یادداشت‌های نیک‌آ‌هنگ
نگاه نیک‌آهنگ کوثر به گذشته، حال وآینده
Thursday, May 31, 2007
تلاقی منافع، سیری چند؟
این یادداشت را پریروز نوشته بودم ولی عامدانه پاکش کردم، و امروز دوباره نوشتمش.

ماجرا ساده است. یکی از درس‌های اخلاق و قوانین روزنامه‌نگاری، مساله عدم "تلاقی منافع" است.

ماجرا ظاهرا ساده می‌نماید، ولی قرار است گروهی از همکلاسی‌ها روی آن متمرکز شوند.

با همکاری روی این موضوع بحث می‌کردم. آنقدر برای ما ایرانی‌ها پیچیدی و غیر قابل فهم است که حد ندارد! به عنوان مثال، اگر ما با کسی رابطه مالی داریم، بهتر است اگر او قرار است سوژه خبرمان باشد، کار را به دیگری بسپاریم!

اگر ما در باره ماجرایی صاحب موضع باشیم، نمی‌توانیم بدون موضع‌گیری در باره‌اش قضاوت کنیم، هر چند ادای روشنفکر بودن را دربیاوریم.

داشتم مطلبی که قوچانی در باب هاشمی نوشته را می‌خواندم. خنده‌ام گرفت. از دید هاشمی‌‌چی‌ها و بعضی‌ها، شاید توهین آمیز به نظر آمده باشد، ولی از دید من یکی از متلمقانه‌ترین نوشته‌هایی بود که از محمد خوانده بودم. همانطور که او هاشمی را به عنوان یک ضد قهرمان به زبان بی‌زبانی ستوده بود. حس کردم محتوا همان است، اما با فرمی دیگر بیان شده. شک ندارم که دفاع عطریان و الباقی هم فقط به خاطر سو تفاهم ایجاد شده است. محمد هاشمی، آنقدر خنگول است که نمی‌فهمد قوچانی چه کرده.

از نگاه روزنامه‌نگاری نوین، که حتی در این طرف دنیا هم درست جا نیافتاده، ۹ اصل پایه وجود دارد که جانشین اصول قدیمی‌تر شده است. ماجرا چندان پیچیده نیست. وقتی در جایی می‌گوید نباید وام‌گیر کسی باشی که داری خبرش را پوشش می‌دهی، نه در گذشته و نه در حال، خواهی فهمید کجای کار می‌لنگد.

من نمی‌توانم درک کنم که آیا اگر من نوعی نان‌خور کارگزاران باشم، خواهم توانست با صحت تمام، خواننده‌ام را فریب ندهم و فقط به او اطلاعات لازم را برای تصمیم‌گیری در اختیارش بگذارم؟

آیا من می‌توانم عضو حزب اعتماد ملی باشم و خواننده‌ام را با واقعیت حزبم آگاه کنم؟

مثلا روزنامه‌نگار باشم و در سایت حزب سازمان مجاهدین کار کنم یا مشارکت...
...

ماجرا به اینجا ختم نمی‌شود. در ساختار معیوب گزینشی مسابقات و یا قضاوت و بررسی، وقتی کسی نسبت به تو از قبل موضعی داشته باشد، نمی‌تواند کارت را داوری کند، هر قدر هم که خیال کنی طرف عادل است. عیب از دو مساله نشات می‌گیرد. یک از سازوکاری که او را به داوری بر می‌گزیند، و دوم از خودش که پذیرفته! به نظر من، اگر مدعی غلط و عبث بودن "تداخل منافع" باشی، و بعد داوری‌ مجموعه ای را بپذیری که له یا علیه آن عمل کرده‌ای یا سخن گفته‌ای و این ماجرا اظهر‌من الشمس باشد، طبیعتا ادعاهای دیگرت هم مردود خواهد بود. جالب آنکه نمی‌دانی این مساله به پرونده‌ات خواهد چسبید و نمی‌توانی از زیرش در بروی. هم اینکه ماجرا را پذیرفته‌ای و هم از خودت سندی گذاشته‌ای که ثبت شده.

همشیه برایم سوال بود که چرا در مسابقات رسانه‌ای معتبر، داورها ممکن است کارشان چیز دیگری باشد! مثلا در پولیتزر، استاد دانشگاه و سردبیر و ...داور ماجرا می‌شوند. سردبیری که هیچ ربطی به شرکت کننده در مسابقه ندارد. در باره‌اش هم قضاوتی نکرده و ...حالا مقایسه‌اش کن با جشنواره مطبوعات ایران. به نکته عجیبی بر نمی‌خورید؟

سال ۸۲، در جلسات انجمن صنفی به این نتیجه رسیدم که حد اقل در حوزه کاریکاتور، باز اوضاع خراب خواهد بود. از کسانی که برنده شده بودند، مثل توکا و مانا و بزرگ‌مهر، دعوت کردم که اگر قرار است داور باشند، در مسابقه شرکت نکنند. خودم هم کنار کشیده بودم. البته بعدا با ارشاد درگیری پیش آمد و آنها هم نتیجه عجیب و غریبی رقم زدند. اما وقتی داورهای مقدماتی، به هر نحو یا خودشان صاحب منافع می‌توانند باشند و یا نسبت به شرکت کنندگان احساس رقابت می‌کنند، آیا نتیجه یک جایش مشکل نخواهد داشت؟ معتقدم در سال‌های قبلش که خود ماها جزو بازی بودیم، کار یک جایش می‌لنگید.

یادم می‌آید در مسابقه سال ۷۹ ماجرا جور دیگری شد، معاون وقت ارشاد، شعبان شهیدی به انجمن فشار می‌آورد تا چند نفری را از فهرست برندگان خارج کنند. به من هم زنگ زدند، البته دوستی از ارشاد و خبر داد که امیدی نداشته باشم. وقتی رسیدم تالار وحدت، فهمیدم ماجرا چیست. شاید کریم ارغنده‌پور یادش نباشد آن روز به من چه خبری داد...

به عبارتی، داوری در تعریف ایرانی، تا حد زیادی تابع منفعت افراد است، نه واقعیت.

نظارت و بازرسی هم وقتی منافع مشترکی در گذشته مورد بحث بوده باشد، خواه ناخواه رو به حرام شدن پیش خواهد رفت. پیدا کردن کسی که از سر آگاهی، بتواند قدم روی نفسش بگذارد و کنار بکشد وقتی متهم باشد به رقابت یا رفاقت، کار سختی است. نیست؟

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Wednesday, May 30, 2007
کلاغستون امروز
طرح تجمیع انتخابات، یا جماع انتخابات ریاست جمهوری و مجلس؟
زپرت طرح تجمیع انتخابات ریاست جمهوری و مجلس به دلیل غیر شرعی بودن قمصور می‌شود. ظاهرا ممکن است از جماع این دو انتخابات، طفل حرامی بیرون بیاید که کار را خراب خواهد کرد!

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
به یاد تولد سال پیش مانا

تولد ۳۴ سالگی‌ات مبارک مانا

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
یادگار همشهری-۱۰
يکي از خاطرات با مزه آن روزها، برپايی مهمانی خيريه در باغ سفارت انگليس بود. شب قبلش بر و بچه​ها خانه ما بودند. همخانه آخوند ما، ضيغمی هم بود. گمانم با حميد بهرامی و چند نفر ديگر داشتيم هی حرف می زديم. ورودی اين مهمانی يا فروش خيريه، هزار تومان بود. حيدر گفت که با آن قيافه که نمی​تواند بيايد! حال عمامی​ای نبود ولی ريش که داشت، با خط-​زن ريش​تراش براون، ريشش را زدم! عين شکنجه بود!

يک تی​شرت آمريکايی هم يکی برايم آورده بود، دادمش حيدر. ظهر جمعه رفتيم باغ زرگنده. وارد که شديم ديديم خارجه است! همه بی​حجاب، و تا دلت بخواهد از خود خارجی​ها لختکی​تر! ظاهرا فروش خيريه گذاشته بودند برای مبتلايان به ام​اس.

حیدر که تا آن موقع این همه نعمت و فراوانی ندیده بود، تصمیم گرفت حتما پدرش را یک روزه پدر شوهر کند! می​گفت نیکان! باید یکی از اینها را حتما گرفت! گفتم بابا! اینها به فک و فامیل آخوندی تو نمیان زن بدن! طفلک ضیغمی.

آنجا من چشم چران روی يکی از نوادگان قاجار زوم کردم و کاريکاتورش را کشيدم. کاريکاتورش را هم دادم خودش. نتيجه اخلاقی اينکه روز بعدش زنگ زد روزنامه! گپی زد و فهميدم نمی​توان در باب ازدواج وارد مذاکره شد، گفتم بعدا تماس می گيرم. ماجرا همانجا تمام شد.

حیدر را همان روز بعد از ماجرای باغ سفارت از ورود به همشهری منع کردند. آن روزها دنبال این بود که رسمی شود، ولی ظاهرا عطریان یا کسی از دفتر او به این جوانک اعرابی مشکوک شده بود. تازه درست بعد از اینکه اندکی ریش زدایی کرده بودمش!

من هنوز در غم از دست رفتن فرصت با نواده قجری​ها بودم که زن​دایی مادرم زنگ زد و گفت جمعه می​رویم خواستگاری. پدربزرگش یکی آیت​الله بوده، دیگری از مدیران مدرسه علوی. گفتم یا ابالفضل! ما هم جمعه​اش رفتیم همراه زن دایی​جان و و کار روزگار را ببینید که پدرزن آینده​ام، همراه خانواده مرا رساند سر (ته)کوچه همشهری در بزرگراه مدرس! من آنقدر هوایی شده بودم که حواسم نبود دارم پایم را در گل باغچه کنار جدول می​گذارم. حالا قیافه با کت و شلوار و کراوات را در نظر بگیرید، و پای گل و شلی!

از این خواستگاری تا جلسه رسمی که پدر و مادرم از شیراز آمدند، نزدیک ۵۰ روز طول کشید. عین قدیم که باید خانواده پسر همراه کاروان شتر سفر می کردند و خیلی طولانی می​شد.

همان روزها یکی از بچه​های آرشیو که زمین شناس هم بود گفت که مامور است از طرف یکی از دختران اداری همشهری از من خواستگاری کند! من مرده بودم از خنده! چندتا چندتا!

به شوخی گفتم این شاهین بخت و اقبال است که دارد می​نشیند روی شانه ما! هنوز این کلام منعقد نشده بود که همان شب یک شاهین واقعا فرود آمد دم پنجره خانه ما در چیذر و زخمی بود. شاهین بیچاره هم اتاق حیدر شد. دستکش خریدم برای غذا دادن و اینکه به پرنده بیچاره تمرین پرواز بدهیم. هر روز هم برایش مقداری گوشت می​خریدم. حدس زدیم باغ یکی از خانه​های سفرای عربی باید فرار کرده باشد. به هر حال شاهین بخت و اقبال زخمی نشسته بود در خانه ما و مهمانمان شده بود. ولی وای از جیغ زدن​هایش!!!

آن روزها تکانی خورده بودم. تصمیم گرفتم حتی با وجود اینکه می​گفتند ناطق رئیس جمهور می​شود، تا آنجا که می​توانم علیه جناح راست و ناطقی​ها کاریکاتور بکشم. همه نگران بودیم که چه کسی مقابل ناطق خواهد ایستاد.

ماجرای شیر خر خوردن مهاجرانی

در تابستان ۷۵، برندگان جایزه طنز و کاریکاتور جشنواره مطبوعات، از گل​آقا هم جایزه​ای جداگانه گرفتند. مراسم در فرهنگسرای بهمن برپا می​شد. عطا مهاجرانی که نشریه بهمن اورا بسته بودند و معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد که موتلفه​ای بود، مهمانان ویژه مراسم بودند. وقتی من و حسین​پور را صدا زدند، رفتیم و از جماعت جایزه​هایمان را گرفتیم. بعدش، مهاجرانی سخرانی کرد.

گفت که علت ورودش به سیاست، نوشیدن شیر خر بوده است. توضیح داد که خواهرش سیاه سرفه گرفته بود و حکیم ده گفته بود که باید شیر خر بخورد. عطااله هم مامور گرفتن شیر خر از ده همسایه می​شود. سر راه بازگشت، یک ظرف شیر خر و یک ظرف شیر بز همراهش بوده که چون دلش نمی​آمده به خواهر بیچاره​اش شیر خر را بدهد، خودس ایثار می کند و می​خورد. ظاهرا خواهر مهاجرانی هم در اثر بیماری جانش را می​دهد. چندی بعد یک طالع بین کولی از دور و اطراف روستای مهاجران رد می​شده که عطا را می بیند. می​گوید این پسر سیاستمدار می​شود چون شیر خر خورده.

آن شب سر این موضوع حسابی خندیدیم. نوار ضبط شده سخنرانی را یک جوری کش رفتم و رساندم به یکی از برو بچه​های همشهری! اما صابری فهمید و مانع شد ماجرا همان موقع رسانه​​ای شود!

همان شب بر اساس ماجرای کنیزک و کدوی مولانا، شعری برای مهاجرانی سرودم در ارتباط با سیاستمداری که شهید "شیر" خر شد! حیف گم و گورش کردم.

آن شب اولین باری بود که مانا را می​دیدم. گمانم آن روزها موهایش بلند بود! با مزه اینکه سال​ها بعد یکی از بهترین دوستان و همکارانم شد.

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Frida(ABBA) with Real Group - Dancing Queen

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
ABBA
الان به ياد گروه آبا افتاده بودم. ياد آن نواری که سال​های قبل از جنگ داشتم. یاد آن فیلم ویدیویی که سال ۶۰ دیدم... یاد رادیو محلی شهرمان در آمریکا افتادم که آهنگ مانی-مانی را می​گذاشت...

متاسفانه بعد از رفتن به شيراز، آن نوار دوست داشتنی را گم کردم.

داشتم فکر می​کردم چرا اين گروه بعد از آمدن ام​تی​وی عملا از گردونه خارج شد.

...

روزی که به تورنتو آمدم، ديدم تاتر "ماما -ميا" مدت​هاست که روی صحنه است. حيف آن روزها جيبم خالی بود و نمی​توانستم بروم تماشا کنم. چندی گذشت و فيلمی مستند ديدم در باره گروه آبا در روزگار فعلي، از گذشته​شان شروع کرد و به امروز رسيد. از يک منظر می بينی هنوز سرزبان​ها هستند و آلبوم​های قديمی​شان فروش می​رود، و از يک سو، عملا ساکت شده​اند.

الان بعد از سی سال، ياد آن روزها افتاده​ام.

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Tuesday, May 29, 2007
ندایی که شنیده شد
ندای عزيز بر من تاخته که چرا خاتمی را بابت نامزدی احتمالی​اش زير سوال برده​ام.

مساله من اين است که آيا خاتمی برای دور دوم خود برنامه​ای داشت که آمد؟ الان اين بار که می​خواهند بياورندش، برنامه​اش چيست؟

من شخصا خاتمی را دوست دارم، به عنوان يک انسان محترم. کاری هم ندارم که مثلا فلانی و یا بهمانی چه می​گويند. ولی ترجيح می​دهم از او برنامه بخواهم. اگر استراتژی نداشته باشد، آمدنش در زمانی که بخش عمده نيروهای خطی قدرت گرفته​اند، کاری از پيش نخواهد برد. معین و دیگر اصلاح​طلبان چرا باختند؟ علت عدم اطمینان بخش بزرگی از مردم چه بود؟ آیا برنامه​ای داشتند؟

اگر فرهنگ دموکراتیک معنی​اش این باشد که همرنگ بقیه باشی و نظرت را سانسور کنی، که دیگر ساز و کاری که صحبتش را می​کنی دموکراسی نیست خواهرجان! اگر من صد سال به احمدی​نژاد و هاشمی و الباقی گیر بدهم، هیچوقت از جانب بر و بچه​های این طرفی مورد اعتراض قرار نمی​گیرم که چرا جانب اعتدال را رعایت نکرده​ام. مگر خاتمی و یارانش خوب مطلق هستند و آن​طرفی​ها بد مطلق؟ فاصله میان خوبی و بدی دو گروه چقدر است؟ آیا ما تعیین می کنیم، یا فقط اطلاع​رسانی ماست که برای مخاطب فضایی جهت بررسی درست می​کند؟

از سوی دیگر، مگر ما باید طرفدار این باشیم یا آن؟ اگر ده تا به این طرف می​زنیم، آن طرفی​ها را از نوک قلم خود محروم سازیم؟ گمان کنم یک جای کار ایراد دارد اگر فقط جانب یک طرف را بگیریم خواهر عزیز!

راستش را بخواهی، یکی از معدود کارهایی که در طول سال​های خاتمی کردم و راضی​ام از آن، نقدی است که به نامه سرگشاده دوستم هادی حیدری وارد کردم و در "نوروز" چاپ شد. حیدری نا نثری ملتمسانه پیش از نامزدی دوباره خاتمی در سال ۸۰ از او خواسته بود که به عنوان پدر اصلاحات و ... بیاید و ما را تنها نگذارد و از همین حرف​ها. خطاب به هادی نوشتم که برادرجان! ما مثلا کاریکاتوریستیم و نقاد، نه تذکره​گو و سراینده قربان صدقه! بزرگ​ترین خدمت ما به خاتمی، عیب جستن از کار اوست تا چیزی پنهان نماند! همان روزی که چاپ شد، از طرف ریاست جمهوری به من زنگ زدند و تشکر کردند. خستگی سال ها کار همان لحظه از تنم در رفت.

صد سال دیگر هم خاتمی بخواهد بیاد، قدمش مبارک، اما باید پاسخگو باشد! می​خواهد در این ساختار چه کار بکند که نکرد؟ باز فضا به نحوی مجازی آزاد شود و بعد گرگ​ها را رها کنند تا بره​های بیچاره را تکه پاره کنند؟ چون خاتمی گل است و خوب است نباید از او برنامه خواست؟ معتقدم اگر هر کاندیدایی بخواهد بیاید، باید با اقتدار بیاید و از برنامه​اش دفاع کند.

ممنون که به من حق داده​ای که تحت شرايطی رفته​ام. همه آنهایی که مانده​اند مورد احترام من هستند. و آنهايی هم که رفته​اند، هم. من کارم مبارزه نبود و دیدم اگر بخواهم بمانم حتما باید اهل مبارزه باشم. روزنامه​نگاری هم که قصدش مبارزه است، احتمالا فعالی است سياسی در کسوت روزنامه​نگار. او نيز مورد احترام من است، ولي روزنامه​نگار نمی​خوانمش.

لابد می​گویی ما روزنامه​نگاران اصلاح​طلب باید چنین باشیم و چنان. می​دانی، من با لفظ روزنامه​نگار "اصلاح​طلب" مشکل دارم. پسوند یا پیشوند که می​آید سراغ حرفه ما، کار را خراب می​کند. اگر روزنامه​نگاریم، که نمی​توانیم جانب کسی را بگیریم؟ اگر نیستیم، پس خود را چیز دیگری بخوانیم، مثلا عضو ستاد پروپاگاندای فلان کاندیدا، یا عضو ستاد تبلیغات حزب، یا ...

موضعی که گرفته​ای برایم قابل احترام است، اما نه به عنوان یک روزنامه​نگار، به عنوان یک هوادار. یا یک دل​نگران.

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
عوامل عنکبوتی

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Monday, May 28, 2007
آفرین سایپا!
به چند دلیل!

اولا، حال استقلال و استقلالی‌ها گرفته شد.

ثانیا، اولین سالی بود که علی‌دایی هم مربی بود و هم بازیگر. سال ۶۱، علی پروین هم بازیگر بود و هم بازیکن، پرسپولیس قهرمان شد. او هم اولین بارش بود.

ثالثا، خدایی‌اش اگر پرسپولیس قهرمان می‌شد، باید به همه چیز شک می‌کردیم! اما اگر می‌شد، چی می‌شد؟

رابعا، قرمزهای بدبخت! آدم آخر فصل که به یاد جمع کردن امتیاز نمی‌افته که!

خامسا، تیم‌های دوست داشتنی معمولا قرمز هستند، یا رنگ گرم می‌پوشند! میلان، لیورپول، منچستر...حالا بگذریم بارسلونا یک جوری هردوانه است...

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin |
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Sting - Fragile (1988)

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Jean Michel Jarre - Teo and Tea
|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Sunday, May 27, 2007
خطوط قرمز مطبوعات: دیروز و امروز

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
در ضمن...
پرسپولیس صدر نشین شد...قابل توجه استقلالی‌های چند آتشه.

اگر سایپا هم قهرمان شود، باز هم خوشحال خواهم بود! استقلال برود ...

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
تصمیم‌گیری برای تنبلی
می‌دانید، گاهی سخت‌ترین کار دنیا برای من کار نکردن است!

الان، دارم به سختی با خودم مبارزه می‌کنم که امروز را تنبل باشم، درس نخوانم، کتاب نخوانم، اینترنت‌بازی نکنم، وبلاگ ننویسم، کاریکاتور نکشم، و فقط لالا.

اما مگر این کرم شریف می‌گذارد؟

هر وقت خسته می‌شوم، غلط‌های املایی‌ام هم بیشتر می‌شود. پس برای خدمت به زبان فارسی، دوباره می‌روم می‌خوابم.

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
آخ که چه فیلم مزخرف خوبی بود!
آدم با خاله‌هایش برود سینما، آنوقت چه فیلمی؟ دزدان دریایی کارآئیب-۳...

وای که چقدر مزخرف بود و چقدر من سعی کردم به روی خودم هم نیاورم تا سه نشود!

به هر روی، اگر واقعا دوست دارید سرگرم شوید و پول‌تان را دور بریزید، مال شما!

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Saturday, May 26, 2007
کلاغستون امروز
نبود آثار شکنجه بر بدن هاشمی به روایت خانم رجبی

خانم رجبی گفت، هیچ گونه اثر شکنجه بر بدن آقای رفسنجانی وجود ندارد. با توجه به اینکه آقای رفسنجانی ۲۷ سال است استخر عمومی نرفته و کسی البته بدن خلع لباس شده ایشان را ندیده جز محارم ایشان، هنوز معلوم نیست خانم رجبی از کجا متوجه این مساله شده است؟

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
وای از این "جهانی شدن"
امروز کلاس گلوبالیزیشن داشتیم. استادمان کلی درباره گرفتن خط و خطوط خبری صحبت کرد و نحوه گرفتن ایده برای تولید خبر در باره جهانی شدن را مطرح کرد. موضوع جالبی است، ولی وقتی دیدگاه "شمال" را به هر صورت غالب می‌کنی، اندکی تبلیغاتی می‌شود.

بدبختی این بود که کتاب درس را همین امروز صبح دریافت کردم و گزارشم را هم نتوانستم کامل کنم، ولی گفتگوهایم را انجام دادم که باحال شد. دست تو تا از رفقای روزنامه‌نگارم در هلند و استرالیا درد نکند! استاد یک هفته فرصت اضافه داد که خدا خیرش دهاد!

اینقدر هم سرکلاس زبان تخصصی شلوغ کردیم عین بچه‌ دبستانی‌ها که یادمان رفت چند سالمان است! دیوانه بازی همیشه واجب است!

الان همم مثل سگ خوابم گرفته، ولی باید کاریکاتورم را بکشم و بعد بروم خاله جماعت را ببرم بیرون! یا خدا بیوش نشوم!

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
راستی یادم رفت...
ای استقلالی‌های نازنازی

دفعه دیگه بیشتر مراقب خودتون باشین. شکست خیلی برای گروه خون‌تون خوب نیستا!

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
آ سد آهنگ! تولدت مبارک!
ای ابوی جان! ای ریاست محترم خاندان شمعدانی المعروف به کوثر!

ای ۷۱ ساله قرة العین

ای بزرگ آبخواندارباشی ممالک محروسه

ای ...

تولدت مبارک

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Friday, May 25, 2007
یادگار همشهری-۹
اولین کرمی که سر کیهان ریختم

بعد از انتخابات مجلس پنجم، یکی از شهرداران مناطق تهران که در نامزد یکی از شهرستان‌های اطراف شده بود، نتیجه را برد. کیهان برایش پرونده درست کرد که طرف با یک مادر و دختر که کارمند سازمان بورس هستند رابطه نامشروع دارد. طرف را گرفتند ولی وقتی مادر و دختر را از بورس تهران بیرون انداختند، آن خانم از کیهان شکایت کرد. مساله این بود که ظاهرا اسم آن خانم را برده بودند و حتی اگر کارگزینی آن بلا را سر ایشان نیاورده بود، نگاه سنگین همکاران کار را خراب‌تر می کرد.

تمام تلاش کیهان هم برای زدن کرباسچی بود و به همین خاطر بقیه قربانی می‌شدند.

وقتی آن خانم شکایت کرد و کیهان هم فهمید که قضیه جدی است و جعل واقعیتی که کرده به ضررش است، عذرخواهی کرد. من هم یک روزنامه‌نگار قلچماق را کشیدم که کمانی در دست دارد، و با تیرش که قلم بود، کسی را کشته. این روزنامه ‌نگار می‌گفت:"ببخشید، باز هم اشتباه شد!ٓ"

روز بعد، وقتی کارر چاپ شده بود، از دانشکده آمدم همشهری، و دیدم همه نگرانم هستند. قدیری مرا خواست و گفت اگر دو سه هفته‌ای از تهران بروم بد نیست و به کسی هم نگویم کجا هستم! قدیری سال‌ها در کیهان کار کرده بود و می‌دانست احتمالا قربانی بعدی خودم خواهم بود. بعد فهمیدم که شایانفر از طریق بچه‌های کیهان کاریکاتور دارد در باره من تحقیق می‌کند. یکی از همان بر و بچه‌ها به رفت از بیرون ساختمان کیهان به من خبر داد که وضعیت قرمز است.

فکر می‌کنم آن روز رسیدم خانه و سریع مثل جن دیده‌ها بعد از گفتن لا‌اله‌الا‌الله، سریع قرآن را باز کردم و صفحه‌ای که باز شد، حسابی برایم قوت قلب بود. تصمیم گرفتم بمانم و اگر لزومی به کله‌خر بازی باشد، بازی‌ام را بکنم. اعتقاد داشتم اگر یک کار رسانه ای درست هم کرده‌ باشم، همین یک کار بوده.

ماجرای گفتگوی پدرم که باعث اختلاف شد

ابوالحسن مختاباد گفت که به خاطر نشان ریاست جمهوری که پدرم برده، می‌خواهد با او گفتگو کند. کاریکاتورش را هم من کشیدم. پدرم در گفتگو به اینکه من کار زمین شناسی را دنبال نکرده بودم و جای یکی دیگر را در دانشگاه اشغال، بند کرده بود و موضع تندی هم گرفت.

من هم تا آن موقع به روی مبارکش نیاورده بودم که حضرت آقا قرار بود به هنگام تحصیل در فوق لیسانس، از من حمایت مالی هم بکند تا حداقل مجبور نباشم دو شیفت کار کنم. آن روزها صبح‌ها به شرکت هور می‌رفتم و عصرها در همشهری بودم، کارهای گل‌آقا را هم که داشتم. پدرم سال‌های اول فوق اندکی ما را خجالت داده بود اما بعدش...همه‌اش تقصیر آلزایمر زودرس بوده لابد!ٓ

در خرداد سال ۷۵، با بچه‌های دوره داوود کاظمی که بیشتر در جلسات دایره‌المعارف تشیع همدیگر را می‌دیدیم، رفتیم تولد یکی از همان‌ها که خانه خاله‌اش گرفته بود. یک ظهر جمعه در نارمک. از شانس ما، همسایه ایشان، سرهنگ یا سردار سپاه بود و زنگ زد نیروی انتظامی، نیروی انتظامی هم که می‌خواست بی‌خیال شود، آقا نمی‌گذاشت. چشم‌تان روز بد بنیند. هنوز کیک تولد را نخورده سوار مینیبوس شدیم و شب هم مهمان کلانتری بودیم. اینقدر به خودم فحش دادم که زودتر راهی روزنامه نشده بودم!

روز بعدش که باید همراه پدرم می‌رفتم سرم‌سازی رازی که جایزه‌ جداگانه‌ای از معاون اول رئیس جمهوری بگیرد، مشغول وقت گذراندن در دادگاه بودم. حالا نکته با حال این بود که همه خانواده‌ها می‌گفتند بابا این جماعت هر هفته خانه یکی از ما هستند و مشکل چیست، ولی دادگاه آنگار توی تعارف با جناب سپاهی افتاده بود.

از برکات آن ماجراها این بود که پسر عمه من در همان تولد یک دل نه صد عاشق یکی از دخترها شد و چهار سال بعد من شاهد عقدشان در دفترخانه بودم! این یکی از شیرین‌ترین خاترات آن روز خذایی است.

حالا جماعت ما را ول کرده‌اند، ابوی‌جان از دست ما شکار. می‌گفت حتما کاری کرده‌ای! اصلا نمی‌شود که بیخودی آدم را ببرند که. من بی‌استعداد بودن در فن شریف دختربازی و عیش و نوش را از ابوی جان به ارث برده‌ام، و او داشت مرا بازخواست می‌کرد که چرا از مدار بی‌عرضه‌گی فراتر رفته‌ام! آخر اگر رفته بودم یک حرفی! آش نخورده و دهان سوخته؟

پدرم آن روزها استاد پروازی دانشگاه تربیت مدرس بود و در عین حال برای جلسات فرهنگستان هم زیاد می‌آمد تهران، و هر دو هفته یک بار همدیگر را میی‌دیدیم. کار به جایی رسید که بعد از آن بازی درآوردن بعد از تولد، سه هفته همدیگر را ندیدیم و نهایتا من رفتم به جلسه شورای عالی خاکشناسی و آنجا عین بازجو نگاه کرد توی چشمانم، و گفت کاری کرده بودی یا نه! گفتم نه! خلاص؟ دید که من اندکی شاکی هستم، کوتاه آمد.

ولی همان ماجرا اندکی میانه ما را شکرآب کرد.

اتفاق بامزه در مورد دستگیری این بود که من به افسر نگهبان گفتم که دانشجو هستم، و اسمی از حضورم در همشهری نیاوردم. حالا صبح روز شنبه روزنامه همشهری جلوی طرف باز است، و کاریکاتور من هم صفحه سوم روزنامه، طرف دارد آنرا نگاه می‌کند ولی حواسش نیست که اسم طراح و و کارت دانشجویی که دستش است عملا یکی است! به خاطر ماجراهای دادگستری و کرباسچی که از همان موقع‌ها شروع شده بود، می‌دانستم که اگر این اتفاق رسانه ای بشود، باید از کار در روزنامه خداحافظی کنم. فقط به صابری گفتم که در جریان باشد، ولی نمی‌خواستم برای گل‌آاقا هم دردسر درست شود. ترجیح می‌دادم اگر اتفاقی هم می‌خواهد بیافتد، سر دانشگاهم بیافتد، چون حال ابوی جان را هم می گرفتم!

فشار بدی بود.

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
این لپ‌تاپ نازنازی
خیال می‌کنید همه کارهای من به همین راحتی وبلاگ نوشتنم است؟ عمرا!

دیروز و امروز صبح، جناب لپتاپ دو بازر موقع "سیو" کردن فایل‌های صوتی برنامه، هنگ کرد و تمام زحمت دو روز گذشته مرا بر باد داد. حساب کنید یک برنامه یک ساعته را تهیه کرده‌اید، تمام فایل صدا را بالا و پایین کرده‌اید، فلان جایش "پاپ" داشته، گرفته‌اید... وآخر سر، زرشک.

من امروز می‌خواستم بروم کنفرانس روزنامه‌نگاران جستجو‌گر آمریکای شمالی، سر همین بازی در آوردن هم آنرا از دست دادم، هم کار رادیو را مجبور شدم دیر برسانم.

کار که تمام شد، روی مبل دراز نکشیده خوابم برد، یکهو از خواب پریدم و یادم افتاد که باید بروم کتاب "گلوبالیزیشن" را از مدرسه تهیه کنم برای مقاله فردا. این استاد عزیز یک مقاله هزار کلمه‌ای سفارش داده و هر وقت من می‌رفتم کلاس، کتابفروشی مدرسه هم بسته بود و دست من از کتاب درسی دور.

زنگ زدم کتابفروشی، گفتند دارند می بندند! حالا با کلی التماس و این حرف‌ها،‌خانم محترم قبول کرد که کتاب بسپارد دست نگهبانی، فردا صبح تحویل بگیرم! وای! فردا امتحان ساعت‌های اول هم امتحان دارم، و گیرم بعد از امتحان هم جیم شوم، وقت نمی‌کنم کتاب مزخرف درسی را درست بخوانم که بر اساس آن خالی‌بندی هم بکنم.

القصه، حالا خوابن از کله‌ام پریده، ولی بدنم خوابش برده! نای بلند شدن ندارم، خوابم هم نمی برد! باید یک مقاله بنویسم که منبعش را ندارم، نگهبانی مدرسه هم فقط کتاب را فردا تحویلم خواهد داد...

شیطونه می‌گه به زور یه چرت بزنم و برم سینما!

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Thursday, May 24, 2007
خدمت دولت بوش به محدود کنندگان آزادی​های اجتماعی و سياسی در ايران
بدبختی بزرگ بسياری از ما، هماهنگی عجيب و غريب نئو-کان​های ايرانی و آمريکايی است. در عمل، من در شعور دو گروه تفاوت خاصی نمی​بينم. از نظر من کسانی که مدافع بی​چون چرای هر دو گروه هستند هم شبيه​اند.

گزارش شبکه ای.بی.سی آمريکا وقتی که نه دولت آمريکا و نه سی.آی.ای حاضر نشده آنرا تاييد يا تکذيب کند، کار را به ضرر کسانی خواهد کرد که حاضر نيستند زير بار دو گروه بروند. کسانی که با "نصر بالرعب" دولت فعلی مخالفند و نه حاضرند با شبکه​های آمريکايی همکاری کنند.

مطلب احمد​زيدآبادی در روزآنلاين تاييدي است بر شرايط دشوار فعالان سياسی مستقل و بسياری گروه​های متعادل که مخالف دخالت آمريکا هستند. فکر می کنيد اتهام​هايی که به ملت می​زنند چگونه شکل می​گيرد؟ وقتی بسياری از مسائل تنها بر پايه بدبينی باشد، خواه ناخواه کسانی در معرض خطر هستند که ديده می​شوند و احيانا دهان​شان گشاد​تر است.

الان وقتی خبر می​رسد که می​خواهدن تلاش کنند در مطبوعات داخلي،فراتر از خارجي، مطالبی تضعيف کننده چاپ کنند، و بعد يک منتقد اقتصادی به تصميم دولت برای حذف چند درصد سود بانکی گير بدهد، به چه راحتی می​تواند منتظر دريافت تلفن باشد و در جايی بازجويی شود. اين تازه گوشه​ای از ماجراست. پس فردا کسی که به طرح "امنيت اجتماعی" نگاه چپ کند، حتما عضو اردوگاه دشمن خواهد بود.

نئو-محافظه​کاران از نظر من فرقی با هم ندارند. هر دو گروه نابود کننده آزادی​های فردی و اجتماعی و در نهايت امنيت فکری و جانی کسانی هستند که می​خواهند بيانديشند.

وای به روزگار ما.

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin |
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
دوم خرداد: سراب
از نگاه من، دوم خرداد سرآبی بيش نبود. حس کرديم آزاديم. حس کرديم در آينده خود نقشی واقعی بازی می​کنيم. خيال کرديم همه امور قاعده​مند است، گمان برديم افراد داخل حاکميت مسووليت​پذير شده​اند. حس کرديم داريم تنفس می کنيم...ولی آيا واقعا تنفس کرديم؟

من احساس خوبی در آن سال​های اول داشتم. بسياری از ما داشتيم. خيال کرديم کشور را برای آينده​گان خواهيم ساخت. اميدوار بوديم...اميد من و خيلی​های ديگر خشکيد.

اشتباه کردم، اشتباه کرديم. بسياری از کارهايم مقطعی و احساسی و از سر هيجان بود. نه تنها من، که بسياری از همکارانم هيجان​زده بودند.

اشتباه کردم، نبايد با روزنامه​های حزبی همکاری می​کردم. ايمان داشتم، بعدا به يقين رسيدم. روزنامه​نگار نمی​تواند و نبايد خواسته يا ناخواسته تبليغاتچی حزب شود.

دعا می​کنم شرط عضويت در انجمن صنفی در آینده، غيرحزبی بودن روزنامه​نگاران باشد.

.....

خیال کردیم انتخابات واقعی است. لا اقل من خیال کردم. خیال کردم کسانی که اصلاح​طلب می​نامیدمشان، پای حرف خود می​ایستند. من اشتباه کردم، و اشتباه بزرگترم این بود که به سهم خودم، کسانی را به این جماعت امیدوار کردم.

من اشتباه کردم. روزی که برای ویژه​نامه انتخاباتی خاتمی کار کردم، حتی کاری حرفه​ای... وظیفه من چیز دیگری بود. من به اصطلاح روزنامه​نگار که نباید طرف کسی را می گرفتم؟

اشتباه کردم.

دوست داشتم دوم خرداد را پیروز ببینم، ولی نباید جانبش را می​گرفتم. هویت من نباید در دوم خرداد تعریف می​شد. هویت هیچکدام از روزنامه​نگاران نسل جدید نباید بر اساس یک نهضت تعریف می​شد. ما روزنامه​نگار بودیم. کار ما وقایع​نگاری بود، کار ما نقد بود، نباید عضو توپخانه هیچ​طرفی می​شدیم، و شدیم.

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Wednesday, May 23, 2007
کلاغستون
مرحوم دوم خرداد

مرحوم جنت‌مکان حماسه دوم خرداد، ۱۰ سال پیش در چنین روزی بدنیا آمد و البته دو سال بعدش در ۱۸ تیر ۷۸ جوانمرگ شد.

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
مطبوعات و شورای امنیت ملی

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin |
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
از وبلاگ بزرگمهر
البته عکس بالايی مال سال ۷۵ است، و عکس پايينی بايد مال سال ۷۴ باشد، بعد از آنفولانزايی که ۱۶ کيلو کم کرده بودم. در عکس بالايی ۸۵ کيلو وزن دارم و در پاييني، ۷۱ کيلو! می​گوييد نه؟ ترازو بياوريد! در ضمن الان هم مانند يک خرس ۱۰۱ کيلويی هستم!


[aks7.jpg]

Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
Tuesday, May 22, 2007
این عکس‌ها را حتما ببینید!
اگر پلیس مجوز زدن کسی را داشته باشد که دست و پایش بسته است، حتی قاتل، دیگر خیلی کارش درست است. احتمالا یادشان رفته که "علی" از فرزندانش خواست بشدت مراقب رفتارشان با ضاربی که نهایتا قاتلش شد داشته باشند.

احتمالا در "شام" چنین برخوردهایی عادی بوده ولی پلیس ما که قطعا باید "علوی" باشد

این عکس‌ها متعلق به وبلاگ جدیدی است. لطفا آنها را تا فیلتر نشده‌اند ببینید:




Labels:

|
اگر دوست داشتید به بالاترین بفرستید Balatarin
يادگار همشهری-۸
سال ۷۵ شروع خوبی داشت. قبل از جشنواره مطبوعات فهميدم که دو تا از کاريکاتورهايم کانديدای جايزه اول جشنواره مطبوعات است، یکی از گل​آقا بود و یکی کاریکاتوری که در همشهری از من چاپ شده بود. صابری تلويحا گفت جايزه اول به من نخواهد رسيد. البته رقيب من، رفيقم بود. کار بزرگمهر روی جلد کیهان کاریکاتور هم نامزد جایزه اول بود. همان روزها سليمی نمين که ظاهرا جزو داوران نهايی بود را ديدم و خنده بی​مزه​ای به من کرد...گفت شما هم فيناليستی؟

روز اعطا جوايز، مصادف بود با رفتن هاشمی رفسنجانی بالای سر طرح پدرم در گره​بايگان فسا، و اعطا نشان پژوهش رياست جمهوری. گفتم گور بابای جايزه مطبوعات هم کرده! رفتم شيراز. جوايز جشنواره مطبوعات را ناطق نوری داد.

زنگ زدم و نتيجه را پرسيدم، فهميدم دوم شده​ام. يعنی سفر سوريه.

آن روز، حسابی برايم تجربه باحالی بود. بار چندمی بود که هاشمی را می​ديدم، ولی ديدن محافظان وحشتناکش که يکی​شان نزديک بود دنده​ام را خرد کند چيز جالبی بود.

آنجا دو سه تا از بچه​های روزنامه را ديدم که از ديدن من تعجب کرده بودند! می​گفتند تو بايد الان در تالار وحدت باشی که!

آن روز، ظاهرا تعدادی از بچه​ها که جایزه را برده بودند، برای اينکه آنرا از دست ناطق نگيرند، به تالار وحدت نرفته بودند. اگر درست به یاد داشته باشم، ژیلا بنی​یعقوب هم جایزه دوم را برده بود و نرفته بود تالار.

همان محدوده زماني، زن​دايی مادرم برايم حسابی فعاليت می​کرد که دستم را بند کند. من هم داشتم زيرزيرکی فعاليت می​کردم که بروم آمريکا برای خواندن هنر. تصميمم را گرفته بودم. ديدم می توانم از يکی از دانشگاه​های هنری جورجيا يک جور بورس بگيرم، فقط مانده بودم چطوري از کشور خارج شوم. نامه​نگاری​ها هم در جریان بود و داشتم آخرین اسلاید​های کارهایم را جفت و جور می​کردم. با خودم عهد کرده بودم که يا تشکیل خانواده می​دهم و می​مانم، و يا برای هميشه می​روم.

برای جایزه جشنواره مطبوعات رفقا و همکاران را دعوت کردم پیتزا پنتری شماره ۲، که خوراک مکزیکی هم داشت. محسن خان را مجاب کردم که خوراک همه را تند کند. روز بعدش چند نفری که هنوز به یادم مانده بودند و می​سوختند، فحشم دادند!

Labels: