ از دست خواهد رفت". آیا اعتراف به خطاها و ادای دین به مردمی که آسیب دیده‌اند جلب کننده اعتماد است یا از بین برنده؟

ساختار پنهان کننده واقعیت در ایران ریشه در تاریخ دارد، چه زمانی می‌توان آن‌را کنار گذاشت؟ معلوم نیست.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
افشا باید گردد!
الان که بازار افشا نامه‌های محرمانه روزهای پایانی جنگ داغ داغ است، از کلیه برادران گرایش‌های مختلف سیاسی درخواست می‌کنیم هرچه زودتر خاطرات‌شان از آخرین روزهای جنگ را علنی کنند. تشخیص خالی‌بندی یا غیره آن هم با خوانندگان.

محسن کدیور وقتی از ماجرای روزهای پایانی جنگ حرف می‌زد، می‌توانستی بفهمی چه مواضع متناقضی در آن زمان نزد جماعت وجود داشته است.

از طرف دیگر، ظاهرا خیلی از سپاهی‌ها آن زمان بشدت از قبول قطع‌نامه عصبانی بوده‌اند. شنیده‌ام رضا خاتمی هم جزو این جماعت بوده است.

زمانی می‌توان به قضاوت نسبتا مناسبی از آن سال‌ها دست یافت که مکاتبات محرمانه سال‌های ۶۱-۶۷ را منتشر کنند. بعد دید ادامه جنگ چه منافعی برای دستگاه حاکمه داشته، و چه کسانی منافع بیشتری برده‌اند.

بسیاری از کسانی که این روزها خواستار بازگشت شرایط بحرانی دهه شصت هستند حتما خاطرات خوبی دارند، نه؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
اعتقاد آقایان به سلاح هسته‌ای
وقتی نیروی نظامی کشوری خودش را درگیر انرژی اتمی بکند، شعارها استفاده صلح‌آمیز و غیره عملا کرسی‌شعر است. از همان زمان جنگش با عراق می‌خواستند داشته باشند تا همین حالا.

آيت الله خمينی در بخشی از نامه خود از قول محسن رضائی نوشته است: "تا پنج سال ديگر ما هيچ پيروزی نداريم، ممکن است در صورت داشتن وسائلی که در طول پنج سال به دست می ‌آوريم قدرت عمليات انهدامی يا مقابله به مثل را داشته‌ باشيم و بعد از پايان سال ۷۱ اگر ما دارای ۳۵۰ تيپ پياده و ۲۵۰۰ تانک و سه هزار توپ و سيصد هواپيمای جنگی و سيصد هليکوپتر و قدرت ساخت مقدار قابل توجهی از سلاحهای ليزر و اتم که از ضرورتهای جنگ در آن موقع است باشيم می ‌توان گفت به اميد خدا بتوانيم عمليات آفندی [تهاجمی] داشته باشيم".

بدبختی اینجاست که این حرف بعد از ۱۸ سال لو رفته، و بعد هم دیده‌اند سه شده، زود قسمت "اتم" آنرا لاک گرفته‌اند.

حالا واقعا انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای حق مسلم ماست یا نوع مد نظر آقایان؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
برنامه هفت روز هفته کلاغستون
از اول مهر، میرزا محمود فرجامی به یاری ما آمده برای آن دو روز تعطیلی کلاغستون.

محمود روزهای سه شنبه و جمعه برنامه دارد، و در باب وبلاگستان راپورت می‌نویسد.

من هم ۵ روز دیگر کلاغستون را به امید خدا تهیه می‌کنم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
ماه مزخرف مهر
دیدم مد شده همه در باره خاطرات ناگوار کودکی نوشته‌اند در ماه مهر، و من هنوز زرت و پرت نکرده‌ام!

اول من از درس خواندن همیشه بدم می‌آمده، در نتیجه دیدن معلم و کتاب درسی و مشق بدترین شکنجه برای من تنبل بود، ولی یادم نمی‌رود معلم کلاس چهارم ابتدایی‌ام چقدر به من امید زندگی داد، خانم مفید، که اواسط سال به خاطر عمل مهره‌های کمرش بستری شد، همان سال انقلاب.

دوم، در دانشگاه بر عکس بود، منتظر آغاز سال بودم، چون واقعا دلم برای همکلاسی‌های پر شر و شور تنگ می‌شد. همینطور ببینیم چند تا به خوشگل‌های دانشکده اضافه شده! که آن هم متاسفنه فقط جنبه آماری داشت! بعدش هم باید می‌رفتیم ببینیم چند تا ساندویچی یا رستوران جدید اطراف دانشگاه باز شده! یا آن ساندویچی سر خیابان وصال و طالقانی، این ترم چه غذای جدیدی دارد! آن یکی ساندویچی چند قدم پایین‌تر از خیابان دانشگاه و انقلاب چه دارد! کدام چلوکبابی اطراف دانشگاه ارزان‌تراست و البته با غذای خوب!

سوم، الان که فکر می‌کنم، بهترین دوره تحصیلی‌ام در سال‌های دانشگاه بود و خر تو خر کلاس‌های اول مهر و نیامدن استادان که مسافر بودند یا استادان جدیدی که از جای دیگر می‌آمدند و سرکارشان می‌گذاشتیم از همه چیز باحال‌تر بود. مثل استاد معارفی که نشانی کلاس را می‌خواست، و من درب دستشویی اول گروه زمین شناسی را نشانش دادم، کنار اتاق ۱۲۹، و طفلک چند دقیقه پشت در ماند تا آنکه فهمید بیت‌الخلا است! البته بعدها که استادم شد انتقامش را گرفت!

چهارم، در دوسالی که معلم مدرسه راهنمایی بودم، اول مهر برایم خیلی دلنشین بود! بچه‌های شیطان و بدتر از خودم که باید با رفاقت و گاه قلدر بازی آرام‌شان می‌کردم! تمرین خوبی بود برای کارهای بعدی‌ام.

خلاصه ماه مهر هم عجب ماهی بود
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Friday, September 29, 2006
یک توضیح کوچولو
یکی از دلایل خنده‌دار کنترل کامنت‌ها پیش از انتشار، پیام‌های فدایت شومی است که الحمد‌لله همینطور جاری می‌شود.

اولا، به عنوان یک مرد از‌خود راضی، خیلی هم خوشحال می‌شوم که به قول یکی "چیک مگنت" دارم، ولی باور کنید فایده‌ای ندارد. فقط با جنبه آماری‌اش حال کرده‌ام و بس.

ثانیا، چون به تعدد زوجین و زوجات و غیره اعتقاد ندارم، اهل صیغه مبالغه هم نیستم، "جی‌اف" باز هم نیستم و ...محض رضای خدا خودتان را خسته نکنید. قدیم حال و حوصله داشتم و جواب ایمیل‌ها را می‌دادم، الان همانش را هم ندارم! بعد هم چون بی محلی می‌کنم، دشمنم می‌شوید، به اندازه کافی این یکی را دارم، پس تو را به خدا بی‌خیال.

ثالثا، به خدا قسم دافعه من از جاذبه مورد نظر شما بیشتر است. از برج زهر مار هم تلخ‌تر هستم.

رابعا، چون خیلی سخت‌گیر هستم، تنها در صورتی که آنجلینا برایم کامنت بگذارد حاضرم جوابش را بدهم، آن هم فقط در حد جواب. چون نمی‌خواهم بنیان خانوادگی‌شان به هم بخورد! حال کردید؟

خامسا، الان خوابم می‌آید، یادم رفت چه می خواستم بگویم!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
از فواید روزه نبودن به‌خاطر سردرد شدید
امروز نتوانستم روزه بگیرم ولی خیریتی داشت که باورم نمی‌شد.

یکی از حرام‌لقمگان نیاز به اندکی بدو بیراه داشت که نثارش کردم، حکما اگر روزه بودم، باطل می‌شد! خدایا شکرت!

در ضمن قصدم از کلمات قصار اهانت به پدر و مادر ایشان نبود. اصلا و ابدا، فقط چون شباهت زیادی به کسانی داشتند که اولیای ‌آنها اشکال فنی دارند، از دهان مبارکم کلماتی بیرون پرید که مپرس!

با این حال از مادر و پدر گرامی این طفل سر راهی عذر می‌خواهم. خداوندا، تو هم مارا به کرمت ببخشا!

آمین!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
آتش​بسی که بعد از ۱۸ سال هنوز شعله​ور است
اين ماجرای دلايل پذيرش آتش​بس برای همه ما کسانی که دلهره سال​های جنگ را داشته​ايم عجيب دردناک است. من که بدون تعارف جنگ و ادامه​اش را ابلهانه می​دانستم و به عنوان يک آدم تنبل، مجبور شدم آنقدر درس بخوانم که همان سال اول وارد دانشگاه شوم. وقتی هم ماجرای حملات موشکی شروع شد و دانشگاه​ها موقتا تعطيل، و می​گفتند ممکن است دانشجوها را هم بفرستند خط، به زمين و زمان بد و بيراه می​گفتم. نه اينکه خونم از بقيه رنگين​تر باشد، يکی اينکه اين فرهنگ شهادت توی کت من نمی​رفت، ديگری اينکه شعارهای آن سال​ها را واقعی نمی​دانستم.

الان که می​خوانم خاتمی که رئيس ستاد تبليغات جنگ بوده از عدم انگيزه جوانان برای داوطلبی سخن گفته، بيشتر دردم می​گيرد! چقدر تبليغ کردند برای گرفتن کربلا به اميد فتح قدس! وای!

حالا می​خوانی که دستور آیت​الله خمينی اين بوده که بعد آن مواظب جماعت تندرو باشند که طرفدار ادامه جنگ بوده​اند و ...
یادم نمی​رود چند روز مانده به عید ۶۷ که هواپیماهای عراقی بیمارستان مرسلین در ۸۰ متری خانه​مان را بمباران کردند و تا سه چهار روز فقط صدای لودر و کمپرسی می​شنیدی که خاک برداری می​کردند. در حیات خانه​مان به جز خرده شیشه​های خانه خودمان، جسدهای خشک شده گنجشک​ها و کبوترها افتاده بود...نمی​دانم چند نفر کشته شدند؟ بمب دیگری هم در باغ پشتی خانه​مان که متعلق به سپاه بود افتاده بود و گمانم عمل نکرده بود...

موشک​باران را یادتان هست؟...

حالا سردار رضایی می​گوید کاش ۷-۸ ماه قبل از آن تاریخ قطع​نامه را پذیرفته بودیم.

واقعا چه کسانی از جنگ و ادامه​اش سود بردند؟

باز هم یادم نمی​رود آقای ع.م. را که فامیل دورمان بود و می خواست از ایتالیا قایق تندرو بیاورد برای عملیات خلیج فارس. تمام فکر و ذکرش این بود که چند میلیون دلار کاسب است. برادران پاسدارش هم که الحمد​ا... مشغول رفع تهدیدات داخلی از طریق لو دادن آدم​های مشکوک ... مثل آن دختر ۱۳-۱۴ ساله که در سال ۶۲ اعدام ...

مگر دلالان چه کسانی بودند؟ بسیاری از ایشان معتمدین جماعت محسوب می​شدند.

چند نفر از مقامات ما بعد از جنگ به خاطر دلالی زیر سوال رفتند؟ چرا کسی یادش نمی​آید که چه طبقه​ای بیش از همه سود برد؟ وقتی هر روز می​شنوی و می​خوانی یکی دیگر از مصدومین شیمیایی روزهای آخر جنگ دارد مسیر از کرخه تا راین را طی می​کند، دردت می​گیرد! بعد از تصویب قطع ​نامه تا چند وقت ایران جواب سربالا می​داد؟ کسانی که در این مدت قربانی شدند فقط شهید شدند؟ مسوول خون آنان کیست؟ فقط صدام یزید کافر بود؟

یادم نمی​رود آن بازاری را که به ریش بسیجی​ها می​خندید که عاشقانه راهی میدان نبرد می شدند و فقط ثروتمند​تر می​شد و هزینه عشق و حال فرزند درس نخوانش را در خارج می​داد.

وقتی وبلاگ بچه​هايی را می​خوانم که آن سال​ها در جبهه بودند، هم شرمنده خودخواهی خودم می​شوم، و هم اندوهناک از سرنوشت کسانی که زندگی را در جنگ و مرگ جستجو می​کردند.

سال​ها خواهد گذشت و باز هم نخواهيم فهميد! چون تاريخ را قطره​چکانی به خورد ما می​دهند.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
و بالاخره نيک آهنگ از خر شيطان پياده می​شود
خيال بد نکنيد! هيچ ربطی به دعواهای وبلاگی و توی سر هم زدن ندارد. چون در توی سر و کله هم زدن لذتی است که در آرامش نیست! حالا یکی پوستش نازک است و دیگری کلفت، تقصیر ما نیست، فقط دیگر سراغ نازک نارنجی​ها نرویم بهتر است.

و اما تصمیم جدی!

چون قرار است ساختار اين وبلاگ اندکی تغيير کند و به قولی شکيل​تر بشود، می خواهم فهرست کليه کسانی که به بنده رذيل لينک داده​اند را در يک صفحه مجزا بلينکانم! در عین حال کسانی که وبلاگشان فعال نیست و مدت​هاست به روز نشده قاعدتا حذف خواهند شد. شرمنده محبت​شان هم هستم.

در صفحه اول البته لينک وبلاگ​هايی که هميشه می​خوانم، که فارغ از علاقه يا تنفر خواهد بود، و تنها بر مبنای سليقه عقب افتاده من تنظيم خواهد شد را می​گذارم، و البته وبلاگ​هايی را که حد​اقل هر هفته يک بار هم سراغ​شان می​روم هم به آن اضافه خواهد شد.
صفحه ويژه هم در حقيقت برای تشکر از همه دوستان ديده و ناديده است که عليرغم نامردی هميشگی من و خست ويژه​ام در لينک دادن، شرمنده​ام کرده​اند.

از دوستانی هم که جا می​مانند خواهش می​کنم با ايميل يا کامنت نشانی​شان را بفرستند تا شرمنده​شان نباشم.

عزت زياد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
چهارمين ماه رمضون در ولايت کفار
اولا، جای شما خالی امشب رفتيم با حضرت کمال​الدين به رستوران تمپس برای صرف افطاری! آش رشته نگو! به به! پرسيديم نان و پنير هم دارند؟ داشتند همراه با ريحان! از مطبخ هم صدای اذان که آمد، گل از گل ما شکفت...

آقايی که شما باشيد، امسال اندکی برايم روزه گرفتن سخت​تر شده از سال​های قبل. حالا دليلش چيست، نمی​دانم. می​خواهم کمی بعد از ظهرها دوچرخه سواری کنم تا دوچرخه عزیز اندکی از خانه نشينی روزانه دورم کند.

امشب وقتی برگشتم خانه که چرتی بزنم، ياد رمضان سال ۶۳ افتادم که پدربزرگم هر از گاهی پيش ما می​آمد و در آن سن بالا توانسته بود بعد از سال​ها روزه بگيرد و اذيت هم نمی​شد. من تنبل هم می​خواستم از اخرين بخت ممکن برای روزه نگرفتن استفاده کنم! می​گفتم از ۱۶ سالگی حتما می​گيرم!

بوی نان سنگک داغ و پنیر تبریز و گردو...گلاب...چای عطری...فرنی...آخ! نگو! این نوستالژیای شکمی مرا کشت!

حالا من مثلا می​خواستم یک ساعتی بخوابم و بعد بیایم سر کار و این افکار خوش​طعم چنان مرا از خواب پراند که چاره برایم جز باز نگاه داشتن چشمان نماند که نماند. راستی! یک از دوستان بدجنس باحال برایم یک سری عکس انجلینا فرستاده و خواسته ببیند آیا تاثیر منفی رویم می​گذارد یا نه! علی آقا! ۱۰۰ تا بدترش هم بفرستی ما چون کوه استواریم...البته کوه آتشفشان!

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
سنديکای نيويورک تايمز

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Thursday, September 28, 2006
چگونه می‌توانید مثل رامین جهانبگلو متوجه اشتباه تاریخی‌تان شوید
این مساله بسیار ساده است و به ۱۲۰ روز اقامت اجباری در یک اتاق تنها نیاز دارد و هر از گاهی هم که از غذای آنجا خوشتان نمی‌آید، اندکی دلتان برای دست‌پخت عیال تنگ می‌شود و شروع می‌کنید در همان جانوشتن یادداشت‌هایی که بعد از آزادی بتدریج منتشر خواهید کرد.

اصولا پی بردن به خطا بر دو نوع است. یکی اجباری، و دیگری اختیاری. نوع اختیارش را کاری نداریم ولی نوع اجباری‌اش نیز بر چند نوع است. از نوع هوشمندانه مدل جهان‌بگلو، و غیر هوشمندانه مدل موسوی‌خوئینی.

در مدل هوشمندانه، یک عالمه اتهام را متوجه‌تان می‌کنند، هم قبول می‌کنید و هم چند تا رویش می‌گذارید، اتفاقی هم برای‌تان نمی‌افتد جز اندکی کاهش وزن.

در نوع غیر هوشمندانه، تا سال‌های سال باید کابوس ببینید، و مدت‌ها باید دکترتان روی کله مبارک‌تان کار کند تا بفهمد علت از دست رفتن بخشی از حافظه‌تان چیست. در این نوع، شما آنقدر کله خراب هستید که زیر بار اتهامات نمی‌روید. به قول زید‌آبادی، طرف مقابل سر لج می‌افتد که روی شما را کم کند.

در هر حال، نوع هوشمندانه بسیار بهتر از نوع غیر هوشمندانه است. چون آخر سر وقتی به شما اتهامی جدی می‌زنند که مخ مبارک‌تان سوت می‌کشد، می‌گویید کاش همان اتهامات اولیه را هم پذیرفته بودید.

در هر حال رامین عزیز متوجه شده که چرا این سال‌ها تفاوت دموکراسی‌سازی با آمریکایی‌سازی را نمی‌دانسته است.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
و اما در باب سبک نوشتاری و تحقیقی بعضی‌ها
ما که خودمان جزو طایفه هفت‌خطان روزگاریم، سبک‌های متفاوت نوشتاری بعضی‌ها و رفقای ضربه‌خورده‌شان را می‌شناسیم. به قول یارو گفتنی، تو بگو"ف" ما تا فرحزادش رو هم خوندیم.

با این اوصاف، اگر ازهمکاری فراقاره‌ای دوستان گمنام(چه از نوع امام زمانی و چه غیرآن که ساکن تورنتو هم هستند) با بعضی‌ها حرف راستی در آمد که بلا‌اشکال بود، چرا خوشحال نشویم؟ به هر حال از قدیم گفته‌اند که حرف راست را باید از دهان بچه شنید!

یافتن سر نخ البته کار سختی نیست، روش تحقیقی بعضی‌ها را که بشناسی، می‌توانی همداستانی‌ها را دریابی! لینک نمی‌دهم تا خودتان پیدا کنید، البته اگر بعضی‌ها وبلاگشان فیلتر است، دیگر با ما نیست!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
و اما کم‌نویسی‌های اخیر
این چند روز درگیر کاری بودم که آنقدر روی اعصابم فشار آورده بود که سردرد لعنتی و بی‌خوابی هم به آن اضافه شد، و دیدم تنها چاره‌ام گرفتن یک شب مرخصی از محل کارم بود.

دیشب را گرفتم خوابیدم تا اندکی سرحال بیایم. فکرم هم آنقدر مشغول بود که نمی‌توانستم با راحتی همیشگی بنویسم، پس ننوشتم!

در باب فایل صدای کلاغستون هم عرض کنم که چون دوستان در هلند درگیر کار جشن افتتاح رسمی رادیو زمانه بوده‌اند، کمی ناهماهنگی پیش آمده که به زودی رفع خواهد شد. چقدر دوست داشتم الان پیش همکارانم در سرزمین لاله‌ها باشم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin |
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
مذاکرات شفاف با سولانا
The image “http://x5.freeshare.us/122fs542035.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Wednesday, September 27, 2006
یک مطلب خوب از حسین درخشان
مدت‌ها بود یک مطلب منطقی از حسین نخوانده بودم! نه اینکه او نتواند منطقی باشد، ولی خب این یکی بهتر از بقیه بود.

عرضم به حضور انورتان نگاه حسین در باب نشریه اینترنتی گذار را می‌پسندم و از هفته پیش که دوستی برایم گفت که فریدام هاوس که از بودجه پارلمان هلند دارد نشریه اینترنتی گذار را منتشر می‌کند، سابقه خوبی ندارد و ...از سردبیر گذار که قرار بوده به طور حق‌التصویری با آن همکاری کنم خواسته‌ام که برایم توضیح دهد که آیا ادعاهای مطرح شده منطقی است یا صرفا جریان سازی است؟ آنقدر هم راحت بلدم از همکاری با جایی که به نظرم مشکوک می‌زند کنار بکشم که حد ندارد! و چون هنوز پولی دریافت نکرده‌ام، آنرا می‌بخشم به الباقی.

در هر حال تذکر حسین، تذکر بیجایی نبود، و از او ممنونم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Tuesday, September 26, 2006
موسوی خویینی

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin

Letter to America

Thursday, September 21, 2006; Page A25

...

It is both possible and desirable to solve the problems between the United States and Iran through direct talks. Such diplomacy will best serve the interests of the American and Iranian people if it is conducted in a transparent fashion. This transparency would not only make it impossible for advocates of war to increase tensions but also would help isolate them. Iranian democrats are opposed to secret diplomacy

...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Monday, September 25, 2006
پروژه جدید
The image “http://x5.freeshare.us/122fs326516.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
خاطره بامزه‌ای از افطار در روزنامه زن
یکی بود، یکی نبود

یک روزنامه زن بود که دبیر تحریریه و دبیر سرویس اجتماعی‌اش با هم رفیق بودند، ولی وقتی کار به جنگ قدرت رسید، با هم دشمن شدند.

وقتی برای افطاری، آش و شله زرد آوردند، دعوای این دو نفر هم به جاهای بامزه‌ای رسید، چنانکه دبیر محترم سرویس اجتماعی کاسه شله زرد را پرت کرد طرف دبیر تحریریه، و فحش‌های چاله میدونی هم همراهش...

نتیجه اخلاقی اینکه در روزنامه زنان، شله‌زرد به آدم عصبی ندهید! وگرنه حتما می‌زند توی سر و کله مافوق
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
گنبد در کنار مناره تورنتو!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
آش نخورده و دهن سوخته!- کسوف
 حسین رضازاده - Hossein Rezazadeh  -
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin |
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
اندر فواید ماه مبارک
آن سال‌ها به همکاران زن روزه‌دار می‌پرسیدیم که چرا فقط در ماه رمضان حجاب‌شان را کامل می‌کنند؟

الان داشتم به این فکر می‌کردم که چرا فقط در ماه رمضان باید مراقب رفتار و خلق و خوی‌مان باشیم؟ راحت‌ترین بخش کار همان نخوردن غذا است، ولی الباقی چه؟

ظاهرا چیزی که از این برج یاد گرفته‌ایم، به درد زندگی‌مان نخورده است. گمان کنم ایراد از گیرنده‌های خودمان باشد نه فرستنده. بد و بیراه نگفتن، خودداری و ...چندان سخت نیست، مگر آنکه معتادش شده باشیم.

به هر حال ما یکی که زیرش زاییده‌ایم! راستی، زایمان روزه را باطل می‌کند یا نه؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Sunday, September 24, 2006
ماه پنهان است

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin |
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Saturday, September 23, 2006
علت عدم رویت هلال
The image “http://roozonline.com/image/car_2006_24sep.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
آقای رییس جمهوری! بابا بی‌خیال!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
در باب شخص اول مزرعه حیوانات
خروس، موجودی است از خود راضی، حرف هیچ‌کس را گوش نمی‌کند، طرفدار شعار"مرغ یک پا داره" است ولی همیشه مرغ‌های دوپا را دید می‌زند.

خروس مورد نظر ما، شورت‌آهنین خریده و به پا کرده، و با وجود حشری بودن بیش از حد، جلوی جناح راست سنتی‌اش را گرفته است!

خروس، بسیار خر کاری می‌کند تا وقتی برای بطالت نداشته باشد، و دچار بی‌خوابی است، و ...

خروس بسیار فضول است، اطلاعات زیادی از همه جمع کرده تا در موقع مقرر حال‌شان را بگیرد، ولی معمولا بعدا دلش به حال آن جانوران می‌سوزد.

یک نیمه وحشتناک مذهبی دارد، یک نیمه ضد سنت!

اگر کار بدی بکند، بعدا خودش را مجازات خواهد کرد و اگر حس کند کسی کار بدی کرده، انگار مسوول مجازات اوست!

عاشق خریدن کفش، ادوکلن، و لباس‌های مارک‌دار است!

...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
تقویم پرخواری در ساعت اولیه صبح و دلی از عزا در آوردن در اول شب!
هنوز خبری از مشاهده هلال از درون لوله آفتابه به گوش ما نرسیده، پس فعلا به تقویم جماعت اینجایی اعتنا می‌کنیم! یعنی فردا از ساعت ۵:۳۸ صبح تا ۷:۱۷عصر دروغ نگویید، خانم‌بازی نکنید، در فضای بسته کار بدبد نکنید، دید هم نزنید! این یکی برای چشم‌چرانی مثل من چقدر سخت است!

امروز صبح که از سر کار بر می‌گشتم خانه یک کمی تمرین کردم که خیرالامور اوسطهای شکیل‌ علیا مخدره‌های صبح جمعه تورنتو را بررسی نکنم! آخر می‌دانید، ملت روزهای جمعه با لباس‌های معمولی و گاه ورزشی و دمت گرم می‌روند سر کار! حالا بخواهی مثل اسبی بشوی که فقط مسیر مسابقه را ببیند!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Friday, September 22, 2006
ای پارسای ادمونتونی
ای جوان رعنای ساکن استان آلبرتا!

ما را ببخش که خواستیم اندکی سر به سرت بگذاریم و دل نازک تو را خراشیدیم!

مباد آنکه دلت از ما چرکین شود! بروم سفیدآب و کیسه سفارش بدهند از ایران برای رفع کدورت؟

به هر حال فهمستیم که آستانه آن جام بلورین تا کجاست! گفتیم بعد از چند روز عذر پرتاب ماشک از لوله خودکار بیک از تو بخواهیم!

ارادتات کل-سیم

کل- مخفف کلگری است که اهالی ادمونتون خیلی دوستش ندارند!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
یک خاطره از شجریان
الان همه دارند ۶۶ سالگی‌اش را تبرک می‌گویند...

سال ۱۳۷۱، از طریق دوست عمه‌ام، همراه عمه‌جان و ایشان رفتیم خدمت استاد...

عمه‌ام از ستایشگران او بود ولی پسرش می‌گفت: مادر! نرو! تو شجریان را به خاطر هنرش دوست داری، وقتی از نزدیک بشناسی او را، از چشمت می‌افتد!"

کاریکاتور شجریان را مانند درخت-شجر- کشیدم و همراه بردم. شجریان فهمید که عمه‌ام صدای گرمی دارد، از او خواست که بخواند. حس شرم و خجالت آن روز عمه‌ام را نمی‌توانم فراموش کنم! تازه شجریان اگر می‌دانست که من با صدایی کلاغی، خیلی از آهنگ‌هایش را می‌خواندم چه می‌گفت؟

چند تا عکس هم از او انداختم که خودم خیلی حال کردم!

عمه‌ام با همسر آن زمانش دوست شد و کلی ماجراهای پلیسی داشتند برای اینکه بفهمند دل استاد به کدامین سو روان است! شبکه دوستان تا خود فرودگاه تعقیبش می‌کردند تا ببینند فلان شب به استقبال چه کسی رفته، با دوربین آگفای فسقلی عکس می‌انداختند تا ببینند مادر آینده فرزند بعدی کیست!

نمی‌دانم، اشکال از این بود که از نزدیک‌تر شناختیمش...آهنگ‌های قبل از آن زمانش بیشتر به دلم می‌چسبد! همه‌‌اش لابد تقصیر آن دل "هرزه‌گرد" است.

هنوز "ربنا"یش گرسنه‌ام می‌کند!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
در ستایش آش و فرنی و غیره
ای ماه مبارک!

ای ماهی که من مجبور می‌شوم چشم چرانی نکنم و هنگام دوچرخه سواری خیرالامور مردم را برانداز نکنم.

ای ماهی که همیشه در آن چاق‌تر می‌شوم.

ای ماهی که مجبورم کمتر دروغ بگویم!

ای ماهی که دو سه روز اولش از برج زهرمار هم تلخ‌تر می‌شوم و طلبکار!

ای ماهی که عقده آش رشته تمام وجودم را فرا می‌گیرد!

ای ماهی که یاد دهان بدبوی خیلی از همکارانم در تهران می‌افتم!

ای ماهی که هر روز چند ساعت منتظر شنیدن ربنای شجریانش می‌مانیم!

ای ماهی که زولبیا و بامیه‌ در آن مقدس می‌شوند!

ای ماهی که ...

خوش آمدی! البته از فردا پس‌فرا
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
۲۶ سال پیش در چنین روزی
دو روز بعدش می‌رفتم اول راهنمایی...گمونم رفته بودم کتابفروشی شهرآرا واسه خریدن کتاب‌های مدرسه...

بعد از ظهر صدای انفجار اومد و هواپیما. با بچه‌ها دیگه رفتیم روی پشت بوم...پشت میدون آزادی دود بلند شده بود.

تابستون ۵۹ خاله‌ام از رم زنگ زده بود و به ما التماس که مهاجرت کنیم به ایتالیا یا جایی دیگه. می‌گفت توی روزنامه‌ها همه‌اش داره می‌خونه که ممکنه ایران وارد جنگ بشه. مادر من هم مسخره‌اش می‌کرد...

ما دو هفته بعدش به خاطر کار بابام راهی شیراز شدیم، و به عبارت مقیم شیراز. سیل مهاجران و آوارگان جنگی رو باید می‌دیدی...طفلی‌ها...

اون جنگ لعنتی برای کسانی که می‌خواستن با رقباشون تسویه حساب کنن یک نعمت بود! دوستی‌های سال ۵۸ تبدیل به کینه‌های وحشتناک شد. همسایه‌ها همدیگه رو لو می‌دادن...

آیا واقعا می‌شد جلوی ادامه جنگ رو گرفت؟ آیا حتما بایستی این همه جوون فدای شعار" از کربلا تا قدس راهی نیست" بشن؟

سال ۶۰، در فلکه ستاد شیراز یک شعار نوشته بودند:" مرگ رژیم صدام فرا رسیده است-شهید رجایی". این ستاد تبلیغات جنگ ابله اولا نمی‌دونست که باید حرفی از یک آدم زنده نقل کند. بدترش این بود که که شعار را تا سال ۶۷ همانجا می‌توانستی ببینی!

جنگ ۸ ساله به من ثابت کرد که همه حاکمان طرفدار اصول کتاب "شهریار" ماکیاولی هستند.

تکمله:یادم آمد که قرار بود این کتاب را برای ناشری مصور کنم...البته با تغییری ابلهانه...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید