یادداشت‌های نیک آهنگ
انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسالت و رسانه​های مشابه، حرام است
Monday, February 28, 2005
خاطرات بعد از زندان-۴۲

قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸- ۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴- ۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۲۹
۳۰-۳۱-۳۲-۳۳-۳۴-۳۵

۳۶-۳۷-۳۸-۳۹-۴۰-۴۱


پرونده نوارسازان هم از آن ماجراهای جالب امسال بوده است. امیرفرشاد ابراهیمی که زمانی یار غار حسین الله کرم محسوب می‌شد، وقتی از آنها جدا شد و ماجراهای پشت پرده کوی دانشگاه را برای وکلایش شرح داد و نوار ویدئوی اعترافاتش به دست مقامات بالاتر رسید، پدرش را درآوردند. درست عین عضو یک خانواده مافیایی که قصد خروج کرده باشد. در زندان دمار از روزگارش در آورده‌اند و در نامه‌ای به رئیس کل دادگستری از وضعیت بازداشت و شرایط زندان شکایت کرده، با توجه به تجربه زندانیان سیاسی که در بندهای مشکل دار نگه‌داری می‌شوند، احتمال هر خطری برایش وجود دارد.

از همه این ماجراها باحال‌تر، شکایت سردار نظری از مقامات دانشگاه تهران است. فرمانده سابق نیروی انتظامی که با رای دادگاه بی‌گناه شناخته شد و هیچکس هم یادش نمی‌آید که در کوی دانشگاه چه اتفاقی افتاده، دارد با گردن کلفتی نسق می کشد. گمانم در ۱۸ و ۱۹ تیر پارسال، این دانشجویان بودند که خودشان را به باتوم سربازان نیروهای ویژه زدند و خودشان از طبقه سوم خوابگاه شیرجه زدند و مال و اموال دانشگاه را به آتش کشیدند. و این مدیران دانشگاه عجب آدم‌های بی‌مسوولیتؤ بودند که مانع این حرکات براندازانه دانشجویان نشدند.

حکم دادگاه متهمان کنفرانس برلین به زودی اعلام خواهد شد. می‌گویند حکم صادر شده فقط ابلاغش باقی است. حکمی که برای اکبر بریده‌اند، ظاهرا بسیار سنگین است. ریاحی به ستاری ماجرا را گفته ولی عده کمی از کم و کیف آن خبر دارند. می‌گویند ریاحی گفته که نگران علوی‌تبار نباید بود...

احمد زیدآبادی هم بعد از مدت‌ها بازجویی شد. بچه‌های خبرنگار که او را دیده بودند می گفتند سر حال بوده. برادر همسرش شاگرد من در خانه کاریکاتور است و فرزند دکتر محمدی، که ژِن سیاسی دارد در خونش غلیان می‌کند. هر وقت احوال احمد را می‌پرسم، باید منتظر سخنرانی سیاسی او در رد نظرات جناح راست باشم...

ناصر زرافشان هم با پرداخت وثیقه بیرون آمده، ولی گمان کنم با پرونده سازی که دارند برایش می‌کنند، باعث شوند کسی جرات وکالت خانواده‌های مقتولان زنجیره‌ای را قبول نکند. امسال سال بدی برای وکلا بوده است. شیرین عبادی، محسن رهامی و ناصر زرافشان قربانیان بازی جدید شده‌اند.

در روزنامه دوران خبر جالبی می شنوم. مشارکتی‌ها یک مجوز دارند که می‌خواهند روزنامه جدیدی با آن راه بیاندازند. نکته جالب این است که ظاهرا مقامات دادگستری به آنها گفته‌اند که اگر این روزنامه را منتشر کنید، دوران امروز را تعطیل خواهیم کرد. آنها هم جدی شده‌اند که این روزنامه جدید را وارد بازار مطبوعات کنند. بالاخره حزب حاکم روزنامه باید داشته باشد، ولی شرط دادگستری خیلی عجیب است و اگر واقعیت داشته باشد به قیمت بیکاری ما تمام خواهد شد. برای مشارکتی‌ها اهمیتی دارد؟

این روزها بحث اصلاحات قضایی هم مطرح است، اصلاح نشده اش که دارد دهان همه را سرویس می کند، بعدها که اصلاح شد چه خاکی به سرمان بریزیم؟

حمیرا حسینی یگانه که زمانی دبیر انجمن صنفی بود و الآن به استرالیا رفته، انگار دیگر نمی خواهد برگردد. او که از متعهدین کیهان بود، لابد دارد در سرزمین کانگاروها مردم را از جهنمیدن نجات می‌دهد. فقط مانده ام چطوری می تواند در آنجا کیهانی های غیر نویسنده و خبرنگار را عضو انجمن صنفی آنجا بکند!

ادامه دارد
این مطلب بی تربیتی را نخوانید
پریشب بعد از اسباب کشی، به منزل یکی از فامیل‌ها رفتیم تا مراسم اسکار را تماشا کنیم. برنده‌ها طبق معمول از آدم‌های زیادی تشکر می کردند..م. از کارگردان، همسر، فرزند، وکیل، روابط عمومی،مادر و...من هم ناگهان بدون هیچ مقدمه‌ای گفتم که الآن خوب است یکی از برنده‌ها که از پدرش تشکر می‌کند بگوید:" من از داروخانه نزدیک خانه‌مان هم متشکرم که کاندوم پاره به پدرم فروخت تا من بتوانم الآن اینجا باشم". سکوتی چند لحظه‌ای حکم فرما شد، و ناگهان گفتم که با این حساب همه آدم‌ها باید از داروخانه چی‌هایی که چنین کاندوم تاریخ گذشته فروخته‌اند متشکر باشند!

سکوتی طولانی حکم فرما شد...بعد هم شلیک خنده...تازه یادم آمد یکی از مهمان‌ها داروخانه دارد و دوستناش هم مشتریانش هستند...
نتیجه اخلاقی اینکه قبل از تیکه پرانی، وضعیت شغلی بقیه را هم لحاظ کنید!
تساهل
امشب سر همزمان با مراسم اسکار، دچار تساهلی شدم که مپرس! و جالب‌تر این بود که وقتی این تساهل( بخوانید اسهال) مرا دچار دردی وحشتناک کرد، یاد دکتر مهاجرانی و تساهلش افتادم! گمانم تساهل مورد نظر او مثل این تساهل امشب من دردناک بوده.
خاطرات بعد از زندان-۴۱

قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸- ۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴- ۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۲۹
۳۰-۳۱-۳۲-۳۳-۳۴-۳۵

۳۶-۳۷-۳۸-۳۹-۴۰


قلعه حیوانات، کتابی است که سال‌ها به شاگردانم درخانه کاریکاتور معرفی کرده‌ام تا خارج از کلاس، فصل‌هایش را مصور کنند. از نظر من، این کتاب قالب امروزی تر و رادیکال‌تر کلیله و دمنه است همراه با اصول شهریار ماکیاولی و آموزه‌های مارکس و سیاست‌های استالین.... شاگردها گاهی سعی می‌کنند در مشق‌هایشان، وجه تشابهی میان شخصیت‌های کتاب و مقامات ایران پیدا کنند، و من مارگزیده هم طبق معمول کارشان را رد می‌کنم. اما مطمئن هستم تاثیر این کتاب روی ذهن هنرآموزان خیلی بیشتر و بهتر از تمرین‌های موضوعی بی‌خاصیت است.

روزی یکی از شاگردهایم به دفتر روزنامه می‌آید تا کاری را نشانم دهد. از نظر هنری و خیلی چیزها شاهکار است، ولی حتی دیدنش هم خطرناک محسوب می‌شود. هاشمی رفسنجانی را به صورت "ناپلئون" کتاب قلعه حیوانات در آورده، در عین عصبانیت متوجه می شوم که هاشورهای کار، نمی‌تواند متعلق به او باشد. دستی حرفه ای آن کار را کشیده... شاید هم کار خودش باشد و یک شبه اتفاق مهمی افتاده باشد، ولی شک دارم.با او دعوا می کنم و از او می خواهم دیگر حتی به کلاس نیاید، مگر آنکه خودش و من را از شر آن کار خلاص. احساس عجیبی می‌کنم. نمی‌دانم از انتخاب این کتاب پشیمان باشم یا نه؟ هزینه این کار چقدر است. آخر هفته می بینم که صندلی او خالی است. سر امتحان آخر ترم هم نمی‌آید. وجدانم از کاری که کرده‌ام و یک استعداد بالقوه را از مسیر رشد دور کرده ام ناراحت است. از منشی خانه کاریکاتور شماره تلفن‌اش را طلب می‌کنم تا رسما از برخوردم معذرت بخواهم. تلفن عوضی است! دو باره این حس پارانویا در من زنده می شود.

در دفتر دوران امروز، اکبر منتجبی به من گیر داده که سخنرانی تو در حوزه هنری ضد اصلاحات بوده، و تو با گفتن اینکه تند رفته ای، همه ما را زیر سوال برده‌ای...اکبر از بچه‌های تند وتیز و در عین حال با صفای پیام امروز است و به تیم بولتن سازان ریاست جمهوری کار می‌کند. از هاشمی رفسنجانی بشدت بدش می‌آید و اگر همین فردا هاشمی روزنامه‌ای منتشر کند و ماهی یک میلیون به او بدهد، حاضر نیست به آن بپیوندد.

خاتمی در مرکز گفتگوی تمدن‌ها حاضر می شود و رئیس جدید مرکز، عطا مهاجرانی را به همه معرفی می‌کند. به خدا قسم نمی توانم بفهمم وقتی ما درون تمدن خودمان نمی توانیم یک گفتگوی ساده داشته باشیم، چگونه می‌خواهیم با تمدن‌هایی که منطق و زبانشان را هم درست نمی شناسیم وارد گفتمان شویم؟ گمانم عده‌ کمی بتوانند از برکت وجود مهاجرانی به پولی و پله ای برسند...بچه‌های مهر معتقدند که این بازی جدید هم نخواهد گرفت و مهاجرانی هم کاری از پیش نخواهد برد.

یوسف میرشکاک تازه‌گی‌ها با احترام با من برخورد می‌کند و با اینکه پررو تر از این حرف‌هاست، به نحوی از من معذرت خواسته، ولی توبه گرگ مرگ است. این گرگ نابغه که بایک لول قابل ابتیاع است، را نمی توان جدی گرفت...ای"لولی" بربط زن...

خبر می رسد که بسیج می‌خواهد خبرگزاری فارس را صاحب شود. دو سال پیش نام آن مطرح شد و من در کاریکاتوری آنرا مرکز فروش اخبار راست سنتی معرفی کرده بودم.

داور را چند باری می بینم. نگران است، شاد است، هیجانی است و گاهی هم افسرده...تعادل را از او گرفته‌اند. داور دوستان کمی دارد، چرا که رفتارش طوری است که بشدت به آنها نزدیک می شود و بعدش با شدتی بیشتر از آنها زده می‌شود و دور. همسرم از من می پرسد چرا همیشه فاصله ام را با او حفض می کنم، مگر او بهترین دوست من نیست؟ می‌گویم چرا، دوری و دوستی چه بسا بهتر است تا غیر آن. نبوی مثل شعله ای می ماند که نور می‌گستراند، ولی اگر به او بیش از هد نزدیک شوی، تو را هم خواهد سوزاند، خودش هم که دائم در حال سوختن است، پس برایش قابل درک نیست که چه بلایی سر بقیه می آورد. با این همه، معلم من است و دوستش دارم و همیشه مدیونش خواهم بود. ترجیه می دهم عیبش را بگویم و از من قهر کند تا آنکه تملقش بگویم و در کنارش باشم.

در دو مراسم مهمانی "لهو و لعب" حدود ۳۰۰ نفر را دستگیر می کنند. شایعه‌ای در مطبوعات قوت گرفته که چند هنرپیشه و آدم مهم هم در این پارتی‌ها بوده‌اند.

قرار است حکم متهمین کنفرانس برلین اعلام شود.
ادمه دارد


روزنامه‌نگار"انتخاباتی" سیری چند
این مطلب را الآن خواندم، مساله جدی است وظاهرا واقعیت دارد.
Sunday, February 27, 2005
برف خاکستری

تقدیم به دوست عزیزم، سیّد ابراهیم نبوی

جامعه ایران از مشکلات زیادی رنج می برد، این مشکلات زاییده قدرت نیست، بلکه مشکلات قدرت زاییده آنهاست. ایرانیان با آنکه راستی و پاکی را ارج می‌نهند، اما دروغ را بسیار پاس می‌دارند. نخستین دروغ را به خودشان می گویند. بعد به دیگران، شاید این از عدالت خواهی‌شان باشد، که گفته‌اند، ظلم بالسویه عدل است.

ما ایرانی‌ها قهرمان پروریم و طرف را در یک چشم به هم زدن فراموش می‌کنیم. فضایل و رذایل ما در این باب مثال‌زدنی است. اول در مورد طرف به خودمان دروغ می‌گوییم، عاشق‌اش می‌شویم و می خواهیم از عشق‌مان دفاع کنیم. بعد ها که به خود می‌آییم و می‌دانیم که دروغ‌مان را دیگر باور نخواهیم کرد، با صفات دروغینی که برای قهرمان سابق بر می‌شماریم،به خودمان دروغ می گوییم که دیگر چنین اشتباهی نخواهیم کرد.

روزی که داریوش هخامنشی در دعایش از اهورا مزدا خواست که این سر زمین را از دروغ، خشکسالی و جنگ در امان بدارد، می‌دانست مشکلی وجود دارد که به این راحتی‌ها حل شدنی نیست.در طول ۲۵ قرن، حماقت‌هایمان را با دروغ پوشاندیم و هر وقت هوش و حواسمان سر جایش بود، با دروغ خودمان را فریفتیم که اتفاقی که افتاده سرنوشتمان بوده و تقدیر را نمی‌توان از میان برداشت. دشمن دروغین ساختیم، و وقتی سر وکله دشمن واقعی پیدا شد، خودمان را فریفتیم که خبری نیست، و وقتی زنان و فرزندانمان را برد، جانمان را گرفت و سرزمینمان را شخم زد، واقعیت را فهمیدیم.

ادعای دروغین میهن پرستی و احساس مسوولیت دروغین به ایران زمین را دکان کردیم و بابتش خوردیم و نوشیدیم و کردیم، چرا؟ چون بلد بودیم بهتر از بقیه دروغ بگوییم، و وقتی دروغ شاخدارمان لو رفت، همه را دروغگو خواندیم. اصلاحات دروغ از آب در آمد، آزادی‌مان دروغین بود و استقلال، قل و زنجیری بر گردن‌مان تا حاکمان راحت تر با خارجی‌ها معامله کنند.

عشق دروغین به مردم و میهن بدون عشق واقعی به خانواده‌مان کار دستمان داد؛ به زنمان گفتیم که جز او کسی نیست، و دمی دیگر داشتیم همین را به معشوقه‌مان حالی می‌کردیم، به فرزندانمان گفتیم دروغ نگویند، ولی با دروغ گفتیم که دوستشان داریم و در برابرشان مسوولیم، دست آخر به امان خدا رهایشان کردیم، زنانمان، فرزندانمان و معشوقه‌هایمان را...

به دروغ به یارانمان گفتیم که تا دم آخر همراهشان هستیم ولی تا پولی رسید، یار غار پول شدیم. یارانمان را به دو دینار فروختیم، ارزان‌تر از یهودا. با صاحبان قدرت معامله کردیم تا کارمان پیش برود، فلان لق دوستانمان، که با آنها پیمان اخوت بسته بودیم.

این دروغ گفتن‌ها ادامه دارد

چشم! آرام‌تر می‌نویسم
امروز دوستی معترض بود که چرا اینقدر تند تند می نویسم. کاملا حق دارد.
چون امروز و فردا درگیر اسباب کشی هستیم و نمی‌خواستم از برنامه‌ام عقب بمانم، با این سرعت نوشتم
.در چند روز آینده که دسترسی‌ام به اینترنت محدود تر است، سرعت خطره نویسی‌ام کمتر خواهد شد.
وزیرخائن، سایت‌کروبی‌وعکس با رضازاده-امید معماریان
الآن این مطلب امید معماریان را حتما بخوانید. امیدوارم قلمش همیشه سرزنده و پر امید و دور از غم باشد.
خاطرات بعد از زندان-۴۰
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸- ۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴- ۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۲۹
۳۰-۳۱-۳۲-۳۳-۳۴-۳۵

۳۶-۳۷-۳۸-۳۹

مسابقه پرسپولیس و استقلال طبق معمول بازی گندی از آب در آمد، به خاطر حاشیه‌هایش. من سال‌هاست پرسپولیسی‌ام، ولی بازی استقلال را هم دوست دارم، ولی بازی روز جمعه، یا به قول پژمان راهبر، دربی پایتخت ، چنان حساسیتی درست کرده بود که در تحریریه مانده بودم چه کنم. اوائل مسابقه حال دو سه نفر از استقلالی‌ها را گرفتم، بخصوص بعد از گل اول پرسپولیس، ولی آنها دو تا زدند و کسری نوری شروع کرد به کری خواندن...اکثریت بچه‌ها قرمز هستند، ولی دو سه نفر آبی وقتی استقلال جلو افتاد، دهان مبارک ما را سرویس کردند. تا آنکه علی کریمی در دقیقه نود گل تساوی را زد... دقیقه آخر بازی هم درگیری‌ها شروع شد، و بعد از سوت داور، کار بالا گرفت...مسابقه بوکس و کاراته...پرویز برومند هم شده بود بوکسور تیم استقلال، حالا ما شروع کردیم حال استقلالی‌ها را گرفتن... در نهایت مسعود برومند، حمید استیلی و محمد نوازی متهمان اصلی شورش بی دلیل روز جمعه شناخته می شوند. ابراهیمی مربی پرسپولیس هم همینطور...سال‌هاست که این آدم دارد با پروین کار می‌کند، و یک چیزی به من می گوید که پروین روزی از شر او خلاص خواهد شد.این ماجرا مقدمه اش است.

دادگاه قتل‌های زنجیره‌ای به منتقدین غیر علنی بودنش معترض شده و انگار با ماجراهای چند روز گذشته، بهتر است خفه‌ باشم. مصطفی کاظمی حالا شده متهم درجه یک ماجرا و همه چیز به نحوی پیش می‌رود که او آمر قتل‌ها بوده، و مقامات بالا دستی او معصومانه بی‌خبر مانده‌اند. طفلی‌ها!

راستش این مرض دارد جان مرا می خورد، دلم می خواهد بساط یک مصاحبه با دری را فراهم کنم و با لطایف الحیل سر از ماجرا در بیاورم، ولی اصلا نمی دانم دفعه بعد از فولکس زرشکی سالم بیرون می‌آیم یا نه! این ماجراجویی احمقانه من ترسو هم نوبر است. تازه، مگر من خبرنگارم یا گفتگو گر؟ ولی این کِرم من خوابیدنی نیست! پارسال در روز اول اقامتم در هتل ۲۰۹، یکی از متهمان قتل ها در بند ما بود، ولی او را زود از آنجا بردند تا با من هم صحبت نشود. می گویند بعد از دستگیری اکبر گنجی، مصطفی کاظمی و مهرداد عالیخانی اطلاعات زیادی را به او داده اند. به همین دلیل وقتی می‌شنویم که گنجی را از یک بند به بندی دیگر برده‌اند، نگران می شویم. نکند هم سلولی جدید‌اش او را در خواب خفه کند یا سوزن کیف معتادان مبتلا به ایدز را در تنش فرو کنند؟ پارسال یکی دوبار بوی دود مواد مخدر به مشامم رسید، که می‌دانستم از ۲۰۹ نیست، چون در آنجا خشتک طرف را روی سرش می‌کشند...داور تعریف می کرد که در بند مالی قاچاق مواد مخدر بسیار رایج بوده،و حتی از سربازان مامور در زندان برای آوردن مواد استفاده می‌کردند. گمانم یکی از دلایل فرستادن ما به زندان فراگیری هنرهای دیگری چون کلاه‌برداری و قاچاق باشد که سود بیشتری در آنست، شاید آدم شدیم و مطبوعات را رها کردیم! بیخودی که بچه‌های روزنامه‌نگار را در بند ابدی‌ها و کلاه‌برداران محترم نمی گذارند!

تصمیم گرفته ام به نحوی کار خبری هم بکنم. اگر روزی ممنوع‌الکاریکاتور شدم، چه غلطی باید بکنم؟ اصلا نمی خواهم به عالم زمین شناسی برگردم. البته به یاد سابق هر ازگاهی به دانشکده سری می زنم و سر به سر استادانم می‌گذارم، استادانی که رسما گفته‌ام کاریکاتوریست شدنم مدیون قیافه‌های کج و کوله آنان است! وقتی هم آنجا پیدایم می‌شود، قیافه بچه‌های بسیج دانشجویی را باید دید. انگار دشمن و نماینده امپریالیسم جهانخوار وارد دانشکده شده و باید به نحوی وجود ناپاک و نجس این عنصر پلید را از فضای ملکوتی دانشگاه پاک کرد. دانشجویان تازه وارد به آدم اشاره می‌کنند و صدای پچ پچ شان را می‌شنوی...این همان فلانیه...استاد تمساح...چرا فوق‌اش را نگرفت؟ انصراف داد؟ چند تا از مدرسان جدید را می بینی، کسانی که تا چند سال پیش به خاطر خبرچیبی و دستمال کشی انجمن اسلامی و ...مورد تنفر بودند، حالا عزیز شده‌اند...فرزند آیت‌الله امینی به نحوی رئیس مافیهای زمین شناسی است، و از هر که خوشش بیاید، جذب‌اش می کند.

یکی از خنده‌دارترین جُک‌های دانشکده قبولی من در امتحان فوق لیسانس بود. استادان تا مدت‌ها باورشان نمی شد، چون آنقدر خودم را درگیر کار مطبوعاتی کرده بودم که گرفتن همان لیسانس لعنتی شاهکار به حساب می‌آمد. ولی در زمستان سال ۷۱ یک ماه کامل خودکشی درسی نتیجه داد،آن هم رتبه اولی در یکی از گرایش‌ها و رتبه چهارمی در گرایش دیگری بود، کسانی که کنکور تشریحی آن سال‌ها را به یاد دارند می‌دانند گرفتن چنین رتبه‌ای یعنی چه! با درصد‌هایی به شدت بالاتر از نفرات بعدی...علت؟ من از ترس رفتن به سربازی و از دست دادن کار مطبوعاتی‌ام که در مراحل رشد نباید دچار وقفه می شد، بهترین نتیجه درسی عمرم را گرفتم، دلیل با مزه‌تر هم استفاده از تکنیک‌های طراحی در جواب هایی بود که احتیاج به رسم شکل داشت. آن موقع‌ها فکر می کردم با توجه به استعداد نصف و نیمه هنری‌ام، می توانم تحولی در زمین شناسی ایران ایجاد کنم. در امتحانات هم آنقدر کاریکاتور کشیدم که گمانم معدل خوب این دوره مدیون آن طرح ها است! ولی دیدم که این طرف، یعنی در مطبوعات بهتر جولان می‌دهم...

تنها ارتباط رسمی من با زمین شناسی داوری مسابقه سالانه کاریکاتور انجمن زمین شناسی است. هر از گاهی هم برای مشاوره جایی دعوت می‌شوم، گاهی هم مقاله‌ای در باب زلزله و سد سازی می نویسم. نه، من زمین شناس شدنی نیستم، وهمان بهتر که زندگی پر استرس روزنامه‌ای ام را دنبال کنم.

ادامه دارد
به افتخار پدرم
چند روز پیش ذکر خیر پدرم بود...امروز این لینک را ببینید، بد نیست!
من پسر نسبتا ناخلفی محسوب می‌شوم، سال‌ها پیش وقتی می خواست مجبورم کند کارش را مثل بچه‌های کیمیاگران( که پسر دنباله رو پدرمی‌شود) دنبال کنم، مقابلش ایستادم، چون دنبال گم‌شده خودم بودم. ولی بعد از سال‌ها وقتی دیدم تنها مانده تمام تلاشم را کردم تا حرفش که من به آن اعتقاد داشتم و دارم، به کرسی بنشیند. نتیجه‌اش هم در افتادن من بود با مشارکتی‌های آب‌دزدک وزارت نیرو که به هر قیمتی می‌خواستند در هر جایی که امکان ذخیره آب وجود دارد، سد بسازند، آن هم بدون توجه به عواقب عدم مطالعه صحیح زمین شناسی مناطق، میزان تجمع رسوب، درجه تبخیر سالانه مناطق، گسلی‌ بودن و ...
او یک آرمانگراست، و دنبال ساختن آرمانشهر خود در بیابانی‌ است که آبادش کرده.
Saturday, February 26, 2005
خاطرات بعد از زندان-۳۹
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸- ۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴- ۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۲۹
۳۰-۳۱-۳۲-۳۳-۳۴-۳۵

۳۶-۳۷-۳۸

یکی ازبد بختی‌های کارکردن همزمان با نشریاتی که خط فکری متفاوت دارند، اجبار به توجیه و دفاع از طرف مقابل است. در مهر که راستی محسوب نمی شوند، ولی به راست نزدیک است، باید از کارم در نشریات دوم خردادی دفاع کنم، و در دوران امروز، از کارم در مهر. در مهر بیشتر نویسنده‌ام و از روزی که مجله نقد سینما در دفتر مهرکارش را شروع کرده، برای آنها هم می نویسم مشکل اصلی این است که مدیران هر کدام، آدم را برای خودشان می خواهند و انگار این تو نیستی که انتخاب می کنی. یاد گل‌آقا می افتم که سال ها پیش شرط گداشته بود که کسی که برای گل‌آقا کار می کند، حق کار با دیگران را ندارد. جالب آنکه پول هم خوب نمی داد. من هم یاغی بودم و با نشریات دیگر کار کردم، مجازاتم همین بود که در طی پنج سال، فقط دو سه تا طرح روی جلد داشتم و خیلی از کارهایم هم سر موقع چاپ نمی شد.

یک روز در هفته کلاس آموزش کاریکاتور در مهر برایم گذاشته اند، که یکی دو نفر با استعداد از میانشان پیدا می شود. چنان در کلاسم دیکتاتوری برپا کرده‌ام که کسی جرات سر و صدا کردن ندارد. با آنکه اکثرشان به مهر آمده اند تا اصول سر وصدا کردن بیاموزند.

شبی برای صفحه بندی مطلبم به مهر بر می گردم، علی میرفتاح و حسین معززی نیا که دارد داماد خانواده آوینی هم می شود، بحثی را شروع می کنند؛ خطاهای تاریخی اصلاح‌طلبان...راستش حرف‌هایشان اندکی درست است. چرا که اولا شعارهای انتخاباتی چپ‌ها در شرایط فعلی کشور و این حکومت عملی نخواهد شد، از سوی دیگر فقدان رهبری در اصلاح‌طلبان نمی‌تواند در دراز مدت تغییری در روند کشورداری ایجاد کند...در عین هال، چپ‌ها نتوانسته‌اند آز روزنامه‌نگاران و حامیان زخمی شده‌شان حمایت کنند. در گیر شدن خیلی از اینان هم در پروژه‌های کلان اقتصادی هر گونه تلاش جدی را بهتر کردن اوضاع را لوث خواهد کرد.

وقتی احمد زیدآبادی در جلسه انجمن صنفی بعد از تعطیلی روزنامه‌ها به مزروعی گفت که به گوش رئیس جمهوری برساند که استعفا بهترین گزینه است، تا بتواند یا تکلیفش را با قدرت معلوم کند و یا پایگاهش تقویت شود، بسیاری به او خندیدند. امروز از آن تاریخ چند ماه گذشته و احمد زندانی است، خاتمی هم ساکت است و بی بنیه. یکی از عواملی که باعث می‌شود خاتمی در این پست بماند، فشار همکارانی است که از این فرصت تاریخی برای بستن قراردادهای کلان بهره برده اند. رفتن خاتمی یعنی از بین رفتن سرمایه‌های باد آورده جمعی کوچک و حقیر. به خدا قسم همین‌ها به خاتمی اصرار خواهند کرد که برای دور دوم هم خودش را نامزد کند.

دارم به قالب جدیدی فکر می کنم. باید بتوان در کاریکاتور روزنامه‌ای تغییری ایجاد کرد و از کلیشه‌های رایج فاصله گرفت. کارهای آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها را که روی اینترنت می بینم، احساس می‌کنم که جای ما در بازار کاریکاتور مطبوعاتی خالی است.باید از آنها یاد بگیریم ، و بدون ترس بپذیریم که کاریکاتور ایرانی هنوز مشکل ارتباط گرفتن با مخاطبان خود دارد.

از بچه‌ها می شنوم که نبوی حالش گرفته. قرار است کسی برایش سایت راه بیاندازد، ولی هنوز که خبری نیست. داور اگر نتواند کار .خلاقانه بکند، به خود تخریبی روی می‌آورد هر جه با او تماس می‌گیرمم در دسترس نیست. می‌گویند رفته طرف لواسان...

در جلسه اخیر انجمن در باره مِلک پلمب شده روزنامه عصر آزادگان بحث می‌شود. همه امیدوارند ساختمان را به شرکا پس دهند، ولی گمان نمی کنم پولی در این بین نصیب خبرنگاران و نویسندگان شود. این موقع‌ها همیشه یاران اصلی که باعث شدند عصر آزادگان، عصر آزادگان شود، فراموش می شوند، شمس هم وقتی از زندان بیرون بیاید، پول را خواهد گرفت و کی بود کی بود؟ من نبودم بازی در خواهد آورد.

ادامه دارد

خاطرات بعد از زندان-۳۸
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸- ۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴- ۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۲۹
۳۰-۳۱-۳۲-۳۳-۳۴-۳۵

۳۶-۳۷

رویم را بر می‌گردانم و قیافه اش را خوب به خاطر می سپارم. می‌ترسم، مضطربم و نمی‌دانم چه باید بکنم. حس می کنم چیزی زیر اُور کت‌اش دارد، یا بی سیم است یا کلت، در هر دو صورت می دانم در شلوغی وسط پیاده رو کاری نخواهد کرد...ماشین سواری در فولکس زرشکی رنگ .فقط در طول راه صدای دوست داشتنی آقایی که قیافه‌اش را به دلیل چشم بندی نمی بینم، می‌شنوم. با دو ساعت تاخیر به دوران امروز می‌رسم البته لطف می کنند مرا می رسانند. رحیم حسینی از من می‌پرسد کجا بوده‌ای؟ کلی زنگ زده ایم، خانمت هم نگرانت است...نکند کسی را این دور و برها ...آره؟ ما هم هستیم!...دلم می‌خواهد خنده احمقانه اش را با اندکی گوش‌مالی جواب بدهم. جرات ندارم بگویم چه شده، و نمی‌توانم دست به قلم ببرم. خوشبختانه کاریکاتور آرشیوی بی‌مزه‌ای به دادم می‌رسد.به همسرم هم چیزی نمی‌گویم و فقط خالی شدن باتری گوشی و یک سفارش کار جدید را بهانه می‌کنم، او هم گیر داده که کجا؟ موقع خواب چند تا قرص آرام بخش می‌خورم . چنان ترسیده‌ام که جرات ندارم به کسی بگویم چه چیزهایی پرسیده‌اند( دو سال بعد که سینا مطلبی را دستگیر می کنند، از او هم سوالات مشابهی می پرسند). فقط متوجه می‌شوم که احتمالا باید بقال روبروی خانه را بیشتر از گذشته جدی بگیرم.

در روزهای بعد از ماجرا نمی‌دانم چطوری باید خودم را بی خیال نشان دهم. این اولین بار نیست، و آخرین بارشان هم نخواهد بود. اول از همه، باید بدانم که در مورد گوشت‌های قاچاق که یکی از نهاد‌های نظامی وارد کرده، نباید حتی به فکر کشیدن کاریکاتور بیافتم. اصلا هر چیزی به نیروهای مسلح غیر ارتش مربوط می‌شود، به من ربطی نخواهد داشت. در ثانی، ظاهرا کمی تند رفته ام. این روزها چند نفر را دستگیر کرده‌اند و یک اشتباه کوچک من هم می‌تواند هم باعث دردسر خودم شود و هم روزنامه را به تعطیلی بکشاند. بخصوص که دادگاه متهمان قتل‌های زنجیره ای در پیش است. برگزاری دادگاه قاتلان قتل‌های زنجیره ای بصورت غیر علنی از آن ماجراهای عجیب و غریب تاریخ ایران است. به قول یکی از همکاران، مگر برادران عزیز مقتولین را در ملا عام به قتل رسانده بودند که علنی محاکمه‌شان کنند؟ مملکت ما نظم دارد! قتل غیر علنی، دادگاه غیر علنی...

یادم می‌آید دو سال پیش بعد از آخرین قتل، شایعات عجیبی به گوشمان رسید، از جلمه اینکه لیستی وجود دارد که بسیاری از شخصیت‌های ادبی و فرهنگی در آن هستند، و این لیست اولین بار در مرکز پژوهش‌های مجلس پنجم مطرح شده بود، که در صورت بحرانی شدن اوضاع، این آدم ها را باید ایزوله کرد. همان لیست مبنای لیست قتل‌ها شد. من آن لیست را ندیدم، ولی اسامی بیشتر از ۱۷۰ نفر در آن درج شدو بود و یکی از کسانی که آنرا دیده بود، چند تایی را یادداشت کرد و برای ما خواند. وقتی جعفر پوینده و محمد مختاری بر هم زننده امنیت ملی باشند، وای به حال ما روزنامه‌نگاران پر شر و شور دو سه سال اخیر!

یکی از همکاران که خبرنگار حوزه حوادث است می‌گوید که دادگاه حکم تندی علیه متهمان صادر نخواهد کرد و از شنیده ها چنین بر می آید دارند برای وکیل خانواده مقتولان، پاپوش درست می کنند.

یکی از چیزهایی که مطمئن هستم این استکه جماعت بابت کاریکاتورهایی که بعد از ماجرای قتل‌ها کشیده‌ام، و داروی نظافت را بارها و بارها وارد کاریکاتورهایم کرده‌ام، از من خوششان نمی‌آید. این مرض استفاده از داروی نظافت در امور مطبوعاتی هم از کله من خارج نمی شود...نمی‌دانم، با آنکه شدیدا می ترسم، ولی حماقت ریسک کردن از من دورشدنی نیست.

در مهر هم علی میر فتاح به من می‌گوید که باید کمی‌آهسته بروم، نکند او هم چیزی می‌داند؟ از رفیق پشت پرده‌ای‌مان هم خبری نیست. حس می‌کنم تنها کسی نیستم که در این روزها ارشاد شده، ولی اگر به همان اندازه که من ترسیده‌ام، بقیه ترسیده باشند، ماجرا علنی نخواهد شد...

مطمئن هستم نبوی را هم همین چند روزه بازجویی کرده اند، ولی او هم چیزی نمی‌گوید، هر دویمان نگرانیم، او نگران حکمش هم هست. از همکاری در دوران امروز می شنوم که محمد قوچانی هم هر از گاهی باید به جایی برود و اندکی از مصاحبت آقایان لدت ببرد. نمی‌دانم طاقت بقیه چقدر است، ولی من یکی اگر روحیه‌ام خوب نباشد، کم می آورم.

یک ایمیل از انجمن جهانی حمایت از حقوق کاریکاتوریست‌ها دریافت می کنم. مرا نامزد "نشان شجاعت کاریکاتور مطبوعاتی" سال ۲۰۰۱ کرده‌اند، خبر ندارند شجاع‌ترین فرد مورد نظر دارد از ترس قالب تهی می‌کند. علت نامزد شدن را هم ادامه دادن فعالیت حرفه ای در سطح قبلی پس از تجربه زندان نوشته‌اند. ترسم دو برابر می شود! اگر جایزه نقدی باشد که بدبخت خواهم شد!در ضمن مرکز این سازمان در آمریکا است، و دفتر اروپایی‌اش هم در رومانی، باید راضی شان کنم که اگر روزی روزگاری برنده شدم، جایزه غیر نقدی اش را از دفتر اروپایی‌شان برایم بفرستند. نقدی اش را هم نمی خواهم! آدم سال‌ها زور می‌زند تا کارش را بشناسند، حالا باید زور بزنی تا کسی متوجه نامزدی جایزه نشود!

ادامه دارد
Friday, February 25, 2005
خاطرات بعد از زندان-۳۷
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸- ۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴- ۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۲۹
۳۰-۳۱-۳۲-۳۳-۳۴-۳۵

۳۶

یکی از شب‌های ماه رمضان با نبوی به یک افطاری دعوت می شویم. میزبان، یکی از معروف‌ترین مفسران قرآن است. بسیاری از جماعت روشنفکر دیندار به او اعتقاد زیادی دارند. به دفتر کارش که می‌رسیم، می بینیم عین یک خانه است، و بوی تریاک هم می آید. از آن بدتر پسران آقای قرآن شناس هم بعد از صرف افطار دارند همانجا "سیگاری" می‌زند و بعد از مدتی جناب استاد اندکی سر مست دارد سخنانی عجیب و اندکی ناشایست در مورد یکی دو تا از خبرنگاران زن حوزه ادبیات که معمولا با او مصاحبه می‌کنند می‌گوید. بعدش به من معترض می شود که چرا نمی نوشم؟ و...باورم نمی‌شود! سال‌ها بود که او را به خیال خودم می شناختم، ولی سخنانی شنیدم که مپرس!

اعتمادم بشدت به همه کم شده و نمی‌دانم چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ. شاید من دارم مسیری احمقانه را طی می‌کنم. تا این لحظه متوجه شده‌ام که بخشی از دوستان مذهبی‌ام، هم با بیشتر از یک زن رابطه دارند، مشروب می نوشند و اهل دود هم هستند. از آن بدتر چیزهایی که در مورد آنها فهمیده‌ام در همین یک ماه رمضان بوده. قدیم در مورد عرق خورها می‌گفتند که همه سال مست و لایعقل‌اند، جز در ماه رمضان، که به حرمت این یک ماه لب به مسکرات نمی‌زنند.

یکی از روزها که در مهر نشسته‌ام و مطلبم را می‌نویسم، همان کسی که برایم از اعترافات نبوی خبر داده بود، در باره بهنود هم می‌گوید. نمی خواهم باور کنم. بهنود را از نزدیک نمی‌شناسم و فقط دورادور با کارهایش آشنا بوده‌ام، اولین بار هم که دیده بودمش در روزنامه زن بود، به عنوان یکی از مشاوران فائزه هاشمی. می‌گفتند مهاجرانی او را به فائزه معرفی کرده. همیشه در مورد بهنود حرف و حدیث فراوان بود، از جمله احضارهایش به هتل و و همکاری‌اش با دستگاه ، در عین حال ارتباطش با انگلیسی‌ها...تا زمانی که دستگیر نشده بود، می‌توانستم خیلی‌هایش را باور کنم، ولی الآن نه. به طرف مقابلم می‌گویم که این حرف‌ها را که می‌زنی بر چه اساسی است؟ می‌گوید هم نبوی و هم بهنود در موقع بازجویی مجبور بوده‌اند از میان دو ادعا نامه یکی را انتخاب کنند، و محاکمه‌شان بر همین اساس صورت گرفته، دادگاه چنین لطفی را به زید آبادی نخواهد کرد چون او اصلا راضی به همکاری نشده. می گویم که بهنود که همکاری نکرد؟ در جلسه دادگاه می‌توانست خیلی از آن حرف‌ها را نزند. می‌گوید : اگر حکمی که برایش می برند، بالاتر از پنج سال باشد، همکاری نکرده، و اگر کمتر بود، کرده. نمی‌توانم قبول کنم. بهنود نویسنده بزرگی است که نوشتن برایش مهم‌تر از دخالت در امور سیاسی است، و دارد چوب فضای پشت پرده سال‌های گذشته را می‌خورد. او برای حفظ آزادی نوشتن حد اقل خودش تلاش بسیاری کرده و اگر با کسی معامله هم کرده باشد، برای همین است. طرف می‌گوید تلاش برای آزادی با گرفتن "پول" اندکی فرق می‌کند. یواش یواش اکثر قهرمان‌های مطبوعاتی ام دارند نامرئی می شوند.

ماه رمضان سال ۷۹ یکی از دردناک‌ترین‌ها در نوع خودش بوده، و اصلا حال گذشته را نداشته. یکی از شب های آخر به یاد سال‌های ۷۱-۷۶ به روزنامه همشهری می‌روم، تا هم سری به افشین سبوکی و بقیه بچه‌ها بزنم و هم افطار کنم. راستش افطاری‌های همشهری فراموش‌ناشدنی است! بوی آش رشته و سیر داغ و و نان سنگک و ...نمی‌گذارد بعد از اذان مغرب جای دیگری به جز رستورانش باشی. بخشی همکاران به احترام آنها که روزه نمی‌گیرند، ظهرها نهار می خورند( در ده ها پستویی که امکان خوردنش هست) و بعد از اذان مغرب هم به احترام روزه‌دارها افطار می‌کنند. به این می‌گویند فرهنگ تساهل، که اتفاقا با آن خیلی هم حال می‌کنم!

بیشتر بچه‌های همشهری نگران احمد زیدآبادی هستند، و در عین حال خانواده‌اش. یکی می‌گوید که احتمالا بعد از آزادی از زندان، آزادی عمل کمتری در اینجا خواهد داشت.

شب که به خانه می‌رسم چند پیغام روی پیغام‌گیر هست، منتهی کسی حرفی نزده، فقط صدای نفس می آید.

یکی از روزهای بعد از عید فطر که از مهر بیرون می‌زنم و راهی دفتر دوران امروز می‌شوم، آقایی صاحب محاسن که از خیابان زرتشت غربی تا نزدیکی‌های میدان ولی‌عصر دنبالم بوده قبل از سینما استقلال دستش را روی شانه‌ام می گذارد و از من می خواهد که بایستم، تمام راه حواسم به او بوده و می‌دانستم دارد تعقیبم می‌کند. من ترسو هم این موقع ها ضربانم بالا می رود. نمی خواهم به روی خودم بیاورم که ترسیده ام، ولی تا زرد کردن فقط چند گام باقی است.
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۳۶
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸- ۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴- ۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۲۹
۳۰-۳۱-۳۲-۳۳-۳۴-۳۵


در چند روز گذشته اتفاقات عجیبی افتاده، از جمله بازداشت علی افشاری و عزت‌الله سحابی. سحابی را دورادور می‌شناختم، برادرش فریدون استادمان بود ولی شباهتی بین دو برادر دیده نمی‌شد. سال‌ها پیش قرار بود از نزدیک ببینمش، زمانی که برادر یکی از سال بالایی‌های دانشکده در مجله ایران فردا کار می‌کرد و نزدیک بود من هم الکی الکی همکار یا کار آموز او بشوم. خدا را شکر که این اتفاق نیافتاد، وگرنه اتهام ملی مذهبی بودن هم به اتهامات قبلی من اضافه می شد!

کمیسیون اصل نود مجلس هم اعلام کرده که ادعای اکبر گنجی در نمورد برخورد مامورانی که به زور لباس زندان را تنش کرده اند، صحت دارد. ماموران ظاهرا دستور داشته اند حالش را بگیرند. کم کم دارم به این فکر می افتم که اگر مرا به این وضعیت دچار کردند، چه باید بکنم؟ با وضعیتی که پیش آمده، باید متقاعدشان کنم که نه عضو گروهی سیاسی هستم، و نه قصد دارم جز روزنامه‌نگاری کاری کنم. البته در مملکت ما اوّل می‌کشند، بعدا می‌شمارند...

یکی از بعد از ظهرها وقتی به دفتر روزنامه دوران امروز می‌روم، می بینم که تشّکری معاون دادگستری تهران از ساختمان همسایه خارج و سوار یک پژو می شود. در حین سوار شدن هم چپ چپ به من نگاه می کند. کمی نگران می شوم، به سردبیر ماجرا را می‌گویم، اشرفی هم در جواب می گوید که ساختمان کناری ما متعلق به دادگستری است و در آنجا ساختمان‌ها و املاک مصادره شده را تقسیم می‌کنند. گاهی محسنی اژه‌ای هم آنجا می آید. یعنی ما درست کنار دست تعطیل کننده‌هایمان دفتر گرفته ایم! خدا وند به احمد ستاری، پدر خوانده روزنامه‌های صبح امروز و غیره عقل دهاد!

خبری از زندان می‌آید، ظاهرا احمد باطبی زیر فشار است. این بدبخت بیچاره قربانی عکسی شد که جمشید بایرامی از او گرفت و بر صفحه اول مجله اکانامیست چاپ شد. وقتی در زندان بودم، یکی از زندانی‌ها حرف جالبی زد، گفت در این سیستم اگر انگشت نما شوی، کارت ساخته است. چون می‌خواهند این اشتباه دیگر تکرار نشود، حال تو را به بدترین وضعی می گیرند تا مایه عبرت بقیه شوی.

یکی از خبرنگاران فرانسوی که بعد از آزادی ام به سراغم آمده بود برایم نوشته که می خواهد گزارش کامل تری در باره کار من و نبوی تهیه کند، چون ما دو نفر کار مشترکی کرده ایم و هر دو در یک دادگاه صاحب پرونده شده ایم! سوال‌هایش اندکی ترسناک است!

یکی از روزها که برای گرفتن طلبی به ساختمان سابق صبح امروز می‌روم، تاج‌زاده را می بینم. انگار دارد برای زمان بعد از محاکمه‌اش، البته اگر زندانی اش نکنند، برنامه می‌ریزد. همان روز یکی از بچه‌های سابق صبح امروز را می‌بینم. برایم تعریف می کند که سعید امامی را قبل از افتتاح روزنامه در آنجا دیده است. دارم از تعجب شاخ در می آورم. مگر سعید امامی و سعید حجاریان با هم دشمن نبوده اند؟ قفل و بندهای روزنامه صبح امروز البته اندکی آدم را به شک و تردید می اندازد. ماجرا را به یکی از جماعت بریده از چپ‌ها می گویم، اصلا تعجب نمی کند. توجیه‌اش جالب تر است: گاهی وقت‌ها پدر خوانده‌های خانواده‌های مافیا در دفاتر همدیگر جلسه می‌گذارند و دید و بازدید میان ایشان امری رایج است!بسیاری از مدیران اطلاعات دوران هاشمی سال‌های سال با آنهایی که بیرون آمده بودند و در دفتر مطالعات استراتژیک کار می‌کردند ارتباط و حتی رابطه اقتصادی داشته‌اند. از جمله مهندس هاشمی که همسر معصومه ابتکار است.

دارم یواش یواش شاک در می آورم. این جماعت دوم خردادی را نمی‌توان درست شناخت. جالب اینکه بسیاری از ایشان در دهه شصت کارهایی کرده اند که روی راستی‌ها را سفید می‌کند. آدم نمی‌داند به چه کسی می‌توان اعتماد کرد. می خواهم بیشتر سر در بیاورم. من باید بفهمم دارم در کجا و با چه کسانی کار می کنم....

یکی از ماجراهای جالب در روزنامه دوران امروز، پکر بودن کسری نوری است! کسری انتظار داشت معاون مرکز پژوهش‌های مجلس شود، ولی کسی آن بالاها زیرابش را زد و نهایتا بین اینجا و دفتر رمضان‌پور در حرکت است. وقتی در تحریریه در مورد کارهای اخیر رمضان پور برای صاحب شدن صندلی معاونت شوخی می‌کنیم، قیافه او دیدنی تر می شود. اصلا نمی شود جلوی کسری در باره "مسجد جامعی" حرف زد.طوری هم رفتار می‌کند که انگار از همه چیز و همه جا خبردارا ست...او از دست مشارکتی‌هایی که برایشان یقه می درید ناراحت است. آنها مراد ویسی را به جای او در مرکز پژوهش‌ها مشغول کرده‌اند...خداوند برای کسری کاری درست و حسابی درست کناد تا از خم شدن جلوی کس و ناکس خلاص شود.

نبوی تا حدی افرده شده. بعد از دادگاهش خیلی‌ها تحقیرش کرده‌اند. او هم روشی احساسی را برای مقابله برگزیده، که جواب نمی دهد. همکاری در مهر برایم تعریف می کند که یکی از روزها دردفتر هفته نامه با جماعت فردیدی دعوایش می‌شود، آنها هم به نحوی غیر منصفانه ماجرای اعترافات او را در زندان او به رخش می‌کشند...ظاهرا داور دارد دو سه تا کتاب مختلف در مورد زندان می نویسد، مطمئنا جواب خیلی از منتقدینش را آنجا خواهد داد. با این همه باید پدیرفت که اگر کسی می خواهد وارد بازی مطبوعت سیاسی در ایران بشود، باید پیه خیلی چیزها را به تن خود بمالد. و اگر می خواهد پیشرو باشد، با این شرایط، ترجیحا معصوم بماند. اگر می‌دانی چه برخوردی ممکن است با تو بکنند، کمتر بنوش، کمتر دود کن و کمتر[...]!

برای شماره روز قدس ویژه نامه هفته‌نامه مهر، از من کاریکاتور یک صفحه‌ای می خواهند. یا خدا! ظاهرا حاجی زم و علی میرفتاح به این نتیجه رسیده اند که با این کار تعهد من به اسلام و مسلمین اثبات می‌شود و دست از سر پرونده ام بر خواهند داشت. عمرا!من هم کاریکاتور کاراکتر معروف ناجی‌العلی کاریکاتوریست مشهورو مقتول فلسطینی را می کشم که زنده است وهنوز مبارزه می‌کند. روز جمعه کاریکاتور طراح اثر ضد اسلامی "استاد تمساح" در دستان نمازگزاران است و دارند از اسلام با آن دفاع می کنند...عکس راهپیمایی را با آن کاریکاتور که می بینم، کلی می خندم! عجب مملکت شیر تو شیری داریم. چند روز بعد خبر می رسد که قرار است باز به دیدار ریاست محترم شعبه ۱۴۱۰ نایل شوم، به عبارت دیگر، احضار...می خواهم به ریش حاجی زم بخندم که یادم می آید اصلا ریش ندارد!
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۳۵
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸-۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴- ۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۲۹
۳۰-۳۱-۳۲-۳۳-۳۴-

دادگاه مسعود بهنود برگزار شد، کمی کوتاه آمد، و در جاهایی هم بعضی چیزها را پذیرفت. بخشی از دادگاهش هم غیر علنی بود. با وثیقه آزاد خواهد شد. باید دید چقدر برایش حکم می دهند. داور هر روز با دادگاه در تماس است، گمانم دارد با ریاست محترم شعبه ۱۴۱۰ دوست می شود. از این داور هر جه بگویی بر می‌آید، اگر حکم دادگاهش طوری نبود که دلش می خواهد، اسمم را عوض می کنم!

استعفای مهاجرانی هم بالاخره پذیرفته می شود! هم ناراحتم و هم هیجان زده. نمی توانم بگویم که چون از او خوشم نمی آید کارهای مثبت اورا باید نادیده گرفت. حالا همسرش می خواهد چطوری تحمل‌اش کند؟ البته خاتمی او را مشاور خود کرده. یاد جوک مشاور می افتم، لطیفه ای که داور چند سال پیش در مهر در تذکره مهاجرانی آورده بود.

مسجد جامعی بالاخره سرپرست وزارت می‌شود، و احتمالا وزیر ارشاد بعدی. به او می‌گویند مردی برای تمام فصول، پشت سر چند تا وزیر ایستاده تا زمان وزارتش سر برسد. به نظر من از جمله بی‌خاصیت‌ترین آدم های این مملکت است! خاصیتش را اصغر رمضان‌پور و جماعت کاغذ دوست امور نمایشگاه‌های فرهنگی و علاقه مند به قراردادهای کلان می‌شناسند. یکی از بچه‌ها که مدتی با رمضان‌پور کار کرده می گوید اصغر از الآن برای معاونت فرهنگی کفش و کلاه کرده. به رمضان پور زنگ می زنم، و می گویم یادش نرود که برای کتاب ماه و از کاریکاتوریست‌ها کار گرفته اند و پولشان را نداده اند، ولی بی فایده است...اصلا فکر و ذکرش صندلی معاونت است.

جمعه ۲۵ آذر سومین سالگرد ازدوج‌مان است. راستش با وجود تمام پستی و بلندی‌های سه سال گدشته، از زندگی ام راضی ام، ولی شک دارم همسرم همین احساس را داشته باشد. او برای یک زندگی آرام و بی دردسر درست شده، همینکه دارد مرا با این همه مکافات و بدبختی تحمل و نگاه داری می‌کند، باید در مقابلش تمام قد تعظیم کنم. پدر زنم هم به خاطر من شدیدا روزنامه خوان شده. اگر چیز بامزه‌ای به ذهنش برسد، سریع خبرم می کند...یاد کارت عروسی مان می افتم. کارت را خودم طراحی کردم. مادر زنم هم می ترسید که آبرویش با آن کارت برود...متن کارت را داور به سبک نگارشی راپرت‌های یومیه‌ای که می‌نوشت تنظیم کرد و نگاشت. پدر زنم هم اندکی تلطیفش کرد. تا کارت عروسی چاپ شد، فهمیدم که مادر زن هم کارتی جداگانه چاپ کرده تا به فامیل‌های محترم از این کارت‌های بی آبرویی کاریکاتوری ندهد. من هم رگ سیّدی‌ام گل کرد و چنان زهر ماری شدم که گمانم کارت‌ها را برای چهارشنبه سوری آن سال قایم کردند! اتفاق جالب این بود که وقتی چند نفر از فامیل‌هایشان کارت را دیدند، چند تا اضافه هم خواستند. من هم مجبور شدم برای ۳۵۰ مهمان، چیزی در حدود ۱۰۰۰تا کارت چاپ کنم! خدا به بچه‌های مهر خیر دهد که کار چاپ را بر عهده داشتند و هزینه اضافی بر جیب من وارد نشد.

در این ماه رمضان امسال برای ویژه‌نامه رمضان هفته نامه مهر کاریکاتور کشیده‌ام، جالب اینجاست که هر وقت به مساله قسم دروغ و دروغ‌گویی بعضی روزه‌دارها اشاره می‌کنم، کارم رد می شود.در کودکی آموخته بودیم که روزه دار باید خوش‌اخلاق باشد و راستگو، چشمانش را درویش کند و... راستش نمی‌دانم چرا در اوقات دیگر سال نباید پاک بود؟

در ایام ضربت و احیا خیلی‌ها دعوتم می‌کنند تا به برنامه‌هایشان بروم، و من فراری از همه جا باید توضیح بدهم که اهل کوفه نیستم، ولی اهل این جور مراسم هم نبوده‌ام! احساس می‌کنم بیشتر کسانی که در این شب‌ها برای علی گریه می‌کنند، اگر امروز زنده بود، طرف معاویه را گرفته بودند. این احساس من است، و امیدوارم غلط باشد!!!
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۳۴
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸-۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴- ۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۲۹-۳۰-۳۱
۳۲-۳۳

در این چند وقت عذاب وجدان دارد مرا می خورد. شاید سندروم خاص ماه مبارک رمضان باشد! وقتی احساس می کنم که ما مطبوعاتی‌ها یا از فضای بعد از دوم خرداد سود برده ایم و سود مالی به بقیه رسانده‌ایم، یا ضرر کرده‌ایم و همراه این ضرر امید مردم را به زندگی کمتر کرده‌ایم. نمی‌توانم قبول کنم که بی‌تقصیر بوده‌ایم. ما خودمان خواستیم مهره‌های این بازی شطرنج باشیم. خواستیم کاری کرده باشیم، ولی ناخواسته تبدیل به ابزار کسانی شدیم که به جای جامعه مدنی، دارند با افکار مردم جماعه مدنی می‌کنند. نمی‌دانم به چه کسی می‌شود اعتماد کرد؟ دلم می‌خواهد حرف‌هایم را با کسی بزنم و خودم را خالی کنم. اگر در خانه حرفی بزنم، شماتت می‌شوم، اگر با داور حرف بزنم، که خودش درب و داغان‌تر از من است، بقیه هم زود خواهند گفت که : با یک تهدید و یک احضار و چند روز آب خنک خوردن بریده‌ای؟ درد دارد وجودم را می خورد. چند مدتی است ضربانم بشدت بالا رفته و نصف شب از خواب می‌پرم، سرم بشدت عرق می کند و بالشم خیس خیس می‌شود، انگاری شب‌ها باید برای سرم پوشک بچه بگذارم!

در این فضا گم شده‌ام، تنها راهی که برایم باقی مانده ادامه دادن این راه است، منتهی با عذاب وجدان. می‌دانم دارم خطا می‌روم. ولی لا‌اقل راهی کم خطا تر است. شاید دارم خودم را توجیه می‌کنم. نمی‌دانم.

شبی برای پیاده روی به تجریش می روم. هوا سرد شده و بوی گند ماهی مغازه‌های سر پل حالم را دارد به هم می‌زند. سری به روزنامه‌فروشی کنار پارکینگ سر پل می زنم، بیخودی چند تا مجله می خرم...به بازار قائم می‌روم، یکی از بوتیک‌داران آنجا آدم جالبی است که بشدت طرفدار اصلاحات است و اگر دستش برسد کارش را رها می‌کند و به یکی از گروه‌های دوم خردادی می پیوندد. در دکانش می‌نشینم، به شاگردش دستور می‌دهد تا دو تا چای بیاورد... کمی روحیه می‌گیرم. ولی کافی نیست. باید کاری کنم کارستان...به مانی میرصادقی سر می زنم، او هم که از من یبس تر است! من باید به او روحیه بدهم. تا آخر شب دو سه ساعتی می‌پلکم، همسرم نگرانم شده، حق هم دارد، در سه چهار روز گذشته شبیه بسیجی‌های قبل از عملیات فتح‌المبین شده ام...

آخرین جایی که سر می زنم، شهر کتاب نیاوران است، به کتاب‌های خودم و داور که به چاپ چندم هم رسیده نگاهی می کنم. حالم باز به هم می‌خورد. این کارهای ضعیف را به خورد مردم داده‌ایم که چه بشود؟ دلمان هم خوش است که شاهکار کرده‌ایم٫ وای! اگر سیگاری بودم، حتما در همین چند ساعت یک پاکت را تمام می‌کردم! سر کامرانیه می‌ایستم، همان موقع یکی از دختران دانشکده را می‌بینم که دست شوهر و دختر کوچکش را گرفته و دارند با هم راه مىٰ روند...آن سال‌ها از او خوشم می‌آمد، ولی اصلا روی حرف زدن با دخترها را نداشتم. دلم می‌خواست مرا نبیند که دید! سلام و علیکی می‌کند، و مرا به شوهرش معرفی...شروع می‌کند به حرف زدن در باره روزهایی که خبر دستگیری مرا شنیده بود، با دوستانش برای دعا به امازاده صالح رفته بودند، نمی دانستم چه بگویم، حس غریبی بود. سال‌های سال بود که اصلا وجودش را فراموش کرده بودم. در آن هوای نسبتا سرد اندکی گرم می‌شوم.

به نحو عجیبی نیرو می‌گیرم. با آنکه فاصله چندانی با خانه ندارم، یک تاکسی دربست می گیرم تا خانه. ازمحمد آقا نائینی، بقال روزنامه‌خوان روبروی امامزاده علی اکبر چیذر کمی خوراکی برای سحری می‌خرم و به نحوی که بقال روبروی خانه متوجه آمدنم بشود و ببیند که از خرید نمی‌کنم، چون فهمیده‌ام خبرچین است، از جلویش رد می‌شوم و لبخندی به او می زنم. شاید هم نباشد، و من بیخودی نگرانم!

می‌نشینم پشت میزم و شروع می کنم به کشیدن، یادم می آید که من روزنامه‌نگارم، نه فعال سیاسی، من ثبت کننده و تحلیل‌گرم، نه نظریه پرداز! فضای احمقانه بعد از دوم خرداد باعث شده که خودم را گم کنم. نه! من روزنامه‌نگارم! باید راهی پیدا کنم که حرفم را بزنم، همین حرفی که نبوی به بازجویش گفته بود. ما از سر تصادف یا کله خرابی وارد بازار سیاست شده‌ایم، روزنامه‌نگار حوزه سیاست که لزوما نباید مرد بازی سیاست باشد؟

تا صبح بیدار می‌نشینم، شاید چهل پنجاه صفحه مطلب نوشته باشم ، مطالبی که هیچوقت پیدایشان نخواهم کرد. دخترم نصف شب بلند شده و با تعجب به پدر دیوانه‌اش نگاه می‌کند، می‌خندم، او هم خنده‌اش می گیرد. یکی از معدود دفعاتی که نصف شب‌ها جیغ نمی زند!

می‌خوابم و حدود ده صبح بیدار می شوم، همسرم روزنامه‌های صبح را خریده، می خوانم که دادگاه مسعود بهنود برگزار می‌شود. مهاجرانی هم استعفا داده، ولی بدش نمی‌آید بماند. من زیر بار حر‌ف‌های این مرد نمی روم! حتی وقتی در زمان دستگیری ام به نحوی مثبت در باره من صحبت کرده بود، نمی‌توانستم باور کنم برای دفاع از من صحبت کرده...عجب آدم بدی هستم!

دادگاه بهنود روز ۲۳ آذر برگذار می‌شود. دکتر حسین آبادی که وکالت من را بر عهده دارد، وکیل او هم هست. راستش آنقدر انسان شریفی است که شک دارم بتواند مثل ریاحی با پرونده بازی کند! دکتر حسین‌آبادی به همه‌چیز از دریچه قانون نگاه می‌کند، و راستش دلم برایش می سوزد! آیا نمی بیند که بر اساس قانون ما را به چهار میخ نکشیده اند، بلکه ائین نامه‌ای نا دیدنی دارد ما را از بین می‌برد؟ خدا خیرش بدهد که سعی می‌کند نفس قانون را زنده نگاه دارد. بهنود اتهاماتی دارد که اکثرا مربوط به قبل از تصویب جزئیات اصلاحیه قانون مطبوعات است، یعنی در زمانی که نوشته مسوولیتی متوجه‌اش نبوده، ولی باید بابت آنها جوابگو باشد!
ادامه دارد
Thursday, February 24, 2005
خاطرات بعد از زندان-۳۳


یکی از مشکلات بزرگ ما روزنامه‌نگاران جوان‌تر این است که غوره نشده مویز می‌شویم. من هم تا حدی باد کرده‌ام و تحمل انتقادهای کوچک همکارانم را ندارم. انگار در طی ده ماه گذشته وارد لیگ آدم بزرگ‌ها شده‌ام ، تنها به خاطر چند روز بازداشت، خیلی آدم شده‌ام...هر از گاهی که به کارهایم نگاه می‌کنم، حالم به هم می خورد. باید با این کارها پز هم بدهم، ولی وقتی در خانه کاریکاتور با شاگردهایم طرف می‌شوم و آزادانه کارهای خودم و دیگران را نقد و تحلیل می کنیم، فضای جالبی بوجود می‌آید. یکی از بچه‌ها فوق‌العاده با استعداد است و می‌دانم روزی وارد مطبوعات خواهد شد. ورود به مطبوعات فقط بر اساس ارزش‌های کاری نیست، باید روابط خاص این محیط را بشناسی. من شناخته‌ام و انگار دارم از این شناخت سو استفاده می‌کنم. خودم گاهی از خودم بدم می آید. در روزهای خود تنفری، پرخور هم می شوم. برخوردم با همسرم بد می‌شود، حوصله خانواده اش را ندارم، در کارهایم هم تندخو می‌شوم...

وقتی به زندگی روزنامه نگاران قدیمی‌تر نگاه می‌کنم، حالم بدتر می شود. یا پاک مانده‌اند و فقیر، و یا معامله گر و ثروتمند. حد متوسط کم یافت می‌شود. شاید در سن ۳۱ سالگی برای بستن بار زندگی، اندکی جوان باشم، ولی به این می اندیشم که بعد از محاکمه‌ام چه امکانی برای کار کردن خواهم داشت؟ همین الآنش می فهمم که به خاطرکاریکاتوری که از عسگر اولادی کشیده‌ام قرار است احضارم کنند. جماعتی که به قول معروف نمی‌توانند یک نان‌وایی را اداره کنند، حالا مدعی اداره کشور هستند.کسی هم نمی تواند به رئیس موتلفه بگوید بالای چشمت ابروست! در این وضعیت باید نگران آینده‌ام هم باشم. پارسال بعد از دستگیری، قسم خورده بودم که خودسانسوری نخواهم کرد، تا امروز بارها قول خودم را شکسته ام.

بهروز تورانی از لندن آمده، و در مهر همدیگر را می بینیم. او هم به من می‌گوید که نباید کاریکاتور عسگر اولادی را می‌کشیدی، مگر نمی‌دانی با این جماعت نباید شوخی کرد...گویی با مافیا و یا به عبارتی "مافیها" سر وکار دارم. اقتصاد بازار را این پدر خوانده‌های موتلفه کنترل می‌کنند. ماجرای اصلی هم انگار سر پول است. اگر سیاست و بازار قدرت به آنها باج لازم را بدهد، هیچ مشکلی نخواهند داشت!مشکل آنجاست که این تازه به دوران رسیده‌های دوم خردادی سهم خواهی را شروع کرده‌اند. روزی همراه علی میرفتاح به دفتر صندوق اعتباری حوزه هنری می‌رویم تا پیشنهاد طرحی اقتصادی فرهنگی را به مدیر صندوق بدهیم، متوجه می شوم که دو نفر از نمایندگان دوم خردادی آنجا هستند، و دارند اندکی معامله می کنند. خوشبختانه یکی از آنها هم که روزنامه‌نگار است متوجه حضور من در گوشه اتاق نمی شود، و همینطور دارد با مدیر صندوق چانه می زند. او هم البته از امکانات مجلس و روابط اش مایه می گذارد و بالاخره چند ده میلیونش را خواهد گرفت، زرشک! این ها با حمایت ما روزنامه‌نگاران وارد مجلس شده‌اند، حالا دارند سهم خود را می گیرند. اگر این آدم حاضر باشد ۱۰ در صد پولی را که گرفته به ۱۰ تا از روزنامه‌نگارانی که سابقا همکارش بوده‌اند و الآن بیکارند بدهد، می‌توانند یک سال شکم خانواده هایشان را سیر کنند. چون سندی به دست نمی‌آورم نمی‌توانم ماجرا را علنی کنم. خیلی فشار بدی است!

بهروز افخمی در باره نمایندگان مجلس می گوید، که انگار یادشان رفته با چه شعارهایی امده اند. همه نگران پژو پرشیا هستند، بهروز با زرنگی پرشیا را گرفته و فروخته و تبدیل به پراید کرده! یکی از همان شب‌ها، قرار است همراه بهروز به کانه یکی از بچه‌های منتقد برویم و در آنجا فیمی را ببینیم و او نقد کند، جلسه باحالی‌خواهد بود. یوسف‌علی میرشکاک هم همراه ماست...یا علی یاعلی گویان دارد حرف می زند. در جیبش یک بطری مشروب دارد! تعجب می کنم...می گوید سیدّ، تو هم باید بنوشی به سلامتی علی! یا حضرت عباس! گیر چه الپری افتادیم به قول ایرج میرزا! وقتی می‌رسیم، می بینم بساط دود هم به راه است. من و بهروز بیرون می زنیم، البته بعد از دعوای تندی که با یوسف می کنم. مردک شاعر سله بگیر که ماتحت عالم را با نظریات مشعشع اسلامی اش پاره می‌کند، لخت شده با یک تنبان نشسته و وافورش را در می‌آورد و یا علی می‌گوید...به افتخار علی به "جانی واکر" درود می‌فرستد...به من فحش خواهر و مادر می‌دهد و می گوید بچه سوسول دوم خردادی، اگر یک استکان نزنی به افتخار مولا علی [...] می‌کنم...من هم شروع می کنم به داد و بیداد و فحش دادن به حامیان این نظر کرده! بهروز که منتظر لحظه‌ای برای فرار است، می‌گوید نیکان بزن بریم! دارم از عصبانیت می ترکم!

هر چه می‌کنم عصبانیتم نمی خوابد. با یکی دیگر از بچه‌های مهر در این باره حرف می زنم. می گوید صحت خواب، این برنامه سال‌های سال یوسف است...عجب مملکتی است! روزی بابت چند نخود اعدام می کردند، حالا شاعر و متفکر دستگاه شش"لول" بند شده! اگر شب‌ها که جلوی ماشین‌ها را می گیرند، دهان کسی بوی الکل بدهد، دمار از روزگارش در می آورند، حالا برادر متعهد و نظرکرده سر تو داد می‌زند که چون نمی نوشی بچه سوسول دوم خردادی هستی و... مرده شوی این فضای مزخرف را ببرند. همکارم می‌گوید دلت خوش است نیکان، ببین چند در صد آقایان سیبیل‌شان به خاطر افراط در کشیدن تریاک زرد شده است؟ چرا هیچوقت حرامش نمی کنند؟ می‌دانی خیلی‌ آقایان تفاوت درجه الکل مشروب‌های مختلف را حس می‌کنند در حالی که تو هنوز فرق "پپسی" و "کوکا" را نمی‌فهمی؟ روزهای تعطیل برو لواسان، هر جا که تصادفا به ماشین های گشت بر می‌خوری، کمی بو بکش...

ادامه دارد

خاطرات بعد از زندان-۳۲
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸-۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴- ۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۲۹-۳۰-۳۱

از زندانی‌های مطبوعاتی خبرهای خوبی به گوش نمی رسد. امکان ملاقات را از خانواده‌ها گرفته اند و اکبر گنجی هم در اعتراض به ضرب و شتم در هنگام تعویض اجباری لباس زندان به هنگام بردنش به دادگاه انقلاب، اعتصاب غذا کرده. یکی دو بار هم بیهوش شده، کار به آنجا رسیده که حجاریان و کدیور هم در نامه‌ای از او می خواهند که اعتصابش را بشکند. نمایندگان انجمن صنفی با هزار بدبختی با اکبر دیدار می‌کنند و به هزار زور و التماس و من بمیرم تو بمیری، راضی می‌شود در روز اول آذر بعد از اذان مغرب افطار کند.
یعنی درست درسالگرد قتل‌های زنجیره ای! که افشاگری‌های اکبر باعث زندان افتادن خودش هم شده است.

یکی از اتهامات اکبر، داشتن بولتن‌های محرمانه است، نکته جالب این است که بسیاری از این بولتن‌ها در تحریریه‌ها دست به دست می شود، با این حساب آمار متهمان و جاسوسان بالقوه در مطبوعات ایران بشدت بالا است! زمانی که من از زندان بیرون آمدم، یکی از برو بچه‌های صدا و سیما، بولتن محرمانه آنجا را برایم به روزنامه آورد تا آمار و خبرهای رسانه‌های خارجی در مورد بازداشتم را ببینم. نکته جالب این است که بولتن‌ها حاوی نکاتی هستند که همه از آنها خبردارند، فقط تنظیم یافته‌ترند. این خبرها هم اسناد محرمانه نیست، فقط برای اذیت کردن اکبر وسیله خوبی شده.

احمد زید آبادی هم تهدید کرده که اعتصاب غذا خواهد کرد. حالا احمد با آن هیکل استخوانی اش چطوری اعتصاب غذا خواهد کرد، با خداست! به خانواده‌های زندانی‌ها هم تا مدت‌ها اجازه ملاقات داده نمی شد، تا آنکه رئیس قوه قضاییه دستور صادر می‌کند. انجمن صنفی هم مدت‌هاست خواستار انجام مناظره رئیس انجمن با رئیس کل دادگستری استان تهران است، ولی گمان نکنم این اتفاق بیافتد. اوضاع یوسفی اشکوری هم خراب است. او دیابتی است و حالش دو سه بار بد شده است.
خاتمی در همایش هیات پیگیری و نظارت بر اجرای قانون اساسی باز از آن حرف‌ها می‌زند که نمی داند چه کسی باید به آن گوش کند! راستش وقتی صحبت از اجرای قانون اساسی و جلوگیری از نقض آن می‌کند، بیخودی خنده ام می‌گیرد، فقط حیفم می آید که نمی‌توانم کاریکاتورش را بکشم! این ظلم است به خدا قسم!

یکی از مسائل جالب این چند روزه هم تقاضای سازمان قضایی نیروهای مسلح از مطبوعات برای سکوت است، تا فضای محاکمات قتل‌های زنجیره‌ای را مشوش نکنند. اگر این وضع را که من دارم می بینم، ادامه پیدا کند، حکم گنجی و شاید هم وکلای قربانیان قتل‌ها طولانی‌تر از مدت مجازات برادران غیور حاج سعید باشد.

این روزها این قدر خبر کم است، مهاجرانی هم بنای ناز کردن گذاشته و می خواهد برود. با آنکه خیلی‌ها طرفدارش هستند، ولی من یکی هیچوقت باور نخواهم کرد که این انسان بسیار باهوش، ریگی به کفش ندارد! دو سال پیش، موقع نمایشگاه کتاب، وقتی در سرای اهل قلم کاریکاتورش را می‌کشیدم، دچار مشکل عجیبی شده بودم، تا آن موقع به صورت یک آدم خوب و خالص می خواستم درش بیاورم. نمی شد! شیطنتی کردم و اندکی صفات رذیله در صورتش گذاشتم، بشدت خودش شد! این از بدی‌های کاریکاتور جهره است، که بعضی وقت‌ها کاریکاتور از عکس به واقعیت طرف شبیه‌تر می‌شود. فکر می کنم عطا الله مهاجرانی قبل از عید جایش را به یکی از معاونانش بدهد. دور و بری‌های مسجد جامعی که مثل لاشخور دارند دور صندلی وزارت پرواز می‌کنند، تا شاید پستی نصیبشان شود، از جمله دوست و سردبیر سابق خودمان، اصغر رمضان‌پور. شعبان شهیدی هم که توانسته با اقدامات خودش، تمام زحمات احمد بورقانی را بر باد دهد، چنان عاشق وزارت است که فرق" به زیر" شدن و "وزیر" شدن را نمی داند!
ادامه دارد
رنگ جدید
راستش من عاشق ترکیب قبلی بودم، ولی در این سه چهار روز اخیر آنقدر پیغام و پسغام داده شد که تصمیم گرفتم تغییراتی ایجاد کنم. سیستم کامنت گذاری فرعون هم امتحان شد، به درد عمه رامسس دوم می خورد.
خلاصه چند روزی با این سیستم جدید ور خواهم رفت تا شاید کسانی که برای خواندن خط سفید در متن سیاه مشکل داشتند، راحت تر باشند. از کسانی هم که به متن تیره عادت کرده بودند، معذرت می‌خواهم.البته اگر دیدم این تغییر، روند کار خودم را به هم می زند، سراغ همان رنگ قبلی خواهم رفت!
خاطرات بعد از زندان-۳۱
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸-۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴- ۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۲۹-۳۰

یکی از کارهای دائمی من، گشتن میان کاغذهایم است. خیلی از اوقات ایده‌هایی را که به ذهنم می‌رسد روی کاغذ پاره‌ای می کشم و می‌گذارم برای روز مبادا. به خاطر نامرتبی ویژه‌ای که دچارش هستم، همیشه می‌ترسم مبادا طرح خطرناکی کشیده باشم و به نحو احمقانه‌ای گم شود. یکی از طرح هایی که در خانه تکانی پیدا می‌کنم، کاریکاتوری است که به سفارش حاجی زم از "هاشمی رفسنجانی" کشیده‌ام. سال ۷۶ بعد از انتخابات دوم خرداد، زم از هاشمی در مراسمی به نام "عصرانه‌ای با هاشمی" تجلیل کرد. در آن مراسم، تذکره‌ای که ابراهیم نبوی نوشته بود و کاریکاتور من را به هاشمی هدیه دادند. من مدت‌ها از کشیدن کاریکاتور هاشمی طفره رفته بودم، حتی وقتی پسرش که رئیس دفترش هم بود اصرارمی‌کرد. به محسن هاشمی گفته بودم که اگر کاریکاتور پدرش را می‌خواهد، باید این کار را مستقیما انجام دهم! یعنی خود رئیس جمهوری جلویم بنشیند و تکان نخورد تا کاریکاتورش را بکشم! بهانه خوبی بود، ولی از پس اصرارهای حاجی زم بر نیامدم و قول داد ماجرا را مخفیانه نگاه دارد. هرچه بهانه آوردم، زیر بار نرفت که نرفت! گفت من نماینده فرهنگی ولی فقیه هستم، وقتی می گویم که کشیدن کاریکاتور ما آخوند جماعت اشکال ندارد، اشکال ندارد دیگر!من هم گفتم اگر بی اشکال است، چرا در مهر چاپش نمی‌کنید، گفت هنوز برای چاپ کاریکاتور با عمامه اندکی زود است... به هر صورت به دلیل شباهت‌های ویژه هاشمی و زم که ناشی از کمبود محاسن می باشد، بدم نمی‌آمد در کاریکاتوری جداگانه، قیافه‌های هر دو را در هم تلفیق کنم! چون می‌دانستم داشتن چنین طرحی در خانه دردسر ساز است، پاره اش کردم.

یکی از شب‌های آذر ماه به مهمانی می رویم ، به خانه زنگ می‌زنم تا ببینم کسی پیغامی گذاشته یا نه. خط تلفن اشغال می زند، و در تماس مجدد، می‌شنوم:تماس با مشترک مورد نظر موقتا مقدور نمی‌باشد. به خانه که می رسیم، می‌بینم که در جعبه تقسیم تلفن ساختمان افتاده و سیم تلفن ما نیز دست خورده. چفت در خانه‌ هم باز شده. دو سه تا از قاب ها جابجا شده اند، فایل همیشه قفل من هم باز است. هیچ چیز ارزشمندی را نبرده‌اند، فقط تنها نگرانی من از شنودهایی است که احتمالا کاشته‌اند. این بار اول نیست. انگار می‌خواهند حالی‌مان کنند که ما را می‌پایند.

شبی دیگر، آژانس خبر می کنم، و همسرم که از خانه می‌رود، چراغ‌ها را خاموش می کنم. به هیچ تلفنی هم جواب نمی‌دهم، صدایم هم در نمی‌آید. بعد از مدتی که حوصله‌ام سر می‌رود، آرام از خانه خارج می شوم و به بقالی مقابل خانه سری می‌زنم. صاحب بقالی که به تازه‌گی این دکان را خریده، با دیدن من یکه می‌خورد!انگار نباید در آن زمان آنجا می‌بودم. چند شب دیگر این کار را تکرار می‌کنم تا ببینم اتفاقی می افتد یا نه؟

آن ماه یک بار دیگر هم در غیاب ما در خانه باز می شود. همسرم به همسایه روبرویی مشکوک است که پسرش اندکی مشکل روحی دارد و عاشق فیلم است...من توی کتم نمی‌رود، این گشتن‌ها چند سال پیش هم اتفاق افتاده بود، وقتی می خواستند به پدرم نشان علمی ریاست جمهوری بدهند وظاهرا کسانی مخالف این جایزه بودند و دنبال پرونده سازی برای پدرم. در فروردین ۷۵ به طور همزمان خانه پدری در شیراز و خانه من در تهران دچار گشایش قفلی می‌شود!

تا مدت‌های مدیدی می‌ترسم در خانه بلند صحبت کنم. همسرم از این وضعیت پارانوییدی خسته شده و از دستم عصبانی‌است. گاهی دوست دارم فکر کنم که همه‌اش توهم است و من دچار ناراحتی اعصاب هستم و ... ولی باز شدن ایمیل‌ها در موارد متعدد، باز شدن نامه‌ها، باز بودن در خانه و ... تئوری توطئه را بر این ایده توهم توطئه می چرباند! راستش نمی فهمم خطر یک کاریکاتوریست کله خراب برای امنیت ملی و غیره چیست؟ لابد می‌خواهند بفهمند سوژه‌های احمقانه‌اش را از آمریکا می‌گیرد یا اسرائیل؟

وقتی در روزنامه نمی توانیم راحت در مورد مسائل سیاسی روز حرف بزنیم، آنهم در روزنامه‌ای که مدیران پشت پرده‌اش همه از جماعت اطلاعاتی دهه شصت بوده‌اند،پس دلیلی برای ترسیدن وجود دارد. وقتی پای تلفن خبرهای روز بعد را با پدر خوانده، حضرت احمد ستاری- المعروف به ژنرال- در میان نمی‌گذارند و با پیک برایش می‌فرستند، حتما دلیل محکمی باید داشته باشند!

نگرانی من به آنجا می رسد که گفتگوی ساده تلفنی من با یکی از دوستانم در موردی خاص، در بولتن یکی از نهادها چاپ می شود، و دوستی به من خبر می‌دهد که بیشتر مواظب باشم.

ادامه دارد

Wednesday, February 23, 2005
خاطرات بعد از زندان-۳۰
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸-
۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴
- ۲۵ -۲۶-۲۷-۲۸-۲۹

جواد لاریجانی سه سال است از بهترین سوژه‌های من بوده است! هر وقت سوژه هم کم می آورم، خودش به دادم رسیده و حرفی زده که می‌توان به کاریکاتور تبدیلش کرد. وقتی با او صحبت می‌کنم حس می‌کنم آدم اهل حالی است که از بد روزگار بچه آخوند شده است! و بدتر آنکه مجبور است آن جناح باشد.

با او قرار می گذارم و به دیدنش می روم. می‌خواهم با سوژه‌هایم ارتباط بیشتری داشته باشم! کاش می شد عسکر اولادی را هم از نزدیک دید، همینطور علی لاریجانی را. مهاجرانی که از دستم نسبتا شکار است و حالا حالاها نخواهم دیدش. تاج زاده البته به دلیل ماجرای دادگاهی شدنش نیاز به دیدار دارد!

صبح روز موعود به مرکز مطالعات فیزیک نظری در نیاوران می‌روم. بعد از گذر از دروازه و نگهبانی و ... به ساختمانی که سال‌ها محل کار فرح پهلوی بوده می‌رسم. دفتر جواد در طبقه سوم است. منشی با دیدن من اندکی می‌کندد، در دلم می گویم "زهر مار!" و لبخند می زنم. چند دقیقه بعد مهمان لاریجانی خارج می شود و به استقبال من می آید.اتاق بسیار شیکی است با دیوارهای چوبی که رویش شیشه کشیده‌اند. بوی توتون پیپ فضا را پر کرده و وقتی جواد راه می رود متوجه هیکل خنده‌دارش می‌شوم!( راستش الآن که در کانادا دوستان کلیمی پیدا کرده ام، به این فکر می افتم که نکند اینها اصالتا یهودی باشند! در این صورت اسرائیل طرفدار انتخاب علی لاریجانی خواهد بود!)

احوال پرسی می‌کند، و جمله جالبی می‌گوید:" برخورد قوه قضاییه با تو و نبوی درست نبود! کار شما طنز است، طنز پرداز را نباید اذیت کرد." نمی داند خودش باید دو سال بعد معاون بین‌الملل همان قوه شود و سیاست‌های آنرا برای خارجی‌ها توجیح نماید.

از ماجرای وارد کردن اینترنت به ایران حرف می زند که با مخالفت‌های پیر و پاتال‌های حوزه روزبرو می‌شود. حتی آیت الله جنتی را به دفترش می آورد تا با اینترنت آشنایش کند. البته به حضرت شورای نگهبان هم عکس‌های بد بد نشان داده که روز بعدش در نماز جمعه کار را خراب کرده است.

به او می گویم که می‌خواهم با نبوی در باره اش کتابی جاپ کنیم! به نام "جواد نامه"، کلی می خندد! کتاب اخیرم را به او هدیه می‌کنم، و زیر امضایم، کاریکاتورش را کشیده ام که دارد از آدمک من می پرسد: این نیک آهنگ، با نیک براون نسبتی ندارد؟

اصلا نمی‌خواهد در باره ماجرای نیک براون صحبت کند!کتاب من هم پر است از کارهایی در باره او که در خیلی‌هایش اسم نیک براون آمده است! به او یادآوری می‌کنم که سال ۷۵ وقتی به غرفه گل‌آقا آمده بود، چه بلایی سرش آورده بودم. در آن سال از طرف گل‌آقا با شخصیت‌های سیاسی که به غرفه سری می زدند، مصاحبه ویدیویی می‌کردم. از جواد پرسیده بودم که از کجا فهمیده که طنز پرداز است( چون برای گل آقا می‌نوشت)، او هم گفته بود که آقای صابری این هنر را در او کشف کرده، من هم فی‌البداهه گفته بودم لابد از پیش بینی‌های خنده‌دار سیاسی‌تان در وزارت خارجه و یا مکتوب سیاسی در اطلاعات! چون هر چیزی را که پیش‌بینی می‌کنید، برعکس از آب در می‌آید....جواد تشکر کرد و از دوربین دور شد! یاد آوری این خاطره برایش جالب بود.

حس می کنم می خواهد طوری رفتار کند که خودش را دموکرات نشان دهد. می‌تواند هم باشد، ولی متعلق به اردوی مخالفان اصلاحات است، و نمی‌توانم خیلی به او اعتماد کنم!

حدود یک ساعت در دفترش می مانم و بعدش به طرف روزنامه حرکت می کنم. به نبوی می‌گویم که برخوردش در باره کتاب چگونه بوده،و نبوی هم کلی حال می کند که موضوع خوبی برای کتاب جداگانه‌ای داریم!
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۲۹
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸-
۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴
- ۲۵ -۲۶-۲۷-۲۸


یک روز که به مهر می‌روم، از همکاری که منابعی فوق العاده موثق دارد، می شنوم که نبوی در زندان به مسائل بسیاری اعتراف کرده. باور نمی‌کنم. جزئیات را برایم می گوید. باز هم باور نمی‌کنم. می گویم مگر تو بازجویش بوده ای که از همه‌ چیز خبرداری؟ خیلی عصبانی هستم، اتهام‌های سنگینی است. نمی‌خواهم باور کنم. البته داور همیشه بی احتیاط بوده، ولی آخر او را به این جرم نگرفته اند! طرف به من می گوید اگر همین فردا پس فردا نامه نبوی در روزنامه‌ها چاپ نشد، حرف‌های من صحت ندارد.

همان روزها نامه نبوی در روزنامه کیهان چاپ می شود. همان طرف در مهر به من می‌گوید منتظر محاکمه‌اش باش. احساس بدی دارم. جرات حاضر شدن در دادگاه را هم از دست داده‌ام. همین من که سال گذشته در دفتر ریاست محترم شعبه ۱۴۱۰ کمی یکی به دو هم کرده‌ام. نکند اتهامات مربوط به اقرارهایش را هم در دادگاه مطرح کنند؟ وای!

محاکمه نبوی تبدیل به یکی از به یاد ماندنی‌ترین محاکمات تاریخ مطبوعات ایران می شود. آنقدر حضار را می‌خنداند که باورش غیر ممکن است. متن پاسخ‌اش به سوالات نماینده مدعی العموم در مطبوعات دست به دست می شود. داور ۱۰-۱۲ کیلو کم کرده...تا اینجای کار همه چیز خوب پیش می‌رود، ولی بعد از آنکه مصاحبه‌اش با کیهان چاپ می شود، همه از قهرمان دادگاه روی بر می‌گردانند. نبوی فریاد می زند که من آن هر‌ها را نزدم، و کسی باور نمی‌کند. همه معتقدند هم محاکمه و هم مصاحبه معامله‌ای بوده تا داور از زندان بیرون بیاید و اتهامات سنگین مطرح شده هم خاموش بماند...نمی‌توانم نیش‌های همکارانم را تحمل کنم. من نزدیک‌ترین رفیق داور در روزنامه‌ها هستم، و قدرت دفاع هم ندارم. داور در مهر مصاحبه با کیهان را تکذیب می کند، ولی کسی نمی‌خواهد حتی تکذیبش را هم بخواند. نبوی بشدت افسرده شده، با او صحبت می‌کنم. برایم شرایط را توجیح می کند. از بازجویی‌های سنگین و بلند مدت می گوید. به رویش نمی آورم که خیلی بیشتر از آنچه که می‌گوید می دانم.دلم بشدت برایش می سوزد. داور نبوی معلم من است، دوست من است، راهنمای من است...حالا به وضعی دچارش کرده‌اند که با چاپ یک مصاحبه احتمالا جعلی در کیهان، مطرود شده. زمان بهترین درمان این درد است.

چند روز بعد با هم چند ساعتی گپ می زنیم. می‌گوید نیکان! تند رفته‌ایم! اگر کمی منطقی‌تر نوشته بودم، و جو مرا نگرفته بود، الآن این وضعیت را نداشتم. ما زورمان به این لامصب‌ها نمی‌رسد. یک بار دهن من را سرویس کرده بودند، ولی فکرش را نمی‌کردم اینطوری بشود...

چند هفته بود که داشتم به همین مساله فکر می‌کردم ولی توان نتیجه گیری در من نبود. چند روز بعد از آن در حوزه هنری سخنرانی تخصصی در نقد کاریکاتور مطبوعاتی بعد از انقلاب داشتم. بخش عمده صحبت راهم به نقد تندروی‌های سال های ۷۶-۷۸ اختصاص دادم و گفتم که روندی که ما طی کردیم از ظرفیت بخش قدرتمند جامعه فراتر بود، و آن تندروی‌ها مطمئنا به خود سانسوری در سال‌های آینده منتهی خواهد شد. بازتاب این سخنرانی بشدت به ضرر من بود. در روزنامه دوران، کسری نوری و یکی دیگر از مشارکتی‌ها به چشم خائن به من نگاه کردند و سردبیر هم مرا بازخواست کرد و پرسید که آیا از سوی دادگاه تهت فشار بوده‌ام تا به تندروی خود اعتراف کنم؟. باورم نمی‌شد! بحثی تخصصی بدون هیچ اهرم فشاری، چنان جوی درست کرد که تا مدت‌ها نمی‌توانستم از زیر بار تحقیر‌های جماعت شانه خالی کنم.

در جلسه هفتگی انجمن، مزروعی و ارغنده‌پور به من حمله کردند. من هم از موضع تخصصی دفاع می کردم. گفتند نباید می‌گفتی که تند رفته‌ای، گفتم که اگر تند نمی‌رفتم، چرا از بعضی از کارهای من می‌ترسیدید و چاپشان نمی‌کردید، گفتند آخر تند بودند! ولی نباید این را به زبان می آوردی!

تا دو سه هفته کسری نوری با من حرف نمی زند و نگاه‌هایش بشدت تحقیر آمیز است. می‌دانم روزی حالش را خواهم گرفت. چون برخورد او و دوستان مشارکتی‌اش کمی نامردانه است. یکی از بچه‌های مشارکت به من می گوید که در جلسه اخیر یکی از کمیته‌های حزب، در مورد من بحث کرده‌اند، انگار شرایط حذف دارد مهیا می شود...خدا را شکر شده‌ایم چوب دو سر طلا.

همان روزها رضا خاتمی در مصاحبه‌ای به خبرنگاران می‌گوید که در ایران خبرنگار حرفه‌ای نداریم...من هم از خدا خواسته، نیشم را به تن او و حزب مشارکت فرو می‌کنم. از شانس من، سردبیر در سفر است و مدیر مسوول هم با چاپ کار موافقت می‌کند. او را می‌کشم که دارد همان حرف را می‌زند، آدمک من هم به او می‌گوید: سیاستمدار حرفه‌ای چطور؟ در طرحی دیگر، دکتر ولایتی را می‌کشم، که دارد می‌گوید خدا را شکر که یک دکتر بی سیاست دیگر هم پیدا شد...

وقتی سردبیر از سفر باز می‌گردد، عصبانی می‌شود و صدایم می کند! این چه کاری بود کشیدی؟ من هم با کمال بدجنسی می گویم، چند تا بهترش را هم دارم، می خواهید؟ یکی از مشارکتی‌ها به من زنگ می زند و می گوید کار خوبی نکردی آقا رضا را اذیت کردی، به او می گویم که به آقا رضا بگو نوچه‌هایش را کنترل کند، وگرنه بدترش را هم خواهد دید. در کاریکاتوری هم مزروعی را می‌کشم که به رضا خاتمی دارد توصیه می کند که آبرو ریزی نکند.

از این گردن کلفتی خودم بشدت لذت می برم! حال این مشارکتی‌های رانت خوار را گرفتن خیلی کیف دارد!در انجمن هم برخورد ارغنده‌پور و مزروعی محترمانه‌تر می‌شود. مزروعی اصلا به روی خودش نمی‌آورد، ولی من پر رو می گویم که انجمن باید علیه اهانت رضا خاتمی بیانیه بدهد! یعنی چه روزنامه‌نگار حرفه ای نداریم، خبرنگار حرفه‌ای نداریم، اهانت به این بزرگی و آنوقت شماها سکوت کرده‌اید؟ رجایی از زیر میز به پایم می زند که آرام بگیر! عبدی هم سعی می کند سکوت کند، بورقانی هم با آن خنده‌های شیطنت آمیزش فضا را گرم نگه می‌دارد.

کمیته عضوگیری انجمن صنفی با سیستم پیشنهادی ما راه می افتد. چنان سخت‌گیرانه پرونده‌ها را بررسی می‌کنم که صدای ارغنده‌پور در می آید...آقا این خانم کلی باسابقه است...این آقا را من می‌شناسم...من هم در جواب می گویم که: درست...من نمی‌شناسم! باید نمونه کار بیاورند و معرفی نامه...گاهی اسماعیل علوی عضو دیگر کمیته از من تندتر می شود و من باید از او بخواهم که آرام بگیرد!

یک روز هوس می کنم ازیکی از همکارانم شماره تلفن جواد لاریجانی را بگیرم و اندکی سر به سرش بگذارم! تلفن می زنم به دفترش، نیست، ولی خواهد آمد. بالاخره می رسد...الو؟
ادامه دارد


خاطرات بعد از زندان-۲۸
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸-
۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴
- ۲۵ -۲۶-۲۷

پرونده‌های انجمن صنفی روزنامه‌نگاران را که بررسی می کنم، متوجه می‌شوم که برای عده بسیاری بدون سخت‌گیری کارت عضویت جور کرده‌اند، و عده‌ای نیز بیخودی در انتظار پیوستن به انجمن مانده‌اند یا حتی نا امید شده‌اند. شرط کار کردن پیوسته سه سال در تحریریه و یا نمونه‌های کار کافی که ثابت کننده اشتغال طرف باشد، در جاهایی با تایید سه نفر دیگر از اعضا لوث شده. به عبارتی سه عضو انجمن می‌توانسته‌اند رفیق غیر روزنامه‌نگارشان را به این صورت عضو انجمن کنند. چه بسا روزنامه‌نگاران با اسم و رسمی پای برگه آدم‌های غیر روزنامه‌نگار را امضا کرده‌اند. گیر دادن‌های من شروع می‌شود. اصلا برای گیر دادن تصمیم گرفتم کاندیدای بازرسی شوم، وگرنه خودم را نامزد عضویت در هیات مدیره می کردم. میان اعضا هیات مدیره، رجایی، و بورقانی را بیشتر قبول دارم. به نظر من عبدی و آرمین و ارغنده پور و مزروعی سیاسی نگاه می‌کنند و اصلا دغدغه صنفی ندارند، اگر هم دارند، برای جلب طرفدار میان روزنامه‌نگاران است! حمیرا حسینی یگانه هم کیهانی است! به معنای عجیب کلمه! خیلی‌ها را او عضو انجمن کرده، آنهم بدون مدرک لازم.

یکی از روزها که به دفتر صبح امروز که الآن دفتر تماشاگران شده می روم، سینا مطلبی و حسین درخشان هم می آیند. حسین دارد یواش یواش راهی کانادا می شود. اگر همسر من ملّیت کانادایی داشت بد نمی‌شدها! هنوز هم گاهی از دست پدرم می نالم که چرا سال ۵۵ از آمریکا به ایران بازگشتیم، لا اقل یک کارت سبزی، چیزی می‌گرفت برای روز مبادای پسرش!!! اگر این حرف را بفهمد، کلّه مرا خواهد کند! آخر کارت سبز برازنده سادات شال‌سبز بند هم هست دیگر...کارت سبزی تحفه درویش!( پدرم به خاطر کمردردش، سال‌هاست شال می بندد، آنهم به رنگ سبز، بالاخره سیّدها با بقیه یک تفاوت‌هایی دارند!) سینا دارد یواش یواش مزدوج می شود.

علی میرفتاح، سردبیر مهر به من پیشنهاد عجیبی می دهد: راه‌اندازی یک کافی نت در حوزه هنری...آستین‌ها را بالا می زنم و در طبقه دوّم کتاب‌خانه حوزه شروع به کار می‌کنم. با یکی دو تا از بچه‌های کارآموز مهر یک کاغذ دیواری با چسباندن تکه‌های بریده روزنامه‌ها و مجلات درست می کنیم و دیوارهای کهنه را جلوه‌ای جدید می بخشیم. یک خط هم از سرویس دهنده حوزه هنری می‌گیریم. در جلسه بعدی انجمن، به جماعت پیشنهاد می‌کنم که چنین کاری برای ساختمان انجمن بکنند. همان روزها عباس عبدی به من پیشنهاد می دهد که در خیابان ۱۶ آذر در محلی که سراغ دارد، همراه فرزندش یک کافی نت برای دانشجویان راه بیاندازم. خوشبختانه شریط جور نمی‌شود، وگرنه بعدها به براندازی از طریق نظرسنجی در کافی نت متهم می شدم!

بعد از آن همه زحمت برای راه اندازی کافی نت حوزه، به نحوی جالب فراموش می‌کنند مزد کارهای مرا بدهند... من هم فراموش می‌کنم که کار را ادامه بدهم!

همان روزها با خبر می شوم که روزنامه‌ جدیدی در راه است. نامش دوران امروز است و محسن اشرفی سردبیرش خواهد بود. یکی از اعضای شورای سردبیری صبح امروز هم مدیر مسوول است. ولی آدم پشت همه ماجراها احمد ستاری است. روزنامه در ۱۲ صفحه و با۱۲ نفر کار را شروع می‌کند. دبیر تحریریه کسری نوری است، و منشی سردبیر، رحیم حسینی. فردنیا هم عضو شورای سردبیری است. آنقدر هم نق و غر می زند که روزی تهدید‌اش می‌کنم که جلوی تحریریه بزنمش! البته در کرکری رفاقتی...وقتی مدیر مسوول آفتاب امروز بود، یکی دوبار که از دستش عصبانی شده بودم، در راهرو روزنامه به شوخی محکم کوبیدمش به دیوار و اندکی مچاله‌اش کردم. بدی شوخی داشتن با همکارانی که از همشهری با هم کار کرده‌ایم، همین است! گاهی وقت ها در تحریریه دوران امروز از دستم فرار می کند، و همکارانم که از او دل خوشی ندارند، به من متوسل می‌شوند! بازی جالبی است.

به من می گویند که کاریکاتورهای چند روز اول را بی‌حال کار کنم. خودم را می‌کشم تا اندکی کارها را غیر سیاسی کنم، اما مگر می شود؟

خانم مفیدی که عضو ذخیره هیات مدیره انجمن است، با من تماس می‌گیرد که برای بردن چک‌های خانواده‌های روزنامه‌نگاران زندانی همراهی اش کنم. صحنه‌های دردناکی است. خانواده‌های آبروداری که بی سرپرست شده اند. آنقدر هم مهمان برایشان می‌آید که این پول‌ها کفاف پذیرایی از دوستان و حمایت کنندگان را نخواهد داد. در مورد یکی از آنها به مشکلی بر می خوریم، به همسر جدید اش(از ازدواج موقت) باید چک را بدهیم یا به همسر دوّم که هنوز از او جدا نشده و خرج فرزندش هم با اوست؟ یکی دوتا از خانواده‌ها با بزرگواری چک را قبول نمی‌کنند. می‌دانم که بشدت به آن نیاز دارند، ولی نمی توانند بپذیرند.

شنیده‌ام محمد قوچانی که بعد از یک ماه بازداشت آزاد شده، هنوز بیکار است. در جلسه انجمن می‌گویم که باید فکری هم برای کسانی که آزاد می شوند بکنیم، چون تا چند وقت امکان یا جرات قلم زدن نخواهند داشت. آرمین غر و لندی می‌کند. انگار چیزی در مورد قوچانی می‌داند که اذیتش کرده...از یکی دو نفر می شنوم که محمد مجبور شده زیر بار تک‌نویسی برود، و تهدید‌ش کرده‌اند که اگراز مواضعش کوتاه نیاید، در بند جوانان محبوس خواهد شد. بند جوانان جایی است که احتمال سلامت ماندن ناموس آقایان بسیار اندک است. محمد قوچانی بر اساس شنیده‌ها شرایط روحی خوبی ندارد، و باید از طرف انجمن حمایتش کنند، ولی اینها اگر کسی خودی محسوب نشود( او زمانی با آرمین کار می‌کرد و بعدا جدا شد) کارش با کرام‌الکاتبین است! هیچکس حاضر نیست از محمد ماجرای دقیق را جویا شود. فقط می دانیم که قرار است داماد عماد باقی شود...اوست باقی...خدایش بیامرزاد!
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۲۷
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸-
۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴
- ۲۵ -۲۶

یواش یواش دارم به این فکر می کنم که با چه پشتوانه‌ای تخته گاز رفته‌ام و برای خودم و خانواده‌ام دردسر ساز شده‌ام؟ خاتمی که پاک یادش رفته چه بلایی سر مهم‌ترین مدافعانش آورده اند، مهاجرانی هم که بعد از نمایشگاه کتاب موضعی خنثی گرفته، جماعت روزنامه دار هم پاک فراموش کرده‌اند که سربازان روزنامه‌ها گرسنه اند. راستش با یکی از پیران مطبوعات در مهر بحثی طولانی می کنم. می گوید راهی که رفته‌ای ناحق نبوده، ولی انگار آتش تندی است که زود خاموش می شود. این راهش نیست. راست می‌گوید. ولی قبولش هنوز برای من زود است.

هفته اول مهر که می شود، کارم را به عنوان بازرس انجمن شروع می کنم. راستش بدم نمی آید به مزروعی گیر بدهم! چون به نظر من جناحی برخورد می‌کند و منافع مشارکت و چپ‌های نزدیک به خوئینی‌ها برایش مهم‌تر است. در جلسه اول رئیس انجمن را باید انتخاب کنند، و اکثر اعضا انتظار دارند احمد بورقانی بر کرسی ریاست تکیه بزند، چون رای اول را هم آورده، ولی او کنار می کشد و جبرا مزروعی بالا می آید. حمیرا حسینی هم فعلا دبیر است ولی جایش را بعدا به ارغنده‌پور می‌دهد.

من از همان اول شروع می کنم به بررسی پرونده‌ها. چون عده زیادی از اعضای انجمن، بر خلاف اساسنامه ثبت شده‌اند. یعنی بنا به تعریف روزنامه‌نگار نیستند! راننده روزنامه کیهان، کارمند آگهی‌های کیهان، حروفچین صبح امروزو ...هم عضو شده اند. بررسی چند باره پرونده‌ها نشان می‌دهد که عده‌ای را برای رای دادن عضو کرده‌اند. بعضی از روزنامه‌نگاران هم فقط برای گرفتن موبایل یا سهمیه مسکن عضو شده اند و اصلا در جلسات سالیانه و انتخابات شرکت نمی‌کنند. بعضی از کسانی که با اعضای هیات مدیره رفاقتی داشته اند، بدون اینکه در حال حاضر عضو جامعه روزنامه‌نگاری باشند، کارت عضویت گرفته‌اند. برایم باورش سخت است، ولی متاسفانه در سیستم عضوگیری انجمن، رابطه‌بازی کار را خراب کرده است. البته اشتباهات غیر عمد هم اجتناب ناپذیراست.
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۲۶
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸-
۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳- ۲۴
- ۲۵

نمی‌دانم چه باید بکنم. هیجان بعد از ماجرا از یک سو و فشار عصبی بیکار شدن از سوی دیگر. همسرم از دستم شکار است . چرا که از او خواسته‌ام از خانه خارج شود. وقتی به خانه بر می گردد، بیشتر باید ناراحت عصبانیت او باشم تا خوشحال از اتفاقی که نیافتاده. من هیچوقت نمی‌توانم درست و حسابی زن‌ها را درک کنم!

روز بعد از دفتر تماشاگران با ،من تماس می گیرند، می خواهند برای دوره جدیدشان با من مصاحبه کنند. گفتگوی بامزه‌ای می‌شود ، طرح‌های کوچکی در حاشیه‌اش می‌کشم. پژمان راهبر که تقریبا همه کاره آنجا شده، از جمله بهترین روزنامه‌نگاران ورزشی است که شاید به درد شاخه‌های دیگر خبری هم بخورد. کارت عروسی‌اش را هم من برایش می کشم. پژمان زمین‌شناس هم هست. منتهی آنقدر عاقل بوده که کار را به مرحله فوق لیسانس نرساند، که بعدها به خاطر فشار زندگی انصراف بدهد!

یکی از همکاران سابق بهار به من زنگ می‌زند و پیشنهاد بامزه‌ای می‌دهد؛ می گوید که بروم و به حسین شریعتمداری پیشنهاد همکاری بدهم! چون هر جا که نیک آهنگ قدمش را در آن می‌گذارد محکوم به تعطیلی است! فکر بسیار نیکو، و به عبارتی "نیکوهیده‌ای" است! ولی شوخت تلخی است! باورم نمی‌شود این همه کار از دست داده باشم!

وضع مالی دوباره اندکی خراب است. با الهامات غیبی زندگی‌مان می‌گذرد. یعنی یکی یکی سکّه‌های بهار آزادی است که غیب می‌شود. خدا را شکر مهمانان عقدمان فکر امروز را کرده بودند!

یک شرکت صنعتی که اگهی‌هایش را اجرا کرده‌ام، نجات‌بخش می‌شود. انگار خداوند هر موقع فشار مالی دارد خفه ام می‌کند، دستی از غیب برای کمک می فرستد. انجمن صنفی هم که توانسته مقداری بابت کمک‌های مردمی‌بگیرد، به متاهل‌ها قدری کمک می‌رساند. خدا به مردمی که بدون چشمداشت به یاری انجمن شتافته‌اند، خیر دهاد.

از چند وقت پیش که توانا را به خاطر کاریکاتور حسین‌پور بستند، کآر در آنجا و ارتباط اینترنتی آنها را هم از دست داده‌ام. سینا به یاری‌ام می شتابد و ارتباطی مجانی مال جایی که کار می‌کند را چند هفته‌ای در اختیارم می‌گذارد.

از زید آبادی و داور و بهنود و قوچانی خبری نیست. می‌گویند محاکمه سخنرانان کنفرانس برلین هم چیز جالبی از کار در نخواهد آمد. می گویند اکبر گنجی در زندان بشدت مریض است.

برایم همیشه سوال بوده که چرا علوی‌تبار را نمی گیرند!او هم در برلین بود. جریان چیست؟ آیا او را فقط دادگاه نظامی می‌تواند محاکمه کند؟ آیا او افسر اطلاعات است یا هنوز هم کارمند سپاه؟ یادم می آید سال‌ها پیش در شیراز، عمه ام همسایه‌ای داشت به نام آقای سیمین، آدم خوبی بود، و سگ وحشتناک بزرگی داشت، که یک بار من و پسر عمه ام را در بن بست گیر انداخت و نزدیک بود تکه پاره‌مان کند. می‌گفتند پسر بزرگ آقای سیمین، از این سگه خطرناک‌تر است! آن پسر نام خانوادگی‌اش را به علوی‌تبار تغییر داده بود. با آنکه در این چند سال که او را در مطبوعات دیده ام، همیشه خوش‌برخورد بوده، ولی چیزی به نظرم غیر طبیعی می آید.

با همسر زید در تماسم، خیلی شجاع است! و جزو معدود همسرانی است که این همه در رنج بوده و روحیه‌اش اینقدر بالاست. در دادگاه با ریاست محترم شعبه ۱۴۱۰ دعوا کرده، و ظاهرا از دادگاه اخراجش کرده‌اند. آنقدر با رادیو‌های خارجی گفتگو می‌کند تا بگذارند احمد را ببیند. پدر و مادرش هم در دوران سابق زندانی سیاسی بوده اند، و انگار تفریح اش درگیر شدن در این جور ماجراهاست. نکته عذاب آور این است که زید مستاجر است، و صاحب خانه‌اش هم روزنامه‌نگاری است که روی مال‌الاجاره‌اش حساب می کند.

یک روز که در هفته‌نامه مهر هستم، ژیلا بنی یعقوب برای گرفتن مصاحبه‌ای به آنجا می‌آید، می‌گوید برای کتابش است. آن روز آنقدر عصبانی هستم که محافظه‌کاری‌ام را در قبال پرسش‌هایش از ریاست محترم شعبه ۱۴۱۰ از دست می دهم! و نمی‌دانم روزی به‌خاطر همین مصاحبه احضار خواهم شد.

تا به حال نمی دانسته‌ام سرخ نگاه داشتن صورت بوسیله سیلی چه معنایی داشته. ولی الآن خیلی خوب می فهمم. این بار نمی‌خواهم از کسی پولی قرض کنم. حتی برای پوشک بچه می‌گردیم جایی پیدا کنیم که صد تومان ارزان‌تر باشد. اگر کار در مهر و کلاس‌های خانه کاریکاتور و بعضی سفارش‌های ترجمه نبود، تا حالا فتیله پیچ شده بودیم، غرور من هم مانع می‌شود که بروم برای کس و ناکس کاریکاتور بکشم. دو سال پیش، قیمت کاریکاتور را به ۸ هزار تومان رسانده بودم، و اوایل امسال، به ۱۰ هزارتا. بسیاری از همکارانم هنوز می‌خواهند با ۲-۳ هزار تومان راضی بمانند. علیرغم قولی هم که به یکدیگر داده‌ایم، بعضی‌ها مجبور شده اند زیر منت سردبیران خسیس و نامرد بروند.

یکی از همکارانم از حیات نو تماس می گیرد و از من می‌خواهد سری به آنجا بزنم، شاید کاری به من بدهند. نمی‌توانم. آنقدر یک دنده و مغرور هستم که تا جایی از من دعوت نکند، حاضر به همکاری نمی‌شوم! حتی اگر از بی پولی در فشار باشم. خدا را شکر هنوز چند تا از سکه‌ها باقی مانده.

دو سال پیش با جمعی، شرکتی راه انداخته بودیم، اواخر سال پیش، شراکتمان به هم خورد، و منتظر تسویه حساب هستم، خدا کریمه، می‌توان یکی دو ماه را با آن سر کرد.

همسر نبوی به من زنگ می‌زند و می گوید پول‌های دانستنیها را داده‌اند. وای! نجات پیدا می‌کنم! البته برای چند هفته.

یکی از همکلاسی‌های دانشگاه را در تجریش می‌بینم. با نگاهی تحقیر آمیز به من می‌گوید: "می‌خواهی کاری برایت جور کنم ؟ شماها که الآن هشتتان گرو نه‌تان است...یادت می‌آید تا همین چند ماه پیش سلطنت می‌کردی؟"... دلم می‌خواهد زمین دهان باز کند و در آن فرو بروم که ناگهان چند نفر از بچه‌های خانه کاریکاتور سر می‌رسند و سلام استاد آنها مرا به خود می آورد.

ادامه دارد
Tuesday, February 22, 2005
خاطرات بعد از زندان-۲۵
قسمت‌های پیشین ۱- ۲ -۳-۴-۵-۶-۷-۸-
۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸-
۱۹-۲۰
-۲۱-۲۲-۲۳-۲۴



از مشهد بر می گردیم. دادگاه کوی دانشگاه که به همه ثابت کرد که دانشجویان جگونه قربانی شده اند، و یک سرباز به جرم دزدیدن ماشین ریش تراشی جریمه می‌شود...حالا لابد شورای مجلس هم زورش به شورای نگهبان نخواهد رسید، و پایان شب سیه، سفید نخواهد بود.

قبل از سفر مشهد که در انتخابات انجمن صنفی بازرس اول شده بودم، در روز انتخابات با یکی از بچه‌ها شرط بستم که تیم مزروعی، بورقانی و آرمین که عضو هیات رئیسه انجمن شده اند، نخواهند توانست اصلاحیه که عامل تعطیلی شده بود را از سر راه بردارند. الان هم مطمئن هستم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد جز شکست و در نهایت تعطیلی و بازداشت‌های جدید. تا ثابت کنند که مطبوعات هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند، رئیس جمهوری هم فقط یک تماشاچی نجیب است! کاریکاتورهایم پر از امید است، ولی اندکی با شک...

در روز موعود که همه در مجلس جمع شده اند، نامه رهبری می رسد و از مجلس می خواهد که بحث تغییر اصلاحیه را کنار بگذارد. کروبی هم اعلام می کند که حکم حکومتی است و ماجرا تمام می شود. کاشف به عمل می آید که قرار بوده عده‌ای مسلح که در آماده باش بوده‌اند، شرّی درست کنند و کروبی خواسته فضا را بخواباند. همه در روزنامه بهار آه حسرت می کشند. مصاحبه ای با پورنجاتی قرار است چاپ شود که گمانم دردسر ساز خواهد بود. شورای سردبیری تصمیم می گیرد چاپش کند. من هم کاریکاتوری می کشم در مورد وضعیت آب و هوا...هوا پسه!!!

فردا روزنامه بهار تعطیل می شود! باز بیکاری، التهاب، ترس...با بجه‌ها به کافه شوکا می‌رویم. به خانه که می رسم، می‌خندم و می گویم باز کاری را از دست دادم! همسرم هم می گوید از روز اول که معلوم بود، نباید ناراحت شوی، هر کار مطبوعاتی که می گیری منتظر چنین روزی باید باشی. راست می گوید. دلم برایش می سوزد. اگر شوهرش دلال بود یا صاحب شرکت و ... هیچگاه نگرانی های این چندماه اخیر را تجربه نمی کرد.

دانستنیها هم تعطیل می‌شود. بابا یک رحمی، مروتی، چیزی!

احضارهای نبوی دارد زیاد می شود. صبح در دادگاه انقلاب است و ظهر در دادگاه مطبوعات. همه اش دنبال وثیقه است. بهنود را هم می‌گویند قرار است احضار کنند.

شنبه هفته بعد، قبل از برگزاری جشنواره مطبوعات و روز کبرنگار، به خانه احمد زیدآبادی زنگ می‌زنند و می‌پرسند خانه است؟ بعدش می‌ریزند آنجا و پس از گشتن سیر تا پیاز خانه، دستگیرش می کنند. حتی فیلم‌های کارتون پسرش را هم می برند. روز بعد، مسعود بهنود در دادگاه حاضر می شود و همانجا بازداشتش می‌کنند. روز سوم، یعنی در روز برگزاری مراسم توزیع جوایز جشنواره، نبوی که برنده قسمت طنز است، دستگیر می شود. در مراسم، برایش چند دقیقه دست می زنند. من هم سومین قلم بلورینم را می برم. محمد قوچانی هم قلم بلورین بدست مثل من پیغام بدی می شنود. فردا قرار است تو را بگیرند. من این را از چند نفر می شنوم. مسجد جامعی هم همین را به من می‌گوید. خنده دار است، نه؟ پور عزیزی مدیر اخبار ریاست جمهوری است، خبر را تکرار می کند... من تصمیم می گیرم به دادگاه نروم، اندکی هیجان زده‌ام. اصلا نمی خواهم به زندان برگردم. حس غریبی است. یکی از بچه‌ها که خبرنگار حوزه دادگستری است، می گوید که یک لیست تهیه شده و دارند بر اساس آن مطبوعاتی‌های پرونده دار و یا دارای قابلیت پرونده دار شدن را دستگیر می‌کنند. با قلم بلورین که به درد هیچ چیزی نمی خورد به خانه بر می‌گردم. همسرم ناراحت است که چرا به او نگفته ام که که قرار است جایزه را ببرم. می‌گویم من فقط کاندیدا بودم، و در ضمن شنیده بودم که قرار است از لیست حذف شوم.

فردا صبح با اضطراب بلند می شوم. هر لحظه منتظر زنگ تلفن هستم، که کسی آن طرف خط بپرسد که منزل آقای نیک آهنگ؟ تشریف دارند؟ حاج آقا حسینی باهاشون صحبت می‌کنن... دم ظهر تلفن زنگ می زند. ضربانم رفته بالای ۱۶۰ تا، محمد قوچانی با پای خودش رفته به دادگاه، دستگیرش کرده‌اند و خانه‌اش را گشته‌اند. من کامپیوتر را بیرون فرستاده ام. حتی فیلم‌های کارتون را برای بچه‌های زید آبادی کنار گذاشته ام.

تلفن زنگ می‌زند. وای! نه...پدر زن است. او هم البته نگران است، ولی سعی می کند به روی خودش نیاورد.

ساعت چهار بعد از ظهر است، یکی از همکاران که از محله ما عبور کرده زنگ می زند و می گوید چند نفر آدم متحد الشکل پشت بقالی سر کوچه ایستاده اند. می پرسم متحد الشکل؟ می‌گوید آره، همه‌شان بی ریختند! و در ضمن زیر پیراهنشان احتمالا بی‌سیم دارند یا کلت.

ساعت شش و نیم تلفن زنگ می زند... آقای کوثر نیک آهنگ هستند؟ می گویم نخیرنیک آهنگ کوثر...دیگر صدا را درست نمی شنوم...آقای ...می‌خواهند صهبت کنند... گوشی...و تق، تماس قطع می شود. به همسرم التماس می کنم تا زودتر از خانه خارج شود. نمی‌پدیرد.سرش داد می زنم! نمی خواهم صحنه ناراحت کننده ای ببیند. راهی می‌شود، با اشکی که نمی خواهد ببینم.

ضربانم دوباره بالا رفته... دم پنجره به انتظار ایستاده‌ام. پیکانی سفید در کوچه می پیچد، دو سه نفر پیراهن سفید ریش‌دار را تشخیص می دهم. صدای بی‌سیمش تا بالا می‌آید. خودشانند. دو لیوان آب می خورم. قرصم را هم بالا می اندازم...ضربانم بالاتر رفته و پایین نمی آید. حواسم نیست که دارم ناخودآگاه تسبیح می اندازم و ذکر می گویم، وقتی تسبیح را در دستم می بینم، خنده‌ام می گیرد. مادر زنم از سفر حج عمره برایم آورده.

از بالا دارم پیکان را برانداز می‌کنم. به این فکر می افتم که پایین بروم، و خودم را تسلیم کنم. ولی جراتش را ندارم.
صدای تلویزیون بلند است...گوینده خبرمهمی را اعلام می‌کند: معاون اول قوه قضاییه دقایقی پیش اعلام کرد که شایعه دستگیری گسترده روزنامه نگاران صحت ندارد وآنرا تکذیب نمود... دو باره از پنجره به پایین نگاه می کنم. پیکان سفید دارد می رود. نفس راحتی می کشم. چند دقیقه روی مبل وِلو می شوم. بدنم خیس عرق شده است. از خانه بیرون می زنم. پیکان سفید دم امامزاده علی اکبر چیذر ایستاده و دو نفر از آن پیاده شده اند و مرا نگاه می‌کنند. یاد فیلم‌های راز بقا می افتم که حیوان زبان بسته توانسته از چنگ شیر فرار کند و دارد یک جوری به شکارچی نگاه می کند. شکارچی هم با چشمانش می‌گوید که این بار در رفتی، ولی دفعه بعد، کارت تمام است.

ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۲۴
صفحه بندی دانستنیها دچار مشکل شده. و به جای دفتر عصر آزادگان، آنرا در دفتر مجله کیان می بندند. با سینا مطلبی و شهرام شکیبا نشسته‌ایم و گپ می زنیم. سینا از آن بچه‌های بسیار باهوش مطبوعات ایران است و کمتر می توان نظیرش را دید. برادران موسوی هم که قبلا برای جبهه و شلمچه کار می کرده‌اند، هم دثر مهر هستند و هم در دانستنیها. این دوتا هم موجودات عجیب و غریبی هستند! بسیار با استعداد و خوش قریحه.

قبل از سفر مشهد، باید کارهای عقب افتاده را تمام کنم. یکی دوتا سفارش تصویرسازی و ترجمه را سر موقع می رسانم. یکی از همکاران سابق می خواهد روزنامه جدیدی در آورد. با من تماس می گیرد و در دفتری مطبوعاتی در آپادانا با چند تای دیگردور هم جمع می شویم. سر راه به گل آقا سری می زنم. بعد از سال‌ها دارم به ماهنامه مطلب می دهم. راستش با وجود نیاز مالی شدید، تصمیم گرفته ام کارم را ارزان نفروشم، و هنوز بالاترین حق‌التصویر را دارم. به دوستانم در دفتر مطبوعاتی "حسین خندان"هم می گویم ضمن احترام به ایشان، کار ارزان از من نخواهند، و اگر دوست دارند، با دیگر همکارانم کار کنند. بشدت اعتقاد دارم که باید اهمیت کاریکاتور را بالا برد، و حالا بعد از ماجرای دستگیری من، این هنر را جدی‌تر هم گرفته اند. پس باید هزینه اش را هم بپردازند.

وقتی راهی مشهد می شویم، در فرودگاه یکی دو تا از همکلاسی های سابق را می بینم. یکی از آنها پسر فوق‌العاده خوبی است، ولی از آن تمبل‌های کلاس بود. در دوران سربازی در ناحیه بیرجند یک رگه سنگ نما کشف می‌کند و صدایش را در نمی‌آورد، بعد از خدمت ثبتش می کند و الآن میلیاردر شده. آدم خیّری است و چند تا از بچه‌های بیکار همکلاسی را سر کارهای مختلف در معدن گذاشته. از من تشکر می‌کند. من اصلا یادم نمی آید چرا، بعد به خاطرم می‌رسد که از یکی از استادها که تصادفا استاد راهنمای من هم بود ۲ نمره می خواست تا فارغ‌التحصیل شود. و اگر نمره را نمی گرفت، مدرک معادل به او می‌دادند. خلاصه من توانسته بودم یک بار هم که شده کار مثبتی بکنم. همینکه این را به یادم آورد، خوشحال شدم! و تا حدی جلوی همسرم پز دادم،همسرم هم دردم را تازه کرد:" کاش مثل بچه آدم خودت فوق لیسانست را ول نمی کردی!". داغم تازه می‌شود! آخر وقتی برای تامین هزینه ازدواج مجبور شدم چند ماهی درس را کنار بگذارم، و بعدش هم به خاطر درگیری‌های کاری نتوانستم پایان نامه ام را کامل کنم، و به مجرد تصویب طرح فروش خدمت سربازی، خودم را از ادامه تحصیل محروم کردم! و کارت معافیت گرفتم، با درس و مشق الوداع کردم...

به مشهد که می‌رسیم، زود به زیارت می رویم. البته من اهل زری بازی نیستم! و رسوم زیارت را رعایت نمی کنم! راستش خیلی از عادات زیارت ما شیعیان از نظر من به بت پرستی شباهت دارد! بوسیدن فلز و دست بر سینه ایستادن و زیارت نامه خواندن، همه را برای رسیدن به امام هل دادن و ...همانجا می‌نشینم و قرآن می خوانم. اصلا با کمک کردن به آستان قدس رضوی مخالفم! با چیزهایی که هم بندی زندان برایم از واعظ طبسی تعریف کرده، نمی توانم به کسی اعتماد کنم! یکی از فواید رفتن به مشهد، شیشلیک خوردن است! آنهم در رستوران پسران کریم! در مشهد، راننده‌ها خیلی دوست دارند کرایه بیشتری از آدم بگیرند. من هم لهجه ام را کمی مشهدی می‌کنم... تقی‌آباد مِخورهَ...صد تومن...هوای مشهد حسابی خنک شده و ابری است. طبق معمول به بازار رضا سری می زنیم و بوی عطرهای مشهدی سوزش ویژه ای در دماغ ما ایجاد می کند! از مشهد به روزنامه زنگ می زنم، تا وضعیت اصلاحیه قانون مطبوعات را بپرسم...می‌گویند از حوزه به دیدار رهبری رفته اند. این معنای بدی دارد. شک دارم اصلاح طلبان موفق شوند. عدم موفقیت آنها یعنی تعطیلی چند روزنامه دیگر.
شب خواب بدی می بینم. فهرستی که بر اساس آن در خانه های ما می آیند و ما را می برند. همه جا تاریک است. صدای صلوات می‌آید، ولی به صورتی گوش خراش...صدای داد و فریاد...
از خواب می پرم. شروع می‌کنم به کاریکاتور کشیدن...دستم بد جوری می لرزد. من خواب زیاد می بینم، و متاسفانه گاهی واقعیت پیدا می‌کنند. فردا صبح به پاساز زیست خاور می رویم، و یکی از مغازه‌دارها شروع می‌کند به بد و بیراه گفتن به خاندان رهبری. از ترس زودتر از مغازه اش خارج می شویم، حوصله اضافه شدن اتهامی دیگر به پرونده‌ام را ندارم!
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۲۳
در هفته نامه مهر، بحث هایی بسیار جدی در باره فلسفه سیاسی درجریان است. جماعت فردیدی با غیر فردیدی‌ها درگیری کلامی دارند. راستش هر چه به سواد ناقص خودم فشار می آورم، نمی توانم بفهمم که منطق هایدگری طرفدار و تا حدودی توجیه کننده قدرت، چگونه درد ما را دوا خواهد کرد؟ یکی از روزها بحث یوسف‌علی میرشکاک با بهروز افخمی اندکی تند می شود. نماینده منتخب تهران تا دهان می گشاید، یوسف شروع می‌کند به خواندن شعر و حدیث، و نمی خواهد با روشی منطقی جواب بهروز را بدهد.

من دارم برای توانا مطلب آموزشی می نویسم، و یادم می آید که کار کتاب "فوت و فن کاریکاتور" را که برای حوزه هنری نوشته‌ام، ناتمام مانده است.

دلم بدجوری برای کار ۱۴ ساعته روزانه تنگ شده و در خانه وقتم اکثرا به بطالت می گذرد. دخترم که هنوز چهار دست و پا راه می رود موفق می شود کامپیوترم را خاموش کند، و من بد بخت فایل‌ها و کارهایم را ثبت نکرده بودم.

حال مادر بزرگم هم خیلی تعریف ندارد، با او که صحبت می کنم، می‌فهمم که حافظه‌اش بعد از فوت همسرش بشدت به هم ریخته.

هوس کرده‌ام کتاب شهریار ماکیاولی را مصور کنم، ولی نمی‌توانم دست به قلم ببرم. آخر هر کاری که بکنم، همه را دچار سو تفاهم خواهد کرد.

با اهالی انجمن صنفی به خانه شمس می رویم. بهنود هم آمده. فکر می کنم احساس خطر می کند. سیامک پورزند هم از در وارد می‌شود. عکس مهرانگیز کار را هم به سینه‌اش زده وشروع می کند به نالیدن از اوضاع زمانه و اینکه همسر مریض‌اش را در انفرادی نگاه داشته اند. دلم می‌سوزد. با آنکه از خط مشی مهرانگیز کار بدم می‌آید و فکر می‌کنم نگاه فمینیستی‌اش کمی ضد مرد است، ولی به او احترام می‌گذارم، و نگرانش هستم. زن نسبتا مسّنی که از سرطان رنج می‌برد و در انفرادی محبوس است. یکی از بچه‌های انجمن نزد من می‌آید و می‌گوید: نیکان، مواظب باش اگر پورزند خواست با تو مصاحبه کند، دم به تله ندهی. می‌پرسم چرا؟ می‌گوید کسی که با صور اسرافیل و رسانه‌های ضد انقلاب کار می کند و کاری با او ندارند، یک کمی مشکوک است. این بار اولی نیست که در مورد پیرمرد خوش‌زبان و خوش برخورد چنین چیزی می‌شنوم. در روزنامه آزاد هم که بودم به من توصیه شده بود از او فاصله بگیرم. می گویند پورزند و مهرانگیز کار در حال جدا شدن بوده اند که ماجرای کنفرانس برلین آنها را دوباره به هم نزدیک کرده است.

داور از کانادا بر می‌گردد. احضارش کرده‌اند به دادگاه انقلاب و دادگاه مطبوعات. خیلی خونسرد است. در کانادا سخنرانی‌های بامزه ای داشته و ظاهرا همان گروهی که در برلین به نحوی به نفع کیهانی‌ها کار کرده اند، در تورنتو هم می‌خواسته اند برای نبوی عامل دردسر شوند، ولی با زیرکی جوابشان را داده.

در دانستنیها قرار است اتفاق جالبی بیافتد:مصاحبه با حسنی! شهرام شکیبا همراه با یکی از بچه‌ها به ارومیه رفته‌اند و رسیده‌اند خدمت معروف‌ترین امام جمعه ایران. وقتی متن مصاحبه را پیاده می‌کنند، از خنده می‌میرم! گمانم تیراژ این شماره ده هفته‌نامه دانستنیها چند برابر باشد.

مانا دیگر برای بهار کار نمی‌کند، ظاهرا با جماعت سابق صبح امروز نمی تواند بسازد و به حیات نو می‌رود. چند هفته بعد رحیم حسینی، دستیار سردبیر بهار به من زنگ می‌زند...نیکان!چرا به ما سر نمی زنی؟ من هم که از دستشان عصبانی هستم، می‌گویم که برای ویژه‌نامه کنفرانس برلین به من احتیاج داشتید، الآن دیگر ندارید. می‌گوید، نه بابا، ما اینقدر مشکل زیاد داشتیم که از دوست‌های خودمان هم جا ماندیم...می گویم آن‌جای آدم دروغ‌گو! کارم را دوباره با همکارانم سابق پی می گیرم و از هفته اول تیر بهاری می شوم. خبر خوب را به همسرم می دهم. خیالش اندکی راحت می شود که شوهر بد اخلاقش اندکی کج خلقی را کنار خواهد گذاشت! این خبر خوب با یک خبر بد کامل می شود. مادر بزرگم به رحمت خدا می‌رود. برای مراسم خودم را به شیراز می رسانم، و یاد پدربزرگ می افتم که دی‌ماه گذشته برای همیشه رفت. همسرش طاقت دوری نداشت...دو سه هفته بعد از فوت پدربزرگم دستگیر شدم، حالا بعد از فوت مادربزرگ چه اتفاقی خواهد افتاد؟

کار با بهار را بعد از بازگشت از شیراز شروع می‌کنم. انرژی وحشتناکی دارم. کارهایم روز به روز تندتر می‌شود. انگار می خواهم عقب ماندگی ناشی از دو ماه دوری از روزنامه‌ها را جبران کنم. وقتی سر پرونده نوارسازان، شیرین عبادی و دکتر رهامی را دستگیر کرده‌اند، کاریکاتوری در باره وکلا می‌کشم...وکیل زندانی‌است و می‌گوید: وکیلم؟ کسی از بیرون زندان هم جواب می‌دهد: با اجازه بزرگ‌ترها، نه! چند نفر از وکلای کانون مرا پیدا می‌کنند و کلّی تشکر.

مجلس ششم بعد از اینکه با دخالت شورای نگهبان کار انتخابات تهران را خراب می‌شود، آرای تعدادی از صندوق‌ها را به نفع حداد باطل و نهایتا علیرضا رجایی را هم حذف می‌کنند. نفر سی‌ام هم تصادفا می شود نفر بیست. هاشمی از نمایندگی استعفا می‌دهد. قرار می شود به خاطر به حد نصاب نرسیدن آرانفرات آخر، انتخابات مرحله دوم برای گزینش دو، سه نفر آخر برگذار شود. محتشمی که روزنامه‌اش را بسته اند با مظلوم بازی می‌برد.

مجلس ششم می‌خواهد کار اصلاحیه قانون مطبوعات مجلس پنجم را بسازد. خیلی‌ها امیدوارانه اخبار مجلس را پیگیری می‌کنند تا به نتیجه‌ای برسند. در بهار، همه امیدوارند. محاکمه دست اندرکاران فاجعه پارسال کوی دانشگاه در جریان است. سردار نظری مثل قهرمان‌ها رفتار می‌کند. انگار نه انگار زیردستان او که بشدت از سوی انصار حزب‌الله حمایت شده‌اند نقشی در فاجعه داشته‌اند. به نظر می رسد که نهایتا دو سه نفر از درجه داران جزِ محکوم خواهند شد. فاجعه‌ای به آن بزرگی،و حالا هیچ. اگر از سردار نظری تقدیر نشود باید متعجب بود.

کتاب‌ در سال ۷۸ اتفاق افتاد من و نبوی دارد به چاپ دوم می رسد.گمانم اگر اتفاقی نیافتد تا سال‌ها این روند را ادامه خواهیم داد. قرار است با خانواده همسرم به مشهد برویم. سفرهای من همیشه کوتاه و دو سه روزه است. چند تا کاریکاتور برای روزهای غیبتم می کشم. همه در باره تلاش مجلس برای آزادسازی مطبوعات است. دو سال پیش که به مشهد رفته بودیم، حکم کرباسچی را اعلام کردند، این بار مطمئن هستم اتفاق ناگواری خواهد افتاد!
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۲۲
بعد از ملاقات به هفته‌نامه مهر می‌روم. با علی میرفتاح ماجرای دیدار را در میان می‌گذارم. توی فکر می‌رود. احساس خلاِ می‌کنم. نمی دانم فردا چه می شود؟

جمعه باز هم به نمایشگاه کتاب می روم، مختاباد از من در باره جلسه با دری می‌پرسد. کلّی حال می کند که عامل آشنایی بوده، دلم می خواهد فحشش بدهم، و بگویم که حق‌العملت چقدر است، ولی او آنقدر نیّتش خیر است که نمی توانم. او خواسته کمکی کرده باشد.

در انجمن صنفی بالاخره جلسه‌ای در اعتراض به توقیف فله‌ای روزنامه‌ها برپا می شود. احمد زیدآبادی خطاب به مزروعی می گوید که به آقای خاتمی بگویید که باید استعفا دهد، وگرنه در چند سال آینده بشدت ضعیف‌تر خواهد شد. مزروعی هم می‌گوید نگران نباشید، ما در مجلس که وارد بشویم اصلاحیه قانون مطبوعات را کان لم یکن خواهیم کرد. به نظرم حق با زید است! اگر خاتمی این یکی را هم ببازد، کار اصلاحات تمام است!

سردردم عود کرده...باز این میگرن لعنتی...فشار فکری بدی است...خبردار می‌شوم که قرار است روزنامه ملت منتشر شود، و من هم باید جای خالی نبوی را پوشش دهم. دفترش نزدیک محل انجمن صنفی است. می خواهند ضرف دو سه روز اولین شماره را در بیاورند. سردبیرش حقّی است، وقتی شروع به صحبت می‌کند می فهمم عجب موجود ناحقی است!

باید سه صفحه روزنامه را مدیریت کنم تا داور از سفر کانادا برگردد. دو سه نفر از بچه‌ها را خبر می کنم و کارمان را شروع می کنیم. علیرضا باذل صفحه سینمایی را می بندد و سام فرزانه صفحه تاتر را. حقی می‌خواهد نصف روزنامه را مدل جناح چپ در بیاورد و نصف آنرا مدل جناح راست! یعنی محتوای روزنامه طرفداران هر دو طرف را راضی کند! عجب آدم بامزه ای است! تازه ادعایش یک جای آسمان را هم پاره می کند! می‌گوید می خواهد روزنامه را به تیراژ یک میلیون برساند، از آن بدتر، هنوز گرافیست ندارد! حالم به هم می‌خورد! آدم بدون استعدادی مثل او را نبوی چطوری قبول کرده که برایش کار کند؟ دنیل پرل به دفتر روزنامه می آید! بابا این خبرنگاران آمریکایی عجب موجودات جالبی هستند، بو کشیده که کجا قرار است روزنامه در بیاید! من ماتم می برد از سرعت عمل این آدم. ساعتی با هم گپ می‌زنیم، و بعدش راهی جای دیگری می‌شود.
شماره اول منتشر و در همان روز توقیف می‌شود. کار بعدی هم پرید!درود بر آزادی انتخاب شغل!

دوتا روزنامه جدید دارند در می آیند. بهارو حیات نو. کسی با من تماس نگرفته، و می‌فهمم که مانا نیستانی دارد برای بهار کار می‌کند. کمی دلخور می شوم. خیلی از بچه‌های صبح امروز و آفتاب امروز آنجا هستند، ولی کسی به من چیزی نگفته...آن شب که ویژه‌نامه برای صبح امروز می‌خواهند، نیک آهنگ به دردشان می خورد، ولی الآن نه... یکی از بچه‌های حیات‌نو هم تعریف می‌کند که یکی از دوستان عزیز عضو هیات سردبیری روزنامه شده و گفته اگر کوثر اینجا بیاید، کارتان تمام است! حالم از همه به هم می خورد! دلم بدجوری گرفته. حالا که کار کمیاب است، قدر موقعیت پیشین را می دانم.

تا به حال اینقدر افسرده نشده ام، چند روزی از خانه بیرون نمی آیم و فقط سرم به اینترنت گرم است. رفتارم در خانه بشدت بد شده و تحمل هیچ حرفی را ندارم. هی طرح می‌کشم و پاره می‌کنم. دلم از خاتمی و جماعت اصلاح طلب گرفته. استفاده تان را از من و امثال من کردید، حالا بروید عشقتان را بکنید.

خبر می‌دهند که انجمن صنفی دارد کمک‌های مردمی جمع می کند. بیمه تامین اجتماعی هم کمک هزینه می‌دهد. می‌شنوم که بچه‌های عصرازادگان سر گرفتن حق بیمه شان دجار مشکل شده‌اند، چرا که بیمه از حقوقشان کسر شده، ولی روزنامه پول را به حساب تامین اجتماعی نریخته است.

ما در خانه به کم خرج کردن عادت نکرده‌ایم و خیلی سریع ذخیره‌مان دارد ته می‌کشد. خدایا! کاری برسان!
ادامه دارد
Monday, February 21, 2005
خاطرات بعد از زندان-۲۱
آقایی که همراه دری است شماره دفتر حاج آقا را می‌دهد. فردا صبح با دفتر رئیس دیوان عدالت اداری تماس می‌گیرم. قرار ملاقات را برای روز چهارشنبه می‌گذاریم.

چهارشنبه صبح از نشر روزنه تماس می گیرند که ساعت ۱۲ باید در غرفه انتشارات باشم، برای دیدار مردم و نویسنده کتاب...نمی‌دانم چه کار کنم. نبوی رفته و من باید جور او را بکشم. برای داور این کار را حتما می کنم، ولی جواب دری نجف‌آبادی را چه بدهم؟ به دفترش زنگ می زنم و می‌گویم مساله ای پیش آمده و باید ظهر در نمایشگاه بمانم... یعنی دارم به بخت خودم لگد می زنم! شاید دری بتواند مشکل پرونده مرا حل کند...نه! این کار را نمی کند. پس چرا می خواهد مرا ببیند؟ قرارمان می شود ظهر پنجشنبه.

در غرفه روزنه از بس کتاب امضا می کنم، دستم درد می گیرد. احساس خوشایندی است. عقده‌های سال‌های دور اندکی برطرف می‌شود! دو باره به سرای اهل قلم می روم و کاریکاتور چند نفر از نویسندگان را می کشم، ولی از دست درد خلاصی پیدا نمی‌کنم.
کتاب" آزادی و آزادی مطبوعات "که مجموعه ای است از کارهای خودم و کاریکاتوریست‌های دیگر در مورد آزادی قلم و آزادی بیان هم وضع خوبی دارد.ناشرش که جامعه ایرانیان باشد، به من رقم دقیق تیراژ را نمی گوید! فکر می کنم می خواهند از بازار جالب خارج از کشور استفاده کنند و آخر سر کلاهی نسبتا بزرگ سر من بگذارند! به سهرخیز اطمینان دارم، ولی به عباس‌قلی زاده، نه!

شب که به خانه می روم همه اش دلهره دارم. با پدرم در شیراز تماس می گیرم. به او ماجرای دیدار فردا را می‌گویم. می گوید به او یادآوری کن که کتاب بهره وری‌اش را چه کسی نقد و تحلیل کرد. یادم می آید که سال ها قبل وقتی پدرم از طرف معاونت تحقیقات وزارت جهاد به مجلس رفته بود تا طرح آبخوانداری را توجیح کند، و دری یئیس کمیسیون برنامه و بودجه بود و مدت‌ها سر موضوع بهره‌وری بحث داشتند.

همسرم امیدوار است با این دیدار کمی مشکل من حل شود. من امیدوارم با این دیدار مشکل من بیشتر نشود! خاطرات آذر ۷۷ ازذهن کسی پاک نمی شود!

کتاب‌هایم را برای دری امضا می کنم و با خود می‌برم. دم ظهر به دفترش می رسم. کنار شهرداری تهران است...خیابان بهشت. منشی دفتر می گوید که حاج‌آقا دیروز منتظرتان بودند...رئیس دفرش آدم جا افتاده و مهترمی است، یکی او را جناب سرهنگ خطاب می کند. وقتی کسی در دفتر نیست، در مورد کاریکاتور بامن صحبت می کند. اهساس می کنم کاریکاتورهای زیادی از من در بولتن‌های قوه قضاییه بوده که اینقدر خوب مرا می‌شناسد!
یک حاج آقای دیگر نزد دری است و از اتاق کنفرانس که خارج می شود، خودش دم در می‌آید و بعد از سلام و علیک می‌نشیند کنار من. می گویم دکتر آهنگ کوثر به شما سلام رسانده...چشم‌هایش باز می شود؛ تو پسر دکترکوثر هستی؟ بچه سیّد !من می خواستم ارشادت کنم، حالا می فهمم که هر کاری بکنم بی‌فایده است! آخر تو که بچه مسلمون هستی این چه کاریکاتوری بود که کشیدی و دل روحانیت را به درد آوردی؟

کمی می ترسم!...ادامه می دهد...هزاران طلبه و بچه آخوند باید جمع شوند و زحمت بکشند، تا یک نفر مثل آیت الله مصباح پیدا شود و آنوقت تو که بچه مسلمون هم هستی با کاریکاتورت همه چیز را به ه می‌ریزی. هم می‌ترسم و هم نمی‌ترسم. برایش توضیح می دهم که کاریکاتور ماجرایش چه بود. سعی هم کرده ام تا سو تفاهم بر‌طرف شود ولی به خاطر اصرار کسانی که حتی کاریکاتور را ندیده‌اند، کسی حاضر نیست مشکل را حل کند. می گوید زمان می برد.

برخوردش خوب است، و کمی ترسم می ریزد.

ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۲۰
نمایشگاه کتاب بر پا شده است. من هر روز آنجا هستم. هم در سرای اهل قلم و هم در غرفه‌های انتشارات روزنه و جامعه ایرانیان. ظاهرا کتاب اولم با نبوی به چاپ سوم رسیده است. جامعه ایرانیان هم کتاب آزادی و آزادی مطبوعات را در دو چاپ ارائه کرده. از کیفیت چاپ کتاب راضی نیستم. کلاس روزنه‌ای‌ها بالاتر است. پرفروش ترین کتاب نمایشگاه، عالیجناب سرخ‌پوش اکبر گنجی است. ظاهرا هر روز یک یا دو چاپ جدیدش به بازار می‌آید. در سرای اهل قلم، به جای کشیدن کاریکاتور، شده‌ام موضوع بحث! نویسنده‌ها یکی یکی می آیند و بحث سیاسی‌شان آغاز می‌شود.

یکی از روزها ابولحسن مختاباد به من خبر می‌دهد که دری نجف‌آبادی، وزیر سابق اطلاعات دارد می‌آید. یا حضرت عباس! وقتی ماجرای کاریکاتور روزنامه آزاد، قم را به هم ریخت، دری در نماز جمعه شهر ری سخنان تندی علیه من گفته بود. رئیس دیوان عدالت اداری وارد سالن می شود و به شنوندگان بحث عرفان در اشعار مولوی می‌پیوندد. من دارم خودم را قایم می‌کنم. بعد از پایان سخنرانی، مختاباد دری را صدا می‌زند؛حاج آقا، این کاریکاتوریسته رو می شناسین؟ برق سه فاز از آنچه نابدترم می‌پرد! دری می گوید که کاریکاتورها را می‌شناسد، ولی کاریکاتوریست‌ها را نه! مختاباد می‌گوید: حاج آقا!! این یکی رو حتما خوب می‌شناسید، این کوثره....دری می‌گوید نیک آهنگ؟ احساس احمقانه‌ای می کنم. یاد قتل‌های زنجیره‌ای می افتم، به خودم امید می دهم که نه بابا، کار سعید امامی بوده و دری از همه چیز بی خبر... اما مگر می‌شود؟ چند نفری به جمع ما اضافه می شوند. آیا سالم از آنجا بیرون خواهم آمد؟ دری از من می خواهد کنارش بنشینم...می‌گوید خوش بر و رو هم که هستی؟ می‌گویم حاج‌آقا، نگران نباشید، من یک رگ شهرضایی دارم که به رگ نجف‌آبادی شما می چربد! چشمانش باز می‌شود! یعنی من دارم به یکی از آدم‌های قدرتمند حکومت تیکه می اندازم...گاهی وقت‌ها از خودم می‌ترسم. دری می گوید که حالا نمی تواند با من در باره کاری که کرده‌ام صحبت کند، و از من می خواهد که به دفترش بروم... یا حضرت فیل!
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۱۹
اکبر برای من و خیلی از همکارانم حکم قهرمان را داشته است. با آنکه با او همکارم، و هر از گاهی همدیگر را دست هم می‌اندازیم، ولی احترام خاصی برایش قائلم. یاد اولین باری می‌افتم که در همشهری دیده بودمش؛ حزب‌الهی قد کوتاه...با خط بسیار بدی بیتی برایم می نویسد، در صفحه سوم کتابش. می‌گویم اکبر، اگر در دادگاه هم اینطوری بنویسی و جواب بازجو را بدهی که پدرت را در می آورند! می‌خندد و می گوید آنها به خاطر مطالبی که توانسته اند بخوانند پدرم را در می آورند! همینطور سرفه می‌کند. احمد ستاری وارد اتاق می شود و با وکیلش حرف می‌زند. اکبر به شعبه ۱۴۱۰ احضار شده، برای مطالبش، و به شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب برای ماجرای کنفرانس برلین. اکبر می‌رود و دیگر بر نمی گردد...

اخبار اقتصادی هم به سلامتی تعطیل می شود. یکی از بچه‌های آزاد به من خبر می‌دهد که دارند حقوق‌های عقب مانده را می‌دهند. می‌روم، ولی خبری نیست.

در این چند روز شرایط بدتر شده است. شمس را که برای حکمش برده‌اند، مهرانگیز کار و چند نفر از سخنرانان کنفرانس برلین هم دستگیر شده‌اند. ولی علوی‌تبار، جلایی‌پور و جمیله کدیور خودی‌تر از این حرف‌ها هستند که بازداشتشان کنند.

انجمن صنفی هنوز شل بازی کرده. شرط می‌بندم به مجرد توقیف احتمالی روزنامه مشارکت، صدایشان در بیاید. پارسال برای روزنامه سلام کلّی بیانیه دادند، ولی وقتی روزنامه زن تعطیل شد، مزروعی خطاب به روزنامه‌نگاران بیکار شده گفت بروید سراغ مدیر مسوولتان...

دنیل پرل، خبرنگار وال استریت جورنال که بهمن ماه با هم آشنا شده بودیم برایم ایمیل زده و حالم را پرسیده. می گوید همین روزها به ایران خواهد آمد. چند تا سوال هم درباره کاریکاتورهای ایرانی کرده.

حالا که اخبار اقصادی وعصر آزادگان را هم بسته‌اند، جماعت زنجیره‌ای تصمیم دارند نشریات جدیدی در بیاورند، ولی به خاطر منع قانونی جدیدی که اصلاحیه اخیر تحمیل می کند، نباید شائبه پیوسته بودن هفته‌نامه و یا روزنامه جدید با قبلی‌ها بوجود بیاید. محمد قوچانی که در طی این چند ماه بشدت درخشیده است، احتمالا سردبیر یکی از این هفته‌نامه‌ها خواهد بود.

افشین سبوکی با من تماس می گیرد. مانند سال‌های گذشته، در سرای اهل قلم نمایشگاه کتاب، باید کاریکاتور اهل قلم را بکشیم. جالب آنکه چون من در نمایشگاه امسال سه تا کتاب دارم، اهل قلمی می شوم که اهل قلم را می کشد. برای پز دادن آدم بیکاری مثل من که تا همین هفته پیش از کار زیاد می‌نالید، سوژه خوبی است.

تیراژ صبح امروز بشدت بالا رفته. حرمت حجاریان را نگاه داشته‌اند و هنوز تعطیلش نکرده اند، ولی باید انتظارش را کشید. یکی از بچه‌ها می گوید قرار است این جماعت در صورت تعطیلی صبح امروز، بهار را در بیاورند. شنیده بودم که بهار مال عباس عبدی است.

این روزها اندکی پکر هستم. از طرفی منتظر به جریان افتادن پرونده‌ام بوده ام و از سوی دیگر، ترس همیشگی از بیکاری و خانه نشینی دارد مثل خوره مغزم را می‌خورد.

وقتم را بیشتر در هفته نامه مهر سپری می‌کنم. این روزها بهروز افخمی زیاد به مهر می آید و قرار است صفحه خودش را داشته باشد. یوسف‌علی میرشکاک هم هست. یوسف موجود عجیب و غریبی است. می گویند سید‌ها را از دور تشخیص می‌دهد. به من که می رسد می گوید، ببینم، تو سیّد نیستی؟ می‌گویم تو از همه آدم‌ها همین را می پرسی؟ می گوید نه سیّد!از سیّدهاش می پرسم. راستش از مرام او خوشم نمی آید. با اینکه نوشته‌هایش و اشعارش و بازی‌های فلسفی‌اش را نمی‌توانم تحسین نکنم. او برای چند مثقال بیشتر، قیصریه‌ای را به آتش می کشد. می‌گویند خانه‌اش را هم برای خوش خدمتی گرفته، همینطور دفترش را و ...

کیارش زندی و جمال رحمتی تماس می گیرند. می‌گویند ایرج رستگار مدیر مسوول هفته‌نامه توانا قصد صلح دارد. در جلسه ای که در لابی هتل لاله می‌گذارد جمع می شویم. می‌خواهد توانا را به روزنامه تبدیل کند. فکر جالبی است، اولین روزنامه تمام کاریکاتوری ایران. مشکل اصلی که با او داشتیم و باعث جدایی ما شد، این بود که سردبیر هفته‌نامه، منصور حسینی فقط اختلاف ایجاد کرد، و وقتی قرار شد همه ما آنجا متحد شویم و مقابل رفتارهای نامناسب مدیریت بایستیم، یکی از کاریکاتوریست‌ها که کار در توانا را به قول اتحادمان فروخت، ماند و به مدیریت اطمینان داد که بقیه بی اسم و رسم‌ها را جذب می کند تا ناز ماها را نخرند...الآن بعد از چند ماه جمع شده‌ایم، چون نازمان خریدار دارد! من هم مثل سردسته شورشیان کشتی بونتی شرط و شروط می گذارم. کار را از هفته دیگر شروع خواهیم کرد.

انتظار به سر می‌رسد. صبح امروز و مشارکت هم تعطیل می شوند. سرم دارد تیر می‌کشد. آخر به کدامین گناه؟ در دلم به خاتمی بد و بیراه می‌گویم! اگر پارسال در ماجرای کوی دانشگاه محکم می‌ایستاد و از حقوق دانشجویان دفاع می‌کرد، الآن این بلا را سر ما و روزنامه برادرش نمی‌آوردند. کاتمی قدر حامیانش را نمی‌داند. راستی‌ها هم کاملا با قدرت جلو می‌روند. اوّل دانشجویان و بعد مطبوعات را قلع و قمع می‌کنند...نفس کش!

می‌خواهم با پولی که از فروش کتاب‌هایم بدست می آورم، کامپیوتر بخرم. لا اقل می‌توانم سفارش بگیرم و از اینترنت هم مطلب...با کمک ناشرم، مقدمات خرید کامپیوتر فراهم می‌شود و چند روز بعد از خانه به اینترنت وصل می‌شوم. با توانا قرار می‌گذارم که به جای حق التحریر و حق‌التصویر، به من اشتراک ماهانه اینترنت بدهند. آخر برادران رستگار شرکت خدمات اینترنت هم دارند. شروع می‌کنم به ترجمه مطالب روز، و سریع یک مشتری برای شغل جدیدم پیدا می‌شود.

سحر خیز زنگ می زند و از من می خواهد که به دفتر اخبار اقتصادی بروم. می‌خواهد دوهفته‌نامه دانستنیها را منتشر کند. باورم نمی‌شود! دانستنیها که مجله‌ای علمی آموزشی و در عین حال سرگرم کننده بود، داد تبدیل به نشریه‌ای سیاسی می شود! در دفتر سابق عصر آزادگان نشسته‌ام که یکی از بچه‌های جامعه مدنی که آنجا منتشر می‌شود خبر توقیف روزنامه بیان را می‌دهد. همانجا کاریکاتوری می کشم، دهان آدمک روزنامه‌نگارم دوخته شده: آزادی بیان...
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۱۸
مهاجرانی با مدیران مسوول دیدار می کند ودر اخباری که می شنویم، ظاهرا مدیران روزنامه‌ها به "پایگاه دشمن" خوانده شدن مطبوعات معترض شده‌اند. با این همه می‌خواهند سعی کنند فضا آرام شود. در تحریریه‌ها همه‌اش بحث بر سر قوانین جدید سانسور است.

یکی از بچه‌ها که ظاهرا با یک نفوذی در دادگستری در ارتباط است می گوید دارند لیستی تهیه می‌کنند برای تعطیلی روزنامه‌ها. ظاهرا محسنی اژه ای فرمانده این حرکت ضربتی، بین دادگستری و بیت رهبری در رفت و آمد است.

می گویند اکثر مهمانان کنفرانس برلین برگشته اند ولی اکبر گنجی با تاخیر به تهران خواهد رسید. هوا بس ناجوانمردانه خفه کننده است! در کوچه عصر آزادگان چند نفر آدم مشکوک می بینم. خیلی هم سعی می‌کنند طبیعی رفتار کنند. شیرازی، مدیر صفحه‌بندی روزنامه‌های عصر آزادگان و اخبار اقتصادی که صفحه اول کیهان را می بندد و با شریعتمداری اندکی رفیق است، بیشتر سعی می‌کند در کوچه باشد. احساس می کنم از چیزی خبر دارد.

به خانه که می‌رسم، شروع می‌کنم به حساب و کتاب. ببینم چقدر طلب دارم و چقدر بدهکارم؟ یکی از بچه‌ها تلفن می زند و می‌گوید در دادگستری بوده و دیده کسی دارد روی پرونده من و چند نفر دیگر از کسانی که در سال گذشته بازداشت موقت شده‌اند کار می‌کند. انگار این دفعه قضیه موقتی نخواهد بود. سعی می‌کنم خونسرد باشم، و تا نیمه‌های شب فیلم نگاه می کنم. جلوی تلویزیون خوابم می‌برد. حدود ساعت چهار صبح از خواب بدی می‌پرم. هر چه فکر می‌کنم چه بوده، یادم نمی آید.

صبح زود راهی آفتاب امروز می شوم. می‌دانم آخرین کاریکاتورها را دارم می‌کشم. ظهر هم به روزنامه آزاد می روم. سر راه به انتشارات جامعه ایرانیان سری می‌زنم و کار کتاب را تمام می‌کنم. بعد از آزاد، راهی اخبار اقتصادی می‌شوم. یکی از کسانی که سعی می‌کند کاریکاتوریست باشد و سال هاست مزاحم همه کاریکاتوریست‌ها بوده، آنجاست. آمده از من نزد سحرخیز شکایت. می‌گوید نیک آهنگ این کارهای مرا چاپ نمی‌کند. می‌گویم برادر من، کارهای تو کپی‌های مرکبی است از آثار کاریکاتوریست های ایرانی و کارهای خارجی هایی که درآن کتاب که به تو قرض دادم ... فقط سوژه‌ها را عوض کرده‌ای. عصبانی می شود و بد و بیراه می‌گوید...ما در چه فکری هستیم، و او نگران چیست؟

اخبار سراسری اعلام می‌کند که تعدادی از روزنامه‌ها در راستای سخنان رهبری توقیف موقت شده‌اند. آزاد و آفتاب امروز هم هستند. دو تا کار از دست رفت.

فردا، اخبار اقتصادی هم تعطیل می‌شود. خدا کریمه...نوروز و صبح امروز هنوز باقی مانده‌اند. هفته‌نامه مهر هم هست.

کیهانی‌ها گرجه ناراحتند که روز پنجشنبه بعد از سخنرانی آقا در مصلىٰ برخورد فیزیکیو قلع و قمع صورت نگرفته، و خون از ماغ کسی نیامده، ولی خوشحالند که پایگاه‌های دشمن یکی یکی سقوط می‌کند. پایگاه‌هایی که اکثریت مردم به آنها اعتماد کرده‌اند و به لیست روزنامه‌ها رای داده‌اند.

چند نفر از محافظه‌کاران دنبال راهی برای هوا کردن نتیجه انتخابات هستند...شایعه باز شماری تعدادی از صندوق‌ها به قصد کاهش آرای علیرضا رجایی و افزایش ناگهانی آرای هاشمی و حداد عادل قوت می‌گیرد. عده‌ای معتقدند برای حفظ پیروزی اصلاح‌طلبان، مصلحت بر حقیقت برتری دارد...مرده‌شوی این مصلحت را باید برد.

اصلا یادم رفته که قرار است دوباره دستگیر شوم! همه اش در التهاب وضعیت جدید هستم.

صبح روز بعد در تحریریه آفتاب امروز نشسته‌ام. بچه‌ها می‌گویند اکبربرگشته ایران و امروز همراه وکیل به دادگاه می‌رود. کارش را خواهند ساخت. صدای سرفه‌های شدیدی از راه پله می‌آید. خود اکبر است! دور و برش جمع می‌شویم.می داند چه خوابی برایش دیده‌اند. به اتاق سردبیر می‌رود، سریع می روم و یکی از کتاب‌هایش را که در کیف دارم نزدش می برم. شاید آخرین امضا باشد.
ادامه دارد
غلط‌های املایی
راستش این نرم افزار فارسی نویسی که من استفاده می‌کنم کارم را از یک جهت ساده کردهٓ، مثلا دکمه M را فشار می دهم، حرف "م" را زده ام، یا T همان "ت" خودمان است. سختی کار آنجاست که برای بعضی از حروف باید shift+ حرف مورد نظر را بزنم، مثلا اشکالی که در مورد اقتسادی بوجود می آید، چون موقع زدن S، shift را همزمان نزده بودم. برای حرف"ص" باید هر دو را همزمان فشار داد.

در هر حال، به خاطر سرعت نسبتا زیاد من در نوشتن، از این جور خطاها کم پیش نمی‌آید. در صورتی که با اشتباهی از این دست روبرو شدید، بی نصیبم نگذارید،. این خط پایینی را هم بدون استفاده از shift می‌نویسم تا ببینید چقدر راحت بعضی اشتباهات رخ می دهد:

اسلا نمی دانستم که اسلاه تلبان علاقه ای به هجاریان دارند، و با این عدم تکسس می کواهند کار کشور را جلو ببرند،اضتراب ناشی از ترور هجاریان، کیلی ها را از کار انداکته بود. تکیه روی او کتایی استراتزیک بود... باید دید جتوری می توان کائنان را تشکیس داد... قیبت او به ضرر اسلاه تلبان است.

و متن اصلاح شده:
اصلا نمی دانستم که اصلاح‌طلبان علاقه ای به حجاریان دارند، و با این عدم تخصص می خواهند کار کشور را جلو ببرند،اضطراب ناشی از ترور حجاریان ،خیلی ها را از کار انداخته بود.تکیه روی او خطایی استراتژیک بود... باید دید چطوری می توان خائنان را تشخیص داد...غیبت او به ضرر اصلاح‌طلبان است.

در هر صورت بابت این خطاهای ناخواسته، مرا ببخشید.
اولین عاشورا در چیذر
سال ۷۴ اندکی قبل از عاشورا به " چیذر"نقل مکان کردم. فضای محرم در "گیشا" کجا و در چیذر کجا؟ دسته‌های عزادار می‌آمدند و می رفتند. خیابان بسته می شد و ماشین‌های بسیاری معطل می‌ماندند. تازه اسباب کشی ما تمام شده بود که دوستانمان به دیدن من و هم خانه‌ام، علی جهانشاهی آمدند، وقتی داشتند می‌رفتند، حرکت دسته عزاداری مانع خروج ماشین آنها از کوچه شد. بعد از ربع ساعت موفق شدند. درست پشت سر آنها یک خانم جوان پراید سوار رسید. از من پرسید که چگونه می تواند مسیرش را ادامه دهد؟ من هم ناغافل گفتم:
خانم، باید صبر کنی تا " دسته" بره، بعد که رفت، می‌تونی ...

من دیدم خانم نسبتا محترم در روز عاشورای حسینی دارد می خندد. تازه فهمیدم حرفی که زده‌ام اندکی بی ادبانه هم می‌توانسته باشد! نتیجه اخلاقی این‌که لطفا مواظب کارکرد دسته باشید!
Sunday, February 20, 2005
خاطرات بعد از زندان-۱۷
تا صبح خوابم نمی‌برد. این عادت نماز شب خواندن در موقع اضطراب کمک خوبی است. گمانم دو سه جزِ قرآن را می خوانم...به بها‌الدین خرمشاهی هم بابت ترجمه روانش دعا می‌کنم. حافظ هم با ما سر یاری ندارد. هر چه می‌آید، مشوش است. مبلغی را نذر کودکان سرطانی می‌کنم. به امید سلامت خانواده ام. هنوز زود است بچه‌ام یتیم شود! به این فکر که می افتم خند‌ه ام می‌گیرد و شروع می کنم به کاریکاتور کشیدن. یکی دو ساعتی دراز می‌کشم ونهایتا خوابم می برد... نهار را طبق معمول جمعه‌ها "کباب "مهمان پدر زن هستیم . داماد فراری هم ساعت دو راهی روزنامه آزاد می شود. یزدانپناه آنجاست. می‌گوید قرار است مهاجرانی با مدیران مسوول روزنامه‌ها دیدار و به نحوی
فضا را کنترل کند. اینکه بسیاری از مطبوعات پایگاه دشمن خوانده شوند چیز جالبی نیست.

گیر کرده‌ام که چه چیزی بکشم که جوش ملتهب را خراب‌تر نکند. چند تا از همکاران هم به من التماس می‌کنند! یکی از بچه‌های تازه مزدوج از من می‌خواهد که اگر تعطیل شدیم، و وقت داشتم کاریکاتور او و همسرش را بکشم.

در اخبار اقتصادی و تحریریه عصر آزادگان جو عجیبی حکم فرماست. نبوی موهایش در هم ریخته...نبوی قرار است برای دو سه هفته به کانادا برود، کمی در هم ریخته به نظر می رسد. جرات نمی‌کنم به او بگویم که یکی دو مطلبش برای کتاب "در سال هفتاد و هشت اتفاق افتاد" گم شده...

هفته آینده هفته اتفاقات است...شک ندارم. با یکی از بچه‌های مشارکتی بحث می کنم. می‌گوید بعد از ترور حجاریان، جماعت بریده اند. نه عباس عبدی توان او را دارد و نه میردامادی. رضا خاتمی هم که هیچ، از بعد از اینکه نماینده اول تهران شده، خردی اش فراموش کرده و درشتی می‌کند!

سری به بچه‌های روزنامه فتح می زنم. انگار دارم قبل از مرگ روزنامه‌ها آنها را به حافظه ام می‌سپارم. یاد آن روزی می افتم که اینجا روزنامه خرداد بود و عبدالله نوری را از نزدیک می‌دیدم. می گفت کاریکاتور برادران لاریجانی را که بعد از برنامه چراغ کشیده بودم - ما دو تا داداشیم، مثل مداد تراشیم، هر جا می‌ریم [...] -را خیلی دوست داشته ولی اندکی تند بوده است! حالا عبدالله در زندان است و من هم منتظر بازگشت...

آخر شب به روزنامه همشهری می روم. اینجا را نمی بندند، ولی من حاضر نیستم دیگر با اینجا کار کنم. البته احتمالا عطریان‌فر هم چنین قصدی نخواهد داشت!!!
احمد زیدآبادی را می‌بینم...با بدجنسی به او پیش‌بینی‌ام را یاد آوری می‌کنم؛ دیدی احمد، هم ترور داشتیم، هم فضا داره تیره میشه...ابولحسن مختاباد که همکارم در آفتاب امروز هم هست و صبح‌ها دنبالم می‌آید، به بحث ما اضافه می شود. او هم به شدت نگران است. اگر دیدار مهاجرانی با مدیران مسوول جواب ندهد چه خواهد شد؟
ادامه دارد
Saturday, February 19, 2005
خاطرات بعد از زندان-۱۶
می خواهم بخوابم ولی خوابم نمی‌برد. احساس بدی دارم. یعنی فردا خبری می‌شود؟ با هر بدبختی که هست دو ساعتی می خوابم و بعد از نهار راهی روزنامه آزاد می شوم. ویژه‌نامه هنوز دست همه نرسیده است. همه دارند در باره برنامه دیشب تلویزیون حرف می زنند. بچه‌های مانیتورینگ روزنامه که رادیو‌های خارجی را هم گوش می‌دهند بیشتر از ما ترسیده اند. کارم را می کشم و راهی اخبار اقتصادی می شوم. اصلا نای کار کردن ندارم! همه نگران سکنرانی فردای رهبری هستند و ترس عجیبی حاکم است. بعضیاز بچه‌ها می‌گویند اکبر گنجی در آلمان مریض شده و شاید دیرتر بیاید. گمانم کیهان و جمهوری اسلامی به مصاحبه او با یک روزنامه آلمانی گیر داده باشند، نخوانده ام ولی شنیده ام. بچه‌ها تازه ویژه‌نامه صبح امروز دستشان رسیده، ظاهرا توزیع سراسری زودتر از توزیع تهران صورت گرفته.

یکی از همکاران سابق را می بینم. می‌گوید که شنیده است انصار برای چند نفر برنامه دارند، از جمله نبوی و من. خودم را به آن راه می زنم، می پرسم مگر قرار است برایشان نمایشگاه و برنامه طنز بگذاریم، می گوید احتمالا در بازداشتگاه‌ ویژه‌ای که ۱۸ تیر دانشجو‌ها را می برده‌اند...

شب که به خانه می آیم نمی دانم به همسرم چه بگویم. نگران است، و نمی خواهد اذیتم هم بکند، ولی چشمانش حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. قسم می خورم که الآن دارد می گوید این چه غلطی بود کردم و زن این آدم مشنگ شدم؟

صبح روز بعد در آفتاب امروز تقریبا آماده‌باش است. شایعه حمله به دفتر صبح امروز بعد از سخنرانی در مصلىٰ را خیلی‌ها جدی گرفته‌اند.همه گوش به رادیو دارند. اعصاب معصاب نداریم...بعضی از بچه‌ها از پنجره تحریریه میدان هفت تیر را ور می اندازند، انگار قرار است همین الآن حمله کنند. یکی از بچه های فنی کیهان به دوستش در حروفچینی زنگ زده و از او خواسته محل روزنامه را به هر بهانه ای ترک کند. با اینکه صبح پنجشنبه بچه‌های صبح امروز نباید در محل تحریریه باشند، ولی گمانم سالن پر است از همه اعضای صبح امروز و آفتاب امروز. دو سه بار ستاری را می بینم. فرمانده در غیاب سعید حجاریان کشتی‌اش را در حال غرق شدن می بیند.

سخنرانی آقا شروع می‌شود. تنها ارفاق بزرگ این است که برخورد با مطبوعات به قوه قضاییه سپرده شده و از نیروهای مردمی خواسته می شود خودسرانه اقدام نکنند. پس امروز خبری نیست...نفس نسبتا راحتی می کشم. دو سه نفر از همکاران که نگران زندان رفتن هستند، از من در باره وسایل مورد نیاز می پرسند...می‌گویم: داروی نظافت فراموش نشود!

عصر به خانه کاریکاتور سر می زنم. نگهبان خانه که از بسیاری از کاریکاتوریست‌های سیاسی، سیاسی‌تر است، می‌گوید:کوثرجان، دستم به دامنت، به خودت رحم کن و دو سه ماه بی‌خیال شو...این پدر...ها رهم ندارند. خودم را به آن راه می‌زنم و می‌پرسم که دارد
راجع به چه چیزی صحبت می‌کند؟

سر راه در مسیر خانه به دو سه ایست بازرسی بر می خورم. انگار خبرهایی هم بوده. دوستی از بچه‌های دانشگاه که سرباز سپاه است، به دوستی دیگر تماس گرفته و گفته که مرخصی‌اش را دیروز لغو کرده اند و مجبور بوده شب را هم در پادگان بخوابد. می‌روم پیاده روی...منتظر تعطیلی روزنامه‌ها هستم.حداقل تعطیلی از کودتا بهتر است...
ادامه‌ دارد
خاطرات بعد از زندان-۱۵
تلفن زنگ می‌زند. فردنیا مدیر مسوول آفتاب امروز و عضو هیات سردبیری صبح امروز پشت خط است، می‌گوید رئیس بزرگ-احمد ستاری- پرسیده که می‌توانی شب بیایی روزنامه؟ یعنی همین الآن، ساعت یک نیمه شب. باید یک ویژه نامه چاپ کنیم. دو زاری‌ام بدجوری می‌افتد. چون پس فردا قرار است رهبری سخنرانی کند، احتمالا تلویزیون و کیهان دست به یکی کرده‌اند و ماجرای کنفرانس برلین، تصویب جزئیات اصلاح قانون مطبوعات،و ...را با هم وصل کرده‌اند و فضا را طوری به هم ریخته‌اند که درست کردنش غیر ممکن است. اصلاح‌طلبان هم دیگر سعید حجاریان را ندارند تا ضد حمله‌ای را برنامه‌ریزی کند. پس احمد ستاری نقش فرمانده را بر عهده دارد.

ساعت یک نیمه‌شب به دفتر صبح امروز می‌رسم. یک پیکان سفید در فاصله بیست متری ایستاده است و دارد راننده دارد ورودی روزنامه را می‌پاید. اصغر رمضان‌پور سردبیر آفتاب امروز، احمد بورقانی، محسن اشرفی، احمد ستاری، نشسته‌اند دور میز. احمد ستاری دارد دائما با وزارت کشوری‌ها صحبت می‌کند و به ایشان می‌گوید چه کنند و چه نکنند. "همشهری کین" اینجا خودش را نشان می‌دهد. به تاج زاده امر و نهی هم می‌کند. شایعات زیادی به گوش رسیده. کلمه کودتا را که می شنوم،احساس عجیبی می کنم. تا ساعت دو چهار تا طرح کاریکاتوری می کشم و به ستاری نشان می‌دهم. او که زمانی آصرار می‌کرد بدون شرح کار کنم، الآن ساکت ساکت مقابل طرح‌های دیالوگ دار من نشسته و سه تا از طرح‌ها را می‌خواهد. اولی را برای صفحه اول ویژه‌نامه صبح امروز اجرا می‌کنم. علی لاریجانی با لباس نظامی‌های لشکر اموّی، که چیزی را سر نیزه کرده...و اسبش دارد به عنوان موجودی عاقل‌تر با او صحبت می کند. برای صفحه آخر هم باز علی لاریجانی را می‌کشم که جلوی تلویزیون لم داده( با تنبان خواب و زیر پیراهن حلقه ای) و دارد با جواد لاریجانی حرف می‌زند...از او می‌خواهد که در سفر بعدی‌اش فیلم‌های بیشتری مثل فیلم استریپ‌تیز کنفرانس برلین برایش بیاورد.

طرح سوم را هم برای آفتاب امروز اجرا می کنم. لاریجانی مثل خلبان فیلم "دکتر سترینج لاو" به جای بمب اتمی سوار بر تلویزیون
شده و دارد سقوط می‌کند...

گمانم عبدالعلی رضایی را هم می‌بینم. وقتی کارم تمام می شود به اتاق فرماندهی می‌روم. خبرهای نگران کننده‌ای از وزارت کشور رسیده.ظاهرا برای بعد از سخنرانی رزو پنجشنبه در مصلىٰ برنامه‌های خاصی چیده شده؛ نوعی آماده باش پایگاه‌های بسیج و نیروهای خاص تحت فرماندهی یکی از سران سپاه. یعنی می‌خواهند واقعه سال شصت را تکرار کنند؟ باورم می‌شود که جماعت صبح امروز با گروه‌های اطلاعاتی بشدت در ارتباطند.

چراغ تحریریه را خاموش می کنم، و پشت پنجره می روم. دو سه تا ماشین سرنشین‌دارنزدیک دفتر روزنامه ایستاده‌اند و دارند این‌ طرف را می‌پایند.

چند نفر از بچه‌های بولتن ریاست‌جمهوری که کارشان را ساعت ۴ صبح شروع می‌کنند با جماعت تیم فرماندهی در ارتباطند. انگار این جمع هفت هشت نفره مهم‌ترین کار ایران را دارد این نصف شبی می کند. گمانم یکی به رئیس جمهوری خبر داده که دارد چه اتفاقی می‌افتد...درست دو ماه بعد از انتخابات مجلس و شکست راستی‌ها، اتفاقی را که منتظرش بودم دارد رخ می‌دهد. قبل از اذان صبح نماز شب می خوانم و تا زمان خروج از روزنامه ذکر می‌گویم. بدجوری نگرانم.

ساعت پنج صبح کار ویژه‌نامه تمام شده. باید تا قبل از ظهر در سطح کشور توزیع شود. کاریکاتور آفتاب امروز را هم در صفحه می گذارم و حدود ساعت هفت صبح به خانه می رسم.
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۱۴
کنفرانس برلین برگزار می‌شود. خبرهای بدی به گوش می‌رسد که "کمونیست‌های کارگری" دارند ماجرا را به جاهای بدی می‌کشانند، و نگذاشته‌اند سخنان اکبر گنجی و بقیه اصلاح‌طلبان راحت بیان شود. کیهان به ماجرا گیر داده. هشدار بدی است.

مجلس پنجم که آخرین نفس‌هایش را می‌کشد، بدون رحم دارد ترتیب مطبوعات را می‌دهد. مانده‌ام چرا نمایندگان اصلاح طلب مجلس آبستراکسیون نمی‌کنند؟ مجید انصاری که آن موقع‌ها تنش برای آبستراکسیون می خارید حالا بی‌خیال شده. به نظر من خیانت این جماعت قابل بیان نیست.

سه شنبه شب است، ساعت ده شب که صفحه‌بندی روزنامه های چهارشنبه صبح تمام شده، تلویزیون فیلم مونتاژ شده ای از کنفرانس برلین نشان می دهد. صحنه لخت شدن یک زن را بصورت نگاتیو پخش می شود. گمانم اتفاقی دارد می‌افتد. زنگ‌های ممتد تلفن پدرمان را در می‌آورد. یکی از بچه‌ها خبر می‌دهد که با اتفاق‌هایی که دارد می افتد و روز پنجشنبه که رهبری سخنرانی دارد، باید ازالآن لباس‌های لازم را برای چند سال زندان آماده کنیم.

شب مسابقه فوتبال جام باشگاه‌های اروپا است. وسط مسابقه، برادر زن می‌رسد. داریم با هم تماشا می‌کنیم که باز تلفن زنگ می‌زند.
ادامه دارد
خدا حافظ استاد شجریان و غیره
دیشب حالم به هم خورد. اصلا شجریان آنی نبود که می‌شناختم. شاید تنها فایده حضور دیدن او بود بعد از سال‌ها. نه سلامی به جمع کرد و نه علیکی گفت. قبل از آنتراکت، اجراها باحال‌تر بود و در قطعه‌ای که پدر و پسر-همایون- با هم همنوا می‌شدند، می‌شد به آینده موسقی فلک‌زده سنتی ایرانی امیدوار بود. در نیمه‌ دوّم برنامه اگر می‌توانستم از سالن بیرون بروم، حتما این کار را می‌کردم.امّا مجبور بودم به خاطر لطف دوستان تحمل کنم.
البته از کمانچه زدن کلهر باید تعریف کرد؛ انگار داشت با کمانچه عشق‌بازی می‌کرد...آنهم جلوی چشم مردم!
نکته مثبت حضور برای من این بود که توانستم بعد از مدت‌ها طرحی بزنم ، آنرا هم از حسین علیزاده کشیدم. بد در نیامد.

بعد از کنسرت، با بر و بچه‌ها رفتیم شام خوردیم که آنجا کمی بهتر بود و غم تحمل برنامه بی‌بار گروه اساتید را اندکی فراموش کنیم. انگار وقتی آدم سیر می شود، یادش می رود که چقدر از دست شجریان و الباقی زورش گرفته....
خاطرات بعد از زندان-۱۳
این روزها فضای عجیبی حاکم است، مجلسی‌های شکست خورده می خواهند قبل از حاکم شدن جماعت چپی مجلس ششم، انتقامشان را از مطبوعات اصلاح‌طلب که به عبارتی اعتماد مردم را به اصلاح‌طلبان جلب کردند، بگیرند. کلیات اصلاح قانون مطبوعات که سال گذشته تصویب شد، به نحوی منجر به شورش ۱۸ تیر گردید. روزنامه سلام بعد از تصویب، به بهانه چاپ نامه سعید امامی تعطیل شد، حالا این بار چند تا روزنامه را خواهند بست؟ خیلی از بچه‌ها می‌گویند هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. بعید می دانم. سعید حجاریان را زدند، حالا مطبوعات را خواهند زد. این جماعت راست عجیب بدکینه است!

چند تا از اصلاح طلبان دارند برای کنفرانسی در برلین به آلمان می روند. از صبح امروز هم علوی‌تبار خواهد رفت و اکبر گنجی، از عصرآزادگان هم جلایی‌پور. چند تایی از روشن‌فکران هم سخن‌رانی خواهند کرد. ظاهرا مقوله دموکراسی در ایران مورد بحث قرار خواهد گرفت.

ماجرای نتایج انتخابات مجلس تهران دارد سوال برانگیز می‌شود. هاشمی نفر سی‌ام است و علی‌رضا رجایی روزنامه‌نگار بالاتر از هاشمی و حداد عادل. شورای نگهبان هم نمی‌خواهد نتایج را تایید کند. شایعه تقلب هم بالا گرفته. اما اعتقاد بر این است که در صورت بازشماری، رای رساتی‌ها کمتر هم خواهد شد.

کتاب دوّم من با نبوی دارد آماده چاپ می شود. کتاب اول ظاهرا به چاپ دوم رسیده که خبر خوبی است. کتابم با انتشارات جامعه ایرانیان هم دارد برای چاپ آماده می‌شود، ولی نمی‌دانم چرا به این خانم عباس‌قلی‌زاده نمی‌شود اعتماد کرد. سحرخیز جوابگوتر است.

یکی از بچه‌های جشنواره مطبوعات به من خبر می دهد که ظاهرا در جلسه‌ای گفته‌اند نباید در صورت برنده شدن من، جایزه به شاخه کاریکاتور داده شود. این هم از خواص معاونت مطبوعاتی"ماست" وزارت ارشاد.
ادامه دارد
لوث کردن کلمات به سبک خاتمي - یاسر کراچیان
امروز مهمان زياد داريم. اين مطلب از ياسر است:

یک کاری که خاتمی خیلی به خوبی انجام داده است، لوث کردن (شاید هم به لجن کشیدن!) یک سری کلمات و اصطلاحات مانند «جامعه‌ی مدنی» و «احترام به آزادی مخالف» و از این حرف‌ها بوده است. یعنی در آن اوایل اتفاقا خاتمی به خوبی از آن‌ها استفاده کرد و توانست فکر کردن به این چیزها را به میان توده‌ی مردم بیاورد. ولی وقتی دیگر استفاده از این کلمه‌ها از اندازه‌ی مجاز بیشتر شد و از طرفی عملا هم خیلی اتفاق خاصی نیفتاد، مردم هم از این اصطلاحات زده شدند. نتیجه‌اش هم این شد که اگر خاتمی امروز برود جایی و دوباره از این سخنرانی‌ها بکند همه می‌گویند: «برو بابا، حال داری!»

این را گفتم که بگویم معین باید خیلی حواسش باشد که در صحبت‌هایش از کلماتِ خاتمی استفاده نکند. خوب یا بد، این واژگان سوخته‌ و فقط رای کم می‌کند. مردم اتفاقا دیگر حاضر نیستند به یک خاتمی ِ دیگر رای بدهند. معین برای همین باید اختلافاتش را با خاتمی برجسته کند و اگر چه کار سختی است ولی از خاتمی تا می‌تواند انتقاد کند. به جای زدن حرف‌های کلی که به نظرم مال همان سال‌های ۷۶ تا ۷۸ بود، این بار خیلی مشخص یک سری از کارهایی که می‌خواهد بکند را بگوید. مثلا معین به جای تاکید بر اهمیت آموزش باید بگوید کتاب‌های درسی را عوض می‌کند. به جای شعار دادن درباره‌ی حقوق زنان مثلا بگوید قوانین خانواده را عوض می‌کند. حالا هر طوری که گفتنش بی‌خطرتر است
حکومت پزشک‌ها-حامد قدوسي
امروز حامد مهمان وبلاگ است. بقيه مطلبش را اينجا بخوانيد:

يادداشت پايين را همان اوايل که صحبت آمدن دکتر معين بود گذاشتم. الان که سير رفتارهای انتخاباتی وی را از دور تعقيب می‌کنم می‌بينم که چيز زيادی تغيير نکرده است. مديريت ستاد انتخاباتی و انتخاب تيم همکاران اولين آزمون برای توانايی‌های رييس جمهور آينده است که به نظر من فعلا دکتر معين کارنامه چندان مناسبی در اين رابطه ندارد. عملکرد انتخاباتی معين را مقايسه کنيد با انتخابات دوم خرداد و رفتارهای بسيار حرفه‌ای ستاد انتخاباتی خاتمی. يادم است می‌گفتند که پيش از سفر خاتمی به هر منطقه‌اي، تيمی به سرپرستی هادی خانيکی برای بررسی فرهنگ و مسائل منطقه به آن‌جا می‌رفت و صحبت‌های رييس جمهور را متناسب با شرايط تنظيم می‌کرد. حتی شايع بود که سعيد حجاريان با يک فرد آمريکايی که مشاور تبليغاتی يلتسين بوده در تماس بوده و از مشورت می‌گرفته است. از ضعف ارتباطاتی و کمبود اعتماد به نفس و قدرت تاثير‌گذاری بر روی مخاطب که يک ويژگی مهم برای يک رهبر است که بگذريم، تکيه بسيار زياد معين روی مفاهيم تزيينی و پخته‌نشده‌ای همچون ارتباط با دانشگاه‌ها و نخبگان و توسعه دانش محور در من احساس خطر را بر می‌انگيزاند. وی حتی در مرحله تبليغ هم مدلی تجربه‌نشده برای توسعه کشور ارائه می‌کند...
ادامه
Friday, February 18, 2005
شجریان در تورنتو
امشب دارم به زور می‌روم کنسرت شجریان. دوستی محبت کرده و برای خارج کردن من از یبوست فکری و افسردگی مزمن، دعوتم کرده تا بعد از سال‌ها استاد را ببینم و احتمالا صدایش را هم بشنوم!

سال‌ها پیش با عمه ام و دوستش خانه شجریان رفتیم. من هم به رسم گل‌آقایی‌ها کاریکاتورش را که کشیده بودم به او هدیه کردم. تشکر کرد و فقط گفت که البته من موقع آواز اینقدر دهانم را باز نمی‌کنم...عمه‌ام با همسرش (همسر اول استاد) دوست شد، و در ماجراهای ازدواج مجدد شجریان، با چند نفر دیگر شبکه جاسوسی تشکیل داده بودند، که اسمش را خ.ز.پ. گذاشته بودیم- خاله زنک پرس!

از آن تاریخ سال‌ها می‌گذرد و گرچه حال و حوصله موسقی سنتی را امروز ندارم، ولی دم غنیمت است، شاید دچار تساهل فکری شدم!
خاطرات بعد از زندان-۱۲
گرچه کار کردن برای روزنامه‌ها در تعطیلات عید جزو آرزوهای من بوده است، ولی طبیعتا اهل خانه را خوش نمی‌آید! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...من هم که از عید دیدنی و این ماجراها فراری‌ام، باید همراه خاندان همسرم به این سو و آن سو بروم. این نیک آهنگ کوثر ضد عرفِ ضد سنت فقط بلد است دردسر درست کند!

یکی از کسانی که در این روزها هم‌زبان و هم‌دل من است، مانی میر‌صادقی است. مانی در هنگام دستگیری من در قطب جنوب بود و داشت فیلم مستندی می‌ساخت، همسر آینده‌اش هم به نحوی به او خبر می‌دهد که نیک‌آهنگ را گرفته‌اند.این چند روز بعد از عید فرصت کافی برای ولگردی داریم. همراه مانی به "شهر کتاب" نیاوران می‌روم و مانی مرا با صاحب آنجا آشنا می‌کند. قرار است کتاب جدید نجف دریابندری را نشر کارنامه که ناشرش همین آقای زهرایی است در"شهر کتاب" به نمایش بگذارند. جالب آنکه کتاب این نویسنده بزرگ، آموزش آشپزی است. گمانم "رزا" باید بعد از این کتاب طنز و ادبی چاپ کند! در ضمن وقتی برای عید دیدنی به خانه مانی می‌روم، پدرش "جمال میر صادقی" از وضع بد کتاب شکایت می‌کند، که چرا مردم روزنامه‌خوان شده‌اند و کتاب را تحویل نمی‌گیرند، اگر هم کتابی می‌خرند، لابد خیلی ژورنالیستی است...

شبی از شب‌های عید، با بر و بچه‌های سابق هفته‌نامه مهر دور هم جمع می‌شویم. علی میرفتاح با حاجی زم به توافق رسیده و بعد یک سال و چند ماه باز به مهر خواهیم رفت. من این بار در هیات نویسنده وارد خواهم شد، ومطالبی در باب کاریکاتور خواهم نوشت. کاریکاتور هم هر از گاهی می‌کشم.

یواش یواش به این فکر می‌افتم که باید یکی از کارهایم را رها کنم. سه تا کاریکاتور در روز، دو تا کار در هفته برای مشارکت، دو تا در هفته برای یکی دو هفته نامه، نوشتن مطالب تخصصی کاریکاتور برای آفتاب امروز، تدریس در خانه کاریکاتور...و تازه گی‌ها هم صبح امروز از من کاریکاتور می‌خواهد! یا حضرت عباس! زمانی مثل سگ دنبال کار بودم، ولی الآن کار مثل سگ دنبال من است! بدبختی بزرگ‌تر این است که که در این فضای پرکار مطبوعاتی، خیلی از کاریکاتوریست‌ها بیکار مانده‌اند و وقتی هم به سردبیران آنها را پیشنهاد می کنی، قبول‌شان نمی‌کنند. بعضی از همکارانم هم با من سر این موضوع اختلاف دارند. بر عکس خیلی‌ها که به سراغ سردبیران می‌روند، این بار سردبیران هستند که از من کار می‌خواهند.

چند ماه پیش وقتی روزنامه "بیان" راه می‌افتاد، از من خواستند سرویس کاریکاتور آنجا را هم در دست بگیرم. به چند دلیل این کار را نمی‌خواستم قبول کنم. اولا از "محتشمی " بدم می آید، چون به نحوی حس می‌کنم آدم وحشتناکی است!!! ثانیا جوّ روزنامه را که می‌بینم، حس می‌کنم پر است از سعید امامی‌های دوّم خردادی، چند بار هم از جیب بعضی‌ها صدای خِش خِش بیسیم می‌آید. ثالثا یکی از مدیران همشهری -مرتضی مبلّغ-که بعدها جانشین تاج‌زاده در وزارت کشور می‌شود را آنجا می‌بینم! او یکی از کسانی بود که وجودش مرا به ترک همشهری ترغیب کرده! به یکی از بچه‌های کاریکاتوریست تماس می‌گیرم و از او خواهش می‌کنم که این پست را قبول کند! برای دوستی هم که مرا فرا خوانده بود، بهانه‌ای محترمانه جور می‌کنم.

شاید از نظر درآمد در بهترین شرایط سال‌های اخیر بوده باشم، حد اقل دو جا دارم به اندازه دبیر سرویس پول می‌گیرم، و دو سه جا هم به اندازه خبرنگاران پرکار. سال‌ها برای رسیدن به این شرایط زور زده ام، ولی الآن احساس خلا می‌کنم. نکند روزی موضوع کم بیاورم؟ آیا کیفیت کارهایم قابل دفاع خواهد بود؟ تبدیل به ماشین کاریکاتور کشی نشده‌ام؟ می خواهم چه چیزی را ثابت کنم؟ تابستان سال قبل که دخترم به دنیا آمد، پول کافی برای بیمارستان نداشتم، حالا از حد ظرفیتم بیشتر در می‌آورم...خدا رحم کناد!
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۱۱
روز اوّل سال است. ساعت ۱۰ باید در بیمارستان سینا باشم. تاکسی تلفنی گیر نمی‌آید، مسافتی را پیاده می روم و یک تاکسی عبوری را صدا می زنم...در بست...سوار که می‌شوم، رانند از من می پرسد که این موقع چرا می‌خواهم به بیمارستان سینا بروم، می‌گویم که داریم جمع می‌شویم برای یکی از دوستان دعای سال تحویل بخوانیم. از توی آینه نگاهی می‌کند و می‌پرسد تو همانی نیستی که... هنوز تمام نشده می‌گویم شایعه است آقا!کلی می خندیم.

مسافتی تا چراغ قرمز قبل از چهارراه بیمارستان را بسته اند. بیشتر بچه‌ها هستند. فضای پرشوری است، خیلی از آدم گنده‌های سیاسی هم جمع هستند. مصطفی تاج‌زاده به طرفم می‌آید؛ می گوید:" تو خجالت نمی‌کشی اینجایی؟ تو که باید زندان باشی!" باز هم خنده... حسین زمان هم آمده... فضای جالبی است. به نوعی داریم به آن جناح دهن کجی می‌کنیم. عجب سال وحشتناکی را پشت سر گذاشته‌ایم! برای من که خیلی پردردسر بود! از دست دادن کار به خاطر تعطیلی روزنامه زن، آغاز کار در روزنامه آزاد، مرگ سعید امامی و تصویب اصلاحیه قانون مطوعات، کوی دانشگاه، پدر شدن، همکآری با آفتاب امروز، اخبار اقتصادی، هفته نامه توانا، بازداشت، چاپ کتاب، انتخابات مجلس، و نهایتا ترور حجاریان...

نوشابه امیری را آنجا می بینم. حکمت هم هست. عطریان‌فر را بعد از دو ماه می بینم. آخرین بار آمده بود عصرآزادگان که در باره آگهی های کارگزاران با شمس صحبت کند.

بعد از اتمام مراسم، عطریان‌فر که تا حدی همسایه ما محسوب می شود می‌خواهد مرا برساند. زندان رفتن هم فوایدی دارد، چون رئیس سابقم در همشهری که مدت‌ها با هم کارد و پنیر بوده ایم، الآن مهربان شده. ولی من باید به دفترصبح امروز در هفت تیر بروم تا کاریکاتور شماره اول ویژه نوروز را تحویل بدهم. کنار روزنامه پیاده‌ام می‌کند و به عبارتی از شر همدیگر خلاص می‌شویم. یادم نمی‌رود جلسه‌ایکه با او- در اعتراض به سانسور کاریکاتورهایمان- در همشهری بعد از دوم خرداد داشتیم، گفت که تا قبل از پیروزی خاتمی، که نمی‌شد حرف زد،با کاریکاتور پیام‌های روزنامه را می‌رساندیم، حالا که آزاد شده، احتیاج چندانی نداریم... من هم در جواب گفتم پس اگر در کشورهای آزاد روزنامه‌ها هنوز از کاریکاتور استفاده می‌کنند، حتما سردبیرانشان مغز خر خورده‌اند...باید از شما یاد بگیرند...مدتی بعد قهر کردم و به روزنامه زن پیوستم. زن ذلیلی بهتر است از عطریان‌ذلیلی!
خاطرات بعد از زندان-۱۰
تا تعطیلات عید چیزی نمانده. برادر همسرم که دانشجوی تخصص پوست است،برای یک ماه به ایران می‌آید، ولی هنوز خبر ندارد که داماد خانواده چه دسته گلی به آب داده و مدتی در بند بوده. وقتی به تهران می‌رسد و ماجرا را می‌فهمد کمی بیش از حد متعجب می‌شود. دوری از اخبار و درگیری بیش از حد با مریض‌های بیمارستان هم نعمتی است!

قرار است موقع سال تحویل بچه‌های روزنامه‌نگار در بیمارستا سینا دور هم جمع شوند و برای سلامتی سعید حجاریان دعا بخوانند. روزنامه‌ها هم در روزهای تعطیلی منتشر می‌شود. من عاشق این فضا هستم! فضایی که مثل خاری در چشم محافظه‌کاران شکست خورده است...نمی‌دانیم با دست خود چه داریم می‌کنیم. غرور وحشتناک بعد از پیروزی در انتخابات مجلس کورمان کرده، و ترور سعید حجاریان هم نتوانسته بیدارمان کند.

من در برزخ خودم غوطه می‌خورم، هیجانی در محیط روزنامه و کار، افسرده و نا امید در خانه. هر از گاهی چیزی خوشحالمان می‌کند، ولی احساس می‌کنم اتفاقی که افتاده برایم بزرگ‌تر از حد و اندازه ام بوده است.

عید اول پدربزرگم است، و مادر بزرگم را از شیراز به تهران آورده‌اند تا کمی از فضای غمناک خانه دور باشد. پیش عمه‌ام می‌ماند. احساس می کنم دارد دچار فراموشی می‌شود. یادش می رود که همسرش دیگر وجود خارجی ندارد، سر شام می‌گوید" بشقاب آقا را گذاشتید؟". همه ما ساکت می‌شویم. چه بگوییم؟ تمام شب به این فکر می‌کنم که "مامانجون" نمی‌تواند دوری "آقاجون" را تحمل کند. گرچه پدر بزرگم تیمسار نسبتا مستبدی بوده، ولی بعد از بازنشستگی در سال ۱۳۴۰ به باغبانی و کتابخوانی روی می‌آورد ولی فضای سخت منظم خانه را اندکی نرم می‌کند. مادر مادر بزرگم "آبی‌بی" هم که تا سال ۱۳۶۷ که ۱۰۵ ساله شد، نزدشان بود. از آن سال همه چیز به هم خورد، و خانه و باغ قدیمی را فروختند و محل قدیمی را ترک کردند.

سه هفته پیش که روی ترازو رفتم، فکر می‌کردم که ترازوی ما خراب شده. شب قبل از سال تحویل بر روی ترازوی یکی از دوستان می‌روم...۱۰۷ کیلو! روز آزادی فقط ۹۳ کیلو وزن داشتم. این ۱۴ کیلو از کجا آمده؟ چه جوری از دستش بدهم؟ وقتی با برادر همسرم به هاکوپیان زیر برج سفید می‌رویم تا کمی ولخرجی کنیم، نمی‌دانم بر اساس چه اندازه‌ای کت بخرم؟ اندازه امروزم یا اندازه چند ماه دیگر که شاید لاغرتر شوم؟ در ضمن، آیا همین کت را برای دادگاهم خواهم پوشید؟ یا اگر بازداشت شوم، با لباس زندانی از خودم دفاع خواهم کرد؟

ادامه دارد
Thursday, February 17, 2005
خاطرات بعد از زندان-۹
یکی از شب‌های بعد از ترور حجاریان کابوس بدی می‌بینم و از خواب می‌پرم. تا صبح کتاب می‌خوانم، ولی خواب آنقدر زنده بود که از ذهنم خارج نمی‌شود. داشتند روزنامه‌ها را یکی یکی می‌سوزاندند، و هر مطلبی که می‌سوخت، نویسنده‌اش در جا می‌مرد، درست عین کاری که جادوگران سر عروسک فرضی کسی می‌آورند و طرف در هرجای دنیا که باشد از بین می‌رود.

صبح زود که به آفتاب امروز می‌روم، قیافه بچه‌ها را می‌بینم که نا امیدانه منتظر شنیدن خبر بدی هستند. خیلی‌ها می‌گویند سعید حجاریان زنده از بیمارستان سینا بیرون م نخواهد آمد. بیمارستان سینا هم شده مرکز چاکرم مخلصم دشمنان اصلاحات که برای رفع اتهام از طرفداری ماجرای ترور به آنجا سر می زنند. تقریبا همه مقامات کشور ترور حجاریان را محکوم کرده‌اند جز هاشمی رفسنجانی.

کتاب اولم چاپ شده است و فروش خوبی دارد، همینکه کار مشترکی است با ابراهیم نبوی و به نحوی تاریخ معاصر را با زبان جدیدی روایت می‌کند، برای بعضی از منتقدان و اهل قلم جذاب بوده است. شبی در راه بازگشت به خانه، به بازار کامپیوتر پایتخت سر میرداماد سری می‌زنم تا وسیله‌ای بخرم، تصادفا فائزه هاشمی را می‌بینم. بعد از شکستش در انتخابات، خیلی ساکت بوده است. عده بسیاری معتقدند با وجودی که بیشتر رای‌هایش را به پدرش بخشیده، ولی باز هم سردار سازندگی از نفر ۲۹ تهران هم رای کمتری دارد. کتاب را برایش امضا می‌کنم، و تشکر! چون بخش عمده کارهای کتاب اول در روزنامه زن چاپ شده، و الحق فضای بازی که فائزه هاشمی در ایجادش نقش داشت به من و همکارانم کمک بسیاری کرد. فائزه بشدت از سوی خانواده‌اش به خاطر ایجاد این فضا تنها شده بود، و گویا تعطیلی روزنامه زن هدیه‌ای بود به خانواده هاشمی رفسنجانی، چون انگار شفافیت و فضای باز از سوی سردار سازندگی جزو گناهان کبیره محسوب می‌شد.

دارم کارهای کتاب دوم با نبوی را جمع و جور می‌کنم. البته با سرعتی که داور دارد می‌توان کتاب را به نمایشگاه کتاب رساند، ولی از بس که بد قول است و سرش به همه جا گرم است، باید نذر کنم تا کارش را به موقع انجام دهد. نسبت به یکی از کاریکاتورهایم بعد از آزادی کرباسچی معترض است. در آن کرباسچی با بزرگی وارد زندان می شود و در هنگام خروج تبدیل به موجود بسیار کوچکی شده است. می‌گویم من آنرا می‌گذارم، تو از من انتقاد کن. هنوز هم اعتقاد بر این است که آزادی کرباسچی برای کمک به هاشمی‌رفسنجانی وکارگزاران در انتخابات مجلس بوده، ولی همینکه اول کار هاشمی کمکی به کرباسچی نتوانسته بکند و حالا سر بزنگاه از اوین بیرونش آوده موجب سو تفاهم بسیاری شده است. انگاری آدم‌ها را بر اساس تاریخ مصرف‌شان مورد لطف و عنایت قرار می‌دهند.

هنوز نتوانسته‌ام فضای خاموش و گاه عصبی درون خانه را از این حالت در بیاورم، و خودم هم در مرز میان افسردگی و هیجان برزخی شده‌ام. میگرن دوباره به سراغم آمده...
ادامه دارد
فرهنگ حذف
در چند روز گدشته، بنا به دلایلی خودم را درگیر ماجرایی کرده‌ام که شاید کم اهمیت جلوه کند. هفته گذشته، در جلسه‌ای که در دانشگاه تورنتو برگزار شده بود، یکی از روزنامه‌نگاران تبعیدی مورد حمله کلامی و اتهامی گروهی قرار می‌گیرد. چون نگاه‌های سیاسی او مخالف گروه فوق است، و در سوال‌هایش از سخنران، اندکی نقادانه او را به چالش می کشد، گروه مورد نظر هم به بهانه‌های مختلف و اتهام‌های نه چندان خوش‌آیند به او می تازند و به نحوی سعی می کنند از دایره جلسات دانشگاه حذف‌اش کنند.

امروز داشتم به سرنوشت گروه‌های سیاسی اول انقلاب می اندیشیدم. بسیاری از آنان برای ماندن در دایره خودی‌ها، در مقابل حذف رقبا ساکت ماندند، و گاهی هم به یاری حذف کنندگان شتافتند. برچسب زدن جزو هنرهای این گروه‌های حذف کننده بود، و سعی می‌کردند بدون مدرک و تنها با اتکّا به مسائل تشویش آور، خرشان را از پل بگذرانند. احزاب چپ که اکثرا دشمنان لیبرال‌ها بودند به چه سرنوشتی دچار شدند؟ آخر و عاقبت خیلی از همین اصلاح‌طلبان امروزی که اوایل انقلاب در قلع و قمع رقبا از هم پیشی می‌گرفتند چه شد؟

ما ملت فراموش‌کاری شده‌ایم. یادمان رفته روزی کشته خویش را درو می‌کنیم. هر تفکری که می خواهیم داشته باشیم، ولی برای دیگران هم حقی قائل شویم، و اگر کسانی بخواهند رقابت سیاسی را با قلع‌و قمع سیاسی اشتباه بگیرند، هشدارشان دهیم.
آفتاب آمد دلیل "آفتاب"
تا از بیرون آمدم و پیغام‌ها را دیدم، تعجب کردم. آخر پیغامی بود از یک دوست ساکن فرانسه که در مورد همکاری من با سایت مرتبط با مجمع تشخیص مصلحت سوال کرده بود.
سایت آفتاب سر خود طرحی از من گذاشته که سال‌ها پیش کشیده بودم. ظاهرا جماعت نمی‌دانند که استفاده یک سایت رسمی از کاریکاتور یا طرح نیاز به کسب اجازه از صاحب اثر دارد.
از اینکه به یاد من بوده‌اند، ممنون، ولی به دلیل شبهات مختلفی که پیرامون سایت آفتاب و اهداف تبلیغاتی‌اش به نفع هاشمی رفسنجانی وجود دارد، تمایلی به همکاری ندارم.

الآن برای بار صدم اعلام می‌کنم که به هیچ کاندیدایی رای نخواهم داد(از میان این نامزدها)، و تا زمانی که فردی را از ته قلب نپسندم، شرکت در انتخابات را به هیچ وجه وظیفه خود نمی دانم!

این انتخاب من است و لزومی ندارد با بقیه توصیه کنم که رای بدهند یا ندهند.
رکسانه احتشامی، کجایی
رکسانه عزیز، امروز یادم آمد که سال‌ها قبل اسمت را از ستینگ شنیده بودم...یادت می آید؟
Roxanne،You don't have to put on the red light
Those days are over
You don't have to sell your body to the night

Roxanne،You don't have to wear that dress tonight
Walk the streets for money
You don't care if it's wrong or if it's right
خلاصه، گفتم اگر هنوز معلوم نشده که هستی، لطفا از سایه بیرون بیا و هویّت خودت را معلوم کن تا ما از این سو تفاهم ایجاد شده خارج شویم.
دوستانت پیغام داده‌اند که کچل نیستی و ریش بزی هم نداری، موهایت هم چند وقت پیش کوتاه نشده و چشمانت هم آلبالو گیلاس نمی‌چیند. پس تو بالاخره چه شکلی هستی؟ گمانم با توجه به مشخصات ذکر شده، آمیبی شکل باشی! چون آمیب در میدان سیاست هم شکل عوض می‌کند.نه؟

وقتی در این طرف دنیا، رفتار دموکراتیک یعنی تهمت زدن، حذف رقیب سیاسی... بدنام کردن رقیب هم ارزش محسوب می شود. وقتی بسیاری از مدافعان آزادی بیان جلوی دوستان تهمت زن‌ خود را نمی‌گیرند و فقط تلاششان این است که ماجرا را ماست‌مالی کنند، چه باید گفت؟

وقتی تهمت زن حاضر نیست سندی برای حرف خود بیاورد، و حالا که دستش خالی مانده است، غرور و ترس مانع می‌شود معذرت بخواهد، چگونه می‌توان به او اعتماد کرد؟

وقتی دوستان آگورا اصل را بر اصالت گذاشته‌اند، چگونه جایی برای آدم‌های غیر اصیل و دروغ‌گو می‌سازند و با افتخار از ایشان مراقبت می‌کنند؟ مراقبت از حقیقت جای خود را به نگاهداری از مصلحتی نا مناسب داده است. آگورا جایگاه کشف حقیقت بود، نه؟
Wednesday, February 16, 2005
خاطرات بعد از زندان-۸
بیشتر از ده روز از انتخابات مجلس ششم گذشته است وشایعه عدم تایید نتایج انتخابات تهران دهان به دهان می چرخد. وقتی هاشمی رفسنجانی نفر سی ام شده، و بسیاری هم اعتقاد دارند که نتیجه با دستکاری به اینجا رسیده، با واقعیتی دردناک روبرو می‌شوم. در فضای شفاف و نسبتا آزاد، بخش بزرگی از مردم سردار سازندگی را نمی خواهند.

چند روز می گذرد، از دادگاه من خبری نیست. احساس خوبی دارم. ولی در خانه هنوز نگرانی همسرم از آینده نامعلوم، آزارم می دهد. راستش او بیخودی قربانی ماجراجویی‌های من شده است. وقتی سر عقد به جای زمین شناس،حرفه‌ام را کاریکاتوریست نوشتم، چنین روزهایی را پیش‌بینی می کردم. سال‌ها قبل از آن هم به کسی که دوستش داشتم، گفته بودم که اگر بخواهد بامن زندگی کند، باید منتظر تلخی‌های بسیاری باشد. ظاهرا همه کاریکاتوریست مطبوعاتی را کسی می‌دانند که دماغ مردم و سیاست‌مداران گنده‌تر می‌کشد.همین!

سه هفته از انتخابات می گذرد. به انجمن صنفی سری می زنم. احمد زیدآبادی با پسر دوّمش آنجاست. از سوی احمد به نهار دعوت می‌شوم. با لهجه شیرین سیرجانی اش بحث سیاسی را در چلوکبابی آغاز می‌کند. ناگهان می‌گویم که "احمد، این تن بمیره راستی‌ها کوتاه نخواهند آمد، یک تروری، چیزی می‌کنند و فضا را به هم می ریزند و از دوّم خردادی ها انتقامشان را خواهند گرفت". احمد پوزخندی می زند ومی‌گوید"گَندَلوس! ورچی ؟ اینا مجبور میشن زیر بار برن، هیچ غلطی هم نمی تونن بکنن! این رای مجلس رو دست کم نگیر..."

چند روز می گذرد، صبح در تحریریه آفتاب امروز نشسته‌ایم و تلفن سردبیری زنگ می‌زند، کسری نوری گوشی را بر می‌دارد." بچه‌ها!ساکت... سعید رو زدن!" سعید حجاریان ترور شده، مقابل شورای شهر. چند نفر از دخترهای تحریریه می‌زنند زیر گریه...همه ما شوکه شده‌ایم...شوخی شوخی مغز متفکر جناح جپ را از کار انداخته‌اند. همان موقع با اعصابی خرد، کاریکاتور حجاریان را می‌کشم که تروریست سوار بر موتور هزار، درست مثل دونکیشوت دارد به آسیاب بادی حمله می کند، این بار آسیاب سعید حجاریان است.

کیهان در سرمقاله اش قربان‌صدقه سعید می‌رود. حسین شریعتمداری گویی یادش رفته در این چند ماهه حجاریان را تا حد دشمن ملک و دین پیش برده است. ظاهرا مطمئن است که گلوله سعید عسگر کار را تمام خواهد کرد. عجب حلوایی خواهد خورد.

مشخصات گروه ترور را برایمان در روزنامه فکس کرده‌اند. همه ما در تحریریه قسم می خوریم که قاتلان سعید حجاریان اگر دستگیر هم بشوند، خیلی زود تقدیرنامه هم می‌گیرند و آزاد خواهند شد.جوانی بلند قد و موبور که لاغر و ورزیده هم هست مطرح می‌شود. کاریکاتور او را برای مشارکت می‌کشم. چند ماه بعد، زمانی که جوانی با نام پورچالویی باید در زندان باشد، او را در تاکسی تجریش -هفت تیر کنار خودم می بینم. من باید بابت اتهامی نامعلوم بترسم، و او که به جرم همکاری در ترور محکوم شده، سر و مر و گنده کنار من نشسته است.
Tuesday, February 15, 2005
عزاداری برای عزاداران
اشکم در آمد. تصویر کردن کسانی که داغدار حسین‌اند و در آتشی داغ‌تر می‌سوزند، بسیار دردناک است. وای بر ما که در قلب پایتخت، ناتوان از نجات شهروندانمان هستیم، در مسجدی که به خاطر میزبانی بزرگان کشور در مراسم ختم دیگر بزرگان، باید از جمله مجهزترین‌ها باشد. فکرش را بکنید، اگر جنگی در بگیرد و چند نقطه تهران را بزنند چه خواهد شد؟ فکر می کنید امکانات تهران بزرگ برای نجات جان بازماندگان بمباران‌ یا حمله موشکی کافی است؟

لطفا وقتی برای شیطان بزرگ خط و نشان می‌کشید، حواس‌تان به امکانات شهرها هم باشد.
و امّا بازتاب‌های نامه
امروز امواج تلفن همراه احتمالا غده‌ای سرطانی در طرف راست مغز من ایجاد کرده است! از بس که ملّت غیور تورنتو زنگ زدند! ماجرا بسیار بامزه شده است، یکی می‌گوید چرا چنین گفتی، دیگری می‌گوید چرا آن یکی موضوع را لو ندادی...

فضای به ظاهر دموکراتیک اینجا ایجاب می کند که رو راست باشی. به عنوان مثال وقتی بدون مدرک، و تنها به دلیل کم آوردن در مباحث سیاسی که نشان از عدم شناخت فضای سیاسی ایران دارد، علی‌رضا نامور حقیقی را متهم به جاسوسی می‌کنند، یاد تهران می افتم، وقتی به زور ازتو می‌خواهند زیر برگه‌ای را امضا کنی که به همکاری با سرویس‌های جاسوسی بیگانه متهم شده‌ای. برگه‌ای از پیش نوشته. فرق این آدم‌ها با آن آدم‌ها چیست؟ آنها ما الشعیر می‌خورند و اینها آب‌جو! آنها در خفا تریاک می‌کشند و اینها در مهمانی‌هایشان چیزهای دیگر دود می‌کنند. وقتی می‌فهمم که کسانی آب را گل آلود می‌کنند تا روزنامه‌نگاری با تجربه و محترم به "حقیقی" حمله کلامی کند و تهدیدش نماید، آنهم به نوشتن اتهاماتی که خود در باره‌شان تحقیق نکرده، ناراحت می‌شوم. از سوی دیگر می شنوم کسانی می‌توانسته‌اند مانع ایجاد این فضای به هم ریخته بشوند و در عوض سکوت کرده‌اند...دم فرو بستن به وقت گفتن!

احساس می‌کنم فضای مثبت گفتمان سیاسی اینجا دارد مشوش می شود. دادن اطلاعات خطا که منتهی به نتایجی نادرست‌تر می شود، کجایش دموکراتیک است؟ هنوز فرق جاسوس و روزنامه‌نگاری که بلد است خبر را از زیر سنگ در آورد و شما را با آن روبرو کند نمی دانید. جاسوس که نمی‌آید خودش را لو بدهد؟ من به کسانی که فضا را به هم می‌ریزند مشکوک‌ترم تا کسانی که مشکلاتتان و مسائلتان را با خود شما رو در رو می‌گویند.

اگر بحث متهم کردن باشد، می‌توان انگشت اتهام را متوجه خیلی‌ها کرد. اگر کسی بنا به اعتقادش با شما مشروب یا آب‌جو نمی‌خورد، جاسوس است، یا کسی که به خاطر نزدیک‌تر شدن به جمع‌تان گاه زیاده‌روی هم می‌کند؟ چرا کمی اندیشه نمی‌کنید؟

من از موضع یک آدم نسبتا ناظر صحبت می کنم، نه کسی که دور است، و یا بالعکس، کسی که بیش از حد با شما همکار بوده. من از فضای بحث و نقد تورنتو بسیار آموخته‌ام و امیدوارم با شفافیت بتوان زنده‌اش نگاه داشت.
نامه‌ای به یک مدعی
این نامه برای یکی از اعضای گروه آگورا که قصد دارد هویت یکی دیگر از اعضا-بهمن کلباسی- را زیر سوال ببرد نوشته شده است. جالب آنست که خود این مدعی نیز ظاهرا فاقد هویت است. آگورا، گروهی فلسفی-سیاسی در یاهو است که تعداد زیادی ازدانش ‌پژوهان ایرانی ساکن تورنتو عضو آن هستند.


رکسانه احتشامی عزیز
چرا در طی این مدت تو را ندیده‌ام ؟ تو با این همه استعداد کجا بوده‌ای که تو را کشف نکرده‌ایم؟ زود وارد آگورا شده ای و از خیلی نکات پیرامونی بهمن خبرداری. در کمال خوشوقتی و افتخار، اعلام می‌کنم که حاضرم در دیداری که به حتم در جلسه آگورا خواهیم داشت، جلوی دوستان عزیز این گروه، کاریکاتورت را بکشم. به من گفته‌اند که باوجود آنکه دختر هستی، ولی موهایت ریخته و اندکی هم ریش داری. درست است؟ بعضی‌ها هم می گویند چشم‌هایت آلبالو گیلاس می‌چیند و ...

به نظر می‌رسد دیدگاه سیاسی جالب تو که تا حدی مشروطه خواه شده و احتمالا تا همین چند وقت پیش به طبرزدی نزدیک بوده است، مورد بسیار جالبی برای بحث در آگورا باشد، و به دوستان پیشنهاد می‌کنم در جلسه‌ای که به افتخار عضویت تو برپا خواهند کرد، دیدگاه‌هایت را برای ما بازتر کنی تا با منطق جذاب کلامی و فلسفی ات آشنا تر شویم.

در ضمن، بدان که اگر نیازی به کسب اطلاعات بیشتر در مورد سوابق افراد مشخصی در ایران داری، می‌توانم از دوستان روزنامه‌نگارم که در ایران به کار اشتغال دارند بخواهم آنها را به تو بدهند.
مثلا مشخصات خانواده‌گی بهمن کلباسی را تا چند پشت می‌توانیم بدست آوریم. همینطور سوابق سیاسی صحیح و یا دروغین بعضی از کسانی که در اینجا مدعی فعلایت‌های سیاسی شده‌اند.

به عنوان مثال، اطلاعات ما در مورد یکی از مشکوک‌ترین اعضا جامعه روزنامه‌نگاری ایران که بعد از انقلاب اطلاعات بسیاری را در جلسات ویژه "هتل" به همکاران سعید امامی منقل می‌کرده و الان بعد از اتمام تاریخ مصرف‌اش، به صورتی دیگر معرفی می‌شود، کم نیست. اگر لازم باشد،از دوستانم در ایران خواهم خواست آنها را نیز جهت اطلاع تو علنی کنند. تنها به این نکته بسنده می‌کنم که به همه ما توصیه شده بود تا حد ممکن از او پرهیز کنیم، چون حرف‌های ما در حضور او به پرونده‌هایی جدید تبدیل می شد. این را چند نفر از کسانی که بعد از ملاقات با او و باز کردن سفره‌های دل‌شان در مهمانی‌های ویژه و یا در جزیره کیش، بازجویی شده بودند به بقیه منتقل کردند. کما اینکه استفاده بسیاری از ایشان برای پرونده سازی های بعدی شد.
زمانی هم که بازرس انجمن صنفی بودم( سه سال)، اطلاعات بسیار زیادی از سوی اعضای انجمن به من داده شد، که پس از بررسی و تایید صحت بعضی از ادعاها، فقط به جهت احترام به خانواده محترم او در سطح بالاتری اعلام نگردید. چرا که آسیب زیادی را متوجه خانواده ایشان می‌کرد.

به علاوه رکسانه عزیز، نامه نگاری گرچه کاری جذاب است، ولی باز پیشنهاد می کنم که "رو" بازی کنی و در جلسه‌ای که احتمالا بهمن هم با آن مخالف نخواهد بود، با او مناظره کنی، تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.

با احترام

نیک آهنگ کوثر
خاطرات بعد از زندان-۷
آقای ایکس تمامی همکاران من را می‌شناسد، می‌داند اصغر رمضانپور سردبیر آفتاب امروز همراه مسجد جامعی چه طرحی برای جانشینی مهاجرانی دارند، می‌داند کسری نوری در تحریریه مشارکت فلان روز با حجاریان چه حرفی زده و از همه بدتر،آمار روابط جنسی فلان روزنامه‌نگار که دوست من هم هست با چند نفر دیگر از همکاران... وقتی می فهمم طرف بیخودی چیزی را نمی گوید، بیشتر می ترسم. یاد Deap Throatدر ماجرای واترگیت می افتم، که مسایل را برای باب وودوارد تعریف می کرد. باز از او می پرسم، چرا این چیزها را به من می‌گوید؟ جوابش ساده است، ولی باز شک می کنم؛ می‌گوید تو عضو هیچ باندی نشده‌ای، کسی هوای تو را نخواهد داشت. یکی از نزدیکانت را می‌شناسم، ولی او مرا نمی‌شناسد. حقی بر گردن من و پدرم دارد. خواستم جبران کنم.

هیچوقت اسم واقعی‌اش را به من نمی‌گوید، تا سه سال بعد همدیگر را نخواهیم دید.

یکی از روزهای بعد از انتخابات به محل انجمن صنفی روزنامه‌نگاران می‌روم. ارغنده‌پور مرا به دفترش دعوت می‌کند و بحث جدیدی شروع می شود. " آقای نیکان، کی به خانه ما می‌آیید؟" چند شب بعد مهمان خانواده ارغنده‌پور هستیم. چند روز بعد از آن ماجرا در محل انجمن از من می‌پرسد که چرا با روزنامه آزاد ادامه همکاری می دهم؟ "شان شما بالاتر است..." می‌گویم که از نظر اخلاقی درست نیست که وقتی به خاطر من مشکلی برایشان ایجاد شده، تنهایشان بگذارم. چند روز بعد مرا به بحثی عجیب می‌کشاند. حزب مشارکت تا حد زیادی انتخابات را برده و سر مست است. ارغنده‌پور به من پیشنهاد می‌کند که حزبشان را کمک کنم. چه کمکی؟" آقا شما بیا مثلا در کمیته ما" ، اینجاست که من نسبتا داغ می‌کنم. با آرامش به او می‌گویم که به حزب و حزب بازی در ایران اعتقادی ندارم، سابقه احزاب سیاسی در ایران هم مرا راضی نمی‌کند. می‌گوید" این حرف مردم عقب مانده ایران است"... می‌گویم اشکال کار اینجاست که این احزاب و حزب شما از همین مردم عقب مانده تشکیل شده است!

توی فکر می‌روم، حزبی که مردم را احمق و عقب افتاده می‌داند، پس دارد با شعارهایش مردم را رسما رنگ می‌کند، و اعتقادی به حرف‌های خودش هم ندارد. فشار از پایین بوسیله من و امثال من، چانه زنی برای گرفتن قدرت در بالا.

ادامه دارد
Monday, February 14, 2005
خاطرات بعد از زندان-۶
روز انتخابات مجلس ششم، با امید بسیار از خانه خارج می‌شوم تا رای بدهم. لیست روزنامه‌نگاران یکی از پر طرفدارترین‌ها است. هر جای شهر که سرک می‌کشم صف طولانی رای دهندگان را می بینم. انگار سرنوشت من به رای بالای اصلاح‌طلبان بسته است. در یکی از حوزه چند تا از دخترها و پسرهای دبیرستانی من را به هم نشان می‌دهند و یکی‌شان جرات می‌کند و جلو می‌آید. از من می خواهد که برایش یک تمساح بکشم. از او معذرت‌خواهی می‌کنم و فقط آدمکم را برایش می کشم و زیرش را با تاریخ روز انتخابات امضا می‌کنم. سری به بچه‌های همشهری می زنم و بعدش به عصر آزادگان می‌روم، اکبر گنجی حسابی شنگول است. شرط می‌بندد ماجرای "عالیجناب سرخ‌پوش" رای هاشمی را خراب خواهد کرد. شمس از این حرف خیلی خوشحال نیست.

به خانه که مىٰ‌آیم، با همسرم بحثم می‌شود. او خسته و عصبانی است. از یک طرف فشار زیادی روی او بوده و از طرف دیگر همه‌اش صحبت در باره شوهرش است، نه او. حق هم دارد. احساس می‌کند که فقط از او برای خبر سازی در هنگام حبس من استفاده کرده اند.

روز بعد سر کار می‌روم. در پایان دهمین روز کاریکاتور می‌کشم تا اعلام کنم که زنده‌ام. البته با وکیلم مشورت می‌کنم.

نتایج اولیه انتخابات مجلس ششم آنقدر هیجان انگیز است که من و همسرم دعوایمان را فراموش می کنیم. آقایی از پشت پرده سیاست با من تماس می‌گیرد و می‌خواهد با من گپی کوتاه بزند. نیم ساعتی در دفتریک تولیدی لباس...موبایلش را خاموش می‌کند، باتری‌اش را هم در می‌آورد. صدای تلویزیون را زیاد می‌کند و گفتگو شروع می‌شود:

آقای کوثر، شما می‌توانستید کل انتخابات را بر باد دهید، ماجرای قم به همین دلیل شکل گرفت چون آقایان می‌دانستند در انتخابات شانسی ندارند، و شما به ایشان بهانه کافی را دادید. اما دستگیری شما باعث شد توپ توی زمین آنها بیافتد. در طی آن یک هفته هم حمایت اکثر روزنامه‌ها از شما هم برای تغییر جو بوده، تا فضا را به ضرر جناح راست برگردانند. از شما استفاده لازم شده، و سعی نکنید واقعیت را فراموش کنید. حد خودتان را بدانید. تا زمانی که برای این آقایان استفاده داشته باشید، تحویلتان می‌گیرند.

اطلاعات جالبی به من می‌دهد. از او می‌پرسم چرا دارد به من کمک می‌کند؟
ادامه دارد
خاتمی: ... نمي‌گوييم رفتاری كه با نويسندگان و خبرنگاران مي‌شود همه‌اش درست است
چشم ما روشن. بالاخره آقای اصلاحات لب تر کردند و بعد از این همه سال اندکی یادشان آمد که برخوردهایی که با ما شده همه‌اش درست نبوده.
ببخشید آقای رئیس جمهوری! ما کجا قانون اساسی را نقض کردیم، که بتوانند مجازاتمان کنند، در خارج از چارجوب قانونی بازجویی‌مان کنند؟ به ارتداد و جاسوسی و ارتباط با بیگانه متهم شویم ... آخر الامر هم شما که وظیفه پاسداشت قانون اساسی و حقوق شهروندان را دارید شیره را بخورید و بفرمایید که شیرین است؟

بعد از این همه سال که دمار از روزگارمان در آوردند، تازه در پایان دوره‌تان می فرمایید که همه برخوردی که صورت گرفته درست نیست؟ می‌شود بفرمایید مطابق قانون اساسی که مدافعش هستید، کدامش درست بوده است؟

یک روزی یک کاری از این آقای مدافع درخواست کردیم، در جهت دفاع از ما ، سر کارمان گذاشت...بقیه را نمی‌دانم.
You've Got Mail

The image “http://socserv2.mcmaster.ca/soc/courses/soc4jj3_99/youvegotmail_title.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
این فیلم را دیده‌اید؟ اگر از من می‌پرسید، شاید ۳۵ بار...ولی هر بار که می بینمش احساس خوبی به من دست می دهد. وقتی تام هنکس در نقش صاحب شبکه بزرگ کتابفروشی شعبه‌ای در نقطه‌ای از شهر بنا می‌کند که باعث تعطیلی و ورشکستگی کتابفروشی کوچک دوست داشتنی محله می‌شود، و از سر تصادف، مدت‌هاست که با صاحب آن مغازه-مگ رایان- چت می‌کند، بدون آنکه یکدیگر را بشناسند.

ماجرا طولانی‌ است، ولی پایانی لطیف دارد. اگر دستتان رسید، حتما ببینیدش. یاد روزگار روزنامه زن می‌افتم، وقتی اولین بار آنرا دیدم.

بابا من چه مرگم شده؟ هر چه را می‌بینم این نوستالژی‌ام عود می‌کند!!!!
خاطرات بعد از زندان-۵
چون اجازه کشیدن کاریکاتور را ندارم، یادم می‌آید که می‌توانم کار دیگری بکنم. قرار بود در روزنامه آفتاب امروز، نصف صفحه پنجشنبه‌ها را به کاریکاتور خارجی و نوشتن تحلیل اختصاص دهم. این کار را می کنم. و کلّی شاد می شوم. نزدیک به دو هفته است که کاری از من چاپ نشده است. یکی از همکاران گزارشی دریافت کرده که بعد از دستگیری من، عده زیادی در تلاش بوده اند تا کپی کاریکاتور "استاد تمساح" را بدست بیاورند. به همین دلیل تخمین زده شده که به روش فتوکپی، تیراژ کاریکاتور به بالاتر از ۲ میلیون نسخه در سرتاسر کشور رسیده است.

ای-میلی از خبرنگاران بدون مرز دریافت می کنم. جویای احوالم بوده‌اند. لینکی برایم فرستاده‌اند که وقتی بازش می کنم، وحشت تمام وجودم را فرا می‌گیرد. صد تا کاریکاتور در حمایت از من ، از سوی کاریکاتوریست‌های برتر مطبوعاتی اروپا، آمریکا. و آسیا. همه‌اش هم باتمساح دارم درگیر می‌شوم و الخ. به هر بدبختی که هست پیغام می‌دهم که صفحه را بردارند. بعدا آنرا روی سایت دیگری گذاشتند.
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۴
دنیل پرل، از لاریجانی برایم حرف می زند. معتقد است که چپ‌ها بهترین و در عین حال غیر اخلاقی ترین روش را برای تضعیف ناطق نوری با استفاده از پخش جهت‌دار مذاکره با نیک براون به کار گرفته بودند، و نتیجه‌اش هم نمایش انگلیسی بودن جناح راست بود. کمی که ادامه می‌دهد می‌فهمم که با سیاست در ایران غریبه نیست واز یک خبرنگار عادی کمی آن‌طرف‌تر می‌نماید. نشانی مراکز کاریکاتور و طنز را از من می‌گیرد. بعدها بارها برایم ای میل فرستاد و در باره تاریخ کاریکاتور در ایران پرسید. خدایش بیامرزاد.

یواش یواش دارد روحیه‌ام خراب می‌شود. نمی‌دانم تا دادگاه چند روز باقی است. با وکیلم در تماس هستم، آرامشم می‌دهد. همه منتظر نتیجه انتخابات هستند. اگر دوم خردادی ‌ها نتیجه را ببرند، احتمالا محاکمه به تعویق می افتد، و اگر ببازند، همان هفته بعدش محاکمه خواهم شد.

نزد یکی از دوستانم که معاونِ معاونِ خاتمی است می‌روم. برایم از حمایت بعضی از اعضای هیات دولت از من می‌گوید. فکر می‌کنم رفتار نرم ماموران اطلاعات در بند ۲۰۹ از همین امر ناشی شده! مهمان ویژه داشته‌اند. از مذاکره فرستاده حقوقی یکی از دستگاه‌ها با ریاست محترم شعبه ۱۴۱۰ می‌گوید، که با این پاسخ روبرو می‌شود:" این یارو نیک‌آهنگ مگه کیه این همه سفارشش رو می‌کنن؟" احساس بدی می‌کنم. یک جور ترس جدید بر من غلبه می‌کند. نام جدیدی دارم که از خودم جلوتر رفته و نمی دانم از آن مراقبت کنم یا از خودم؟ از معروفیت یک شبه بشدت خوشحالم، چون راحت‌تر می توانم حرفم را بزنم و کاریکاتورم را چاپ کنم. دیگر هم لازم نیست با سردبیران طرفدار کاریکاتور بدون شرح و تزئینی بحث کنم تا ثابت شود در کشورهای پیشرفته کاریکاتور مطبوعاتی با شره همراه است. بعد از ظهر همان روز به روزنامه مشارکت سری می زنم. بابت حمایت‌های انجمن از ارغنده‌پور تشکر می‌کنم که عضو شورای سردبیری روزنامه هم هست.

از روزنامه‌ که با دادگاه ۱۴۱۰ فاصله‌ای ندارد خارج می‌شوم، حس می‌کنم کسی تعقیبم می‌کند. تا میدان فردوسی پیاده می‌روم. طرف پشت سرم است. سی و چند ساله، شلوار سبز بسیجی، کاپشن روی پیراهن سفید...این آخرین باری نیست که او را می‌بینم.

به خانه که می‌رسم، سراغ چکش زمین شناسی ام را از همسرم می‌گیرم. اسلحه زمین شناس...از این به بعد با این سلاح سرد از خانه خارج می شوم. سلاحی که جمجمه را خرد می کند.

یکی از بچه‌های آزاد با من تماس می گیرد. می‌گوید یک تلفن تهدید آمیز داشته‌ام. که با تهدیدهای دیگر متفاوت بوده، و کمی ترسیده است. احساس خیلی بدی دارم. می‌دانم هر که خربُزه می‌خورد لاجرم پای لرزش هم می‌نشیند، ولی اینجای کار را ندیده بودم. فک و فامیل هم هر شب برای زیارت میّت گریخته از قبر به خانه ما می‌آیند.

احساس غریبی دارم. تنها در برابر آینده‌ای که نمی‌دانم چیست.
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۳
یواش یواش روبرو شدن با خبرنگاران خارجی جزو برنامه‌های روزانه من می‌شود. تعداد بسیاری برای پوشش انتخابات مجلس ششم به ایران آمده اند. دیدن بعضی‌هایشان که سال‌ها مطالبشان را خوانده بودم و یا تصویرشان را دیده بودم خیلی جذاب است.

خبرنگاری کانادایی و گزارش‌گری اسکاتلندی همراه مترجمشان به خانه‌مان می‌آیند. مترجم هم که از بیکاری حوصله‌اش سر می‌رود. خبرنگار آساهی ساعتی بعد از او، خبرنگار یک نشریه فرانسوی روز بعدش در عصر آزادگان، تلویزیون سویس در روزنامه آزاد، جان سیمپسون بی.بی.سی در عصر آزادگان و ...

یک روز صبح در دفتر آفتاب امروز نشسته‌ام و تلفن زنگ می‌زند. خبرنگار وال استریت جورنال است، همراه برنامه‌ریزش می آید. دنیل پرل نام دارد و نمی‌داند که دو سال بعد طالبان در پاکستان سرش را خواهند برید! دو ساعتی با هم گپ می‌زنیم و علا‌قه مند می‌شود که مرکز انتشار کتاب جدیدم را ببیند. با هم به انتشارات روزنه می‌رویم. این آغاز ارتباط جالبی برایمان می‌شود. بعدها هر وقت به ایران می‌آید همدیگر را می‌بینیم. بعدها می‌فهمم که علت دستگیری من وجود همین آدم، بوده است! وقتی او به ایران می آید، چمدانی بزرگ داشته و در دفتری مطبوعاتی وارد می‌شود. یکی از دوستان آیت‌الله مصباح یزدی هم آنجا بوده، فردی به شوخی در مورد چمدان پرل می‌گوید که این را سیا فرستاده تا روزنامه‌نگاران دوم خردادی را با آن بخرند...بقیه ماجرا را هم که خودتان می‌دانید...

سر صحبت با دنیل پرل باز می‌شود، می‌فهمم که در جلسه مطبوعاتی جواد لاریجانی در لندن-ماجرای نیک براون- حاضر بوده و یادداشت‌هایش را نشانم می‌دهد. از او می‌پرسم که آیا می‌داند در چه جای مهمی حاضر بوده؟ و چقدر از نظر تاریخی اهمیت داشته؟
ادامه دارد
Sunday, February 13, 2005
خاطرات بعد از زندان-۲
روز جمعه بعد از آزادی، هوس می‌کنم چرخی در محله بزنم. دیدن ممّد آقای نائینی، بقّال عاشق سیاست میدان امامزاده علی اکبر چیذر بعد از یک هفته خیلی حال می‌دهد. ربع ساعتی بحث می‌کنیم و سری به سوپر محله می‌زنم تا کمی خرید کنم. یکی از همسایه‌ها مرا می بیند و به دوستانش معرفی می‌کند...یواش یواش حس می‌کنم که اسمم از نیک آهنگ دارد تبدیل به استاد تمساح می‌شود! روزنامه عصر آزادگان ویژه انتخابات مجلس را که روز جمعه چاپ شده را می‌گیرم، عکس من را کنار مامور ۲۰۰ کیلویی چاپ کرده. به خانه بر می‌گردم و تلفن پشت تلفن... به همکارانم می‌گویم که عصر به روزنامه خواهم رفت تا ببینمشان.

اول به اخبار اقتصادی که هم‌خانه عصر آزادگان است می‌روم. شمس الواعظین کلّی فضا را گرم می‌کند و بچه‌های همکار شلوغ می‌کنند...با زبان بی زبانی از همه‌شان تشکر می‌کنم. نبوی می‌رسد، و مدت‌ها گپ می‌زنیم. مطالبی را که در دفاع از من نوشته دوباره می خوانم. اکبر گنجی را می بینم. از من در باره هم بندی‌ها می پرسد، که آیا از جماعت قتل‌های زنجیره‌ای کسی در میانشان بوده یا نه؟ سحرخیز از فرایند چاپ کتاب "آزادی و آزادی مطبوعات" که انتشارات جامعه ایرانیان چاپش باید بکند برایم می‌گوید، و قرار می‌شود کاریکاتورهایی را هم که در دفاع از من کشیده شده به آن اضافه کنند.حس عجیبی است. چون از کار کردن به مدت ده روز محرومم ، فرصت می‌کنم تا سری به روزنامه آزاد هم بزنم. عکاس روزنامه عکس‌هایی را که از من در شب قبل از دستگیری با بچه‌های تحریریه انداخته چاپ کرده و به من می دهد. انگار همه می‌دانستند فردایش چه خواهد شد. قرار است روزنامه دوباره چاپ شود. منشی تحریریه پیغام‌های تلفنی یک هفته گذشته را برایم می‌آورد. هم وحشت می‌کنم، و هم می‌خندم. دو سه تا تهدید جانانه ...

به خانه که بر می گردم، تازه می‌فهمم زندانی واقعی من نبوده‌ام. خانواده من حرف‌ها، شماتت‌ها و پیشنهاد‌های عجیب و غریب فراوانی را تحمل کرده...شبی که اهالی روزنامه‌نگار آمده‌اند، یکی از این جماعت دل همسرم را خالی کرده...و گفته: " من قول می دهم که نیکان هم اعتراف کرده و هم خیلی از چیزها را که نباید می‌گفته، گفته" چند نفر از بر و بچه‌ها از جمله ژیلا بنی یعقوب و شوهرش بهمن احمدی حالش را حسابی می‌گیرند، ولی طرف به اندازه ای که باید ناراحتی ایجاد می کرده، "زر" زده.

مسعود شجاعی طباطبایی زنگ می‌زند و از او در باره مطلب حسین نیرومند می پرسم. می گوید روز بعد از دستگیری من نوشته و قرار بوده روز دوشنبه-دو روز بعد از دستگیری- چاپ شود، ولی به خاطر حجم خبرهای انتخاباتی چاپش عقب می‌افتد. اصرار ویزه مدیر مسوول کیهان کاریکاتور به چاپ آن در زمان حبس من کمی عجیب می نماید. او به هر صورت می تواند از سوی دادگاه کارشناس قلمداد شود و نظرش حجت باشد. مسعود و چند نفری از بچه‌های کیهان کاریکاتور سعی کرده‌اند منصرفش کنند، ولی وقتی می‌بیند بیست تا از کاریکاتوریست‌ها از من حمایت کرده‌اند و بیانیه مطبوعاتی داده اند، تمام سعی اش را می‌کند تا برای انتقام از آنها هم که شده حال مرا بگیرد. جالب آنکه کاریکاتوریست خود کیهان که کاریکاتور آیت‌الله منتظری را کشیده و مرجع تقلید هم هست و ظاهرا حکمش از من سنگین‌تر، در مطلب نیرومند تبرئه شده است.

شب خواب پدر بزرگ تازه در گذشته‌ام را می‌بینم، لبخند می‌زند. از خواب می‌پرم، سر یخچال می روم و کلی شیرینی می‌خورم...شیرینی آزادی خیلی لذت بخش است...ولی چاق هم می‌کند.

ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۵
چون اجازه کشیدن کاریکاتور را ندارم، یادم می‌آید که می‌توانم کار دیگری بکنم. قرار بود در روزنامه آفتاب امروز، نصف صفحه پنجشنبه‌ها را به کاریکاتور خارجی و نوشتن تحلیل اختصاص دهم. این کار را می کنم. و کلّی شاد می شوم. نزدیک به دو هفته است که کاری از من چاپ نشده است. یکی از همکاران گزارشی دریافت کرده که بعد از دستگیری من، عده زیادی در تلاش بوده اند تا کپی کاریکاتور "استاد تمساح" را بدست بیاورند. به همین دلیل تخمین زده شده که به روش فتوکپی، تیراژ کاریکاتور به بالاتر از ۲ میلیون نسخه در سرتاسر کشور رسیده است.

ای-میلی از خبرنگاران بدون مرز دریافت می کنم. جویای احوالم بوده‌اند. لینکی برایم فرستاده‌اند که وقتی بازش می کنم، وحشت تمام وجودم را فرا می‌گیرد. صد تا کاریکاتور در حمایت از من ، از سوی کاریکاتوریست‌های برتر مطبوعاتی اروپا، آمریکا. و آسیا. همه‌اش هم باتمساح دارم درگیر می‌شوم و الخ. به هر بدبختی که هست پیغام می‌دهم که صفحه را بردارند.
ادامه دارد
خاطرات بعد از زندان-۱
راستش خود زندان چندان که فکر می کردم بد نبود. با ورود به زندگی واقعی بعد از حبس کوتاه مدت، فهمیدم زندان واقعی کجاست! من روز بیرون آمدن، ۹۳ کیلو وزن داشتم- یعنی در طی شش روز، سه کیلو کم کرده بودم. افسرده‌گی بعد از زندان، کار را به آنجا کشاند که سه هفته بعد، ۱۰۷ کیلو شده بودم.

در طول آن شش روز، خانواده ام روزهای سختی را سپری کرده بود. همسرم با کمک دوستان خوبم توانسته بود دواها را به زندان بیاورد، ولی امکان ملاقات نیافته بود. دائم پشت در دادگاه معطل شده بود، و پدر خانمم هم با وجود سن زیادش، مجبور بود خیلی از مسائل را زیر سیبیلی رد کند٫ تعدادی از وکلای عشق معروفیت هم می‌خواستند پرونده را در دست بگیرند، که خوشبختانه با همفکری کامبیز نوروزی و کریم ارغنده‌پور، کار به کاردان سپرده شد.

دیدار روزنامه‌نگاران با خانواده من هم در زمان دستگیری ماجرای جالبی داشت. از جمله حضور یزدان‌پناه-مدیر مسوول روزنامه آزاد، همانی که حاضر نشد وثیقه‌ای برای من بگذارد. آنجا هم از شمس‌الواعظین حیله‌ای آموخت تا در فردای آن روز که محاکمه روزنامه آزاد برگذار می‌شده، به جای دادگاه، در بخش قلب بیمارستان مهر بستری شود. حضور بی ادعای همکارانم در زمان‌های مختلف به همسرم و خواهرم قوت قلب بسیاری داده بود.

از طرفی، اقدام‌های با محبت و تا حدی خودسرانه مادرم جالب بود. او به قم رفته بود تا با یکی از فامیل‌های دور که تصادفا مرجع تقلید هم هست دیدار کند و از او برای رفع مشکل من کمک بخواهد. آنجا در بیت با همسر چندم حاج آقا بر می‌خورد با النگوهای طلای وحشتناک سنگین، که نه تنها نگران وضع فرزند فامیل دور حاج آقا نشده، بلکه همه‌اش به فکر سرد شدن نهار فلان بازاری که البته حامی مالی حاج آقا هم هست، بوده!

مادرم شب به حرم می‌رود و کلی دعا می کند...ولی به تهران نمی‌آید، تا در عمل حمایتی از عروسش کرده باشد. پدرم هم از ستاد فرماندهی‌اش در شیراز دعاگو بوده، ولی دوستانش، از جمله چند تا وزرا، معاونین رئیس جمهوری و معاونینشان پیگیر ماجرا بودند تا بلکه مشکل حل شود.

شبی که به خانه آمدم، فهمیدم عده زیادی به امامزاده صالح رفته‌اند تا برای آزادی من دعا کنند ، برای کسی که تحصن کنندگان قم، ضد اسلامش خوانده بودند. اسلام سیاسی جناح راست من را مرتد خواند، و جالب آنکه مردم غیر سیاسی به نظر آنها اهمیتی نداده بودند.

وقتی می‌شنوم معلمان چند تا از مناطق آموزش و پرورش شیراز دارند حقوق ماه بهمن‌شان را برای تامین وثیقه زندان هزینه می‌کنند، خیلی شرمنده می‌شوم و بعد از تشکر پیغام می‌فرستم که دست نگه دارند.

بعد از اذان مغرب به خانه می‌رسم و دو نفر از دوستان عکاس که برای خبرگزاری‌های فرانسه و رویتر کار می‌کنند می‌آیند تا از خانواده زندانی تازه آزاد شده عکاسی کنند. یواش یواش صدا و تعدد زنگ تلفن‌ دارد از روزنامه کیهان بدتر می‌شود.

حالم خوب نیست و ضربانم پایین‌تر از ۱۴۰ نمی آید. هیجان غریبی است...

ساعت ۱۱ شب تلفن زنگ می‌زند، زیر لب چیزی می‌گویم، طرف از آمریکا است! یا حضرت عباس! همین را کم داریم... می‌فهمم رئیس سازمان دفاع از حقوق کارتونیست‌هاست، و شماره‌ام را از مسعود شجاعی طباطبایی گرفته. احوالم را می‌پرسد و مطمئن می‌شود که برخلاف "حسن کریم‌زاده" شکنجه نشده‌ام. یکی از همکارانم که کیهان را خوانده و مطلب حسین نیرومند علیه مرا دیده نگران شده که نکند من را دوباره دستگیر کنند.

تا آنجا که می‌توانم به همکارانی که در این مدت از من حمایت کرده‌اند یا کاری به نام من کشیده‌اند، تشکر می‌کنم...ولی تازه دارم می‌فهمم ماجرا چقدر جدی بوده. آخرین زنگ تلفن... کسی پشت خط حرف نمی زند...صدای نفس و بعد صدای تلق و خش خشی که چند سال قطع نخواهد شد. آغاز کنترل دائمی...
ادامه دارد
Saturday, February 12, 2005
درس‌هایی از قدیمی‌ترها
خدایش بیامرزاد، ابوتراب جلی شاعر بزرگ و چپ روزنامه توفیق، که بعد‌ها تبدیل به مجله شد، دزفولی بود و بسیار پاک‌نهاد. رزوی که در "گل آقا" بزرگش داشتند، نکته‌ای وا گفت که ارزشش را برایم دوچندان کرد. گفت با آنکه نیاز مالی روزگاری دمار از روزگارش درآورده بود، ولی سعی کرد نامش را به نان نفروشد.

بسیاری از ما در مواقعی صاحب فرصت‌هایی شده‌ایم و نمی دانسته‌ایم چرا! از جمله خود من! بعدها فهمیده‌ایم که قصد، نمک گیر کردنمان بوده و اگر عمدا به خواب خرگوشی رفته باشیم، وای بر ما! وقتی نمی‌دانیم چرا و به چه دلیل ما را به عنوان کارشناس چیزهایی که به ما ربطی نداشته دعوت کرده‌اند و درگیر ماجرا شده‌ایم، و از همه جالب‌تر با کمال حسن نیّت تمام تلاشمان را هم برای سر و سامان دادن به کل ماجرا انجام داده‌ایم، ندانسته وارد معرکه ای شده‌ایم که نمی‌بایست می‌شدیم.

دوست خوب اینجا کسی است که آدم را بیدار کند! نه کسی که برای منافع شخصی‌اش هم که شده وزنی بیشتر بر دیگر وزنه‌ها بیافزاید تا بیشتر در آب فرو رویم و خفه شویم. من دوستان عزیزی دارم که می‌دانم نمی‌دانند دارند نامشان را به نان می فروشند. نوابغی که تاریخ به ثبت‌شان در خود افتخار خواهد کرد.متاسفانه برای یک مشت دلار، و شاید هم یک مشت لیره استرلینگ، تاریخ را با کارشان لکه دار می‌کنند.

امیدوارم در موقعیت‌های اینچنینی بتوانیم همچون ابوتراب جلی فکر کنیم.
روزنامه‌نگاران و بارکُد
در این چند روز گذشته که درگیر نوشتن خاطرات زندان بودم، خبرهای با مزه ای در باره قراردادهای پنهانی تعدادی از روزنامه‌نگاران با کاندیداهای متموّل انتخابات ریاست جمهوری شنیده ام. از جمله کارکرد انتخاباتی فلان روزنامه با پشتوانه مالی فلان کاندیدا. البته به نظر من اشکالی ندارد، که مثلا روزنامه‌ای مثل شرق پشتیبان هاشمی باشد و در عین حال این مساله را پنهان نکند. مشکل اصلی عدم شفافیت است. از یک طرف ادعای استقلال کردن و در فیلم مستند تلویزیونی دم از سختی‌های کار زدن، و از سوی دیگر راحت تر از بقیه روزنامه‌های مستقل کارشان را دنبال کردن... در غرب رسم بر این است که خیلی شفاف و رو بازی کنند.

وقتی پنج سال پیش روزنامه عصر آزادگان پول زیادی از کارگزاران گرفت تا در انتخابات از آنها حمایت کند، فقط به گرفتن آگهی اشاره کردند، که البته آگهی گرفتن هم رسمی منطقی است، ولی تغییر نسبی حال و هوای بعضی از صفحات اندکی با آگهی گرفتن متفاوت بود. همینطور حضورعطریان‌فر در دفتر روزنامه‌عصر آزادگان که فکر کرد دفتر شمس‌الواعظین در صفحه بندی طبقه پایین است و آنجا دنبالش می گشت...

شاید بهتر باشد تکلیف مردم را با خود مشخص تر کنیم. دوست روزنامه‌نگاری در تهران می گفت که در سال‌های گذشته، همیشه به بعضی از خبرنگاران حوزه‌های اقتصادی برای گرفتن کمک‌های مالی و یا آوردن آگهی‌های کلان، پورسانت می‌دادند، و طرف ظرف مدتی کوتاه میلیونر می‌شد. الآن پورسانت ها انتخاباتی شده...لابد بضی از همکاران روزنامه نگار عاقبت خانه به‌دوشی و زندان و تبعید بقیه را دیده اند و عبرت گرفته‌اند...

به دست آهک تفته کردن خمیر(ترجمه امروزی: کار کردن در دکان خشک شویی در کانادا برای ساعتی ۷ دلار، آنهم ۳۵ ساعت در هفته- آنهم از دست رفت) ، به از دست بر سینه نزد امیر
شعور ناب
هیچ‌کس کامل نیست! چیزی که اعصاب مرا خرد می کند، این است که وقتی کسی که می دانی بسیار هم با شعور است، تلاش زیادی برای
دوری از این خصیصه بودن می کند! و بعد هم از تو می‌پرسد چرا از او دلگیری؟من هم اعصابم به هزار و یک دلیل خراب است، آنوقت باید برای رضایت دوستان لبخند بزنم...کاش مردم می‌دانستند خنداندن دلقک خیلی سخت تر از آنی است که فکرش را می کنند.
Friday, February 11, 2005
و امّا خروج از زندان
در راهرو نشسته‌ام و مسوول بند دارد با من صحبت می‌کند. می‌پرسد چرا روزنامه "کیهان" رآ شکنجه قلمداد می‌کنم؟ می‌گویم که باید روزنامه‌نگار بود تا تکنیک‌های شکنجه روانی آن را تشخیص داد! حالا من پر رو شده‌ام و سوال می‌کنم... چرا روزنامه‌های انسانی ندارید؟ چرا کتاب کم است؟ چرا فلان چیز اینطوری است و الی ماشا‌الله...آخرالامر می‌گوید، اگر چیز بدی دیدید، به خودمان بگویید، و اگر چیزی بود که تشخیص دادید بهتر است منعکس شود، دریغ نکنید. گفتم شنیده ام در طی چند ماه گذشته رفتار با زندانیان سیاسی بهتر شده، و انگار بعضی از بازجوها از کار بیکار شده‌اند. می‌خندد و چیزی نمی‌گوید. صدایش برایم آشناست...

چند دقیقه بعد، صدای بیسیم آمد. انگار بچه‌های روزنامه‌نگار دآرند می آیند استقبال من! سریع‌ دست به کار می شوند و مرا از بند خارج می‌کنند. ماموری که مرا از دادگاه آورد همراهم تا دروازه اوین پیاده می‌آید. شروع می کند به نصیحت کردن؛ برادر من، بیخیال شو، بیخودی نذار کارت به اینجا بکشه، خوبیّت نداره، پا رو دم این جماعت بذاری قورتت میدن، کاری کن که دیگه این طرفا نیارنت! من هم در جواب می‌گویم: به! من تازه می خوام سالی ده روز بیام اینجا یک کمی بخوابم! استراحتی که اینجا کردم عمرا جای دیگه نکردم، جون من میشه بذارین من هر سال خودم بیام؟ به خدا بچه خوبی میشم! مامور کلی خندید... گفت شانس آوردی یارسال قبل از دی‌ماه نیاوردنت، اون موقع هنوز همه چیز دست حاج کاظم بود ... اگه قپونی آویزونت می کرد، تا آخر عمر نمی‌تونستی کاریکاتور که سهله، نقاشی بچه گونه بکشی!

به در زندان می‌رسیم. سوار پیکان می‌شوم. برگ خروج را مامورم پر کرده، سربازی که روز اول کاریکاتورش را کشیده بودم مرخصی رفته، در اوین باز می شود. و ما خارج می‌شویم، زودتر از آنکه کسی به اینجا برسد.

مرا سر چهارراه پارک وی پیاده می‌کنند. چه خوب! هزار تومان در جیب دارم، می‌خواهم تا تجریش پیاده بروم...از سمت مخالف حرکت می کنم تا اگر خانواده‌ام مرا ببینند، بیخودی به زندان نروند. کنار یک دکه روزنامه‌فروشی می ایستم. روزنامه‌ها را نگاه می‌اندازم...بابا عجب کسی بودیم خودمان خبر نداشتیم‌ها...دو سه نفر مرا می بینند و با تعجب به هم چیزی می‌گویند...با همان لباسی هستم که در روزنامه از من چاپ شده، می‌خندم...مرض تمام وجودم را گرفته، از روزنامه‌فروش می پرسم که روزنامه آزاد چی شده؟ می‌گوید بعد از ماجرای استاد تمساح که اون پسره نیک آهنگ رو گرفتن، خودشون یک هفته هست که چاپش نکردن... حالا هم زندانه و میگن حالا حالا آزاد نمیشه...خدا لعنتشون کنه...

اگر پول کافی در جیبم بود، می‌رفتم چلوکبابی لوکس طلایی و یک دلی از عزا در می آوردم. این رستوران لعنتی حتی در روزهایی که سیر بودم مرا به خود جلب می‌کرد!

به تجریش می‌رسم، راستش حال ادامه پیاده‌روی را ندارم، ولی از دیدن مردم به طرز وحشتناکی لذت می برم. یکی از همکلاسی‌های دانشگاه از کنارم می‌گذرد و مرا نمی‌شناسد، اوه! یادم رفت! از بعد از مرگ پدر بزرگم ریشم را نزده ام، یک تاکسی در بست تا خانه پدر زن می گیرم. کسی خانه نیست، ولی داماد دزد که کلید آنها را دارد!!! وآرد که می‌شوم ، می بینم کوهی از روزنامه را روی میز سالن گذاشته‌اند. روزنامه‌های هفته جاری... هفته‌ای که من غایب بوده‌ام. همه‌اش هم از اخبار مربوط به من پر شده است. سرم دارد گیج می‌رود.

همه یکی یکی می‌رسند...اشک‌ها و لبخندها...کشکی کشکی شده‌ایم قهرمان ملی، و جماعت موضوعی برای چسی آمدن پیش دیگران پیدا کرده‌اند... مطلب نبوی را نشانم می‌دهند...نیک‌آهنگ کوثر در رژیم سابق سوابق بدی داشته است... این از کجا آمده؟ ظاهرا موحدی ساوجی نماینده جناح راستی مجلس پنجم در باره من اظهار نظر کرده... علی مریخی هم کاریکاتور من را در دوران کودکی به هنگام خرابکاری کشیده است...

به نبوی زنگ می‌زنم، کلی حال و احوال می‌کنیم. نزدیک است گریه‌اش بگیرد. خواهرم می‌آید، وا ز ماجرای انجمن صنفی و تجمع روزنامه‌نگارها تعریف می‌کند...کاریکاتوریست‌ها عجب حمایتی کرده‌اند...

یکی روزنامه کیهان همان روز را می‌آورد. مطلبی علیه من نوشته به قلم حسین نیرومند، دوست و همکار سابق! مطلب آنقدر خطرناک است که اگر تا کنون آزاد نشده بودم، همانجا می‌ماندم... قلبم می‌گیرد...ضربانم بالاتر از ۱۸۰ تا در دقیقه شده.

تلفنی با پدر و مادرم صحبت می‌کنم...دلم گرفته که آنها اینجا نیستند و کفالتم بر عهده پدر زنم است، چه بگویم؟ چه دارم که بگویم؟ کاش زیر بار این خجالت نمی‌رفتم...خدا را شکر که آزادم، ولی بنده خدا پدر زنم...

ادامه دارد
Thursday, February 10, 2005
وکیلم؟ با اجازه بزرگترها ...بله...
من تا آن لحظه وکالتنامه را ندیده بودم که امضا کنم، با وکیل که آشنا شدم، دلم قرص شد. بسیار متین است. او را آقای دکتر خطاب می‌کنند. یک نفر از پشت سر به من می‌گوید استاد خود ریاست محترم دادگاه بوده است...هم خوشحال می‌شوم و هم نگران! نکند تاثیرات درس‌های استاد کار را به اینجا کشانده باشد؟

دکتر امیر حسین آبادی، وکیل احمد بورقانی هم بوده، در پرونده‌ای که می‌خواستند دمار از روزگار معاون آن زمان ارشاد در آورند ولی موفق نشدند. دکتر حسین آبادی وقتی ریاست محترم دادگاه از من سوالی می‌کند، دستم را می‌گیرد، و به نحوی مرا ساکت نگه می‌دارد تا کار را خراب‌تر نکنم.

وقتی پدر خانمم برای ثبت کفالت به اتاق کناری می رود، فرصتی پیدا می‌کنم تا روزنامه‌های روی میز را ورقی بزنم. بعد از چند روز تحمل روزنامه کیهان، دیدن روزنامه‌های دوم خردادی و حتی رسالت هم نعمتی است. خبر جالبی را می‌خوانم؛ مدیر مسوول روزنامه آزاد در بیمارستان... نکند بواسیرش عود کرده؟

کاریکاتورهای روزنامه‌ها را نگاه می‌کنم...اکثر بچه‌ها در حمایت از من کار کرده‌اند، و یا کنار اسمشان نوشته‌اند، به جای نیک آهنگ کوثر...بیانیه کآریکاتوریست‌ها در حمایت از من.... باور کردنی نیست! جماعت متفرق کاریکاتوریست چنان متحد شده اند که نگو! کلّی دلگرم می‌شوم... تیتر دو تا از روزنامه‌ها به نحو وحشتناکی نظرم را جلب می‌کند:
نیک آهنگ کوثر به زندان رفت، مصباح یزدی به لندن
شکایت مدیران مسوول روزنامه‌ها ازآیت‌الله مصباح یزدی
در این چند روزی که نبوده‌ام، فضای عجیبی حاکم بوده، که اصلا انتظارش را نداشته‌ام. راستش اندکی مغرور می‌شوم، ولی من آدم این حرف‌ها نیستم، و کمی زیاده‌روی شده...

ریاست محترم دادگاه مرا به میز خود فرا می‌خواند. زونکن را باز می‌کند، حدود ۲۰۰ کاریکاتور به پرونده من اضافه شده است...دو سه تا از کارها را نشانم می‌دهد . اتهاماتم و احکامشان را جمع می‌زند... چیزی در حدود ۳۰ سال حبس، که اگر شانس بیاورم، به پنج سال بتوان کاهشش داد. از تذکرش تشکر می‌کنم...فقط نمی‌دانم با کدام قانون؟ چیزی به لب نمی‌آورم...آخر با قانون فعلی، فقط مدیر مسوول باید جوابگو باشد، پس چرا من باید به زندان بروم؟ بعد از چند دقیقه، دوباره مرا خطاب می‌کند: از خبرنگاران پرهیز کن تا پرونده‌ات سنگین‌تر نشود...به همسرم هم تذکر می‌دهد که چرا روزنامه‌نگاران را به خانه راه داده است؟ تازه دوزاری‌ام می‌افتد که در این یک هفته چه خبرها بوده و ما در آن جای تنگ و تاریک چگونه از دنیا دور بوده‌ایم...

ریاست محترم دادگاه عطسه‌ای می‌کند...پدر زن من که طبیب است، به سراغش می‌رود و تجویزی می‌کند، به شوخی می‌گوید: البته اگر تجویز مرا قبول می‌تونید بکنید..جواب می‌شنود که همسر خودم هم طبیب است....

آن دو نفری که مرا از زندان به اینجا آورده‌اند عوض می‌شوند و دو نفر دیگر جانشینشان...یعنی چی؟ باید دوباره به زندان بروم؟ کسی تلفن همراهی را به من می‌رساند، پشت خط صدای یکی از برو بچه‌های خبرنگار است...همه در انجمن صنفی جمع شده اند و برنامه مفصلی برای حمایت از من گذاشته‌اند...وای! برای آدم قدر نشناسی مثل من !

ماموران جدید از من می خواهند که بلند شوم و همراهشان بروم...در راهرو کناری دادگاه، خیلی از همکارانم را می بینم...یکی در گوشی می‌گوید که قرار است همه بیایند در زندان اوین...نسبتا زرد می‌کنم! از پله‌ها که پایین می‌روم، چشمم به آن کارمند دادگستری می‌افتد که روز اول نهارم داد، سلامی می‌کنم و تشکری...کلی حال می‌کند...ماموری که دستم را گرفته از خودم ۲۰ سانتی کوتاه‌تر است ولی دستش به شدت قوی است... وقتی سوار پیکان می‌شویم، گردنم را می‌گیرد و روی صندلی عقب پیکان می‌خواباند تا عکاس‌ها نتوانند تصویرم را بگیرند...

ماشین به سرعت ازکوچه خارج می‌شود. به نزدیکی‌های پل کریمخان که می رسیم دستش را از روی گردنم بر می دارد...به خدا قسم این یارو قبلا بازجو یا شکنجه گر بوده! بعد از اینکه وارد بزرگراه مدرس می‌شویم، سر صحبت را باز می‌کنند... بابا چرا خودتو توی دردسر انداختی؟ ول کن! ما گنده‌تراز تو را اینجا دیدیم که به قدقد افتاد. این سیستم فقط به‌به و چه‌چه دوست دارد، اونوقت تو کاریکاتور تند و تیز می‌کشی؟ نمی‌دانم چه بگویم. به زندان که‌ می‌رسیم،ماشین توقفی می‌کند، راننده برگه‌هایی را به نگهبانی می‌برد و بر می‌گردد. به بند ۲۰۹می‌رویم... چشم بند... این بار دیگر مرا به اتاق تغییر لباس نمی‌برند...مستقیم به در هشتم...وارد که می‌شوم، همه هجوم می‌آورند که شیری یا روباه؟ چند سال حکم خوردی؟... با آنکه می‌دانم قرار است آزاد شوم، ولی دلهره عجیبی دارد نفسم را بند می‌آورد.

به سلولم می‌روم و دواهایم را جمع می‌کنم. دو سه تا از کمپوت‌ها و چیزهایی را که باقی مانده به وکیل بند و هم‌سلولی‌ام می‌دهم. دلم نمی‌آید حوله‌ای را که خریده‌ام با خودم بیاورم... شاید زندانی بعدی بی پول باشد. این رسم زندان ست. دو سه نفر از بچه‌ها نیستند، ظاهرا برای بازجویی آنها را برده‌اند، هم‌سلولی‌ام که حسابدار شرکت ارج بوده، آدرس خانه اش را به من می‌دهد تا نامه‌ای را به خانواده‌اش برسانم، کاری که خیلی هم خطرناک است...نامه را نمی‌دهد، فقط از من می‌خواهد که به آنها خبر دهم که سالم است. به پدر پیرش و فرزندانش چند هفته‌ای است که اجازه ملاقات نداده‌اند....

صدایم می‌زنند، باید بروم...از همه خداحافظی می‌کنم و از نو چشم بندم را می گذارم و ماموری مرا به اتاق پرو می‌برد! چهار تا پتو و کاسه بشقاب‌هایم را هم باید تحویل بدهم...لباس‌هایم را از نو می‌پوشم و ساعت و حلقه‌ام را بعد از ۶ روز زیارت می کنم. کاغذی جلویم می‌گذارد:" اگر در این چند روز با شما برخورد نامناسبی صورت گرفته و یا چیزی باعث تکدّرتان شده است، ذکر کنید." از همه چیز تعریف می‌کنم، جز نبود روزنامه‌های انسانی! و کیهان را نوعی شکنجه روحی قلمداد می کنم! عجب بچه پررویی هستم‌ها!
دوباره چشم بند...ساعت حدود یک است و نهار آورده‌اند، مامورانم می‌خواهند نهار را از دست ندهند، به من بشقابی تعارف می‌کنند، اشتها ندارم، و فقط از زیر چشم‌بند ته دیگ را می‌بینم و بر می دارم... مرا دم در بند ۲۰۹ می‌نشانند. صدای پایی می آید، آقای نسبتا محترمی سلام می‌کند و می‌فهمم که مسوول بند است. به عبارت یکی از کله گنده‌های اطلاعاتی است. به من می‌گوید که از اینکه مرا دیده خوشحال است، ولی امیدوار است اینجا دیگر زیارتم نکند!
ادامه دارد

Wednesday, February 09, 2005
نیم ساعت شش روزه

وارد دادگاه می‌شوم. چشمم به همسرم و پدر و مادرش می افتد. دختر ۶ ماهه‌ام زیر چشمی نگاهم می کند. با خنده به ریاست محترم دادگاه سلام می‌کنم و پیش خانواده ام می روم… دستیار ریاست محترم دادگاه که آدم خوبی هم هست بدون آنکه کسی متوجه شود سلامم می کند. کنار دست پدر خانمم آقای با شخصیتی نشسته که حدس می زنم وکیلم باشد. خدا را شکر از نعمت احمدی و دیگر آدم های ماجراجو خبری نیست، که از روزنامه نگارها به عنوان کارت ویزیت خود استفاده می‌کردند.
زونکن بزرگی روی میز ریاست محترم دادگاه نظرم را جلب می‌کند…دخترم را بغل می‌کنم… می‌خندد…نه بابا یادش نرفته… حرکت جدیدی را هم که یاد گرفته نشانم می دهد…من هم انگار نه انگار کجا ایستاده ام!ریاست محترم دادگاه خواستار نظم دادگاه می شود و من کنار وکیلم می‌نشینم…قرار است وثیقه پرداخت شود و من بیایم بیرون! بابا کسر شان من می‌شود! جلوی بقیه زندانی های ۲۰۹ آبرویم می رود! فقط ۶
روز ؟

ادامه دارد


Tuesday, February 08, 2005
نیک آهنگ کدومتون هستید...
صبح پنجشنبه بیدار می‌شوم، برعکس دیروز درست بعد از اذان. صف دستشویی بلند است. بعد از نماز صبح، نان و پنیری می‌خورم و پیش وکیل بند می‌روم. شنیده‌ام که یکی از زندانی‌ها وضع مالی خوبی ندارد، و نمی‌تواند نان وپنیر و بقیه چیزها را بخرد، می‌پرسم چطوری می‌شود کمکش کرد، می‌گوید احتمالا کار بنایی برایش جور می‌کند، و یا شهرداری دو سه نفر را به او می‌دهد، یعنی به جای آنها راهرو و سلول‌ها را جارو کند و سهم بگیرد. می‌پرسم فکر نمی‌کنید تحقیر بشود؟ می‌گوید چاره دیگری نداریم. هم اتاقی وکیل بند را که قاچاقچی ارز است را برده‌اند بازجویی... کاش این یارو که چند صد میلیون دلار از ایران خارج کرده کمی به زندانی‌های بی‌پول کمک می‌کرد...
ساعت ۹ صبح دریچه روی در باز می‌شود و ماموری با صدای بلند فریاد می‌زند، نیک آهنگ کدومتون هستید... یا حضرت خرس! بازجویی! ابوالفضل العباس! البته آنقدر سرحال هستم که بدم نمی آید کتکی هم بخورم! خنده‌ام می گیرد! می‌پرسم چشم بندم را هم بیاورم ؟ می گوید آره، زود باش! لابد بازجو شاشش گرفته و عجله داره!!! می‌گوید پس جورابت کو؟ ای بابا! بازجویی در هوای آزاد؟

چشم بند بر چشم، با قلبی مطمئنه و لبانی خندان راهی بازجویی می شوم...وارد اتاق که می شوم، می‌گوید چشم بندت را بردار...لباس نو تحویلم می‌دهد تا بپوشم، می پرسم مگر بازجو لباس کهنه من را قبول ندارد؟ مامور خنده‌اش می‌گیرد... می گوید تو همون کاریکاتوریسته هستی؟ می گویم آره، می‌گوید بازجویی کدومه، الآن دادگاه داری! لباس نو را بر تن می‌کنم و دوباره چشم بندی آغاز می‌شود. مامور دیگری تحویلم می گیرد، دستش قوی‌تر است. یادم می آید که قرص قلبم را نخورده‌ام... دادگاه، و بعدش دیدار با ریاست دوست داشتنی شعبه ۱۴۱۰، بدون قرص قلب؟

از در بند ۲۰۹ که خارج می شویم، چشم بند را تحویل می دهم. بهداری را می‌بینم...سعید امامی را در اینجا خلاص کردند؟ یا در بیمارستان لقمان‌الدوله؟ از پله‌ها پایین می‌رویم، دنبال میزهای پینگ پنگ می‌گردم که گفته اند بسیای را به آنها می بسته‌اند و به کف پایشان شلاق می‌زده اند. وارد فضای باز می شویم. یک ماشین جنازه کش بهشت زهرا منتظر من است...انّالله و انّا علیه الراجعون...بابا جوانم، گناه دارم! خدا رفتگان همه را رحمت کناد! از جمله همسر ناکام همسرم را و داماد جوان پدر زنم...هنوز خاک پدربزرگم داغ است که دارم به او می‌پیوندم...همینطور دارم می خندم!

تازه متوجه می‌شوم که نگهبانم چیزی در حدود ۲۰۰ کیلو وزن دارد! خیلی تحویلم می‌گیرد و اجازه می‌دهد جلو بنشینم، ولی از بخت بد، خودش هم کنارم می‌نشیند! له می شوم. بابا یه چیزی هم برای دادگاه بگذارید! راستش هوای بیرون را دیدن چه نعمتی است! بعد از نیم ساعت به خیابان قره نی می‌رسیم. کوچه دادگاه پر از همکاران مطبوعاتی است. نگهبان ، همان جان کوچولو، از من می‌خواهد که حرفی نزنم...چشم!از بس شلوغ است، از طرف دیگر ماشین را وارد دادگاه می کنند. چند تا از دوستانم را در راهرو دادگاه می بینم. آسانسور خراب است و باید هفت هشت طبقه را بالا بروم. نگهبان کوچولو مثل گنجشک بالا می رود و من هم هن هن کنان دنبالش....

الآن منتظرم که حکم از پیش صادر شده را برایم بخوانند... نیک آهنگ کوثر فرزند آهنگ، متولد ۱۳۴۸، کاریکاتوریست...

خواب
راستش ساعت‌های خوابیدنت در زندان را جمع بزنی، بیشتر از ۱۲ ساعت می شود. حتی اگر نصف شب هم بیدار شوی و بخواهی تعداد خرخر کنندگان بند را شمارش کنی...
روز چهارم که تمام می‌شود، نیمه‌های شب صدای وحشتناکی می‌آید. آنقدر بلند است که با دستمال فتیله شده که در گوشم فرو می‌کنم و پتویی که دور سرم می‌پیچم، نمی‌توانم از شرش راحت شوم... چراغ‌ها روشن می‌شود، و همه نیم‌خیز می شوند...نکند اتفاقی افتاده! کسی فرار کرده؟ از ۲۰۹؟ صدای وحشتناکی است... بلند! حالا صدای نوار قرآن می‌آید...با همان بلندی...صدا از در و دیوار سلول می آید...مگر در دیوارهای بتونی بلندگو کار گذاشته‌اند؟ تازه می فهمم وقتی می‌خواهند کسی را ۷۲ ساعت بیدار نگاه دارند تا به کارهای نکرده‌اش اقرار کند، چگونه از صدای بلند بهره می گیرند!

صدا قطع می‌شود، و دوباره به خواب می‌روم...میگرنم دارد شروع می‌شود و خوشبختانه قرص‌هایم به دادم می‌رسد! آنقدر که صدای اذان صبح را نمی‌شنوم...ساعت ۱۱ صبح از خواب می‌پرم! دو سه نفر نگرانم شده اند...فکر کرده‌اند که مسمومم شده ام، از نوع مسمومیت‌های سابقه‌دار...نگو واقعا صدایم زده اند، و منتظر بوده‌اند که اگر بیدار نشوم، ماموران را خبر کنند...خوشبختانه ضربانم درست بوده...

سرگیجه بدی دارم. به سلول اولم می روم، و پای صحبت مرد هواپیما ربا می‌نشینم. برایم از شکنجه‌های زندان‌های عراق و اردن می گوید. آثارش را نشانم می‌دهد. وحشتناک است. عاقبت عصبانیت ناشی از اخراج از شرکت نفت، کارش را به اینجا کشانده است. تکنسین ساده ای که سیاسی نبوده...

رئیس سابق موزه باز می پرسد، کوثرجان، جوابم را ندادی! ارزشش را داشت؟ می گویم اینکه بیخودی به زندان بیافتم، نه، ولی همینکه زندان را از نزدیک لمس کنم، برایم جالب است...حالا تا چند هفته دیگر که کاغذ قلم به دستم بدهند، می توانم خاطراتم را بکشم. می‌گوید عجب رویی دارید شما جوان‌ترها!

دلم برای بچه‌های کاریکاتوریست تنگ شده! نمی‌دانم الآن دارند به من فحش می‌دهند یا نه! یاد صحبت‌های "علی دیواندری" می‌افتم، که سال‌ها به من اصرار می کرد که کاریکاتور سیاسی نکشم. اما مگر من آدم می‌شوم، و بدتر! مگر من آدم خواهم شد؟

بعد از ظهر یکی از زندانی ها که از بازجویی برمی‌گردد به من می گوید فلانی، بیرون صحبت تو بود. بازجوها دارند در مورد پرونده‌ات حرف می‌زنند. به حرف‌هایش شک می‌کنم... روزنامه کیهان که به دستم می‌رسد، می فهمم آن بیرون خبرهایی هست. نکند کسی در دفاع از من حرفی زده و کیهانی‌ها دارند جو سازی می‌کنند؟

به سلول خودم می روم. حسابدار ارج دارد گریه می‌کند. آرامش می‌کنم. می‌گوید هرچه حساب و کتاب می‌کند، مشکلی وجود ندارد، ولی ریاست محترم شعبه ۱۴۱۰ او را ۵۵ روز به انفرادی فرستاده، و در مدتی هم که اینجا هست، نگذاشته بچه‌هایش را مرتب ببیند. به خودم فکر می کنم، نکند من هم سرنوشتی بدتر از او داشته باشم؟

عصر خوابیده‌ام، بعد از شام هم خوابیده‌ام. وقتی به حمام می‌روم، یادم می آید که سعید امامی همین جاها بوده که داروی نظافت را سر کشیده است. خنده‌ام می گیرد. هر چه جوک در مورد داروی نظافت در ذهنم دارم بیرون می‌ریزد!

بعد از حمام، آن زندانی که قبلا سرتیم محافظان واعظ طبسی بوده پیشم می آید و می‌خواهد کلی اطلاعات به من بدهد. به سلول نمازی می‌رویم، و شروع می کند روی کاغذ به نوشتن، هر صفحه را که تمام می‌کند، می‌دهد من بخوانم. گمانم ورق پنجمی بود که صدای در فلزی بند بلند می‌شود. نزدیک است از ترس در خودش بشاشد. کاغذها را زیر پتو می چپاند. کلمه‌ای صحبت نکرده... در سلول بازمی‌شود. من از ترس می میرم! نکند اتهام جدیدی به قبلی‌ها اضافه شود؟ زندانی جدیدی آورده‌اند. در یک چاپخانه کار می‌کرده و چند تا سند دولتی را در آنجا جعل کرده‌اند. او کارگر ساده‌ای است. و یک روز تمام تحت فشار بوده...نفس راحتی می کشیم...کاغذها را می خوانم. اطلاعات جالبی است. آنقدر جالب که ترجیح می دهم نادیده‌شان بگیرم!

مامور شمارش دیر سر می‌رسد. خیلی مودبانه معذرت خواهی می کند که نتوانسته زودتر بیاید. زود به خواب می روم، و نیمه‌های شب از خواب می‌پرم. پیاده روی شبانه و سلام و علیک با دوربین که دو سه بار تکان می‌خورد ادامه می یابد...دمپایی پاره، پایم را زخمی کرده، ولی عیبی ندارد، دلم زخمی نیست.