این یادداشت را پریروز نوشته بودم ولی عامدانه پاکش کردم، و امروز دوباره نوشتمش.
ماجرا ساده است. یکی از درسهای اخلاق و قوانین روزنامهنگاری، مساله عدم "
تلاقی منافع" است.
ماجرا ظاهرا ساده مینماید، ولی قرار است گروهی از همکلاسیها روی آن متمرکز شوند.
با همکاری روی این موضوع بحث میکردم. آنقدر برای ما ایرانیها پیچیدی و غیر قابل فهم است که حد ندارد! به عنوان مثال، اگر ما با کسی رابطه مالی داریم، بهتر است اگر او قرار است سوژه خبرمان باشد، کار را به دیگری بسپاریم!
اگر ما در باره ماجرایی صاحب موضع باشیم، نمیتوانیم بدون موضعگیری در بارهاش قضاوت کنیم، هر چند ادای روشنفکر بودن را دربیاوریم.
داشتم مطلبی که قوچانی در باب هاشمی نوشته را میخواندم. خندهام گرفت. از دید هاشمیچیها و بعضیها، شاید توهین آمیز به نظر آمده باشد، ولی از دید من یکی از متلمقانهترین نوشتههایی بود که از محمد خوانده بودم. همانطور که او هاشمی را به عنوان یک ضد قهرمان به زبان بیزبانی ستوده بود. حس کردم محتوا همان است، اما با فرمی دیگر بیان شده. شک ندارم که دفاع عطریان و الباقی هم فقط به خاطر سو تفاهم ایجاد شده است. محمد هاشمی، آنقدر خنگول است که نمیفهمد قوچانی چه کرده.
از نگاه روزنامهنگاری نوین، که حتی در این طرف دنیا هم درست جا نیافتاده، ۹ اصل پایه وجود دارد که جانشین اصول قدیمیتر شده است. ماجرا چندان پیچیده نیست. وقتی در جایی میگوید نباید وامگیر کسی باشی که داری خبرش را پوشش میدهی، نه در گذشته و نه در حال، خواهی فهمید کجای کار میلنگد.
من نمیتوانم درک کنم که آیا اگر من نوعی نانخور کارگزاران باشم، خواهم توانست با صحت تمام، خوانندهام را فریب ندهم و فقط به او اطلاعات لازم را برای تصمیمگیری در اختیارش بگذارم؟
آیا من میتوانم عضو حزب اعتماد ملی باشم و خوانندهام را با واقعیت حزبم آگاه کنم؟
مثلا روزنامهنگار باشم و در سایت حزب سازمان مجاهدین کار کنم یا مشارکت...
...
ماجرا به اینجا ختم نمیشود. در ساختار معیوب گزینشی مسابقات و یا قضاوت و بررسی، وقتی کسی نسبت به تو از قبل موضعی داشته باشد، نمیتواند کارت را داوری کند، هر قدر هم که خیال کنی طرف عادل است. عیب از دو مساله نشات میگیرد. یک از سازوکاری که او را به داوری بر میگزیند، و دوم از خودش که پذیرفته! به نظر من، اگر مدعی غلط و عبث بودن "تداخل منافع" باشی، و بعد داوری مجموعه ای را بپذیری که له یا علیه آن عمل کردهای یا سخن گفتهای و این ماجرا اظهرمن الشمس باشد، طبیعتا ادعاهای دیگرت هم مردود خواهد بود. جالب آنکه نمیدانی این مساله به پروندهات خواهد چسبید و نمیتوانی از زیرش در بروی. هم اینکه ماجرا را پذیرفتهای و هم از خودت سندی گذاشتهای که ثبت شده.
همشیه برایم سوال بود که چرا در مسابقات رسانهای معتبر، داورها ممکن است کارشان چیز دیگری باشد! مثلا در پولیتزر، استاد دانشگاه و سردبیر و ...داور ماجرا میشوند. سردبیری که هیچ ربطی به شرکت کننده در مسابقه ندارد. در بارهاش هم قضاوتی نکرده و ...حالا مقایسهاش کن با جشنواره مطبوعات ایران. به نکته عجیبی بر نمیخورید؟
سال ۸۲، در جلسات انجمن صنفی به این نتیجه رسیدم که حد اقل در حوزه کاریکاتور، باز اوضاع خراب خواهد بود. از کسانی که برنده شده بودند، مثل توکا و مانا و بزرگمهر، دعوت کردم که اگر قرار است داور باشند، در مسابقه شرکت نکنند. خودم هم کنار کشیده بودم. البته بعدا با ارشاد درگیری پیش آمد و آنها هم نتیجه عجیب و غریبی رقم زدند. اما وقتی داورهای مقدماتی، به هر نحو یا خودشان صاحب منافع میتوانند باشند و یا نسبت به شرکت کنندگان احساس رقابت میکنند، آیا نتیجه یک جایش مشکل نخواهد داشت؟ معتقدم در سالهای قبلش که خود ماها جزو بازی بودیم، کار یک جایش میلنگید.
یادم میآید در مسابقه سال ۷۹ ماجرا جور دیگری شد، معاون وقت ارشاد، شعبان شهیدی به انجمن فشار میآورد تا چند نفری را از فهرست برندگان خارج کنند. به من هم زنگ زدند، البته دوستی از ارشاد و خبر داد که امیدی نداشته باشم. وقتی رسیدم تالار وحدت، فهمیدم ماجرا چیست. شاید کریم ارغندهپور یادش نباشد آن روز به من چه خبری داد...
به عبارتی، داوری در تعریف ایرانی، تا حد زیادی تابع منفعت افراد است، نه واقعیت.
نظارت و بازرسی هم وقتی منافع مشترکی در گذشته مورد بحث بوده باشد، خواه ناخواه رو به حرام شدن پیش خواهد رفت. پیدا کردن کسی که از سر آگاهی، بتواند قدم روی نفسش بگذارد و کنار بکشد وقتی متهم باشد به رقابت یا رفاقت، کار سختی است. نیست؟
Labels: Conflict
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
زپرت طرح تجمیع انتخابات ریاست جمهوری و مجلس به دلیل غیر شرعی بودن قمصور میشود. ظاهرا ممکن است از جماع این دو انتخابات، طفل حرامی بیرون بیاید که کار را خراب خواهد کرد!
Labels: کلاغستون
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
يکي از خاطرات با مزه آن روزها، برپايی مهمانی خيريه در باغ سفارت انگليس بود. شب قبلش بر و بچهها خانه ما بودند. همخانه آخوند ما، ضيغمی هم بود. گمانم با حميد بهرامی و چند نفر ديگر داشتيم هی حرف می زديم. ورودی اين مهمانی يا فروش خيريه، هزار تومان بود. حيدر گفت که با آن قيافه که نمیتواند بيايد! حال عمامیای نبود ولی ريش که داشت، با خط-زن ريشتراش براون، ريشش را زدم! عين شکنجه بود!
يک تیشرت آمريکايی هم يکی برايم آورده بود، دادمش حيدر. ظهر جمعه رفتيم باغ زرگنده. وارد که شديم ديديم خارجه است! همه بیحجاب، و تا دلت بخواهد از خود خارجیها لختکیتر! ظاهرا فروش خيريه گذاشته بودند برای مبتلايان به اماس.
حیدر که تا آن موقع این همه نعمت و فراوانی ندیده بود، تصمیم گرفت حتما پدرش را یک روزه پدر شوهر کند! میگفت نیکان! باید یکی از اینها را حتما گرفت! گفتم بابا! اینها به فک و فامیل آخوندی تو نمیان زن بدن! طفلک ضیغمی.
آنجا من چشم چران روی يکی از نوادگان قاجار زوم کردم و کاريکاتورش را کشيدم. کاريکاتورش را هم دادم خودش. نتيجه اخلاقی اينکه روز بعدش زنگ زد روزنامه! گپی زد و فهميدم نمیتوان در باب ازدواج وارد مذاکره شد، گفتم بعدا تماس می گيرم. ماجرا همانجا تمام شد.
حیدر را همان روز بعد از ماجرای باغ سفارت از ورود به همشهری منع کردند. آن روزها دنبال این بود که رسمی شود، ولی ظاهرا عطریان یا کسی از دفتر او به این جوانک اعرابی مشکوک شده بود. تازه درست بعد از اینکه اندکی ریش زدایی کرده بودمش!
من هنوز در غم از دست رفتن فرصت با نواده قجریها بودم که زندایی مادرم زنگ زد و گفت جمعه میرویم خواستگاری. پدربزرگش یکی آیتالله بوده، دیگری از مدیران مدرسه علوی. گفتم یا ابالفضل! ما هم جمعهاش رفتیم همراه زن داییجان و و کار روزگار را ببینید که پدرزن آیندهام، همراه خانواده مرا رساند سر (ته)کوچه همشهری در بزرگراه مدرس! من آنقدر هوایی شده بودم که حواسم نبود دارم پایم را در گل باغچه کنار جدول میگذارم. حالا قیافه با کت و شلوار و کراوات را در نظر بگیرید، و پای گل و شلی!
از این خواستگاری تا جلسه رسمی که پدر و مادرم از شیراز آمدند، نزدیک ۵۰ روز طول کشید. عین قدیم که باید خانواده پسر همراه کاروان شتر سفر می کردند و خیلی طولانی میشد.
همان روزها یکی از بچههای آرشیو که زمین شناس هم بود گفت که مامور است از طرف یکی از دختران اداری همشهری از من خواستگاری کند! من مرده بودم از خنده! چندتا چندتا!
به شوخی گفتم این شاهین بخت و اقبال است که دارد مینشیند روی شانه ما! هنوز این کلام منعقد نشده بود که همان شب یک شاهین واقعا فرود آمد دم پنجره خانه ما در چیذر و زخمی بود. شاهین بیچاره هم اتاق حیدر شد. دستکش خریدم برای غذا دادن و اینکه به پرنده بیچاره تمرین پرواز بدهیم. هر روز هم برایش مقداری گوشت میخریدم. حدس زدیم باغ یکی از خانههای سفرای عربی باید فرار کرده باشد. به هر حال شاهین بخت و اقبال زخمی نشسته بود در خانه ما و مهمانمان شده بود. ولی وای از جیغ زدنهایش!!!
آن روزها تکانی خورده بودم. تصمیم گرفتم حتی با وجود اینکه میگفتند ناطق رئیس جمهور میشود، تا آنجا که میتوانم علیه جناح راست و ناطقیها کاریکاتور بکشم. همه نگران بودیم که چه کسی مقابل ناطق خواهد ایستاد.
ماجرای شیر خر خوردن مهاجرانی
در تابستان ۷۵، برندگان جایزه طنز و کاریکاتور جشنواره مطبوعات، از گلآقا هم جایزهای جداگانه گرفتند. مراسم در فرهنگسرای بهمن برپا میشد. عطا مهاجرانی که نشریه بهمن اورا بسته بودند و معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد که موتلفهای بود، مهمانان ویژه مراسم بودند. وقتی من و حسینپور را صدا زدند، رفتیم و از جماعت جایزههایمان را گرفتیم. بعدش، مهاجرانی سخرانی کرد.
گفت که علت ورودش به سیاست، نوشیدن شیر خر بوده است. توضیح داد که خواهرش سیاه سرفه گرفته بود و حکیم ده گفته بود که باید شیر خر بخورد. عطااله هم مامور گرفتن شیر خر از ده همسایه میشود. سر راه بازگشت، یک ظرف شیر خر و یک ظرف شیر بز همراهش بوده که چون دلش نمیآمده به خواهر بیچارهاش شیر خر را بدهد، خودس ایثار می کند و میخورد. ظاهرا خواهر مهاجرانی هم در اثر بیماری جانش را میدهد. چندی بعد یک طالع بین کولی از دور و اطراف روستای مهاجران رد میشده که عطا را می بیند. میگوید این پسر سیاستمدار میشود چون شیر خر خورده.
آن شب سر این موضوع حسابی خندیدیم. نوار ضبط شده سخنرانی را یک جوری کش رفتم و رساندم به یکی از برو بچههای همشهری! اما صابری فهمید و مانع شد ماجرا همان موقع رسانهای شود!
همان شب بر اساس ماجرای کنیزک و کدوی مولانا، شعری برای مهاجرانی سرودم در ارتباط با سیاستمداری که شهید "شیر" خر شد! حیف گم و گورش کردم.
آن شب اولین باری بود که مانا را میدیدم. گمانم آن روزها موهایش بلند بود! با مزه اینکه سالها بعد یکی از بهترین دوستان و همکارانم شد.
Labels: همشهری
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

الان به ياد گروه آبا افتاده بودم. ياد آن نواری که سالهای قبل از جنگ داشتم. یاد آن فیلم ویدیویی که سال ۶۰ دیدم... یاد رادیو محلی شهرمان در آمریکا افتادم که آهنگ مانی-مانی را میگذاشت...
متاسفانه بعد از رفتن به شيراز، آن نوار دوست داشتنی را گم کردم.
داشتم فکر میکردم چرا اين گروه بعد از آمدن امتیوی عملا از گردونه خارج شد.
...
روزی که به تورنتو آمدم، ديدم تاتر "ماما -ميا" مدتهاست که روی صحنه است. حيف آن روزها جيبم خالی بود و نمیتوانستم بروم تماشا کنم. چندی گذشت و فيلمی مستند ديدم در باره گروه آبا در روزگار فعلي، از گذشتهشان شروع کرد و به امروز رسيد. از يک منظر می بينی هنوز سرزبانها هستند و آلبومهای قديمیشان فروش میرود، و از يک سو، عملا ساکت شدهاند.
الان بعد از سی سال، ياد آن روزها افتادهام.
Labels: ABBA
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ندای عزيز بر من تاخته که چرا خاتمی را بابت نامزدی احتمالیاش زير سوال بردهام.
مساله من اين است که آيا خاتمی برای دور دوم خود برنامهای داشت که آمد؟ الان اين بار که میخواهند بياورندش، برنامهاش چيست؟
من شخصا خاتمی را دوست دارم، به عنوان يک انسان محترم. کاری هم ندارم که مثلا فلانی و یا بهمانی چه میگويند. ولی ترجيح میدهم از او برنامه بخواهم. اگر استراتژی نداشته باشد، آمدنش در زمانی که بخش عمده نيروهای خطی قدرت گرفتهاند، کاری از پيش نخواهد برد. معین و دیگر اصلاحطلبان چرا باختند؟ علت عدم اطمینان بخش بزرگی از مردم چه بود؟ آیا برنامهای داشتند؟
اگر فرهنگ دموکراتیک معنیاش این باشد که همرنگ بقیه باشی و نظرت را سانسور کنی، که دیگر ساز و کاری که صحبتش را میکنی دموکراسی نیست خواهرجان! اگر من صد سال به احمدینژاد و هاشمی و الباقی گیر بدهم، هیچوقت از جانب بر و بچههای این طرفی مورد اعتراض قرار نمیگیرم که چرا جانب اعتدال را رعایت نکردهام. مگر خاتمی و یارانش خوب مطلق هستند و آنطرفیها بد مطلق؟ فاصله میان خوبی و بدی دو گروه چقدر است؟ آیا ما تعیین می کنیم، یا فقط اطلاعرسانی ماست که برای مخاطب فضایی جهت بررسی درست میکند؟
از سوی دیگر، مگر ما باید طرفدار این باشیم یا آن؟ اگر ده تا به این طرف میزنیم، آن طرفیها را از نوک قلم خود محروم سازیم؟ گمان کنم یک جای کار ایراد دارد اگر فقط جانب یک طرف را بگیریم خواهر عزیز!
راستش را بخواهی، یکی از معدود کارهایی که در طول سالهای خاتمی کردم و راضیام از آن، نقدی است که به نامه سرگشاده دوستم هادی حیدری وارد کردم و در "نوروز" چاپ شد. حیدری نا نثری ملتمسانه پیش از نامزدی دوباره خاتمی در سال ۸۰ از او خواسته بود که به عنوان پدر اصلاحات و ... بیاید و ما را تنها نگذارد و از همین حرفها. خطاب به هادی نوشتم که برادرجان! ما مثلا کاریکاتوریستیم و نقاد، نه تذکرهگو و سراینده قربان صدقه! بزرگترین خدمت ما به خاتمی، عیب جستن از کار اوست تا چیزی پنهان نماند! همان روزی که چاپ شد، از طرف ریاست جمهوری به من زنگ زدند و تشکر کردند. خستگی سال ها کار همان لحظه از تنم در رفت.
صد سال دیگر هم خاتمی بخواهد بیاد، قدمش مبارک، اما باید پاسخگو باشد! میخواهد در این ساختار چه کار بکند که نکرد؟ باز فضا به نحوی مجازی آزاد شود و بعد گرگها را رها کنند تا برههای بیچاره را تکه پاره کنند؟ چون خاتمی گل است و خوب است نباید از او برنامه خواست؟ معتقدم اگر هر کاندیدایی بخواهد بیاید، باید با اقتدار بیاید و از برنامهاش دفاع کند.
ممنون که به من حق دادهای که تحت شرايطی رفتهام. همه آنهایی که ماندهاند مورد احترام من هستند. و آنهايی هم که رفتهاند، هم. من کارم مبارزه نبود و دیدم اگر بخواهم بمانم حتما باید اهل مبارزه باشم. روزنامهنگاری هم که قصدش مبارزه است، احتمالا فعالی است سياسی در کسوت روزنامهنگار. او نيز مورد احترام من است، ولي روزنامهنگار نمیخوانمش.
لابد میگویی ما روزنامهنگاران اصلاحطلب باید چنین باشیم و چنان. میدانی، من با لفظ روزنامهنگار "اصلاحطلب" مشکل دارم. پسوند یا پیشوند که میآید سراغ حرفه ما، کار را خراب میکند. اگر روزنامهنگاریم، که نمیتوانیم جانب کسی را بگیریم؟ اگر نیستیم، پس خود را چیز دیگری بخوانیم، مثلا عضو ستاد پروپاگاندای فلان کاندیدا، یا عضو ستاد تبلیغات حزب، یا ...
موضعی که گرفتهای برایم قابل احترام است، اما نه به عنوان یک روزنامهنگار، به عنوان یک هوادار. یا یک دلنگران.
Labels: خاتمی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
به چند دلیل!
اولا، حال استقلال و استقلالیها گرفته شد.
ثانیا، اولین سالی بود که علیدایی هم مربی بود و هم بازیگر. سال ۶۱، علی پروین هم بازیگر بود و هم بازیکن، پرسپولیس قهرمان شد. او هم اولین بارش بود.
ثالثا، خداییاش اگر پرسپولیس قهرمان میشد، باید به همه چیز شک میکردیم! اما اگر میشد، چی میشد؟
رابعا، قرمزهای بدبخت! آدم آخر فصل که به یاد جمع کردن امتیاز نمیافته که!
خامسا، تیمهای دوست داشتنی معمولا قرمز هستند، یا رنگ گرم میپوشند! میلان، لیورپول، منچستر...حالا بگذریم بارسلونا یک جوری هردوانه است...
Labels: فوتبال
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
پرسپولیس صدر نشین شد...قابل توجه استقلالیهای چند آتشه.
اگر سایپا هم قهرمان شود، باز هم خوشحال خواهم بود! استقلال برود ...
Labels: قرمزته
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
میدانید، گاهی سختترین کار دنیا برای من کار نکردن است!
الان، دارم به سختی با خودم مبارزه میکنم که امروز را تنبل باشم، درس نخوانم، کتاب نخوانم، اینترنتبازی نکنم، وبلاگ ننویسم، کاریکاتور نکشم، و فقط لالا.
اما مگر این کرم شریف میگذارد؟
هر وقت خسته میشوم، غلطهای املاییام هم بیشتر میشود. پس برای خدمت به زبان فارسی، دوباره میروم میخوابم.
Labels: تنبلی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
آدم با خالههایش برود سینما، آنوقت چه فیلمی؟ دزدان دریایی کارآئیب-۳...
وای که چقدر مزخرف بود و چقدر من سعی کردم به روی خودم هم نیاورم تا سه نشود!
به هر روی، اگر واقعا دوست دارید سرگرم شوید و پولتان را دور بریزید، مال شما!
Labels: فیلم
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
نبود آثار شکنجه بر بدن هاشمی به روایت خانم رجبی خانم رجبی گفت، هیچ گونه اثر شکنجه بر بدن آقای رفسنجانی وجود ندارد. با توجه به اینکه آقای رفسنجانی ۲۷ سال است استخر عمومی نرفته و کسی البته بدن خلع لباس شده ایشان را ندیده جز محارم ایشان، هنوز معلوم نیست خانم رجبی از کجا متوجه این مساله شده است؟
Labels: کلاغستون
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
امروز کلاس گلوبالیزیشن داشتیم. استادمان کلی درباره گرفتن خط و خطوط خبری صحبت کرد و نحوه گرفتن ایده برای تولید خبر در باره جهانی شدن را مطرح کرد. موضوع جالبی است، ولی وقتی دیدگاه "شمال" را به هر صورت غالب میکنی، اندکی تبلیغاتی میشود.
بدبختی این بود که کتاب درس را همین امروز صبح دریافت کردم و گزارشم را هم نتوانستم کامل کنم، ولی گفتگوهایم را انجام دادم که باحال شد. دست تو تا از رفقای روزنامهنگارم در هلند و استرالیا درد نکند! استاد یک هفته فرصت اضافه داد که خدا خیرش دهاد!
اینقدر هم سرکلاس زبان تخصصی شلوغ کردیم عین بچه دبستانیها که یادمان رفت چند سالمان است! دیوانه بازی همیشه واجب است!
الان همم مثل سگ خوابم گرفته، ولی باید کاریکاتورم را بکشم و بعد بروم خاله جماعت را ببرم بیرون! یا خدا بیوش نشوم!
Labels: پراکنده
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ای استقلالیهای نازنازی
دفعه دیگه بیشتر مراقب خودتون باشین. شکست خیلی برای گروه خونتون خوب نیستا!
Labels: استقلال
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
ای ابوی جان! ای ریاست محترم خاندان شمعدانی المعروف به کوثر!
ای ۷۱ ساله قرة العین
ای بزرگ آبخواندارباشی ممالک محروسه
ای ...
تولدت مبارک
Labels: تولد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اولین کرمی که سر کیهان ریختمبعد از انتخابات مجلس پنجم، یکی از شهرداران مناطق تهران که در نامزد یکی از شهرستانهای اطراف شده بود، نتیجه را برد. کیهان برایش پرونده درست کرد که طرف با یک مادر و دختر که کارمند سازمان بورس هستند رابطه نامشروع دارد. طرف را گرفتند ولی وقتی مادر و دختر را از بورس تهران بیرون انداختند، آن خانم از کیهان شکایت کرد. مساله این بود که ظاهرا اسم آن خانم را برده بودند و حتی اگر کارگزینی آن بلا را سر ایشان نیاورده بود، نگاه سنگین همکاران کار را خرابتر می کرد.
تمام تلاش کیهان هم برای زدن کرباسچی بود و به همین خاطر بقیه قربانی میشدند.
وقتی آن خانم شکایت کرد و کیهان هم فهمید که قضیه جدی است و جعل واقعیتی که کرده به ضررش است، عذرخواهی کرد. من هم یک روزنامهنگار قلچماق را کشیدم که کمانی در دست دارد، و با تیرش که قلم بود، کسی را کشته. این روزنامه نگار میگفت:"ببخشید، باز هم اشتباه شد!ٓ"
روز بعد، وقتی کارر چاپ شده بود، از دانشکده آمدم همشهری، و دیدم همه نگرانم هستند. قدیری مرا خواست و گفت اگر دو سه هفتهای از تهران بروم بد نیست و به کسی هم نگویم کجا هستم! قدیری سالها در کیهان کار کرده بود و میدانست احتمالا قربانی بعدی خودم خواهم بود. بعد فهمیدم که شایانفر از طریق بچههای کیهان کاریکاتور دارد در باره من تحقیق میکند. یکی از همان بر و بچهها به رفت از بیرون ساختمان کیهان به من خبر داد که وضعیت قرمز است.
فکر میکنم آن روز رسیدم خانه و سریع مثل جن دیدهها بعد از گفتن لاالهالاالله، سریع قرآن را باز کردم و صفحهای که باز شد، حسابی برایم قوت قلب بود. تصمیم گرفتم بمانم و اگر لزومی به کلهخر بازی باشد، بازیام را بکنم. اعتقاد داشتم اگر یک کار رسانه ای درست هم کرده باشم، همین یک کار بوده.
ماجرای گفتگوی پدرم که باعث اختلاف شدابوالحسن مختاباد گفت که به خاطر نشان ریاست جمهوری که پدرم برده، میخواهد با او گفتگو کند. کاریکاتورش را هم من کشیدم. پدرم در گفتگو به اینکه من کار زمین شناسی را دنبال نکرده بودم و جای یکی دیگر را در دانشگاه اشغال، بند کرده بود و موضع تندی هم گرفت.
من هم تا آن موقع به روی مبارکش نیاورده بودم که حضرت آقا قرار بود به هنگام تحصیل در فوق لیسانس، از من حمایت مالی هم بکند تا حداقل مجبور نباشم دو شیفت کار کنم. آن روزها صبحها به شرکت هور میرفتم و عصرها در همشهری بودم، کارهای گلآقا را هم که داشتم. پدرم سالهای اول فوق اندکی ما را خجالت داده بود اما بعدش...همهاش تقصیر آلزایمر زودرس بوده لابد!ٓ
در خرداد سال ۷۵، با بچههای دوره داوود کاظمی که بیشتر در جلسات دایرهالمعارف تشیع همدیگر را میدیدیم، رفتیم تولد یکی از همانها که خانه خالهاش گرفته بود. یک ظهر جمعه در نارمک. از شانس ما، همسایه ایشان، سرهنگ یا سردار سپاه بود و زنگ زد نیروی انتظامی، نیروی انتظامی هم که میخواست بیخیال شود، آقا نمیگذاشت. چشمتان روز بد بنیند. هنوز کیک تولد را نخورده سوار مینیبوس شدیم و شب هم مهمان کلانتری بودیم. اینقدر به خودم فحش دادم که زودتر راهی روزنامه نشده بودم!
روز بعدش که باید همراه پدرم میرفتم سرمسازی رازی که جایزه جداگانهای از معاون اول رئیس جمهوری بگیرد، مشغول وقت گذراندن در دادگاه بودم. حالا نکته با حال این بود که همه خانوادهها میگفتند بابا این جماعت هر هفته خانه یکی از ما هستند و مشکل چیست، ولی دادگاه آنگار توی تعارف با جناب سپاهی افتاده بود.
از برکات آن ماجراها این بود که پسر عمه من در همان تولد یک دل نه صد عاشق یکی از دخترها شد و چهار سال بعد من شاهد عقدشان در دفترخانه بودم! این یکی از شیرینترین خاترات آن روز خذایی است.
حالا جماعت ما را ول کردهاند، ابویجان از دست ما شکار. میگفت حتما کاری کردهای! اصلا نمیشود که بیخودی آدم را ببرند که. من بیاستعداد بودن در فن شریف دختربازی و عیش و نوش را از ابوی جان به ارث بردهام، و او داشت مرا بازخواست میکرد که چرا از مدار بیعرضهگی فراتر رفتهام! آخر اگر رفته بودم یک حرفی! آش نخورده و دهان سوخته؟
پدرم آن روزها استاد پروازی دانشگاه تربیت مدرس بود و در عین حال برای جلسات فرهنگستان هم زیاد میآمد تهران، و هر دو هفته یک بار همدیگر را مییدیدیم. کار به جایی رسید که بعد از آن بازی درآوردن بعد از تولد، سه هفته همدیگر را ندیدیم و نهایتا من رفتم به جلسه شورای عالی خاکشناسی و آنجا عین بازجو نگاه کرد توی چشمانم، و گفت کاری کرده بودی یا نه! گفتم نه! خلاص؟ دید که من اندکی شاکی هستم، کوتاه آمد.
ولی همان ماجرا اندکی میانه ما را شکرآب کرد.
اتفاق بامزه در مورد دستگیری این بود که من به افسر نگهبان گفتم که دانشجو هستم، و اسمی از حضورم در همشهری نیاوردم. حالا صبح روز شنبه روزنامه همشهری جلوی طرف باز است، و کاریکاتور من هم صفحه سوم روزنامه، طرف دارد آنرا نگاه میکند ولی حواسش نیست که اسم طراح و و کارت دانشجویی که دستش است عملا یکی است! به خاطر ماجراهای دادگستری و کرباسچی که از همان موقعها شروع شده بود، میدانستم که اگر این اتفاق رسانه ای بشود، باید از کار در روزنامه خداحافظی کنم. فقط به صابری گفتم که در جریان باشد، ولی نمیخواستم برای گلآاقا هم دردسر درست شود. ترجیح میدادم اگر اتفاقی هم میخواهد بیافتد، سر دانشگاهم بیافتد، چون حال ابوی جان را هم می گرفتم!
فشار بدی بود.
Labels: همشهری
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
خیال میکنید همه کارهای من به همین راحتی وبلاگ نوشتنم است؟ عمرا!
دیروز و امروز صبح، جناب لپتاپ دو بازر موقع "سیو" کردن فایلهای صوتی برنامه، هنگ کرد و تمام زحمت دو روز گذشته مرا بر باد داد. حساب کنید یک برنامه یک ساعته را تهیه کردهاید، تمام فایل صدا را بالا و پایین کردهاید، فلان جایش "پاپ" داشته، گرفتهاید... وآخر سر، زرشک.
من امروز میخواستم بروم کنفرانس روزنامهنگاران جستجوگر آمریکای شمالی، سر همین بازی در آوردن هم آنرا از دست دادم، هم کار رادیو را مجبور شدم دیر برسانم.
کار که تمام شد، روی مبل دراز نکشیده خوابم برد، یکهو از خواب پریدم و یادم افتاد که باید بروم کتاب "گلوبالیزیشن" را از مدرسه تهیه کنم برای مقاله فردا. این استاد عزیز یک مقاله هزار کلمهای سفارش داده و هر وقت من میرفتم کلاس، کتابفروشی مدرسه هم بسته بود و دست من از کتاب درسی دور.
زنگ زدم کتابفروشی، گفتند دارند می بندند! حالا با کلی التماس و این حرفها،خانم محترم قبول کرد که کتاب بسپارد دست نگهبانی، فردا صبح تحویل بگیرم! وای! فردا امتحان ساعتهای اول هم امتحان دارم، و گیرم بعد از امتحان هم جیم شوم، وقت نمیکنم کتاب مزخرف درسی را درست بخوانم که بر اساس آن خالیبندی هم بکنم.
القصه، حالا خوابن از کلهام پریده، ولی بدنم خوابش برده! نای بلند شدن ندارم، خوابم هم نمی برد! باید یک مقاله بنویسم که منبعش را ندارم، نگهبانی مدرسه هم فقط کتاب را فردا تحویلم خواهد داد...
شیطونه میگه به زور یه چرت بزنم و برم سینما!
Labels: پراکنده
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید

بدبختی بزرگ بسياری از ما، هماهنگی عجيب و غريب نئو-کانهای ايرانی و آمريکايی است. در عمل، من در شعور دو گروه تفاوت خاصی نمیبينم. از نظر من کسانی که مدافع بیچون چرای هر دو گروه هستند هم شبيهاند.
گزارش شبکه
ای.بی.سی آمريکا وقتی که نه دولت آمريکا و نه سی.آی.ای حاضر نشده آنرا تاييد يا تکذيب کند، کار را به ضرر کسانی خواهد کرد که حاضر نيستند زير بار دو گروه بروند. کسانی که با "نصر بالرعب" دولت فعلی مخالفند و نه حاضرند با شبکههای آمريکايی همکاری کنند.
مطلب
احمدزيدآبادی در روزآنلاين تاييدي است بر شرايط دشوار فعالان سياسی مستقل و بسياری گروههای متعادل که مخالف دخالت آمريکا هستند. فکر می کنيد اتهامهايی که به ملت میزنند چگونه شکل میگيرد؟ وقتی بسياری از مسائل تنها بر پايه بدبينی باشد، خواه ناخواه کسانی در معرض خطر هستند که ديده میشوند و احيانا دهانشان گشادتر است.
الان وقتی خبر میرسد که میخواهدن تلاش کنند در مطبوعات داخلي،فراتر از خارجي، مطالبی تضعيف کننده چاپ کنند، و بعد يک منتقد اقتصادی به تصميم دولت برای حذف چند درصد سود بانکی گير بدهد، به چه راحتی میتواند منتظر دريافت تلفن باشد و در جايی بازجويی شود. اين تازه گوشهای از ماجراست. پس فردا کسی که به طرح "امنيت اجتماعی" نگاه چپ کند، حتما عضو اردوگاه دشمن خواهد بود.
نئو-محافظهکاران از نظر من فرقی با هم ندارند. هر دو گروه نابود کننده آزادیهای فردی و اجتماعی و در نهايت امنيت فکری و جانی کسانی هستند که میخواهند بيانديشند.
وای به روزگار ما.
Labels: ABC
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
از نگاه من، دوم خرداد سرآبی بيش نبود. حس کرديم آزاديم. حس کرديم در آينده خود نقشی واقعی بازی میکنيم. خيال کرديم همه امور قاعدهمند است، گمان برديم افراد داخل حاکميت مسووليتپذير شدهاند. حس کرديم داريم تنفس می کنيم...ولی آيا واقعا تنفس کرديم؟
من احساس خوبی در آن سالهای اول داشتم. بسياری از ما داشتيم. خيال کرديم کشور را برای آيندهگان خواهيم ساخت. اميدوار بوديم...اميد من و خيلیهای ديگر خشکيد.
اشتباه کردم، اشتباه کرديم. بسياری از کارهايم مقطعی و احساسی و از سر هيجان بود. نه تنها من، که بسياری از همکارانم هيجانزده بودند.
اشتباه کردم، نبايد با روزنامههای حزبی همکاری میکردم. ايمان داشتم، بعدا به يقين رسيدم. روزنامهنگار نمیتواند و نبايد خواسته يا ناخواسته تبليغاتچی حزب شود.
دعا میکنم شرط عضويت در انجمن صنفی در آینده، غيرحزبی بودن روزنامهنگاران باشد.
.....
خیال کردیم انتخابات واقعی است. لا اقل من خیال کردم. خیال کردم کسانی که اصلاحطلب مینامیدمشان، پای حرف خود میایستند. من اشتباه کردم، و اشتباه بزرگترم این بود که به سهم خودم، کسانی را به این جماعت امیدوار کردم.
من اشتباه کردم. روزی که برای ویژهنامه انتخاباتی خاتمی کار کردم، حتی کاری حرفهای... وظیفه من چیز دیگری بود. من به اصطلاح روزنامهنگار که نباید طرف کسی را می گرفتم؟
اشتباه کردم.
دوست داشتم دوم خرداد را پیروز ببینم، ولی نباید جانبش را میگرفتم. هویت من نباید در دوم خرداد تعریف میشد. هویت هیچکدام از روزنامهنگاران نسل جدید نباید بر اساس یک نهضت تعریف میشد. ما روزنامهنگار بودیم. کار ما وقایعنگاری بود، کار ما نقد بود، نباید عضو توپخانه هیچطرفی میشدیم، و شدیم.
Labels: دوم خرداد
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
مرحوم دوم خرداد مرحوم جنتمکان حماسه دوم خرداد، ۱۰ سال پیش در چنین روزی بدنیا آمد و البته دو سال بعدش در ۱۸ تیر ۷۸ جوانمرگ شد.
Labels: کلاغستون
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
البته عکس بالايی مال سال ۷۵ است، و عکس پايينی بايد مال سال ۷۴ باشد، بعد از آنفولانزايی که ۱۶ کيلو کم کرده بودم. در عکس بالايی ۸۵ کيلو وزن دارم و در پاييني، ۷۱ کيلو! میگوييد نه؟ ترازو بياوريد! در ضمن الان هم مانند يک خرس ۱۰۱ کيلويی هستم!
![[aks7.jpg]](http://bp3.blogger.com/_mHewV1-q9rA/RlNdTbwl11I/AAAAAAAAARg/dVIsDYOZ4L4/s1600/aks7.jpg)
Labels: يادگار گذشته
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
اگر پلیس مجوز زدن کسی را داشته باشد که دست و پایش بسته است، حتی قاتل، دیگر خیلی کارش درست است. احتمالا یادشان رفته که "علی" از فرزندانش خواست بشدت مراقب رفتارشان با ضاربی که نهایتا قاتلش شد داشته باشند.
احتمالا در "شام" چنین برخوردهایی عادی بوده ولی پلیس ما که قطعا باید "علوی" باشد
این عکسها متعلق به
وبلاگ جدیدی است. لطفا آنها را تا فیلتر نشدهاند ببینید:
Labels: مهرورزی
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید
سال ۷۵ شروع خوبی داشت. قبل از جشنواره مطبوعات فهميدم که دو تا از کاريکاتورهايم کانديدای جايزه اول جشنواره مطبوعات است، یکی از گلآقا بود و یکی کاریکاتوری که در همشهری از من چاپ شده بود. صابری تلويحا گفت جايزه اول به من نخواهد رسيد. البته رقيب من، رفيقم بود. کار بزرگمهر روی جلد کیهان کاریکاتور هم نامزد جایزه اول بود. همان روزها سليمی نمين که ظاهرا جزو داوران نهايی بود را ديدم و خنده بیمزهای به من کرد...گفت شما هم فيناليستی؟
روز اعطا جوايز، مصادف بود با رفتن هاشمی رفسنجانی بالای سر طرح پدرم در گرهبايگان فسا، و اعطا نشان پژوهش رياست جمهوری. گفتم گور بابای جايزه مطبوعات هم کرده! رفتم شيراز. جوايز جشنواره مطبوعات را ناطق نوری داد.
زنگ زدم و نتيجه را پرسيدم، فهميدم دوم شدهام. يعنی سفر سوريه.
آن روز، حسابی برايم تجربه باحالی بود. بار چندمی بود که هاشمی را میديدم، ولی ديدن محافظان وحشتناکش که يکیشان نزديک بود دندهام را خرد کند چيز جالبی بود.
آنجا دو سه تا از بچههای روزنامه را ديدم که از ديدن من تعجب کرده بودند! میگفتند تو بايد الان در تالار وحدت باشی که!
آن روز، ظاهرا تعدادی از بچهها که جایزه را برده بودند، برای اينکه آنرا از دست ناطق نگيرند، به تالار وحدت نرفته بودند. اگر درست به یاد داشته باشم، ژیلا بنییعقوب هم جایزه دوم را برده بود و نرفته بود تالار.
همان محدوده زماني، زندايی مادرم برايم حسابی فعاليت میکرد که دستم را بند کند. من هم داشتم زيرزيرکی فعاليت میکردم که بروم آمريکا برای خواندن هنر. تصميمم را گرفته بودم. ديدم می توانم از يکی از دانشگاههای هنری جورجيا يک جور بورس بگيرم، فقط مانده بودم چطوري از کشور خارج شوم. نامهنگاریها هم در جریان بود و داشتم آخرین اسلایدهای کارهایم را جفت و جور میکردم. با خودم عهد کرده بودم که يا تشکیل خانواده میدهم و میمانم، و يا برای هميشه میروم.
برای جایزه جشنواره مطبوعات رفقا و همکاران را دعوت کردم پیتزا پنتری شماره ۲، که خوراک مکزیکی هم داشت. محسن خان را مجاب کردم که خوراک همه را تند کند. روز بعدش چند نفری که هنوز به یادم مانده بودند و میسوختند، فحشم دادند!
Labels: هم