اسمش راهر چه میخواهید بگذارید، اینسومنیا، بد خوابی، بیخوابی...
هر چه هست چیز مزخرف بیپدر و مادری است.
برای جز دادن نقاط خاص بعضیها هم که شده الان میروم سمفونی دنیای نوین دورژاک را گوش میدهم و بعدش هم کارمن را...حالتان گرفته شد؟
در ضمن، از نظر زیباییشناختی مدرن، قطعه موسیقی باباکرمی بعد باله دریاچه قو، مدل پرویز صیاد را شدیدا طالبم... اگر آدرسش در اینترنت را داشتید، دریغ نکنید!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
تريبون فمينيستي ايران:از همه آنان كه به مبارزه با گسترش ايذر در زمينههاي فقر، نابرابري جنسيتي، خشونت عليه زنان و كودكان و همچنین رفع انگ و تبعيض از افراد مبتلا به ايدز و حمايت از حقوق اجتماعي و دسترسي آنان به امكانات بهداشتي_ درماني متعهد هستند، دعوت مي كنيم روز پنج شنبه 10 آذر ساعت 1 بعداز ظهر در مقابل تئاتر شهر به ما بپيوندند.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اين گزارش وبلاگ
نقطه ته خط هم عجب چيز بامزهای بودها!
نمیدانستيم وبلاگمان چقدر میارزد که الان هم نفهميديم ماجرا چيست! حالا که اينطوری است، دويست سيصد تا وبلاگ ديگه هم راه بندازيم به خودمون لينک بديم ببينيم دنيا دست کيه، شايد هم مثل هودر که توی صبحانه به خودش لينک ميده و اسمشو ميذاره آگهی ويژه!
در هر حال کلی خنديدم(عقدههای خود کم وبلاگ بينی من هم موقتا رفع شد).
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اشکان خواجهنوری از ۱۶ نوامبر وبلاگش را به روز نکرده...اشکان! عاشق شدهای؟
پناه فرهاد بهمن، اين يار صديق دکتر معين، از يكشنبه، ۲۹ آبان، ۱۳۸۴ دست از پا خطا نکرده. دراز!
اين
همشيره ما هم انگار نه انگار که روزی فتوبلاگ داشته! به تو که نمیتونم فحش بدم، به برادرت بد و بيراه میگم که خودم هستم!
مسعود برجيان هم حكایت شبهای هراس از ۱۸ نوامبر خورده توی برجکاش! اوهوی! بيا بيرون!
نفيسه مطلق هم چنان محو هيکل ورزشکاران زورخانهای شده که از ۳۰ آبان از آنها دست بر نمیدارد.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
الان به لطف این
نشانی و
این یکی و
این آخری که از
وبلاگ اخوی کش رفتم، بعد از مدتها کنچرتو(کنسرتو) پیانوی شماره پنج بتهوون را گوش دادم. آی حال داد! یاد پخش صوت ماشین ابوی جان افتادم که با فشار مادرجان برای کاهش آواز خواندن حضرت ابوی در ماشین خریداری شد و اکثرا آثار بتهوون را گوش میدادیم، تا روزی که در نورآباد ممسنی، دزد آمد و بردش!
آن روز مادرجان به ابویجان مژده داد که میتواند آواز بخواند...چون دیگر دستگاه پخشی در کار نبود!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
همین الان آمدم به وبلاگ حضرت
معروفی و فمینیستالسادات
پرستو دوکوهکی سر بزنم. اولی که از قدیم و ندیم آهنگین بود، دومی هم آهنگ جدیدش را میشنیدم(چون تصادفا پیچ صدا را نبسته بودم).
همیشه میگفتند همنوازی تار و سه تار و غیره، حال در دنیای جدید شده همنوازی بلاغستانی...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دیروز عصر که به سردبیر روز زنگ زدم که اینترنت-بند شدهام، گفت که مگر آنجا اوضاع اینقدر خراب است؟ گفتم اینجا "تهرانتو" است. گاهی قیف هست، گاهی قیر و گاهی هیچکدام!
امروز صبح در کمال نا امیدی آمدم سری بزنم که دیدم دوباره آثار تمدن نمایان شده است...
و اما نکات جالب تهدید چند روز پیش...
مریم نبوینژاد هم چند خطی نوشت! کاچی بعض هیچی
پویان طباطبایی کمی جنبید،
سیبیل از این دنده به آن دنده شد،
رویاهای گمشده کمی پیدا شده،
ماری مهرمند مشکل پرشین بلاگ را بهانه نکرد و الخ..
در هر حال، این بدپیله بودن من هم چندان چیز بدی نیست!
فردا به
کسانی که ۱۰ روز است وبلاگشان به روز نشده گیر عظمی می دهم به امید خدا....
در ضمن
آبجی! این فتوبلاگ سرکار چرا به روز نمیشود؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آنقدر که
نرم و آرام مرا نواخته که نمیدانم چگونه بگویم آخ!
آقا رضا، خیلی مخلصیم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ديشب، آنقدر کار روی سرم ريخته بود که کم آوردم و نزديک بود با يک اردنگی از محل کار اخراج شوم. معمولا وقتی کم میآوری از همکاران ON CALL کمک میگيری ولی از شانس بد ما همکاران محترم حال کار کردن نداشتند.
به خانه که رسيدم سريعا کار روز را کشيدم و فرستادم و بعدش هم خوابيدم. وقتی بيدار شدم، ديدم از اينترنت خبری نيست! نگو به خاطر عوض شدن سيستم کابل منطقه، همه اهالی محترم از برکت وجود تلويزيون و اينترنت بیبهرهاند. من هم خوشحال شدم و باز هم خوابيدم!
سر کار که آمدم، ديدم رئيس نشسته، و فهميدم که وضعيت زرد نزديک به قرمز است...
خوشبختانه هنوز اردنگی به جايگاه مخصوصش نخورده، ولی گمانم يک کيلويی وزن کم کردم!
الان هم دارم به سلامتی از وقت تنفس استفاده میکنم و مینويسم...حالا از کدام طرف دارم نفس میکشم...نمیدانم!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
امروز تقریبا جنازه ام را از سر کار آوردهام، ولی برای به خاک مالیدن پوزه دشمنان اسلام، چند خطی می نویسم تا بفهمند با کی طرف هستند! (آخ قربون اون صفات رذیلانه اگو-مانیایی خودم بروم).
عرضم به حضور نسبتا انورتان، تا هفت ساعت دیگر هر چه دلتان خواست کامنت بد و بیراه بگذارید چون میخواهم بخوابم، موبایل مربوطه را هم خاموش می کنم تا مزاحمین عزیز حالشان گرفته شود.
شرط هم می بندم که سر ساعت ۳، علیرضا زنگ می زند، سرساعت ۴، سیبیل، و سر ساعت ۵، حضرت ایرج، اون وسطها هم صد نفر دیگر...
ما رفتیم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
یکی از بدبختیهای دائمی من و احتمالا بسیاری از همکارانم، بیخبر بودن روابط سردبیران با مقاماتی بوده است که میخواستهایم ترتیبشان را بدهیم. مثلا ایرادهای بنیاسرائیلی که از کار میگرفتند و بعد می گفتند ممکن است برای روزنامه مشکل بوجود بیاید و ...
بارها اتفاق افتاده که بعد از چند سال، از طریق همان سیاستمدار مورد نظر فهمیدهام که سردبیر آن روز من که به انحا مختلف، مانع انتشار کارم شده، در همان زمان حقوقبگیر یا مشاور جناب سیاستمدار بوده است.
کلا سیاست چیز بسیار خفن و جذابی است! در سالهایی که مشاور بهینهسازی بودم، چند بار سر وزارت نفت کرمهایی ریختم، و باورتان نمیشود چه حرفهای که نشنیدم. انگار شما را خریده باشند و حق نداشته باشید کاری خلاف میل بکنید.
از این بازیها همیشه وجود داشته و خواهد داشت...
اولین تجربهام سر برنامه تلویزیونی قاصدک بود که با همایون خیری در آنجا آشنا شدم. همزمان با کارم در آن برنامه، برای هفتهنامه مهر کاریکاتوری در باره افتتاح شبکه جام جم کشیدم، نتیجه اخلاقی، حذف محترمانه بنده از برنامه بود.
سال بعد، آتشافروز به من زنگ زد و دعوتم کرد تا مجری برنامهای باشم. نکته جالب، شرط نسبتا بامزهای بود، و آن هم نگه داشتن هوای مدیران محترم سیما بود! من هم در کملا پررویی در اولین فرصت کاریکاتور برادران لاریجانی را با هم کشیدم که دست در دست هم می خواندند: ما دو تا داشیم، مثل مداد تراشیم، هر جا میریم ...
بگذریم، جماعت از شما انتظار دارند لبه تیز چاقویی باشید که آنها هدایتش می کنند، نه آنکه خودتان صاحب خودتان باشید. فرقی هم نمیکند اصلاحطلب باشند یا اسلاحطلب...شما از دید آنان ابزاری بیش نیستید...
اینجاست که وبلاگ خیلی به درد می خورد!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آهای، یادتون میآد چند ماه پیش نوشتم که به نقل از یک منبع، ایرانیان ۲۰۰ میلیارد دلار در دوبی سرمایهگذاری کردهاند؟
ای آنانی که مرا به هزار و یک چیز متهم کردید! سوسک نشوید الهی! بروید
اینجا را بخوانید، شاید رستگار شوید.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
کلنگ از آسمان افتاد و نشکست، بنده هم امروز مثل مردههای غیر متحرک افتاده بودم یا میخوابیدم، یا وبلاگ می نوشتم. هر از گاهی هم این تلفن لاکردار زنگ میزد ولی خدا را شکر برعکس همیشه دوباره راحت به خواب میرفتم. ای آنانیکه راحت میخوابید، قدر راحت خوابیدن را بدانید! عجب نعمتی است( حتی بهتر از نعمت احمدی).
الآن هم مطابق ساعت طبیعی کاریام، که البته غیر طبیعی است! بیدار شدهام و زورم را خواهم زد که باز هم بخوابم، وگرنه مجبورم کرسی شعر بگویم(وبلاگ بنویسم!).
در ضمن اول- به دوستان عزیزی که هی نامه مینویسند و در باب وبلاگ مستطاب خردبیر خودش سوژه و ایده میدهند، عرض میکنم که در صورت استفاده از آن ایدهها، نام ایشان را هم خواهم آورد. منتهی تا کنون اکثرا در حد انتقامگیری خشک و خالی بوده، نه مناسب خنداندن خلقالله.
در ضمن دوم- تصمیم گرفتهام برای وبلاگ نویسانی که هر روز به وبلاگشان سر می زنم ولی به روز نیستند، پسوند بگذارم، مثل تنبل، بیمایه، بیخاصیت، عاشق، سر به هوا، خیکی، دماغو، چسفیل، زرشک، هودر، خائن، ...یا اینکه حداکثر برشان دارم.
درضمن سوم- من از روی رفاقت فقط دو سه تا لینک گذاشته بودم که یکی را حذف کردم.
امروز بعد از ظهر هم خواب مسیح علی نژاد را دیدم که با آن لهجه بابلی غر میزد که چرا به من لینک ندادهای! بابا دست از سر خواب ما بردارید! به روز باشید، چشم!
در ضمن چهارم- لینک کورش ضیابری را هم گذاشتم چون قول داده بودم. آخر این نوجوان فکر میکند ما پیر پاتالها حقش را خوردهایم.
خرده فرمایشهایکی اعتراض میکرد که چرا به مشارکتیها لینک دادهام؟ چرا ندهم؟ مگر نمیخواهم هر روز تفریح کنم؟
یکی دیگر هم میگفت لینکهای روشنفکری را جدا بگذار! زرشک، یعنی شما فکر می کنید من از تقسیم بندیهای ابلهانه روشنفکری خوشم میآید؟ من با هر چیزی که حال کنم، میگویم، چه روشنفکری باشد چه لمپنی و چه انسانی!
چند تایی هم نوشتند ما را فراموش نکن. اوهوکی! ما هر روز خدایی را که نباید فراموشش کنیم بارها و بارها از یاد میبریم، آنوقت شماها را فراموش نکنم؟ فوتینا!
یکی دیگر گفت مطابق به روز شدن-سیستم بلاگ رولینگ- لینکها را بچینم. عرضم به حضور نسبتا انورتان، نه!نه!نه!
باز هم بگم؟
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
همینش را کم داشتیم. یک
آیتالله رئیس دانشگاه تهران شد.
سالها قبل تلاش کردند حوزه و دانشگاه را به هم نزدیک کنند، حالا اتفاق افتاد، منتهی با "نزدیکی" حوزه با دانشگاه! چقدر هم نزدیکی دردناکی خواهد بود.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
مدتی بود از موسقی کلاسیک و غیر کلاسیک دور مانده بودم. به لطف لینک رادیوکلاسیک سویس، این مشکل هم به لطف خدا در مورد نوع کلاسیک آن حل شد.
وای که چقدر لذتبخش است!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
یکی از سختترین کارهای دنیا، ایدهیابی برای کاریکاتور است. باورتان نمیشود؟
هر ایده جدید مثل یک اثر نو، یک قطعه شعر فیالبداهه، یک اختراع نوین، یک...خیلی دارم خودم را تحویل میگیرم؟ امتحان کنید. متناسب با قدرت طراحیتان، اندکی زور بزنید، و سعی کنید یک نقاشی یا طرح طنز آمیز که مفهومی تند و تیز داشته باشد را بکشید، و بعد به عنوان یک کارتون قابل چاپ به یک جا غالب کنید. این یک قسمت، حالا تلاش کنید هر روز این کار ثابت شما باشد.
یکی از راههای سوژه یابی و ایدهپردازی که در کتابهای آموزش کارتونینگ از آن نام برده میشود"مضحک بینی" است. یعنی سعی کنید همه چیز را مسخره ببینید. از پدر و مادر خودتان شروع کنید تا دختر همسایه. از شکل دماغ کج خودتان بگیرید تا گوش دراز طرف مربوطه...
یکی دیگر "اغراق" است. یعنی سعی کنید با اغراق کردن در چیزها و مسائل، تاکید بیشتری روی آنها بکنید و همین مساله باعث توجه بیشتر مخاطب میشود.
دیگر، ایجاد شوک در مخاطب است. که چه بشود؟ مخاطب را در شرایطی قرار دهید که متوجه خطرهای احتمالی تصمیمات سیاستمداران احمق شود.
دیگر، اندکی پدرسوختهگی است! اعتراف بدی است، ولی تا زمانی که نتوانید در کمال پر رویی، کاری را انجام دهید، اصلا مخاطب تحویلتان نمیگیرد.
...
حالا دهها روش و فن بلد باشید، ولی آن روز مغزتان گریپاز کرده باشد، وای به روزگارتان. خودتان را جر واجر کنید هیچ چیز مثبتی در نمیآید، حتی اگر فکر خوبی به سرتان زد، با اجرایی احمقانه خرابش خواهید کرد.
حالا آدمی کرمکی مثل من، این خصائل خبیثه جزو وجودش میشود و همه را به نگاه هجوآمیز-طنزآمیز میبیند. و بعد همهاش مشغول فکر کردن در باره راههای مختلف اذیت کردن مردم است. واقعا خیلی کیف دارد!
بدترین حالت کاری من زمانی است که بخواهم آدم خیلی خوبی بشوم! باورتان نمی شود؟ دقیقا حکم یک دونده را خواهم داشت به مشکل مهاجرانی(تساهل) گرفتار شده باشد! و از ترس خرابی کردن در شلوارش با احتیاط راه برود. میدانم مثال خفنی است، ولی حتما برای همهتان اتفاق افتاده که دچار نفخ شده باشید، ولی تساهل شدید و ترس از خرابکاری وسط خیابان مانع هرگونه آزاد شدن انرژی بادی بشود!
حالا وقتی یک کاریکاتور مزخرف را میبینید، میتوانید درک کنید که طراح بدبخت چقدر با خودش مشکل داشته...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دیروز به دوستم
پویان طباطبایی زنگ زدم و و گفتم که میخواهم لینکش را بگذارم ولی آخر او که وبلاگش را به روز نمیکند. او هم البته بهانههای خاص خودش را میآورد...
حالا هنوز لینکدونی راه نیانداخته دارم پر رو بازی هم در میآورم. ما اینیم! میخواهم کسانی که وبلاگهایشان را حتما میخوانم ولی نه خودشان به روز میشوند نه وبلاگهایشان را اذیت کنم. خوب شد؟ تنبلها! بجنبید! تا کی میخواهیدعضو نهضت "فراخ اعتباران" باقی بمانید؟ آمدم جمله سعدی را تکرار کنم که دیدم شدیدا غیر فمینیستی است( بکوشید تا جامه ... نپوشید!) منظورم این است جون مادرتون به روز بشوید، ما آبرو داریم با این رفقای تنبل...
مثلا
سیبیل الان ۱۰ روز است اثرات آقای متجاوز رویش باقی مانده، یا
سامان اقوامی بعد از بازگشت از مسابقات وزنه برداری انگار زور یک کلیک کردن را ندارد!
ماری مهرمند که پرشین بلاگش عود کرده
، مریمنبوینژاد هم دارد از الآن به آش آخر ماه فکر میکند!...
این هم از کرم ریختن اول صبح ما!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
الان این خبر ناگوار را خواندم. ممیز هم رفت. در سال صفر. در سال ظهور احمدینژاد و سقوط ارزشها و بورس. در سالی که امید از خودش ناامید شد.
هیچگاه سر کلاسهای ممیز ننشستهام، ولی از شاگردانش بسیار آموختهام. همیشه از جلسات داوری آثار در کلاسهایش و انتقادهای تندی که از بچهها میکرد خوشم میآمد! البته شنیدن کی بود مانند دیدن. متلکهایش به چربزبانان هم همیشه ورد زبان شاگردهایش بود.

ممیز دوره جدیدی برای ارتباطات تصویری در ایران بوجود آورد، که البته کلیشههای رایج این دوران هم اندکی ضد رشد شد، ولی همین تلاشها بود که نتیجهاش آشنایی مخاطبان مطبوعاتی با فرمهای جدیدتر شد.
مرگ ممیز، مرگ گرافیک نیست، ولی ، مرگ یک پدر عاشق و سختگیر است. کسی که دلش میسوخت.
این رفتن را به دوست عزیزم آرش شریفی که ممیز را دایی صدا میزد و بعد از آن شاگردانش که در حقیقت فرزندانش بوده اند، تسلیت میگویم.
این مطلب را هم حیف است نخوانید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
امروز صبح که کارم تمام شد، رفتم دنبال امید و باهم رفتیم صبحانه خوردیم. بنده خدا تازه فهمیده چه شانسی آورده در اینجا زندگی نمیکند، وگرنه منجمد میشد!
من بدجنس هم آنقدر در این خیابانهای سرد و سوزناک! این طرف و آن طرف کشاندمش که نگو و نپرس.
نزدیک ظهر رسیدم خانه که زنگ زدم به دفتر آن یکی دکترم که وقت دقیق مراجعه را بدانم، ندا آمد که همین دو سه ساعت دیگر است! خواب بیخواب! امشب هم مهمانی سالانه محل کار بود، در نتیجه باید از مطب مستقیما به رستوران میرفتم. واویلا!
پس از اندکی اتوکشی ( به یاد روزهای کارگری در خشک شویی!) راهی مطبستان! شدم و بعد از آنجا هم راهی مهمانی. در اینجا به هرکسی دو بلیت برای صرف مشروب میدهند که همکاران عزیز بنده رقابت سنگینی برای تصاحب بلیتهای من به خرج دادند، که صحنه خیلی دیدنی با مزهای بود!
ما هم از مست شدن همکاران کمال استفاده را بردیم و تا دلتان بخواهد از ایشان عکسهای خندهدار گرفتیم. دیدن این عکسها هفته بعد که همه شان سرکار خیلی جدی هستند و بدون شوخی، خیلی بامزه خواهد بود!
دیدن و یاد گرفتن رسم و رسوم کاری کاناداییها جالب است و گمانم شباهت زیادی به نوع آمریکاییاش داشته باشد. تا آنجا که من دیدم، بر خلاف مهمانیهای کاری ایران، حالت منفی و زیراب زنی و باند بازی در این یکی دیده نمیشد، و البته مطمئنا به خاطر نقش نوشیدن نیست. انگار بسیاری از چیزها برای خود تعریف مستقل و حرفهای خاصی دارد.
نکته بسیار جالب هم این است که من کمتر شنیدهام همکاران پشت سر هم بدگویی کنند. حتی شده کار خطای دیگری را یا میپوشانند یا به نوعی تذکر میدهند که کسی متوجه نشود، مگر آنکه خطای حرفهای به حدی مهم باشد که صرف نظر کردن از آن باعث افت کیفی و آسیبپذیر شدن کل مجموعه شود.
بگذریم، الآن دقیقا ۳۶ ساعت است که نخوابیده ام و گمانم باید مرض داشته باشم که وبلاگ بنویسم و بعدش بخوابم. آخ که چه مرض باحالی است!
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
زرشک! مثلا من میخواستم لينک دونی نگذارم، چرا؟ چون مرض داشتم. مرض که دليل عقلانی نمیخواهد که! چقدر مقاومت کرده بودم! از مسعود برجيان و مجيد زهری و غيره بپرسيد!
حالا هم تصميم گرفتهام فقط لينکهايی را بگذارم که سراغشان میروم. اصلا هم کاری ندارم که به من لينک دادهاند يا نه. من بی معرفتتر از اين حرفها هستم! ولی چون هنوز به بیمعرفتی کامل دچار نشدهام، آن پايين لينک کلی همه دوستانی که با لينک دادنشان، شرمندهام کردهاند را گذاشتهام:
Primary Linkestan.
اگر هم خدا بخواهد، تا فردا لينک بقيه وبلاگهايی که میخوانم و جا ماندهاند را خواهم گذاشت، مثل زيتون، نوشي، ليلای ليلی، پویان طباطبایی تنبل ...
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
صبح که رسیدم خانه، دیدم کمی روی زمین برف نشسته. سوز هم میآمد.
گرفتم خوابیدم، وقتی بیدار شدم، دیدم یادم رفته قرصهای قلب و اعصابم را بخورم. یا ابوالفضل، تمام شده بودند! آمدم بروم دکتر که دیدم عجب سرمایی است بیرون! دستکشهای پارسال را هم انداخته بودم دور...
القصه، با هزار زحمت و مشقت رفتیم خدمت دکتر محترم و خارج از نوبت ویزیت فرمودند و نسخهمان را پیچیدند...
الان جای شما خالی بعد از اندکی لیز خوردن روی زمین یخ زده برای چند دقیقهای نشستهام و وبلاس میزنم تا بعد که بروم سر کار و زندگیام.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
نمای اول:
دانشجوی سخت کوش اهل مهاجران دارد در کتابخانه کتابهای مذهبی میخواند، نزديک که میشوی میبينی دارد زهرالربيع را با ولع مطالعه میکند...
نمای دوم:
سياستمدار جوان در پاسخ به اين سوال که : سياستهای شما ديگر چه صيغهای است، به فکر فرو میرود و ناغافل گلويش را صاف میکند و میگويد: البته صيغه هم بسيار خوب است...در حوزه زنان، بنده هميشه به اين مقوله بسيار علاقهمند بودهام...
نمای سوم:
او را بازنشسته کردهاند و عصرها ساعت پنج با شنيدن صدای ساعت بيگ بن، يک فنجان چای داغ مینوشد و به نوشتن رمان میانديشد...لحظهای وقفه...رمان...به عربی چه میشد؟ آری! انار! ياد انارهايی میافتد که میتوانست آبلمبو کند... رانندهاش سر میرسد و يادش رفته صدای ضبط را کم کند...آی انار انار بيا به بالينم ...شبنم گل نار بيا به بالينم
حالا متن فوق چه ربطی به
مصاحبه داريوش سجادی پيدا میکند، من که نمیدانم!
تقلب: ۲۵ سال اول عمرم را صرف آموختن کردم. ۲۵سال دوم را صرف کار سیاسی کردم و آنچه که باقی مانده را امیدوار هستم صرف رُمان کنم.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آقا، اگر من يکی حرفی در مورد نقش خاتمی در سقوط اصلاحات بزنم، لشگری صدايش در میآيد که تو با مشارکت مشکل داري، فرق احمدینژاد با خاتمی را نمیداني، نگذاشتند تو به مال و منال برسی، سهمت را ندادند و...
جسارتا، فلان لق همه عزیزان!
حالا آقای سعيد حجاريان در میآيد و میگويد: <<
آخرین میخ را شخص سیدمحمد خاتمی به تابوت اصلاحات کوبید >>. من، شخصا خاتمی را خیلی دوست دارم، در قالب و شخصیت حقیقیاش، نه حقوقیاش! البته همین شخصیت حقیقی آرام و محترم خاتمی در بسیاری از مواقع مانع سقوط ایران روابط بینالمللی شد. با این حال، خاتمی، در موقعی که باید حرف میزد، دم فروبست، و به وقت خاموشی، سخنرانی کرد.
این که میگویم دوستش دارم، دلیل نمیشود که در برابر کمکاریهایش ساکت بمانم. ما ایرانیهای نسبتا عزیز اگر تملق نگوییم، طرف باورش نمیشود که به او علاقهمندیم. خود من هم همین مشکل غیر محترمانه را دارم! آقاجان(خیلی غیر فمینیستی بودها!) بدون تعارف، باید گفت که شخصیت حقیقی خاتمی بسیار جذاب است. خودش هم خوشتیپ است، ریشش را هم بلد هستند چطوری خوب رنگ کنند، بر عکس بسیاری از علما هم فاقد شکم گنده و دستان تپل است!!!
ولی ماجرا در مورد حکومت کردن است. حالا بعد از این همه سال سعید حجاریان دارد اندک اندک سر ماجرای کوی دانشگاه را باز میکند. این کم چیزی نیست، خود او تا مدتها سعی میکرد پیامش متوجه دانشجویان باشد تا دوستان حکومتیاش. حالا انگار بازی دارد کمی عوض میشود.
لطفا به خودمان کمتر دروغ بگوییم! تا کی باید به خاطر شخصیت حقیقی خاتمی، عیوب و نقایص شخصیت حقوقیاش را قایم کنیم؟ تا زمانی که تکلیف خودمان را با اشتباهات و کم کاریهای جبهه اصلاحات و رهبران آن و کوتاهیهای خودمان مشخص نکنیم، گمان نکنم بتوانیم چیزی به نام اصلاحات را جلو ببریم. اصلاحات به اصلاح احتیاج دارد، چه خوشتان بیاید چه نیاید.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
دوست عزیزم محمد درویش مطلب را به طور تمام و کمال آورده که در وبلاگش میتوان خواند.
اینجا بخوانید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
راستش از این
نقد پارسا خوشم آمد، و متاسفانه به عنوان عضوی از روز امکان نقد از من گرفته شده است. با این همه نکات بسیار جذابی در مطلب فانوس وجود دارد که قابل پردازش است:
در کل، این مساله که روز هفت روز هفته منتشر نمیشود، از نکاتی است که از نظر بسیاری قابل دفاع نیست. اما باید توجه داشت که روز با حد اقل نیرو دارد حداکثر تلاشش را میکند، و اگر بتواند برای تمام روزهای هفته برنامهریزی کند، چقدر جذابتر خواهد بود.
از سوی دیگر، خطی شدن روز که پارسا به آن اشاره کرده موردی است که خیلیها به خود من نوشتهاند: چرا ما در روز به جنگ واقعی قدرت نمیپردازیم، یا چرا در مقابل صاحب مجمع سکوت کردهایم یا...حداقل در هفته ۱۰-۱۲ نامه به خود من میرسد، که باید به توجه ویژهای به نظرات جالب خوانندهها کرد.
***
سوالی که هفته پیش یک خواننده حرفهای روز در تورنتو از من میکرد این بود که چرا مطالب بعضیها به انگلیسی ترجمه میشود که شاید فاقد جذابیت برای مخاطبان انگلیسی زبان باشد؟ این یک سوال است و من اظهار نظری نمیکنم.
چون اعتقاد به شفافیت دارم(حتی از نوع محافظهکارانهش!!!) خواهش میکنم کارهای ما را نقد کنید. چرا که به عنوان گروهی روزنامهنگار تبعیدی ممکن است به خاطر دور شدن از فضای داخل بسیاری از نقاط ضعف خود را نبینیم.
با این حال از نظر آماری، باید بگویم که روز جزو موفقترین سایتهای فارسی زبان است.
لطفا در صورت امکان نقدهایتان را برای ما بفرستید.
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

همين چند ساعت پيش، از اميد معماريان به خاطر فعاليتهای مختلفش در زمينههای سازمانهای غير دولتي، وبلاگنويسی و روزنامهنگاری که تا حدی نشانگر فعاليتهای نسلی از روزنامهنگاران جوان ايرانی است، در مراسم سالانه ديدهبان حقوق بشر در کانادا تقدير شد.
شايد بسياری از روزنامهنگاران شايسته قدردانی باشند، به خاطر چندين و چند سال کار عاشقانه و پيگير. شايد بسياری از بلاگرها بايد در اين مراسم میبودند ... چه بسيار فعالانی که با نام و بینام و گاه بیمزد و منت تمام تلاش خود را برای بهبودی و بهروزی نسل فعلی و نسلهای آينده به خرج داده و کسی قدر کارشان را ندانسته است، اینها هم لایق تقدیرند.
همينکه از يک فعال در زمينههای مختلف تقدير میشود، جای بسی خوشحالی است.
اینکه کسی بخواهد کاسبکارانه به آب و آتش بزند و خود را قهرمان دموکراسی در ایران بخواند و از راه دور رجز خوانی کند و ...، کاری از پیش نخواهد برد، و حداقل سوژه خوبی برای کاریکاتورهای من خواهد بود. اسم نمیبرم و نیازی به اسم بردن نیست، فقط به جای آنکه بخواهد به امید و جایزهاش حسادت بورزد خودش را جر واجر کند، میتواند خود را به دریاچه اونتاریو در ابتدای خیابان یانگ رسانده و ماتحت مبارک صورتی رنگاش را در آن خنک کند، که البته مانع ضررهای مابعد خواهد بود.
به امید تبریک میگویم که تقدیر از او، تقدیر از شهرام است، تقدیر از روزبه است، تقدیر از حنیف است، تقدیر از همه بچههای پاکیاست که بیآنکه ادعای پاره شدن بخشی از آسمان برای فرود خود به زمین را بکنند، عاشقانه جرعه بر خاک میفشانند...
اگر شراب خوری، جرعهای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر، چه باک
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|